رمان ببار بارون31
حاجــی!..
فریادم تو چشمای پر از خشم حاجی خفه شد..حس کردم دیگه حاج مودتو نمی شناسم..این مردی که تکیه به عصاش داده و سرشو با غرور بالا گرفته صد پشت باهام غریبه ست..
سوگل....نگاهه خیس و مظلومش، تو چشمای من و حاجی می چرخید!..
مات مونده بود..
نگاهه لرزونش تو چشمام ثابت موند!..ترسمو دید؟..دید که اگه بذاره و بره چه به روزم میاد؟.......نه حاجی..نمیذارم..همه کس من این دختره..نمیذارم تنها چیزی که برام مونده رو ازم جدا کنی..نه حالا که فهمیدم چطور باید نفس بکشم.......
-- پس چرا وایسادی منو نگاه می کنی؟..برو وسایلتو بیار..
- حاجی تمومش کن!.....
با خشم نگام کرد..یه قدم به سمت سوگل برداشت که با فکی فشرده و رگی برجسته قدمی بزرگتر از اون برداشتم و جلوش ایستادم....چشم تو چشم هم..من احترام میذارم و اون در جواب، بی ابرو خطابم می کنه!..این همه سال گفتم چشم، بس نبود که حالا همه چیزمو می خواد ازم بگیره؟..مادرمو گرفت و حالا نوبت به سوگل رسیده؟....
--برو کنار پسر..برو نذار اون روی من بالا بیاد!..
-- شما هرجا خواستی بری مختاری حاجی، ولی سوگل حق نداره پاشو از در این خونه اونورتر بذاره.....
حاجی جوشید..عصاش رو به زمین زد و مثل شیری که بخواد قدرت و عظمتشو به رخ ضعیف تر از خودش بکشه داد زد: تو غلط می کنی پسره ی نمک به حروم!..اینه دستمزد اون همه خوبی ای که در حقت کردم؟شدی گربه سیاهه که بی چشم و رویی می کنی و پنجول می کشی تو صورتم آره؟..
انگشت اشاره شو جلوم گرفت و خط و نشون کشید: سوگل نوه ی منه و تو هیچ نسبتی باهاش نداری..پاتو کج بذاری دمار از روزگارت در میارم..خوب گوش کن آنیل، این تو بمیری دیگه از اون تو بمیری ها نیست که بذارم هر غلطی دلت خواست بکنی..همه چیز فرق کرده!...
و رو کرد به سوگل که شونه به شونه م ایستاده بود..
-- دیگه نمی خواد از تو خونه ی این بی چشم و رو یه سوزنم با خودت برداری..راه بیافت بریم....
سوگل حرکتی نکرد..سرشو زیر انداخته بود و دستاشو که می لرزید تو هم فشار می داد..دوست داشتم فکر کنم که اونم میلی به رفتن نداره..نگاهمو که حس کرد سرشو آورد بالا..تو چشماش دقیق شدم..نگران بود و تردید تو چشماش موج می زد......
اینو که دیدم انگار واسه مقابله با اونایی که نمی خواستن ما رو کنار هم ببینن یه جون دوباره گرفتم..
-کدوم نوه حاجی؟..تازه یادتون افتاده این دختر نوه تونه؟..این همه سال چکار می کردید؟..مگه همین شما باعث جدایی سوگل از مادرش نشدید؟..حالا این ادعا از کجا اومده که با غرور اونو نوه خطاب می کنید؟..فقط به خاطر اینکه بتونید منو عذاب بدید آره؟می دونید سوگل برام مهمه و می خواید بازم آزارم بدید!..........
نفسی کشیدم و با لحنی که بم بود وعصبانی، تیر ِ خلاصو زدم: دیگه بسه حاجی..گفتم که سوگل با شما نمیاد..حالا هم می تونید برید!..یاعلی!..
حاجی قدم جلو گذاشت و سینه به سینه م غرید: آخه تو نسبتت با این دختر چیه که جرات می کنی جلوی من واسه ش تعیین و تکلیف کنی؟......_و با عصاش به مادرم اشاره کرد که سرشو زیر انداخته بود و گریه می کرد........._این زن مادرشه..سوگل از حالا به بعد دیگه عضوی از خونواده ی منه..رو اسمت خط کشیدم ولی خوب شد که خود ِ واقعیتو نشونم دادی..بیشتر از این خودتو تو چشمم خار نکن و برو کنار..
بغض بدی بیخ گلوم بود..نگم خفه میشم..بذار بدونه و ندونسته بهم پشت نکنه......
لب پایینمو گزیدم..پلک زدم..نفس گرفتم..تند و بی وقفه با همون صدای گرفته تو صورتش خیره شدم و گفتم: منه به قول خودت بی ابرو حاجی یه روزی مریدت بودم ..رو اسمت قسم می خوردم..خالصانه زیر سایه ت نشستم و از ایثار و بزرگیت الگو گرفتم..ولی آخرش چی شد؟..شدم یه آدم پست و همین حاجی که دیروز ورد زبونش این بود آنیل راه راستو از کج می شناسه و همیشه بهش اعتماد دارم، امروز تو صورتم زل می زنه و بهم میگه نمک به حرم!....
چونه م لرزید..سخت بود..به علی سخت بود..تموم اون روزایی رو که پشت به پشتش بودم، همه ی دوران بچگیمو تو همون چند ثانیه مرور کردم..
عذاب بود واسه م..عذابی که یه عمر حرمت نگه داری و به اینجا که رسیدی و دست کمک به طرفش دراز کردی با بی رحمی بزنه تو صورتت و بگه دیگه جزوی از ما نیستی..
به سختی جلوی خودمو گرفتم ولی صدای هق هق مادرم شده بود خنجری که داشت قلب نیمه جونمو تیکه تیکه می کرد..
-حاجی..به همون خدایی که دور خونه ش طواف دادی و هفت مرتبه چرخیدی و گفتی « لَبّیک اَللّهُمَ لَبّیک . لَبّیک لا شریک لَکَ لَبّیک » دیگ جونی برام نذاشتی..حق نفس کشیدنو ازم گرفتی حاجی..هیچ وقت بهم اعتماد نداشتی وگرنه الان رو در روم نبودی..من پشت به پشتت بودم حاجی ولی تو نذاشتی..یتیم پروری کردی حاجی ولی این رسمش بود؟..اره؟.......
بین رنگ صورت حاجی و کچ دیوار هیچ تفاوتی نبود..با صدایی که لرزشش به وضوح مشخص بود گفت: خیلی خب حرفاتو زدی؟..دیگه هیچ کدوم از ما با تو کاری نداریم، دیگه طرف اون خونه هم افتابی نمیشی..این همون چیزی بود که خودت با بی شرمی انتخاب کردی..ولی سوگل با من میاد..حقی نداره پیش تو بمونه!..
-نمیذارم..
-- به چه جراتی؟..
انگشت گذاشتم رو سینه م: قدرت اونی که اینجاست انقدری هست که بهم جراتشو بده..
-- منظورت چیــــه؟!..
-سوگل مال منه!....
حاجی میون اون همه عصبانیت با دهن باز بهم خیره شد..نگاهش بین صورت مصمم ِ من و چهره ی مبهوت سوگل چرخید و زمزمه کرد: مال تو؟..نکنه........
عصاشو تو مشتش فشرد و صورتش سرخ شد: نکنه بلایی سرش آوردی؟!..
پوزخند زدم..
