پنجمین نفر10
فصل نهم
پریسا جیغ کشید : یوهوووووووووو ..
من و کیانا غش غش خندیدیم . پریسا با خنده گفت : می خوام یه کم شیطونی کنیم .. پایه این ؟؟
کیانا که جلو پیش پریسا نشسته بود گفت : این که از هفت دولت آزاده .. من و تو باید اوکی بدیم ..
پریسا گفت : من که پایه ام ..
کیانا گفت : بزن قدش ..
کف دستهاشونو زدن به هم . جیغ کشیدم : پری لعنتی فرمونو بگیر .. چرا ول می کنی ش ؟..
پریسا خندید و گفت : رانندگی من اینجوریه .. بعدشم پریسا نه پری ..
باز هر سه تامون خندیدیم . کیانا با خنده گفت : بابات حق داره بهت ماشین نمی ده ..
پریسا به شوخی چپ چپ نگاهش کرد و گفت : مگه رانندگی من چشه ؟ .
کیانا گفت : اصلا که تند نمی ری .. خیلی آروم و بی خطر رانندگی می کنی ..
پریسا خندید و کیانا گفت : من الان جونمو کف دستم گذاشتم با شماها اومدم ..
خندیدیم و من گفتم : حالا کجا بریم ؟
پریسا گفت : اول بریم یه ناهار درست حسابی بخوریم ..
کیانا زود گفت : من هوس کباب ترکی کردم ..
من و پریسا همزمان گفتیم : اُههههه ...
و من ادامه دادم : نه تورو خدا خیلی گرونه ..
اون دو تا خندیدن و من گفتم : شوخی کردم کباب ترکی رو پایه تونم ..
پریسا یه هو پیچید تو یه کوچه و اونقدر شانسی یه ماشین که از رو به رو میومد رو رد کرد که من و کیانا جیغ کشیدیم بعد که خطر رفع شد زدیم زیر خنده . گفتم : پری خیلی کله خری ..
پریسا گاز داد و گفت : تا وقتی جمله تو اصلاح نکنی همینطوری تند می رم ..
با سرعت تو کوچه می روند و از کنار ماشینا که پارک شده بودن می رفت . خیلی احمقانه و بی احتیاط رانندگی می کرد گفتم : خیلی کله گاوی پری ؟؟
بیشتر گاز داد کیانا جیغ کشید و من گفتم : خیلی کله اسبی پری ؟؟
پریسا گفت : اعععععع نیکاااااااااا ..
گفتم : چه می دونم .. خیلی کله خوکی پری ..
پریسا جیغ کشید . خودش از اینکه از کنار یه ماشین میلی متری گذشته بودیم ترسیده بود کیانا گفت : بابا منظورش اینه بهش نگی پری ..
خندیدیم و گفتم : خاک تو سرت پریسا ..
هنوز داشت با سرعت می روند گفتم : بابا گفتم پریسا دیگه .. آروم برو دیوونه زنجیری ..
پریسا سرعتش رو کمتر کرد و با خنده و شوخی رسیدیم به یه فست فود . هر سه تا مون در حالیکه به چرت و پرت هایی که می گفتیم می خندیدیم . وارد شدیم . خیلی شلوغ بود . پریسا در حالیکه ما رو روی میز می نشوند گفت : بشینین دهاتی بازی در نیارین . من می رم سفارش می دم بعدا باهاتون حساب می کنم ها .. شنیدین ؟؟
کیانا با خنده گفت : باعشه ..
پریسا با خنده نگاهش کرد و گفت : تو فقط دُنگتو نده .. من می دونم از کدوم جلف بازیات به بنیامین بگم ..
کیانا ادایی در آورد و گفت : غلط کردم دُنگمو می دم .. توروخدا خشمگین نشو ..
پریسا نگاهی به من که ساکت بودم کرد و گفت : تو هیچ نظری نداری ؟؟
گفتم : نه ..
کیانا و پریسا نگاه متعجبی به هم انداختن و پریسا گفت : باورم نمی شه این اتفاق هر هزار سال یکبار رخ می ده ..
سه تاییمون خندیدیم و پریسا بالاخره رفت . نگاهم افتاد به کیانا که گفت : اصلا فدای سرم که بنیامین تولدمو یادش رفته نه ؟
تو دلم خنده ای شیطانی کردم و بعد خیلی معمولی و محزون گفتم : همه ی پسرا همین جورین کیانا جونم . خودتو ناراحت نکن ..
کیانا لبخندی زد و گفت : مهم نیست برام .. همینکه دوستایی دارم که هیچ وقت تنهام نمی ذارن کافیه ..
لبخند زدم و گفتم : بهش فکر نکن .. امروز روز ماست ..
کمی بعد پریسا اومد و باز شروع کردیم به چرت و پرت گفتن . اون روز قرار بود روز خوبی باشه و از همون شروعش هم خوب بود . البته بماند که کیانا ناراحت بود و من و پریسا هم روغن داغش رو بیشتر می کردیم که خب این از بدجنسی مون بود چون دیگه ایناش تو برنامه مون نبود . هربار که کیانا ابراز ناراحتی می کرد که بنیامین تولدشو یادش رفته من و با پریسا نگاهی پر شیطنت می کردیم شروع می کردیم به بدگویی از بنیامین بیچاره ..
اونم بیچاره بنیامین که تولد به اون بزرگی رو براش تدارک دیده بود و عاجزانه از من و پریسا خواسته بود سر کیانا رو تا وقت مهمونی گرم کنیم . ما هم داشتیم وظیفه مون رو انجام می دادیم . یکی دو ساعتی وقت گذروندیم تا اینکه گوشی پریسا به صدا در اود و من فهمیدم که کم کم دیگه وقتش شده . کیانا که بعد از کلی رقصیدن و خوشحالی تو ماشین بی حال و غمگین سرشو به شیشه ی ماشین تکون داده بود گفت : بفرمایین .. هوا هم تاریک شد اما حتی با یه اس ام اس هم تولدمو تبریک نگفت نیکا ..
