فصل دهم 



آلبوم قدیمی مامان بزرگ رو برداشتم و گفتم : شهاب بیا اول عکسای اینو ببینیم .

شهاب با خنده و شوخی در حالیکه چشمکی به من می زد و زیر چشمی مامان بزرگ رو نگاه می کرد گفت : نه .. این فایده نداره . عکسای پیر پاتالاش .. بیا عکسای جوون ترارو ببینیم ..

مامان بزرگ براق شد و گفت : بله بله ؟؟؟ پیر پاتالا ؟؟ خجالت نمی کشی تو ؟؟؟

من و شهاب غش غش خندیدیم و من گفتم : شوخی می کنه ..

مامان بزرگ که از خنده های ما خنده ش گرفته بود گفت : بیجا می کنه شوخی می کنه..

شهاب خندید و آلبوم قدیمی عکس رو کنار گذاشت و یه آلبوم جدید تر از تو جعبه ی آلوم ها بیرون کشید و گفت : بیا این آلبوم مخصوص بچگی های مامانته ..

با ذوق آلبوم رو گرفتم و دونه دونه صفحه هاشو با دقت نگاه کردم . هر از گاهی وقتی کشی رو تو عکس نمی شناختم از مامان بزرگ یا شهاب می پرسیدم که مثلا این کیه و اون کیه و این حرفا ..

شهاب یکی از عکسای مامان رو نشونم داد که مامان لبه ی یه حوض قدیمی نشسته بود و یه عروسک دست دوز کوچولو تو بغلش بود . لباشو غنچه کرده بود و با یه نگاه مظلومانه زل زده بود به دوربین . خیلی خوشگل بود . چون عکسش سیاه و سفید بود مثه عکسای کارت پستالی افتاده بود . اونقدر قربون صدقه ی کوچیکیای مامانم شدم ک هشهاب با غر غر عکس رو آلبوم بیرون کشید و گفت : بیا بابا مامان کوچولوت مال خودت . بردار ببرش با خودت .

با خوشحالی عکس رو گرفتم و چند بار بوسش کردم . مامان بزرگ با لبخند گفت : خودتم خیلی بچگیات شبیه بچگیای مامانت بودی ..

با خوشحالی گفتم : اینقدر خوشگل بودم ؟؟

اون دو تا خندیدن و من رفتم سراغ آلبوم شهاب . عکساشو می دیدم و تا می تونستم دست می نداختمش و بهش می خندیدم . خودشم می خندید و یکسره می گفت دارم برات ...

مامان بزرگ دوباره آلبوم قدیمی رو برداشت و گفت : بیا دخترم اینو هم با هم ببینیم ..

من که عشق اینجور چیزا بودم زود کنارش نشستم که دیدم شهاب زیر لبی گفت : باز رفتن سراغ پیر پاتالا .. ما که رفتیم ..

بلند شد رفت و مامان بزرگ همون جور چپ چپ نگاهش کرد . بعد آلبوم رو باز کرد و دونه به دونه شروع کرد توضیح دادن درمورد عکسای قدیمی ..

منم که می دیدم خوشحال می شه از اینکه واسه کسی توضیح می ده حرفاشو گوش می کردم . هر کسی رو که نشون می داد درمورد اعضای عکس یه توضیحی می داد . این بابا بزرگته با عمه فلانش . این دختر عموی فلان کسه و خلاصه کلی عکسای سیاه و سفید رو دیده بودیم که رسیدیم به یه عکس . یکی از شخصیت های توی عکس خیلی واسم آشنا بود . مامان بزرگ اون رو دوست بابا بزرگ معرفی کرد و یه توضیح کوتاهی داد .چون توی ذهنم داشتم دنبال این می گشتم که چه کسی رو و کجا شبیه این بنده خدا دیدم متوجه توضیحات مامان بزرگ نشدم . مامان بزرگ خواست آلبوم رو ورق بزنه که دستم رو جلو بردم و مانعش شدم . اگه حتی یه ثانیه نگاهم رو از عکس می گرفتم جستجوی ذهنی م خراب می شد . نگاه خاص دوست بابا بزرگ رو کاملا می شناختم . نگاهی بود که خیلی دیده بودم اما نمی دونستم دقیقا کجا و کی ؟؟؟

همین که مامان بزرگ پرسید چی شده ؟ جرقه ای تو ذهنم زده شد . این نگاه ، نگاه کاوه بود . حاضرم قسم بخورم که چشمها و نگاهش با کاوه مو نمی زد . یعنی حالا اونقدر شباهتش رو واضح متوجه می شدم که هیچ تفاوتی به جز سبیل مدل قدیمی و کلاه و موهاش نمی دیدم . هیچی .. انگار خود کاوه بود . کپی برابر با اصل ..

دوباره مامان بزرگ گفت : نیکا ؟؟

نگاهش کردم و گفتم : گفتین این کی بود ؟؟؟

مامان بزرگ گفت : دوست بابا بزرگ . اسمش رضا بود . خیلی با هم صمیمی بودن . اما یه هو غیبش زد . دیگه هیچ وقت هم پیداش نشد . بابا بزرگت خیلی این عکس رو دوست داشت . تا یه زمانی به دیوار اتاق بود . یادت میاد ؟؟؟

ذهنم برای هزارم ثانیه تمام اون لحظه ها رو به یاد آورد . وقتی عکس تو اتاق مامان بزرگ بود . وقتی بابا بزرگ زنده بود و من سوم دبستان بودم . حتی به یاد آوردم روز اولی که کاوه رو دیدم و حس کردم قبلا جایی دیدمش .. پس همین عکس بوده ..

لبخندی زدم و گفتم : مامان جون این عکسو می شه بردارم ؟؟

مامان بزرگ با تعجب نگاهم کرد و من گفتم : یه کاری دارم . بعد باز میارمش ..

مامان بزرگ گفت : باشه عزیزم ..

دیگه توجهی به بقیه ی عکسا نداشتم . فکرم فقط دور و بر همون عکس و شباهت زیاد اون شخص که رضا نام داشت با کاوه بود .



_______________



از دور نگاهش کردم . روی صندلی تو ردیف آخر نشسته بود و مشغول بازی با گوشی ش بود . هیچ توجهی به اطراف نداشت . تو خودش غرق بود . دوباره چهره ی رضا رو تو عکس به خاطر آوردم و از شباهت زیادش با کاوه تعجب کردم . صدای اِهِم گفتن کسی باعث شد به طرف صدا برگردم که نگاهم با نگاه سهیل گره خورد . لبخندی روی لبم اومد . سهیل هم لبخند زد و گفت : حواست کجاست ؟ 

در حالیکه با پاهاش به صندلی که من روش نشسته بودم ضربه می زد منتظر نگاهم می کرد گفتم : این جای سلام کردنه ؟؟

سهیل پوزخندی بی جون روی لبش اومد فقط گفت : سلام . خب حالاحواست کجاست ؟ 

نیم نگاهی به کاوه که پشت سرم نشسته بود انداختم و گفتم : هیچ جا ..

سهیل سری تکون داد و از کنارم گذشت و رفت پیش کاوه روی صندلی کنارش نشست . مشغول دست دادن با همدیگه بودن که نگاهمو ازشون گرفتم . یواشکی عکس رو از کیفم بیرون کشیدم و یه بار دیگه هول هولکی قبل از اینکه پریسا و کیانا متوجه بشن به چهره ی رضا نگاه کردم . خود ِ خودش بود . انگار کاوه بود با سیبیل و مدل موی قدیمی .

اون روز سر کلاس تمام مدت حواسم به بازی کردن با گوشی پریسا بود و افکارم در گردش . حواسم به این بود که چرا دیگه سارا باهام مثه قبل گرم نیست ؟ چرا دیگه کاوه ربهم حتی سلام هم نمی کنه مگر اینکه مجبور بشه . چرا رضا اینقدر به کاوه شباهت داره ؟ چرا .. چرا .. و خیلی چراهای دیگه ..