یعنی یه شبه همه ی اون قسمایی که رو چشم پاک بودنم می خورد، دود شد و رفت هوا؟..اون منو انقدر پست و نامرد دیده بود؟..
-اگه مورد اعتمادت بودم بهم شک نمی کردی، می کردی؟..
--آنیــــــــل؟!..
دستامو از هم باز کردم و فریادم گوش فلکو کر کرد:چرا هنوزم اسم نحسمو میاری حاجی؟..من که برات مردم دیگه چی می خوای ازم؟!..
--ببر اون صداتو تا..........
- حاجی بسه..بسه دیگه چی مونده ازم که بخوای دو دستی بگیری؟....آره می خوامش ..خاطرشو می خوام حاجی..خیلی وقته این دل لامصب فقط به خاطر ِ اونه که می تپه!.........
بی تفاوت به رنگ پریده ی حاجی و هق هق خفه ی مادرم نفس زنان سرمو چرخوندم..نگاهم که تو عسلی چشماش قفل شد ارامشی شیرین وجودمو پرکرد..غیرقابل وصف..چی بگم خدا چی بگم؟..این چه حسیه که داره از پا درم میاره؟!..
رمقی برام نمونده بود..با لحنی خسته و لبخند محوی رو لبام که یه رد بود ازش نه بیشتر زمزمه کردم: می خوام که بهم محرم بشه..برای همیشه!..
لباش لرزید..صورتش سرخ و نگاهش به هر قسمت از صورتم که می افتاد آتیشم می زد..گوشه ی لبشو به دندون گرفت و سر به زیر شد..
گفته بودم که چقدر شرم و حیاشو دوست دارم؟..جون می دادم براش..
دلم ضعف رفت و نتیجه ش لبخندی ناخواسته شد کنج لبام..میون اون همه غم تو دلم از رفتن مادرم..میون اون همه آه ِحسرت که هیچ کس این دل صاب مرده رو درک نمی کرد وهمه یه خنجر آغشته به زهر گرفته بودن دستشون و کمر به نابودیش بسته بودن..
بابا منم آدمم..دل دارم..احساس دارم..جرم که نکردم..حلال خدا رو که حروم نکردم..اگه حرومه..حلالش می کنم..
- پس هنوز آدم نشدی..هنوزم چشمت دنبالشه آره؟!..
-- عشق منطق نمی شناسه حاجی، می شناسه؟..اگه بود که می شد هوس!..
-خفه شو پسره ی بی همه چیز..مار تو آستینم پروروندم که آخرش بشه قاتل ناموسم؟..و رو به مادرم داد زد: تحویل بگیر..نتیجه ی اون همه التماسی که می کردی رو با چشمای خودت ببین..
نیشخند زدم..
-نامـــوس؟!..بابا ایول حاجی تازه یادت افتاده؟!..خدا مصبتو شکر که دری به تخته خورد و حاجی فهمید نوه ای هم داره!..
قدم جلو گذاشت که مامان بازومو گرفت وکشید عقب: آنیل ببر صداتو....
--من این نمک به حرومو می نشونم سر جاش..
- پس چرا تنهام نمیذارید؟..بذارید با دردی که گذاشتید تو سینه م بمونم و به قول شما بمیرم..
فک منقبض شده ش رو روی هم محکم تر کرد و از گوشه ی چشم به مامان نگاه کرد..
--دست دخترتو بگیر بریم..هر ثانیه موندن تو این خونه کفاره می خواد!..
برگشت و اون پوزخند و نگاهی که دل سنگو هم آب می کردو رو لبام ندید..حاجی دست مریزاد..دلمو بد شکستی..بد........
--بابا!..خواهش می کنم!....
حاجی بین راه برگشت..نگاهی به مامان کرد و چشمای پر شده از خشمشو رو صورت سوگل نگه داشت و با غیض گفت:دختر تو چرا هنوز اونجا وایسادی؟..راه بیافت....
سوگل سر بلند نکرد..حاجی اینبار با تاکید بیشتری جمله شو ادامه داد: نکنه می خوای پیش این پسره بمونی؟..حسابی جوش اورده بود که گفت: دختر جون همین حالا بدون که موندنت مساوی میشه با از دست دادن مادرت و خونواده ش..2 راه بیشتر واسه انتخاب نداری..یا این پسره ی نفهم یا اسم و رسم مودت........
اخمای سوگل تو هم رفت..ناخواسته اخم کردم..حاجی حق نداشت اینجوری باهاش حرف بزنه..سوگل فقط سکوت کرد..حاجی کلافه دستی به محاسن سفیدش کشید و رو به مادرم با سر اشاره کرد..این بود اون نوه، نوه کردناش؟!..حاجی غیرتت تا همینجا بود که ناجوانمردانه منو به بی غیرتی محکوم کردی؟!..
شاهد رفتن مادرم بودم....رفتن کسی که بعد از این همه سال هنوزم تابع دستورات حاجی بود..زندگیشو..دخترشو..حافظشو از دست داد و زیر حجم عظیم امر و نهی های پایان ناپذیر و ناعادلانه ی حاجی همه ی هست و نیستشو نابود کرد..بازم اطاعت می کرد؟..حتی از منم گذشت!..من گناهم چی بود مادر؟..عاشقی؟..رسمش رفتنه تو ِ و مردن من؟..این بود اون همه مهری که ازش دم می زدی؟..
چند لحظه ست که خونه تو سکوت فرو رفته؟..نمی دونم..فقط با صدای هق هق سوگل بود که تونستم به خودم بیام..چیزی جز صدای نفس های مقطعش و ریتم ضربان ناموزون قلب خودمو نمی شنیدم..
سرشو کمی بالا گرفت..صورتش از اشک خیس بود و لباشو محکم فشار می داد..رد خونو دیدم..دست و پام لرزید..این دختر داشت با خودش چکار می کرد؟....
فوری دستمالی از تو جیبم بیرون کشیدم و بدون توجه به هر چیزی که منعم می کرد از تصاحب اون نگاه، دستمالو گوشه ی لبش گذاشتم..نامحسوس به خودش لرزید..سر بلند کرد..این گره ی ناگسستنی رو دوست داشتم..گره ی نگاهه من تو نگاهه سوگل!.....
دستشو آورد بالا و دستمالو گرفت..عقب کشیدم..فاصله م باهاش کم بود؟..بود..نمی فهمیدم..کم بود و من انگار فرسنگ ها دورم ازش..یه قدم به طرفش برداشتم که از کنارم رد شد و منو مدهوش عطر به جای مونده اش همونجا باقی گذاشت..
صدای بسته شدن در اتاقش وجودمو لرزوند..نفسمو دادم بیرون..دستی تو موهام کشیدم..تا اینجای راهو رفته بودم..مابقیش سخت میشه ولی برام مهم نیست..می دونم این من نیستم..این اون آنیلی نیست که با آرامش رفتار می کرد..این آنیل دیگه اون آنیل سابق نیست....نذاشتن....اونا نخواستن..
این همه احساس..این همه واژه ی سردرگم..این همه ضربات ناهماهنگ و نبض ِ تپنده..از من یه آنیل دیگه ساخته بود! ..
خیلی خب حاجی..اسممو خط زدی باشه قبول..
منو دیگه جزوی از خودت نمی دونی اونم قبول..
حق داری..شاید تو هم حق داری..درک احساس من برات سخته..ابروت مهم تره حاجی..اینو منی که عمری زیر پر و بالت بودم می دونم..
