رمان بورسیه/قسمت20
پیاده شد و با خشم رفت سمت 206.در راننده رو با خشم باز کرد و فریاد کشید:پیاده شو ببینم آشغال عوضی
پسر راننده رو دریک حرکت بیرون کشید وچسبوندش به ماشین و یقه اشو گرفت و گفت:عوضی چرا از صب افتادی دنبال ما؟چرا زل زدی به ما؟میخوای چشماتو از کاسه بیرون بیارم...هان؟جواب بده...
بعد شروع کرد به زدنش.پسر دوم هم انگار خیال پیاده شدن نداشت.معلوم بود خیلی ترسیده.شیشه رو دادم پایین و با ترس گفتم:تیلاو..خواهش میکنم ولش کن..تو رو خدا تیلاو..الان میکشیش!
-نه این کثافتو باید آدمش کنم..باید ادبش کنم
ول کنش نبود!ناچارا پیاده شدم ورفتم سمتش.میخواستم آرومش کنم ولی سرم داد کشید:مگه من نگفتم پیاده نشو؟..برو..برو سوار شو
چندقدم دور شده بودم که یه لحظه برگشتم ودیدم پسر دومی از ماشین پیاده شده...اصلا نفهمیدم این کی پیاده شده که من ندیدمش!رسید پشت سر تیلاو!نامرد میخواست از پشت غافلگیرش کنه!اون چند قدمی رو برگشته بودم با تمام توانم دویدم و همین که خواست با چوبی که دستشه بزنه تو سر تیلاو کیفمو با تمام قدرتم کوبوندم تو سرش وافتاد زمین وبلند گفت:آخخخخخخخ
تیلاو که متوجه صدای من شد پسر اولی رو ول کرد و افتاد به جون دومی!حالا نزن کی بزن!وقتی مطمئن شد هر دوتاشون کتک مفصلی رو نوش جان فرمودن دستمو گرفت و رو کرد به اونا وگفت:احمقا هر وقت قیافتون یه جوری شد که آدم وقتی نگاتون میکنه عق نزنه اون وقت بیاین مذاکره کنیم...
بعد هم به من گاهی کرد و گفت:بریم
دستشو محکم گرفتم و راه افتادیم سمت ماشین.ترافیک سنگینی ایجاد شده بود و عده ای هم جمع شده بودن ما رو نگاه میکردن.خدا رو شکر شانس آوردیم پلیسی اونجا نبود.وگرنه کارمون به کلانتری میکشید و من اصلا حوصله دردسر زیادی نداشتم..هیجانش تا همین جا کافی بود!یه فیلم اکشن رمانتیک!تا سوار شدیم تیلاو پاشو گذاشت روی گاز ودور شدیم.تمام راهو لال شده بودم و فکرم پیش تیلاو بود که حسابی سگرمه هاش تو هم بود!ته دلم به تیلاو افتخار میکردم..به خودم هم همینطور،حالا چرا نمی دونم؟!وقتی رسیدیم به خونه ی من،تیلاو ماشینو خاموش کرد و روشو گرفت سمتم و گفت:رسیدیم
تازه متوجه شدم کنار لبش پاره شده و ازش کمی خون اومده و خشک شده.گفتم:تیلاو..گوشه ی لبت
دستشو برد سمت لبش وگفت:چیزی نیس...
دستشو کنار کشیدمو سرمو بردم جلوتر و زل زدم به پارگی گوشه ی لبش و گفتم:چرا چیزی نیس...ببین چقد خون اومده..حتما خیلی هم سوزش داره.آره؟
یه لحظه نگاهم افتاد به نگاهش.زل زده بود به من.تاحالا انقدر بهش نزدیک نشده بودم.صدای نفسشو خوب میشنیدم.حس کردم تیلاو هم داره به همین مساله فک میکنه...یه ذره فاصله گرفتم و چهره ی متشکری به خودم گرفتم و گفتم:امروز به خاطر من خیلی اذیت شدی.
اجازه نداد حرفمو ادامه بدمو گفت:به خاطر تو نه...به خاطر غرور مردونه ام!
شدم مثل بادکنکی که با یه سوزن بادش خالی شده باشه!اون چهره ی دوس داشتنی و قهرمانانه چند لحظه پیش تیلاو جای خودشو به یه چهره ی نچشب دلخراش داد!تو دلم گفتم:ای تف به اون غرورت!منو باش از صب دارم قربون صدقه کی میرم...این آدم بشو نیس!پسره ی ایکبیری!
خیلی سرد باهاش خداحافظی کردم و پیاده شدم وراهی خونه ام شدم.روز بعد دانشگاه کلاس داشتیم.نزدیک به ده بود که تیلاو زنگ زد.تن صداش بی تفاوت نبود گفت:
-الو پارلا سلام
-سلام
-خوبی؟میخوای بیام دنبالت؟
-بیای دنبالم؟نه بابا.خودم میام.
