رمان بورسیه/قسمت21
چیز خیلی زود اتفاق افتاد.تا به خودم اومدم دیدم ساعت 4بعد از ظهر رو نشون میده...یکی ازآشناهای خانوادگی تیلاو که سن وسالی هم ازش گذشته بود قرار بود صیغه رو بین من و تیلاو جاری بکنه.به خاطر همین هم قرار بود بریم خونه ی پدری تیلاو.خونه ای تا حالا ندیده بودمش وبرام شبیه علامت سوال شده بود.خانواده ی عمه خودشون مستقیم میرفتن اونجا وتیلاو هم میومد دنبال من و با هم میرفتیم.خودم میخواستم از خونه ی خودم راهی بشم.عمه خیلی اصرار کرد با اونا برم ولی من میخواستم تو خونه ی خودم بمونم و تا تیلاو بیاد حسابی با پدر و مادرم دردودل کنم.پدرو مادری که تو یه قاب عکس کوچیک جا گرفته بودن ولی برای من بزرگترین دنیا رو رقم زده بودن.تیلاو کمی دیر کرده بود.هر چقدر هم زنگ میزدم جوابمو نمی داد.این باعث شده بود هم اعصابم به هم بریزه هم اینکه کم کم نگرانش بشم.تیلاو اوصلا آدم خوش قولی بود ولی این تاخیر خوش قولی اونو زیر سوال میبرد.از بس تو آینه به خودم نگاه کرده بودم خسته شده بودم.یه شلواردامنی سفید با یه تونیک سفید و شال سفید باعث شده بود شبیه عروسها به نظر برسم...عروس هم محسوب میشدم ولی خودم هنوز باور نکرده بودم!پالتوی کوتاه گلبهی ام رو روی مبل انداخته بودم تا هر وقت تیلاو زنگ زد زود بپرم بپوشمش و برم پایین.دیگه خیلی نگران شده بودم.زنگ زدم به نرگس جون و ازش پرسیدم که تیلاو راه افتاده یا نه؟که اونم در جوابم گفت دوساعتی میشه که خونه رو ترک کرده و نگرانی من بیشتر شد.کم کم "نکنه...نکنه:هام شروع شدن:نکنه اتفاقی براش افتاده..نه خدا نکنه!نکنه تصادف کرده..نکنه اصلا یادش رفته بیاد اینجا!نکنه میخواد قالم بزاره ه ه ه..ای وای!تیلاو اگه بخوای قالم بزاری بلایی به سرت میارم که..صدای آیفون به نکنه های من خاتمه داد و به موقع به دادم رسید.با خودم عهد بستم تا تیلاو رو دیدم یه کف گرگی بخوابونم تو صورتش تا دوباره از این کارا نکنه!برای آخرین بار تو آینه به خودم نگاه کردم.لبخند زدم وسعی کردمو خودمو کاملا آروم نشون بدم.دوباره همون چال ها کنار لبم ایجاد شده بود و من تازه میفهمیدم واقعا با اون چالها خیلی دوس داشتنی میشم!یه لحظه به خودم توپیدم:تیلاو خیلی به موقع اومده یه کم تو به چال وچوله های صورتت خیره شو بزار بشه ده شب اون وقت برو پایین!خنگول!کیف نقره ای دستی رو دستم گرفتم و کفش های پاشنه بلندمو پوشیدمو راه افتادم.همین که در رو باز کردم چشمم خورد به سوناتای باباش!پس با ماشین باباش اومده!تمام تلاشم برای خونسرد نشون دادن خودم به هدر رفت.چون به محض رسیدن به تیلاو با عصبانیت گفت:از صب تا حالا کجا بودی؟؟؟؟هان؟؟؟
دستی به موهاش کشید وگفت:با یه کسی کار واجب داشتم
-کار واجب؟هه..نمیگی نگرانت میشم؟نمیگی دلم هزار راه رفت؟؟همه مردا سرو ته یه کرباسن!
