نمی دونم چرا ولی بعد این فاصله ای که افتاده بود فک میکردم تیلاو بی خیال همه چیز شده و حتما درخواستش از من یه شوخی بوده یا اینکه میخواسته ذهن منو درگیر کنه ولی مثله اینکه روی درخواستش مصر بود...دسته گل کوچیکی هم آورده بود..رزهای صورتی که در عین سادگی خیلی زیبا و چشم نواز بودن.تیلاو یه کت شلوار قهوه ای پوشیده بود ویه پیراهن کرم رنگ و یه کراوات قهوه ای روشن.مثله همیشه دوست داشتنی شده بود.دسته گل رو به دستم داد و با بی تفاوتی گفت:سلام

با همون حالت مات ومبهوتم جواب سلامشو دادم.عمه و شوهر عمه ام خانواده تیلاو رو به سمت پذیرائی راهنمایی کردن ومن بعد از اینکه دسته گل تیلاو رو تو یه گلدان شیک گذاشتم آوردم و جلوی چشم تیلاو وخانواده اش روی میزی کنار مبل گذاشتم وکنار عمه نشستم.طبق معمول بزرگتر ها از آب و هوا شروع کردند و بعد از نیم ساعت به بحث من وتیلاو رسیدن.بر خلاف دفعات قبل قلبم تندتر می تپید و دستام یخ زده بود.سرمو انداخته بودم پایین و گاهی سرمو بلند میکردم تا ببینم تیلاو در چه حالیه.ولی اون آرامش خاصی داشت.گاهی نگاهمون در هم گره میخورد و من خیلی زود نگاهمو معطوف سمت دیگه ای میکردم.پدر تیلاو گفت:خب آقای اعتمادی من خیلی خوشحالم که امروز خدمتتون رسیدیم.دختر خانوم شما هم خیلی برازنده و نجیب هستن هم عاقل و تحصیل کرده..با آقا پسر ما هم که همکلاس هستن و از کمالات ایشون مطلع هستیم.

مادر تیلاو:بله.البته پسر من همیشه خوش سلیقه اس ومن امرزو با دیدن عروس خوشگلم مطمئن تر شدم.پارلا جون بیا پیش خودم بشین.

به عمه نگاهی انداختم و عمه با اشاره گفت که برم کنارش بشینم.بلند شدم و کنار مادر تیلاو نشستم.دستمو گرفت تو دستشو گفت:ماشالا دخترم..هزار ماشالا به سلیقه ی پسرم.

لبخندی ملیحی روی لبام نقش بست و گفتم:شما لطف دارین

از اونجایی که منو دختر عمه خطاب کردن حدس زدم که چیزی درباره گذشته من نمیدونن.به همین دلیل منتظر بودم عمه یا شوهر عمه ام فرصتی بدست بیارن وهمه چیو به پدر و مادر تیلاو بگن.تازه فهمیدم که اسم پدر تیلاو,ناصر و اسم مادرش هم نرگسه.حواسم به حرفای پدر تیلاو بود که میگفت:جونم واستون بگه ما هستیم و این یه دونه شازده پسر...الحمدالله تا الان همیشه سربلندمون کرده.همیشه عصای دست من ومادرش بوده وما ازش راضی هستیم.البته یه خواهر هم داره که تو کانادا زندگی میکنه.من یه شرکت واردات خودرو دارم و چن سال پیش هم به پیشنهاد همین پسرم شروع کردیم به سرمایه گذاری تو کار شیکم

نرگس خانوم لبخندی زد وگفت:آقا ناصرررر!منظورشون همون رستورانه.

آقا ناصر خندید و گفت:چیه خانوم...اسمشو با کلاس تر کردن گذاشتن رستوران ولی سر خودمون که نمیتونیم کلاه بزرایم...آخرش می رسیم به همون شیکم.