-آخه ماشینت خونه عمه ات مونده دیگه...نه؟
-آره.از وقتی پوریا دادتش دست مکانیک و آورده وقت نکردم بیارمش
-پس میام دنبالت..حاضرشو نیم ساعت دیگه اونجام.
-آخه...
-آخه نداره..میخوای ماجرای دیروز پیش بیاد؟
دیگه حرفی برای گفتن نداشتم.همون غرور لعنتی!قبول کردم و رفتم آماده بشم.مانتوی سرمه ای بلندم با مقنعه سورمه ای و شلوار چسبون سفید.ونیم وبت های سرمه ای.یه کاپشن سورمه ای هم پوشیدم.جلوی آینه ایستادم و ملایم مثل همیشه آرایش کردم..لبخند زدمو به چالهایی که وقتی می خندیدم یا لبخند میزدم کنار لبم ایجاد میشد نگاه کردم....آیدا همیشه از این چال های کوچیک خوشش می اومد و منم نسبت بهشون بی تفاوت بودم.وقتی رسید اس ام اس داد:رسیدم بدو بیا
اولش دلم خواست به تلافی دیروز یه کم معطلش کنم ولی دیدم تا کلاس چیزی نمونده بی خیالش شدم و رفتم پایین.خم شد در رو برام باز کرد و گفت:سلام...
-سلام
دوباره لبخندش روی لابش بود و من هاج واج مونده بودم که خدایا این بشر رو صرفا برای تبلیغ خمیر دندان خلق کردی عایا؟وقتی لبخندش پررنگ میشد برق دندوناش چشم آدمو میزد!به خودم گفتم:باز از وجه تشبیه استفاده کردی دختر؟؟؟؟اونم درباره تیلاو؟؟؟فک کنم فهمید دارم به سفیدی دندوناش فک میکنم چون گفت:زل زدی به دندونام؟
فک کن بهش بگم آره زل زده بودم به دندونات!چه شود؟الکی گفتم:نه بابا..داشتم به زخم گوشه لبت نگاه میکردم..خوب شده؟
گاهی اوقات خوب دورغ میگمااااا!ماهرانه و صلح آمیز!تو دلم گفت:خداوندا توبه!غلط کردم!
تیلاو گفت:گفتم که چیزی نشده..یه زخم کوچولو بود که درست شد
حالا من بودم به خاطر همین یه زخم کوچولو یه داد وبیدادی راه می انداختم که نگووووو...دبیرستانی هم بودم اینو بهونه میکردم به مدرسه هم نمی رفتم!دیشب خیلی به این مساله فک کرده بودم که به بچه های دانشگاه هم بگیم که قراره مثلا ازدواج کنیم یا نه..ولی چون میدونستم تیلاو تو دانشگاه مشهوره و یه کانون عاشقان در آروزی ازدواج از دخترا رو داره و این خبر خیلی زود تو دانشگاه پخش میشه دلم نمی خواست این موضوع رو بگیم.دلم نمی خواست فرشته چیزی از ماجرا بفهمه!از کجا معلوم شاید بعد از اینکه من بورسیه رو قبول میشدم و ترکش میکردم تیلاو می رفت دنبالش!به خاطر همین به تیلاو گفتم:تیلاو میشه یه چیزی بگم؟
لحنمو خیلی آروم کرده بودم که بتونم قانعش کنم.یه کم سکوت کرد وگفت:بگو
-به نظر من فعلن تو دانشگاه به کسی چیزی نگیم...نظرت چیه؟
برگشت وبر و بر نگاهم کرد....اوا؟؟؟نخواستم که خلاف شرع کنی بچه؟این چه نگاه کردنیه ترسیدم..از نگاهش به جواب رسیدم.مثله بچه هایی که مادرشون یا پدرشون تا نگاهشون میکنه و اون بچه تا ته مطلبو میگیره!صورتمو برگردوندم و گفتم:جواب نمیدی؟
-چرا میخوای کسی نفهمه؟
حالا بیست سوالی راه می انداخت!گفتم:همینجوری!بزار بچه ها سوپرایز بشن وبعدا بگیم...هوم؟؟؟
دوباره سکوت کرد و من باید به صد زبان ناشناخته ی دنیا مسلط میشدم تا بفهمم تو مغزش چی میگذره.وقتی رسیدیم چون از دستش یه کم دلخور بودم بدون توجه به اون پیاده شدم.پشت سرم گفت:خانوم ادهمی کجاااا؟
این خانوم ادهمی یعنی حرفمو قبول کرده؟ایول!از خودمان خوشمان آمد!حرفمو به کرسی نشوندم!آیدا تا منو دید پرید تو بغلم و گفت:بادا بادا مبارک بادا..ایشالامبارک بادا
