بابا:بچه ها متاسفم.کار پیش اومده باید فردا ظهر برگردیم.
غزل و عرشیا غر غر هاشون شروع شد.اما من خوشحال بودم
کبیری:چرا آقا علیرضا.می موندین نمک آبرود هم می رفتیم دیگه
بابا:شرمنده ام به خدا.دادگاه رو نمی شه به امون خدا سپرد ماهم زیاد مرخصی نداریم
شوهر خاله:قاضی بودن هم این مشکل هارو داره دیگه
بابا:آره به خدا
مامان:ماهنوز بازار نرفتیم ها
بابا:اشکال نداره.صبح برید.تا شب باید برسیم خونه.پس فردا باید برم سرکار
فردا صبح زود ازخواب بیدار شدیم که بریم خرید.یکم تو بازار روز نوشهر قدم زدیم و کلوچه و رب وانار و ماهی و کلی سبزی و چیزهای محلی خریدیم.
دوست داشتم واسه سورن و متین سوغاتی بگیرم.رفتم تو صنایع دستی که کلی چیزهایی خوشگل چوبی داشت...
یه مجسمه خوشگل که یه مرد جنگلی بود رو واسه متین گرفتم...بزگ وخوشگل بود.می تونست دکوری بزاره تو اتاقش...
چشمم خورد به یه قلب چوبی خوشگل.یه قلب نسبتا بزرگ بود که سوراخ های کوچولوی قلبی شکل داشت و با صدف تزیین شده بود و کاملا صنایع دستی بودنش رو نشون می داد.
-ببخشید آقا این قلبه چنده؟
فروشنده:قابل نداره.73 تومن
عسل:چرا اینقدر قیمتش بالاست؟
فروشنده:هم کار دسته هم اینکه آباژوره هم موزیکاله
یکم بهش دقت کردم دیدم آره راست می گه.خیلی چشمم رو گرفته بود.
فروشنده:بیارم براتون؟
عسل:بله بله...حتما
فروشنده قلبه رو واسم آورد.بهم طریقه کارکردنش رو یاد داد.قلبه رو یه تیکه چوب بود ومی چرخید.نور های رنگی رنگی داشت.منم که عاشق این جور چیزها.
عسل:این فقط یدونه اس؟
فروشنده:نه بازهم هست
عسل:پس لطف کنید دو تا بهم بدید
فروشنده:باشه حتما
140 تومن حساب کردم و اومدم بیرون.دستم پر بود.سریع رفتم سمت ماشین و گذاشتمشون تو صندوق عقب و دوباره برگشتم پیش مامانینیا.یکم دستبند و گوشواره صنایع دستی هم خریدیم و راه افتادیم سمت ویلای خاله مهناز...
.......
خاله در حالی که با مامان رو بوسی می کرد،گفت:حالا بودید دیگه بهناز جون.آخه تازه اومده بودید
مامان:چی کار کنیم کار علیرضاست دیگه
عرشیا:خاله منم دیگه باید برگردم شیراز
خاله:خاله قربونت بره بازم بیاید پیش ما
بابا:چشم مهناز خانوم
بابا و عرشیا و شوهر خاله چمدون هارو گذاشتن پشت ماشین ها.
شوهرخاله زد رو شونه ی بابا و گفت:این اومدم قبول نبودها علیرضا خان
بابا با شرمندگی سری تکون داد و با شوهر خاله و آقای کبیری و کیوان رو بوسی کرد.
بعد از خداحافظی از همه با سر ازکیوان خداحافظی کردم که با لبخند جوابم رو داد.
کیوان:به سلامت.فقط حرف هام یادت نره.بیا ارشد ثبت نام کن.بیا کلاس های من.یاسمینم که هست تنها نیستی
عسل:سری تکون دادم ونشستم توماشین.شیطونه می گفت شرکت نکنم پوزش رو بزنم ها.اما یه دلم می گفت ادامه بده.تو آدمی نیستی که به لیسانس راضی شی.همون موقع هم به خاطر شغلت کشیدی کنار.الان دوباره باید بری سراغ درست...نه این که به خاطر کیوان قید درس رو بزنی...

حوصله جاده رو نداشتم.دوباره تادم خونه خوابیدم وشب بعد از خوردن یه چیز حاضری رفتم تو اتاقم وچمدون هام رو بازکردم ولباس هام رو ریختم تو سبد رخت چرک ها.آباژورهارو از جاشون در آوردم.داده بودم به آقاهه خوشگل اسم من و سورن رو روی هر دو آباژور کنار هم حک کرده بود.
نمی دونم شاید می خواستم با این کار به سورن بفهمونم دوستش دارم.
تواین مدت همش فکر می کردم عادت کردم بهش اما الان متوجه شدم این فقط یه عادت ساده نیست...چون اگه بود باید تو این 3.4روزه بیخیالش می شدم...
تصمیم گرفتم فردا برم اداره و کادو وسوغاتی های متین و سورن رو بهشون بدم.نمی خواستم خونه بمونم.مرخصیم رو مصرف نکردم.مخصوصا این که می دونستم متین و سورن هم قید ده روز مرخصی رو زدن و بعد از دوسه روز رفتن سرکار منم می خواستم برگردم.
آباژور خودم رو کوک کردم و گذاشتم روی عسلی کنار تختم.باصدای قشنگش خوابم برد...
صبح ساعت 7 سرحال از خواب بیدار شدم و بعد از گرفتن یه دوش حسابی لباس فرمم رو پوشیدم.
هنوزهم بعد سه سال از دیدن خودم با اون لباس پلیس توی آیینه کلی ذوق می کردم وکله قند تو دلم آب می کردن.سوغاتی های سورن و متین رو که تو پلاستیک های جداگانه گذاشته بودم. بردم پایین تو ماشین
مامان از آشپزخونه داد زد:عسل صبحونه چی پس
عسل:میام الان مامان
بعد برگشتم سر میز.مامان با نگاه موشکافانه ای بررسیم می کرد.