ولی..
از امشب من دیگه آنیل مودت نیستم..
فقط علیرضام..
آنیلو امشب با دستای خودت کشتی و پشت سرت رهاش کردی حاجی..
ولی علیرضا هنوز هست..علیرضایی که نه پدر داره نه مادر..تنهای تنهاست..امیدش از خدا هنوزم ناامید نشده..میدونه که اون هست و این خلاء رو تو تنهایی هاش پر می کنه..قلبش..قلبش به اون احساس گرمه..
حاجی..
هنوزم مخلصتم ولی..
منو از خودم گرفتی!..
« سوگل »
خدایا تو به فریادم برس..
خدایا بازم داری ازم امتحان پس می گیری؟..
خدایا خیلی می ترسم..این همه اتفاق پشت سر هم تو یه شب؟..
خدایا عظمت و مهربونیتو شکر، ولی منم بندتم..یه نظر بهم بندازی مگه چی میشه؟....
زنی که مادرمه ولی منو یادش نمیاد..حتی وقتی به صورتم نگاه می کنه انگار نقش غریبگیمو توشون می بینم....لحنش خدا لحنش..دریغ از یه حس آشنا..
حق میدم..اون حافظه شو از دست داده..ولی آخه چرا منو تو این موقعیت قرار دادی؟..که دلمو خوش کنی و بعدشم ویرونم کنی؟..
نگاهه حاجی بهم مثل نگاهه یه پدربزرگ به نوه ش نبود..اخم داشت و حاضر نبود تو چشمام زل بزنه و بگه اصلا تو آدمی؟..
اون همه تشویش به خاطر همین بود؟..
اون همه ترس، از دو چشم سرد و یخی و یه نگاهه تند و تیز و اخمای به هم پیوسته بود خدا؟.....
مگه من چه گناهه نابخشودنی ای به درگاهت کردم که عقوبتش باید بشه این؟.....
از یادآوری کاری که با آنیل کردن اشکام بند اومد..هنوز تو شوک بودم..واقعا اون حرفا رو به آنیل می زدن؟..اون همه حرص..اون همه عصبانیت به خاطر چی بود؟..فقط نازنین؟....
هر بار که نگام تو چشماش می افتاد یه غم ِ بزرگی رو توشون می دیدم..انگار که التماسم می کردن اون چشما..
رخوتی وجودمو تو خودش گرفته بود که می خواستم همونجا زانو بزنم..
باهاش چکار کرده بودن؟..
چطور تونستن دلشو بشکنن؟..
یاد نگاهش قلبمو لرزوند..حرفاش..هر کدوم از کلماتش تو گوشم یه زنگ خاص داشت..
« سوگل مال منه..بسه دیگه چی مونده ازم که بخوای دو دستی بگیری؟....آره می خوامش ..خاطرشو می خوام حاجی..خیلی وقته این دل لامصب فقط به خاطر ِ اونه که می تپه!.........می خوام که بهم محرم بشه..برای همیشه!..»..
باور کنم؟..باور کنم آنیل؟..نکنه اینم یه بازیه جدیده؟..اره..خواستی جلوی حاجی کم نیاری از من مایه گذاشتی؟..
ای سوگل بدبخت..انقدر بی دست و پا و ضعیفی که خیلی راحت همه ازت سواستفاده می کنن ککشونم نمی گزه!..
همین یه قلمو کم داشتی..حالا هی بشین یه گوشه و زانوی غم بغل بگیر و کاسه ی چه کنم، چه کنم دستت بگیر!..لیاقتت که بیشتر از این نیست، هست؟....
تقه ای که بی هوا به در خورد از جا پروندم!..افتاده بودم رو تخت که سریع نشستم و خودمو جمع و جور کردم..
--سوگل..
لبای خشکیدمو تر کردم و انگشتای هر دو دستمو تو هم فرو بردم..
--سوگل..بیداری؟!..
بیدارم؟..اصلا خواب به چشمام میاد؟..باهام کاری کردی که از امشب فقط حسرتشو بخورم!
--سوگل..اگه بیداری یه چیزی بگو..نمی خوام مزاحمت بشم همین که بدونم خوبی برام بسه!..
اب دهنمو قورت دادم..و فقط تونستم زمزمه کنم: بیا تو..
چند ثانیه به در بسته خیره موندم تا اینکه آروم رو پاشنه چرخید و قامت بلند و چهارشونه ش رو تو درگاه دیدم..
لبخند دوست داشتنی ای مهمون لباش بود که شیطون ابرویی بالا انداخت و گفت: بیام تو؟......
اجازه گرفتنش دیگه واسه چیه؟اون که تا اینجا اومده!....
یه صدایی درونم پوزخند زد و گفت « شاید اینم جزوی از همون بازیه!»....
حس بدی بود ولی باعث شد اخمامو بکشم تو هم..
هنوز منتظر بود..سر تکون دادم..لبخندش رنگ گرفت و با قدم اول درو پشت سرش بست..
هر دو تو یه محیط کاملا بسته تنها بودیم..دروغ چرا دست و دلم می لرزید..با وجود حرفایی که امشب زده شد این شرم وحیای بیش از حد ِ من جلوی آنیل طبیعی بود..نبود؟......
کنارم که نشست ناخودآگاه دستی به شالم کشیدم و جمع و جورتر نشستم..
یه جوری بودم..اینکه کنارمه و صدای نفساشو می شنوم..تو یه سکوت از جنس همین شب که پر از اتفاقای باور نکردنی بود....خب....احساس ضعف شدیدی بهم دست می داد!..
حرفی نمی زد..زیر چشمی پاییدمش..دستاشو تو هم قلاب کرده بود و گذاشته بود رو پاهاش و به جلو خم شده بود..انگار این ژست عادتش بود..
--سوگل.....بابت حرفای امشبم....خب..چطور بگم.....
چرخید سمتم..همون نگاهه زیر چشمی رو هم ازش دزدیدم..کوبش قلبم سرسام اور بود..
--اگه ناراحتت کردم..معذرت می خوام.......
هه..دیدی سوگل خانم؟..دیدی تمومش یه بازی بود؟..ازت استفاده کرد تا جلوی حاجی قد علم کنه..وگرنه تو رو چه به آنیل؟!..
چرا اون لحظه پاهام یاریم نکردن و با حاج مودت نرفتم؟..چرا به حرف دلم گوش کردم؟..
آنیل تموم این مدت مراقبم بود..من هنوز اون زن رو به عنوان مادر واقعیم نه دیده بودم و نه می شناختم که با آنیل آشنا شدم..اونم تو بدترین شرایط از زندگیم که..باعث شد..دلمو سوق بدم سمتش..اره..اعتراف می کنم که گرفتارش شدم..دلمو به دلش دادم..نمی دونم چی قراره به سرم بیاد ولی..توکلم به اون بالاییه..مگه نمیگن خدا گره گشای تموم مشکلاته؟..پس منو هم فراموش نکرده..همین که هر بار به هر طریقی داره امتحانم می کنه یعنی منو هم می بینه..براش مهمم که حواسش بهم هست.....
-- ناراحتت کردم سوگل؟..
لحنش به قدری خاص و قشنگ بود که نتونستم سر بلند نکنم و نگاهمو تو نگاهه روشنش ندوزم..ملتمسانه بهم زل زده بود..منتظر یه جواب..
- نه..........
نفسی از سر آسودگی کشید..خیالش راحت شد؟از چی؟..اینکه ناراحت نیستم؟..انقدر براش مهمه؟..........
