3

شب های قدر هم به پایان رسید...امروز روز عید بود و خاله ترسا رستوران  افطار می داد.

منم به خاطر تموم شدن این شبا و این که امروز عید هست...مانتو آجری قرمزم که نخی بود رو تصمیم گرفتم بپوشم و اینم دکمه نداشت به جاش یه کمربند می خورد،اونم با یه شلوار لی مشکی و شال مشکی چروک ست کردم...آرایش ملایمی کردم و کمی کرم سفید روی لب سرخم زدم که جالب شد...یه ترکیب قرمز و صورتی!

توسکا هم مانتو کوتاه صورتی،کرمش رو که از کیش گرفته بود و خیلی ساده  اما فوق العاده قشنگ بود و فقط قسمت یقه اش یه پاپیون قشنگ می خورد و وسط پاپیون نگین های نقره ای کار شده بود...اونم با یه شلوار لی مشکی و یه روسری ساتن به رنگ مشکی و با طرح صورتی،کرم سرش کرد.

خلاصه به قول معروف  ترگل ورگل رفتیم راه افتادیم به سمت رستوران...به نیم ساعت نکشید کل فامیل هامون اومدن و نشستن.چند تا از دوستای خانوادگی خاله هم بودن.

ولی از اونجایی که رستوران بزرگ بود یه فرد دیگه هم نصف بیشتر رستوران رو رزور کرده بود.و به دلیل بد نشستن مهمونا من و خاله اینا مجبور شدیم متفرق بشیم.خاله ترسا با شوهر خالم و آتوسا سر یه میز با یکی از فامیل های طرف شوهر خالم نشسته بودن.همونجا خانواده آقای اسلانی اومدن.خاله اینا اومدن دست دادن و روبوسی کردن.منم بهشون ملحق شدم،که خانم اسلانی با خوشرویی تمام گفت:

- سلام خانم گل،حالت چطوره عزیزم؟

- ممنونم لطف دارید.شما خوب هستید؟

- ممنونم خانمی!

آقای اسلانی هم خوشرو تر از خانمش باهام احوال پرسی کرد که منم متقابلا جوابشو دادم.رسید به ریانا که یه دفعه بغلم کرد!از حرکتش بهت زده بودم که گفت:

- وااای سلام میشا جون خوبی؟نمی دونی چقدر دلم برات تنگ شده بود.چیکارا می کنی؟

احساس میکردم یه چیزی تغییر کرده.این همه صمیمیت از کجا اومد،خدا می دونه!تازه فهمیدم جوابشو ندادم و تو بغل هم بودیم.از خودم به نرمی جداش کردم و گفتم:

- من توخلقت تو موندم.این چه وضعشه خانمی؟آره خوبم...منم دلم برات تنگ شده.هیچ کار تفریح می کنم.خب تو چطوری؟چیکار می کنی؟

- هیچ کار عزیزم، منم خوبم.

یه دفعه آتوسا گفت:

- به جان مادرم ما رو هم ببینی خوبه؟

تازه من و ریانا متوجه توسی و آتوسا شدیم.آتوسا با لبخند داشت نگاه می کرد.ولی توسی با یه نگاه مظنون که ازش سر در نیاوردم.بالاخره اونا هم با خنده روبوسی کردن و رفتیم تو رستوران...قبل از اینکه برم داخل توسی دستمو گرفت.برگشتم ببینم چی میگه که گفت:

- اینا چرا اینطوری بودن.

- واه چطوری بودن مگه؟

- مشکوک!

- مشکوک؟

- آره این اولین بار بود که رومینا جون (خانم اسلانی) اینطور احوال پرسی می کرد.اخه فقط با تو اینکارو کرد با ما مثل گذشته!آقای اسلانی هم که بدتر...تازه اونا به کنار ریانا رو بچسب تا حالا بامن و توسکا اینطوری برخورد نکرده بود چه برسه به تو!فکر کنم اینا کاسه ای زیر نیم کاسه شون هست.!!

- واه حرفا می زنی توسی هان!اینا چیه که میگی؟بنده خداها با شمام هم همینطوری احوال پرسی کردن.راستی چرا رامیار نیومد؟

- ولی من هنوز سر حرف خودمم هستم!چه بدونم والا لابد برگشته تهران...راستش اگه میومد من تعجب می کردم!