نرگس جون:آقا ناصر از دست شما!همه داشتن میخندیدن و من تیلاو رو کنار پدرش نشسته بود زیر نظر داشتم.آقا ناصر ادامه داد:خب چی میگفتم؟بعله...همونطور که گفتم ایده اولیه اش هم مال تیلاو بوده.شکر خدا کارمون گرفتو الان چن شهر بزرگ ایران شعبه داریم.از من گفتن هرکی بره تو کار شکم ضرر نمیکنه!البته من نمیرسم همه رو مدیریت کنم.بیشتر تیلاو در جریانش هست.الانم دانشجوئه و ایشالا فارغ التحصیل که شد من میخوام کار هارو بسپارم دستش و خودمو بازنشسته کنم

شوهر عمه ام در حالیکه لبخند میزد و با تحسین به تیلاو نگاه میکرد گفت:معلومه آقای ملکی که پسرتون فرد با شخصیتی هستن...آدمی که تو سفره پدر ومادرش با نون حلال بزرگ شده باشه آدم موفق و آینده داری میشه.

من تمامی اون لحظه ها به یک چیز فک میکردم که آیا اینا واقعی هستن یا خواب؟خودم هم نمی دونستم که داره دقیقا چه اتفاقی میفته؟من اون شرطو گذاشتم تا در واقع تیلاو رو محک بزنم.نمیخواستم کار به اینجا ها برسه!یه سوال دیگه هم توی ذهنم مدام تکرار میشد که آیا اینا میدونستن کیارش اومده خواستگاری من یا نه؟توی فکر غرق شده بودم که با صدای مادر تیلاو که به خودم اومدم:عزیزم هر چقدر هم ما بگیم از قدیم گفتن سخن دوست خوشتر است بهتره خودتون سنگاتونو وا بکنین...بعد رو کرد به عمه و شوهر عمه ام وگفت:به نظر من جوونا برن با هم بیشتر حرف بزنن البته اگه اجازه میدین

عمه نگاه پر از شوقی به من انداخت و گفت:خواهش میکنم.عمه جون پارلا برین سالن بالا...آقا تیلاو بفرمایین!

حین رفتن نگاهم به پوریا افتاد که بی حوصله و ساکت یه گوشه ای نشسته بود.دستشو گذاشته بود زیر چونه اشو تا دید دارم از کنارش رد میشم ابروهاشو بالا برد و با علامتی که داد تیلاو رو تایید کرد.

به طبقه ی دوم رسیدیم.روی یکی از مبلای راحتی نشستم و تیلاو هم مقابل من نشست.انتظار نداشتم مثله ماهان سرشو بندازه پایین و خجالت بکشه یا مثله کیارش یه تنه حرف بزنه و به منم مهلت نده که دهنمو باز کنم...میدونستم که تیلاو کاملا سنجیده حرف میزنه.حرکات ورفتار تیلاو خیلی برام تعجب آور بود.انگار نه انگار که اومده بود خواستگاری...نه هول شدنی نه شوری ...هیچی!فقط غرورشو با خودش آورده بود!

به خودم گفتم:حالا دارم براش...بزار چن تا روش تیلاو پودر کنی که دارم به کار ببندم همچین به پام بیفته که خودشم باور نکنه...پسره ی بیشعور!

پاشو روی پاش انداخت و گفت:چه خبر؟

درد و خبر؟تو خواستگاری میان میپرسن چه خبر؟حتما منم باید بگم توجه شما را به مشروح اخبار جلب میکنم!!!گفتم:خبر ها پیش شماس.چرا به من نگفتی میخواین بیاین خواستگاری هان؟

-من دیروز یه بار زنگ زدم جواب ندادی!

-خب دوباره میگرفتی

-نه!یه بار بیشتر وقت آدم تلف میشه!

که وقتت تلف میشه!حالا بزار من عمرتو تلف کنم ببینم اون موقع هم این جوری بلبل زبونی میکنی یانه؟مطمئن بودم که نیومده خواستگاری من به خاطر چون عاشق قد وبالام شده حتما یه نفعی برای خودش داشته یا صرفا برای رو کم کنی اومده.خیلی رک رو کردم بهش وگفتم:راستشو بگو...برای چی اومدی خواستگاریم؟

-چون خودت خواستی

از الان میخواد منت سرم بزاره که نمیخواسته با من ازدواج کنه هاااا..خدایا این پسرا چرا اینجورین آخه؟

گفتم:تو خودت میخواستی با من باشی..یه جوری میگی انگار به پات افتادمو گفتم آقا تو رو خدا روح ننه ات بیا منو بگیر

از لحن حرف زدنم خنده اش گرفت و گفت:من همچین حرفی نزدم

-ولی منظورت دقیقا همین بود...به پدر ومادرت درباره من چی گفتی؟

-هیچی..هر چی که لازم بود

-ببین تو خودت هم درباره گذشته ی من دقیق چیزی نمی دونی.

