پنجمین نفر12
سرمو پایین انداختم و به آرومی پشت دستمو روی لبام کشیدم . سهیل حالا داشت کتملا بهم نگاه می کرد . متعجب بود .. هم از اینکه ناگهانی بوسیدمش هم از اینکه حالا دستمو جلوش گرفته بودم و سرمو پایین انداخته بودم . سهیل با لحنی نرم گفت : چی شد نیکا ؟
با صدایی گرفته گفتم : چیزی نیست ..
سهیل دستمو روی هوا گرفت تو دستش . گرمای دستاش بهم آرامش می داد . نمی دونم چرا از اینکه بوسیده بودمش احساس خوبی نداشتم . احساس خوبی نبود واقعا احساس خوبی نبود . مطمئن بودم اگه هر دختر دیگه ای هم جای من بود همون احساس رو داشت . توی سومین قرار رسمی مون من بوسیده بودمش . حتی خجالت می کشیدم توی چشماش نگاه کنم . سهیل خیلی آروم گفت : نیکا چی شد یه دفعه ؟؟
چون بغض داشتم و ناراحت بودم صدام گرفته بود زیر لبی گفتم : هیچی . .
دست دیگه شو زیر چونه م برد و با محبت گفت : پس به من نگاه کن ..
توی چشماش که نگاه کردم ناخودآگاه اخم کردم . سهیل لبخندی اطمینان بخش زد و گفت : چرا از من خجالت می کشی ؟؟
چیزی نگفتم . سهیل گفت : باشه حالا که خجالت می کشی . سعی می کنیم هردومون فراموش کنیم الان چه اتفاقی افتاد ..
بازم اخم داشتم . سهیل جلوتر اومد که من خودمو عقب کشیدم . و اون به نرمی تو گوشم گفت : دیگه ازم خجالت نکش ..
لحظاتی بعد فیلم در حال پخش شدن بود اما من و سهیل دیگه فیلم نگاه نمی کردیم . داشتیم با هم حرف می زدیم . حرفایی که شاید باید قبل از دوست شدنمون به هم می گفتیم . شاید باید زودتر با هم حرف می زدیم . اما به هر حال حرف نزده بودیم و حالا وقتش بود . سهیل اونقدر برخورداش عاقلانه و آرامش بخش بود که من واقعا دیگه اون احساس نا امنی و ناراحتی رو نداشتم . خیلی زود حس بدی که از بوسیدنش داشتم جای خودشو به یه احساس خوب داد . سهیل در حالیکه کاملا به سمت من چرخیده بود در جواب من که از پدر و مادرش پرسیدم گفت : زیاد دوست ندارم در مورد این مسئله توضیح بدم ..
گفتم : راحت باش .. بگو .
سهیل شونه بالا انداخت و گفت : واسه تو می گم ..
لبخندی روی لبم اومد که از دید سهیل دور نموند . سهیل گفت : راستش من مامانمو چند سال پیش از دست دادم..
خیلی متاثر شدم با ناراحتی گفتم : وای نمی دونستم . خیلی ناراحت شدم . خدا بیامرزشون ..
لبخندی محو زد و گفت : مرسی . من و سارا با بابا زندگی می کنیم . تو همین خونه . بابا یه کم بعد از اینکه مامان فوت کرد تصمیم گرفت ازدواج کنه اون موقع من یه نوجوون مغرور بودم . سارا هم کوچولو بود . چون خانومی که بابا انتخاب کرده بود سنش خیلی پایین بود و تقریبا چهار سال از من بزرگتر بود راضی نشد بیاد تو خونه ای زندگی کنه که یه پسر به سن بلوغ رسیده هم هست . واسه همین از همون موقع بود که بابا برای من و سارا شد یه روز در میون ..
محبتش هم به ما هر روز کم و کمتر شد . . خب بالاخره یه خانواده ی دیگه تشکیل داده بود و تازه یه صاحب یه دختر دیگه هم شده بود . می دونی ؟؟ من از همون اوایلم زیاد با بابا خاطره ی مشترک نداشتم تا جایی که یادم میاد بابا رو کم می دیدم . اون بیشتر وقتا بیرون بود بیشتر وقتا نبود . دیگه بدتر از همه اینکه سر یه مسئله هم با مامانِ مامانم هم مشکل داشت و این دیگه قوز بالا قوز بود . اصولا بابا آدم بد کینه ایه .. هنوزم که هنوزه اون مشکلاتو داره و تقریبا اجازه نمی ده که مامان مهین رو ببینیم . حالا من که به اجازه ی اون نیازی ندارم . سارا رو خیلی اذیت می کنه . خب سارا هم یه دختر جوونه و دقیقا تو سن و سالی که به یه مامان نیاز داره . مامانش پیشش نیست . خیلی به مامان مهین وابسته س . اینه ماجرای مامان و بابای من .
با مهربونی گفتم : متاسفم اگه نمی خواستی بگی و من اصرار کردم ..
سهیل با حالتی بی تفاوت گفت : نه .. مشکلی نیست .
دستشو تو موهاش فرو برد و آه کشید گفتم : مامانت چرا فوت شد ؟
سهیل لبخندی تلخ روی لب های برجسته و جذابش اومد . بهم نگاه کرد و گفت : مامانم الگوی من تو زندگی بود . اونقدر دوستش داشتم که نمی تونی تصور کنی . هنوزم الگوی منه . جالبه بدونی من خیلی شبیه مامانم هستم .. اما خب از پیشم رفت . اون سرطان سینه داشت . بعد از چند بار شیمی درمانی که انجام داد متاسفانه دووم نیاورد . این در حالی بود که داشت کم کم بهتر می شد . نمی دونم من اون وقتارو خوب به یاد ندارم . هیچ وقت فکر نمی کردم که از دست می دمش . اما اینو یادمه وقتی که بعد از شیمی درمانی موهاش کم کم ریخت . یه روز رفتم و موهامو از ته زدم . نمی خواستم فکر کنه زشت شده . بعد از این کاری که من کردم سارا هم با اینکه خیلی کوچولو بود همین کارو کرد .. مامانم اجازه نمی داد اما من وقتی دیدم خیلی اصرار داره بردمش یه آرایشگاه زنونه که موهاشو واسش بزنن .. نیکا باورت نمی شه اگه بگم همون شب بابا هم که اومد خونه دیدیم موهاشو از ته زده . خیلی مامانمو دوست داشت .. خیلی ..
اون شب خیلی خوب بود . تقریبا آخرین شبی که همه دور هم بودیم و یه خانواده ی از هم نپاشیده ی چهار نفره بودیم یه عکس هم گرفتیم که الان دردناکترین عکسیه که تا حالا داشتم ..
بعد با چشمهایی که کمی خیس شده بود و صدای بغض آلود گفت : محاله اون عکس رو ببینم و اشک نریزم . تازه من که مَردم ..
دست روی شونه ش گذاشتم و گفتم : متاسفم .. کاش اصلا نمی پرسیدم ..
چیزی نگفت اما با اشاره بهم فهموند که ایرادی نداره ..
لحظاتی بعد گفت : همه ی دغدغه ای که دارم ساراست .. همین !
لبخندی زدم و گفتم : خوبه که براش نگرانی و بهش اهمیت می دی ..
لبخندی تلخ روی لبش اومد . . و زمزمه کرد : کاش می تونستم واقعا موثر باشم ..
گفتم : نگران نباش .. حتما هستی و می تونی بهتر و بیشتر باشی ..
لبخندی زد و گفت : ما نثلا می خواستیم فیلم ببینیم ..