کلاس که تموم شد با بچه ها به محوطه رفتیم . کیانا داشت برامون از شب قبل که با بنیامین و بامداد بیرون رفته بود تعریف می کرد گهگاهی صداشو می شنیدم : وایییی خیلی خوب بود بچه ها .. دختر پسرای فامیلشون فوق العاده ن . اصلا باهاشون احساس غریبی نمی کنم . اینکه بنیامین منو برد تو جمعشون خیلی خوشحالم کرده.

پریسا گفت : بگو بیاد بگیره ت منم خیالم راحت بشه دیگه ..

صدای خنده ی کیانا ..

و بعد باز من تو افکارم غرق شدم . و باز من پیش بچه ها بودم اما حواسم یه جا دیگه بود .. شاید چند نیمکت اون طرف تر ... 

نگاهم به کاوه بود که در حال صحبت کردن با بهداد بلند بلند می خندید . سهیل و شایان هم می خندیدن اما نه به اندازه ی کاوه . بهداد هم مشغول تعریف کردن چیزی بود . کاوه برای لحظه ای نگاهش افتاد به من که خیلی زود نگاهشو ازم گرفت . حتی دلش نمی خواست نگاهم کنه . اما من باید اون عکسو نشونش می دادم . شاید کاوه هم نوه ی رضا باشه . خدا رو چه دیدی .. شاید با هم فامیل در اومدیم .. 

برام اس ام اس اومد . از طرف سهیل بود نوشته بود : خیله خب بسه دیگه .. اینقدر چشم چرونی نکن ..

خجالت کشیدم و در جواب بهش اس ام اس دادم : خجالت بکش . حواسم نبود داشتم فکر می کردم ..

دیگه جوابی نداد . خودم بهش اس ام اس دادم : امروز بعد از کلاس با هم باشیم .. ؟ 

زود جواب داد : من امروز جایی کار دارم . باشه واسه یه وقت دیگه ..

حس کردم خیلی ضایع شدم اما به روی خودم نیاوردم . دیگه در جوابش چیزی نگفتم . پریسا گفت بعد از ظهر با هم سه تایی بریم خرید . کیانا ذوق زده شد و گفت : وایییی بچه ها .. امروز روز آخره . امتحانارو چیکار کنیم ؟

با ناراحتی گفتم : شماها که خوبین بابا . من امتحانارو چیکار کنم ؟ خیلی این ترم تنبلی کردم . بچه ها تورو خدا به من جزوه بدین ..

پریسا گفت : برو از سهیل جزوه بگیر ..

اون دو تا خندیدن و من دهن کجی کردم و گفتم : هه هه .. خندیدم ..

باز اون دو تا خندیدن و من که اعصابم از سهیل خورد بود باهاشون قهر کردم و از نیمکت بلند شدم کیانا گفت : بی جنبه خانوم .. شوخی کردیما ..

به راهم ادامه دادم که کیانا اومد دستمو گرفت و گفت : دیگه باید عادت کنی از این به بعد خودتو واسه سهیل لوس کنی ..

با ناراحتی گفتم : کیانا سهیل اصلا مثه دوست پسرا نیست ...

کیانا خندید و گفت : از الان که نمی شه یه هو مثه بنیامین . الان اونم بعد از چند سال اینجوری شده ..

کنارشون رو نیمکت نشستم و کلاه کاپشنمو رو سرم کشیدم .. دوباره نگاهم افتاد به کاوه .. خدای من خودش بود .. نمی تونست حتی شبیه رضا باشه . خود رضا بود ..

بعد از کلاس آخرمون با پریسا و کیانا رفتیم به یه مرکز خرید . تا تونستیم لاک و رژ لب و لوازم آرایشو یه سری لباس خریدیم . خیلی وقت بود که هر سه تامون خرید نرفته بودیم و کلی بهمون خوش گذشت . بعد هم رفتیم به کافی شاپ همون مرکز خرید و نفری یه فنجون قهوه ی تلخ سفارش دادیم . کیانا همونجا تو کافی شاپ از تو ساک خریدهاش لاک قرمزی که خریده بود رو در آورد و روی ناخن هاش زد و من و پریسا داشتیم از بوی لاک خفه می شدیم و کیانا با غرغر می گفت : خفه شید بابا .. چه واسه من سوسول شدن .

پریسا گفت : بابا دختر لاک ندیده تا خونه صبر می کردی ..

کیانا گفت : نمی تونستم . تازه الان رژ لبمم امتحان می کنم ..

با شوخی گفتم : بی خیال کیانا خوشگل بود به خدا ..

پریسا گفت : کیانا به جون خودم خیلی خوشرنگه بهتم میاد ..

کیانا بی توجه به ما رژ لبشم رو لباش مالید و با حالتی پیروزمندانه گفت : ماموریت انجام شد . چقدر بهم میان ..نه ؟؟

ما دوتا با بی خیالی گفتیم : نه .. 

کیانا فنجون رو به لباش نزدیک تر کرد و گفت : خوشگل ندیدین بد بختا ..

پریسا دستشو زیر سرش گذاشت و گفت : خدایا همین بیچاره رو شفا بده .. بعد فوت کرد به کیانا که باعث شد کیانا بگه : خیلی بدجنسین ..

و ما دو تا بخندیم ...

وقتی از کافی شاپ اومدیم بیرون به سمت ماشین رفتیم . اول کیانا رو رسوندم و بعد پریسا رو .. نزدیک خونه مامان بزرگ که بودم گوشی م زنگ خورد . باورم نمی شد کاوه بود . با تعجب زیادی که داشتم تماسش رو جواب دادم : بله ؟؟

کاوه با هول گفت : نیکا بیا به آدرسی که می گم . سهیل تصادف کرده . فکر کنم نیاز باشه تو هم اینجا باشی . بعد خیلی زود آدرس یه بیمارستان رو داد ...

گوشی توی دستم بود که تماس قطع شد . نگاهم تو آینه ماشین به خودم افتاد . به چشمهام که ناخودآگاه و بدون اینکه احساس کنم دونه های درشت اشک ازشون میومد ...




وقتی از کافی شاپ اومدیم بیرون به سمت ماشین رفتیم . اول کیانا رو رسوندم و بعد پریسا رو .. نزدیک خونه مامان بزرگ که بودم گوشی م زنگ خورد . باورم نمی شد کاوه بود . با تعجب زیادی که داشتم تماسش رو جواب دادم : بله ؟؟

کاوه با هول گفت : نیکا بیا به آدرسی که می گم . سهیل تصادف کرده . فکر کنم نیاز باشه تو هم اینجا باشی . بعد خیلی زود آدرس یه بیمارستان رو داد ...

گوشی توی دستم بود که تماس قطع شد . نگاهم تو آینه ماشین به خودم افتاد . به چشمهام که ناخودآگاه و بدون اینکه احساس کنم دونه های درشت اشک ازشون میومد ... 


******

صدای زنگ گوشی م باعث شد نگاهش در حین رانندگی به طرفم بچرخه . نمی خواستم جواب بدم غر زد : یا جواب بده یا خفه ش کن ..

زیر چشمی نگاهش کردم و گوشی رو جواب دادم : بله .. 

صدای کاوه تو گوشم پیچید : کجایی ؟؟ 

نگاهی به شهاب کردم که دستشو روی بوق گذاشته بود تا ماشین جلویی ش حرکت کنه و زیر لبی گفتم : نزدیک بیمارستانم ..

کاوه بدون خداحافظی تماس رو قطع کرد و شهاب گفت : رانندگی تو هوای بارونی آدمو دیوونه می کنه ..