باتعجب به خودم نگاه کردم و گفتم:چیزی شده مامان؟
مامان:مگه تو مرخصی نیستی؟کجا داری می ری؟
عسل:من آدمی نیستم که تو خونه بشینم مامان.می خوام برم سرکار بعد یکمم واسه متین سوغاتی گرفتم می رم بهش بدم
مامان نگاه تیزش رو انداخت تو چشم هام و با یه لبخند گفت:فقط متین؟
می دونستم نمی شه هیچ چیز رو از مامان قایم کرد.منم مثل خودش نگاهم رو انداختم تو چشم هاش و باخنده گفتم پس کی؟
مامان زد رو بینی مو گفت:من و سیاه نکن دختر.دوتا پلاستیک دستت بود.یکیش واسه سورنه.نه؟
با خنده ابروهام روانداختم بالا وگفتم:نه...نه
مامان:برو من تو رو بزرگت کردم...
عسل:خب شما فرض کنید بله
مامان بی مقدمه گفت:دوستش داری؟
هول شدم و دستپاچه گفتم:نه نه این طور نیس
مامان:من خوب می شناسمت دختر...
اونقدر خوب مامان اعتراف می گرفت که بعضی وقت ها به سرم می زد ببرمش تو بازجویی بهمون کمک کنه...
عسل:نه مامان اینطور نیس...یعنی نمی دونم
مامان:سعی کن بفهمی حست چیه از بلا تکلیفی خودت و نجات بده
عسل:مامان فقط من نیستم که.شاید اون از من خوشش نیاد
مامان:مگه می شه آدم ازهمچین فرشته ای خوشش نیاد؟باید به هر دوتون وقت داد.ولی فکر خودت و زیاد مشغول نکن دخترم.هر چی خدا بخواد همون می شه.
حرف های مامان مثل همیشه دل گرمم کرد. با یه تشکر گونه اش رو بوسیدم و بلند شدم.
مامان:توکه چیزی نخوردی دختر؟
عسل:نه مامان سیر شدم.ممنون
مامان:مراقب خودت باش.راستی عرشیا امروز برمی گرده شیراز
عین بادکنک بادم خالی شد.
عسل:آخه چرا؟
مامان:مرخصیش کم بوده مامان
عسل:الان کجاست کی می خواد بره؟
مامان:الان رفته با دوستای قدیمیش کوه.فکر کنم ظهر یا غروب...
عسل:خواست بره بهم زنگ بزنید بیام باهاش خداحافظی کنم
مامان:باشه مامان.به سلامت
عسل:خداحافظ
ماشینم رو ازتوی پارکینگ در آوردم و به سمت اداره حرکت کردم.خیابون اصلی یکم شلوغ بود.تصمیم گرفتم از کوچه کنار اداره بزنم که راحت تر برسم.
از چیزی که توی کوچه می دیدم تعجب کردم.سرعتم رو کم کردم و یه گوشه طوری که متوجه من نشن.نگه داشتم.اونقدر دور بودن که صداشون رو نمی شنیدم.اما هر دوشون رو می دیدم.
سورن کنار یه زانتیای سفید ایستاده بود و یه دختر با آرایش نسبتا غلیظ و موهای رنگ کرده که کمیش از روسریش زده بود بیرون، صحبت می کرد.
اخم هاش کمی تو هم بود و ساکت ایستاده بود و پوست لبش رو می جوید اون دخترهم باهاش حرف می زد.نمی شنیدم چی می گفت اما ازحالات صورتش معلوم بود داره از سورن خواهش می کنه.اولش فکر کردم یه پرونده جدیده اون زنم لابد شوهرش رو گرفتن اومده به سورن داره التماس می کنه.ولی وقتی دیدم زن بازوی سورن رو گرفت و سورن هم عکس العمل زیادی نشون نداد،فهمیدم قضیه یه چیز دیگه اس.زنه دست سورن رو گرفته بود و با نگاهش خواهش می کرد و سعی در دلبری کردن داشت.
سورن کلافه دستی تو موهاش فرو کرد و در ماشین سمت راننده رو باز کرد و زن رو نشوند تو ماشین.زنه مثه اینکه نمی خواست بره.سورن خم شد و با اخم یه چیزی بهش گفت که زنه به ناچارمثل اینکه مجبور شد بره...
اما قبل رفتنش سرش رو از پنجره در آورد و کنار لب سورن رو بوسید.


//////////////////////////////////////////////////////
سورن اخمی کرد و زیر لب یه چیزی گفت که احساس کردم به کارش اعتراض کرد.شاید من خواستم اینطور فکر کنم که سورن هم ازکار دختره خوشش نیومده. دختربا خنده رفت.
عصبی شدم داغ شدم.پس یه چیزی بینشون هست.حتما آقا سورن داره ازدواج می کنه.من خر رو بگو که سفر شمالم رو به خاطر اون خراب کردم و همش به فکرش بودم.
بی اختیار اشکی که از چشمم افتاده بود روی گونه ام رو با پشت دستم پاک کردم.و سریع گازش رو گرفتم و رفتم.سورن با تعجب به ماشین من خیره شد.
پیاده شدم و نفس هام رو آروم کردم.پلاستیک ها رو از پشت ماشین برداشتم.پوزخندی به خودم زدم.من دیوونه رو باش چقدر ذوق و شوق داشتم این هارو بهش بدم.من تو چه فکری بودم واون...
خداییش سنگین بود پلاستیک ها.یهو دیدم یکم سبک شد. برگشتم دیدم که سورن یکی از پلاستیک ها رو از دستم گرفته و با تعجب بهم نگاه می کنه.