-- سوگل همه ی اون حرفام بـ ...................
-یه بازی بود؟..می دونم..
گیج و سردرگم نگام کرد..
--چـــی؟!..
نگاهمو از صورتش گرفتم..
- خواستی جلوی حاجی کم نیاری گفتی سوگلو..............
ساکت شدم..دیگه داشتم زیاده روی می کردم..
-- سوگلو چی؟..حرفتو بزن.......
- خودت بهتر می دونی..
-- ولی می خوام تو بهم بگی.....
مکث کردم که نفس عمیقی کشید و با یه لحن کوبنده، تند و پشت سر هم گفت: چون گفتم مال منی و می خوام برای همیشه پیشم بمونی فکر کردی دارم بازیت میدم؟..آره سوگل؟..تو منو اینجوری دیدی؟.....
لب ورچیدم و با بغض گفتم: غیر از اینه؟جز اینکه استفاده بردی چی شد؟..
واقعا ناامید بودم..می دیدم آنیل باهام اینکارو کرده هر چی یاس و حس ِ بد ِ تو وجودم جمع می شد..
بعد از این من بی تکیه گاه چه کنم؟..بدون قوت قلبم چکار کنم خدا؟خودت بگو...
نفساش نامنظم بود..خودشو کشید سمتم و با فاصله ی کمی دستشو گذاشت پشت سرم رو تخت..و تا بخوام ازش فاصله بگیرم سرم داد زد: سوگل اگه بشنوم همچین حرفی رو یه بار دیگه به زبون اوردی به خدا قسم قید همه چی رو می زنم!....می خوای دیوونه م کنی؟آره؟!........
تیکه ی آخر حرفشو آروم زد..انقدر آروم و غمگین که دلمو زیر و رو کرد..نگاهش که تو چشمام افتاد گفت: باشه میگم..میگم که خدا رو شاهد می گیرم هر چی امشب به حاجی گفتم..عین حقیقت بود..
شوکی که بهم وارد کرد انقدر قوی بود که دهنم باز بمونه و کامل بچرخم سمتشو بگم:چـــــی؟!..
لبخند کم جونی رو لباش نشست..صورتشو کمی آورد جلو..به قدری مسخش بودم که حرکتی نکردم..انگار که هفت هشت ده نفر تو دلم داشتن رخت می شستن..
صورتشو مماس با صورتم نگه داشت..نگاهه جذابش رو تک تک اجزای صورتم چرخید..محو چشماش بودم که زمزمه کرد: خیلی وقته خاطرتو می خوام..نقش این چشمای قشنگت سوگل، از خیلی وقت پیش رو قلبم حک شده....._نفس عمیق کشید..هرم گرمش تو صورتم پخش شد..داغم کرد..آتیشم زد..می سوختم و لب نمی زدم..
چشماشو که بسته بود، باز کرد..خیره تو چشمام..بی طاقت و بی قرار_..........می خوام که بهم محرم بشی ..دیگه اون علیرضای صبور نیستم سوگل..دیگه طاقت ندارم..می ترسم..از این همه احساسی که بهت دارم می ترسم..هر بار که تو چشمات زل می زنم و قلبم می لرزه ترسم پشتش میاد که مبادا نتونم جلوی خودمو بگیرم و کار دست جفتمون بدم....مگه میشه؟..مگه میشه کنارم باشی و ........
سکوت کرد..صورتش سرخ بود..انگار تو یه عالم دیگه ست..دور از این اتاق....
سرمو زیر انداختم..چشمامو بستم و تو همون حالت که تن گر گرفته ام داشت زیر حرارت چشماش ذوب می شد، صداشو شنیدم: میگم عاشقم ولی هنوز خدا رو اول می دونم..قانون شکنی نمی کنم اینو خودشم می دونه..یه عهد و پیمانی باهاش بستم که اون مردی کرد و تا تهش اومد..حالا نامردیه که بخوام بزنم زیرعهدم....حرومی که خدا گفته رو حلال می کنم سوگل!...._و یه لبخند محو و خواستنی تحویلم میده و سر خم می کنه زیر گوشم_........
--تو حلال خودم میشی..محرم خودم میشی..همه کسم فقط تویی سوگل فقط تویی.........
و یه نفس کشدارو سنگین دیگه..نفساش چقدر داغه خدا؟..تب دارم؟..دارم می سوزم..حرارت بینمون هر لحظه داره بیشتر میشه چرا نمیشه کنترلش کرد؟....................
-نمی خوام وقتی از ته دلم احساس می کنم که بهت نیاز دارم تا توی بغلم بگیرمت و عطر تنتو نفس بکشم..احساس عذاب و گناه، شیرینی اون حس رو از بین ببره..مثل الان که اگه فقط خیالت بود می رفتم زیر دوش سرد تا این فکر از سرم بپره..ولی چه کنم که کنارمی و....این وامونده طاقت از کف داده!....چکار کنم سوگل؟..تو بگو چکار کنم؟.......
خدایا آنیل چی داره میگه؟؟!!..
با اینکه می دونم اینکارو نمی کنه و حریم ها رو رعایت می کنه ولی..ولی بازم مرد بود..غرایزه خودشو داشت..من که دخترم دارم می سوزم از این نیاز ِ سرکش..از اینکه همین اندک فاصله رو هم بردارم و دستامو دور گردنش حلقه کنم و پناه ببرم به آغوش امنش و برای همه ی عمرم آرامش واقعی رو اونجا تجربه کنم، دارم تو آتیش این احساس دست و پا می زنم..اون که مرد ِ الان داره چی می کشه؟!....
نیمخیز شدم تا از کنارش بلند شم که استین لباسم به یه چیزی گیر کرد و بهم این اجازه رو نداد..نگاهه پر از شرمم از انگشتاش که لب استیمو محکم چسبیده بود تا روی صورتش امتداد داشت..
شرمو تو صورتم دید..تو چشمام اون حیایی که باید می دید رو دید و گفتم بی خیالم میشه ولی بدتر شد و استیمو محکم کشید که تقریبا پرت شدم کنارش..لب به دندون گرفتم..می لرزیدم..از زور هیجان و ترس بود این لرز و..دلهره.....
--بمون سوگل!..
-آ..آنیــــل!.....
--جونم؟....
وای..خدایا دارم میمیرم..ما امشب چمون شده؟!..
-آنیل..تو رو خدا..تمومش کن..دارم اذیت میشم..
--اذیت میشی؟..اینکه کنارتم؟..
نگران بود..سر تکون دادم که یعنی نه..
-- سوگل..ببین منو..
با یه مکث به سختی سرمو بلند کردم..چشماش برق می زد..لباش به لبخندی که به حال خرابم دامن می زد از هم باز شد و زمزمه وار زیر گوشم نجوا کرد: دست رد به سینه م نزن سوگل.. نذار تو آتیش عشقت خاکستر بشم..نیست و نابود میشم سوگل....
و تو چشمام زل زد و با زیباترین لحن ممکن گفت: قبولم می کنی؟..
با تعجب نگاهش کردم..
شرم بود و حیا و نگاهی که قصد فرار از اون دو ستاره ی براق ِ چشماشو داشت..
جونم در اومد..ولی تونستم نگاهمو ثابت تو چشماش نگه دارم....
نه....
اون ثابتشون کرد..
دست من نبود..
مسخش بودم...
ادامه دارد...
