اقای مغرور خانم لجباز18
-فـــــــــردا؟
سورن:اوهوم
-چقدر زود.حالا کجا می رین؟انتقالی گرفتین؟
سورن:می رم فعلا شمال.حالا معلوم نیست اونجا بمونیم یانه.فعلا که انتقالی ندادن.فعلا معلقم تو هوا.سردار گفته کارهام و انجام می ده
-حیف شد
سورن با لبخند سری تکون داد ودست هاش رو توهوا تکون داد.
متین با خنده گفت:می دونی کی می خواد جای سورن بیاد؟
سری تکون دادم و گفتم:نه کی می خواد بیاد؟
سورن بالحن خاصی گفت:شهاب کاوه
یهو بی اختیار گفتم:نــــــــه
نادری با تعجب گفت:چرا؟
متین می خندید و سورن لبش رو گاز می گرفت و به متین می گفت ساکت باشه.اما خودش هم نمی تونست خنده اش رو بخوره اما یکم هم عصبی بود.فهیم هم ریز ریز می خندید.فقط نادری که از قضیه خبر نداشت با تعجب نگاهمون می کرد.
-بابا همین سرگرد صادقی بداخلاقِ عبوسِ اخمویِ عصا قورت داده بهتر بود...
همه زدن زیرخنده.
سورن با اخم وخنده نگاهم کرد وگفت:نه!مثل این که کاناپه لازم شدی
متین:اوه
-بچه پو...
باخم سورن بقیه اش رو خوردم.از یه طرف خوشحال بودم که حداقل خاطراتمون رو یادش نرفته.این خنده ها قلب منو بیشتر می فشرد...داغونم می کرد.کاش خشک می رفت...کاش دوباره بعد اون همه سردی و دعوا واتفاق خودش رو تو دلم جا نمی کرد...هزارتاکاش دیگه که مثل همیشه دور سرم عین ستاره می چرخید و بغض روتو گلوم می نشوند.
سورن دستش رو مشت کرد و زد به مشت های بچه ها.
سورن:شب می بینمتون
متین:حتما داداش.مخلصیم
-خبریه امشب؟
فهیم:گودبای پارتیه جناب سرگرده
چشم هام رودرشت کردم که سورن خندید وگفت:نه بابا.بچه هاشام مهمون من هستن واسه خداحافظی نترس پارتی نگرفتم
متین:سورن جان.نمی دونی خانوما حسودن؟خب می گی الان حسودیش می شه دیگه
اخمی کردم.نه این ها امروز زیادی پررو شدن.خوشبختانه گوشیم زنگ خورد ونذاشت بیش از این چرت و پرت بگن.
با دیدن اسم عرشیا کلی ذوق کردم.می دونستم همون قدری که تواین مدت من به اون دختره حساسم سورن هم به عرشیا حساسه.نمی دونه داداشمه که
- الو سلام عرشیا جون
- سلام خواهری.چطوری؟
- الان که صداتو می شنوم.عالیه عالیم.توچطوری عزیز دل؟
- مهربون شدی خبریه؟
- نه عزیزم
- با درس ها چی کار می کنی؟دل برات تنگ شده بود
- درس هاهم خوبه سلام می رسونن.منم دلم برات تنگ شده بود آقا
قیافه بچه ها دیدنی بود.
متین:اوه خواهرمونم از دست رفت
اخمی کردم و همه جز سورن خندیدن.سورن با یه اخم غلیظی نگاهم کرد.
- چه خبره اونجا عسل؟
- هیچی عزیزم.سرکارم
- باشه مزاحمت نمی شم خواهری.روی ماهت و می بوسم درستو خوب بخون
- میسی عزیزم.تو هم همینطور مراقب خودت باش.خداحافظ
- خداحافظ خانومی
با یه لبخند قطع کردم.من که کسی رو نداشتم که باهاش سورن رو اذیت کنم.پس حالا حالاها که نفهمیدم اون دختره کیه نباید لو بدم عرشیا داداشمه...خداکنه متین هم چیزی از دهنش نپره بیرون.قبلابهش گفته بودم به کسی نگه عرشیا داداشمه.همینطوری گفته بودم...حالا احساس می کردم به دردم می خوره.البته به متین هم نمی شد اطمینان کرد.
سورن با اخم گفت:خیلی خب بچه ها می بینمتون.خداحافظ.
بعد رو به من کرد و با یه پوزخند کنج لبش گفت:خداحافظ سروان آرمان.امیدوارم دوباره هم دیگه رو ببینیم.بابت همون به قول خودت بداخلاقی ها ببخش
لبم رو گاز گرفتم که گریه ام نگیره.اما جلوی بغض و پرشدن چشم هام رو نتونستم بگیرم.سورن که حالم و دید یکم از عصبانیتش کم شد و یه غمی تو چشم هاش نشست.شاید اونم مثل من به دل تنگی فکر می کرد.احساس می کردم با رفتن سورن تموم آرزوهای این چند وقتم از بین می ره.با خودم فکر می کردم اگه سورن دوستم داشت حتما بعد از ماموریت می اومد خواستگاری!
سری تکوندادم و زیر لب گفتم:خدا به همراهت...بی معرفت
بی معرفتش رو تو دلم گفتم.نگاهم رو ازش گرفتم تا اشک هام نریزه.اونم مثل این که بغض گلوش رو گرفته بود برگشت طرف بچه ها که دیگه ساکت به ما نگاه می کردن ویه زیر لب خداحافظی کرد و رفت.منم سریع رفتم تو اتاقم.اشک هام آروم و بی صدا می ریخت.
ایستادم کنار پنجره هندزفریم رو گذاشتم تو گوشم.صدای آهنگ پیچید تو گوشم.پرده رو کنار زده بودم.