منم نگاهش می کردم.به کنار لبش نگاه می کردم.جایی که یکم براق و صورتی شده بود.بی اختیار دستم رو کشیدم کنار لبش و رد رژ اون دختره رو پاک کردم.سورن با شرمندگی دستمالی از جیبش در آورد و کنارلبش رو پاک کرد.
بغض گلوم رو گرفته بود.سورن به چشم هام نگاه کرد که دید پراز غم ونم اشکه...
سعی کرد لبخند بزنه وگفت:تو چرا اومدی سرکار؟اینا چیه؟چقدر سنگینه
پوزخندی زدم و گفتم:سلام
سری تکون دادوگفت:حواس واسه آدم نمی مونه که!ببخشید سلام
آره بایدم حواس برات نمونه...
انگار یه وزنه سنگین گذاشته بودن رو سینه ام.طوری که نفس هام سنگین شده بود.
سورن:نگفتی اینجا چی کار می کنی
با لحن تلخ و صدای آرومی که پر از بغض بود،گفتم:اینجا سرکارمه خب.حوصله مرخصی نداشتم برگشتم سرکار.اشکالی داره؟
سورن:نه!گفتم شاید بخوای بعد مرخصی بیای
ایستادم به چشم هاش نگاه کردم.با تعجب بهم نگاه کرد.چقدر آروم بود.انگار نه انگار چند دقیقه پیش...
لابد براش عادی شده دیگه...می خواستم بگم شاید خواهرشه یا یکی از آشناهاش.اما یکم فکر کردم.من عاشق عرشیا بودم.با پسرهای فامیلمون تا حدودی جور بودم و باهاشون دست می دادم.اما تاحالا کنار لبشون رو نبوسیده بودم.جوری که لبام بخوره به لب هاشون.پس نمی شه آشناشون باشه...با این استدلال وزنه سنگین تر شد و نفس هام سخت تر...
رامو گرفتم به سمت آسانسور.سورن هم دنبالم اومد.
سورن:چیزی شده؟مثه این که ناراحتی؟
بهش خیره شدم.اون که من و دید.یعنی نفهمید من اونا رو دیدم؟
-سکوت
سورن:با تواما؟چیزی شده؟
-آره
سورن:چی شده؟
-به خودم مربوطه قربان
سورن:سنگین شدی.خبریه؟
-پوزخند زدم آسانسور دیگه رسیده بود.
سورن:حداقل بگواین چیه که من دارم میارم؟
-سکوت
حوصله نداشتم باهاش حرف بزنم.حتی نمی خواستم کاری کنم که وانمود کنم اتفاقی نیافتاده.می خواستم بهش بفهمونم خر خودتی من همه چیزو دیدم.رفتیم تو دایره ما.متین داشت با فهیم منشی دایره صحبت می کرد.هردوشون با دیدن من و سورن پاشدن و دست دادن.
بهارک 1375 آنلاین نیست.  


متین:به خانومی.خوش اومدی.بدو تو اتاقم ببینم.
بعد خودش رفت تو اتاق و من وسورن هم پشت سرش رفتیم.پلاستیک ها روگذاشتیم روی میز
سورن:اینا چیه؟چقدرم سنگینه
بادیدن متین و خنده هاش ماجرای صبح رو دیگه فراموش کرده بودم.
متین:خب کدومش مال منه؟
به پلاستیک ها نگاه کردم یکیش مشکی بود و یکی سرمه ای.
عسل:مشکیه مال توهه متین
متین:پلاستیکش رو برداشت و باذوق درش رو باز کرد.می دونستمو خیلی شکموهه.براش لواشک وترشک و کلوچه هم گرفته بودم
متین:آخ جون دمت گرم
بعد لپم رو کشید.می دونستم متین تو دلش هیچی نیست.
سورن با تعجب گفت:شمال بودی؟
عسل:اوهوم.
باذوق کادوش رو باز کرد.
سورن:وای این قلبه چقدر خوشگله.
متین: منم می خوام
عسل:واسه توهم هست.یه چیز دیگه گرفتم
متین باز کردو کلی ذوق کرد.
متین:چه نازه آجی
سورن:دستت درد نکنه خانومی
اخمم دوباره غلیظ شد.نگو خانومی.با قلبم بازی نکن سورن
متین:سورن رفت؟
گوشام رو تیز کردم.کی رفت؟
سورن خودش رو پرت کرد رو مبل و یه تیکه لواشک گرفت تو دهنش.
سورن:آره بابا.پدرم در اومد
متین به من نگاه کرد و سری تکون داد
متین:اومدی سرکار یا سوغاتی هامونو بدی
عسل:یه جورایی هردوش.اما رسما نمی خوام کار کنم امروز.گفتم بیام یه سری بهتون زده باشم
متین:خوش اومدی سرکار خانوم
عسل:ممنون.پرونده نیومده جدید؟
متین:نه فعلا.چه رود برگشتی از شمال؟
عسل:واسه بابا کار پیش اومد برگشتیم.منم دلم نمی خواست بمونم
متین:چرا؟تو که خونه خالتینا رو خیلی دوست داشتی
عسل:آخه کیوان اینا اونجا بودن
اخم های سورن غلیظ شد.می خواستم بگم قیافه ات رو واسه من اونجوری نکن.خودت معلوم نیس داری چیکار می کنی
متین:اونا واسه چی؟
عسل:پدرش با شوهر خاله ام شریک دراومدن.اومده بودن مهمونی
متین:یه سری کارهای تایپی داریم عسل انجام می دی؟
عسل:آره بیار.