لبخندی زد وگفت:واقعا نگرانم شدی؟؟؟
به خودم گفتم:زکی!از صب میخواستی یه کف گرگی هم بخوابونی تو صورتش حالا اومدی لوسش میکنی؟؟اَه پارلا آبرومو بردی...گفتم:نگران تو نبودم که...نگران بودم دیر کنیم
فک کنم فهمید دروغ گفتم.چون با همون لبخندش در رو برام باز کرد و گفت:عصبانی نشو...سوار شو
تو ماشین نشستم.تا تیلاو هم سوار شد گفتم:حالا با کب کار داشتی؟
نگاه عاقل اندر سفیهی به من انداخت و گفت:بگم کیه طرفو میشناسی؟؟؟؟
بازم اخمامو تو هم کردمو گفتم:دیر کردیم...نمی رسیم
-نگران رسیدنت نباش.می رسونمت
بعد کمربند ایمنی اش رو بست و گفت:تو هم کمربندتو ببند..سفت ومحکم بشین
کمربند رو بستم و گفتم:میخوای چی کار کنی؟
-یه ربع دیگه اونجام
پاشو گذاشت روی پدال گاز و با سرعت هر چه تمام رفتیم.هیجانش زیاد بود!خیلی زیاد!جیغ کوتاهی کشیدمو گفتم:تیلاو
-چیه؟
-خیلی تند میری
-میترسی آروم تر برم
-نه فوق العاده اس
خودم هم گاهی اوقات به سرم میزد تند رانندگی کنم ولی انصافا نه در این حد؟؟!!!واقعا قلبم داشت می افتاد کف پام!!!گهگاهی جیغ می کشیدم و تیلاو هم می خندید...بین خنده هاش گفت:نزدیکیم...کم مونده برسیم
صدای آژیر پلیس گند زد به هیجانمون!معلوم بود مارو یه جایی دیدن و افتادن دنبالمون....تیلاو مجبور شد بزنه کنار وپیاده شد.ماشین پلیس جلوی ما ایستاده بود ومن پلیس و تیلاو رو واضح میدیدم.پلیس برگه جریمه رو داد دست تیلاو و نمی دونم چی شده بود که داشتن بحث میکردن.پیاده شدم رفتم سراغشون وروبه پلیس گفتم:خسته نباشین..مشکلی هست؟
پلیس:ماشینتون باید بره پارکینگ
تیلاو:جناب سروان ...من میگم ما داریم میریم عقد کنیم
-به سلامتی..ولی قانون قانونه...الان شماداشتی با سرعت هواپیما می اومدی..نه باید بره پارکینگ!
نمی دونم چرا آدمهای وظیفه شناسی که به صراطی مستقیم نمیشن همه اش به پست من میخورن؟؟؟واقعا چرا؟این شانسی که من دارم فقط من دارم!تیلاو ساکت ایستاده بود ودیگه چیزی نمی گفت.شاید اون چند باری هم که گفت آقا ماشین مارو عفو کن به خاطر تعارفش بوده!این بشر اینجا هم حاضر نبود دست ازغرورش برداره!حالا من افتاده بودم به اصرار والتماس که آقا والله دیرمون شده....تو رو خدا ماشین مارو بده بریم!بالاخره بعد از یه ربع با گرو گذاستن ریش و سبیل توسط بنده آقای پلیس وظیفه شناس راضی شدن که ما رو ول کنن!سوار ماشین شدیم و با عصبانیت گفتم:چرا نخواستی کاری کنی ها؟حتما اون غرور لعنتیت اجازه نداد هان؟
خیلی ریلکس گفت:چیز مهمی نبود که به خاطر خودمو ناراحت کنم..یه ماشین دیگه هم هست
آی ..آی...از دست تو!خداوندا من چه غلط بزرگی کردم!این چرا وقتی باید عصبی باشه نیست وقتی باید نباشه هست؟!خدایاجان این پسر چرا کلا معکوس کارمیکنه؟نکنه سیماشو درست وصل نکردن؟به خودم قول دادم بعدا حسابی از خجالتش دربیام...اول باید محرم میشدیم بعد به حسابش میرسیدم!فاصله ی کوتاه باقی مونده رو هم طی کردیم و تیلاو جلوی یه خونه ی ویلایی بزرگ توقف کرد.بعد از زدن چن تا بوق مرد میانسالی که مشخص بود باغبان ویا سرایدارشونه در روباز کرد وما وارد حیاط بزرگ شدیم.....دل تو دلم نبود که پیاده بشم!یه خونه ی بزرگ سفید دوطبقه که خیلی زیبا بود...پنجره های رنگی داشت.از پنجر های خونه های قدیمی که حال معنوی به آدم میدن!خونشون خیلی زیبا بود و منم مثل ندید بدیدا مات و مبهوت زل زده بودم به خونه و تکون نمی خوردم!تا اینکه تیلاو اومد کنارمو گفت:پارلا...حالت خوبه؟
باید چی میگفتم؟میگفتم حالم خوبه ولی دارم از هیجان میمیرم!دوباره شیطان رجیم داشت می رفت تو جلدم ومی گفت:بی خیال فرانسه..گوربابای بورسیه..خره بچسب به تیلاو..تا عمر داری بخور و بخواب...
ولی زود سرش داد میکشیدم:تو غلط میکنی به خاطر پول یکی دیگه رو میزاری سر کارررررر..آدم شو آدم!