همراه باهاش خندیدم . اونم خندید و گفت : برم یه چیزی بیارم که بخوریم ؟؟
گفتم : هرچی می خوای بگو من بیارم ؟؟
بعد از اینکه به آشپزخونه رفتم و شکلات و یه مقدار آجیل که سهیل آدرس جاشونو داده بود آوردم گوشی م زنگ خورد . نگاه به ساعتم کردم و دیدم که سه و نیمه .
جواب دادم : بله ؟
صدای کیانا تو گوشم پیچید که با جیغ جیغ می گفت : کجایی تو خل و چل دیوونه ؟؟؟
آروم گفتم : هیس دختر .. چه خبره ؟؟
خندید و گفت : کجایی می گم .. زنگ زدم خونه تون نبودی ..
لبخندی حرصی زدم و به سهیل اشاره کردم که می رم اونطرف تر صحبت می کنم . کمی که دور شدم آروم گفتم : هیییسسس دختر .. اومدم پیش سهیل ..
لحنش شیطنت آمیز شد و گفت : جدا ؟؟ خوبه دیگه وقت و بی وقت می ری اونجا و به منم که نمی گی..
خنده م گرفت و گفتم : مگه من هر کار می کنم باید به تو بگم ..
با پر رویی گفت : پس نه .. معلومه که باید بگی ..
خندیدم . کیانا ادامه داد : قرار بعد از ظهرم حتما کنسله .. چیکار می کنین کثافتا ؟؟ هان ؟
در حالیکه خنده مو کنترل می کردم گفتم : کیانا خفه شو .. قرار هم کنسل نیست ..
گفت : باشه .. پس می بینمت ..
گفتم خدافظ و گوشی رو قطع کردم پیش سهیل که برگشتم . گفت : چرا همه تورو با الفاظ زشت صدا می کنن ..
با خنده گفتم : نمی دونم . حتما بهم میاد دیگه ..
بعد زبون درازی کردم و گفتم : ولی تو فکر نکنی از این خبرا هست ها .. تو باید منو خوب صدا کنی ..
سهیل روشو برگردوند و گفت : اینجوری معامله مون نمی شه ..
با لحنی اغوا کننده گفتم : نمی خوای یه فرقی با بقیه داشته باشی ؟؟
خندید و گفت : با اینکه می دونم داری گولم می زنی اما .. باعشه باعشه ..
_________
برگشتم و دوباره نگاهی به اون خونه کردم . بهم انرژی مثبت می داد . حس خوبی داشتم به اون خونه . حس خوبی داشتم به سهیل . یه جور احساس آرامش . توی ماشین نشستم و استارت زدم . برام اس ام اس اومد از سهیل بود : خوش بگذره ..
لبخندی روی لبم اومد و به طرف خونه ی پریسا اینا روندم وقتی رسیدم که پریسا داشت از ته کوچه شون به سمتم میومد . پیشم که نشست گفت : سلام . شنیدم از پیش آقاتون میای ؟؟
لبخندی زدم و گفتم : اگه کیانا بتونه یه چیزی رو نگه واقعا پیش من جایزه داره ..
پریسا خندید و گفت : کیانا از یه ربع پیش رسیده همون کافی شاپه که قرار داشتیم زودتر برو که برسیم و واسمون تعریف کنی چی شد ..
---------
دفترچه ی خاکستری – سهیل صحت
نیکا ..
یه دختر لوس .. با بعضی اخلاقای بچگانه ، موهای فرفری ، لبای خوش فرم ، صدای بامزه ، اداهای جذاب .. اندامی ظریف و خوش استیل . روحیه ی فوق لطیف . احساسات شدید و البته یه دختر خیلی مغرور و لجباز که نمی دونم چرا بعضی وقتا اصلا هیچ کدوم این دو تا نیست و می شه یه دختر مظلوم و حرف گوش کن . هنوز نفهمیدم تحت تاثیر چه عاملی اونجوری تغییر حالت می ده اما خیلی دوست داشتنی می شه . در کل با همه ی لوس بودنا و بعضی وقتا بی جنبه بودناش اما یه دختر کامله . .
همه اینا واسه من دلایل محکمی هستن که وقتی اون روح تمام مدت توی گوشم می گه ازش دور شو ، دور نشم ..
من هستم تا آخرش می مونم . پیششم . پشتشم .. من اون روح رو از زندگی نیکام دور می کنم و خودم می مونم . می خوام دیگه نترسه . چون حتی اینکه بعد از رفتن نیکا شیشه ی رو به حیاط شکست هم منو از تصمیمم برنگردوند . .
فصل یازدهم
زیر چشمی نگاهش کردم و با حالتی معذب گفتم : مطمئنی راحتی ؟؟
لبخندی اطمینان بخش روی لبش اومد و بعد با شیطنت گفت : یه کم تنگه و زیاد بالا پایین می شه .. اما من خوبم ..
با بدجنسی گفتم : همینه که هست ..
سهیل گفت : نیکا تو دیوونه ای ..
نذاشتم جمله شو تموم کنه و زود گفتم : آره من دیوونه ام .. دیوونه ام که الان یه ربع به امتحان مونده و هنوز تازه از خونه ی شما راه افتادیم ..
سهیل گفت : من که واسه تاخیرم معذرت خواستم . اینم که گفتم دیوونه ای به خاطر این بود که یکسره می پرسی مطمئنی راحتی ؟ .. خب معلومه که راحتم ..
با دلخوری گفتم : آخه چون پی کی کوچیکه و تو پات شکسته و تازه به اینجور ماشینای کوچیک هم عادت نداری ...
سهیل زد زیر خنده و این ناراحتم کرد . حواسمو به رانندگی م دادم اما از اینکه خندیده بود خوشم نیومده بود . خندیدنش که تموم شد گفت : من خودم قبلا پی کی داشتم ..
متعجب نگاهش کردم که گفت : مگه چیه ؟؟
با ذوق و حس همزاد پنداری بچگانه ای گفتم : جدا ؟؟؟ چه رنگی بود ؟؟
سهیل با خنده گفت : سفید ..
تا رسیدن به دانشگاه در مورد ماشین قبلی سهیل حرف می زدیم . دقیقا راس ساعت 10 بود که رسیدیم دانشگاه در حالیکه کمک می کردم پیاده بشه گفتم : وای سهیل سر جلسه راهمون نمی دن ..
با خنده گفت : حالا نه که خیلی خوندی اینقدر حرص می خوری ..
در حالیکه سعی می کردم کمکش کنم زودتر راه بره گفتم : شاید حالا کنار دستی م زیاد خونده باشه ..
خندید و گفت : چقدر بد شانسی میاری اگه من کنارت بیفتم ..
بهش زبون درازی کردم ..
با یه بدبختی رسیدیم به سالن امتحانات . چون دیر رسیده بودیم قطعا نباید راهمون می دادن اما به خاطر وضعیت سهیل چیزی نگفتن . با هم وارد سالن شدیم که به خاطر تق و توق عصای سهیل همه بچه ها سرشون به سمت در چرخید و نگاهشون به من و سهیل افتاد .. این وسط تنها سر یه نفر پایین بود و اون کسی نبود جز کاوه . . کنارش یه صندلی خالی بود و مراقب که کارت منو نگاه کرد گفت : بفرمایید .. شما باید اونجا بشینید ..