توسی رفت نشست کنار آتوسا اینا...که تازه متوجه شدم جا ندارم.رفتم پیش خاله و گفتم:

- خاله من کجا بشینم؟

قبل از اینکه خاله چیزی بگه، رومینا خانوم که میز بقلی ما نشسته بود گفت:

- بیا عزیزم پیش ما بشین.میز 4 نفرست رامیارم نیومده.

- ممنون مزاحم شما نمی شم

-این چه حرفیه میشا جون بیا بشین.

به خاله نگاه کردم که شانه ای بالا انداخت.منم رفتم نشستم.توی هپروت بودم که رومینا خانوم گفت:

- چیزی شده عزیزم؟

با تعجب گفتم:

- نه چطور؟

-آخه خیلی ساکتی.

به یه لبخند اکتفا کردم که آقای اسلانی گفت:

- خب دخترم.شنیدم این رامیار ما حسابی شما رو عصبانی کرده درسته؟

- این چه فرمایشیه آقای اسلانی؟ایشونم عصبانی بودن منتهی عصبانیتشون واگیردار بود منم گرفت.

آقای اسلانی قهقه ای زد و گفت:

- آره شنیدم شما رو 2،3 ساله خطاب کرده!فکر کنم یه معاینه ی چشم باید ببرمش!

این دفعه واقعا تعجب کردم.این از کجا فهمیده بود؟نگاهم رفت روی ریانا که داشت سوت می زد و سقفو نگاه می کرد.فهمیدم کرم از خود درخته!

با حرص نگاش کردم،که نتونست جلوی خودشو بگیره و خندید.منم خندم گرفته بود یه دفعه همه خندیدم.

باز آقای اسلانی گفت:

- تازه شنیدم پسرمو گاو خطاب کردی!؟

واااای!دهنم عینهو گاراژ باز مونده بود.سرمو از خجالت انداختم پایین که باعث شد خندشون شدید تر بشه.منم با حرص پای ریانا رو از زیر میز لگد کردم که آخش در اومد اما چیزی نگفت.فقط عوضی خنده اش شدیدتر شد!خاک تو ملاجش یعنی اینم گفته، باز آقای اسلانی گفت:

- حالا خجالت نکش!خب کاری کردی...

ریانا هم گفت:

- ولی خدایی جَنم داشتی.

- چطور؟

- هیچی بابا.نمیدونی این رامیار چه ابهتی داره...یه جذبه ای داره که آدم می بینتش هنگ می کنه.همه ازش حساب میبرن...آخه فکر کن یه پسر 23 ساله داره یه شرکت خیلی بزرگ رو می گردونه!خب شد بلایی سرت نیاورد!

- واااه!ریانا حرفا می زنیا مگه می تونه کاری بکنه؟

- آره خب.بی خیال...راستش رامیار از اینکه کسی حیوون خطابش کنه متنفره!سرت رو از دست ندادی خیلی بود!موندم چرا اون لحظه بی خیال گذشت...

یه دفعه آقای اسلانی  گفت:

- لابد میشا جان رو کوچکتر از اون دیده که بخواد جوابش رو بده!!

با تعجب و حرص گفتم:

- آقای اسلاااااانی!واقعا که شمام آره؟

- ای دخترجان مگه می شه آدم یکی مثل ریانای منو داشته باشه و توی این خط ها نباشه!؟

این دفعه صدای اعتراض ریانا بلند شد که همه خندیدم.

همونجا اذان رو گفتن که همه صلوات فرستادن و بهم تعارف تیکه پاره کردن و بهم قبول باشه از این جور چیزا می گفتن.

دیوونه ها حالا بخورید بعد...من که مردم از گشنگی....گشنگی هیچی تشنگی رو بچسب... بی خیال بابا...زودی یه صلوات فرستادم و به خانواده اسلانی که درحال تعارف و اینجور چیزا بودن قبول باشه ای گفتم...

بعدم اینه قحطی زده ها یه لیوان آب برای خودم ریختم و زودی خوردم ولی متاسفانه برای عجله بیش از حدم به سرفه افتادم و کم مونده بود آب های توی دهنم بریزه بیرون که دیدم الان آبرو ریزی می شه چون همه داشتن منو با نگرانی نگاه می کردن...حالا این توسکا خر هم داره محکم میزنه پشتم...مونده بودم چه غلطی توی این هاگیر واگیر بکنم...از آخرم آبو به بدبختی قورت دادم.بعدم در حالی که سرفه می کردم نفسی کشیدم.بالاخره سرفه ام هم قطع شد.که خاله ترسا گفت:

- تو که ما رو کشتی دختر حواست کجاست؟

ریانا هم گفت:

- اون چه وضع آب خوردن بود؟

منم با مظلومیت گفتم:

- خو چیکار کنم تشنم بود دیگه!!!

