عرشیا:بابا بس کن رمانتیک بازی هارو.بدو بغل داداشی
چشم هام رو باز کردم.طبق معمول پرید وسط عشق کردنای من!ولی این دفعه خوشحال بودم وچیزی نگفتم به جاش دویدم به سمت عرشیا که به سمت من می دوید.وقتی به هم رسیدیم بغلم کرد و تو هوا من و چرخوند.چقدر دلم براش تنگ شده بود.دلم برای همه تنگ شده بودا!ولی واسه عرشیا یکم بیشتر!آخه یه چهارماهی بود نتونسته بودم ببینمش.چون دانشگاه بود ودانشگاهشم که دوره واسه همون
عرشیا:آخ بیا پایین بیا پایین.آی مامان کمرم...
به شوخی دستش رو گذاشته بود رو کمرش و آی و وای می کرد.مامانم که بالای پله ها وایساده بود میون گریه می خندید.می دونستم اشک شوقه.یدونه زدم تو بازوی عرشیا که دادش رفت هوا
عرشیا:از بس رفتی خرچنگ و غورباقه دادن بهت سنگین شدی ها
بابا:کم اذیت کن دخترمو.بیا بغل بابا.
رفتم جلو بابا رو بغل کردم.عطرش وکشیدم تو ریه هام چقدر دلم برای این آغوش مردونه تنگ شده بود.بابا منو محکم چسبوند به خودش و بعد ازخودش جدام کرد و پیشونیمو بوسید.
بابا:چطوری عمر بابا؟
عسل:الان که پیشتونم عالیه عالی
مامان:می زارید دخترم به منم برسه یا نه؟
از بغل بابا اومدم بیرون و مامان رو محکم بغل کردم.
عسل:آخ قربون مامانی خودم بشم که همیشه اشکاش جاریه...
مامان:خدا نکنه مامان جان.آخ قربونت بشم دلم برات تنگ شده بود گل دخترم.
عسل:منم دلم برای همه تون تنگ شده بود
مامان صورتم رو غرق بوسه کرد وگفت:بیا تودخترم.خسته ای
رفتم تو وخودم و پرت کردم رو مبل.مامان هم سریع برام یه شربت خنک آوردکه تو اون هوای گرم حسابی می چسبید.
عسل:پس این غزلی کو؟
عرشیا:رفته کلاس ویالون
عسل:آفرین!
عرشیا:ببینم تو چرا دست خالی؟پس سوغاتی هامون کو؟
عسل:مگه می شد سوغاتی خرید اونجا؟همش سرگرم کار بودیم
عرشیا:بیا برو برگرد بخر.پاشو پاشو
اومد سمتم و دستم رو گرفت وخواست بلندم کنه.خندیدم
-دستمو ول کن بابا...یکم گرفتم.می دونستم واسه تو یکی که نگیرم کچلم می کنی
عرشیا نشیت سرجاش و گفت:خب پس کو؟
عسل:تو ماموریت بودیم دیگه نتونستم چمدون ها رو جمع کنم.بچه ها جمع می کنن می فرستن جلوی در
بابا:حالا چی شد دخترم؟ماموریتتون خوب پیش رفت؟
عسل:عالــــــــــی!همه چیز خوب خوب.همه شون رو گرفتن.فقط این وسط دوسه تا قربانی گرفت این قرص ها
بابا سری از روی تاسف تکون داد وگفت:واقعا تیشه زدن به ریشه ی این جوونا
مامان:چرا اینقدر دیر کردی مامان؟من گفتم ظهر میای
عسل:تا ظهر که در گیر ماموریت بودیم.بعدشم رفتم اداره ویه سری کار داشتم طول کشید
داشتم حرف می زدم که گوشیم زنگ خورد.با دیدن اسم سورن لبم رو گاز گرفتم.تازه یادم افتاد گفته بود رسیدی خونه زنگ بزن.گوشی رو برداشتم وبا استرس گفتم:
- الو
- سلام.رسیدی؟
- سلام آره
- مگه نگفتم بهم زنگ بزن
- ببخشید یادم رفت.شما رسیدی؟
- آره!می خواستم ببینم فردا میای اداره یانه؟
- گفتم که.نمی دونم اگه کاری پیش نیاد میام.چطور؟
- آخه...
- آخه چی؟
- سردار بهم زنگ زد گفت که...
- چرا حرفت و می خوری؟چیزی شده؟انگار ناراحتی؟
- نه..نه..سردار گفت فردا بیای بریم صیغه رو باطل کنیم حالا که ماموریت تموم شده
راست می گفت.اصلا حواسم به این یکی نبود.دلم نمی خواست این اتفاق بیافته.نه به اون اول که زوری صیغه کرده بودیم نه به الان که ناراحتیم داره باطل م یشه...
- کجا رفتی؟
- ها؟هیچی هیچی...باشه کدوم محضر کی؟
- همون محضرکه رفتیم.واسه غروب وقت گرفتم
- غروب؟
- آره آشناهه.گفت اشکال نداره.آخه تا غروب اداره ام به احتمال زیاد.گفتم که خودم دوست دارم تو باز جویی باشم
- باشه میام
- بیام دنبالت؟
- نه..ممنون.آدرس بده خودم میام...شایدم اومدم اداره باهم رفتیم.
- باشه.پس تا فردا خداحافظ
- خداحافظ
گوشی رو گذاشتم روی میز.احساس می کردم تو همین یه ساعته دلم براش تنگ شده.احساس می کردم یه بغض بدی چنگ انداخت تو گلوم...