و بعد خودش به سهیل کمک کرد و به سمت صندلی ش بردش . کنار کاوه که می نشستم زیر لبی به هانا هم کلاسی م که سمت دیگه م نشسته بود سلام کردم و بعد به کاوه . مراقب بهم برگه مو داد و من مشغول نوشتن اسمم شدم . بچه ها تند تند مشغول نوشتن بودن . اما من واقعا درس نخونده بودم . چون تمام دو روز گذشته که باید برای آخرین امتحانم آماده می شدم بحث مراسم ازدواج شهاب تو خونه مون بود و اون بحث برام خیلی شیرین تر از خوندن درس بود . همین طور که در ظاهر داشتم سوالارو می خوندم اما داشتم به چند روز گذشته فکر می کردم :
" روزی که از خونه ی سهیل رفتم پیش بچه ها و براشون اتفاقاتی که افتاده بود رو تعریف کردم و اونا ابراز خوشحالی کردن وقتی که پریسا رو می رسوندم خونه بهم گفت که از اینکه سهیل رو انتخاب کردم خیلی خوشحاله . خودم هم خیلی احساس خوبی داشتم . یه احساس وصف نشدنی .. یه احساس خیلی خوب و خاص .. "
سوال بعدی رو خوندم و دوباره ذهنم پر کشید به خاطره ی اولین روز امتحاناتمون :
" در حالیکه با یه دست فرمون رو گرفته بودم با دست دیگه اس ام اسی که برام اومده بود رو باز کردم از سهیل بود نوشته بود : نیکا ببخشید . کاوه بدون اینکه بهم چیزی بگه اومده دنبالم . تو دیگه نمی خواد بیای این سمت . تو دانشگاه می بینمت "
با حرص فکر کردم : لعنتی همه روزا رفت دنبالش که من نرم دنبال سهیل که شاید حسودی ش می شد ما با هم تنها باشیم . اما بالاخره آخرین روز امتحانا خودم رفتم دنبالش . چه حس خوبی بود ولی کاش سهیل اینقدر دیر نمی کرد . لعنتی همین امروز خواب مونده بود ..
تا به خودم اومدم صدایی تو گوشم پیچید : یه ربع دیگه بیشتر تا پایان جلسه نمونده ..
چپ چپ به مراقب که اونقدر بلند اعلام می کرد نگاه کردم و نگاهم افتاد به برگه م که جز اسمم و شماره دانشجویی م چیزی روش نبود . بعد با التماس به سمت هانا چرخیدم که رو برگه ش افتاده بود و حتی یه مولکول از برگه ی امتحانی ش دیده نمی شد . وقتی از هانا نا امید شدم نگاهم افتاد به کاوه . نمی تونستم جزئیات برگه شو تشخیص بدم اما همینو می تونستم ببینم که کل برگه ش تقریبا نوشته شده بود . زیر لبی گفتم : کاوه تورو خدا بهم برسون ..
بدون اینکه نگاهم کنه به آرومی کمی برگه شو سر داد به سمت من ..
زل زدم به برگه ش و اولین و دومین سوالم رو جواب دادم . اما سوال سوم رو خیلی ریز نوشته بود نمی تونستم ببینم . همونجور با التماس گفتم : یه کم برگه تو کج بگیر ..
کاوه بی توجه و بی تفاوت نشسته بود کمی برگه شو کج کرد و من تند تند نوشتم .
سوال چهارم و پنجم هم نوشتم اما سوال آخر که 8 نمره هم داشت رو چون طولانی و تو در تو نوشته بود رو نمی تونستم بنویسم . معذب گفتم : کاوه پشت کارتت واسم بنویس سوال آخرو ..
با اخم نگاهم کرد که چهره ی مظلومی به خودم گرفتم و زیر لب گفتم : تورو خدا ..
کاوه سوال رو برام نوشت اما تا کارتو به سمتم گرفت ، من زود قاپیدمش و همون لحظه متوجه مراقب شدم . مراقب بهم مشکوک شده بود اومد به سمتم تا بهم تذکر بده . از اون مراقبای دیوونه بود که هر جلسه دو سه نفر رو گیر می نداخت . با نگرانی نگاهش کردم . داشت با خشونت به سمتم میومد نمی دونستم باید چیکار کنم . کارت ورود به جلسه ی کاوه رو برگه ی امتحانی من بود و اگر مراقب اون کارت رو می دید هم من صفر می شدم هم کاوه .. تازه ضمیمه ی پرونده مون هم می شد . خیلی نگران بودم برای لحظه ای از فکرم گذشت که ای کاش پاش گیر می کرد به یه جایی و می افتاد اون موقع من می تونستم کارت رو سر به نیست کنم و گیر نمی افتادم . توی همین لحظه وقتی مراقب قدم بعدی رو برداشت برای لحظه ای دیدم که بند کفشش باز شده و زیر کفش دیگه ش مونده . در حالیکه بلند می گفت آخ روی زمین ولو شد . مراقب دیگه از جلوی کلاس به سمتش میومد و می گفت : بچه ها .. سر جاتون بشینین . چیزی نیست ..
نمی دونستم باید با تعجب اون صحنه رو نگاه کنم یا اون کارت رو سر به نیست کنم که کاوه غرید : کارتو بده به من دیگه ..
کارت رو به سمتش گرفتم و همون لحظه مراقبی که روی زمین افتاده بود در حالیکه بلند می شد به اون یکی گفت : فکر کنم اون خانوم یه برگه ی تقلب دارن ..
با حرص نگاهش کردم و با خودم فکر کردم : آدمم که نمی شه . این بلا سرش اومده اما بازم تو این فکره که تقلب بگیره ..
مراقب دیگه اومد و برگه مو بالا پایین کرد و جیب های پالتوم رو گشت اما چیزی پیدا نکرد . سه دقیقه ی بعدش هم وقت امتحان تموم شد . برگه ها رو که جمع کردن دیدم اون مراقبه هنوزم چهار چشمی منو زیر نظر داره . رفتم پیش پریسا و کیانا که ردیف اول نشسته بودن پریسا پرسید : چه جوری بود ؟؟
چشمکی زدم و گفتم : عالی ..
کیانا در حالیکه خودکارشو از روی میز بر می داشت گفت : خوش شانس کنار کاوه افتاده بودی ..
زبون درازی کردم و به کاوه که داشت به سمت سهیل می رفت گفتم : مرسی کاوه ..
لبخندی بی حال زد و منم رفتم پیششون با ذوق گفتم : چه جوری بود سهیل ؟؟
سهیل گفت : آخریو با یه دو نمره ای جواب دادم . . بقیه شو نمی دونستم .. تو چی خوش شانس ؟؟
خندیدم و گفتم : عالی بود .. کاوه همه رو بهم رسوند .. فقط به آخری ش نرسیدیم دیگه ..
سهیل لبخند زد و کاوه در حالیکه خیلی ضایع به من بی محلی می کرد گفت : سهیل امروز باید بریم گچ پاتو باز کنیم .. یادته که ؟؟
سهیل لبخند زد و گفت : آره ..
با هیجان گفتم : من نمی دونستم .. پس من می برمت سهیل ..
کاوه گفت : خودم سهیل رو می برم ..
تو ذوقم خورد . در حالیکه بی اختیار لبامو جمع کرده بودم گفتم : باشه ..
سهیل گفت : تو هم باهامون بیا نیکا ..
سرمو تکون دادم و گفتم : نه نمی خواد .. من می رم خونه ..
سهیل گفت : چرا ناراحت می شی ؟؟ کاوه به خاطر اینکه تو نمی تونی تو پیاده شدن و سوار ماشین شدن کمکم کنی منو می بره ..
با حرص گفتم : دیدی که امروز تونستم ..
کاوه با حرص پوف کشید و گفت : دیدم چقدر دیر رسیدین ..
سهیل گفت : خب من خواب مونده بودم ..
کاوه که حالا از سهیل هم حرصش گرفته بود گفت : باشه .. پس خودتون برین ..