سورن:من می رم بخش.فعلا بچه ها
متین:باشه.فعلا
یه سری کارهای تایپی رو از متین گرفتم و رفتم تواتاق خودم.خودم رو سرگرم کرده بودم.اما اون صحنه از جلوی چشم هام کنار نمی رفت.ساعت 5 بود که گوشیم زنگ خورد.یه نیم ساعتی بود که کارم تموم شده بودو داشتم با قهوه از خودم پذیرایی می کردم.
گوشی رو برداشتم.




- الو جانم داداشی؟
- بدو بیا پایین.دارم می رم اومدم خداحافظی
- الان کجایی؟
- دم اداره تون.بیام بالا یا میای پایین؟
- میام پایین.وایسا اومدم
زود از اتاقم زدم بیرون که نا خدا گاه خوردم به یه کسی.سرمو که بلند کردم دیدم سورنه که با یه نگاه خندون داره نگاهم می کنه.کاش می دونست با این کارهاش دلم رو اذیت می کنه.سریع از بغلش اومدم بیرون و به سمت پله ها دویدم.
عرشیا به ماشینش تکیه داده بود و عینک آفتابیش رو چشم هاش بود و با انگشت هاش بازی می کرد.
قربون داداش خوشگلم بشم.یه شلوار کتان کرم پوشیده بود با پیرهن مردونه ی اسپرت سفید که آستین هاش رو خوشگل تا زده بود.
برگشت وبه من نگاه کرد که دارم نگاهش می کنم.عینکشو گذاشت رو موهاش و یه چشمک زد و بالحن شیطونی گفت:خانوم دید نزن.تموم می شما
بعد دست هاش رو باز کرد و اشاره کرد که برم تو بغلش.
منم آروم رفتم تو بغلش واونم مهربون دست هاش رو دورم حلقه کرد.
عرشیا:تپل شدیا
یه مشت کوچیک زدم تو سینه اش وگفتم:نخیرم.چادر چاقم می کنه
عرشیا:توگفتی وماهم باورمون شد
عسل:چرا داری می ری؟دلم برات تنگ می شه.
عرشیا:چی کار کنم خواهری؟مجبورم برم...دعا می کنم ارشد شیرازقبول شی.تنها نباشم.اگه شیراز قبول شی میای؟
عسل:صددر صد.
عرشیا:قول؟
عسل:قول...
عرشیا:پس از امشب سرنماز دعا می کنم اونجا قبول شی
من و از خودش جدا شد و صورتم رو بوسید.دیگه بایدبرم.الان راه بیافتم فکرکنم فردا برسم
عسل:چرا با هواپیما نمی ری؟
بالحن مسخره ای به ماشینش اشاره کرد وگفت:لابد اینم بدم با هواپیما خصوصی برام بفرستن نه؟
خنده ام گرفت.
عرشیا:خیلی خب دیگه هر بدی خوبی دیدی حلال کن عسل خانوم.ایشالله زودتر بیای پیش من از این تنهایی در بیام
بعد دوباره من و بغل کردو گونه هام رو بوسید.اشکام دوباره اومدن.باانگشتاش اشکام رو پاک کرد و زد رو بینی م.
عرشیا:پشت سر مسافر گریه شگون نداره...حیفه چشای نازت بارون اشک بباره
عسل:همیشه تو بدترین شرایطم ول کن نیستی
عرشیا دور وبرش رو نگاه کرد و گفت:کدوم بدترین شرایط؟من خیلی هم خوشحالم.بیچاره دوست دخترامم گناه دارن دیگه.الان نمی دونی چه جشنی گرفتن واسم...چراغونی و گوسفند قربونی و...
با خنده سرش رو تکون داد.
عرشیا:اصن یه وعضی...
عسل:خیلی خب بابا دیوونه
عرشیا جدی شد و پیشونی م رو بوسید.
عرشیا:مواظب خودت باش.دلم برات تنگ می شه خواهری
منم لپش رو بوسیدم وگفتم:توهم همین طور.هر وقت رسیدی زنگ بزن.نصفه شبم بود اشکال نداره بزار خیالم راحت شه
عرشیا:چشم.امر دیگه؟
عسل:خدا پشت و پناهت باشه داداش
دستم رو بوسید و سوار ماشین شد.دستی تکون داد و گفت:منتظرت هستما
خندیدم و دست تکون دادم.رفت...اونقدر ایستادم تا از توی خیابون محو شد.چقدر دلم واسه این داداش کوچیکه شیطونم که بعضی وقت ها که بهش احتیاج داشتم برام خوب بزرگتری می کرد تنگ می شد.خدا همراهش باشه...


///////////////////////////////////////////////////////
با یه دل گرفته برگشتم به دایره خودمون...سورن کنار پنجره ایستاده بود.بادیدن من برگشت و دست به سینه با یه نگاه موشکافانه ی دلخور نگاهم کرد.
عسل:چیزی شده؟
سورن:اون کی بود؟
عسل:باید بگم؟
طوری نگاهم کرد که پوفی کشیدم و گفتم:عرشیا
سورن پوزخندی زد و گفت:اول کیوان بعد عرشیا...نفر سوم کیه؟خوب حال می کنی نه؟
می خواستم دهنم رو باز کنم و بگم تو چی کاره ای؟تو مگه خودت حال نکردی صبح؟تو اصلا چه می دونی اینا کین؟اما نگفتم فقط جاش براش سری از روی تاسف تکون دادم و رفتم تواتاقم.
چرا سورن اینقدر زود قضاوت می کنه؟یعنی منم زود قضاوت کردم؟یعنی اونم می تونه عین من برای کارش دلیل داشته باشه؟چرا اینقدر زود تهمت می زنه؟یعنی منم تهمت زدم؟
گریه کردم.نمی دونم چرا...یعنی نمی دونستم واسه کدوم یکی ازدلیل هام بود که گریه کردم.
واسه این که سورن زود قضاوت کرد وبهم تهمت زد...
واسه این که سورن حتما کس دیگه ای رو دوست داره...