عرشیا:کی بود؟
نگام به میز بود وبه عکس صورتم توی میز نگاه می کردم.بی اختیار گفتم:سورن
عرشیا:خوشم باشه.این سورن دیگه کیه؟
بابا لبخندی زد وگفت:همون همکارش که مجبور شد باهاش محرم شه.خب چی می گفت بابا؟
عسل:هیچی!گفت فردا بریم محضر صیغه رو باطل کنیم
بابا چونه ام رو گرفت وگفت:واسه همین اینقدر ناراحت شدی؟
سرم و تکون دادم وگفتم:نه..نه...واسه این ناراحتم که...
عرشیا:ببینم این همونه که می گفتن چشم نداشتید همدیگه رو ببینید؟چجوری باهم کنار اومدید حالا؟
بابا چشم غره ای به عرشیا رفت و رو به من گفت:داشتی می گفتی دخترم واسه چی ناراحتی؟
عسل:امروز به خاطر این که من چیزیم نشه تیر خورد...
عرشیا:اوه اوه...نکنه داستان فیلم هندیه؟توهم از دست رفتی خواهر خانوم؟
عسل:عرشیا؟نخیرم اینطور نیست.فقط عذاب وجدان گرفتم همین!
بابا دست کشید رو کمرم و گفت:یادم باشه ازش تشکر کنم که دخترم رو صحیح و سالم بهم تحویل داد.آخه بهم قول داده بود.
با تعجب تو چشم های بابا خیره شدم.پس همین بود که سورن همش می گفت توامانتی،امانتی...پس بابا ازش قول گرفته بود.چه جالب!
خمیازه ای کشیدم که مامان با خنده گفت:برو دخترم.برو تو اتاقت استراحت کن.شام حاضر شد صدات می کنم
با یه ببخشیدی رفتم بالا تو اتاقم...وای دلم برای اینجاهم تنگ شده بود.دکور اتاقم صورتی روشن و آلبالویی بود.یه میز تحریر با صندلی آلبالویی کنار تختم بود.تختم آلبالویی بود و رو تختی خوشگلم صورتی بود.تمام دیوار ها کاغذ دیواری صورتی با گل های مات زرشکی داشت.لوستر فانتزی آلبالویی و فرش فانتزی خوشگلم که تر کیبی از رنگ های سفید و صورتی و آلبالویی و زرشکی بود سرامیک های سفید رو پوشونده بود.
نفهمیدم کی خوابم برد ازبس خسته بودم.بعد از این همه مدت ماموریت و اضطراب.یه خواب شیرین و راحت خیلی بهم می چسبید.
بااحساس خفه شدن توسط یه نفر از خواب پریدم و سیخ نشستم رو تخت.
عسل:غزل این چه وضع بیدار کردنه؟توهنوز آدم نشدی؟
غزل دوباره سفت بغلم کرد وگفت:بی عاطفه!دلم برات تنگ شده خب.
با خنده بغلش کردم وموهاش رو بوسیدم.
-منم دلم برات تنگ شده خانوم خانوم ها
غزل:آخ چه خبرا؟شوهرت پس کو عزیز دل خاله خوبه؟
بعد باخنده رو شکمم دست کشید که با اخم ساختگی زدم رو دستش.
-خجالت بکش دختر...این حرفا کدومه؟شوهر چیه؟فردا می ریم صیغه رو باطل می کنیم و خلاص!
خلاص آخر رو با یه بغضی که پشت خنده مخفی شده بود گفتم.جدی جدی دارم خلاص می شم یعنی؟
غزل:آره تو گفتی و من باور کردم.زود باش بریم پایین.چندبار خواستم بیام بیدارت کنم مامان نذاشت.الانم برای شام گذاشته بیام بیدارت کنم.بدو بریم شام که بعدش کلی می خوام از زیر زبونت حرف بکشم.
سری تکون دادم و باخنده رفتم پایین.بعد از خوردن شام ومیوه و یکم بگو وبخند همه رفتن تو اتاق هاشون تا بخوابن.من و غزل هم رفتیم تواتاق من تا کلی براش حرف بزنم.
غزل رازدار خیلی خوبی بود.همه ی حرف هام رو بهش می گفتم.مخصوصا این که روانشناسی می خوند و شنونده خیلی خوبی بود.



ازهمه چیزبراش گفتم.ازتموم اتفاقات این چند مدت.ازاین که نمی دونم سورن رو دوست دارم یانه.این که حسم بهش چیه؟
اونم از حرف های من نتیجه گرفته بود که با اون چیزهایی که براش تعریف کردم از خودم و کارهای سورن.که یه عشق دو طرفه داره شکل می گیره.این حرفش بهم دل گرمی می داد.هرچند خیلی هم بهش اطمینان نداشتم.اما نمی دونم چرا ولی خیلی دوست داشتم راست باشه و دلم می خواست قبولش کنم.
با رفتن غزل یبار دیگه به حرف ها وکارهامون تو این مدت فکرکردم و دیدم غزل هم بد بیراه نمی گه.سورن تو این مدت یه کارهایی کرده که اگه یکم روش فکر کنی،می شه عشق برداشتش کنی...خداکنه اینجوری باشه.
با یه عالمه فکرهای شیرین و امیدهایی که به خودم می دادم به خواب رفتم.
صبح ساعت 11 از خواب بیدار شدم.می دونستم مامان اصلا از این که دیربیدار بشی خوشش نمیاد.ولی حتما گذاشته رو حساب خستگیم و اجازه داده که تا این ساعت بخوابم...
یه دوش گرفتم و سرحال نشستم پای میز آرایشم.یه تاپ وشلوارک سورمه ای و سفید پوشیدم که خیلی هم باز نبود.آخه عادت نداشتم جلوی بابا وعرشیا باز بگردم.خب عادتمه دیگه!