گفتم : عصبانیتت فقط به خاطر بارونه یا ... ؟ 

پرید وسط حرفم و گفت : به نظرت اگه به خاطر اون پسره بود باهات میومدم ؟؟؟ 

در حالیکه از شدت عصبانیت و نگرانی لاک روی ناخنم رو می کندم گفتم : نمی دونم ..

کمی بعد به بیمارستانی که کاوه آدرسشو داده بود رسیدیم به کاوه زنگ زدم که گفت میاد دم در دنبالمون . وقتی بهمون رسید به طرز مشکوکی به شهاب نگاه کرد که حس کردم باید معرفی شون کنم . فقط گفتم : دایی م شهاب ..

کاوه باهاش دست داد و من گفتم : ایشونم کاوه .. دوست صمیمی سهیل هستن .. 

اون دوتا در حین سلام و احوالپرسی کردن با هم بودن که حس کردم کاوه حواسش به منه . نگاهش یه جورایی ناراحت و دلخور بود . شاید چون کاوه رو توسط سهیل معرفی کردم دلخور بود . شاید چون .. نمی دونم .. نگاه کاوه بدجور عذابم می داد . کاوه داشت مارو راهنمایی می کرد . در حالیکه سعی می کردم همراه باهاش قدم بردارم گفتم : کاوه چی شده ؟؟ می شه بگی لطفا ؟؟

کاوه گفت : معاینه ش کردن .. چیزی نشده . از سرش و قفسه ی سینه ش عکس گرفتن . سونوگرافی هم انجام دادن . فقط بدنش کوفته شده و پیشونی ش هم بخیه خورده .. با اون تصادف خطرناکی که کرده همه می گن خیلی خوش شانسی آورده .. 

با نگرانی گفتم : کجا تصادف کرده ؟؟؟ 

کاوه چپ چپ نگاهم کرد و چیزی نگفت . شاید از اینکه نگاهم اونقدر نگران بود خوشش نمیومد . شهاب پرسید : امشب نگهش می دارن ؟؟؟

کاوه گفت : نمی دونم فکر نکنم .. اما چون بیهوش شده بود ممکنه بخوان نگهش دارن ..

با صدایی پر از نگرانی گفتم : وای خدای من .. بیهوش شده بود ؟؟

دوباره این نگاه کاوه بود که باعث شد ساکت بشم . وارد قسمت اورژانس که شدیم البته با هزارتا بدبختی چون راهمون نمی دادن پرسیدم : اینجاست کاوه ؟؟؟

کاوه دوباره چپ چپ نگاهم کرد و غرید : بله .. همین جاست ..

با هم به سمت جایی که کاوه نشون می داد رفتیم . لبه ی یه تخت نشسته بود و پرستاری جوون مشغول باند پیچی پای چپش بود . سرش هم باند پیچی شده بود . لباس تنش پر بود از رد خون هایی که خشک شده بودن . از دور نگاهش به من بود . حتی نگاهشو برای یه لحظه از من نگرفته بود . جلوتر که رسیدیم سلامی گفت و شهاب جلو رفت و باهاش دست داد . منم بهش سلام کردم و جواب سلامم رو داد . تو همین لحظه صدای دختر جوونی که تازه متوجهش شده بودم به گوشم رسید که سلام کرد . نگاهم که بهش افتاد تو نظرم اومد که باید چند سالی از من کوچیکتر باشه هنوز نتونسته بودم آنالیزش کنم که سهیل گفت : ایشون سارا خواهر من هستن .. 

سارا دوباره با خجالت نگاهمون کرد و ابراز خوشبختی کرد . سهیل ما رو هم بهش معرفی کرد و بعد در حالیکه مشغول پاسخگویی به سوالات اون پرستار بود من نگاهمو به سارا دوختم . دختر آروم و باریک اندامی که قدش کمی از من کوتاهتر بود و صورت ظریف و دخترونه ای داشت . پوستش برخلاف سهیل سفید بود و موهای مشکی و لختش بیرون از شال سفیدش بود . چشمهاش حالت چشمهای سهیل رو داشت . بینی ش باریک و استخونی بود و یه قوز کوچیک روش داشت که چهره شو با نمک کرده بود . لبها و مژه های بلندش هم نقش جذاب کردن چهره شو به گردن داشتن . کلا با اون آرایش کم حال دخترونه خیلی تو نظرم مهربون و دوست داشتنی و البته شیطون اومد . با اینکه سرشو پایین انداخته بود اما به نظرم نیومد که خیلی خجالتی باشه . پرستار که رفت سهیل گفت : من نمی خواستم مزاحم شما بشم شهاب جان ..

شهاب با تواضع گفت : خواهش می کنم این چه حرفیه .. 

بعد با شیطنت گفت : نیکا خیلی نگران شده بود . منم همراهش اومدم که بلایی سر خودش نیاد . 

با حرص به شهاب نگاه کردم که جلو جمع دست منو رو می کرد و اون حتی نگاهم هم نکرد در صورتی که می دونست دارم نگاهش می کنم . تازه کاوه هم هنوز داشت چپ چپ نگاهم می کرد . آب دهنمو قورت دادم و گفتم : ایشالا که چیزی نشده نه ؟؟؟ پات که نشکسته .. ؟

فقط گفت : نه .. نشکسته . اما ضرب خورده . فعلا حتی نباید رو زمین بذارمش ..

شهاب پرسید : چی شد تصادف کردین ؟؟

احساس کردم صدای سهیل از همیشه آروم تر بود وقتی گفت : یه مانع وسط خیابون بود . من خواستم به اون برخورد نکنم راهمو کج کردم که محکم خوردم به یه درخت که ندیده بودمش ..

موشکافانه نگاهش کردم و اون نگاهشو ازم گرفت . بچه ها هرکدوم حرفی زدن و کاوه مشغول انجام دادن کارای سهیل شد تا ترخیصش کنن . آخه دکتری که معاینه ش کرده بود گفته بود که مشکلی نداره اگه بره خونه . تمام مدت این سوال تو ذهنم بود که چرا پدر یا مادر سهیل نیومدن . واقعا اینقدر نسبت به این تصادف که ماشین سهیل رو داغون کرده بود و خودشو شبیه مومیایی ، بی تفاوت بودن ؟؟؟ 

سهیل خیلی از من و شهاب تشکر کرد که رفتیم بیمارستان و می گفت که واقعا نیازی نبوده بریم و اون لحظه بود که همه منو نگاه کردن . واقعا شهاب نمی مرد اگه از نگرانی من نمی گفت . کاوه قرار بود اون دوتا رو ببره خونه و بالاخره از هم جدا شدیم . توی مسیر برگشت شهاب خیلی آروم بود . ظاهرا خیابون ها هم شلوغی یک ساعت پیش رو نداشت بارونی که برای نیم ساعت باریده بود هم حالا قطع شده بود . داشتم همراه با موزیکی که با صدای کم پخش می شد می خوندم که شهاب گفت : این کاوه کی بود ؟؟

نگاهم از پنجره به بیرون بود گفتم : همکلاسیمه ..

شهاب گفت : می دونم .. یعنی اونم دوستت داره ؟؟؟

از سوالی که پرسید خیلی متعجب شدم به طرفش چرخیدم و گفتم : چیزی گفت ؟؟ 

شهاب لبخندی زد و گفت : نه .. فقط من خودم فهمیدم. .. 

سرمو پایین انداختم و گفتم : من از احساسات اون خبر ندارم ..

شهاب دنده ای عوض کرد و گفت : من مخصوصا گفتم تو نگران سهیل شده بودی تا اینکه عکس العمل اونو ببینم ..

رومو ازش برگردوندم و گفتم : اما به نظر من نباید می گفتی ..