چه طوردلت اومدبری بعد هزارتا خاطره؟
تاوان چی رو من می دم اینجا کنار پنجره
چه طور دلت اومد بری؟چه طور تونستی بد بشی؟
تو اوج بی کسیم چه طور تونستی ساده رد بشی
سورن رسیده بود به حیاط.ماشینش درست رو به روی پنجره ی اتاق من پارک شده بود.دستش رفت رو دستگیره.چشم هام رو فشردم رو هم.سورن مردد دستش هنوز روی دستگیره بود.
چه طور دلت میاد بامن اینجوری بی مهری کنی
شاید همین الان تو هم داری به من فکر می کنی
نگاهش افتاد به من.خیره شد بهم.از همین فاصله هم می شد غم چشم هاش رو دید.چرا سورن؟چــــــــرا؟پرده رو انداختم و تکیه دادم به پنجره.اشک هام بی امون می ریخت.
چه طور دلت اومد که من اینجوری تنها بمونم
رفتی سراغ زندگیت نگفتی شاید نتونم
دلم سبک نشدازت دلم هنوز می خواد بیای
حتی با اینکه می دونم شاید دیگه من و نخوای
بزار که راحتت کنم از توی رویات نمی رم
می خوام کنار پنجره بیادت آروم بگیرم
دوهفته بعد
-یوهو من برگشتم خونه...وای خدا مردم از خستگی
مامان سریع از آشپزخونه پرید بیرون با نگرانی گفت:چی شد؟
همون طوری که خودم و رو مبل ولو کرده بودم سیبی برداشتم از ظرف روی میز و یه گاز بهش زدم و با سرخوشی گفتم:امتحانم رو خوب دادم
مامان دستاشو برد سمت آسمون و گفت:خدایا شکر...برو یه دوش بگیر که این مدت حسابی خسته شدی این چند وقت از بس درس خوندی.
-به چشم مادرم...پاشدم و احترام نظامی گذاشتم و همونطوری که سیب و گاز می زدم رفتم بالا.
باخوش حالی خودم رو پرت کردم روی تخت و بالا وپایین رفتم.بالاخره درس خوندن هم تموم شد.البته فعلا...امروز کنکور دادم.خوب بود.یعنی بدک نبود...با اون وقت کمی که من داشتم همونم از سرم زیاد بود.
تواین دوهفته مثل همیشه درس خوندم.با رفتن سورن دلم براش خیلی تنگ شد.ولی یبار بیشتر باهاش تلفنی صحبت نکردم.نمی خواستم من وا بدم.خب منم دخترم دیگه دوست دارم اول طرف مقابل بهم ابراز علاقه کنه.منم خواستم اون روی مغرورم رو ثابت نگه دارم.اگه سورن دوستم داشته باشه ازم خواستگاری می کنه.اگرم که نداشته باشه خب کاری می کنه که منم بی خیال بشم.
تواین دوهفته که سورن رفته و سرگرد کاوه اومده سعی کردم بخششون نرم.انگار نه انگار به مرده جواب رد دادم.هنوز هم چشمش دنبال منه منم نمی خوام جلوی چشم هاش آفتابی شم که دوباره هوایی شه.
رفتم تو حموم و خودم رو سپردم به آب داغ...آخ که چقدر حالم رو جا می آورد.دلم می خواست دیگه به هیچی فکر نکنم و خودم رو بسپارم به دست سرنوشت.
دیگه می خواستم به سورن فکر نکنم.شاید اون اصلا دوستم نداشته باشه والان با اون دختره داره خوش می گذرونه.پس من چرا بی خودی ذهنم رو مشغول کنم؟
حوله ام رو پیچیدم دورم و نشستم پشت میز آرایشم.یکم آرایش کردم و موهام رو سشوار کشیدم و فر کردم.
یه پیراهن مشکی که گل های ریزی داشت تنم کردم ورفتم پایین.
غزل:به خواهر خانوم چه خوشگل کردی.خوب دادی امتحانت و؟
-اوهوم.چه خبر؟
غزل کیفش رو پرت کرد روی مبل وگفت:دارم می میرم از خستگی.بابا بیکاری بری دانشگاه؟
-کم غر بزن خواهری
غزل:یاسمین چی؟خوب داد؟
-با اون همه کلاسی که اون رفت می خوای خوب نده؟آره فکر کنم اون بهتر داده باشه.کیوان خصوصی بهش یاد می داد.
غزل آروم طوری که مامان نشنوه گفت:حتما الان گیر کیوان به یاسمینه.همه رو یه دور ازنظر می گذرونه دیگه
شونه هام رو بالا انداختم وگفتم:نمی دونم
غزل:از سورن خبری نشد؟
-نه...
غزل:بی خیال پایه خرید هستی؟
-الان؟
غزل:نه غروب بریم بیرون.یه بادی هم به اون سرت بخوره
-باشه پایه ام
غزل:ایول
یک ماه بعد
یک ماه گذشت.تند و سریع.دیگه نبود سورن داشت برام عادی می شد.اما هنوز هم فکرم پیشش بود.شهاب دوباره ازم خواستگاری کرد و منم جواب منفی دادم.ازسورن خبری نداشتم.از متین هم دلم نمی خواست بپرسم.چون احساس می کردم تا همین الان هم دستم واسه متین رو شده.متین هم از سورن حرفی نمی زد.یکم سرمون این یه ماهه شلوغ بود و یه پرونده قتل دستمون بود که تازه دو روزه تموم شده.
پای کامپیوترم نشستم و دل تو دلم نیست.می خوام نتایج رو ببینم.دهنم خشک شده و قلبم انگار داره از دهنم می زنه بیرون.
غزل:چی شد عسل؟
-بزار سایت باز شه
غزل شونه هام رو تو دستش گرفت و می مالید.مامان هم روی تخت نشسته بود وهی دعا می کرد.