پریسا که تلفنش تموم شد گفت : بچه ها .. دیرتون نمی شه اگه بریم یه جایی ..؟
کیانا گفت : نه بابا .. چرا دیرمون بشه .. کجا می خوایم بریم که عجله داشته باشیم .. ؟
منم گفتم : نه دیرم نمی شه ..
پریسا گفت : مرسی بچه ها .. باید بریم باغ پونه مون اینا .. زنگ زده می گه برقامون رفته و بچه شون می ترسه . بریم اونو برش داریم ببریم خونه ..
کیانا گفت : راستی بچه شون دختر بود یا پسر ؟ چند سالشه ؟
پریسا در حالیکه به طرز نا محسوسی از تو آینه به من چشمک می زد گفت : 4 سالشه . پسره اسمش باربده ..
کیانا چیزی نگفت . پریسا به سمت باغی که بنیامین آدرسش رو بهمون داده بود می روند و کیانا هم شروع کرده بود به گله کردن از بنیامین . اینکه هر چقدر هم خوبه اما همیشه تولدشو یادش می ره .. معلوم بود که خیلی دلش پر بود . من و پریسا هم باهاش همدردی می کردیم . تا اینکه رسیدیم . پریسا یه زنگ برنامه ریزی شده زد و مثلا خواهرش گفت که در بازه . پریسا لای درو که باز بود رو کامل باز کرد و وارد محوطه ی تاریک و ترسناک باغ شدیم . همه جا خاموشی مطلق بود . کیانا گفت : وای اینجا چقدر ترسناکه ..
پریسا گفت : نگران نباشین . شوهر خواهرمم هست ..
ماشین رو همون جلو پارک کرد . چون تو نقشه مون این بود که بقیه ماشین هارو پشت ساختمون پارک کنن تا کیانا نبینه . آروم آروم از پله های تراسش بالا رفتیم و دم در که رسیدیم پریسا در زد و کسی درو باز نکرد . البته این هم جزو نقشه بود . کیانا گفت : بچه ها بیاین بریم . به نظر می رسه کسی این تو نیست ..
پریسا غرید : اه دیوونه الان زنگ زدم به خواهرم ها ..
کیانا گفت : من بنیامینو می خوام .. می ترسم ..
خندیدم و گفتم : خوبه روح دنبال منه .. تو می ترسی ..
کیانا بیشتر ترسید و تو همین لحظه پریسا دستگیره رو چرخوند و کیانا رو هول داد تو . کیانا از ترس پا گذاشتن تو خونه ی تاریکی که تا لحظاتی پیش فکر می کرد وحشتناکترین جای دنیاست جیغ کشید . تو همین لحظه یکی یکی شمع های روی کیک روشن شد و صدای یه عده دختر پسر جوون به گوش رسید که شعر تولدت وبارک رو می خوندن . کیانا برای لحظاتی طولانی شوکه مونده بود و حتی پلک هم نمی زد . تا اینکه بنیامین که کیک تولد با شمع های روشن رو تو دستش داشت جلو اومد و کیانا در حالیکه می خندید بین دست زدن ها و شعر خوندن بچه ها شمع ها رو فوت کرد و چراغ ها روشن شد . کیانا پرید تو بغل بنیامین و در حالیکه می خندید می گفت : نیکا و پریسا رو می کشم ...
این آخرین جمله ای بود که به وضوح شنیده شد . بعد از اون صدای بلند موسیقی فقط به گوش می رسید .
جلو رفتم و کیانا رو از تو بغل بنیامین کشیدم بیرون و گفتم : بیا بریم لباساتو عوض کن ..
کیانا گفت : من که لباس ندارم دیوونه ها ..
گفتم : بیا کادو تولد منو بپوش ..
کیانا ذوق زده گفت : آخ جونم .. آخ جونم ...
رفتیم تو اتاقی که اونجا قرار داشت و بهداد که تو این فاصله رفته بود و وسایل مارو آورده بود تو اتاق منتظرمون بود . تا ما رو دید خیلی غیر منتظره پریسا رو بغل کرد و بوسید و بعد رفت و درو بست تا ما لباسهامونو عوض کنیم . پریسا بهت زده به در بسته نگاه کرد و گفت : این چش بود ؟
من و کیانا خندیدیم و من گفتم : عاشق پریسا خانوم ما شده ..
پریسا لبخندی از رو شرم زد و گفت : جلو شما منو بوسید ..
کیانا در حالیکه تند تند لباسها و حتی لباس زیرشو در می آورد گفت : خب حالا .. خوبه لُپتو بوسید ..
پریسا اشاره ای به کیانا که کاملا برهنه شده بود کرد و گفت : خب من مثه تو بی حیا نیستم ..
کیانا گفت : زود کادو تولدمو بده بپوشم ..
چشمهامو گرد کردم و مثه پسرای هیز جلو رفتم و گفتم : جووووووووون ...
کیانا دستشو جلو بالا تنه ی برهنه ش گرفت و گفت : نیکا جیغ می زنم ها ...
پریسا از تو ساک هایی که بهداد آورده بود لباسی رو که من برای تولدش هدیه گرفته بودم رو به سمتش گرفت و گفت : بیا این کادوی تولد نیکاست ..
یه پیرهن اسپورت دخترونه صورتی ملایم بود که آستین های چسبون تا روی ساعدش داشت و یقه ی نیمه بازی هم از جلو و هم از عقب داشت . تا روی زانوهاش بود و وقتی تنش کرد فوق العاده بهش میومد . اومد و منو بوسید و بعد موهای لخت و صافش رو یه طرفی روی شونه هاش ریخت و تند تند آرایشش رو تمدید کرد و بعد با هول گفت : بریم ؟؟
پریسا اشاره ای به کفش های کتونی سفیدش کرد و گفت : با همینا می خوای بری ؟؟
کیانا با ناراحتی گفت : وایی یادم نبود .. بچه ها حالا چیکار کنم ؟؟
غش غش خندیدیم و پریسا از تو یه بسته دیگه یه جفت کفش پاشنه بلند همرنگ با لباسش بیرون کشید و گفت : قابل نداره اینم کادوی منه ..