بعد چشمکی زد وادامه داد:با تیلاو اومدی..خبریه؟
اتفاقی که قرار بود آخر این هفته بین من وتیلاو بیفته خبر نبود...بمب خبر بود!اول خواستم به آیدا هم مثل بقیه نگم ولی بعد گفتم درسته دهنش لقه ولی تنها دوست صمیمیم آیداس و اگه نگم بعدا مثله لاشخورا میفته جونم و پوستمو میکنه...از طرفی چون گهگاهی من وتیلاو با آیدا و پرهام بیرون برای گردش میرفتیم بهتر بود که اونا ماجرای من و تیلاو رو بدونن.حالا دوست داشتم به آیدا بگم ولی قطعا باید یه جایی غیر از دانشگاه رو برای این کار انتخاب میکردم...آیدا با صدای جیغ جیغوش کل دانشگاه که هیچی کل عالمو خبر میکرد!گفتم:نه...خبری نیس
-پارلا به من نگاه کن
حتما از نگاهم پی به رازم میبرد...به خاطر همین سعی کردم ذهنشو درگیر یه موضوع دیگه کنم و گفتم:آیدا میگن ولنتاین نزدیکه..برای پرهام چی خریدی؟
-اِواااااا؟؟؟خاک بر سرم!من چرا یادم رفته؟
-بعله..هرسال که تنها بودی منو کچل میکردی که تو ولنتاین بریم بیرون بگردیم به سوسول بازیای کلاغای عاشق نگاه کنیم...حال امسال که خیالت راحت شده که خودتو به پرهام قالب کردی انگار نه انگار...
-پارلا بازم داری رو اعصاب من لی لی میکنیا...
تا خواست دنبالم کنه وتاخواستم پا بزارم به فرار سنگینی نگاه تیلاو رو حس کردم!داشت نگاهم میکرد!یه کم مهربون تر به نظر میرسید!با بچه ها جمع شدیم و کلاس امروز رو به کل کنسل کردیم!انصافا هیچی به اندازه لغو کلاس وامتحان نمیچسبه!به تیلاو اس ام اس دادمو گفتم:من با آیدا میرم خرید
چند قدم جلوتر از من با شاهین حرف میزد..برگشت نگاهم کرد و اس ام اس داد:باشه.مواظب خودت باش!
این رفتارش باعث میشد دودلی بیفته به جونم که نکنه واقعا تیلاو از روی علاقه اومده دنبالم؟؟؟؟ولی زود خودمو مشغول میکردمو سعی میکردم زیاد بهش فک نکنم.نگاه کردم به ساعت..سه ساعتی میشد که از این پاساژ به اون پاساژ دنبال یه هدیه مناسب برای پرهام بودیم.دیگه داشتم از دست آیدا کفری میشدم...حرصم وقتی بیشتر شد که بعد سه ساعت درست از اولین مغازه ای که وارد شده بودیم خرید کرد...بعد سه ساعت دوباره برگشتیم همونجا و آیدا یه ساعت شیک برای پرهام خرید.یهو به سرم زد منم چیزی برای تیلاو بخرم..ولی مهم بود؟نبود دیگه!من که نسبت به تیلاو حس آنچنانی نداشتم..پس چرا باید پولمو الکی خرج میکردم؟وقتی از پاساژ بیرون اومدیم یه پیرمرد دستفروش چن تا جوراب دستش گرفته بود و باصدای گرفته التماس میکرد که کسی چیزی ازش بخره...آیدا رفت جلو و دو جفت جوراب مردونه خرید.چون دلش سوخته بود.جورابارو داد دست من و خودش رفت پولشو بده...دوتا پسر جوون که تا چن لحظه پیش به خاطر کادوی ولنتاین دوس دختراشون غر میزدن اومدن سمتم وگفتن:اینا چیه؟برای بابات خریدی؟
فوضولن دیگه!برگشتم با غیظ نگاهشون کردمو گفتم:نه برای بابام نمی خوام..برای دوس پسرم میخوام بخرم..آخه چن روز دیگه ولنتاینه
خندیدنو گفتن:خوش به حالت..کاش میشد ما هم سرو ته اش با یه جفت جوراب به هم بیاریم
-دوس پسر من آقاس..مثه شما جلف نیس که بیفته با دختر مردم حرف بزنه..!
قضیه رو به آیدا گفتم و بماند که چقدر فحش و لطف نصیبم کرد که چرا زودتر بهش نگفتم!
++++
با صدای زنگ موبایلم بیدار شدم.امروز جمعه بود وقرار بود بین و تیلاو صیغه ی محرمیت خونده بشه.