واسه این که عرشیا رفت و دلم براش تنگ می شه...
واسه این که کیوان از من چیز دیگه ای انتظار داشت و من اون نبودم ...
واسه این که کسی رودوست دارم که در موردم بد فکر می کنه...
واسه تموم این "واسه ها"گریه کردم
به خودم که اومدم دیدم ساعت 8 شبه...کیفم رو برداشتم و از در زدم بیرون.
سورن ومتین هم داشتن می رفتن...انگار خودش اتاق نداره،بخش نداره که همش تو بخش ماهه.
زیر لب خداحافظی کردم و سریع رفتم.متین از پشت صدام می زد.اما من دیگه رفته بودم
متین:گریه کرده ها...عسل عسل
رفتم تو خیابون.چرخ بزنم.هوای آزاد می خواستم...حوصله خونه و سین جیم های مامان و غزل رو نداشتم.
همینطور که می گشتم چشمم افتاد به یه کتاب فروشی.
حالا بهترین موقعیته که خودم رو با درس سرگرم کنم و قید همه چی رو بزنم.رفتم تو وچندتا کتاب گرفتم.از فردا می شینم درس می خونم...اصلا فرداصبح می رم دفتر چه می گیرمو واسه کنکورارشد ثبت نام می کنم.
با اتفاقی که امروز افتاد دوست نداشتم تا پایان مرخصیم سرکار برم.افتاده بودم رو دنده لج ولجبازی نمی خواستم سورن رو ببینم.می دونستم دلمم براش تنگ نمی شه چون باهاش لج کرده بودم.پسره هر چی دوست داره می گه.
امروزچهارشنبه است ساعت 9 شب...
امروز رفتم کنکور ثبت نام کردم.بعدش هم زنگ زدم به یاسمین و باهاش قرار گذاشتم. ازاتفاقای این مدت گفتیم و منم ازش پرسیدم که چه کتاب هایی می خونه تا منم بخونم.بهم اصرار کرد که بیام آموزشگاهشون...اما من به خاطر این که کیوان یکی از استاداش بود و منم وقت زیادی نداشتم و باید سرکار می رفتم قبول نکردم.
رفتیم باهم یه سری وسایل که لازم بود گرفتم و اومدم خونه.کلی برنامه ریزی کردم و دارم درس می خونم.یه ماه دیگه کنکوره و من وقت کمی دارم.می دونم محاله تهران قبول شم با این وضعیت.اما درس می خونم اونقدری که بتونم یه جا قبول شم و دوباره درس بخونم وسورن رو از یاد ببرم.
دوشنبه
بالاخره امروز مرخصیم تموم شد وباید برگردم سرکار.تواین چند روزه به کوب درس خوندم...زمین و زمان رو 4 تایی می بینم از بس سرم تو کتاب بوده.چی کار کنم باید از هر فرصتی استفاده می کنم دیگه.


تمام اعضای باند نصیری دادگاهی شدن.تمام آدم هاش هم دستگیر شدن.چه اون هایی که تو ایران بودن چه اون هایی که توی کارخونه براش خوش خدمتی می کردن.تواین قسمت پلیس اینترپل و دبی خیلی بهمون کمک کردند.نصیری و سایر هم پیاله ای هاش و ناصر ومانی به اعدام محکوم شدن.اما حکم 6ماه بعد اجرا می شد.نیلوفر هم به خاطر این که از کارهای پدرش خبر داشت و چیزی نگفته بود به 2سال حبس محکوم شد.تمام اموال نصیری و شرکاش و اون مهمون های روز آخر هم ضبط شد.
تو مدت این ماموریت با هرکی که برخورد کردیم و دستش تو کاسه ی نصیری بود دستگیر شد.از ریز و درشتشون تو مهمونی های ایران و کله گنده های مهمونی های دبی...نتیجه ای خوبی بود...براش زحمت کشیدیم.نصیری هم باید ادب می شد که وقتی بلد نیست خلاف کنه و زود دم به تله می ده دیگه سراغ اینکارها نره...البته نمی شه از راه خودش برگرده چون چوبه ی دار بی صبرانه انتظارش رو می کشه...
سریع لباس فرمم رو پوشیدم و بعد از کمی آرایش رفتم پایین...خوبی پلیس بودن اینه که دیگه لازم نیست هر روز صبح سه ساعت وایسی روبه روی کمدلباست و انتخاب کنی چی بپوشی...یه لباس فرم داری از اول تا آخرم همون تنته...راحت!
عسل:صبح بخیر
مامان:صبحت بخیر گل دختر...حسابی سرحالی ها
عسل:آره دیگه دارم برمی گردم سرکار بایدم هیجان داشته باشم
غزل:کاش این چند روز رو می رفتیم تفریحی جایی.همش نشستی درس خوندی...حالا حالاهم که اینطوری وقت گیر نمیاری...
گونه اشو بوسیدم و گفتم:خودت مگه اصرار نداشتی برم دانشگاه دوباره؟خب این بدبختی هارم داره دیگه درس خوندن آبجی خانوم...
یه لقمه گذاشتم توی دهنم ویه قلپ چایی دادم بالا...
بادهن پر گفتم:خداحافظ
باز صدای مامان بلند شد که:تو باز هیچی نخوردی که...می نشستی یه چیز می خوردی بعد می رفتی...من موندم تو با این وضع غذا خوردن چجوری لاغر نمی شی
لقمه رو قورت دادم و وسط پذیرایی دست به کمر ایستادم و یه نگاه به خودم انداختم و بادلخوری گفتم:من چاقم؟
مامان:نه مامان جان.اتفاقا خیلی هم خوش هیکلی.نه چاقی نه لاغر...
غزل:تواین خانواده فقط من چاقم.تونگران نباش عسل جان...