با دستای لرزون اطلاعاتم و وارد کردم و منتظر موندم.چشم هام رو بستم و نفس کشیدم.
غزل با ناراحتی گفت:ای بابا...برو تواما
با ترس چشم هام رو بازکردم.به صفحه مانیتور خیره شدم.لبخند کم رنگی زدم.همینم بد نبود ولی نمی دونستم می تونم برم یانه...آخر این دعاهای عرشیا کار دستمون داد.
مامان:چی شد مامان؟
-قبول شدم
غزل با اخم خودش و پرت کرد رو تختم ودست به سینه با اخم گفت:بیخود کردی نمی ری ها
با خنده گفتم:چرا؟
مامان:مگه کجا قبول شدی؟
غزل:شیراز
مامان خندید و غزل رو بغل کرد.
-مثل این که من قبول شدم ها اونوقت شما غزل رو بغل می کنی؟
مامان دستاش رو باز کرد و اشاره کرد که برم تو بغلش.با یه دستش غزل اخمو رو بغل کرده با یه دستش هم من رو.سر هر دومون رو بوسید.
مامان:می خوای بری شیراز؟
-اگه نرم دوباره یه سال دیگه باید منتظر بمونم
غزل:این همه سال منتظر موندی اینم روش مگه چی می شه؟
-توچرا اینقدر ناراحتی؟
غزل:نباشم؟هم تو هم عرشیا برید شیراز من دق می کنم خب
-خدانکنه آجی...دوساله دیگه...من قول می دم ترم تابستونی هم بردارم که زودتر بیام
غزل:لازم نکرده.دل خودت و صابون نزن بابا نمی ذاره.اگرم بذاره کارت و می خوای چی کار کنی؟
-با دایی صحبت کردم گفته اشکالی نداره هر جا قبول شم برام انتقالی می گیره.بعدشم تو از کجا می دونی بابا نمی ذاره؟
غزل پاشد و عین بچه ها پاشو کوبوند رو زمین وگفت:امیدوارم نذاره
بعد با حالت قهر از اتاق رفت بیرون.مامان خندید و سری تکون داد.
مامان:بیخیال مامان جان دلش تنگ می شه این کارهارو می کنه
-می دونم مامان.
صدای بابا از پایین می اومد.
بابا:اهل خونه...آهای کجایید کسی نیست ما رو تحویل بگیره؟
بدو بدو رفتم پایین و بابا رو بغل کردم
بابا:آخ یواش دختر.چی شد جوابا اومد؟قبول شدی؟
غزل با اخم از بالای پله ها گفت:بابا نمی ذاری بره ها
بابا با نگرانی بهم نگاه کرد و گفت:مگه کجا قبول شدی؟
با نیش باز گفتم:شیراز
بابا هم خندید وگفت:قبول نیست.این عرشیا تو جوابا دست کاری کرده
همه جز غزل زدیم زیر خنده
بابا نشست روی مبل و منم نشوند کنارش.دستش رو گذاشت دور کمرم و گفت:خب بابا جان.می خوای بری؟
-نمی دونم هر چی شما بگید
بابا:والا دلم که برات تنگ می شه بابا.همون دو ماهی هم که نبودی خونه سوت و کور بود.اگه یه شهر دیگه هم قبول می شدی نمی ذاشتم بری...اما الان که شیراز قبول شدی خیالم راحته که برادرت هست مراقبت باشه و تنها نیستی...من حرفی ندارم به شرط این که ماهی یبار رو حداقل بیاید یه روز بمونید که دلمون حسابی تنگ می شه
غزل با اعتراض گفت:بابا.بعد رفت تو اتاقش و در رو کوبید.آخی طفلی آجیم تنها می مونه
بابا سری تکون داد ورو به من گفت:به عرشیا گفتی؟
-نه هنوز
بابا:پس بگو خیلی خوشحال می شه.راستی کارت بابا؟
مامان این بار قبل من جواب داد:مرتضی براش انتقالی می گیره
بابا:وروجک مراقب خودت باشی ها بابا دلم برات تنگ می شه
پاشدم و گونه اش رو بوسیدم وگفتم:منم دلم براتون تنگ می شه.قول می دم هر وقت سرم خلوت شد بیام پیشتون...راستی بابا؟
بابا:جانم بابا؟
-عرشیا که با دوستاش خونه دانشجویی داره پس من.
بابا:حالا که دوتا شدید یه خونه مبله براتون اجاره می کنم.البته نقلی باشه که با جیب من بخونه
با خنده گفتم:چشم بابا جون مهربونم.
رفتم تو اتاقم و گوشیم رو برداشتم. شماره عرشیا رو گرفتم.
///////////////////////////////////////////////////
- الو؟
- بچه ها اون صدای ضبطو کم کنید الان سهیلا خانوم صداش در میاد.سلام آبجی.خوبی قربونت برم؟
- چه خبره اونجا؟چه قدر صدا میاد.پارتی ای؟
- نه بابا پارتی کدومه.تولد یکی از بچه هاس یکم خودمونی داشتیم جشن می گرفتیم
- پس مزاحمت شدم
- نه بابا این حرفا چیه؟بگو ببینم کاری داشتی؟
- آره خواستم بگم جواب کنکور ارشدم اومد
لحن عرشیا نگران شد.با نگرانی پرسید.
- خب چی شد؟
- هیچی دیگه....شیراز قبول شدم
- نـــــــــــه!شوخی می کنی؟
- نه جدی گفتم.مهمون نمی خوای؟
- آخ جون.خدیا شکرت صدامو شنیدی.مهمون که نه میزبان می خوام.حالا کی میای؟
- یه دوهفته ای واسه ثبت نام وقت دارم.دایی برام انتقالی بگیره میام اونجا.فقط مشکل خونه اس
- آره نمی تونی تو این خونه زندگی کنی که.