با بی تفاوتی پوفی کرد وگفت:مگه چی باید بدونم؟؟؟

-من یه دورگه محسوب میشم.پدرم ایرانی ومادرم هم فرانسوی بوده.من هم تو فرانسه به دنیا اومدم.ولی وقتی 2 سالم بوده اونا فوت کردن

-خدا رحمتشون کنه.این موضوع الان چه قدر میتونه تو زندگی ما تاثیر گذارباشه؟مهم اینه که تو الان چطور آدمی هستی..تو گذشته ها برای خودت آینده نساز!

جان؟؟؟دقیقا یه بار دیگه جملتو تکرار کن و بزار من روش فک کنم!گفتم:این حرف پدر ومادرت هم هست؟

-یعنی چی؟

-یعنی چمدونم نمی گن این دختره بی کس و کاره...

با همون بی تفاوتی زل زد به چشمامو گفت:اینا رو کدوم آدم احمقی گفته؟مهم اینه که تو الان اینجا هستی وکسانی بودن بالای سرت که تربیتت کنن.

از این حرفش خوشم اومد.وقتی این حرفو به کیارش زدم گفت پارلا اگه مامان چیزی بهت گفت ناراحت نشو ..گفتم مگه چی میخواد بگه؟جواب داد شاید یه حرفی بزنه که ناراحتت کنه ووقتی اون طور با من رفتار کرد خیلی سعی کردم تا خودمو کنترل کنم.این حرف تیلاو واین طرز فکرش خیلی به دلم نشست.گفتم:تو چیزی هست که بخوای بگی؟

-من نمیخوام فعلن درگیر عقد وعروسی بشیم..خودت که بهتر میدونی من درگیر بورسیه ام!نمیخوام تمرکزم به هم بخوره.به نظر من صیغه بخونیم محرم بشیم تا ببینیم چی میشه!

بورسیه رو طوری با تاکید گفت که فهمیدم اینجا هم میخواد به من بفهمونه که بورسیه براش اولویت داره و اون بورسیه مال اونه.تو دلم گفتم:داغ اون بورسیه رو به دلت میزارم...

از شدت حرص دستمو مشت کرده بودم و زیر لب داشتم غر غر میکردم که تیلاو گفت:نگفتی نظرت چیه؟

-منم فعلن درگیر بورسیه ام هستم.فک نمیکنم برای اینجور خاله بازیا وقتی داشته باشم

منم بورسیه رو با تاکید گفتم تا جوابشو بگیره...گفت:پس بریم پایین

-بله

با هم رفتیم پایین و من وقتی رسیدم مادر تیلاو بلند شد و اومد سمتم و منو بوسید وگفت:عزیزم..نبود پدر ومادر حتما برات سخت بوده..ناراحت نباش.اما خدا رو شکر که عمه ات و مادربزرگت خیلی خوب بالای سرت بودن.بعد رو کرد به عمه وگفت:واقعا که باید به شما به خاطر تربیت همیچین دختر عاقل و فهمیده ای تبریک گفت.متوجه شدم زمانیکه ما بالا بودیم عمه همه چیز رو برای اونا تعرف کرده.

از لحن و حرکات مادر تیلاو خیلی خوشم اومد وتو همون برخورد اول مهرش به دلم نشست.تا نشستم پدر تیلاو گفت:عروس گلم نظرت چیه؟

دلم میخواست بیشتر فرصت بخوام ولی انقدر عطش له کردن تیلاو رو داشتم که گفتم:با اجازه ی عمه جون و آقا شهریار که حق پدری به گردن من دارن بله

همه دست زدن و بین صدای دستا صدای مادر تیلاو بود که میگفت:عروسم بلند شد یه چایی بیار بخوریم..از وقتی اومدیم چایی نخوردیم