دهنم با یه لبخند گشاد باز شد که از دید هردوتاشون دور نموند . سهیل فقط گفت : سه تایی با هم می ریم ..
لبخندم کوچیک تر شد اما از بین نرفت . با ذوقی کودکانه گفتم : پس من می رم از بچه ها خدافظی کنم ..
کاوه حتی نگاهم هم نمی کرد . به سهیل کمک کرد بلند شه و بعد از کلاس خارج شدن . من از دوستام و بچه ها خدافظی کردم و زود رفتم تا رسیدم بهشون . آروم کنارشون راه می رفتم . اون دوتا داشتن در مورد ماشین سهیل که حالا کار تعمیراتش تموم شده بود صحبت می کردن . وقتی رسیدیم پارکینگ کاوه گفت : ماشینتو بذار همین جا .. با ماشین من می ریم ..
نگاهی به سهیل کردم و گفتم : پس ماشینو بیرون پارکینگ پارک می کنم ..
تایید کرد . دو تا کوچه پایین تر ماشینو پارک کردم و تا پیاده شدم کاوه رسید و بوق زد . زود رفتم و صندلی عقب نشستم .
مثه بچه ها آروم و قرار نداشتم یکسره از وسط دو تا صندلی جلویی خودمو جلو می کشیدم و آهنگ رو عوض می کردم یا صدا رو کم و زیاد می کردم . اونقدر این کارو ادامه دادم تا اینکه صدای کاوه در اومد : ای بابا نیکا بگیر بشین دیگه ..
خورد تو پرم و تا رسیدن به مقصد دست به سینه اون عقب نشستم و نگاهمو دوختم به بیرون ..
وقتی رسیدیم کاوه ماشین رو پارک کرد و با هم به سمت مطب دکتر رفتیم . من دیگه حرفی نمی زدم اصولا همین جوری بودم یکی که تو پرم می زد می رفتم تو خودم و دیگه به همین راحتی ها در نمیومدم . داخل که رفتیم من و سهیل روی مبل های چرمی نشستیم و کاوه رفت جلوی میز منشی ایستاد . سهیل گفت : چرا گرفته ای ؟؟
با سر اشاره کردم گرفته نیستم . سهیل هم دیگه چیزی نگفت . دو سه دقیقه ی بعدش کاوه اومد و اون طرف سهیل نشست و گفت : نفر بعدی ما می ریم تو ..
منم خودمو مشغول بازی کردن با گوشی م نشون دادم . وقتی نوبتمون شد گفتم که من همین جا می شینم ..
سهیل سری تکون داد و کاوه بی تفاوت به سهیل کمک کرد و بردش تو اتاق . راستش می ترسیدم باز کردن گچ رو ببینم . آخه فکر می کردم شاید اون اره ای که می گیره رو گچ بره تو پاش و پوست پاشو ببره ..
به ده دقیقه نرسید که اومدن بیرون . حالا سهیل داشت لنگ لنگان با یه لبخند با مزه راه می رفت . با ذوق رفتم پیششون و گفتم : تموم شد ؟؟
کاوه با حرص گفت : می بینی که ..
اما سهیل با مهربونی گفت : آره تموم شد ..
با دلشوره گفتم : درد نداشت سهیل ؟؟
حالا دیگه از مطب بیرون اومده بودیم سهیل گفت : آخه چرا درد داشته باشه .. ؟
سرمو تکون دادم و گفتم : نگران بودم . همه ش فکر می کردم اون اره برقیه بره تو پات ..
سهیل قهقهه زد و کاوه چشم و ابروشو برام کج کرد . تو ماشین که نشستیم زود شیشه رو پایین کشیدم و گفتم : واییی چقدر گرم شده .. انگار نه انگار زمستونه ..
سهیل گفت : بریم آبمیوه بخوریم مهمون من ..
کاوه گفت : باید ناهار بدی ..
سهیل گفت : اونکه به روی چشم .. فعلا آبمیوه رو قبول کنین ..
دستامو به هم کوبیدم و گفتم : آخ جون . من آب پرتقال گریپ فروت آناناس هلو سیب ترش می خورم ...
کاوه متعجب نگاهم کرد و به طعنه گفت : خودتم می خواستی حساب کنی همینو می خوردی ؟؟
با ناراحتی رومو ازش برگردوندم و گفتم : نه .. اون موقع آب پرتقال توت فرنگی آناناس می خوردم ..
سهیل خندید و گفت : چرا شما دوتا اینقدر با هم بحث می کنین؟؟
هر دومون یه جوری نگاهش کردیم که از حرفش پشیمون شد . معنی نگاهمون هم این بود : مگه نمی دونی واقعا ؟؟
********************
تا رسیدم خونه تو راه پله ها مقنعه مو از سرم بیرون کشیدم و دکمه های مانتو رو باز کردم . مامان درو که برام باز کرد متعجب گفت : چیزی شده ؟؟
با خنده گفتم : نه بابا .. چی می خواسته بشه ..
لباسامو تند تند درآوردم و گفتم : وای مامان راحت شدم از دست این امتحانا ..
مامان با ناراحتی گفت : نه که خیلی هم درس خوندی ..
خندیدم و گفتم : فقط بشین و نمره هامو ببین ..
مامان با اخم گفت : بس که متقلبی .. یه کم تنبلی رو بذار کنار درس بخون ..
با خنده گفتم : وقتی همین جوری هم نمره می گیرم .. دیگه چرا درس بخونم ..
با حرص صدای تلویزیون رو زیاد کرد و گفت : اصلا به من چه ..
گفتم : قهر نکن دیگه مامان .. اصلا از این به بعد درس می خونم ..
روشو برگردوند و گفت : هر کار دلت می خواد بکن ..
بعد از یه کم منت کشی از مامان رفتم و یه دوش گرفتم و بعدش اونقدر خسته بودم که بدون اینکه ناهار بخورم با همون حوله ی حموم که تنم بود روی تخت خوابم برد .
با صدای زنگ موبایلم از خواب پریدم . هوا تاریک شده بود بدون اینکه ببینم کی داره تماس می گیره جواب دادم : بله ...
صدای سهیل تو گوشم پیچید : سلام خوابالو ..
با غر غر گفتم : خوابالو خودتی که صبح خواب موندی ..
خندید و گفت : نخیر بَبَعی خانوم .. من به خوابالویی تو نیستم .
چشمهام چهار تا شده بود با تعجب گفتم : تو الان چی گفتی ؟؟
خیلی جدی گفت : که من به خوابالویی تو ... پریدم وسط حرفش و گفتم : نه قبلش ؟؟
کمی فکر کرد و گفت : گفتم سلام خوابالو ..
با حرص گفتم : نه بعدش ؟ ..
سهیل کلافه گفت : من همین دوتا جمله رو گفتم نیکا ..
با دلخوری گفتم : اما تو جمله ی دومت منو چی صدا کردی ؟؟
با خنده گفت : آها .. بَبَعی ..
من اصولا آدم با جنبه ای بودم اما نمی دونم چرا از این حرفش دلخور شدم . اصلا یه جورایی بهم برخورد . با ناراحتی گفتم : اصلا خوشم نمیاد منو اینجوری صدا کنی .. فهمیدی یا نه ؟؟
لحنم خیلی بد و گزنده بود می دونستم اینجور حرف زدن سهیل رو ناراحت می کنه اما همینی که هست . حق نداره منو مسخره کنه ..
سهیل کمی مکث کرد بعد خیلی بی تفاوت گفت : فکر می کردم فرق شوخی با جدی رو بفهمی .. در ضمن نمی دونستم اینقدر بی جنبه ای ...
بعد بدون اینکه به من فرصت حرف زدن بده گوشی رو با یه خدافظی ساده قطع کرد .