-بابا گفته برای هر دوتام یه آپارتمان مبله می گیره.
- شوخی نکن؟این که خیلی عالیه
- چرا؟
- همسایه ما یه سوییت کوچیک داره می خواد یه دوسه سالی بره پیش بچه هاش کانادا یه زن تنهاست.همین طبقه بالایی خودمون.مبله و نقلیه...بیاین همین رو بگیرین که من از بچه هاهم دور نشم.
- باشه تو باهاش صحبت کن من و بابا هم یه چند روز دیگه میایم.
- باشه فقط این تا ده روز دیگه داره می ره ها.من الان به بابا زنگ می زنم باهاش صحبت می کنم.
- باشه داداش.کاری نداری؟
- نه قربونت برم.خیلی خوشحال شدم.می بوسمت.خداحافظ...
- خداحافظ...
گوشی رو که قطع کردم.صدای تلفن بابا اومد.چقدر این پسر هوله.
غزل:عسل بیا شام
-باشه اومدم.
رفتم پایین اوه مامان چه بویی راه انداخته.آخ جون قرمه سبزی.صندلیم رو کشیدم عقب و نشستم.
بابا:عرشیا زنگ زد بهم
-می دونم.بابا نظرتون در مورده آپارتمانه چیه؟
بابا:نمی دونم.گفتم بره بپرسه شرایطش چه جوریه به نظر من که خوبه.
مامان:توکه هنوز ندیدیش
غزل باغذاش بازی بازی می کرد و اخم هاش توهم بود.دستش رو گرفتم که پس کشید.
بابا:نمی دونم عرشیا که تعریف می کرد و اون وروجکم می خواد از اون خونه دور نباشه دیگه.می خواد هم با دوستاش باشه هم خواهرش.غزل جان بابا تو هم ناراحت نباش.می رن بر می گردن دیگه.تازه قول دادن زود زود بیان
غزل:این ها برن دیگه پشت سرشون رو نگاه نمی کنن.همون عرشیا چندماه چندماه میاد
-من قول می دم زود بیام.خواهری زهرمارم نکن دیگه
غزل لبخند بی جونی زد و گفت:آخه دلم برات تنگ می شه
-منم دلم برات تنگ می شه.به خدا قول می دم زود زود بیام.اخم هاتو وا کن دیگه
غزل:چشم
-آها حالا شدی غزل جون خودم.
همه با خنده و شوخی غذامون رو خوردیم.فردا باید برم پیش دایی و باهاش صحبت کنم.
پشت در اتاق دایی منتظر بودم.سرگرد کاوه پیش دایی بود.نمی دونم اون با دایی چی کار داره.اون که رئیسش سرهنگ طلوعیه...
منشی:جناب سروان آرمان می تونید برید داخل
-ممنونم
به کاوه نگاه کردم که داشت با یه نگاه خریدارانه نگاهم می کرد.احترام گذاشتم و بعد از یه سلام زیر لب و یه با اجازه از کنارش رد شدم و دوباره در مقابل دایی احترام گذاشتم.
دایی با خنده اومد طرفم و دستم رو تو دست هاش گرفت.کاوه هم در رو بست و رفت بیرون.
دایی:به خانوم خانومای ما.امروز بهناز بهم زنگ زد.مثل این که تو هم رفتنی شدی بی معرفت
-آره دایی جون.می خواستم در مورد انتقالی باهاتون صحبت کنم.
دایی:با این که اصلا دلم نمی خواد از این جا بری اما چاره ای نیست.نمی خوام اذیتت هم بکنم.سریع کارهات رو جور می کنم.اتفاقا یه اداره ی آگاهی تو شیراز هست که بعضی نیروهاش منتقل شدن جای دیگه نیاز به نیروی جدید داره.با سرهنگ لطفی رئیس بخش تو شیراز صحبت کردم تا فهمید خواهر زاده ی منی خوشحال شد و گفت که بری اون جا.فقط باید یه چند روز ی صبر کنی که کارهای اداری انجام بشه.چون خواهر زاده ی منی اینقدر زود کارت رو راه انداختن ها.
-ممنون دایی.نمی دونم چطوری ازتون تشکر کنم.بازم مثل همیشه از بند"پ"استفاده کردم
دایی سرم رو بوسید وگفت:موفق باشی دخترم.شاید با دیدن دایره جدیدت یکم شوکه بشی
با نگرانی گفتم:خیلی جای بدیه مگه؟
دایی با خنده گفت:نه دخترم.نترس.اتفاقا خیلی هم خوبه.البته این نظر منه
چشمکی زد و ادامه داد:نظر تورو نمی دونم.باید خودت بری و ببینی .من چیزی نمی گم
-کنجکاوم کردی دایی
دایی:عجله نکن می فهمی آخر منظورم چیه...خب خودت رو حاضرکن حدود چهار روز دیگه رفتنی هستی
با لبخند احترام گذاشتم و بعد از کلی تشکر رفتم به بخش خودمون.
متین بداخلاق جلوی در اتاقش ایستاده بود.
متین:ساعت خواب؟الان میان سرکار؟
-پیش سرهنگ محمدی بودم
متین:پیش سرهنگ چی کار می کردی؟
-دیشب جواب کنکورم اومد
متین نگاهش رو تیز تر کرد و فهیم هم دست از تایپ برداشت و به من خیره شد.