کیانا بوسیدش و کفش هارو پاش کرد .. اندازه ش بود . من و پریسا هم لباس هامونو پوشیدیم و رفتیم بیرون . من یه پیرهن تا زیر زانوهام پوشیده بودم که مشکی بود یقه ش تا زیر گردنم بود و آستین هاش حلقه بود . این پیرهنمو همیشه خیلی دوست داشتم . بهم میومد . مخصوصا با اون رژ لب قرمز مخصوصم ..
پریسا هم یه کت اسپورت مشکی رو روی تاپ سفیدش به تن کرد که با شلوار لی چسبونش هارمونی خاصی داشت ..
سه تایی مون از اتاق که خارج شدیم تو اون تاریکی و بین جمعی که می رقصیدن به جایی که بهداد گفت اونجا نشستیم رفتیم . بچه ها روی صندلی ها نشسته و بعضی هاشون ایستاده بودن . باهاشون سلام علیک کردیم و من کنار شایان دنبال صدف گشتم چون گفته بود میام و دیدم که شایان تنهاس . بعد از سلام احوالپرسی با بچه ها که همه شون کلی شیک و متفاوت شده بودن به طرف شایان رفتم و گفتم : صدف نیومد ؟
شایان گفت : نه بابا .. دیوونه کرد منو .. آخرشم گفت نمیام .. می ترسم مامان بفهمه ..
اخم کردم و گفتم : چرا به من زنگ نزدین با عمه صحبت می کردم راضی ش می کردم ..
شایان شونه ای بالا انداخت و گفت : صدف گفت مامانش لج کرده ..
با ناراحتی گفتم : عزیزم .. بمیرم الهی خیلی دوست داشت بیاد ..
شایان هم ابراز ناراحتی کرد و بعد گفت : چه خوشگل شدی نیکا ..
خندیدم و گفتم : جدا ؟؟ مرسی ..
شایان به صندلی اشاره کرد و گفت : بشین اینجا برات مشروب بیارم ..
نشستم و بعد شایان رفت . پریسا هم اومد و خودشو کنار من جا کرد و گفت : ببینم بهداد هم یاد می گیره یه همچین کارایی واسه من بکنه .. ؟
خندیدیم و گفتم : بهداد که خیلی رمانتیک شده ..
گونه هاش سرخ شد و گفت : نگو دیگه ..
شایان با دو تا شات اومد و یکی شو داد به من و یکی شو داد به پریسا و بعد خودش رفت پیش بهداد و بهداد با یه چشمک همراه شایان رفت وسط جمعی که می رقصیدن . نگاهمو بین بچه ها چرخوندم . ویدا کنار کاوه نشسته بود و یه لباس پوشیده بود که خیلی زور می زد دیگه تا نیمه های رونش بود . البته وقتی نشسته بود کمی بالاتر بود . قسمت بالا تنه ش هم دکلته بود و بند نداشت . کاوه آنچنان دستش رو دور شونه های لخت ویدا انداخته بود که انگار الان ویدا نامزد یا دوست دختری چیزیه ..
سهیل هم اون طرف کاوه نشسته بود و خیلی آروم سیگار می کشید . زیر گوش پریسا گفتم : او لالا .. ندیده بودم سهیل سیگار بکشه ..
پریسا با ذوق گفت : چه سکسی شده با اون ژستشو لباساش ..
لبخندی روی لبم اومد و گفتم : اوهوم .. خیلی دست نیافتنیه .. نه ؟
پریسا گفت : نیکا امروز دیگه وقتشه .. اون روزو که سامان خان زد خراب کرد . حالا که دیگه تکلیفت با خودت روشنه دیگه معطل نکن .. ببین .. کاوه رو پَر دادی ..سامان هم که پروندی مونده همین سهیل ..
گفتم : هییییسسس بابا .. الان می شنوه ..
پریسا گفت : خب بشنوه ..
بعد اشاره ای به سهیل که یه شات خالی دستش بود کرد و گفت : میزشون کجاست ؟
سهیل خیلی جدی به پشت سر ما اشاره کرد و پریسا دستمو کشید تا بریم اونجا . برای لحظه ای برگشتم پشت سرمو نگاه کردم و دیدم که سهیل با یه نگاه خاص داره بدرقه مون می کنه . اونجا که رسیدیم کسی نمی دید چقدر می خوریم . ما هم یه کم شیطونی کردیم و زیاد خوردیم . بعد از همونجا رفتیم وسط سالن جای بهداد و شایان و نیما و خانومی که با نیما بود و نامزدش معرفی کرد و شروع کردیم با هم رقصیدن . پریسا دست دور شونه های من انداخته بود و با هم می رقصیدیم . تا اینکه بهداد اومد و گفت : هم رقصامونو عوض کنیم ..
خندیدم و نگاهم افتاد به شایان . .
شایان خوب می رقصید و از اینکه باهاش می رقصیدم احساس بدی نداشتم . کم کم بچه های اکیپ خودمون هم اومدن جای ما و نگاهم افتاد به ویدا که با سهیل می رقصید ، گه گاهی سهیل در حین رقصیدن بهم خیره می شد و حتی ویدا هم متوجه نگاه های سهیل شده بود .. ویدا مجاز بود با سهیل برقصه یعنی اگه می رقصید من حسودی م نمی شد . کاوه هم با سارا می رقصید و فرزاد و شیوا هم با هم می رقصیدن ..
بعد از اون آهنگ تند نوبت یه آهنگ آروم بود . شایان خیلی آروم بهم نزدیک تر شد و دستش رو روی بازوی برهنه م گذاشت . به نظرم برای دوست پسر دختر عمه ی من بودن زیادی بود که اینقدر بهم نزدیک بشه واسه همین آروم گفتم : من می رم نوشیدنی بیارم ..