همونطور با تعجب نگاهم رو پنجره خشک شده بود و به صدای بوق بوق گوش می کردم با خودم فکر کردم که جالبه من ناراحت شدم اما اون طلبکار شده . به خودم اومدم . با حرص تماسو قطع کردم و غریدم : لعنتی مغرور .. آخرش درستت می کنم آقا سهیل ..
دفترچه ی خاکستری – سهیل صحت
این زمزمه ها داره واقعا غیر قابل تحمل می شه . دیگه خسته شدم از بس شنیدم " ازش دور شو " نمی تونم تصور کنم وقتی نیکا بفهمه این اتفاقارو واسش نگفتم چقدر ناراحت می شه .. امروز منتظرم بود . اما من نمی تونستم زود برم پیشش . چون وقتی از خوب بیدار شدم دیدم که تمام خونه به هم ریخته . روی میز ناهار خوری با سس قرمز نوشته شده بود ازش دور شو .. وای مطمئنم اگه این دفتر یه روزی دست یکی برسه فکر می کنه من خیالاتی شدم . مجبور شدم لنگ لنگون همه اون کثیف کاریارو تمیز کنم . تمیز کردن اون خط خطی های اجق وجق از روی آینه ی میز توالت سارا واقعا سخت بود . اون قرار بود بعد از دو روز خونه ی مامان مهین موندن برگرده خونه و اگه این چیزارو می دید واقعا می ترسید . خواهر کوچولوی من .. دلم نمی خواد مسائل این روحه رو اونم تاثیر بذاره . حاضرم هرکاری بکنم تا اون روحه رو بفرستمش به جهنم .. ولی بعد از این همه فشار روحی دیدن نیکا با اون روحیه ی شاد واقعا خوشحالم کرد . بعد از امتحان هم وقتی تو ماشین کاوه با هم بودیم خیلی خودمو کنترل کردم که قربون صدقه ش نشم . واقعا خیلی رفتاراش با مزه بود . مثه یه دختر بچه .. هی بالا پایین می شد . جلو عقب می شد . وقتی کاوه دعواش کرد که البته این منو کمی ناراحت کرد مثه بچه ها قهر کرد . از تو آینه بغل می دیدمش که لباشو جمع کرده بود و ناراحت بود . چقدر این حالتشو دوست دارم من ...
ولی خب دیگه فکر کنم زیادی خودخواه می شه بعضی وقتا . مثلا حق نداشت وقتی به شوخی بهش گفتم بَبَعی ناراحت بشه . خو موهاش فرفریه دیگه . من چیکار کنم ؟؟ اصلا دوست دارم ناراحتش کنم تا مثه بچه ها لباشو جمع کنه ... دلم می خواد اصلا . دوست دختر خودمه ..
********
صدای موزیکی که از ضبط ماشین پخش می شد توی گوشم بود . یه آهنگ فوق احساسی بود و این حسابی احساساتمو تحریک کرده بود . از گوشه ی چشم نگاهم به دست های مردونه ی سهیل بود . این آهنگ رو تا حالا صد بار شنیده بودم اما هیچ وقت اینقدر احساساتی نشده بودم . . .
تو این غربتی که هستم دارم می میرم حالیت نیست ..
بازم دستتو تو دستم می خوام بگیرم حالیت نیست ..
سرمو تکون دادم و نگاهم رو به بیرون از ماشین دوختم . نمی خواستم حس گرفتن دستای سهیل بر من چیره بشه .. اونم حالا درست وقتی که سهیل سر همون قضیه که بهم گفته بود بَبَعی و بعد تلفن رو قطع کرده بود ازم ناراحت بود و سرد و جدی باهام حرف می زد . دوباره و ناخودآگاه تو قسمت اوج آهنگ نگاهم به سمت سهیل چرخید و روی دست هاش ثابت موند . وای وسوسه ی گرفتن دستای سهیل مثه خوره افتاده بود به جونم .. جالب بود .. ما تا حالا چند بار اتفاقی و غیر قابل پیش بینی همو بوسیده بودیم اما هنوز دستای همو نگرفته بودیم .. سعی کردم یادم بیارم سهیل امروز خیلی باهام بی رحم بود تا حداقل شاید فکر گرفتن دستاش از سرم بیرون بیاد . نگاهم به منظره ای بود که دیگه برفی نبود . همون جاده ای که تو برفا گیر افتاده بودیم با سامان و جز بهداد و پریسا و کیانا و صدف هیچ کس ازش چیزی نمی دونست . سعی کردم به یاد بیارم ...
" با دو دلی به سهیل زنگ زدم با سردی بعد از پنج بوق جواب داد : بفرمایید ..
صدام از همیشه ضعیف تر بود با حالتی معذب گفتم : سلام سهیل خوبی ؟؟ شایان بهت زنگ زد ؟؟
فقط گفت : بله ..
خورده بود تو ذوقم اما به روی خودم نیاوردم و گفتم : تو نمی خواد ماشین برداری چون تازه پاتو باز کردی من خودم میام دنبالت . با ماشین من می ریم ..
صداش تو گوشم زنگ زد : لازم نیست . کاوه میاد دنبالمون .. ( بوق ... بوق .. بوق )
قطع کرده بود و اجازه ی اعتراض بهم نداده بود . "
آهنگ عوض شده بود اما من هنوزم تو فکر دستای سهیل بودم . با حرص لبامو رو هم فشار دادم و حواسمو پرت کردم .
" تو ماشین کاوه ویدا جلو نشسته بود و سهیل عقب بود . در عقب رو باز کردم و داخل ماشین نشستم . بهشون سلام کردم ویدا خیلی گرم جوابمو داد . به نظرم اومد رفتارش چقدر از دفعه ی قبل عوض شده . شاید چون فکر می کرد خطر ازش رفع شده . بیچاره .. چقدر نگران بود کاوه رو ازش بدزدم .. سهیل هم خیلی گرم تر از پشت تلفن بود اما هنوز اخم داشت . فهمیدم می خواد جلو بچه ها طبیعی رفتار کنه .. "
صدای ویدا تو گوشم پیچید : اَه کاوه این آهنگ قدیمیا چیه گوش می کنی ؟؟
کاوه با خنده : چیه مگه ؟؟ به این خوبی ..
ویدا با حرص گفت : من اصلا نمی توم اینارو گوش کنم ..
کاوه دوباره با خنده گفت : خب عوضش کن ..
نگاهم افتاد به چشم های شاد و خوشحالش . مدت ها بود فقط تو صورتش اخم دیده بودم . دوباره نگاهم افتاد به دستهای سهیل و صدای کاوه تو گوشم پیچید : رسیدیم ..
ویدا گفت : کیا هستن ؟ مثه اون دفعه شلوغ پلوغه ؟؟
کاوه گفت : نه عزیزم .. فقط خودمونیم . یه دور همیه خودمونیه ..
ویدا نفسی عمیق کشید و گفت : من اصلا امروز حال و حوصله ی یه جمع شلوغ رو نداشتم ..
با حرص رومو برگردوندم تو دلم دهن کجی کردم واسش . دختره کوچولوی فنچ همیشه باید نظر هم بده ..
بعد نگاهم بهش افتاد که با ذوق گفت : نیکا چرا تو خودتی دوستم ؟؟؟
نگاهش خیلی مهربون بود . می دونستم دختر خوب و با محبتیه . از حرفایی که لحظاتی قبل تو دلم بهش گفته بودم پشیمون شدم . من فقط چون به خاطر بی محلی های سهیل عصبانی بودم به اون بیچاره گیر دادم . لبخندی زدم و گفتم : نه عزیزم ..