متین:خب!چی شد؟
-هیچی دیگه قبول شدم
متین:کجا؟
-شیراز
با گفتن شیراز دوتایی شون پقی زدن زیر خنده
با تعجب گفتم:چیه چرا می خندیدن؟
متین ابروهاش رو انداخت بالا و به فهیم اشاره کرد و لبش رو گاز گرفت که چیزی نگه.فهیم هم سر تکون داد و سرش رو کرد تو کامپیوتر وخودش رو مشغول نشون داد
-چیزی شده؟
متین:نه...حالا می خوای چی کار کنی؟
-هیچی دایی گفت برام انتقالی گرفته تا چهار روز دیگه باید برم
متین:اوه چه زود.نگفت کجا برات انتقالی گرفته؟
-نه...گفت یه دایره آگاهی هست که نیرو نیاز داره صحبت کرده با رئیس بخش گفته باشه
متین:نگفت رئیس بخش اسمش چیه؟
-سرهنگ لطفی
متین زیر لب گفت:خود خوشه.چه شود!
مهران هم زیر لب می خندید و تایپ می کرد.
-یه چیزی هست ها شما دارید ازمن پنهونش می کنید
متین:نه بابا.بی معرفت می خوای مارو بزاری وبری؟
-چاره ای ندارم داداش.باید برم دیگه
متین آهی کشید و با لبخند گفت:دلم برات تنگ می شه خانومی
منم لبخندی زدم وگفتم:منم همینطور داداشی
چهار روز عین برق و باد گذشت.تو این مدت کلی خرید کردم و همه کارهام رو انجام دادم.هنوز ده روز واسه ثبت نام وقت داشتم.اول باید می رفتم خونه رو می گرفتم و بعد می رفتم اداره جدیدم.خدا کنه رئیسش آدم خوبی باشه.من از وقتی چشم باز کردم متین موافقم بوده.حالا اگه با این آدم جدید نسازم چی؟خدایا خودت کمکم کن یه آدم درست وحسابی بخوره به پستم...
با بابا سوار ماشین من شدیم و کل ماشین پر شد از وسایل من.
مامان با چشم های اشک بار من رو بغل کرد و بوسید.
-مامان جان گریه نکنید دیگه...می رم و زود برمی گردم
مامان:مراقب خودت باش دخترم.مراقب اون پسره دست و پا چلفتی هم باش
خنده ام گرفت و اونم وسط گریه خندید.به خودم فشردمش و عطرتنش رو تو ریه هام پر کردم.ازم جد شد و با پشت دست اشک هاش رو پاک کرد.
-قربون مامان مهربونم بشم.گریه نکنید دیگه دلم می گیره ها
مامان اشکهاش رو پاک کرد و گفت:باشه دخترم...باشه دخترم
غزل اخمو رو بغل کردم و آروم زدم تو کمرش
-گریه نکن خواهری.به خدا راضی نیستم این همه اشک می ریزی
غزل باخنده گفت:برو دیوونه من کجا گریه می کنم؟
-واسه همون می گم دیگه
غزل:به خدا اگه زود نیای پوستت رو می کنم.پا می شم میام خونه تون تلپ می شم
به شوخی ترسیدم وگفتم:نه نه غلط کردم همون زود زود میام
بابا:بسه دیگه...بیا بابا سوار شو اینارو ول کنی اینقدر این جا نگهت می دارن تا وقت ثبت نامت هم بگذره
مامان:علیرضا تاثبت نامش هم می مونی؟
بابا:نه میرم خونه می گیرم براشون و بر می گردم.دیگه ثبت نامش رو باید خودش بره.من زیاد مرخصی ندارم
مامان:باشه پس زود برگرد
بابا:چشم خانوم.بشین بابا
دوباره ازشون خداحافظی کردم و صدباره بوسیدمشون.دیگه اشک هام ریخته بود.نشستم تو ماشین خودم و بابا رانندگی می کرد.سرم رو برگردوندم عقب و تا جایی که مامان اینا تو دیدم بودن براشون با گریه دست تکون دادم.
بابا:گریه نکن باباجان.می ری اونجا عادت می کنی.عرشیا هم که هست تنها نیستی.خدارو شکر از بابت تو یکی خیالم راحته.شیر بار اومدی و از پس خودت بر میای.می گن حلال زاده به داییش می ره.توهم زبر و زرنگی به همون مرتضیِ سرهنگ رفتی.
میون گریه خندیدم.
بابا:می خوای بخواب دخترم راه طولانیه.
-فعلا خوابم نمیاد.
یکم که با بابا حرف زدم پلک هام سنگین شد وخوابم برد.تمام طول شب داشتم وسایل هام رو جمع می کردم و نشد بخوابم.حالا حسابی خوابم گرفته بود.
با صدای بابا از خواب بیدار شدم.
بابا:عسل جان پاشو بابا رسیدیم.
چشم هام رو باز کردم.بابا چی گفت؟گفت رسیدیم؟یعنی من این همه مدت خواب بودم؟
یکم که چشمم رو مالوندم و دور وبرم رو نگاه کردم.دیدم جلوی یه ساختمون سه طبقه با سنگ های مشکی شیک ایستادیم.آپارتمان حیاط دار قشنگی بود که سادگیش قشنگترش می کرد.
عرشیا:هــــوی!کم خونه مون و دید بزن خوابالو
بعد بغلم کرد.منم که گیج فقط دستامو دورش حلقه کردم.بابا داشت دم در با چندتا پسر دیگه سلام علیک می کرد.حتما هم خونه های عرشیا بودن...عرشیا من و از بغلش در آورد ولپ هام رو بوسید.
عرشیا:آخ آخر به آرزوم رسیدم.چه دعاهام جواب داد
عسل:اوهوم.غزل دستش بهت برسه می کشتت.
عرشیا دستش رو گذاشت پشتم وباخنده به بقیه پیوستیم.
-سلام
همگی جواب دادن و عرشیا سه تا پسر رو معرفی کرد.