شایان سری تکون داد و من رفتم و مجبوری یه شات دیگه خوردم . .
خیلی گرم شده بودم و وقتی پیش بچه ها برگشتم تو لحظه ی اول دلم بدجوری لرزید . نتونستم خودمو کنترل کنم . نتونستم حتی یه قدم بردارم . من اصلا انتظار نداشتم سهیلی که ادعا می کرد با سارا رابطه ی خاصی نداره با اون موسیقی آروم عاشقانه باهاش برقصه و حتی دستشو روی کمر سارا بذاره . برای چند لحظه ی کوتاه نگاه سهیل به من افتاد و من نمی دونم چرا اونقدر با حرص رومو ازش برگردوندم و به سمت پله ها رفتم که اتاق ها اونجا قرار داشت . سر و صدا دور شده بود و من فقط صدای نفس های تند خودم رو می شنیدم . بغض داشتم . اینکه تا حدودی مست شده بودم هم احساساتم و عکس العمل هام رو تشدید کرده بود به ستونی که اونجا قرار داشت تکیه دادم و انگشتمو روی چشمهام فشار دادم تا اشکهام در نیاد . اما همین که صدای نفس هایی رو نزدیک خودم حس کردم چشمهامو باز کردم و یه مرد رو مقابلم دیدم . نزدیکِ نزدیک .. شاید حتی کمتر از یه قدم باهام فاصله داشت . اونجا تاریک بود و فقط گاهی نور فلاشرها و رقص نور از لا به لای نرده ی پله ها صورت کسی که رو به روم بود رو روشن می کرد . موقعیتم رو درک نمی کردم . اون رو به روی من بود و بهم خیره شده بود ..
کمی بهم نزدیک تر شد و من ناخودآگاه خودم رو عقب کشیدم و فقط تونستم بگم : داری چی کار می کنی ؟؟
سهیل عرق کرده بود و موهاش توی پیشونی ش پریشون شده بود و این واقعا از همیشه جذاب ترش کرده بود . کاملا حس می کردم که مسته . من هم مست بودم اما این غیر ارادی بود که نمی ذاشتم بهم نزدیک شه . سهیل دست راستش رو به ستون پشت سر من تکیه داده بود و از فاصله ی چند سانتی تو چشمهام خیره شده بود . از بین لبهای مردونه ش غرید : همون کاری که باید بکنم ..
قلبم از نزدیک بودن باهاش می لرزید . در حالیکه نفس نفس می زدم گفتم : ازم دور شو ..
سهیل پوزخندی زد و گفت : می خوام خیالتو راحت کنم ..
دستمو روی سینه ش گذاشتم و سعی کردم به عقب هولش بدم . اما زورم بهش نمی رسید و اون حتی یه سانت هم از جاش تکون نخورد گفتم : سهیل .. برو کنار .. بذار برم ..چرا اذیتم می کنی ؟؟ برو پیش همون سارا ..
سهیل دندوناشو به هم فشرد و دست چپش رو بالا آورد و با خشونت چونه مو گرفت و گفت : هیسسسسسس !!
تو یه لحظه که درست نفهمیدم چرا اونقدر صامت بودم روم خم شد و با عطش و خیلی ناگهانی لبهاشو روی لبهام چسبوند و شروع به بوسیدنم کرد . اونقدر قوی و محکم بود که جرئت مقاومت در برابرش رو نداشتم و هر چقدر ناخن هام رو توی بازوش فرو کردم و فشار دادم تاثیری نداشت . نمی دونم چون مست بودم کم کم همراهی ش کردم یا اگر تو حالت عادی هم بودم این کارو می کردم ..
صدای کفش های پاشنه بلندی روی پارکت های طبقه ی بالا اومد و اون به همون سرعت که اومد و منو بوسید به همون سرعت رفت . من که هنوز تو شوک اون اتفاق بودم در حالیکه لرزش قلبم و حتی لرزش دستهام دیوونه م می کرد تارهای موهام که توی صورتم ریخته شده بود رو پشت گوشم دادم و نگاهم افتاد به سارا که به سمتم می اومد تا منو دید پرسید : نیکا تو سهیل رو ندیدی ؟؟
از شنیدن اسمش قلبم با شدت بیشتری لرزید . فقط گفتم : نه ..
سارا لبخندی مشکوک زد و گفت : دیدم که اومد بالا ..
شونه هامو بالا انداختم . سارا گفت : فکر می کنم بهتره رژ لبتو درست کنی ..
بعد همونجوری سرسری نگاهی به سمت اتاق ها انداخت و از پله ها به سمت پایین روونه شد . من که نمی دونستم سهیل چه جوری رفت و حتی کجا رفت . بعد از رفتن سارا در دستشویی رو که کنارم قرار داشت باز کردم و داخلش شدم . انگار یه جای امن پیدا کرده بودم . به در تکیه دادم و همون طور که نفس نفس می زدم نگاهم افتاد به خودم تو آینه همونطور که بی صدا می خندیدم شروع کردم به پاک کردن قرمزی های رژم که اطراف لبم کشیده شده بود . وقتی چهره م حالت بهتری پیدا کرد دوباره دستمو روی لبام کشیدم و قلبم لرزید . همه ی این اتفاقا خیلی سریع رخ داده بود . من داشتم سهیل رو هول می دادم و اون با خشونت بهم چسبید و لبامو بوسید و من دیگه هیچی نگفتم . حتی توی همون بوسه ی اول همراهی ش هم کردم . آب دهنم رو قورت دادم و رفتم پایین . از بین جمعیت گذشتم و خودمو به بچه ها رسوندم که وسط سالن می رقصیدن . چشم چرخوندم تا سهیل رو ببینم . اما اونجا نبود . نمی دونستم وقتی می بینمش باید چه عکس العملی داشته باشم . هنوز تکلیفم با خودم مشخص نبود . نمی دونستم اون بوسه واقعا برام معنی داشت یا نه ؟ نمی دونستم اون هول دادنا و ناخن تو بازوش فرو کردنارو باور کنم یا .. یا اون همراهی کردنش تو بوسیدن رو ..