طبق قراری که داشتیم بین من وتیلاو یه صیغه ی محرمیت خونده میشد وبعد از اینکه این ترم تموم میشد بساط عقد و جشن رو به پا میکردیم.و من میدونستم که کار ما به عقد و عروسی نمیرسه!من انتخابم بورسیه بود وتیلاو با اینکه اومده بود خواستگاری ودرخواست ازدواج داده بود من حس میکردم این درخواستش از روی علاقه نیست. و من هر لحظه بیشتر به اینکه اونم حتما فکری داشته که اومده سراغم یقین پیدا میکردم.شاید هم علاقه ای نسبت به من داشت ولی انقدر مغرورو بود که ابراز این علاقه به شکستن غرورش منجر میشد و اون قطعا بین عشق وغرورش؛غرورش رو انتخاب میکرد.زمانیکه مهریه رو تعیین میکردن من اصلا برام مهم نبود که چی باشه.در مورد مهریه بزرگترها بریدن ودوختن و به سال تولدم سکه تعیین شد و به سال تولدم هم شاخه گل رز...وقتی پدر تیلاو از من پرسید:"عروس گلم راضی هستی؟"تو دلم سبک سنگین کردم دیدم تعداد سکه و مقدار پولش که برای من مهم نیست!من اگه تن به این ازدواج دادم فقط به خاطر این بود که قلب تیلاو رو تصاحب کنم!من نمیخواستم تیلاو وابسته ی من بشه..من میخواستم اون دل بسته ی من بشه!سرمو بلند کردمو گفتم:اینا برای من مهم نیستن...من قلب تیلاو رو میخوام

تیلاو یکه ای خورد و متعجب نگاهم میکرد.ادامه دادم:ببینید به نظر من هیچ کدوم از اینا نمیتونه ضامن خوشبختی دونفر باشه...من میخوام تیلاو قلبشو مهریه ام بکنه.این مهم تراز هرچیزیه!

ببین به چه روزی افتادی پارلا..داری چرت وپرتایی رو میگی که خودتم یه درصد بهش اعتقاد نداری!

پدر تیلاو خندید و گفت:از این به بعد تیلاو به خاطر تو جونش هم میده دخترم.قلبش که چیزی نیست!

و این شد که قلب تیلاو هم جزئی از مهریه من شد.روز بعدش قرار بود با هم بریم آزمایشگاه.صبح زود بیدار شدم و منتظر موندم.راس ساعت دم در خونه عمه اینا بود و من بعد از خداحافظی از عمه سوار ماشینش شدم.با خوشرویی از عمه خداحافظی کرد و راه افتادیم.یه کاپشن قهوه ای اسپورت با شلوار کتون تیره پوشیده بود که خیلی بهش می اومد.برخلاف انتظارم تیلاو درماشینو برما باز کرد و گفت:سلام.خوبی؟

من که از کارش متعجب شده بودم گفتم:فک نمیکردم از این جنتلمن بازیا بلد باشی...خوشم اومد

با تموم شدن جمله ام تیلاو درد و محکم به هم زد که روحم از تنم پریدو رفت.گفتم نه به اون شوری شور؛نه به این بی نمکی!هم من سکوت کرده بودم هم اون.شاید باورش برای هر دوتامون سخت بودگفتم"ای باباحوصله ام سررفت!یه چیزی بگو سر صحبت باز بشه دیگه"خودم جواب خودم دادم"اونجوری تو اول صبحی پنجول کشیدی بچه کما رفت" .طاقت این همه سکوت رو نیاوردم وگفتم:آقا تیلاو آهنگی چیزی تو بساطت نداری؟

دستشو برد به سمت ضبط ویه آهنگ بی کلام باز کرد.ملایم و آرامش دهنده.حوصلمو سر برده بود....گاهی اوقات شدید شبیه بچه مثبتا میشد گاهی اوقات هم چه عرض کنم میشد یه منفی در منفی تمام عیار!

بالاخره کار آزمایشگاه هم تموم شد و من قبل از تیلاو از ساختمون زدم بیرون.تکیه دادم وبه ماشین وبه خودم گفتم:قضیه راستس راستی داره جدی میشه ها....دختر تو چه غلطی کردی باز؟

اینو داشتم میگفتم که یه 206 جلوی ماشین تیلاو توقف کرد و یه پسر کله اشو از پنجره بیرون آورد و گفت:خانوم خوشگله اخمات چرا تو همه؟

این آدم فضائی ها از کجا پیدا شدن خدایا؟؟!راننده رو نمی تونستم درست ببینم ولی این یکی قیافه خوبی نداشت.بیشتر شبیه سیاه پوستا بود.یه جوری هم با اعتماد به نفس صحبت میکرد انگار جذابترین پسر روی زمینه!تجربه ثابت کرده پسرایی که زشت ترن اعتماد به سقفشون بیداد میکنه مصداق "میمون هرچی زشت تره اداش بیشتره"وقتی دید جوابی بهش ندادم گفت:نکنه به زور آوردنت اینجا؟اصلا بپر بالا ..میای میشی سوگلی خودم.