عرشیا به پسری که قد بلندو هیکل ورزش کاری داشت و تواون تاریکی برق چشم های سبزش معلوم بود اشاره کرد وگفت:کیارش...رزیدنت قلب و عروق،بزرگترین عضو گروه
کیارش سری تکون داد وبا لبخند گفت:خوش اومدید عسل خانوم
-ممنون از آشناییتون خوش وقتم
عرشیا دستش رو به سمت پسر دیگه ای که یکم ریزه میزه تر بود و یکم سبزه وقدکوتاه بود و یکم ته ریش داشت و قیافه با نمکی داشت کرد وگفت:کسری.کوچیکترین عضوگروه...دانشجوی مکانیک.
کسری:خوشبختم آبجی
یکم از کیارش خودمونی تر بود و این باعث شد احساس راحتی باهاش بکنم از همون اول.
-ممنون
عرشیا به یه پسر دیگه که بلیزسرمه ای و شلوار مشکی پوشیده بود و پوست سفید و چشم های مشکی داشت و به نظرمن ازاون دوتای دیگه خوش قیافه تر بود اشاره کرد وگفت
عرشیا:سام.دانشجوی موسیقی
پسر کمی سرش رو خم کرد وگفت:خیلی خوش اومدید خانوم آرمان
عسل:ممنون
کیارش:خسته شون کردی عرشیا.ببخشید تورو خدا آقای آرمان بفرمایید داخل
کیارش از کنار در حیاط رفت کنار.
عرشیا:سوییچ رو بده
بابا:بیا بابا دست منه
عرشیا سوییچ رو ازبابا گرفت وداد به کسری.
عرشیا:بپر ماشین روبیار تو پارکینگ
کسری:ای به چشم
بابا:خودم می ذاشتم دیگه بابا
عرشیا سری تکون داد و ما رو راهنمایی کرد به سمت بالا.طبقه اول رو رد کردیم و رسیدیم به طبقه دوم.
عرشیا:بفرمایید.
داخل خونه شدیم.چهارتا اتاق خواب اونطرف پذیرایی بود.یه آشپزخانه نقلی هم کنار در ورودی بود.خونه ساده ای بوداما در عین سادگیش شیک بود ومرتب.برای چهارتا پسراین خونه زیادی مرتب بود. یه پذیرایی کوچیک داشت که دکوراسیون مشکی و سفید داشت.روی مبل های چرمی سفید نشستیم .
سام برامون شربت آورد و عرشیا هم میوه و شیرینی تعارف کرد.چهارتا پسر رو به رومون نشسته بودن و چه خوب که بابا حساس نشده بود.پسرهای خوب و مودبی بودن.هیچکدومشون آدم رو معذب نمی کردن و این خیلی خوب بود.
بابا:خب بابا این خونه کدومه؟
عرشیا:طبقه ی بالا
-به همین بزرگیه؟اینجا خیلی بزرگه
عرشیا:نه طبقه سوم دوتا سوییت کوچیکه
بابا:الان هستن بریم صحبت کنیم وخونه رو ببینیم؟
عرشیا:الان که خسته این.بذارین واسه فردا
بابا:نه بابا جان من زیاد وقت ندارم.اگه بشه همین امشب ببینیم و فردا بریم اجاره کنیم که من فردا شب بتونم برگردم
عرشیا:چقدر زود
بابا:خیلی وقت ندارم آخه پسرم.
عرشیا:باشه حرفی نیست.بفرمایید
کیارش:یکم استراحت می کردید خب
بابا:ممنون پسرم می ریم ببینیم تا اون بنده خدا نخوابیده.دوباره میایم پایین
رفتیم طبقه بالا.دوتا در چوبی بود.یکیش نخودی رنگ بود و یکیش قهوه ای سوخته.عرشیا زنگ در نخودی رو زد.
زن:بله کیه؟
عرشیا:منم عرشیا
زنه در رو باز کرد.یه خانوم تقریبا میانسال اما سرحال و آرایش کرده با یه بلیز دامن و شالی که با بی قیدی سرش کرده بود در رو باز کرد
با خوشرویی سلام کرد و ماهم جواب دادیم.
عرشیا:مرجان خانوم پدر و خواهرم.درمورد خونه که باهاتون صحبت کرده بودم.
مرجان:بفرمایید داخل خیلی خوش اومدید
رفتیم داخل.یه آپارتمان نقلی دو خوابه بود که دکوراسیون کرم و قهوه ای شیکی داشت.ساده و مدرن.از قیافه اش معلوم بود که حسابی به خونش می رسه
بابا:خب غرض از مزاحمت این که عرشیاجان گفته بود شما منزلتون رو اجاره می دید ماهم به همین دلیل مزاحم شدیم.
مرجان:خواهش می کنم مراحمید.این چهارتا پسرهم عین بچه های خودمن به خدا...من می خواستم خونه رو زودتر ازاین ها اجاره بدم که عرشیا جان گفت خونه رو می خواین
بابا:بله خد ارو شکر که خونه خوب و مناسبی هم هست
بعد از یک ساعت صحبت کردن و دیدن همه ی خونه توافق کردیم که فردا ساعت10 بریم بنگاه و اجاره اش کنیم.مرجان خانوم هم که خیالش از بابت خونه راحت شده بود قرار شد پس فردا صبح بره کانادا و ماهم این دو روز رو خونه پسرا بمونیم.
تو اتاق عرشیا رخت خواب انداختیم و به خواب رفتیم.
مرجان:خب مبارکتون باشه
بابا:ممنون مرجان خانوم سفر به سلامت
مرجان:ممنون خب دخترم امیدوارم به خوبی از خونه استفاده کنی
با تشکر از مرجان خانوم سوار ماشین شدیم.
بابا:خب اینم از خونه.من امروز برمی گردم تهران.بریم یه بلیط بگیریم واسه تهران
بابا واسه ساعت شش بلیط هواپیما گرفت و رفت و من دوباره دل تنگ شدم.