به محض رسیدن مشغول رقصیدن با شیوا شده بودم . اما حواسم به اطراف بود تا سهیل رو پیدا کنم بعد از شیوا کمی با شایان و بعدش کیانا رقصیدم . بعد هم چراغ های سالن روشن شد و چند تا از دوستای بنیامین و بامداد برادر بنیامین شروع به چیدن میز شام کردن . ما همه به سمت اون کاناپه ای که اول مهمونی روش نشسته بودیم رفتیم . سارا که از روی کاناپه بلند می شد گفت : بچه ها .. کسی سهیل رو ندیده ؟؟
نمی دونم چرا چپ چپ نگاهش کردم ؟ دست خودم نبود . نیما گفت : من دیدمش .. داشت می رفت تو باغ ..
سارا گفت : اوهوم ..
بعد دیدم به شیوا چیزی گفت و به سمت در خروجی رفت . ناخن هام رو اونقدر محکم توی دستم فرو کرده بودم که از درد صورتمو جمع کردم . این سارا هم خیلی بد پیله بود . بغض داشتم . نکنه اون بوسه .. نکنه چون مست بود منو از روی هوسش بوسید ؟
پریسا کنارم نشسته بود و داشت به بهداد می گفت که براش ژله نیاره . وقتی بهداد ازمون دور شد گفتم : پری .. کارت دارم ..
به سمتم چرخید و گفت : جونم ؟
در حالیکه صدامو خیلی آروم می کردم گفتم : پری .. سهیل منو بوسید ..
چشمای پریسا چهارتا شده بود . برای چند لحظه حتی پلک هم نزد . تا اینکه شایان اومد و گفت : نیکا برات شام آوردم ..
تشکر کردم و ظرفی که بهم می داد رو گرفتم شایان گفت دیگه چون فامیل دوست دخترمی باید تحویل بگیرمت .
وقتی رفت پریسا گفت : نیکا اذیتم نکن ..
با بغض گفتم : پری راست می گم به خدا ..
بغلم کرد و گفت : حالا چرا صدات می لرزه ؟؟
همون طور که تو بغلش بودم گفتم : چون اون مست بود .. وقتی منو بوسید بوی الکل می داد هنوز .. چون منو از روی هوسش بوسید ..
پریسا غرید : الانم که داره با سارا میاد .. چطور اجازه دادی ببوست احمق ؟؟
تا اینو شنیدم به طرف در خروجی چرخیدم و نگاهم افتاد به سهیل که همراه سارا داخل می شد و به سمت ما میومد خیلی قدش بلند بود . اندامش خیلی مردونه و موزون بود . نگاهش خیلی نافذ بود . راه رفتنش خیلی خاص و شیک بود .. اما .. اما ..
سهیل وقتی پیشمون اومد . حتی نیم نگاهی هم بهم نکرد . دیگه داشتم دیوونه می شدم . غریدم : پریسا اون نذاشت من مقاومت کنم .. خیلی زورش زیاد بود هرچی هولش دادم .. نتونستم دورش کنم .
پریسا دندوناشو به هم فشرد و گفت : حق نداره باهات اینجوری رفتار کنه .. اون از اون روزا که همیشه مسخره ت می کرد و دستت می نداخت .. حالا هم که اینجوری اذیتت می کنه .
نگاهمو از سهیل و سارا که حالا بهمون رسیده بودن گرفتم و به ظرف غذام دوختم . شایان دو تا پیراشکی و کمی سالاد الویه و سالاد ماکارونی با یه تکه نون باگت رو تو ظرفم گذاشته بود . با سر چنگال کمی سالاد الویه رو با بی میلی به دهانم گذاشتم . هنوز قورتش نداده بودم که شایان با دو تا لیوان نوشابه جلوم واستاد و گفت : زرد یا مشکی ؟؟
لبخندی زورکی زدم و گفتم : زرد ..
یه لیوان رو به دستم داد و رفت . بغضم رو همراه با جرعه ای نوشابه فرو خوردم . خوش به حال صدف .. یادم باشه بهش بگم که دوست پسر خوبی داره .. با معرفته ..
کیانا اومد پیشمون و با خوشحالی گفت : بچه ها یه خبر .. سالاد الویه ها شو مامان بنیامین درست کرده ..
همه تشکر کردن و کیانا به شوخی گفت : مادر شوهرم خیلی کدبانوس ..
بعد هم برگشت پیش بنیامین . سر کیانا هم اون شب خیلی شلوغ بود . تمام مدت بین مهمونا بود . پریسا در حالیکه از تو یه ظرف با بهداد غذا می خورد غر زد : بهداد گفتم ژله برندار .. ببین با این سالادا قاطی شده ..
بهداد گفت : اون جاش که قاطی شده رو خودم می خورم . فقط یه امشب قهر نکن ..
پریسا گفت : من بدم میاد تو یه ظرف غذا بخورم با کسی ..
بهداد گفت : قربونت بشم .. من هر کسی ام ؟؟
پریسا با صدای لوسی : معلومه که نیستی .. ولی من بدم میاد ..
بهداد با ملایمت : می خوای برم یه ظرف دیگه واست بیارم ؟
پریسا گفت : نه دیگه نمی خواد . یه کاریو از اول درست انجام بده .
نفسی عمیق کشیدم و سعی کردم ذهنمو از اون دو تا منحرف کنم . زیر چشمی نگاهم افتاد به سهیل که لبه ی کاناپه نشسته بود و به آرومی با چنگالش غذا به دهانش می ذاشت . به نظرم خیلی ناراحت میومد . سارا هم کنارش نشسته بود . هیچ وقت از رو نمی رفت حتی با این همه بی محلی که از سهیل می دید . به نظر من اینجور دخترا آبروی هرچی دختره می برن . یه ذره غرور ندارن واسه خودشون ..