نه دیگه داشت پاشو از گلیمش دراز تر میکرد.به سرم زد برم با یه حرکت آکروباتیک بزنم تو کله اش و پرت بشه تو بغل راننده ولی گفتم تیلاو بیاد شر میشه.هنوز اون روزی رو که از آموزشگاه می اومدیم یادم بود.اخمامو بیشتر تو هم کردم و گفتم:هی...سوسک توالت با توام!

از حرفم خنده اش گرفت و گفت:هر کسی یه جور ابراز علاقه میکنه..جانم؟

-گورتو گم گن

-خب خوشگلم بیا سوار شو با هم گورمونو گم گنیم

تا خواستم حرکتی بکنم و به نصیحت شیطان رجیم گوش بدم صدای تیلاو از پشت سر اومد:

-پارلا چرا وایسادی..سوار میشدی دیگه

یه نفس راحت کشیدم و گفتم:سوئیچ که دست من نبود..دست خودته

نگاهش به 206 افتاد و چهر ه اش در هم شد.زود سوار شد و خم شد در رد برای من باز کرد و گفت:سوار شو.

من هم زود سوار شدم.انقدر عصبانی به نظر میرسید که ترجیح دادم اینبار حرفی نزنم و از پنجره بیرونو نگاه کنم.وقتی از خیابون فرعی وارد اصلی شدیم دیدم اون پسرها هم دنبالمون راه افتادن.اینا دیگه یا خیلی پرتن یا خیلی زیادی شوتن!همه اش سعی میکردن از کنار من عبور کنن و وقتی تیلاو هم جلو می افتاد سریع خودشونو می رسوندن.دیگه کم کم دلم شور میزد!چند دقیقه ای گذشت و ما از چن تا خیابون که عبور کردیم دیگه اون 206 رو ندیدم.خوشحال شدم که قبل از اینکه تیلاو پی به موضوع ببره رفتن!شیشه رو دادم پایین و گفتم:هوا آلوده اس!ولی یه کم گرم تر شده..نه؟

منتظر جواب تیلاو موندم.یه نگاه به من که سعی داشتم با نگاهم آرومش کنم انداخت وبا لبخندی کمرنگ گفت:گرم هم شده باشه..هنوز سرده..شیشه رو بده بالا

-ولی دوس دارم باز باشه

لبخندش جون گرفت وگفت:اینجوری سرما میخوری

یه لحظه ته دلم یه جوری شد!از این حرفش خوشحال شدم!یعنی نگران سرما خوردنم بود؟!سرمو به نشونه تایید تکون دادمو و گفتم:باشه

یه لحظه به خودم توپیدم:جمع کن لب و لوچه روو....اون همه شعارت چی شد بیچاره؟با یه جمله ببین چند کیلومتر تا فضا رفتی..تا از جو خارج نشدی برگرد!!!

شیشه رو دادم پایین و سرمو تکیه دادم به شیشه.خم شد همون آهنگ بی کلام رو باز کرد و اینبار اون آهنگ برام آرامش بخش بود...از نبودن اون مزاحم ها خیالم راحتم شده بود و تو افکار خودم غرق بودم.رسیدیم به چهارراه.چراغ قرمز بود و تیلاو پشت خط عابر پیاده ایستاد.تو افکارم غرق بودم که دوباره سروکله ی اون مزاحما پیدا شد.درست کنار من ایستاده بودن و هردوتاشون با نیش باز زل زده بودن به من.سرمو برگردوندم نگاه کردم به تیلاو.نگاهش به من بود.متوجه حضور اون دوتا شد.سریع دستی رو کشید پایین و خواست پیاده بشه.بی اراده دستمو دراز کردمو بازوشو گرفتم.گفتم:تیلاو...نرو...اونا دو نفرن..تو یه نفر

با چشمای پرخشمش برگشت نگاهم کرد وگفت:تو فقط تو ماشین میمونی..پیاده نمیشی خب؟