گفتم:چی...آره..آره خوبم
ماشین شوهر عمه ام سامان هم قسمتی از حیاط پارک شده بود واین نشون دهنده این بود که همه رسیدن و ما آخرین نفراتی هستیم که وارد ساختمون میشیم.جلوتر راه افتادمو تیلاو هم پشت سرم اومد و وقتی به در رسیدم صدا کرد:پارلا...یه کم صب کن با هم بریم تو
اومد کنارم ایستاد و گفت:حالا بریم
داخل خونه کم از نمای بیرونش نداشت!این دکوراسیون زیبا خوش ذوقی و خوش سلیقه بودن مادر تیلاو رو نشون میداد.مادرش تا منو دید جلو اومد چند بار از گون هام بوسید و گفت:عروس خوشگلم خوش اومدی...ماشالا مثه ماه شدیه عروسم..برم اسپند دود کنم
-ممنون مامان جون..
-عزیزم با من راحت باش.نرگس صدام کنی منم راحت ترم
-من تا حالا نشده کسی رو مادر صدا کنم.....همیشه دلم میخواست کسی باشه که مامان صداش کنم..
الان اگه اجزه بدین من شما رو مامان صدا کنم.چون شما رو مثل مامانم دوس دارم
حرفم دروغ نبود واقعا دوسش داشتم!
مامان جون سعی کرد اشکهایی رو که تو چشماش جمع شده بود پاک کنه و گفت:عزیزم!
دوباره منو تو آغوشش کشید وگفت:امیدوارم منم بتونم مادرانه برات مادری کنم...
پدر تیلاو نزدیک تر اومد و با مهربونی گفت:به نرگس حسودیم میشه عروس گلم..حالا که اینطوری شد من باید بابا صدا کنی
لبخندی زدمو گفتم:چشم باباجون
با باباجون هم دست دادمو با خانواده ی عمه هم سلام و احوالپرسی کردیم.پریا سرسنگینی میکرد.شده بود کاسه ی دغ تر از آش!برخلاف پریا سامان بدون هیچ تغییری در رفتارش به من سلام داد و از حالم پرسید.در نهایت هم با پیر مرد خوش زبون و مهربونی که اودمه بود صیغه رو بخونه سلام و احوال کردم.بعد از در آوردن پالتوم مادر تیلاو من وتیلاو رو به سمت مبل سلطنتی دونفره ای هدایت کرد و ما دوتا نشستیم اونجا.بعد از کمی خوش وبش همون آقای پیر صیغه رو خوند و من بله رو گفتم و به این آسونی شدم محرم تیلاو!به نظر خودم یه قدم نزدیکتر به آرزوهام!همه دست میزدن و شاد بودن و تبریک میگفتن..عمه و نرگس جون کلی بوسم کرده بودن وپدر تیلاو هم از پیشونیم بوسید و گفت:امیدوارم همراهو همقدم خوبی برای هم باشین
پوریا شیرینی روی میز رو برداشت به همه تعارف کرد و در آخر پریا هم اومد منو بوسید وتو گوشم گفت:فک نکن بخشیدمتااااا....هنوزم ازت دلخورم
-پریا شدی کاسه جیز هاااا
-به خاطر اون ناراحت نیستم پارا..به خاطر این ناراحتم که به من نگفتی..اون روز تو تولد نامزد آیدا باید به من میگفتی!
چی؟جان؟تولد نامزد آیدا؟پریا کجای کاری که ما الانشم سایه همو با تیر میزنیم؟من تشنه ام به خون تیلاو واونم تشنه به خون من!خیلی زود عقربه های ساعت گذشتو زمان شام رسید...مادر تیلاو واقعا کدبانوی بیتس بود...سر میز شام کنار تیلاو بودم.با اینکه اصولا تازه عروسا غذاشونو با آقا داماد میل میکنن ولی نه من تمایلی برای اینکا داشتم نه تیلاو...اونم فقط وفقط به خاطر اعتقادات پاستوریزه ی بهداشتی خودم!بعد شام همه دوباره جمع شده بودیم تو سالن پذیرائی که صدای آیفون اومد....پدر تیلاو گفت:نرگس خانوم منتظر کسی بودیم؟
-نه والا..منم نمدونم کیه...
بعد خطاب به جمع گفت:الان مش سلیمون در رو باز میکنه...
نگاهم به تیلاو بود..کمی آشفته به نظر میرسید.مادر تیلاو به سمت در رفت..و همراه یه نفر برگشت..در حالیکه میخندیدن..صداش اشنا بود..صدای خوش وبش مردونه اش منو یاد یه نفر می انداخت...
خودش بود..کیارش بود!با دیدنش پناه بردم به تیلاو..تیلاو یه دستشو گذاشت پشت کمرم و منو به خودش نزدیک تر کرد...نگاهم به سمت کیارش بود وباترس نگاهش میکردم!و زیر لب گفتم:اون منو میکشه...حتما منو میکشه.
تیلاو مثل اینکه صدامو شنیده بود چون اون یکی دستشو برد زیر چونه ام صورتمو برگردوند سمت خودش و گفت:نگران هیچی نباش..هیچ اتفاقی نمیفته!