با حرص گازی به پیراشکی زدم و با کمک نوشابه قورت دادمش .خیلی از خودم ناراحت بودم . خیلی .. من نباید می ذاشتم سهیل باهام اون کارو بکنه ..
تازه هرچقدر هم بیشتر می گذشت و مستی از سرم می پرید بیشتر به عمق فاجعه پی می بردم . روم نمی شد حتی سرمو بالا بگیرم .
باز صدای بهداد تو گوشم پیچید : دهنتو باز کن عزیزم ..
صدای پریسا : نمی خوام خودم می خورم ..
صدای بهداد : اُه پریسا باز تو چت شده اخلاقت سگی شده ؟
پریسا با ناراحتی : درست حرف بزن بهداد ..
و دیگه صدایی از بهداد نیومد . من می دونستم پریسا چرا ناراحته . پریسا از اینکه من گفتم سهیل منو بوسیده و حالا می دید که باز در کنار سارا نشسته ناراحت بود . کم کم شام خوردنمون تموم شده بود که دیدم سهیل ایستاد و گفت : بچه ها حالا که همه مون اینجایی م من می خوام یه چیزی بگم ..
بچه ها همه نگاهش می کردن . من هم سرمو بلند کردمو نگاهم افتاد بهش . قبل از اینکه فرصت داشته باشم فکر کنم در مورد چی می خواد حرف بزنه صداش تو گوشم پیچید : می خواستم همه تون بدونین که از این به بعد من و نیکا با همیم ..
چشمهام گرد شده بود و ضربان قلبم خیلی زیاد شده بود وقتی همه برگشتن و منو نگاه کردن حس کردم دمای بدنم هم زیاد شده . زل زدم تو چشمای شیطون سهیل و حس کردم اونجوری که هیچ وقت فکرشو هم نمی کردم سورپرایز شدم . شایان گفت : چه طور اینقدر ناگهانی .. ؟
سهیل چشمکی زد و گفت : حالا دیگه ..
شیوا اولین کسی بود که دست زد و بعد از اون همه دوستامون شروع کردن به دست زدن . نگاهم افتاد به سارا که با خشم نگاهم می کرد . شاید هم بغض بود یا شاید حسرت .. البته مقادیر کمی هم حسادت به همراه داشت ..
حسی که اون لحظه داشتم رو نمی تونم حتی توصیف کنم . نیما زود گفت : باید شیرینی بدی سهیل ..
ویدا گفت : یه شیرینی بزرگ و خوب .. به خاطر اینکه خیلی غیر منتظره بود ..
هنوز مات و مبهوت بچه ها رو نگاه می کردم پریسا زیر گوشم گفت : دیدی عاشقته ؟
دلم لرزید و نگاهم سُر خورد روی کاوه ، نشسته بود و هیچی نمی گفت . نه لبخند رو لبش بود نه اخم داشت بی تفاوت بود . انگار اصلا هیچ چیز عجیبی نشنیده . ویدا زود گفت : نیکا تو چیزی نمی خوای بگی ؟ ..
حالا نگاه تک تک بچه ها رو روی خودم حس می کردم . خیلی دلم می خواست بگم : سهیل این تصمیمو تنهایی گرفته . اما وقتی نگاهم به چشمای مشتاق سهیل افتاد گفتم : نه ..
تا آخر مهمونی ما نشسته بودیم و در مورد همین مسائل حرف می زدیم . با این تفاوت که یه نفر از گروهمون کم شده بود و اون کسی نبود به جز سارا ..
سارا به بهانه ی اینکه دیرش شده و باید برگرده خونه زود رفت و هیچ کس نفهمید که خونه ی دانشجویی دیگه دیر و زود نداره .
موقع خدافظی کیانا و بنیامین هم جریان رو فهمیدن و دیدن قیافه ی متعجب کیانا واقعا باعث خنده ی همه مون شد . من ماشین نداشتم و منتظر پریسا بودم تا ماشین باباشو از پارک در بیاره تا سوار بشم بهداد زیر گوشم یکسره می گفت که خیلی موذی و مارمولک هستم که بهش چیزی نگفتم و من با شیطنت اذیتش می کردم تا اینکه دیدم سهیل در کنارم قرار گرفت . کمی هول شدم و نفسم به شماره افتاد . سهیل گفت : نیکا من می برمت خونه ..
گفتم : مرسی .. من مُزاح ...
نگاهم افتاد به بهداد و گفتم : باشه ..
از بچه ها خدافظی کردم و در برابر نگاه های متعجب پریسا و کیانا تو ماشین سهیل جا گرفتم . اون شب قرار بود برم خونه ی مامان بزرگ . تنها بودن با سهیل که از وقتی دوستی مون اعلام شده بود حتی یه نگاه هم به هم نکرده بودیم برام خیلی سخت بود . سهیل ضبط رو روشن کرد و یه آهنگ آروم خارجی گذاشت . وقتی از در باغ بیرون رفتیم هنوز هیچ کدوممون حرفی نزده بودیم . برام یه اس ام اس اومد از پریسا بود : عزیزم یادت باشه که شب باید بری خونه ی مامان بزرگت .. یه وقت نری خونه سهیل اینا ..
خنده م گرفته بود . همیشه دوست داشت منو اینجوری دست بندازه و حالا به هدفش رسیده بود . وقتی دیدم سهیل چیزی نمی گه کمی صدامو صاف کردم و گفتم : چرا همچین حرفی به بچه ها زدی ؟
سهیل گفت : این شرطمون بود ..
دلم ریخت . تا این لحظه فکر می کردم شاید عاشقم شده و حالا می شنیدم که فقط چون شرطمون بوده این کارو کرده . کمی اعتماد به نفسم رو از دست دادم اما خودمو نباختم و گفتم : تو مست بودی .. نمی فهمیدی .. نباید ..