یه نگاه به غزل انداختم.زیادی لاغر بود.یعنی شبیه مانکن ها بود.قدبلندی داشت.یعنی تقریبا هم قد من بود ولی چون لاغر بود درازتر نشونش می داد.پوست سفید و موهای مشکی داشت و چشم هاشم مثل من درشت و طوسی بود.آبجی خودمه دیگه خوشگله ماشالله...ما سه تا کلا خیلی شبیه هم بودیم.باهم مو نمی زدیم.ترکیب صورتمون ترکیب صورت بابا بود.اما رنگ چشم و مو درشتی چشم هامون رو از مامان به ارث برده بودیم...
کفش هام رو پوشیدم ودویدم سمت ماشینم.با یه بسم لله ماشین رو روشن کردم و رفتم سمت اداره.دعا دعا می کردم دوباره اون اتفاقه توی کوچه نیافته که خدا رو شکر نه سورن بود نه اون دختره...
با لبخند وارد ساختمون اداره شدم و دکمه ی 2 آسانسور رو زدم.از آسانسوراومدم بیرون.امروز به همه چی دقیق شده بودم.یه راهروی بزرگ داشت که سمت راستش دایره ما بود سمت چپش دایره سورن اینا.اتاق های وسطم که مال سرگرد کازرونی اینا بود رو داشتن تعمیر می کردن و رنگ وباز سازی.مال مارو قبلا انجام داده بودن مال این بنده خداها مونده بود اونا هم رفته بودن یه جای دیگه.
بالبخند وارد بخش خودمون شدم.فهیم به پام بلند شد.
فهیم:صبح بخیر سروان آرمان
-صبح بخیر ستوان.سرگرد هست؟
فهیم:نه رفته بخش سرگردصادقی.کارش داشتید؟
-نه همینطوری
رفتم توی اتاقم و منتظر موندم که متین بیاد و ببینیم کارمار چی داریم انجام بدیم.
خب حالا که کاری نداریم بهتره بنده به درسم برسم.یه یک ساعتی که مطالعه کردم وعمیق تو درس فرو رفته بودم.این متین خیر ندیده در زد و مزاحمم شد.




فهیم:صبح بخیر سروان آرمان
-صبح بخیر ستوان.سرگرد هست؟
فهیم:نه رفته بخش سرگردصادقی.کارش داشتید؟
-نه همینطوری
رفتم توی اتاقم و منتظر موندم که متین بیاد و ببینیم کارمار چی داریم انجام بدیم.
خب حالا که کاری نداریم بهتره بنده به درسم برسم.یه یک ساعتی که مطالعه کردم وعمیق تو درس فرو رفته بودم.این متین خیر ندیده در زد و مزاحمم شد.
متین:به سرکار خانوم.تشریف آوردید بالاخره سرکار؟
-سلام.ناراحتی برم؟
متین:بشین سرجات.چطوری؟
بعد اومد پیش میزم و کتاب های روی میزم و برداشت و یه نگاه بهشون انداخت.با تعجب عینکش رو داد پایین و گفت:درس می خونی؟
نشستم و تکیه دادم به صندلیم و ریلکس گفتم:اوهوم...اشکالی داره؟
متین:نه اتفاقا خیلی هم خوبه.فقط سرهنگ می دونه؟بخوای بری دانشگاه مشکلی پیش نیاد برات؟
-دایی که می دونه.حالا معلوم نیست کجا قبول شم
متین:یعنی شهرستان هم قبول شی می ری؟
-تاببینم کجا باشه...اگه بابام گذاشت می رم
متین:ای نامرد!می خوای تنهام بزاری؟
-چراتنها؟سورن که هست
متین:اولا سورن خودش سرگرد من منظورم معاونمه تنها می مونم.بعدشم سورن هم معلوم نیست بمونه یانه
یهو دهنم خشک شد.نکنه داره ازدواج می کنه می ره یه شهر دیگه؟یعنی چی معلوم نیست بمونه یانه؟
-مگه کجا می خواد بره؟
متین:پدرش مریضه.یعنی بهتر بگم جانبازه شیمیاییه.دکترها گفتن هوای تهران براش خوب نیست.سروش داداششم که اینجا دانشجوهه نمی تونه بره باهاشون.شاید سورن با خانواده اش از تهران برن.
دلم گرفت.از اینکه سورن بره ومن نتونم ببینمش.اما از یه لحاظم خوشحال شدم که حداقل قضیه ازدواج نیست.
-حالا کدوم شهر می خوان برن؟
متین:نمی دونم.احتمالا می رن شمال.حالا فعلا معلوم نیست.
پوفی کشیدم و سرم روکردم توکتاب.اما حال نداشتم دیگه درس بخونم.
متین:من فعلا می رم تو اتاقم
سری تکون دادم و اونم رفت.ما دیگه چجور معاون و رئیسی بودیم؟همه واسه رئیس هاشون پا می شن احترام نظامی می زارن.من زحمت حرف زدنم به خودم نمی دادم.ولش کن دیگه متینه!هه بیچاره متین.سرگرد بودنشم قبول نداریم.
یکم دیگه تمرکزم رو جمع کردم که درس بخونم ولی فایده ای نداشت.پاشدم یه لیوان نسکافه ی خوش رنگ برای خودم ریختم.
نشستم یکمش رو خوردم که تلفنم صداش در اومد.
- بله؟
- جناب سروان،سرگرد پویا کارتون دارن.گفتم برید اتاقشون
- باشه فهیم.الان می رم.
یکم دیگه سرپایی نسکافه ام رو خوردم و رفتم اتاق متین.زیر لب غر غر می کردم خب اون کارم داره چرا من برم؟بعد خنده ام می گرفت.بابا اون متین بدبخت مثلا رئیسته تو دیگه چقدر پررویی.