فریادم تو چشمای پر از خشم حاجی خفه شد..حس کردم دیگه حاج مودتو نمی شناسم..این مردی که تکیه به عصاش داده و سرشو با غرور بالا گرفته صد پشت باهام غریبه ست..
سوگل....نگاهه خیس و مظلومش، تو چشمای من و حاجی می چرخید!..
مات مونده بود..
نگاهه لرزونش تو چشمام ثابت موند!..ترسمو دید؟..دید که اگه بذاره و بره چه به روزم میاد؟.......نه حاجی..نمیذارم..همه کس من این دختره..نمیذارم تنها چیزی که برام مونده رو ازم جدا کنی..نه حالا که فهمیدم چطور باید نفس بکشم.......
-- پس چرا وایسادی منو نگاه می کنی؟..برو وسایلتو بیار..
- حاجی تمومش کن!.....
با خشم نگام کرد..یه قدم به سمت سوگل برداشت که با فکی فشرده و رگی برجسته قدمی بزرگتر از اون برداشتم و جلوش ایستادم....چشم تو چشم هم..من احترام میذارم و اون در جواب، بی ابرو خطابم می کنه!..این همه سال گفتم چشم، بس نبود که حالا همه چیزمو می خواد ازم بگیره؟..مادرمو گرفت و حالا نوبت به سوگل رسیده؟....
--برو کنار پسر..برو نذار اون روی من بالا بیاد!..
-- شما هرجا خواستی بری مختاری حاجی، ولی سوگل حق نداره پاشو از در این خونه اونورتر بذاره.....
حاجی جوشید..عصاش رو به زمین زد و مثل شیری که بخواد قدرت و عظمتشو به رخ ضعیف تر از خودش بکشه داد زد: تو غلط می کنی پسره ی نمک به حروم!..اینه دستمزد اون همه خوبی ای که در حقت کردم؟شدی گربه سیاهه که بی چشم و رویی می کنی و پنجول می کشی تو صورتم آره؟..
انگشت اشاره شو جلوم گرفت و خط و نشون کشید: سوگل نوه ی منه و تو هیچ نسبتی باهاش نداری..پاتو کج بذاری دمار از روزگارت در میارم..خوب گوش کن آنیل، این تو بمیری دیگه از اون تو بمیری ها نیست که بذارم هر غلطی دلت خواست بکنی..همه چیز فرق کرده!...
و رو کرد به سوگل که شونه به شونه م ایستاده بود..
-- دیگه نمی خواد از تو خونه ی این بی چشم و رو یه سوزنم با خودت برداری..راه بیافت بریم....
سوگل حرکتی نکرد..سرشو زیر انداخته بود و دستاشو که می لرزید تو هم فشار می داد..دوست داشتم فکر کنم که اونم میلی به رفتن نداره..نگاهمو که حس کرد سرشو آورد بالا..تو چشماش دقیق شدم..نگران بود و تردید تو چشماش موج می زد......
اینو که دیدم انگار واسه مقابله با اونایی که نمی خواستن ما رو کنار هم ببینن یه جون دوباره گرفتم..
-کدوم نوه حاجی؟..تازه یادتون افتاده این دختر نوه تونه؟..این همه سال چکار می کردید؟..مگه همین شما باعث جدایی سوگل از مادرش نشدید؟..حالا این ادعا از کجا اومده که با غرور اونو نوه خطاب می کنید؟..فقط به خاطر اینکه بتونید منو عذاب بدید آره؟می دونید سوگل برام مهمه و می خواید بازم آزارم بدید!..........
نفسی کشیدم و با لحنی که بم بود وعصبانی، تیر ِ خلاصو زدم: دیگه بسه حاجی..گفتم که سوگل با شما نمیاد..حالا هم می تونید برید!..یاعلی!..
حاجی قدم جلو گذاشت و سینه به سینه م غرید: آخه تو نسبتت با این دختر چیه که جرات می کنی جلوی من واسه ش تعیین و تکلیف کنی؟......_و با عصاش به مادرم اشاره کرد که سرشو زیر انداخته بود و گریه می کرد........._این زن مادرشه..سوگل از حالا به بعد دیگه عضوی از خونواده ی منه..رو اسمت خط کشیدم ولی خوب شد که خود ِ واقعیتو نشونم دادی..بیشتر از این خودتو تو چشمم خار نکن و برو کنار..
بغض بدی بیخ گلوم بود..نگم خفه میشم..بذار بدونه و ندونسته بهم پشت نکنه......
لب پایینمو گزیدم..پلک زدم..نفس گرفتم..تند و بی وقفه با همون صدای گرفته تو صورتش خیره شدم و گفتم: منه به قول خودت بی ابرو حاجی یه روزی مریدت بودم ..رو اسمت قسم می خوردم..خالصانه زیر سایه ت نشستم و از ایثار و بزرگیت الگو گرفتم..ولی آخرش چی شد؟..شدم یه آدم پست و همین حاجی که دیروز ورد زبونش این بود آنیل راه راستو از کج می شناسه و همیشه بهش اعتماد دارم، امروز تو صورتم زل می زنه و بهم میگه نمک به حرم!....
چونه م لرزید..سخت بود..به علی سخت بود..تموم اون روزایی رو که پشت به پشتش بودم، همه ی دوران بچگیمو تو همون چند ثانیه مرور کردم..
عذاب بود واسه م..عذابی که یه عمر حرمت نگه داری و به اینجا که رسیدی و دست کمک به طرفش دراز کردی با بی رحمی بزنه تو صورتت و بگه دیگه جزوی از ما نیستی..
به سختی جلوی خودمو گرفتم ولی صدای هق هق مادرم شده بود خنجری که داشت قلب نیمه جونمو تیکه تیکه می کرد..
-حاجی..به همون خدایی که دور خونه ش طواف دادی و هفت مرتبه چرخیدی و گفتی « لَبّیک اَللّهُمَ لَبّیک . لَبّیک لا شریک لَکَ لَبّیک » دیگ جونی برام نذاشتی..حق نفس کشیدنو ازم گرفتی حاجی..هیچ وقت بهم اعتماد نداشتی وگرنه الان رو در روم نبودی..من پشت به پشتت بودم حاجی ولی تو نذاشتی..یتیم پروری کردی حاجی ولی این رسمش بود؟..اره؟.......
بین رنگ صورت حاجی و کچ دیوار هیچ تفاوتی نبود..با صدایی که لرزشش به وضوح مشخص بود گفت: خیلی خب حرفاتو زدی؟..دیگه هیچ کدوم از ما با تو کاری نداریم، دیگه طرف اون خونه هم افتابی نمیشی..این همون چیزی بود که خودت با بی شرمی انتخاب کردی..ولی سوگل با من میاد..حقی نداره پیش تو بمونه!..
-نمیذارم..
-- به چه جراتی؟..
انگشت گذاشتم رو سینه م: قدرت اونی که اینجاست انقدری هست که بهم جراتشو بده..
-- منظورت چیــــه؟!..
-سوگل مال منه!....
حاجی میون اون همه عصبانیت با دهن باز بهم خیره شد..نگاهش بین صورت مصمم ِ من و چهره ی مبهوت سوگل چرخید و زمزمه کرد: مال تو؟..نکنه........
عصاشو تو مشتش فشرد و صورتش سرخ شد: نکنه بلایی سرش آوردی؟!..
پوزخند زدم..
یعنی یه شبه همه ی اون قسمایی که رو چشم پاک بودنم می خورد، دود شد و رفت هوا؟..اون منو انقدر پست و نامرد دیده بود؟..