پرید وسط حرفم و گفت : خب به بچه ها می گفتی که تو در جریان نبودی و من این تصمیمو تنهایی گرفتم .. بهت یه فرصت دادم که همه بدی های گذشته مو جبران کنی .. چرا ازش استفاده نکردی .. ؟؟ خودت نخواستی ..
حرصی بینی مو بالا کشیدم و گفتم : همه ی این فیلمو بازی کردی تا فقط یه فرصت به من بدی ..؟
سهیل گفت : هرجور که دلت بخواد می تونی فکرکنی ..
با حرص گفتم : تو هنوزم داری منو اذیت می کنی .. تو حق نداشتی منو ببوسی .. حق نداشتی مجبورم کنی ..
سهیل مشتی به فرمون کوبید و گفت : من هر کار که دلم بخواد می کنم ..
تنم از صدای برخورد دستش با فرمون لرزید . با بغض گفتم : نگه دار پیاده می شم .. با تو نمیام دیوونه ..
سهیل اونقدر با خشم نگاهم کرد که ساکت شدم و چیزی نتونستم بگم . با سرعت می روند . فقط پرسید : می ری خونه ؟
با صدایی که خیلی آروم و غمگین بود گفتم : خونه مامان بزرگم ..
به نظرم میومد سهیل هنوز مست باشه چون کنترلی روی فرمون و رانندگی کردنش نداشت . کمی که گذشت و آروم تر شده بود گفت : چرا خونه مامان بزرگت ؟
خیلی سرد گفتم : به خودم مربوطه ..
دقایقی بعد تو کوچه ی مامان بزرگ بودیم . سهیل تا ماشین رو نگه داشت دست بردم تا درو باز کنم که سهیل بازوم رو کشید به سمت خودش . اونقدر قوی بود که بدون هیچ سختی به سمتش کشیده شدم و قبل از اینکه بتونم جای خودم برگردم گرمای لبای مردونه شو روی لبام حس کردم و نتونستم در برابر اون بوسه های وحشیانه و خشنش مقاومت کنم . وقتی از شدت بوسه هاش احساس سوزش تو لبام کردم و ناخن هام رو تو بازوش فرو کردم با بی میلی لباشو از لبام جدا کرد و از اون فاصله ی کمی که حالا با هم داشتیم زل زد تو چشمهام و گفت : فردا نگی مست بودم یادم نمیاد دوست دخترت شدم ها .. ؟
بینی م تیر کشید و قبل از اینکه اشک روی گونه هام بیاد پس زدمش و از ماشین بیرون دویدم . زنگ درو زدم و در با صدای شهاب باز شد . حتی نیم نگاهی بهش نکردمو رفتم داخل . پشت در که بودم صدای جیغ لاستیک های ماشینش روی آسفالت به گوشم خورد . شهاب دم در وروودی منتظرم بود با دیدنم اخم کرد و گفت : کدوم گوری بودی تو ؟؟ باز مستی ؟؟ چرا رژ لبت تو صورتت پخش شده ؟
جوابشو ندادم و در حالیکه به سمت دستشویی می رفتم حس کردم که یقه ی مانتومو گرفت و کشید و با عصبانیت غرید : معلوم هست چه غلطی می کنی ؟؟
با حرص گفتم : به توچه ..
و ازش جدا شدم . .
دفترچه ی خاکستری – سهیل صحت
مستی چه کارا که با آدم نمی کنه . باعث می شه دستت حتی واسه خودت هم رو بشه . قبل از مهمونی دو دل بودم و دوست نداشتم که برم . اما رفتم . به اصرار بنیامین رفتم . احساس می کنم امروز خیلی گند زدم . اونقدر مست بودم که نمی فهمیدم چی کار می کنم . انگار به معنای واقعی هر کار دلم خواست کردم . تا حالا نمی دونستم دلم می خواسته اون دختر معمولی مو فرفری مغرور لجبازو ببوسم .. واقعا اینو نمی دونستم . اما حالا یه چیز دیگه هم می دونم .. اینکه اونم منو همراهی کرد یعنی .. اونم به من احساس داره . اینو با تمام وجودم حس کردم . بعد از اون گیج شده بودم . از اینکه چرا اون کارو کردم رفتم تو باغ .. تو هوای آزاد .. داشتم قدم می زدم که سارا اومد پیشم و مثه همیشه یه جوری سعی کرد پیشم بمونه . نمی دونم این دختر چرا از بی محلی های من خسته نشده . باورم نمی شه . .گریه کرد گفت واقعا می خواد با من باشه . اونم کی ؟ درست وقتی که فهمیدم نیکا هم منو دوست داره . ما با هم رفتیم تو و من طی یه تصمیم چند ثانیه ای که تو دلم گرفتم به همه گفتم که نیکا دیگه دوست دختر منه . سارا گذاشت رفت . نمی تونم تصور کنم که چقدر دلشو شکستم . حداقل یه امشب نمی خوام بهش فکر کنم . نمی خوام امشبمو خراب کنم . .
نیکا رو که می رسوندم خونه مثه همیشه باورم نکرد . مثه همیشه باهام لجبازی کرد . با هم دعوا کردیم و من مثه یه آدم هوسباز دوباره در حالیکه داشت مقاومت می کرد بوسیدمش و اون مثه یه بچه آهو ازم فرار کرد . چقدر نگاه آخرش معصومانه بود . وقتی لباش کبود شده بود و رژ لب قرمزش دور لباش مالیده شده بود و با ترس و بغض نگاهم می کرد . منتظر یه فرصت بود تا ازم فرار کنه ..
روی بازوم رد خراش هایی که با ناخنش کشیده هست . هر وقت می بینمش انگار نیکا رو می بینم . کاش هیچ وقت این زخم ها و خراش ها خوب نشه ..