شهاب گفت : آره شاید هم نباید می گفتم ..

تا رسیدن به خونه دیگه حرفی نزدیم . وقتی رسیدیم مامان بزرگ خواب بود . شب قرار بود تو اتاق پیش شهاب بخوابم . وقتی من روی تخت دراز کشیده بودم و شهاب پایین تخت روی تشک دراز کشیده بود صدای شهاب تو گوشم اومد : خوب شد سهیل رو به من نشون دادی ..

گفتم : چرا ؟؟

شهاب گفت : الان خیالم راحته .. چون سهیل رو دیدم . پسر خوبیه ..

لبخندی روی لبم اومد و گفتم : خوشحالم نظرتو می گی ..

شهاب بعد از اینکه کمی در مورد اینکه باید توی رابطه حواسم به خودم باشه گفت و بعد هر دو به هم شب بخیر گفتیم . گیج خواب بودم که برام اس ام اس اومد با خواب آلودگی اس ام اس رو خوندم : نیکا دوست نداشتم نگرانت کنم یا به زحمت بندازمت . اما اینکه اومدی خیلی برام ارزش داشت..

باور نکردنی بود اما دیگه خواب از سرم پریده بود در جواب بهش گفتم : خواهش می کنم . امیدوارم هرچه زودتر خوب بشی و اینکه جریان واقعی تصادفت رو بهم بگی ..

سهیل جواب داد : همونی بود که گفتم 

من اس ام اس دادم : سهیل منو نپیچون ..

اس ام اس داد : اگه دختر خوبی باشی بهت می گم ..

زود جواب دادم : من که دختر خوبی هستم پس بگو ..

سهیل جواب داد : باشه می گم . فردا بهت می گم .. فعلا شب بخیر ..

جواب دادم : قول دادیا .. یادت نره .. شب بخیر ..

صدای شهاب در اومد : بگیر بخواب دیگه .. با اون صدای اس ام اسش ...

ریز خندیدم و صدای خر و پف در آوردم که یعنی من خوابم . شهاب خندید و گفت : بخواب شیطونی نکن . صبح دیر بیدار می شم به شرکت نمی رسما ..

خندیدم و سعی کردم بخوابم . اما مگه می تونستم ؟ تمام مدت سهیل توی فکرم بود . تمام ذهنم رو مشغول کرده بود . نمی تونستم بهش فکر نکنم . نمی تونستم ... 

چقدر وقتی لبه ی تخت نشسته بود با اون لباسای خونی و پا و سر باند پیچی شده مظلوم شده بود . نگاهش هم مثه همیشه خیلی خیلی خاص بود ..




_________________ 


نگاهی معذب به کیانا کردم و پریسا که منظورم رو گرفت گفت : کیانا ؟؟؟ قرار نبود مارو یه چیزی مهمون کنی ؟؟

کیانا لبخندی پر شیطنت زد و گفت : ای بابا یادته که ؟؟

پریسا گفت : بعله دیگه .. وقتی بهت می گم کلاس تشکیل نمی شه نگو نه .. شرط بندی نکن ..

من خندیدم و گفتم : باز ما چقدر خنگیم که پاشدیم اومدیم دانشگاه ..

کیانا اشاره ای به سالن شلوغ کرد و گفت : فقط ما نیستیم که مخمون تاب ورداشته ..

بعد گفت : بریم سلف یه چیزی بدم کوفتتون کنین ..

وقتی رسیدیم سلف کیانا جدا شد تا بره چیزی بگیره پریسا زود گفت : خب بگو چی شده ؟؟

مِن مِنی کردم و گفتم : سهیل می گه می خواد منو ببینه .. اوممم خب اونم که نمی تونه از خونه بیاد بیرون . یعنی نمی تونه تکون بخوره از جاش .. خب .. می دونی چیه ؟؟

پریسا بی طاقت شد و گفت : نیکا بگو دیگه ..

خیلی زود و بدون تمرکز گفتم : بهم گفت بیا خونه مون ...

چشای پریسا از تعجب گشاد شد و فقط گفت : خب چرا نمی ری ؟؟؟

حالا چشمای من بود که گشاد شد . پریسا لبخندی اطمینان بخش زد و گفت : نترس دیوونه .. سه روزه که اون تصادف کرده و همو ندیدین .. حتما دلش تنگ شده . در ضمن اون با پای لنگ نمی تونه کاری ... پریدم وسط حرفشو گفتم : خیلی احمقی دیوونه ی روانی .. 

بعد هر دو خندیدیم . دیدم کیانا داره نزدیک می شه و گفتم : نمی خواستم کیانا بدونه ..

پریسا گفت : چیز خاصی نیست بهش بگو .. وگرنه ناراحتش می کنی ..

کیانا با یه سینی که توش سه تا لیوان نسکافه بود نزدیک شد . سینی رو روی میز گذاشت و گفت : بیاین کوفت کنین مفت خورا ..

ما خندیدیم و کیانا با چشم به کناری اشاره کرد و گفت : هنوز باهات سلام علیک نکرده نیکا ؟؟

نگاهم افتاد به سارا فهیم که یه گوشه ای با اون سه تا کله پوک نشسته بود و مشغول خندیدن بود . با غر غر گفتم : یه جوری خودشو گرفته انگار دوست پسرشو دزدیدم ..

کیانا گفت : نمی دونی چه حرفا پشت سرت نزده ..

با حرص گفتم : بیجا کرده .. 

یه لحظه تو فکرم اومد کاش اون استکان چای رو که به لباش نزدیک کرده و می خواد بخوره بریزه روش . در حالیکه دندونامو رو هم فشار می دادم غریدم : حالشو به وقتش می گیرم ..

کیانا لیوان رو جلوم گذاشت و گفت : تو نمی خوای بری دیدن دوست پسر مجروحت ؟

خندیدم و گفتم : چرا الان اس ام اس زد برم خونه شون ..

برخلاف تصورم کیانا با ذوق گفت : پس چرا معطلی ؟؟

خندیدم و گفتم : فکر می کردم مخالفت می کنین ..

کیانا گفت : بده من نمی خواد نسکافه بخوری .. برو خونه شون ..

تو همین لحظه صدای جیغ مانندی شنیدم و به طرف صدا که چرخیدم دیدم که سارا داره به دوستاش می گه : وایییی سوختم .. چایی م ریخت روم .. دارم می سوزم ..

همه به سمتش رفتیم و خوشبختانه اتفاق بدی واسش نیفتاده بود . تمام مدت که بچه ها کمکش می کردن مقنعه شو در بیاره و دوباره بپوشه از ناراحتی و حرص داشتم لبمو می گزیدم .. آخه چرا باید وقتی چیزای بد میاد تو فکرم اتفاق بیفته و چرا باید آدمای دیگه به خاطر من صدمه ببینن ..

نیم ساعت بعد در حالیکه خیلی استرس داشتم رو به روی خونه ای که سهیل آدرسشو برام اس ام اس کرده بود ایستاده بودم . نگاهی به خونه ی ویلایی تقریبا قدیمی اما شیک کردم و نفس عمیقی کشیدم . هیچ وقت فکر نمی کردم خونه ای که سهیل عزیزم توش زندگی می کنه یه خونه ی ویلایی قدیمی باشه . فکر می کردم باید یه خونه ی دوبلکس مدرن و جدید باشه . یا شاید حتی یه آپارتمان لوکس بزرگ . اما هیچ کدوم از اینا نبود . یه تک زنگ به کیانا زدم . چون اون فضول خانوم می خواست بدونه که کی می رسم خونه سهیل . اخلاقش اینجوری بود دیگه . بعد هم جلو رفتم و دستمو روی زنگ گذاشتم . فشارش ندادم . آخه .. نمی تونستم قبول کنم که بیام دیدن سهیل . اونم تنهایی .. اونم وقتی که هنوز یه بار بیشتر با هم قرار نذاشته بودیم . .اونم وقتیکه اگه به خودم بود نمیومدم و فقط اینکه پریسا و کیانا موافقت کردن وسوسه م کرد که بیام . بدون فکر دیگه ای زنگ رو فشردم و صدای سهیل شنیده شد : بله ؟؟

کمی دچار هیجان شدم و گفتم : منم نیکا ..