چشمکی زد و گفت : تو فکر نباش ..
چشمی گفتم و همون لحظه رسیدیم به باغ شایان . شایان خودش درو باز کرد و ماشین ما و پشت سر ما ماشین بهداد وارد محوطه ی باغ شدیم . از ماشین که خارج شدیم صدف با خوشحالی به طرفم اومد و با ذوق بچگانه ای بغلم کرد . با خنده گفتم : چته ؟؟
لباشو جمع کرد و گفت : چقدر دیر اومدین . احساس غریبی می کردم با فامیل شوهر ..
خندیدم و گفتم : کیا هستن ؟؟
گفت : فقط شمیم و شهره ..
با خنده گفتم : اینا که خوبن .. اون دو تا پسرا خوب نبودن ..
کیانا و پریسا که با هم تو ماشین بهداد بودن جلو اومدن و پریسا گفت : نیکا آقاتون چرا اینقدر دلخوره .. ؟
شونه ای بالا انداختم و گفتم : خُله بابا ..
بچه ها خندیدن و به سمت ساختمون راه افتادیم که سر چرخوندم و نگاهم افتاد به سهیل که داشت با بهداد دست می داد ، گفتم : بچه ها شما برین من الان میام ..
منتظر نشدم چیزی بگن به سمت سهیل برگشتم . کنار ماشین بود بهداد و بنیامین ازش جدا شده بودن و به سمت ساختمون میومدن . بهشون سلامی گفتم و خودمو به سهیل رسوندم . نگاهش که بهم افتاد لبخندی روی لبم اومد . اما اون فقط بدون هیچ حسی نگاهم می کرد . گفتم : با من قهری ؟؟
سرشو به علامت نه تکون داد . سرمو پایین انداختم و گفتم : ولی من اینجوری حس می کنم...
خیلی تلاش کردم تابلو نباشم اما لبام جمع شده بود و ناراحتی مو نشون می داد . حالا دیگه هیشکی تو محوطه نبود همه رفته بودن داخل . سهیل با لحنی که دیگه مثه قبل خیلی سرد نبود گفت : اگه بذاری بهت بگم بَبَعی دیگه قهر نیستم ..
با ناراحتی نگاهش کردم و گفتم : پس جلو بقیه نگو ..
بعد سرمو پایین انداختم . احساس کردم دارم خیلی کوتاه میام . از این حرصم گرفته بود اما دوست نداشتم باهام اونجوری باشه زود گفت : قبوله .. پس حالا دیگه ناراحت نباش ..
لبام ناخودآگاه به لبخندی باز شد . گفتم : باشه .. حالا بریم تو ..
چرخیدم و هنوز اولین قدم رو به سمت ساختمون برنداشته بودم که حس کردم از پشت به آرومی دستمو گرفت . قلبم تو یه لحظه از حرکت ایستاد . به طرفش چرخیدم لبخندی دوست داشتنی روی لبش بود . احساس کردم دارم خجالت می کشم . سرمو پایین انداختم ، سهیل گفت : چیه ؟؟ حتما دستتو هم نباید بگیرم ..
دستم توی دست بزرگ و مردونه و خوش فرم سهیل بود . مثه دستای یه بچه بود تو دستای باباش .. دلم قیلی ویلی می شد گفتم : نه .. حالا اشکال نداره ..
با خنده گفت : از خداتم باشه ..
هر دو تامون خندیدیم و رفتیم سمت ساختمون . همونجوری دست تو دست وارد شدیم .. منتظر بودم عکس العمل بچه ها رو ببینم اما هر کسی حواسش یه جا پرت بود . با سهیل به سمت اتاقی که لباسهامونو توش عوض می کردیم رفتیم . دم در یه جالباسی بود . سهیل پالتوی خوش فرم کلاسیکی که تنش بود رو از جالباسی آویزون کرد و من رفتم داخل اتاق . شمیم و شهره اونجا بودن و تو کمد ها دنبال چیزی می گشتن و تا چشممون به هم افتاد با هم به گرمی سلام علیک کردیم . اون دو تا خیلی دخترای خوب و خونگرمی بودن مثه خود شایان . من که خیلی دوستشون داشتم تو همین چند برخورد . وقتی شی مورد نظرشونو پیدا کردن رفتن . منم پالتو و شالم رو در آوردم و با یه پیرهن چهار خونه ی زنانه که خیلی خوش دوخت و خوش رنگ بود و آستین هاشو تا روی ساعدم تا زده بودم از اتاق خارج شدم . موهام رو هم دم اسبی بسته بودم . وقتی برگشتم دیدم بچه ها چند ت اروی کاناپه . چند نفر دور شومینه نشستن و شایان و بنیامین هم تو آشپزخونه بودن . سهیل به اُپن آشپزخونه تکیه داده بود و داشت پاسور ها رو کُپ می زد . رفتم و کنارش ایستادم نگاهی به سر تا پام کرد و گفت : آماده شدی ؟
سرمو به نشونه ی مثبت تکون دادم گفت : نسکافه می خوری یا چای ؟؟
با خنده گفتم : اصلا دیگه سوال پرسیدن داره ؟؟
چشمکی زد و رو به بنیامین گفت : نیکا هم نسکافه می خوره ..
بنیامین سری تکون داد و مشغول شد . دخترا دور شومینه بودن و داشتن بلند بلند می خندیدن . به سهیل گفتم : من می رم پیش دخترا ..
و صدای سهیل توی گوشم پیچید : باشه مو سیم تلفنی ...
از حرفی که زد هردوتامون خندیدیم و منم رفتم پیش دخترا ..
کمی بعد همه مشغول بطری بازی بودیم منم بین وپریسا و شهره نشسته بودم . سهیل هم رو به روم بود . مشغول بازی بودیم که برام اس ام اس اومد بازش کردم از سهیل بود نوشته بود : ببین همه کنار دوست پسراشون نشستن اما تو کجایی ؟؟
براش جواب دادم : منم کنار دوست پسرمم دیگه ..
داشت نگاهم می کرد که براش اس ام اس اومد . بازش کرد و لبخند روی لبش اومد بعد جواب داد : که حالا منو دست می ندازی آره ... ؟؟
دیگه بهش اس ام اس ندادم فقط وقتی نگاهش بهم افتاد براش شکلک در آوردم .
بعد از اینکه یکی دو ساعتی بازی کردیم بهداد سیگاری آتش زد و روی کاناپه لمید . پریسا هم خودشو لوس کرد و می خواست که بهداد یه نخ هم به اون بده آخرش موفق شد و در حالیکه سیگارشو آتش می زد گفت : نیکا بیا با هم بکشیم با ذوق داشتم به سمتش می رفتم که سهیل صدام زد . به طرفش که برگشتم گفت : تو نمی خواد بکشی ..
ابروهام تو هم گره خورد و با اخم گفتم : فقط چند پُک ..
چپ چپ نگاهم کرد و گفت : مگه تو سیگاری هستی ؟؟
سرمو به معنی منفی تکون دادم و سهیل گفت : پس لازم نیست بکشی .. تازگیا زیاد کشیدی و من آمارشو دارم ..
با حرص نگاهش کردم و گفتم : ولی من هر کار دلم می خواد می کنم ..
چیزی نشد بگه آخه من زود رفتم پیش پریسا و فقط دو پُک سیگار کشیدم . اما وقتی برگشتم پیش سهیل فهمیدم که باز هم ناراحتش کردم ...