-اگه مورد اعتمادت بودم بهم شک نمی کردی، می کردی؟..
--آنیــــــــل؟!..
دستامو از هم باز کردم و فریادم گوش فلکو کر کرد:چرا هنوزم اسم نحسمو میاری حاجی؟..من که برات مردم دیگه چی می خوای ازم؟!..
--ببر اون صداتو تا..........
- حاجی بسه..بسه دیگه چی مونده ازم که بخوای دو دستی بگیری؟....آره می خوامش ..خاطرشو می خوام حاجی..خیلی وقته این دل لامصب فقط به خاطر ِ اونه که می تپه!.........
بی تفاوت به رنگ پریده ی حاجی و هق هق خفه ی مادرم نفس زنان سرمو چرخوندم..نگاهم که تو عسلی چشماش قفل شد ارامشی شیرین وجودمو پرکرد..غیرقابل وصف..چی بگم خدا چی بگم؟..این چه حسیه که داره از پا درم میاره؟!..
رمقی برام نمونده بود..با لحنی خسته و لبخند محوی رو لبام که یه رد بود ازش نه بیشتر زمزمه کردم: می خوام که بهم محرم بشه..برای همیشه!..
لباش لرزید..صورتش سرخ و نگاهش به هر قسمت از صورتم که می افتاد آتیشم می زد..گوشه ی لبشو به دندون گرفت و سر به زیر شد..
گفته بودم که چقدر شرم و حیاشو دوست دارم؟..جون می دادم براش..
دلم ضعف رفت و نتیجه ش لبخندی ناخواسته شد کنج لبام..میون اون همه غم تو دلم از رفتن مادرم..میون اون همه آه ِحسرت که هیچ کس این دل صاب مرده رو درک نمی کرد وهمه یه خنجر آغشته به زهر گرفته بودن دستشون و کمر به نابودیش بسته بودن..
بابا منم آدمم..دل دارم..احساس دارم..جرم که نکردم..حلال خدا رو که حروم نکردم..اگه حرومه..حلالش می کنم..
- پس هنوز آدم نشدی..هنوزم چشمت دنبالشه آره؟!..
-- عشق منطق نمی شناسه حاجی، می شناسه؟..اگه بود که می شد هوس!..
-خفه شو پسره ی بی همه چیز..مار تو آستینم پروروندم که آخرش بشه قاتل ناموسم؟..و رو به مادرم داد زد: تحویل بگیر..نتیجه ی اون همه التماسی که می کردی رو با چشمای خودت ببین..
نیشخند زدم..
-نامـــوس؟!..بابا ایول حاجی تازه یادت افتاده؟!..خدا مصبتو شکر که دری به تخته خورد و حاجی فهمید نوه ای هم داره!..
قدم جلو گذاشت که مامان بازومو گرفت وکشید عقب: آنیل ببر صداتو....
--من این نمک به حرومو می نشونم سر جاش..
- پس چرا تنهام نمیذارید؟..بذارید با دردی که گذاشتید تو سینه م بمونم و به قول شما بمیرم..
فک منقبض شده ش رو روی هم محکم تر کرد و از گوشه ی چشم به مامان نگاه کرد..
--دست دخترتو بگیر بریم..هر ثانیه موندن تو این خونه کفاره می خواد!..
برگشت و اون پوزخند و نگاهی که دل سنگو هم آب می کردو رو لبام ندید..حاجی دست مریزاد..دلمو بد شکستی..بد........
--بابا!..خواهش می کنم!....
حاجی بین راه برگشت..نگاهی به مامان کرد و چشمای پر شده از خشمشو رو صورت سوگل نگه داشت و با غیض گفت:دختر تو چرا هنوز اونجا وایسادی؟..راه بیافت....
سوگل سر بلند نکرد..حاجی اینبار با تاکید بیشتری جمله شو ادامه داد: نکنه می خوای پیش این پسره بمونی؟..حسابی جوش اورده بود که گفت: دختر جون همین حالا بدون که موندنت مساوی میشه با از دست دادن مادرت و خونواده ش..2 راه بیشتر واسه انتخاب نداری..یا این پسره ی نفهم یا اسم و رسم مودت........
اخمای سوگل تو هم رفت..ناخواسته اخم کردم..حاجی حق نداشت اینجوری باهاش حرف بزنه..سوگل فقط سکوت کرد..حاجی کلافه دستی به محاسن سفیدش کشید و رو به مادرم با سر اشاره کرد..این بود اون نوه، نوه کردناش؟!..حاجی غیرتت تا همینجا بود که ناجوانمردانه منو به بی غیرتی محکوم کردی؟!..
شاهد رفتن مادرم بودم....رفتن کسی که بعد از این همه سال هنوزم تابع دستورات حاجی بود..زندگیشو..دخترشو..حافظشو از دست داد و زیر حجم عظیم امر و نهی های پایان ناپذیر و ناعادلانه ی حاجی همه ی هست و نیستشو نابود کرد..بازم اطاعت می کرد؟..حتی از منم گذشت!..من گناهم چی بود مادر؟..عاشقی؟..رسمش رفتنه تو ِ و مردن من؟..این بود اون همه مهری که ازش دم می زدی؟..
چند لحظه ست که خونه تو سکوت فرو رفته؟..نمی دونم..فقط با صدای هق هق سوگل بود که تونستم به خودم بیام..چیزی جز صدای نفس های مقطعش و ریتم ضربان ناموزون قلب خودمو نمی شنیدم..
سرشو کمی بالا گرفت..صورتش از اشک خیس بود و لباشو محکم فشار می داد..رد خونو دیدم..دست و پام لرزید..این دختر داشت با خودش چکار می کرد؟....
فوری دستمالی از تو جیبم بیرون کشیدم و بدون توجه به هر چیزی که منعم می کرد از تصاحب اون نگاه، دستمالو گوشه ی لبش گذاشتم..نامحسوس به خودش لرزید..سر بلند کرد..این گره ی ناگسستنی رو دوست داشتم..گره ی نگاهه من تو نگاهه سوگل!.....
دستشو آورد بالا و دستمالو گرفت..عقب کشیدم..فاصله م باهاش کم بود؟..بود..نمی فهمیدم..کم بود و من انگار فرسنگ ها دورم ازش..یه قدم به طرفش برداشتم که از کنارم رد شد و منو مدهوش عطر به جای مونده اش همونجا باقی گذاشت..
صدای بسته شدن در اتاقش وجودمو لرزوند..نفسمو دادم بیرون..دستی تو موهام کشیدم..تا اینجای راهو رفته بودم..مابقیش سخت میشه ولی برام مهم نیست..می دونم این من نیستم..این اون آنیلی نیست که با آرامش رفتار می کرد..این آنیل دیگه اون آنیل سابق نیست....نذاشتن....اونا نخواستن..
این همه احساس..این همه واژه ی سردرگم..این همه ضربات ناهماهنگ و نبض ِ تپنده..از من یه آنیل دیگه ساخته بود! ..
خیلی خب حاجی..اسممو خط زدی باشه قبول..
منو دیگه جزوی از خودت نمی دونی اونم قبول..
حق داری..شاید تو هم حق داری..درک احساس من برات سخته..ابروت مهم تره حاجی..اینو منی که عمری زیر پر و بالت بودم می دونم..
ولی..
از امشب من دیگه آنیل مودت نیستم..