تصمیم گرفتم امشب شام رو من درست کنم.خداروشکر که تو یخچال بچه ها همه چیز بود.تواین یه روزه باکسری جور شده بودم.باهاش جورشدم چون 4 سال ازم کوچیکتر بود.اما با کیارشی که دوسال ازم بزرگتر بود وسام که هم سنم بود یکم رسمی تر بودم.
کسری:چی درست کردی آبجی؟بوش کل خونه رو برداشته
بالبخند ملاقه رو گذاشتم توی پیش دستی کنار گاز وگفتم:قورمه سبزی...دوست دارین؟
کسری:می میرم براش.راستی آبجی رشته ات چیه؟
-زبان
کسری:کارشناسی؟
-ارشد
سری تکون داد وگفت:کمک نمی خوای؟
-چرا سفره رو بی زحمت بیانداز بچه هاروهم صداکن
کسری:ای به چشم.کیارش!سام!عرشیا بدویید شام.
عرشیا اومد وبا کسری سفره رو پهن کردن...همه نشستیم کنارسفره
عسل:ببخشید اگه دست پختم خوب نیست
کیارش:این چه حرفیه عسل خانوم.از بوش که معلومه معرکه است
بچه هامی خوردن وبه به وچه چه می کردن
عرشیا:عسل فردا مرجان خانوم میره ماباید بریم بالا.وسایل هات کجان؟همون یه چمدونه؟
-نه بابا...توماشین وصندوق عقب پره.دیگه نمی خواستم هی اینور اونورشون کنم.یهواز همون ماشین می برم بالا
عرشیا سری تکون داد وگفت:باشه
بعد شام با وجود اصرارهای من سام و کیارش ظرف ها رو شستن.همه کارهاشون شون تقسیم شده بود...ماهم راحت رفتیم وخوابیدیم.
آخ مردم از خستگی.امروز مرجان خانوم خواهر زاده شو فرستاد یه سری وسایل شخصیش رو ببره.ما هم وسایلمون رو بردیم بالا...از ظهر دارم یه سره خونه رو می چینم.دروغ نگم بنده خدا عرشیا هم به پای من کار می کردها...خب اینم ازاتاق...اتاق مرجان خانوم رو برداشته بودم.وسایل هاش رو همه رو برده بود.همون بهتر که برده بود.اصلا دوست نداشتم ازاتاق دست دوم استفاده کنم.فقط یکم اتاق رو جمع و جور کردم.
یه دیزاینر آوردیم که دکوراسیون اتاق رو عوض کنه.بعد از دیدن کلی کاتالوگ دوتا دکوراسیون رو انتخاب کردیم و قرار شد تا دوروز دیگه بیان و اتاق رو کامل کنن.تا دوروز دیگه مجبور بودم رو زمین بخوابم.
دیگه شب شده بود.وقت هم نکرده بودم شام درست کنم.ظهرم پیتزا سفارش دادیم.درسته وسایلمون زیاد نبود و خونه از قبل چیده شده بود اما بازهم خودش کلی کار داشت و آدم رو خسته می کرد.منم که عادت به کار کردن نداشتم زیاد دیگه با همین یه ذره کار از پا افتاده بودم.
زنگ آپارتمان به صدا در اومد.من که تو اتاق خوابم رو زمین دراز کشیده بودم و از زور خستگی چشم هام رو بسته بودم.اصلا حوصله ی باز کردن در رو نداشتم.دعا دعا می کردم عرشیا در رو باز کنه.صدای عرشیا می اومد که در رو باز کرده و داره با یکی خوش وبش وتعارف می کنه.
عرشیا:بابا دستت دردنکنه.راضی به این زحمت ها نبودیم.
-بیا تو دم در بده...جان من تعارف نکن بیا تو؟
-قربانت دمت گرم.آقـــــایی...فدای تو! شب خوش
عرشیا بلند بلند من و صدا می کرد.حتی حوصله جواب دادن هم نداشتم.
عرشیا:عسل.عســــــل!بدوبیا شام تنبل خانوم
خیلی گرسنه ام بود.اولش گفتم ولش کن کی حال شام خوردن داره.ولی وقتی دیدم شکمم داره با قار وقوراش ازم التماس می کنه.دلم نیومد دلِ دلم رو بشکنم و با بی حالی دستام رو گرفتم به دیوار و رفتم تو حال...عرشیا سرحال میز رو می چید انگار نه انگار که اون همه کار کرده.
با دیدن من لبخند دختر کشی زد وگفت:خواهر ما رو ببین.خوبه کوه نکندی اینجوریه قیافه ات.حالا خوبه خونه مبله گرفتی کار زیادی نداره
چپ چپ نگاهش کردم که دستاش رو به نشونه ی تسلیم بالا برد.منم خنده ام گرفت.
عرشیا:خیلی خب بابا تسلیم.
یه بشقاب برام از غذا کشید وگذاشت جلوم.عدس پلو بود و گوشت چرخ کرده های سرخ کرده ی که بدجور بهم چشمک می زد.ماستم که بود.آخ مامان کجایی که یادت بخیر!هنوز هیچی نشده دلم واسه دستپخت مامان تنگ شده...خوبه حالا عادت دارم ازش دور باشم مگرنه دیگه دووم نمی آوردم.
-غذا رو کی آورد؟
عرشیا:کیارش.گفت اساس کشی داشتید می دونستم خسته اید براتون آوردم
-دستش درد نکنه.دستپخت خودشه؟
عرشیا:آره.بابا همه مون از بس مجردی کشیدیم یه پا سر آشپز شدیم.