یه کم آرایش کردم و رفتم پایین.
عسل:سلام به همگی.
روی همه شون رو بوسیدم و رفتم تو آشپز خونه.میز هنوزچیده شده بود.یه استکان چای خوشرنگ واسه خودم ریختم ونشستم رو صندلی...
عرشیا:ساعت خواب
مامان:چیکارش داری دخترم رو؟خب خسته بود دیگه
عرشیا:خدا بده شانس.اگه ما حالا خوابیده بودیم و با کتک بیدارمون می کردین.ارشدی و سالاریه دیگه...هی خدا!
همه زدیم زیر خنده
عسل:بابا کجاست؟
غزل:فکر کردی همه مثل خودتن تا لنگ ظهر بخوابن؟سرکاره دیگه می خوای کجا باشه
عرشیا:راستی بابت سوغاتی ها ممنون
عسل:مگه چمدون رو آوردن؟
غزل:آره.توکه خواب بودی یه سربازه آوردش.
عرشیا:منم با اجازه درش رو باز کردم وسوغاتی خودم رو برداشتم.
یه بلیز خوشگل براش خریده بودم و یه عطر که می دونستم خیلی دوست داره.واسه مامانم یه پیراهن بلند خوشگل مشکی مجلسی گرفته بودم که حسابی برق می زد و به سنش هم می خورد.واسه بابا هم چندتا بلیز گرفته بودم که خوشگل بود و مناسب سنش بود.واسه غزل هم چنددست تاب وشلوارک و عطر ویه سری خورده ریز گرفته بودم.
عسل:خب سوغاتی هاتون رو برداشتین پس؟
مامان:آره مامان دستت درد نکنه کلی تو خرج افتادی ها.
عسل:این حرفا چیه مامان جان قابل شما رو نداشت.
غزل:عسل امروز برنامه ات چیه؟
عسل:می رم اداره بعدم می رم محضر
عرشیا:مگه مرخصی نیستی؟
عسل:یه امروز رو می رم ببینم آخرش چی می شه.ازفردا می مونم خونه
غزل:راستی دوسه روزپیش اون دوستت رو دیدم.اسمش چی بود آهان آهان یاسمین.
عسل:اِ جدی؟خیلی وقته ازش خبرندارم.چی می گفت؟
غزل:هیچی ازتوپرسید.گفتم ماموریتی و این حرفا...می گفت یکی ازاستاداشون تورو تو ماموریت دیده
عسل:استاداشون؟مگه یاسمین دوباره درس می خونه؟اون که بامن لیسانس گرفت گفت ادامه نمی ده دیگه
غزل:آره.مثل اینکه بعد لیسانسش رفته بوده آمریکا پیش عمه اش.دوباره برگشته اینجا درس بخونه
عرشیا:خب آمریکاکه زبان می خوند راحت تر بود
غزل:گفت بابام نذاشته بمونم و اونجا رفته بودم تفریح کنم نه درس بخونم واین حرفا.یه ماهه برگشته داره واسه ارشد می خونه.گفت بهت بگم بیای ارشد بخونی حیفه
عسل:خودمم تو همین فکر بودم.ولی یه ماه دیگه کنکور ارشده من که چیزی نخوندم.درضمن کارمم هست به دانشگاه دیگه نمی رسم
مامان:دخترم تو عاشق زبان بودی.برو ادامه بده.لیسانست رو که گرفتی گفتی تو نیرو انتظامی جابیافتم می رم ادامه می دم.الان که ماشالله جاهم فتادی.دیگه چی می گی؟
عسل:والا چی بگم.امتحان می دم ولی فکرنکنم تهران قبول بشما


عرشیا:فوقش میافتی شیراز پیش خودم
عسل:اینم حرفیه
غزل:چی چیو اینم حرفیه من تنها می مونم اون وقت
عرشیا:بابا گفتیم شاید نگفتیم که حتما شاید اصلا تهران قبول شد.یا اصلا افتاد یه شهردیگه
عسل:راستی این استادشون رو نگفت کیه؟
غزل چشمکی زد و گفت:کیوان کبیریه.مثل اینکه الان دیگه درس میده
سری تکون دادم و گفتم:چه جالب!یاسمین الان دانشگاه می ره؟
غزل:نه کلاس آمادگی می ره واسه کنکورش.کیوان استادشه
عسل:باشه روش فکر می کنم.فردا می رم اقدام می کنم واسه کنکور
مامان:خیر ببینی دخترم
بعدناهارو شستن ظرف ها رفتم تو اتاقم. به ساعت نگاه کردم که دیدم 4.هنوز یکم وقت داشتم.چمدونم رو مرتب کردم و لباس هام رو چیدم.یه ساعتی گذشت.دیگه باید آماده می شدم.لباس فرمم رو پوشیدم و یه آرایش ملایم هم کردم.رفتم پایین.
مامان:کجا دخترم؟
-می رم اداره بعدشم محضر
مامان:خدا پشت و پناهت دخترم.
صورتش رو بوسیدم و از خونه زدم بیرون.206کوجه ای رنگم رو ازتو پارکینگ در آوردم و به سمت اداره راه افتادم.ساعت 6 رسیدم دم اداره.گوشیم رو برداشتم خواستم ببینم سورن اداره هست برم بالا یانه.
- الو.سلام
صدای سورن بی هیچ ملاطفتی تو گوشم پیچید.لابد کسی پیششه نمی تونه خوب حرف بزنه یا بازم اومده اداره جو رئیس بودن گرفتتش.هر چی فکر بد بود رو ازذهنم دور کردم و گفتم.
- سلام
- امرتون؟
- دم ادره ام.گفتم بیام بالا یا...