در باز شد و یه حیاط بزرگ و پر درخت جلوم ظاهر شد . یه ماشین پراید هم تو حیاط پارک بود . از حیاطی که اطرافش پر از درخت های خشک و بی برگ بود گذشتم و نرسیده به در ساختمون که نمای سفید سنگ داشت بودم که در باز شد و سهیل با عصای فلزی رو به روم ظاهر شد . گرمکن و شلوار سفیدی به تن داشت و موهاش توی صورتش ولو بود . گفتم سلام و از دو تا پله ای که به تراس راه داشت بالا رفتم . سهیل هم سلام کرد و بعد با لبخند پر رنگی گفت : خوش اومدی ..

لبخندی زدم و همراهش وارد شدم . گفتم : تنهایی ؟؟

گفت : آره تنهام ..

نگاهش کردم که با عصا به سختی راه می رفت . گفتم : می خوای کمکت کنم ؟ 

گفت : نه .. 

نگاهم به لوازم معمولی و ساده و حتی قدیمی منزل افتاد . با اینکه شاید لوازم داخل منزل خیلی شیک نبود اما دکوراسیون و طرز چیدمانش حالت خاص و سبک اروپایی داشت . اصلا خونه چه خارج و چه داخلش اونجوری که توی تصورم فکر می کردم باید باشه نبود . 

کیسه ای که توش یه بسته ی بزرگ شکلات و چندین کمپوت بود رو روی میز گذاشتم . سهیل بهم تعارف کرد بشینم و خودش داشت به سمت آشپزخونه ی اپن می رفت که گفتم : سهیل لطفا بشین .. 

فقط نگاهم کرد که گفتم : من اگه چیزی بخوام خودم می رم بر می دارم ..

به سختی اومد و روی تک مبل کنار من جای گرفت . بعد نگاهم کرد و گفت : مرسی که اومدی ..

لبخندی زدم و گفتم : خوبی ؟؟ پات بهتره ؟؟

سهیل گفت : آره بهترم . مرسی .

گفتم : متاسفم ..

سهیل متعجب گفت : چرا ؟؟ 

سرمو پایین انداختم و گفتم : می دونم .. تقصیر من بود .

سهیل گفت : نه ..

با ناراحتی گفتم : سهیل انکار نکن .. من می دونم یه ربطی به اون ..

دستشو جلو آورد و مانع حرف زدنم شد . توی چشمهاش نگاه کردم . هیچ حس خاصی نبود . خیلی جدی گفت : می شه خودتو مقصر هر چیزی ندونی ؟؟

سرمو پایین انداختم . لحنش رو دوست نداشتم انگار داشت یه بچه رو دعوا می کرد اما با ناراحتی فقط گفتم : باشه ..

کمی سکوت و بعد صدای آروم سهیل بود که تو گوشم پیچید : خوبه .. 

سرمو بلند کردم و گفتم : چی می خوری برات بیارم ؟؟

سهیل گفت : من نسکافه می خورم . تو کشوی اول می تونی پیداش کنی .. 

بلند شدم و به آشپزخونه رفتم . برام جالب بود که اولین بار که به خونه شون اومده بودم خودم باید از خودم پذیرایی می کردم . یه جور احساس نزدیکی و صمیمیت برام داشت . سهیل بهم گفت که شکلات هم توی همون کشو هست و این من بودم ، نیکا . که لحظاتی بعد در حالیکه دو فنجون نسکافه و ظرفی شکلات توی سینی گذاشته بودم به سمتش می رفتم . با لبخندی گفت : بهت زحمت دادم . آشپزخونه هم که کلی شلوغ پلوغ بود ..

با لبخندی گفتم : اشکال نداره .. 

سهیل در حالیکه فنجون نسکافه شو بر می داشت گفت : برای رفتن عجله داری ؟؟ 

گفتم : نه چطور ؟؟

اشاره ای به مقنعه و مانتوم کرد و گفت : اینجوری به نظر میای .. راحت نیستی ؟؟ 

گفتم : چرا .. چرا .. راحتم ..

بعد مقنعه و مانتومو در آوردم و همونجا لبه ی کاناپه گذاشتم . زیر مانتوم یه تی شرت سفید ساده ی معمولی به تن داشتم . رنگ سفید از محبوب ترین رنگ هام بود و خیلی بهم میومد . خیلی هم خاصم می کرد . من که عاشقش بودم . موهام رو هم خیلی ساده دم اسبی بسته بودم . همون جای قبلی نشستم و در حالیکه شکلاتی به دهنم می ذاشتم گفتم : ببین سهیل من می دونم .. می دونم نمی خوای از تصادفت حرف بزنی . اما واقعا باید بدونم ..

سهیل فنجون نیمه تمامش رو با کمی فشار روی میز گذاشت و گفت : چرا اونوقت ؟؟ می خوای این مشکلو با کاوه در میون بذاری ؟

دوباره حس کردم داره مثه یه بچه دعوام می کنه . سرمو پایین انداختم و غریدم : حداقل اون یه چیزایی می دونه .. نمی دونم از کجا .. اما می دونه ..

سهیل نچ نچی کرد و با بی میلی پرسید : واقعا می خوای بدونی ؟؟

مشتاق نگاهش کردم و گفتم : حق دارم که بدونم ... 

برای اینکه بیشتر تحت تاثیر قرار بدمش گفتم : مثلا من دوست دخترتم ..

سرش پایین بود که با این حرف تو همون حالتی که بود نگاهش افتاد بهم . بعد سرشو آورد بالا و مستقیم نگاهم کرد و گفت : قول می دی که بعد شنیدن حرفام هیچ عکس العمل عجله ای انجام ندی ؟؟؟

سرمو تند تند به علامت مثبت تکون دادم . سهیل گفت : من داشتم میومدم خونه . تو ماشین داشتم یه آهنگ خارجی گوش می کردم . وسط آهنگ یه صداهایی شنیدم . انگار یه کسی داشت یه سری حرفارو زمزمه می کرد که اصلا واضح نبود . مثه یه موجی بود که رو اون آهنگ افتاده بود . یه صدای دوری که هرچی بیشتر روش تمرکز می کردم نزدیکتر می شد . صدای کلفت مردونه ای که می گفت ازش دور شو .. دور شو .. 

سهیل ساکت شد . معترض گفتم : چرا ساکت شدی ؟؟

سهیل اخمی کرد و گفت : دارم می ترسونمت ..

می دونستم درست فهمیده واقعا ترسیده بودم چون از ته قلبم باور داشتم که این اتفاقا افتاده و زاده ی ذهن سهیل نیست . می دونستم توهم نیست .. می دونستم و این منو می ترسوند . اما نفس عمیقی کشیدم و با خنده گفتم : من ؟؟ من بترسم ؟؟ دیگه واسم عادی شده ...

سهیل مشکوک نگاهم کرد و من زود قبل از اینکه منصرف بشه گفتم : من نمی ترسم .. پس بگو ..