******
بچه ها باز هم مشغول بازی بودن . کیانا و بنیامین رو کاناپه بودن . کیانا سرشو روی پای بنیامین گذاشته بود و پتویی که شهره از تو اتاق آورده بود رو روش کشیده بود . کمی سرماخورده و کسل بود و بنیامین به نرمی موهاشو نوازش می کرد . بقیه همه مشغول بازی بودن و سهیل یه ربع می شد که رفته بود بیرون . چون هوا سرد بود دلم نمی خواست برم بیرون . یعنی این بهانه بود دلم نمی خواست بازم من برم منت کشی . ای بابا خب اونم حق نداره همه ش به من دستور بده . اصلا خیلی خودخواهه خب من دوست دارم تفریحی سیگار بکشم . اصلا حالا که به این گیر می ده حتما به چیزای دیگه هم می خواد گیر بده . رفتم لب پنجره و کمی پرده رو کنار کشیدم . سهیل تو اون هوای سرد داشت لب استخر راه می رفت . وای حالتش فوق العاده بود . طرز راه رفتنش و استیل بدنش خیلی مردونه و دوست داشتنی بود . به نظرم اومد وقتی قهر می کنه یا ناراحت می شه خیلی غیر قابل نفوذ می شه . نگاهم بهش بود و اون به خاطر سرمایهوا از دهنش بخار خارج می شد و من با خودم فکر می کردم : بیا .. خودشم داره سیگار می کشه .. و با خودم می خندیدم ..
تا اینکه یه لحظه دیدم که سهیل با شتاب به درون استخر پر عمق و یخ زده افتاد .. در حالیکه با هیجان به سمت در وروودی می دویدم جیخ کنان فریاد کشیدم : بیاین کمک ...
پشت سر من چند نفر بیرون دویدن .. سهیل تو آبهای یخزده و سرد استخر دست و پا می زد و نمی تونست شنا کنه . به خصوص که اون پالتوی سنگین و بلند هم تنش بود . در حالیکه آماده بودم تا بپرم تو آب دیدم که یکی تو آب شیرجه زد و به سختی سهیل رو بیرون کشید . سهیل که اومد بیرون از آب می لرزید و موهاش تو پیشونی ش پریشون شده بود . دندوناش به هم می خورد . اونقدر هیجان زده بودم که جلو رفتم و کمکش کردم بلند شه . بهداد که از موهاش آب می چکید و فرشته ی نجات سهیل شده بود گفت : بیارش تو ..
همه با هم رفتیم داخل . تو این فاصله بازوی سهیل رو چسبیده بودم و رها نمی کردم سهیل می لرزید و هیچی نمی گفت . شایان زود چند تا پتو آورد و گفت : سهیل برو لباساتو در بیار و اینارو بپیچ دورت ..
کاوه جلو اومد و گفت : پتو ها رو بده به من .. من کمکش می کنم ..
داشتم تا دم در اتاق دنبالشون می رفتم که کاوه بهم چپ چپ نگاه کرد و برگشتم سر جام ..
پریسا و کیانا از اینکه اینقدر تابلو نگران سهیل شده بودم اذیتم می کردن ..
وقتی سهیل پیچیده شده تو پتو از اتاق اومد بیرون و رفت جای شومینه بهداد رفت تو اتاق تا لباسهاشو عوض کنه . برای سهیل نسکافه درست کردم و رفتم پیشش . کاوه کنارش نشسته بود . سهیل موهاش حالت دار شده بود و خیلی نا مرتب بود . نسکافه رو دادم بهش و اون گرفت و با ولع خورد . پرسیدم : سهیل خوبی ؟؟ تو این هوا چرا پریدی تو آب ؟؟
نگاهم نکرد اما گفت : فقط لیز خوردم .. چیزی نبود ..
با دلخوری گفتم : چیزی نبود ؟؟ چرا دروغ می گی ؟؟ داشتم نگاهت می کردم .. لیز نخوردی . یا شیرجه زدی یا پرت شدی ..
پرت شدی رو مخصوصا با یه حالت خاصی گفتم . زیر چشمی نگاهم کرد و با حالتی تدافعی گفت : منظوریت چیه ؟؟
تو چشم هاش زل زدم و گفتم : منظورم اینه بهم دروغ نگی ..
روشو برگردوند و من که حالا از این بی تفاوتی ش بغض کرده بودم گفتم : سهیل من می دونم تو از آب نمی ترسی .. می دونم بلدی شنا کنی.. پس چرا باید تو آب دست و پا بزنی .. هان ؟؟؟
کاوه با اخمی که هنوزم موقع حرف زدن با من حفظ می کردش گفت : الان وقت این حرفا نیست ..
بغضمو فرو خوردم و خیلی محکم گفتم : الان وقتشه ..
سهیل غرید : چیزی که می خوای بشنوی رو نمی شنوی .. پس بی خیال شو ..
با حرص گفتم : تا نگی همین جا می شینم ..
روی پارکت های سرد دو زانو جلوش نشستم . کاوه گفت : اونی که فکر می کنی نیست ..
بهش چپ چپ نگاه کردم و چیزی نگفتم . شهره برامون کیک آورد و بعد از رفتنش سهیل گفت : نیکا بلند شو اونجوری نشین ..
رومو برگردوندم و گفتم : تا نگی ... نذاشت حرفمو تموم کنم و گفت : باشه کولی بازی در نیار .. درست بشین تا بگم .
از اینکه اسم حرکتم رو کولی بازی گذاشته بود تو دلم خنده م گرفت . لبه ی شومینه نشستم و گفتم : بگو منتظرم ..
سهیل گفت : باشه .. ببین نیکا .. من تو این مدت بعضی چیزارو بهت نگفتم .. اشتباه برداشت نکن فقط چون نمی خواستم نگرانت کنم نگفتم .. من اون روحه رو دو سه باری دیدم . من بهش اهمیت ندادم که خونه مو به هم ریخت یا شیشه ی خونه رو شکست . هنوزم اهمیت نمی دم که هولم داد و داشت با فشار منو زیر آب نگه می داشت ..
با جیغ خفیفی گفتم : وایییییی سهیل .. اون این کارو کرد ؟؟؟
کاوه غرید : هیسسسس .. بچه ها رو می ترسونی ..
اهمیتی به کاوه ندادم و با صدایی آروم تر گفتم : سهیل نباید بهم دروغ می گفتی .. ما باید یه کاری کنیم ..
کاوه گفت : واسش گردنبند درست می کنم ..
سهیل چپ چپ نگاهش کرد و گفت : گفتم که لازم نیست ..
من گفتم : چی چیو لازم نیست . اگه من نمی دیدمت چه بلایی سرت میومد هان ؟؟؟
سهیل پر غرور نگاهم کرد و گفت : هر دوتون بس کنین .. من به روش خودم باهاش کنار میام ..
کاوه گفت : روش خودت چیه ؟؟؟
سهیل حرصی روشو برگردوند و گفت : من ازش فرار نمی کنم . باشه ؟ پس فکر گردنبند رو از سرتون بیرون کنین . با دو تایی تونم .. شنیدی نیکا ؟؟
همون طور که سرمو پایین انداخته بودم و نگاهش نمی کردم بلند شدم و با حالت قهر از پیشش رفتم . خیلی ناراحت بودم . خیلی بغض داشتم . مسئول تمام این اتفاقات من بودم . من احمقی که فک می کردم اون روحه دیگه کاری به سهیل نداره . اگه من سهیل رو نمی دیدم اون حالا نبود ..
کنار کیانا نشستم و سرمو رو شونه ش گذاشتم . موهامو نوازش کرد و گفت : فکر کنم سرما خوردیا .. تب داری دوستم ...