- لازم نیس. دارم میام پایین واسه ساعت 7 وقت گرفتم.دارم میام منتظر بمون.
بدون خداحافظی گوشی رو قطع کرد. از این کارش خیلی دل خور شدم.همونطور عصبی تکیه دادم به ماشینم و با انگشتام بازی کردم.هرچقدرهم دلش از جای دیگه پر باشه نباید سر من خالی کنه که.
پیش خودم فکر کردم لابد حالا که ماموریت تموم شده و صیغه مونم داره باطل می شه.چرا دیگه باید با من باشه؟
تا الان خوش گذرونده عین دوست دخترش بودم حالا هم داره ولم می کنه.تموم اون فکر های خوب دیشب از سرم پرید و جاش رو به کلی فکر پلید داد.
سورن رو دیدم که کیف بدست با یه اخم عمیق داره میاد سمت من.یه شلوار مردونه مشکی جذب پوشیده بودبا یه پیرهن مردونه آبی آسمانی که تیپش رو رسمی ودرعین حال شیک می کرد.
سورن:سلام.ماشین آوردی؟
عسل:سلام.آره
سورن:ماشینت رو بذار پارکینگ با ماشین من می ریم.
عسل:خب باماشین من بریم مگه چی می شه؟
سورن:گفتم با ماشین من می ریم.الانم ماشینت رو ببر تو پارکینگ
اینقدر لحنش دستوری بود که مجبورم کرد انجامش بدم.بماند که چقدر زیر لب فحش بارش کردم.
برگشتم که دیدم تو یه سانتافه مشکی نشسته و دستاش رو گذاشته روهم و نگاهش رو با اخم دوخته به رو به روش.
سوار ماشین شدم که یه نیم نگاهی بهم انداخت و ماشین رو روشن کرد.تموم راه ساکت بود و چیزی نمی گفت.بهش نگاه کردم که با دست سالمش فرمون رو گرفته بود واون یکی دستش رو گذاشته بود رو لبه ی پنجره.خسته شدم بالاخره سکوت رو شکستم.
بهارک 1375 آنلاین نیست.  

-چیزی شده؟
سورن:نه...چطور؟
-آخه خیلی عصبی به نظر میای.بازجویی کردی ازشون؟
سورن:آره
-خب چی شد؟
سورن:تو پرونده نوشتم
-الان اینجاست؟
سورن:چی؟
-پرونده دیگه؟
سورن:نه
-نمی خوای بگی چی گفتن؟
سورن:حرف زیاد زدن الان حوصله ندارم برات تعریف کنم.رفتی اداره بگیر بخون
-چی شده؟
سورن:هیچی
-گفتم چی شده
سورن یه اخمی بهم کرد و گفت:من بهت اجازه نمی دم صداتو برام بلند کنی ها
-چرا همچین می کنی؟من فقط ازت پرسیدم چته
سورن:داشتم با مانی حرف می زدم
-خب؟
سورن نگاهی با اخم بهم انداخت و عصبی نفسش رو فوت کرد بیرون و گفت:ازش پرسیدم از کجا شب مهمونی فهمیده ما پلیسیم
-خب اون چی گفت؟
یه نگاه با خشم بهم انداخت و با پوزخند گفت:گفت وقتی عسل خانوم داشتن با عشق سابقشون صحبت می کردن که لوشون نده شنیده که ما پلیسیم...تو تو اون اتاق لعنتی چی به اون پسره می گفتی؟
با تعجب بهش زل زده بودم.
-کدوم پسره؟
سورن:همون کیوان خان.دوستش داری نه؟مانی می گفت باهم رابطه داشتید
-تو حرف مانی رو باور می کنی؟
سورن:نه ولی از رفتارت با اون پسره معلوم بود مانی همچین دروغم نمی گه.حالا می خوام از دهن خودت بشنوم.اون یارو کی بود؟
دستام رو زدم زیر بغلم و با بغض تلخی همراه یه پوزخند گفتم:همون که مانی گفت
سورن ماشین رو بغل خیابون نگه داشت.فرمون رو توی دست هاش فشرد و گفت:پس حقیقته.بعد سرش رو چرخوند سمتم و داد زد.به من نگاه کن...می گم به من نگاه کن
توچشماش خیره شدم.
-چیه؟آره همونی بود که مانی گفت.البته نه به اون شدت ولی یه چیزی توهمون مایه ها
سورن:دوستش داری؟
-نه
سورن:دوستش داشتی؟باهم رابطه داشتید؟
-فقط یه دوستی ساده بود که گذشت وتموم شد.الانم هیچ چیزی بینمون نیست
سورن با پوزخند گفت:مانی می گفت شنیده عاشق و معشوق بودید.
-اینطور نیست.من همون موقع هم دوستش نداشتم.اون بود که اصرار داشت باهام باشه و منم به شرط این که یه رابطه معمولی باشه قبول کردم.همین!
سورن:خب چرا به هم خورد؟
-اون یه دوست دختر می خواست که پا به پاش راه بیاد.منم این و نمی خواستم.علاقه ی زیادی هم به کیوان نداشتم.چون خیلی وقته دنبالم بود و هرکاری که تونست برام کرد باهاش دوست شدم.بعضی وقت ها دلم براش می سوخت که اونقدر بهم محبت می کنه و من نمی تونم جواب محبت هاش رو بدم.