سهیل زل زد تو چشمهام و گفت : من اون صداها رو شنیدم اما سعی کردم به روی خودم نیارم . راستش فکر می کردم که اینا توهمه . آهنگو عوض کردمو با آهنگ بعدی شروع کردم بلند بلند خوندن . اینجوری هیچ صدایی رو نمی تونستم بشنوم . می دونی من واقعا نترسیده بودم . فقط می خواستم با چیزی که فکر می کردم توهمه مقابله کنم . یه کم بعد از گوشه ی چشمم یه چیزی دیدم . همون چیزی رو که تو خواب هم دیدم . همون چیزی که تو هم می گفتی دیدی ش . همون روحه که ریشا و موهای قرمز داشت با یه کلاه شاپو .. من دیدمش . تا به سمتش چرخیدم حس کردم چیزی مثه یه نیروی قوی فرمون رو به سمت راست چرخوند . دیگه اون روحه کنارم نبود . مثه یه توهم بود که از گوشه ی چشمم دیدم . حالا هر کار که می کردم نمی تونستم فرمون رو کنترل کنم . به معنای واقعی به سمت راست کشیده می شد و من هر لحظه داشتم به درختی که کنار خیابون بود نزدیکتر می شدم . .. بعد از اون هیچی یادم نمیاد . قبل از اینکه به درخت بخورم بیهوش شدم ..

نفسی عمیق کشید و گفت : شاید خیالاتی شدم ..

زود گفتم : نه نشدی .. 

قلبم تند تند می تپید و هیجان داشتم . خیلی می ترسیدم . خیلی زیاد .. گفتم : سهیل .. ببین .. قبول کن . اینو قبول کن .. به خاطر منه که سراغ تو هم اومده ..

سهیل چپ چپ نگاهم کرد و گفت : تو چه قولی داده بودی ؟؟؟ 

بی اهمیت بهش گفتم : من خودم درستش می کنم .. باشه ؟؟؟

سهیل با اخم غرید : نعععععع ..

نا امید گفتم : سهیل .. من خودمو مسئول می دونم .. 

سهیل با همون اخم گفت : اونوقت چرا ؟؟ می دونستی اگه دوست دخترم بشی اینجوری می شه ؟؟؟

کمی صداش بلند تر از حد معمول بود و این منو ناراحت کرده بود اما فکر کردم که موقعیتی نیست که بخوام خرده بگیرم بهش . واسه همین گفتم : معلومه که نمی دونستم ..

سهیل روشو ازم برگردوند و گفت : پس حرف نباشه .. 

این دیگه زیادی بود . داشت بهم توهین می کرد لبمو گزیدم و با ناراحتی رومو ازش برگردوندم . صدای سهیل اومد : منظورم این بود که اینقدر خودتو مقصر ندونی ..

ایستادم و با ناراحتی و اخم گفتم : من دارم می رم . کاری نداری ؟؟

سهیل با بی تفاوتی نُچی گفت و حتی نگاهمم نکرد . من انتظار داشتم حالا که ناراحتم کرده بخواد از دلم در بیاره . اما اون حتی دیگه نگاهمم نمی کرد . خیلی حرصم گرفته بود . حق نداشت اینقدر باهام بد رفتار کنه یا سرم داد بزنه یا بی احترامی کنه . 

مانتومو پوشیدم . دیدم باز هم اهمیت نمی ده . مقنعه مو خیلی طول دادم تا سرم کنم . دوست داشتم بگه که از اینکه باهام بد حرف زده پشیمونه. اما اون انگار نه انگار ..

دست بردم و گردنبندی که کاوه بهم داده بود رو از گردنم باز کردم و جلوش روی میز انداختم و گفتم : این پیشت باشه .. خدافظ ..

داشتم به سمت در می رفتم که با بد اخلاقی گفت : این همونی نیست که کاوه بهت داد ؟؟ 

ایستادم اما به سمتش برنگشتم و تو همون حال گفتم : همونه .. فعلا ازت مواظبت می کنه تا من یکی دیگه از کاوه بگیرم ..

سهیل با لحنی نرم و آروم که اصلا انتظارشو نداشتم گفت : مرسی .. اما .. تو بیشتر بهش نیاز داری ..

برگشتم و با خشم نگاهش کردم و گفتم : سهیل بسه دیگه .. تمومش کن .. می بینی که داره بهت آسیب می رسونه . تو بیشتر بهش نیاز داری . چرا فکر می کنی من ضعیفم . من دیگه ضعیف نیستم .. من .. من ...

اونقدر لجم گرفته بود که دلم می خواست از نیروی جدیدم براش بگم . که هر فکر بدی رو می تونستم انجام بدم بدون اینکه خودمو به زحمت بندازم اما نشد . نگفتم ..

سهیل خیلی لطیف گفت : نیکا ..

دلم لرزید .. خیلی منو صمیمی و مهربون صدام کرد . دلم می خواست که هزار بار اسممو اونقدر صمیمی ازش بشنوم .. دست خودم نبود وقتی منم کمی نرم شدم و گفتم : هوم ؟؟؟

سهیل حالتی جدی به خودش گرفت و گفت : من درکت می کنم . فکر می کنی شرایط من به خاطر تو به هم ریخته . اما ... کاریه که شده . پس الان بهترین کار اینه که نذاریم اوضاع بدتر بشه . . تو نباید بدون اون گردنبند بمونی .. اما من .. باور کن می تونم از خودم مراقبت کنم ..

حرفاش منو قانع نکرده بود . واقعا خودمو مسئول این اتفاقا می دونستم . اما .. خب منم که خبر نداشتم اینجوری می شه . نمی تونستم همین جوری بذارمو برم . گفتم : پس باید قول بدی که تنها نمونی ..

سهیل گفت : باشه .. تنها نمی مونم ..

گردنبند رو از روی میز برداشت و بهم اشاره کرد بگیرمش . وقتی می خواستم گردنبند رو بگیرم دستهامون به هم خورد و هر دو لبخند زدیم . لبخندی نامحسوس که هر دو بهش اهمیتی ندادیم . . 

لبمو با زبونم خیس کردم و گفتم : خانواده کی میان ؟

سهیل برای یه لحظه نگاهش غمگین شد و فقط گفت : میان . تو اگه می خوای بری برو ..

دلم می خواست بگم که نه می خوام پیشت بمونم . نمی خوام برم . اما نمی شد بگم . خب .. اگه خودش می خواست می تونست بگه تا خانواده م میان بمون . اما نگفت . لبخندی زورکی زدم و گفتم : باشه .. پس من می رم .. 

سهیل تک سرفه ای کرد و گفت : مواظب خودت باش ..

سرمو تکون دادم و بعد از یه خدافظی ساده از خونه شون زدم بیرون . سهیل نتونست منو بدرقه کنه . از همون لحظه که ازش جدا شدم دلشوره و دلتنگی رو همزمان با هم داشتم . تا خونه که رسیدم دیگه داشتم دیوونه می شدم . دلم می خواست بهش زنگ بزنم و حالشو بپرسم . هر لحظه بیشتر به این فکر می کردم که چرا تو اون خونه ی نیمه قدیمی بزرگ تنهاش گذاشتم . من ِ دیوونه نباید اونو تنها می ذاشتم . من که تو اون شرایط بودم و می دونستم که اون روحه هر لحظه ای که تنها بودم سر و کله ش پیدا می شد . هر چقدر خواستم بی تفاوت و خوشبین باشم نتونستم . آخرش در حالیکه لب پنجره ی اتاقم ایستاده بودم شماره شو گرفتم . بعد از سه بوق جواب داد : جانم ؟؟

سعی کردم به خودم مسلط باشم و خیلی معمولی گفتم : سلام سهیل .. خوبی ؟؟

با محبت گفت : آره .. تو چی ؟؟

گفتم : منم خوبم .. نگرانت شدم .. اتفاقی نیفتاد ؟؟

سهیل گفت : نه .. گفتم که خطری منو تهدید نمی کنه ..

زیر لبی گفتم : خدارو شکر .. خب خدافظ دیگه ..