******
گردنبند رو بین انگشتهام قرار دادم . چراغ خواب اتاقم رو روشن کردم و نگاهش کردم یه سری میوه ی کاج و بلوط و فندق و پر و یه سری چیزا که نمی شناختم آخه چه نیرویی با هم داشتن که ازم محافظت می کرد ؟؟؟
گردنبند رو روی پاتختی انداختم و یه قاشق از ظرف سوپ سبزیجاتی که مامان برام آورده بود خوردم . هنوز هم با سهیل قهر بودم . دو روز بود که تو خونه مونده بودم به خاطر تبی که داشتم و سهیل هنوز هم باهام سرد بود . در طول روز کلا یه بار بهم زنگ می زد و یکی دو تا اس ام اس به هم می دادیم . خیلی دلم از این کارش می گرفت . با بی میلی قاشقی دیگه تو دهنم کردم و حس کردم چه سوپ خوشمزه ای می تونه باشه . یه ربع پیش کیانا بهم زنگ زده بود و گفته بود که فردا با پریسا میاد خونه مون تا هم روحیه مو عوض کنن هم همو ببینیم . بهش گفتم لازم نیست خودشونو تو زحمت بندازن اما اون فقط بهم خندید .. دیوونه .. عجب دوستای دیوونه ای دارم من ...
تو همین لحظه در اتاق با شدت باز شد . باعث شد از هیجانی که بهم دست داد ظرف سوپ که توسینی و روی پام بود روی لباسم بریزه جیغ خفیفی کشیدم و نگاهم افتاد به بابک . داشت می خندید و من غر غر می کردم : ببین لباسمو کثیف کردی دیوونه .. این چه طرز اومدن تو اتاقه ؟؟؟
خندید و گفت : پاشو لباستو عوض کن خب .. می خواستم بترسونمت ..
ادایی در آوردم و گفتم : وای وای ترسیدم ..
اومد لبهی تختم نشست و بسته ای به سمتم گرفت و گفت : این مال توست ..
با ذوق گفتم : وای این چیه ؟؟
با شیطنت گفت : شیما فهمید مریضی داد اینو بهت بدم .. ببین چه دختر خوبیه ..
لبخندی زدم و گفتم : بده ببینم چیه ؟؟
بسته رو از دستش قاپیدم ، روش یه کارت بود که نوشته بود به امید اینکه زودتر خوب بشی . بعد بازش کردم . یه بسته ی شکلات کاکائویی بود با ذوق گفتم : آخ جون شکلات تلخه .. خیلی دوست دارم . الان بهش اس ام اس می زنم تشکر می کنم ..
باباک لبخندی پر محبت زد و گفت : لطف می کنی اگه بعدش این لباس سوپی تو عوض کنی و یه دوش هم بگیری بوی سوپ سبزیجات می دی ..
اولین چیزی که به دستم اومد رو به سمتش پرتاب کردم . و اون چیزی نبود جز گردنبندی که کاوه بهم داده بود ... هر چند اون لحظه متوجه نشدم ...
لحظاتی بعد داخل حموم زیر دوش آب گرم ایستاده بودم و هر لحظه احساس سرزندگی بیشتری می کردم . احساس می کردم این دوش برام لازم بوده . واقعا حالمو بهتر کرده بود . زیر دوش بودم که صدایی از رختکن شنیدم . سیخ ایستادم . در کشویی بین رختکن و داخلی حموم رو باز کردم و دیدم که شلوار حوله ای صورتی م از روی جا لباسی رختکن پایین افتاده بود . خم شدم و سر جاش گذاشتم . شیر آب رو که بستم و به رختکن افتادم دوباره دیدم که شلوارم پایین افتاده ..
از حموم که خارج شدم خونه ساکت و تاریک بود . حموم آبگرم حسابی خواب آلودم کرده بود . آروم آروم به سمت اتاقم می رفتم که سینه به سینه ب کسی شدم . جیغ کشیدم و بعد نگاهم افتاد به بابا .. با خنده گفت : چیه دخترم ؟ منم ..
هم خنده م گرفته بود هم ترسیده بودم گفتم : وای ببخشید بابایی تاریک بود ندیدمتون ..
بابا با محبت گفت : بهتر شدی بابا ؟؟ انگار سرحال تری ..
سرمو تکون دادم و بابا دست روی پیشونی م گذاشت بعد گفت : آره .. انگار بهتری .. برو امشبم استراحت کن که ایشالا فردا دیگه خوب خوب بشی ..
گفتم : باشه .. شب بخیر .. خوب بخوابی بابا ..
گفت : تو هم خوب بخوابی دخترم ..
بابا همیشه بهم آرامش می داد . لحن صداش و نگاه های محبت آمیزش وقتی هم که می گفت دخترم یا دختر گلم دیگه واقعا آنچنان احساس آرامشی بهم دست می داد که با هیچ چیز قابل مقایسه نبود . داخل اتاق که رفتم اونقدر چشمهام سنگین شده بود که شیرجه زدم تو تختم و پتو رو تا گردنم بالا کشیدم و در حالیکه نگاهم به نور ملایم مهتاب بود که روی دیوار اتاقم افتاده بود کم کم به خواب فرو رفتم ...
نیمه های شب از صدای زمزمه های عجیبی از خواب پریدم . روی پیشونی دست کشیدم ، خیس از عرق بود . دست روی گردنم کشیدم و متوجه شدم گردنبندم نیست . ضربان قلبم بالا رفت . در حالیکه قلبم از شدت هیجان می لرزید چراغ خواب رو روشن کردم و روی پا تختی دنبال گردنبند گشتم ، نبود .. از تخت پایین پریدم می خواستم برم تو اتاق بابک . که پام به چیزی گیر کرد خم شدم و دیدم که گردنبند محبوبمه . گردنبند رو تو گردنم انداختم و حس کردم دیگه در امانم . لبه ی تخت نشستم . گوشی مو برداشتم و بدون اینکه توجه کنم که ساعت دو نیمه شب وقت زنگ زدن به کسی نیست شماره گرفتم بعد از دو بوق صدای خواب الودش تو گوشم پیچید : بله ؟
و بعد صدای من که آروم حرف می زدم : سلام سهیل ..
سهیل با ناله غرید : ساعت چنده ؟؟
گفتم : دو ونیم ..
صداش جدی شد و گفت : اتفاقی افتاده ؟؟؟
با آرامش گفتم : نه .. ولی نزدیک بود . می دونی چرا ؟؟
سهیل که احساس می کردم دیگه مثه قبل خواب آلود نیست پرسید : چرا ؟؟
با ناراحتی گفتم : فقط چون گردنبند تو گردنم نبود .. سهیل باور کن اون از من محافظت می کنه ..
سهیل که برای بار هزارم این جمله رو می شنید کلافه گفت : آره می دونم .. اما اگه یه لحظه تو گردنت نباشه معلوم نیست چه بلایی سرت بیاد .. من دارم مطالعه می کنم . دارم دنبالش می گردم . می خوام بدونم از رو نشونه هاش که چرا دنبالته . چرا دنبال منم هست . چه جوری می شه برای همیشه دورش کرد .
با ناراحتی گفتم : من نگرانتم آخه .. حداقل تا وقتی راه حلشو پیدا می کنی گردنبند بنداز تو گردنت ..
با لحنی با مزه گفت : نمی خوام بندازم . اصلا گردنبنداش زشته ، دخترونه س آبروم می ره ..
خنده م گرفت ، گفتم : سهیل لطفا ..
سهیل گفت : دوست داری دوست پسرت زشت بشه ؟؟
گفتم : زشت خودتی .. یعنی منم می ندازم زشت می شم ؟؟
با شیطنت گفت : نه بابا .. از سر تو که زیادم هست ..
جیغ خفیفی کشیدم و گفتم : سهیل خیلی بدی ..