سورن یه پوزخند بزرگ زد و با لحن تلخی گفت:خب اون که اینقدر دوستت داشت چرا ولت کرد؟
با عصبانیت گفتم:اون من و ول نکرد.اون دوست داشت دوست دخترش و بغل کنه و ببوسه و ببره خونه ومهمونی های آنچنانی.منم بهش گفتم اگه دوستم داری بیا خواستگاری من اهل این کارها نیستم.اونم گفت یه مدت باهم باشیم بعد میاد.منم گفتم من اهل این جور برنامه ها نیستم که هر کاری دلت خواست بکنی و بعدم بگی ببخشید به هم نمی خوردیم.من آدمش نیستم و کشیدم کنار...همین
عصبانیت تو چشم های سورن جای خودش رو به یه آرامش داده بود که احساس می کردم تحسینم باهاشه.
اما حالا این من بودم که عصبی بودم.سورن هیچ حقی نداشت بخواد در موردم بد فکر کنه.من فقط برای این که پاک بمونم با کیوان بهم زدم.حالا اون من و به چی متهم می کنه؟ 



سورن:نمی خواستم ناراحتت کنم
با فریاد گفتم:حالا که کردی.توچی در مورد من فکر کردی؟اصلا دوست پسرم بوده که بوده.یعنی تو دوست دختر نداشتی که اینجوری باهام حرف می زنی؟خوبه من واسه این که چیزی بینمون نباشه به هم زدم مگرنه معلوم نبود چی ها می خواستی پشت سرم بگی
سورن:عسل؟
-عسل مرد!زودتر برو اون محضرکوفتی و خلاصمون کن
نگاهش رنگ دلخوری گرفت.ولی تو اون لحظه هیچی برام مهم نبود.احساس می کردم سورن دوستم داره اما حالا با اون رفتارش تموم اون افکار قشنگ از ذهنم پریده.می خواستم تنها باشم.
سورن بی حرف راه افتاد.چشم هام رو بستم.نمی خواستم اشکام بریزه.اما حرکت دونه های اشک رو زیر پلکم حس می کردم.یکی دو قطره از دستم در رفت.ولی خدارو شکر تونستم بقیه شون و مهار کنم.خوش بختانه انگار سورن ذهنش مشغول تر از این حرف ها بود که بخواد قطره های اشک من و ببینه
دم یه ساختمون نگه داشت.سرم رو که بلند کردم دیدم محضره.بدون حرف پیاده شدم و به سمت ساختمون رفتم.سورنم ماشین رو قفل کرد و اومد دنبال من.
داشتم از سورن جدا می شدم.دیگه از فردا اگه دستش بهم می خورد نامحرم بود و گناه داشت.دلم نمی خواست با این اخم و تخم ازهم جداشیم.مگه ازدواج کرده بودیم که جداشیم؟من همه چیز رو بزرگ کردم.فقط یه صیغه محرمیت ساده بود حالاهم کارمون انجام شده و باید باطلش کنیم.به همین راحتی...هنوز به در ساختمون نرسیده بودیم که سورن دستم و از پشت گرفت.ایستادم ولی برنگشتم. اومد نزدیک تر.جوری که احساس می کردم نفس هاش به پوستم می خوره.
آروم دم گوشم گفت:نمی خوام اینطوری ازت جدا شم.ببخشید بابت اون حرف ها.وقتی مانی داشت اون حرف ها رو می زد و توهم گفتی راست می گه عصبی شدم.ببخشید نباید تو زندگی شخصیت دخالت می کردم.حالاهم ازدستم عصبی نباش.
برگشتم تو چشم هاش نگاه کردم.سرد و بی تفاوت بودم.همه اطرافیانم می دونستم نباید اینطوری ناراحتم کنن چون وقتی دلم سرد بشه ازشون دیگه تو دلم جایی ندارن.حالا سورنی که فکر می کردم دارم عاشقش می شم ناراحتم کرده بود.
-مهم نیست.بریم بالا دیر می شه
سورن سری تکون داد و منم زودتر از اون حرکت کردم.تو محضرفقط سر دفتر و یکی از کارمندهاش بودن و بقیه رفته بودن.سورن با هر دو دست داد.
سورن:ببخشید حاج ابراهیم اگه این موقع مزاحمتون شدیم.
سردفتر:اشکالی نداره پسرم.صیغه نامه همراهتنونه؟

*****

از ساختمون اومدیم بیرون...حالا دیگه هیچ نسبتی باهم نداریم.تونگاه من یه حس خلا بود.هیچ حسی نداشتم.یه بغض بد فقط تو گلوم نشسته بود که خیلی اذیتم می کرد.نگاه سورن ناراحت و غمگین بود.
نشستم تو ماشین و اونم نشست.به رو به رو نگاه می کرد.
باپوزخند گفت:هه!همه چی تموم شد.به همین راحتی!
پوزخند صدا داری زدم وگفتم:آره.یادته چه جنجالی واسه این صیغه راه انداختیم
لبخند تلخی زد و تو چشم هام نگاه کرد.
سورن:آره...هیچکدوممون راضی نبودیم.بیچاره سردار!
-الان خوشحالی؟
سورن:ازچی؟
-از این که راحت شدی؟
سورن باز همون تلخی سابقش رو پیدا کرد و ماشین رو روشن کرد و راه افتاد.یه دستش رو گذاشته بود رو لبه ی پنجره و سرش رو بهش تکیه داده بود و با دست دیگه اش فرمون رو گرفته بود.باد می خورد به موهای صافش و تو هوا تکونشون می داد.
سورن:نه!
-چرا؟
سورن:چون من همون دردسرهارم دوست داشتم.
پوزخندی زدم وتو دلم گفتم.دیدی عسل خانوم!فقط تورو واسه سرگرمی می خواست.
سورن من و رسوند دم اداره و منم سوار ماشینم شدم و اومدم خونه.حوصله هیچکس رو نداشتم.با یه سلام رفتم تواتاقم و در اتاقم رو قفل کردم.می دونستم غزل اینقدر فوضوله که با دیدن حالم می پره تواتاق.الان حتی حوصله اونم نداشتم.می خواستم تنها باشم.