در زدم و با بفرمایید متین رفتم تو احترام نظامی گذاشتم.
متین سرش رو بلند کرد و با دیدن من چشم هاش گرد شد.
-چیه مگه خودت نگفتی بیام تو اتاقت؟چرا چشم هاتو گرد کردی؟
متین:آخه احترام گذاشتی تعجب کردم
با خنده گفتم:خواستم یکم جوگیر شی حال کنی.حالا چی کارم داری؟
متین دوباره سرش رو انداخت رو پرونده های روی میزش و یه پرونده رو داد دستم و بدون این که بهم نگاه کنه گفت:اینارو ببر بخش سورن. بده سورن امضا کنه.تا کارش انجام نشد برنگرد...خیلی مهمه وایسا امضاش کنه بعد بیار...
اخم هام روتوهم کردم و گفتم:خب می دادی فهیم می رفت دیگه.حتما من باید برم؟
متین که جو ریاست گرفته بودش. باانگشت اشاره اش عینکش رو داد بالا و اخمی کرد .گفت:بعد این چند روز یه کار بکنی بد نیست ها؟ببر حرف زیادی هم نزن
-بداخلاق.
متین:چی گفتی؟
باخنده گفتم:گفتم چشم قربان
متین لبخند زد وگفت:برو بچه..خودتو سیاه کن
با خنده از اتاق متین اومدم بیرون و رفتم بخش سورن.

امروز سورن رو ندیده بودم.رفتم تو بخششون.فرهمند منشیش با دیدنم بلند شد و احترام گذاشت.
-خسته نباشی ستوان فرهمند.سرگرد صادقی نیست؟
فرهمند:نه جناب سروان.هنوز تشریف نیاوردن.کاری داشتید بدید من انجام بدم
-نه ممنون.سرگرد پویا گفته بدم به خود سرگردصادقی امضا کنه
فرهمند سری تکون داد وگفت:باشه هر جور راحتید بفرمایید بشینید
با لبخند برگشتم که بشینم رو صندلی ها که لبخندم از روی لب هام پاک شد.
همون دختره.همون دختره که اونروز سورن روبوسید روی صندلی ها نشسته بود.حتما اونم منتظر سورن بوده دیگه.
دختره یه نگاه بی تفاوت بهم انداخت و دوباره سرش روکرد تو گوشیش.
حالا که نزدیکمه خوب می تونم قیافه اش رو آنالیز کنم.
یه مانتو تنگ بلند سفید پوشیده بود با شلوار کتان مشکی.کفش های پاشنه بلند مشکی با یه روسری مشکی قرمز و کیف مشکی قرمز.
یه رژلب قرمز زده بود که صورت سفیدشو بیشتر نشون می داد.از من لاغر تر بود و یه قیافه تقریبا معمولی داشت.یعنی زشتم نبود.یه صورت نسبتا لاغر با لب های نازک و ابروهای کشیده ی نازک و چشم های کمی درشت قهوه ای تیره که با مدادچشم و ریمل دورش رو سیاه کرده بود.موهای قهوه ای تیره داشت که معلوم بود رنگ شده است.کمی موهاش بیرون بوده.حتما به خاطر انتظامی بودن محیط موهاش و کرده تو...
سورن اومد تو.من و فرهمند بلندشدیم واحترام گذاشتیم.
یه بلیز سورمه ای با شلوار سورمه ای سیرپوشیده بود و کیفش رو دستش گرفته بود.چقدر دلم براش تنگ شده بود.شیطونه می گفت کاش اون موقع که باهم بودیم از فرصت استفاده می کردم.ولی وجدانم می گفت حیا کن دختر خجالتم خوب چیزیه ها...
سورن یه نگاه به من و اون دختره انداخت...انتظار داشتم الان دختره رو تحویل بگیره و من تا ته بسوزم.ولی برعکس شد.سورن بدون توجه به نیش باز دختره رو به من کرد و با یه لبخند مهربون گفت:جانم عسل!کاری داشتی؟
از سورنی که من می شناختم همچین برخوردی تو اداره اونم جلوی کارمندها بعید بود.ولی ته دلم خوشحال شدم که حداقل اون که فکر می کردم نشد...یعنی سورن ضایعم نکرد.
منم یه لبخند زدم وپرونده روگرفتم جلوش.البته سعی کردم فقط جلوی دختره باسورن مهربون باشم مگرنه خیلی دلم ازش گرفته بود.دیگه اون سورنی نبود که روز و شبم رو کنارش سپری می کردم.همون سورن صمیمی و دوست داشتنی...
-متین گفت اینارو امضا کنی
سورن لبش رو گاز گرفت وسری تکون داد و پرونده روازم گرفت.
سورن:شرمنده اصلا حواسم نبود.خیلی وقته منتظری؟
-نه یه یک ربعی می شه
سورن:باشه بیا تو
دختر:سورن جان من زودتر اینجا بودما...کارت دارم
سورن یکم ابروهاش گره خورد و گفت:می بینی که کار اداری دارم.منتظر باش
ته دلم داشتن کیلوکیلو قند آب می کردن.بدجنس شدم ها
رفتم تو اتاق سورن.خوشگل و شیک بود.دکوراسیون سفید و سورمه ای داشت و رسمی و اداری بود.
سورن:بشین عسل تا امضاش کنم
یکم لحنش برگشته بود.احساس کردم فقط جلوی اون دختره باهام گرم گرفته که اون و اذیت کنه.اگه اینطوری باشه یعنی سورن اون دختره رو هم دوست نداره؟نمی دونم!
نشستم رو مبلمان چرمی سرمه ای و به دست های سورن خیره شدم که با دقت و سریع برگه ها رو امضا می کرد.هرچند دقیقه هم یه نگاهی به نوشته ها می کرد و سری تکون می داد.