فقط علیرضام..
آنیلو امشب با دستای خودت کشتی و پشت سرت رهاش کردی حاجی..
ولی علیرضا هنوز هست..علیرضایی که نه پدر داره نه مادر..تنهای تنهاست..امیدش از خدا هنوزم ناامید نشده..میدونه که اون هست و این خلاء رو تو تنهایی هاش پر می کنه..قلبش..قلبش به اون احساس گرمه..
حاجی..
هنوزم مخلصتم ولی..
منو از خودم گرفتی!..
« سوگل »
خدایا تو به فریادم برس..
خدایا بازم داری ازم امتحان پس می گیری؟..
خدایا خیلی می ترسم..این همه اتفاق پشت سر هم تو یه شب؟..
خدایا عظمت و مهربونیتو شکر، ولی منم بندتم..یه نظر بهم بندازی مگه چی میشه؟....
زنی که مادرمه ولی منو یادش نمیاد..حتی وقتی به صورتم نگاه می کنه انگار نقش غریبگیمو توشون می بینم....لحنش خدا لحنش..دریغ از یه حس آشنا..
حق میدم..اون حافظه شو از دست داده..ولی آخه چرا منو تو این موقعیت قرار دادی؟..که دلمو خوش کنی و بعدشم ویرونم کنی؟..
نگاهه حاجی بهم مثل نگاهه یه پدربزرگ به نوه ش نبود..اخم داشت و حاضر نبود تو چشمام زل بزنه و بگه اصلا تو آدمی؟..
اون همه تشویش به خاطر همین بود؟..
اون همه ترس، از دو چشم سرد و یخی و یه نگاهه تند و تیز و اخمای به هم پیوسته بود خدا؟.....
مگه من چه گناهه نابخشودنی ای به درگاهت کردم که عقوبتش باید بشه این؟.....
از یادآوری کاری که با آنیل کردن اشکام بند اومد..هنوز تو شوک بودم..واقعا اون حرفا رو به آنیل می زدن؟..اون همه حرص..اون همه عصبانیت به خاطر چی بود؟..فقط نازنین؟....
هر بار که نگام تو چشماش می افتاد یه غم ِ بزرگی رو توشون می دیدم..انگار که التماسم می کردن اون چشما..
رخوتی وجودمو تو خودش گرفته بود که می خواستم همونجا زانو بزنم..
باهاش چکار کرده بودن؟..
چطور تونستن دلشو بشکنن؟..
یاد نگاهش قلبمو لرزوند..حرفاش..هر کدوم از کلماتش تو گوشم یه زنگ خاص داشت..
« سوگل مال منه..بسه دیگه چی مونده ازم که بخوای دو دستی بگیری؟....آره می خوامش ..خاطرشو می خوام حاجی..خیلی وقته این دل لامصب فقط به خاطر ِ اونه که می تپه!.........می خوام که بهم محرم بشه..برای همیشه!..»..
باور کنم؟..باور کنم آنیل؟..نکنه اینم یه بازیه جدیده؟..اره..خواستی جلوی حاجی کم نیاری از من مایه گذاشتی؟..
ای سوگل بدبخت..انقدر بی دست و پا و ضعیفی که خیلی راحت همه ازت سواستفاده می کنن ککشونم نمی گزه!..
همین یه قلمو کم داشتی..حالا هی بشین یه گوشه و زانوی غم بغل بگیر و کاسه ی چه کنم، چه کنم دستت بگیر!..لیاقتت که بیشتر از این نیست، هست؟....
تقه ای که بی هوا به در خورد از جا پروندم!..افتاده بودم رو تخت که سریع نشستم و خودمو جمع و جور کردم..
--سوگل..
لبای خشکیدمو تر کردم و انگشتای هر دو دستمو تو هم فرو بردم..
--سوگل..بیداری؟!..
بیدارم؟..اصلا خواب به چشمام میاد؟..باهام کاری کردی که از امشب فقط حسرتشو بخورم!
--سوگل..اگه بیداری یه چیزی بگو..نمی خوام مزاحمت بشم همین که بدونم خوبی برام بسه!..
اب دهنمو قورت دادم..و فقط تونستم زمزمه کنم: بیا تو..
چند ثانیه به در بسته خیره موندم تا اینکه آروم رو پاشنه چرخید و قامت بلند و چهارشونه ش رو تو درگاه دیدم..
لبخند دوست داشتنی ای مهمون لباش بود که شیطون ابرویی بالا انداخت و گفت: بیام تو؟......
اجازه گرفتنش دیگه واسه چیه؟اون که تا اینجا اومده!....
یه صدایی درونم پوزخند زد و گفت « شاید اینم جزوی از همون بازیه!»....
حس بدی بود ولی باعث شد اخمامو بکشم تو هم..
هنوز منتظر بود..سر تکون دادم..لبخندش رنگ گرفت و با قدم اول درو پشت سرش بست..
هر دو تو یه محیط کاملا بسته تنها بودیم..دروغ چرا دست و دلم می لرزید..با وجود حرفایی که امشب زده شد این شرم وحیای بیش از حد ِ من جلوی آنیل طبیعی بود..نبود؟......
کنارم که نشست ناخودآگاه دستی به شالم کشیدم و جمع و جورتر نشستم..
یه جوری بودم..اینکه کنارمه و صدای نفساشو می شنوم..تو یه سکوت از جنس همین شب که پر از اتفاقای باور نکردنی بود....خب....احساس ضعف شدیدی بهم دست می داد!..
حرفی نمی زد..زیر چشمی پاییدمش..دستاشو تو هم قلاب کرده بود و گذاشته بود رو پاهاش و به جلو خم شده بود..انگار این ژست عادتش بود..
--سوگل.....بابت حرفای امشبم....خب..چطور بگم.....
چرخید سمتم..همون نگاهه زیر چشمی رو هم ازش دزدیدم..کوبش قلبم سرسام اور بود..
--اگه ناراحتت کردم..معذرت می خوام.......
هه..دیدی سوگل خانم؟..دیدی تمومش یه بازی بود؟..ازت استفاده کرد تا جلوی حاجی قد علم کنه..وگرنه تو رو چه به آنیل؟!..
چرا اون لحظه پاهام یاریم نکردن و با حاج مودت نرفتم؟..چرا به حرف دلم گوش کردم؟..
آنیل تموم این مدت مراقبم بود..من هنوز اون زن رو به عنوان مادر واقعیم نه دیده بودم و نه می شناختم که با آنیل آشنا شدم..اونم تو بدترین شرایط از زندگیم که..باعث شد..دلمو سوق بدم سمتش..اره..اعتراف می کنم که گرفتارش شدم..دلمو به دلش دادم..نمی دونم چی قراره به سرم بیاد ولی..توکلم به اون بالاییه..مگه نمیگن خدا گره گشای تموم مشکلاته؟..پس منو هم فراموش نکرده..همین که هر بار به هر طریقی داره امتحانم می کنه یعنی منو هم می بینه..براش مهمم که حواسش بهم هست.....
-- ناراحتت کردم سوگل؟..
لحنش به قدری خاص و قشنگ بود که نتونستم سر بلند نکنم و نگاهمو تو نگاهه روشنش ندوزم..ملتمسانه بهم زل زده بود..منتظر یه جواب..
- نه..........
نفسی از سر آسودگی کشید..خیالش راحت شد؟از چی؟..اینکه ناراحت نیستم؟..انقدر براش مهمه؟..........