اونقدری گریه کردم تا با یه سردرد بد به خواب رفتم.
بهارک 1375 آنلاین نیست.  
صبح بی حال بیدار شدم و بعد از یه دوش و حاضر شدن رفتم پایین.امروز جمعه بود و بابا هم نرفته بود دادگاه.
-سلام
بابا:سلام گل دختر.صبحت بخیر بابا
-صبح شما هم بخیر.خبریه؟
عرشیا:من بگم من بگم!
غزل:کشتی خودتو
عرشیا چاقوی پنیریشو گرفت جلوی غزل به نشونه ی تهدید.
عرشیا:اوه!بار آخرت باشه باداداش بزرگترت اینطوری حرف می زنی ها!
عسل:خب کجا می خوایم بریم؟
بابا:بشین صبحونه ات رو بخور تا این بچه بگه بهت
عرشیا:بابا داشتیم؟دیگه شدیم بچه؟
عسل:عرشیا دق می دی یه چیزیو بگی ها...
عرشیا:ما تصمیم گرفتیم حالا که من اینجام و توهم مرخصی هستی بریم شمال یه 3-4 روزی!
غزل:چطوره؟
عسل:خوبه من حرفی ندارم
مامان:مثه این که زیاد خوشحال نشدی مامان؟
عسل:نه اتفاقا خیلی خوشحالم رو حیه ام یکم عوض میشه
بابا:فقط شرمنده بچه ها زودباید بریم و برگردیم چون من مرخصی ندارم زیاد
عسل:کی می ریم؟
بابا:امروز ظهر راه می افتیم.فردا و پس فردا رو می مونیم بعد برمی گردیم.وسایل هاتون رو جمع کنید بچه ها.
عرشیا:چشم.با ماشین کی می ریم؟
بابا:ماشین من
غزل:همه با یه ماشین؟
بابا:باهم باشیم که بهتره
مامان:ولی بچه ها دیگه بزرگ شدن.
عرشیا:جا یکم تنگ می شه ها...
بابا:باشه یه کدومتون ماشین بیارین
عرشیا:من میارم.
مامان:خیلی خب صبحونه تون رو که خوردید برید وسایل هاتون رو جمع کنید که دیرمون نشه
بعد ازخوردم صبحونه رفتیم تو اتاقامون که یکم ساک بچینیم.من یه ساک دستی مشکی برداشتم و یه چنددست لباس تو خونه ای و مانتو چیدم توش.
غزل:اجازه هست؟
-بیاتو آجی
غزل:ساکتو چیدی؟
-آره تو چیدی؟
غزل:آره.دیشب چرا حالت بدبود؟چیزی شده بود؟
-نه چیزی نشده بود
غزل نگاه موشکافانه ای بهم انداخت و با یه لحن بامزه گفت:اگه تو پلیسی و باهوش منم روانشناسم و آدم شناس.تو یه چیزیت شده
خندیدم و زدم رو نوک بینیش و گفتم:پس تورو ببرم اداره واسه بازجویی به دردمون می خوری!
غزل:واسه چی گریه می کردی؟
-هیچی بابا سورن قضیه کیوان رو فهمید فکر کرد چی بینمون بوده کلی باز خواستم کرد
غزل:به اون چه ربطی داره؟
-من چه می دونم فوضوله دیگه
غزل:آجی خودتو ناراحت نکن.بدو بریم پایین مامان کمک لازم داره.داره ناهار درست می کنه
-باشه
همه داشتیم سوار ماشین می شدیم. من و غزل وسایلامون رو تو ماشین عرشیا چیدیم وبابا ومامان هم تو ماشین بابا.
بهارک 1375 آنلاین نیست.  




عرشیا چشمکی زد وگفت:بچه ها بیاین توماشین من!بزارید اون مرغ عشق های عاشق یه سفر بدون سرخر برن
غزل با خنده زد تو بازوی عرشیا و گفت:دیوونه
عرشیا:چی می گی عسل؟
با خنده دستام رو به نشونه تسلیم بردم بالا ونشستم صندلی جلو.
-من که تسلیمم
عرشیا برای بابا دست تکون داد وگفت:بابا من دختراتون و می برم.شما راحت باشید
بابا با خنده سری تکون داد وگفت:ای پدر سوخته!مراقب باشی ها
عرشیا:چشم باباجون.ویلای خاله می بینمتون
عرشیا نشست پشت فرمون و یه بسم الله گفت و ماشین رو روشن کرد.غزل هم نشست پشت و دستاش رو گذاشت رو صندلی من و عرشیا.
-مگه می ریم ویلای خاله؟
غزل:آره.گفتن ما رفتیم شما هم بیاین اونجا.بابا هم قبول کرد.
-بچه هاشم هستن؟
عرشیا:فعلا که نه!زن و شوهری رفتن عشق وحال...
یه دوساعتی تو راه بودیم که کم کم داشت حالم بد می شد.همیشه مقابل این پیچ های جاده کندوان کم می اوردم.واقعا حال آدمو بد می کرد.تصمیم گرفتم بخوابم.البته قبلش صدای ظبط ماشین رو که رو اعصابم تاتی تاتی می کرد و کم کردم و بعد تخت گرفتم خوابیدم.
عرشیا:عسلی خوابالو.پاشو رسیدیم
بعد صدای بسته شدن در اومدو کلی جیغ و داد.چشم هام رو آروم باز کردم که دیدم غزل پریده تو بغل خاله و از خوشحالی جیغ جیغ می کنه.عادتشه دیگه.هنوز داشتم به هوش می اومدمو دور و برم و آنالیز می کردم که ضربه ای خورد به پنجره.سرم و بلند کردم که دیدم.