با این حرفم همه باحرص نگام کردن...بعضی ها با تعجب...که یه دفعه آقای اسلانی یا صدای بلندی قهقه زد و بعد همه خندیدن.ای بابا این آقای اسلانی ما هم چرا اینطوریه؟هی تِرو تِر می خنده!انگا دلقک سیرکم...

دیگه همه رفتن نشستن ومشغول خوردن شدن.ما هم مشغول شدیم.اون شب اتفاق خاصی نیوفتاد به جز سوالات عجیب غریب رومینا خانم...مثلا چند سالته؟خونتون دقیقا کجای تهرانه؟چند تا خواهر و برادر داری؟بابات چیکارست؟مامانت چیکارست و....!

حالا منم احساس می کردم اینا یه کاسه ای زیر نیم کاسشونه!یه دفعه وجدانم گفت:

- خجالت بکش!اینا به این خوبی.

منم در جوابش گفتم:

- خب خیلی مشکوک هستن.

- توهم برت داشته!

- چی بگم والا شاید...همش تقصیر توسی بود.ذهنم رو خراب کرد.

دیگه بی خیال شدم.موقع رفتن همه با هم خداحافظی کردیم و رفتیم خونه...

چند روزی از اون شب می گذشت.خاله و آتوسا توی پذیرایی نشسته بودن و من و توسکا توی اتاق روی تخت توسی دراز کشیده بودیم و سکوت کرده بودیم.

- بچه ها بیاید بیرون.

صدای خاله بود که می اومد و من و توسی رو صدا میزد.با هم  بلند شدیم و رفتیم بیرون.خاله و آتوسا روی مبل نشسته بود.خاله گفت:

- بیا میشا جان، بیا خاله جون اینجا بشین که یه کار خیلی مهم دارمت.

همونطور که روی مبل دو نفره می نشستم گفتم:

- چی کارم داری خاله جون.

خاله نفس عمیقی کشید و اینطوری شروع کرد:

- ببین میشا جان این موضوع که من می گم خیلی مهمه خاله می خوام خوبه خوب فکر کنی بعد تصمیم بگیری.نگاه کن خاله جان هر دختری یه روزی ازدواج می کنه، حالا دیر یا زود داره اما سوخت و سوز نداره!

بعد سکوت کرد و به من نگاه کرد.با تعجب بهش نگاه کردم و با بهت گفتم:

- خب؟خاله من اصلا متوجه  نشدم منظورتون رو...چه ربطی داشت اصلا؟!
- خاله این مساله مهمی هست می خوام خوب در موردش...

پریدم وسط حرفش و گفتم:

- باشه خاله جان حواسم هست قول میدم خوب فکر کنم و منطقی تصمیم بگیرم.فقط بگید چی شد؟

- خاله جان آقای اسلانی اینا رو که می شناسی؟؟؟

- خب آره چطور؟

- آقای اسلانی تو رو برای پسرش رامیار خواستگاری کرد...

به معنای واقعی اون لحظه کمپلت هنگ کردم.صدای خاله اکو وار تو گوشم زنگ میزد:خواستگاری کرد،خواستگاری کرد، خواستگاری کرد...

- میشا،میشااااا

یه دفعه به خودم اومدم.به خاله نگاه کردم و فقط یه کلمه از دهنم اومد بیرون:

-هان؟

خاله خنده ای کرد.بدجور شوکه شده بودم،یه نگاه به توسکا و آتوسا کردم.توسی که داشت با چشای گرد شده و دهنش که باز مونده بود،به خاله نگاه می کرد.اما آتوسا چشاش پر از اشک شده بود تا فهمید دارم نگاش می کنم سرشو پایین انداخت.حقم داشت یه ساله دلش رو برای اون رامیار صابون زده بود.انتظارشو نداشت، نه اون و نه من.خب به هرحال اون بزرگتر بود و من فقط 16 سالم بود.دوباره صدای خاله منو از افکارم بیرون کشید.

- خاله تو هپروت بودی ها؟یه ساعته داشتم صدات می کردم.گوش کن هنوز مونده ........

ادامه دارد....