-- سوگل همه ی اون حرفام بـ ...................
-یه بازی بود؟..می دونم..
گیج و سردرگم نگام کرد..
--چـــی؟!..
نگاهمو از صورتش گرفتم..
- خواستی جلوی حاجی کم نیاری گفتی سوگلو..............
ساکت شدم..دیگه داشتم زیاده روی می کردم..
-- سوگلو چی؟..حرفتو بزن.......
- خودت بهتر می دونی..
-- ولی می خوام تو بهم بگی.....
مکث کردم که نفس عمیقی کشید و با یه لحن کوبنده، تند و پشت سر هم گفت: چون گفتم مال منی و می خوام برای همیشه پیشم بمونی فکر کردی دارم بازیت میدم؟..آره سوگل؟..تو منو اینجوری دیدی؟.....
لب ورچیدم و با بغض گفتم: غیر از اینه؟جز اینکه استفاده بردی چی شد؟..
واقعا ناامید بودم..می دیدم آنیل باهام اینکارو کرده هر چی یاس و حس ِ بد ِ تو وجودم جمع می شد..
بعد از این من بی تکیه گاه چه کنم؟..بدون قوت قلبم چکار کنم خدا؟خودت بگو...
نفساش نامنظم بود..خودشو کشید سمتم و با فاصله ی کمی دستشو گذاشت پشت سرم رو تخت..و تا بخوام ازش فاصله بگیرم سرم داد زد: سوگل اگه بشنوم همچین حرفی رو یه بار دیگه به زبون اوردی به خدا قسم قید همه چی رو می زنم!....می خوای دیوونه م کنی؟آره؟!........
تیکه ی آخر حرفشو آروم زد..انقدر آروم و غمگین که دلمو زیر و رو کرد..نگاهش که تو چشمام افتاد گفت: باشه میگم..میگم که خدا رو شاهد می گیرم هر چی امشب به حاجی گفتم..عین حقیقت بود..
شوکی که بهم وارد کرد انقدر قوی بود که دهنم باز بمونه و کامل بچرخم سمتشو بگم:چـــــی؟!..
لبخند کم جونی رو لباش نشست..صورتشو کمی آورد جلو..به قدری مسخش بودم که حرکتی نکردم..انگار که هفت هشت ده نفر تو دلم داشتن رخت می شستن..
صورتشو مماس با صورتم نگه داشت..نگاهه جذابش رو تک تک اجزای صورتم چرخید..محو چشماش بودم که زمزمه کرد: خیلی وقته خاطرتو می خوام..نقش این چشمای قشنگت سوگل، از خیلی وقت پیش رو قلبم حک شده....._نفس عمیق کشید..هرم گرمش تو صورتم پخش شد..داغم کرد..آتیشم زد..می سوختم و لب نمی زدم..
چشماشو که بسته بود، باز کرد..خیره تو چشمام..بی طاقت و بی قرار_..........می خوام که بهم محرم بشی ..دیگه اون علیرضای صبور نیستم سوگل..دیگه طاقت ندارم..می ترسم..از این همه احساسی که بهت دارم می ترسم..هر بار که تو چشمات زل می زنم و قلبم می لرزه ترسم پشتش میاد که مبادا نتونم جلوی خودمو بگیرم و کار دست جفتمون بدم....مگه میشه؟..مگه میشه کنارم باشی و ........
سکوت کرد..صورتش سرخ بود..انگار تو یه عالم دیگه ست..دور از این اتاق....
سرمو زیر انداختم..چشمامو بستم و تو همون حالت که تن گر گرفته ام داشت زیر حرارت چشماش ذوب می شد، صداشو شنیدم: میگم عاشقم ولی هنوز خدا رو اول می دونم..قانون شکنی نمی کنم اینو خودشم می دونه..یه عهد و پیمانی باهاش بستم که اون مردی کرد و تا تهش اومد..حالا نامردیه که بخوام بزنم زیرعهدم....حرومی که خدا گفته رو حلال می کنم سوگل!...._و یه لبخند محو و خواستنی تحویلم میده و سر خم می کنه زیر گوشم_........
--تو حلال خودم میشی..محرم خودم میشی..همه کسم فقط تویی سوگل فقط تویی.........
و یه نفس کشدارو سنگین دیگه..نفساش چقدر داغه خدا؟..تب دارم؟..دارم می سوزم..حرارت بینمون هر لحظه داره بیشتر میشه چرا نمیشه کنترلش کرد؟....................
-نمی خوام وقتی از ته دلم احساس می کنم که بهت نیاز دارم تا توی بغلم بگیرمت و عطر تنتو نفس بکشم..احساس عذاب و گناه، شیرینی اون حس رو از بین ببره..مثل الان که اگه فقط خیالت بود می رفتم زیر دوش سرد تا این فکر از سرم بپره..ولی چه کنم که کنارمی و....این وامونده طاقت از کف داده!....چکار کنم سوگل؟..تو بگو چکار کنم؟.......
خدایا آنیل چی داره میگه؟؟!!..
با اینکه می دونم اینکارو نمی کنه و حریم ها رو رعایت می کنه ولی..ولی بازم مرد بود..غرایزه خودشو داشت..من که دخترم دارم می سوزم از این نیاز ِ سرکش..از اینکه همین اندک فاصله رو هم بردارم و دستامو دور گردنش حلقه کنم و پناه ببرم به آغوش امنش و برای همه ی عمرم آرامش واقعی رو اونجا تجربه کنم، دارم تو آتیش این احساس دست و پا می زنم..اون که مرد ِ الان داره چی می کشه؟!....
نیمخیز شدم تا از کنارش بلند شم که استین لباسم به یه چیزی گیر کرد و بهم این اجازه رو نداد..نگاهه پر از شرمم از انگشتاش که لب استیمو محکم چسبیده بود تا روی صورتش امتداد داشت..
شرمو تو صورتم دید..تو چشمام اون حیایی که باید می دید رو دید و گفتم بی خیالم میشه ولی بدتر شد و استیمو محکم کشید که تقریبا پرت شدم کنارش..لب به دندون گرفتم..می لرزیدم..از زور هیجان و ترس بود این لرز و..دلهره.....
--بمون سوگل!..
-آ..آنیــــل!.....
--جونم؟....
وای..خدایا دارم میمیرم..ما امشب چمون شده؟!..
-آنیل..تو رو خدا..تمومش کن..دارم اذیت میشم..
--اذیت میشی؟..اینکه کنارتم؟..
نگران بود..سر تکون دادم که یعنی نه..
-- سوگل..ببین منو..
با یه مکث به سختی سرمو بلند کردم..چشماش برق می زد..لباش به لبخندی که به حال خرابم دامن می زد از هم باز شد و زمزمه وار زیر گوشم نجوا کرد: دست رد به سینه م نزن سوگل.. نذار تو آتیش عشقت خاکستر بشم..نیست و نابود میشم سوگل....
و تو چشمام زل زد و با زیباترین لحن ممکن گفت: قبولم می کنی؟..
با تعجب نگاهش کردم..
شرم بود و حیا و نگاهی که قصد فرار از اون دو ستاره ی براق ِ چشماشو داشت..
جونم در اومد..ولی تونستم نگاهمو ثابت تو چشماش نگه دارم....
نه....
اون ثابتشون کرد..
دست من نبود..
مسخش بودم...
ادامه دارد...
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۹۲/۱۱/۰۳ ساعت 18:50 توسط ♥♥♥مینا♥♥♥
|