وای این اینجا چی کار می کنه؟
لبخند تصنعی زدم و از ماشین پیاده شدم.با چشم دنبال عرشیا گشتم که دیدم جلوتر ساک به دست داره می ره.طفلی هم ساک من دستش بود هم مال خودش.سنگین بود عین پنگوئن راه می رفت.طفلی داداشم.
کیوان:سلام خانوم.شما اینجا؟
دست به سینه ایستادم و اخم کردم.کیوان رو باعث بانی همه ی بلاهایی که این چند روزه سرم اومد،می دونستم.
عسل:سلام.ویلای خالمه شما اینجا چی کار می کنی؟
کیوان:پس مهناز خانوم خالتونه؟
عسل:درسته.نگفتید شما اینجا چی کار می کنید؟خالم رو می شناسید؟
کیوان:پدرم با شوهرخالتون شریکن.یه دو سالی می شه.شما نمی دونستی؟
عسل:نه متاسفانه
کیوان:چند روز اینجایی؟
عسل:فکر کنم دو روز
کیوان:خوبه پس تنها نمی مونم
وایسادم و یه نگاه خریدارانه بهش کردم و یه پوفی کشیدم و رامو گرفتم سمت ویلا.
عسل:ببخشید من خسته ام.
جلوتر از اون رفتم تو ساختمون و با خاله رو بوسی کردم.
خاله:سلام دخترم.خوبی خاله؟خیلی خوش اومدی...
عسل:ممنون خاله جون.
خاله رو به خانوم تقریبا 46-7ساله ای کرد و گفت:خانوم کبیری عسل جون خواهرزادم که خیلی براتون ازش تعریف کردم
متوجه شدم مادر کیوانه.یه لبخند مصنوعی زدم و باهاش دست دادم.
خانم کبیری:به به.واقعا دختر خوشگل و برازنده ای دارید بهناز خانوم.
مامان:ممنون...
با تعارف خاله نشستیم و با پدر کیوان هم که بهش می خورد55 رو داشته باشه یه سلام واحوال پرسی خشک وخالی کردم.نمی خواستم باهاشون گرم بگیرم چون می دونستم در اون صورت دوباره گیرهای کیوان شروع می شه.




با تعارف خاله نشستیم و با پدر کیوان هم که بهش می خورد55 رو داشته باشه یه سلام واحوال پرسی خشک وخالی کردم.نمی خواستم باهاشون گرم بگیرم چون می دونستم در اون صورت دوباره گیرهای کیوان شروع می شه.
کیوان رو به جمع گفت:راستی مامان می دونستید عسل خانوم از هم دوره ای های من بودن؟
مادرش با تعجب بهم خیره شد.
-نه مادر؟جدا؟شما هم استادی دخترم؟
عسل:نه.من تا لیسانس خوندم
خانم کبیری:اوا حیف شد که.اگه الان ادامه می دادی مثه کیوان من استاد می شدی
وای مامانمینا.حالا خوبه یه استاد زپرتیه ها.لبخند پر رنگی زدم.ازاون هایی که تا تهش و بسوزونه
-راستش من کارهای مهیج و بیشتر دوست داشتم.از اینکه بشینم پشت یه میز و با چهارتا بچه دانشجو سر و کله بزنم خوشم نمی اومد.
مادرش خواست من و ضایع کنه و بگه حالا مگه چی کاره ای ،گفت:مگه شغلت الان چیه؟
عسل:سروان آگاهی ام.بخش مامورین مخفی
ابروهاش رو داد بالا.یکم تعجب کرده بود.کیوان یهو انگار چیزی یادش اومده باشه رو به من گفت:راستی عسل خانوم نامزدتون کجاست؟اسمش چی بود؟آها آها...آقا سورن.درست گفتم دیگه؟نمی بینمشون
خاله با تعجب بهم نگاه کرد.همه چشمشون به دهن من بود.خونسردی خودم رو حفظ کردم و با یه لبخند گفتم:سورن همکارم بود.برای ماموریت باهم محرم شدیم حالا هم جداشدیم
کیوان یه برقی تو چشم هاش نشست.نمی دونم از چی بود.خوشحالی یا...؟
مادرش با لحن مسخره ای گفت:وا؟واسه هر ماموریت که بخوای با همکارات نامزد کنی که کسی نمیاد بگیرتت عزیزم
اینبار قبل از اینکه من دهنم رو باز کنم.مامان گفت:نه ماشالله عسل اینقدر خواستگار داره نگران این چیزا نیستیم.بعدشم اولین بارش بوده.پسره هم فوق العاده بود و ماهم بهش اطمینان داشتیم.
خاله که متوجه متشنج بودن فضا شده بود همه رو به شام دعوت کرد و ماهم سعی کردیم موقع شام چرت و پرت نگیم و با خانواده کبیری هم کلام نشیم.
بعد شام جوون ها نشستیم یه ور و عرشیا گیتار زد.همچین می گم جوون ها انگار کی بودیم.یه من بودم و غزل وعرشیا.کیوان و خواهرش کیانا...اوا شعر شد!
تو کل شب نگاه خیره کیوان رو روی خودم حس می کردم.غزل هم که از رابطه ما خبر داشت همش زیر چشمی مارو می پایید.مثه اینکه اونا هم قراره دو روز بمونن.به نظرم برم فردا خونه بهتره.نمی تونم اینجا رو اینجوری تحمل کنم.
بعد از یکم خوش گذرونی که برای من بیشتر عذاب بود رفتیم تو اتاق هایی که خاله برامون حاضر کرده بود.من و غزل اتاق هامون یکی بود.