بعد از چند دقیقه پرونده رو داد دستم و گفت.
سورن:بفرمایید
-ممنون.
سورن:خواهش می کنم.رفتی بیرون به اون خانومه بگو بیاد تو
با دلخوری که سعی می کردم پنهونش کنم باشه ای گفتم و رفتم بیرون.
-خانوم.می تونید برید تو
دختره یه نگاه چپ بهم انداخت و بعد از در زدن با نیش شل رفت تو اتاق.
بیا اینم از امروز ما...آقا سورن با این خانوم افاده ای شون زهرمارش کردن...
از فرهمند خداحافظی کردم و رفتم تواتاق متین و پرونده رو بهش دادم.برگشتم تو اتاق خودم و کتابم رو برداشتم وبه زور شروع کردم به درس خوندن...




یه هفته ای گذشته بود.تواین مدت مثل عادت این چند وقته هم کتاب خوندن کارم شده بود و به دور و برم کمتر توجه می کردم.
رفتارم با سورنم عادی بود.سعی می کردم حالا که اون حرفی نمی زنه منم قضیه رو جدی نگیرم واحساسم رویه عادت کوچولو جلوه بدم...اما خودم بهتر از هر کسی می دونستم که حسم به سورن فقط یه عادت نبوده و نیست.اما خب وقتی سورن اینقدر بیخیاله من چرا خودم رو به آب و آتیش بزنم؟نکنه انتظار داره من برم ازش خواستگاری کنم؟خلاصه منم افتاده بودم رو دنده لج ولجبازی!یعنی لج هم اونطوری نمی کردم ها.سرم رو کرده بودم تو درس و بیخیال شده بودم همین!
خدارو شکر این چند وقته کارمون زیاد نبود.سردار می گفت شما رو گذاشتم واسه کارهای بزرگ با پرونده های متوسط خسته تون نمی کنم و کارهای کوچیک رو بهمون می داد که بیشترشون کاری نداشتن و دوسه ساعت از وقتمون رو می گرفت و بچه ها همش استراحت می کردن.اما من استراحت نمی کردم در س می خوندم چون فقط حدود 2 هفته وقت داشتم واسه کنکورم.
ظهر مثل همیشه بعد از ناهار تواتاقم داشتم درس می خوندم که صدای سورن ومتین رو توی سالن شنیدم.یکم کنجکاو شدم وگوشام رو تیزکردم.مثل این که می خندیدن و شوخی می کردن.این چند مدته خیلی کم خنده های سورن رو می دیدم.قضیه رفتنش جدی بود و داشت کارهای انتقالش رو انجام می داد.و من اصلا این رو نمی خواستم.
به بهونه ی این که می خوام برم دستشویی رفتم بیرون.وسط سالن وایساده بودن و داشتن می خندیدن.سورن و متین و نادری معاون سورن که به تازگی از سفر برگشته بود و فهیم.
متین:به معاون منم که اومد
با خنده سلام کردم و همه جوابم رو دادن.
-خبریه؟صدای خنده تون همه جا رو برداشته ها
سورن با خنده گفت:نه خبری نیست.شما بفرمایید داخل بحث مردونه اس.
بهم برخورد.بچه پورو حیف که جدیدا برخوردمون باهم محترمانه و جدی شده بود مگرنه می زدم فکش رو می آوردم پایین.
خواستم بگم که واسه خاطر شما نیومدم بیرون که واسه...یکم فکرکردم بهونه ام چی بود؟اوه! دستشویی...بیخیال زشته جلوی این همه مرد بگم می خواستم برم دستشویی؟
سعی کردم همون روی پرروام رو رو کنم و یه چشم غره ای بهش رفتم وگفتم:مثل این که داشتیم درس می خوندیم اینقدر سروصدا می کنیدا
متین:امروز درس رو بیخیال باید آقا رو بدرقه کنیم
با ابروهاش به سورن اشاره کرد.سورن هم می خندید مثل این که خیلی خوشحاله داره می ره.
با یه لحن ناراحت که تابلو بود داره گریه ام می گیره گفتم:داری می ری؟
نادری چشمکی زد به بقیه وگفت:مثل این که سروان آرمان ازهمه بیشتر ناراحت شدها
بعد همه زدن زیر خنده.از این که دستم رو بشه جلوی بقیه متنفر بودم.حالا این 4تا پسر دارن سر به سرمن می ذارن.
دوباره صاف وایسادم و خودم رو خونسرد نشون دادم وگفتم:مثل این که شما خیلی خوشحالی موافق بداخلاقت داره می ره نه؟
سورن سرفه ای کرد وگفت:من اینجاهم ها.دارین پشت سرم حرف می زنید.حداقل بزارید برم بعد.
باتعجب بی توجه به حرف سورن گفتم:حالا رفتن ایشون خیلی خنده داره؟
متین:نه بابا.حرفای مردونه بود داشتیم می خندیدیم
سورن باخنده گفت:بمیرم متین.معاونت زنه نمی تونی حرف مردونه باهاش بزنی
بازهمه زدن زیرخنده.احساس کردم زیاد دارن مسخره ام می کنن.به انگلیسی یه فحش سخت و البته نسبتا پاستوریزه! دادم که همه به جز سورن گفتن:چی گفتی؟
فقط سورن با اخم ساختگی و لبخند نگاهم کرد وسری تکون داد وگفت:به به!قشر تحصیل کرده جامعه مارو ببین
-فهمیدی چی گفتم؟
سورن سرش رو به نشونه ی مثبت تکون داد که یعنی آره.
یکم سرخ شدم.اما بازخونسردی خودم و حفظ کردم و ابروهام روانداختم بالا
-حالا کی تشریف می بری؟
سورن لبخندش رو خورد و آهی کشید و دست هاش رو کرد تو جیبش.