سهیل فقط گفت خدافظ ..

تماس رو قطع کردم و انتهای کوچه نگاهمو دوختم به دختر و پسری که به آرومی با هم راه می رفتن و حرف می زدن ... 





دفترچه ی خاکستری – سهیل صحت


خیلی بده که بعضی وقتا مجبور می شی کاری رو انجام بدی که نمی خوای ، واقعا امروز دلم نمی خواست نیکا رو بترسونم . هرچند اون گفت که نمی ترسه اما من که دیگه نگاه هاشو می دیدم . می فهمیدم که نفس هاش تند تند شد . گناه داشت . دوست ندارم خودشو مقصر بدونه . چون من خودمم می دونستم این روح تو زندگی نیکا هست و بازم خواستم که باهاش باشم . چون من می دونستم شاید این روح تو زندگی منم تاثیر بذاره و خودم خواستم که باهاش باشم . نیکا یه جوری هنوز رفتارای بچه گانه داره ولی این برای من شیرینه . من دیگه واقعا نمی تونم اعتراف نکنم . نمی تونم نگم که عاشقش شدم . عاشق اینکه وقتی یه کم صدامو بالا می بردم مثه دختر بچه ها سرشو می نداخت و پایین و جرئت نمی کرد نگاهم کنه . جدا این همون نیکاست که اون روزای اولی که دیدمش اونقدر به نظرم قلدر میومد ؟؟ چرا اینقدر شکننده می بینمش حالا ؟؟ مخصوصا وقتی لباشو از ناراحتی جمع می کنه با اون صدای مخصوص خودش که یه کم حالت گرفتگی داره با ناراحتی حرف می زنه . صداش یه جوریه انگار همیشه سرما خورده .. مثه دختر کوچولوهای سر به هوا ...

دقیقا به همین خاطره که بهش نمی گم چقدر از وقتی رفت تا وقتی که سارا اومد خونه صدای اون روح رو شنیدم که می گفت : ازش دور شو ..


___________________ 


مامان شال ارغوانی رنگش رو که خیلی بهش میومد رو از سرش روی شونه هاش انداخت و گفت : چقدر هولی تو دختر ...

با هیجان گفتم : خب چی می شه بگی چی شد .. ؟ از دیروز عصر رفتی خونه مامان بزرگ و می گی تلفنی تعریف نمی کنم .. شب هم که موندی اونجا ..

مامان پشت چشمی نازک کرد و گفت : اول برو واسه مامانت یه استکان چای بیار تا واست تعریف کنم ..

در حالیکه به سمت آشپزخونه می رفتم گفتم : یه جمله می خوای بگی چی شد ها ..

صدای مامان از تو هال اومد : یه کاری که بهت می گم بگو چشم ..

وقتی براش چای بردم لبخندی زد و گفت : آخی بمیرم داری از فوضولی میمیری نه ؟؟

خندیدم و گفتم : مامان خانوم فوضولی نه و کنجکاوی ..

با خنده گفت : خب همون ..

با حرص گفتم : وای مامان بگو چی شد دیگه ؟؟ دایی جونم دوماد شد یا نه ؟؟

مامان با خنده گفت : بعله دیگه .. همه چی درست شد . وقتی دختر و پسر همدیگه رو می خوان چرا نشه ؟؟ آخر همین ماه هم براشون نامزدی می گیریم ..

با ذوق گفتم : وااااییی خیلی خوشحالم ..

مامان خندید و گفت : آره .. خوبه .. خیلی دختر خوبیه .. به هم دیگه هم میان ..

با دلخوری گفتم : نخیرم .. دایی جونم حروم شد ..

مامان چپ چپ نگاهم کرد و گفت : از نظر خانواده و فرهنگ خیلی هم خوب بودن . اصلا هم حروم نشد ..

ولی من مصرانه گفتم : دایی م حروم شد . خیلی از اون خوشگل تره ..

تو همین لحظه صدای زنگ گوشی م بلند شد . با عجله پله ها رو دوتا یکی کردمو خودمو رسوندم به اتاقم . گوشی م روی تخت بود اسم سهیل روی گوشی م افتاده بود . زود جواب دادم : بله ؟

صدای سهیل توی گوشم پیچید : سلام چطوری ؟؟

در حالیکه نفس نفس می زدم خندیدم و گفتم : خوب نیستم .. نفسم بند اومد ..

سهیل خندید و گفت : می تونم حدس بزنم که گوشی تو جایی جا گذاشته بودی ..

با شیطنت گفتم : یه چیزی تو همین مایه ها ..

سهیل گفت : اععع ؟؟ 

در حالیکه می خندیدم گفتم : آرررره ..

سهیل با اون صدای مردونه ی خشن گفت : امروز چه کاره ای ؟؟

گفتم : اوممممممم .. فعلا که هیچ کاره .. ساعت شش با کیانا و پریسا قرار دارم ..

سهیل گفت : اون وقت می شه خواهش کنم امروز با هم یه قرار بذاریم قبلش ؟؟

با شیطنت گفتم : وای نه .. من امروز خیلی درگیرم ..

سهیل متعجب گفت : جدا ؟؟؟ 

صدای خنده ی منو که شنید و متوجه شد دارم براش کلاس می ذارم خیلی جدی گفت : باشه پس می ذاریمش واسه بعد ..

با خنده گفتم : شوخی کردم .. فقط تو که نمی تونی بیای بیرون ..

سهیل با لحنی وسوسه انگیز گفت : خب تو بیا اینجا .. 

با حالتی معذب سعی کردم یه بهانه ای بیارم . از دو روز پیش که رفتم خونه شون دیدنش تا حالا ندیده بودمش . دلم می خواست ببینمش . اما حس اینکه باید می رفتم خونه شون هنوز واسم جالب نبود . سعی داشتم یه بهانه ای جور کنم که سهیل گفت : تو بلدی غذا درست کنی ؟؟

گفتم : یه کمی .. غذاهای آسون ..

سهیل خندید و گفت : پس من می خوام امروز دست پخت تورو بخورم . اگه غذاهات خوشمزه نباشه باید تجدید نظر کنم ..

با خنده گفتم : اععع ؟؟؟ اینجوریه ؟؟

سهیل با شیطنت گفت : آره .. نکنه اعتراضی داری ؟؟

گفتم : بعله که دارم ..

سهیل با شیطنت گفت : پس فراموش کردی که تو توی دوستی مون حق هیچگونه اعتراضی رو نداری .. !

با گلایه و کشدار گفتم : اِه .. سهییییل ..

سهیل گفت : باشه حق اعتراضو بهت می دم .. خوبه ؟؟

خودمو لوس کردم و گفتم : اوهوم .. خوبه ... 

سهیل گفت : کِی اینجایی ؟؟؟ 

مِن مِنی کردم و گفتم : سهیل من راحت نیستم . من خجالت می کشم ..

سهیل زد زیر خنده . اونقدر خنده ش طولانی شد که کم کم بهم برخورد . بعد با ملایمت گفت : تو دیگه دوست دختر منی ...

دلم قیلی ویلی شد . همون جمله ش کافی بود تا دیگه هیچ اعتراضی برای رفتن نداشته باشم . بعد از خدافظی خیلی زود آماده شدم می دونستم مامان اجازه نمی ده اگه بگم دوباره می خوام برم خونه ی سهیل . اون دفعه هم که اجازه داد چون می خواستم ملاقاتش برم بود . واسه همین بر خلاف میلم مجبور شدم دروغ بگم که می رم خونه ی پریسا و خیلی هم به این خاطر عذاب وجدان داشتم .

توی راه یه خوشحالی و هیجان خاصی ته دلم بود . نمی دونم . اما انگار تا حالا اون هیجان رو تجربه نکرده بودم . هیجانی که با سامان تا این حدش رو نداشتم و با کاوه اصلا نداشتم ... 