خدارو شکر راحت خوابیدم و صبح با صدای خاله که همه رو به صبحونه فرا می خوند بیدار شدم.یه بلیز دامن سرمه ای پوشیدم و روسری آبی گذاشتم و رفتم پایین.
عسل:صبح همگی بخیر...
همه جواب دادن و نشستیم پشت میز.
غزل:به خاله چه کردی دمت گرم
غزل راست می گفت همه چیز روی میز بود.
مربای بهار نارنج که من عاشقش بودم.مربای توت فرنگی و پرتقال خونی.
کره،خامه،پنیر،گردو،سبزی،ت خم مرغ های عسلی و شیر و ...
خاله:نوش جونتون.بچه ها برنامه امروزتون چیه؟
بابا:بریم دریا
عرشیا:خاله دریا کجا نزدیکه اینجا؟
غزل:بریم پلاژ حسینی
بابا:باشه دخترم
خاله:خب پس می رید پلاژ.
آقای کبیری:آقا علیرضا اگه اشکال نداره ماهم با شما میایم
بابا:چه اشکالی؟تشریف بیارید خوش حال می شیم.
بعد از خوردن صبحونه همه رفتیم که حاضر شیم.یه مانتو نخی سفید پوشیدم با شلوار گرم کن مشکی.یه شال مشکی هم گذاشتم و عینک آفتابی خوشجلم و زدم.
بماند که چقدر هم من هم غزل رو خودمون کرم ضد آفتاب خالی کردیم.غزل هم یه مانتو گل دار آبی پوشیده بود با شلوار جین و شال آبی.جیگر من دیگه خواهری!
بهارک 1375 آنلاین نیست.  
عرشیا:بدویید بچه هاپایین منتظرم.
بعد از یکم برانداز کردن خودمون تو آیینه رفتیم پایین.همه حاضر بودن.کیانا یه مانتو...نه نه بهتره بگم یه بلیز سبز پوشیده بود با جین خیلی تنگ که پاهای تپلشو بد جور می انداخت بیرون.از همون اولم که اومدیم دور وبر عرشیا می گشت.خوشم می اومدعرشیا محل...هم بهش نمی ذاشت...
کیوان هم یه تیشرت آستین کوتاه طوسی پوشیده بود با شلوار جین مشکی.مثه همیشه خوشتیپ بود اما برای من مهم نبود.
یهو یاد سورن افتادم.آخی بچه ام الان داره چی کار می کنه؟بچه ام؟سورن با اون هیکل؟هه هه...دلم براش تنگ شد...دو روزه صداشم نشنیدم.
عرشیا:بدویید بچه ها
باصدای عرشیا سوار ماشین شدیم وتا خود پلاژبا ظبط ماشین هم خونی کردیم و خوش گذروندیم.
عرشیا:بپرید پایین که دریا صداتون می کنه...
خیلی اینجارو دوست دارم.همیشه می اومدم و اینجا کلی با غزل و عرشیا خوش می گذروندم.
غزل:من گفته باشم می خوام کشتی صبا سوار شم اونم نوک نوکش
عرشیا:ریز می بینمت
غزل:خب عینک بگیر عزیزم چشم هات مشکل پیدا کرده ها...
عسل:خیلی خب بابا دعوا نکنید جلوی اینا آبرومون می ره...
کیانا اومد سمت ما وگفت:می خواین شنا کنید؟
عسل:نه پرده های قسمت بانوان رو هنوز نزدن.نمی شه که
کیانا با دلخوری گفت:یعنی نمی شه اینجا شنا کرد؟
عرشیا:نه خواهرم.برادران محترم بسیجی اونوقت با دست خودشون غرقت می کنن
ما خندیدیم و کیانا با لب های غنچه کرده و ابروهای گره خورده برگشت پیش داداشش.
غزل هی غرغر می کرد که بریم کشتی صبا.عرشیا و کیوان رو فرستادیم تا بلیط بگیرن
بعد از اینکه تو صف وایسادیم تا نوبتمون بشه رفتیم بالا.کیانا و غزل که می ترسیدن رفتن پله دوم ازبالا سوار شدن.غزل هر چی اصرار کرد که منم برم پایین قبول نکردم.اونجا هیجانش کم بود.من و کیوان و عرشیا رفتیم بالا.متاسفانه جوری نشستم که وسط کیوان و عرشیا بودم.
عرشیا که می دونست من پایه همه چیزهای خطرناکم و هیچ جا تنهاش نمی زارم خوشحال بود. کیوان دم گوشم گفت:نمی ترسی
یه پوزخندی زدم وگفتم:عمرا
با روشن شدن دستگاه جیغ و سوت بود که می زدیم وحال می کردیم.من و عرشیا پاهامون رو می کوبوندیم و دستامون رو از روی میله ول می کردیم.اما کیوان چشم هاش رو بسته بود از اول تا آخر و سفت چسبیده بود به میله...خنده ام گرفته بود.یعنی الان اگه سورن بود چی کار می کرد؟می دونستم اون خیلی شجاعه اما این کیوان؟
نبایدسورن رو با کیوان مقایسه کنم.کیوان یه پسر مامانی و پاستوریزه بود که الحق والانصاف همون استادی بهش می اومد که پشت میز بشینه و درس بده...اما سورن معلوم بود عین خودمه عشق هیجان...کاش می شد برم تهران.دیگه این شمال روهم که عاشقش بودم ،دوست نداشتم...دلم برای سورن تنگ شده بود...رفته بودم تو فکر نفهمیدم کی دستگاه وایساد.بعد از یکم گشت زدن برگشتیم خونه.
بهارک 1375 آنلاین نیست.