-کیارش از همه تون بزرگتره نه؟
عرشیا:آره بیست وهشته دیگه
-چرا زن نمی گیره؟
عرشیا:اتفاقا یه دختره رو می خواد همکارشه...گذاشتن درسشون یکم کمتر شه بعد ازدواج کنن.
-چقدر درسش مونده مگه؟
عرشیا:یه دوسالی...دوسال دیگه می شه متخصص
ابروهام رو دادم بالا
-آفرین ایول!می گم طبقه پایینیتون چی؟تواین چند روزه اصلا ندیدمشون
عرشیا:تازه اومدن.یعنی تایه ماه قبل اجاره می دادن خونه رو خودشون تهران بودن الان برگشتن خودشون می شینن.منم زیاد ندیدمشون یه زن وشوهر میانسالن با پسرشون...زنه رو یه چندبار دیدم.کسری هم یه بار رفته نون بگیره برای اوناهم گرفته...می دونی که ذاتا فوضوله خواسته ببینه کی ان و چیکارن...کسری می گفت با مرده حرف زده...مثل این که مرده مترجمه اگه کمک لازم داشتی برو پیشش
سرم و تکون دادم وگفتم :باشه
عرشیا:فقط نمی دونم پسرشون چرا اینقدر خشکه.یکی دوبار که من و دید انگار دزد گرفته.همچین تو قیافه ام زل زده بود با اخم که داشتم وحشت می کردم.یارو با خودشم مشکل داره
-پس چرا من ندیدمش؟
عرشیا:صبح خیلی زود میره بیرون شب دیر وقت میاد.خودمونم زیاد نمی بینیمشون...کلا همسایه های ساکتی ان
-این رو به رویه چی؟
عرشیا:این که از همون اول خالی بوده.اینم واسه همون طبقه اولی هاست.اجاره هم نمی دادن.دیگه سوالی نیست سرکارخانم مارپل؟
-نه
عرشیا خندید وپارچ دوغ رو برداشت.
عرشیا:بریزم برات؟
-اوهوم
عرشیا:فردا چی کاره ای میری واسه ثبت نام؟
-نه فردا باید برم اداره ی جدید خودم رو معرفی کنم پس فردا می رم.هنوز چند روز وقت دارم
عرشیا:باشه.منم صبح می رم دانشگاه.کلیدت رو یادت باشه ببری
باخوردن غذا یه جون دیگه ای گرفتم فکرکنم گشنه م بوده که بی حال شده بودم. ظرفاروشستم و گذاشتم کنار که بعدا عرشیا ببره پایین.یکم دیگه خونه رو جمع کردم و رفتم بخوابم.اتاق عرشیا هم تخت نداشت اما تخت خودش رو آورده بود بالا.خیلی اصرار کرد که برم روتخت بخوابم و اون رو زمین بخوابه ولی گفتم یه شب رو زمین بخوابم نمی می رم که...
ساعت گوشیم رو کوک کردم وبا یه تن خسته به خواب رفتم.
صدای زنگ گوشی تو سرم می پیچید.دلم می خواست الان یه لیوان آب کنارم بود و گوشی رو محترمانه می انداختم توش تا خفه شه...پلکام رو آروم اما با حرص باز کردم و آلارم گوشیم رو قطع کردم.به ساعت نگاه انداختم که شش ونیم رو نشون می داد.
با یه عالمه فحش زیر لب به خودم وگوشی وساعت و زمین وزمان از رخت خواب بلند شدم ورفتم تودست شویی.بعد از شستن صورت و زدن مسواک وبقیه کارهای مربوطه اومدم بیرون و رخت خوابم رو جمع کردم ودوباره این بار رفتم توحموم.یه نیم ساعت هم اونجا طول کشید.وقتی اومدم بیرون دیگه ساعت هفت وبیست دقیقه بود.وقتی برای درست کردن صبحونه نداشتم.موهام رو سریع سشوار کشیدم ولباس پوشیدم.رفتم تو آشپزخونه که عرشیا لقمه به دست داشت می رفت بیرون.
یه بوسه به گونه ام زد وگفت:سلام خواهر خوابالوی خودم.بشین صبحونت روبخور زودی برو سرکار که روز اولی اصلا خوب نیست دیر کنی...من دیگه دیرم می شه.من رفتم دانشگاه بعدم میرم شرکت.روز خوش آبجی جونم...راستی راستی جایی روهم بلد نبودی زنگ بزن یا اس بده راهنماییت کنم.وای که چقدر حرف زدم.خداحافظ
با خنده گونه اش رو بوسیدم.
-چشم داداشی گلم.بابت صبحونه هم ممنون.برو تا دیرت نشده
عرشیا یه چشمکی زد و سریع رفت بیرون.یکم که هول هولکی صبحونه خوردم.
رفتم تواتاق تا اماده بشم.دیگه ساعت دور وبر8 بود که لباس فرم پوشیده وآراسته رفتم پایین.ازهمین روز اولی داشتم دیر می کردم.خدا به دادم برسه.خداکنه حداقل راه زیاد دور نباشه که سریع برسم.خداروشکر بعداز20 دقیقه طبق آدرس رسیدم.یه ساختمون سه طبقه نسبتا کوچیک بود.اداره آگاهی ما توتهران یه ساختمون بزرگ بود که کلی بخش داشت اما اینجافکرکنم به زور دو،سه تابخش باشه...بایه بسم الله رفتم داخل سالن.از اطلاعات پرسیدم بخش آگاهی کدومه که گفت طبقه دوم.از پله ها رفتم.قلبم توسینه ام می کوبید.داشتم وارد یه محیط جدید می شدم با کلی همکار جدید و صدالبته یه موافق جدید...
من از وقتی اومدم متین موافقم بود حالا اگه گیر یه پیرمرد کچل شکم گنده بداخلاق بیافتم چی؟وای نه خدای من!!!