هیجانی که فقط مخصوص سهیل بود .. 

خونه شون که رسیدم باز هم سهیل تنها بود . این بار یه شلوارک سورمه ای با یه تی شرت آلبالویی به تن داشت . باند پیچی سرش رو دیگه نداشت و فقط چسبی روی بخیه های پیشونی ش بود . پاش رو هنوز هم نباید روی زمین می ذاشت و بهش میاورد . هنوز هم با عصا راه می رفت . اون روز به محض دیدنم دستش رو جلو آورد و باهام دست داد . دست دادنمون یه کم غیر عادی و طولانی بود اما هیچ کدوممون به روی خودمون نیاوردیم که دلمون می خواست بیشتر دست همو بگیریم . در حالی بود که هر دومون انگار حس همو می فهمیدیم . روی همون کاناپه نشستیم و من مانتو و شالم رو در آوردم . یه پیرهن زنونه ی آبی درباری به تن داشتم . موهام رو هم خیلی ساده جمع کرده بودم . نگاه سهیل بهم با همیشه فرق داشت و این خجالتم می داد . تو این دو سه روز خیلی با هم تلفنی و اس ام اسی حرف زده بودیم و این به هم نزدیک ترمون کرده بود ..

کنارش که نشستم گفت : اول ناهار درست کنیم یا نه ؟

گفتم : آره خوبه .. چی درست کنیم ؟؟

سهیل گفت : چی بلدی ؟

یه چپ چپ نگاهش کردم و بعد گفتم : من فکر می کنم ماکارونی خوب باشه ..

سهیل موافقت کرد و با هم به آشپزخونه رفتیم . اون رو صندلی نشست و مشغول خورد کردن پیاز شد و من ماهیتابه رو گذاشتم روی گاز و توش روغن ریختم وقتی پیازهارو خورد کرد من ریختمشون تو ماهیتابه مشغول سرخ کردنشون بودم که گوشت چرخ کرده رو آورد . کنارم ایستاد . در حالیکه به عصاش تکیه داشت گفت : بریزمشون ؟؟

نگاهی به نیم رخش کردم . خدای من چقدر دوست داشتنی بود ، گفتم : آره بریز ..

سهیل گوشت ها رو توی قابلمه ریخت . زیر چشمی نگاهم کرد منم نگاهش کردم از اینکه مچ هم دیگه رو گرفته بودیم خنده مون گرفت .. همونطور که می خندیدیم سهیل کمی جلو اومد و این یه حرکت کاملا غیر عادی بود که منم سرمو بردم جلو و چشمهام از فشار بوسه ی داغی که به لبهام می زد بسته شد و دستم رو توی موهای پر پشتش فرو کردم .. لحظاتی بعد وقتی از صدای جلز و ولز روغن داغ از هم جدا می شدیم به آرومی گفت : ببخشید .. 

سرمو پایین انداختم و چیزی نگفتم با قاشق چوبی محتویات توی قابلمه رو به هم زدم . سهیل مصرانه گفت : ناراحتت کردم ؟؟؟ 

چطور می تونستم در جواب بهش بگم نه ؟ 

چطور بهش می گفتم که حس اون بوسه ی واقعی رو دوست داشتم ؟ چطور می گفتم که دوست نداشتم اون بوسه رو نیمه کاره رها کنه ؟؟؟ 

سهیل نمکدون رو جلوم گرفت . ازش گرفتم و روی گوشت ها پاشیدم . تا وقتی غذا رو آماده می کردیم هر دومون ساکت بودیم . سهیل توی خودش بود . می دونستم که ناراحتی ش از چیه . می دونستم چرا گفت ببخشید .. 

فقط به خاطر این بود که . . اونقدر اون بوسه ناگهانی بود که نتونستم همراهی ش کنم . شاید حس کرد من از اون بوسه حسی ندارم . شاید .. این بود که ناراحتش کرد . .

قبل از اینکه بخوایم ناهار بخوریم . به آرومی کمکش کردم تا روی صندلی بشینه و بعد زیر گوشش گفتم : من ازت ناراحت نیستم .. 

برای هردومون غذا کشیدم . سهیل موقع خوردن ناهار کلی باهام شوخی کرد که باعث شد حس کنم چقدر باهاش بودن خوبه . ما کلی حرف برای گفتن به همدیگه داشتیم . سهیل بعد از اینکه غذامون تموم شد گفت : ظرفارو نمی شوریم ..

متعجب گفتم : چرا ؟؟

گفت : چون می خوام بیشتر با هم حرف بزنیم ..

چون حرفش منطقی بود مخالفت نکردم با هم دیگه رفتیم تو سالن رو به روی تلویزیون روی همون کاناپه نشستیم . سهیل گفت : می خوای فیلم ببینیم ؟؟

موافقت کردم و سهیل گفت : چه جور فیلمی ؟؟

با شیطنت گفتم : ترسناک ..

خندید و گفت : نه که زندگی خودمون ترسناک نیست حالا ؟؟ 

گفتم : دیگه دیگه ..

سهیل یه سی دی تو دستگاه گذاشت و اومد کنارم نشست . براش میز رو جلو کشیدم تا پاشو روی میز بذاره و راحت باشه . با قدر دانی نگاهم کرد و گفت : ممنون ..

کنار هم نشسته بودیم و مشغول تماشا بودیم هنوز کمی از فیلم گذشته بود که به آرومی دست سهیل رو دور شونه هام حس کردم . دلم لرزید . اما سعی کردم که به روی خودم نیارم . یه جورایی ازش خجالت می کشیدم . واسه همین نفس های بی صدای عمیق کشیدم . نگاهم به صفحه ی تلویزیون بودم اما فکرم در پرواز بود . واقعا نمی تونستم روی فیلم تمرکز کنم و نمی دونم دلیلش چی بود . توی فکرم اومد که چرا کاوه اونقدر شبیه رضا بود . مگه یه نوه یا نبیره می تونه اینقدر شبیه پدر بزرگ یا جد خودش باشه ؟؟ اونقدر شباهت داشته باشه که همون خالی رو که کاوه توی صورتش روی چونه ش داشت رو رضا هم داشته باشه .. واقعا باور نکردنی بود . . همین لحظه حس کردم تصویری غیر از اون فیلم ترسناک رو دارم می بینم . تصویری که با دیدنش احساساتی رو هم حس می کردم . احساس نا امیدی و یاس ، احساس شکست و غم .. و صدای آشنای زنی که می گفت : کاوه تو بازم تو فکری ؟؟

و بر خلاف همیشه ادامه ی اون تصویر رو می دیدم .. ویدا رو می دیدم که می گفت : کاوه چرا ناراحتی ؟؟؟ .. 

و نمی دونم چرا اون لحظه تونستم اون تصاویر رو برعکس قبل که نمی تونستم کنترلشون کنم نگه دارم . تونستم اون ارتباط رو نگه دارم . و دلم خواست که دیگه کاوه اون احساسا رو که برای چند لحظه حس کردمشون رو نداشته باشه . برای همین با وجود اینکه تصاویر جایی که جسم خودم ، نیکا بود رو نمی دیدم اما به سمت سهیل چرخیدم و با ولع شروع کردم به بوسیدنش .. احساسی که از بوسه های سهیل داشتم اونقدر قوی بود که اون تصاویر از بین رفت . . 

وقتی به خودم اومدم که تو بغل سهیل بودم و در حال بوسیدن هم بودیم . دستم بین موهای پر پشت سهیل بود و اون به آرومی مشغول نوازش موهام بود . . از فیلم پنج دقیقه گذشته بود ..

من پنج دقیقه نیکا نبودم .. کاوه بودم ..


ص5ق43