******
نگاهم توی آینه به چشمهای قرمزم بود . به آرومی دست روی قرمزی ماتیکم که اطراف لبهام پراکنده شده بود کشیدم . ناخودآگاه لبهام به لبخندی باز شد . چشمهام می خندید .. اما تصور اون لحظه .. همون لحظه ای که دوباره تو چنگال اون شیر قوی اسیر شده بودم دلم رو می لرزوند .. مشتی آب به صورتم زدم و سعی کردم که آرایشم رو پاک کنم . روی لبهام کبود شده بود و حالت خون مردگی پیش اومده بود اما برام اهمیتی نداشت با یه رژ لب کمرنگ سعی کردم پوشش بدمش . هنوز از بیرون صدای مامان بزرگ و شهاب میومد . اما من اهمیتی نمی دادم . برام مهم نبود چه اتفاقی میوفته . فقط مهم این بود که به اون لحظه فکر کنم. به اون بوسه های اجباری اما واقعی ..
صدای شهاب بلند تر از قبل به گوشم رسید : من کاری ش ندارم .. فقط به من بگه کدوم گوری بوده ..
صدای لطیف مامان بزرگ : شهاب .. امشب به بچه م کاری نداشته باش ..
شهاب با حرص گفت : مامانِ من .. اینقدر بچه م بچه م نکن .. بچه ت یه خرس گنده شده . . باید بفهمم چه غلطی می کنه ..
باز صدای مامان بزرگ : شهاب جان .. پسرم .. فردا صبح ..
صدای غرش شهاب بعد از چند ضربه زدن به در دستشویی : گمشو بیا بیرون نیکا .. یه ساعته اون تو چه غلطی می کنی تو ؟؟
نفس عمیقی کشیدم و درو باز کردم شهاب بهم حمله کرد و من خودمو عقب کشیدم و تقریبا جیغ کشیدم : چی کار می کنی ؟
شهاب با چشمهایی که از عصبانیت برق می زد جلوم ایستاده بود و قفسه ی سینه ش از شدت نفس هاش به شدت بالا و پایین می شد . کمی ترسیدم و رفتم پشت مامان بزرگ . مامان بزرگ با التماس گفت : شهاب ببین بچه مو ترسوندی .
شهاب لبه ی مبل چرمی نشست و سرشو تو دستهاش گرفت و شمرده شمرده و با عصبانیت گفت : فقط .. بگه .. کجا .. بوده ..
با صدایی که سعی می کردم بیش از حد مظلوم باشه گفتم : به خدا تولد دوستم کیانا بودم .. زنگ بزن بپرس از دوستام .. گوشی مو از جیبم در آوردم و به طرفش گرفتم ..
خشمگین تو چشمهام نگاه کرد و گفت : بوی الکل و سیگار می دادی .. اونم از وضعی که اومدی خونه ..
گفتم : خب مهمونی بود دیگه .. بعدشم من که تا حالا با تو و بابک مشروب خوردم دیگه ..
بلند شد ایستاد که من یه متر عقب پریدم و شهاب داد کشید : لعنتی با ما خورده باشی یعنی باید هر جا دیگه هم بخوری ؟؟؟؟ اون بابای بیچاره ی تو می دونه امشب همچین مجلسی بودی .. ؟ بلند شدی اومدی اینجا تا اونا نفهمن که چه غلطی کردی ..
بلند تر داد زدم : هرجور می خوای فکر کن .. من دیگه بزرگ شدم . خودم می فهمم چی درسته چی غلط ..
به طرفم اومد که از ترس به خودم لرزیدم اما همیشه اونقدر مغرور بودم که این جور وقتا از جام تکون نمی خوردم و تازه زل می زدم تو صورت طرف .. این بار هم همین طور شد . وقتی جلوم رسید و دید من هم خشن تر از خودش دارم تو چشمهاش نگاه می کنم گفت : تو مجلستون پسر هم بود ؟
نمی دونم چرا دلم می خواست دروغ بگم . اما نتونستم و گفتم : آره بود ..
شهاب داشت دیوونه می شد . دستی تو موهاش بود و گفت : چقدر احمقی تو ..
پرسیدم : چرا ؟؟
شهاب از رو تاسف تکون داد و گفت : تو مجلسی که پسر هم بوده مست کردی و .. با این لباس ..
نگاهی سرسری به لباسم کردم و حس کردم به عنوان یه دایی نگرانی ش واقعا به جاست . فقط گفتم : مجلس خودمونی بود .. با دوستای خودی .. من به همه شون مطمئن بودم که رفتم وگرنه نمی رفتم ..
چپ چپ نگاهم کرد و گفت : مجبورم در این مورد با بابات حرف بزنم ..
بعد به سمت اتاقش رفت و محکم درو بست ..
مامان بزرگ به طرفم اومد و گفت : مامان جون بدو وسایلتو ببر تو اتاق من .. منم برم یه کم با شهاب حرف بزنم بعد میام پیشت . امشب با من بخواب ..
بدون اینکه حرفی بزنم ساکم رو برداشتم و به اتاق مامانبزرگ رفتم . لباس مشکی خوشگلم رو با یه تی شرت سفید گشاد و شلوار خوابی که روش پر از قلب های کوچیک و بزرگ بود ، عوض کردم . موهام رو بالای سرم بستم و لب پنجره ی اتاق مامان بزرگ نشستم . دلم گرفته بود . اگه شهاب با بابا دراین مورد حرف می زد حتما بابا خیلی ازم ناراحت می شد . بابا و بابک مطمئنا دوست نداشتم که بدون آگاهی شون همچین جایی برم . یعنی خب .. می دونستم که غیرتشون قبول نمی کنه .. چه می دونم دیگه .. مردای ایرانی آخر آخرش همه شون متعصبن . همین شهاب .. کی فکرشو می کرد اینجوری قاطی کنه ؟ من که تاحالا اینجوری ندیده بودمش .. چقدر باهام بد حرف زد . چقدر سرم داد کشید .. منو بگو می خواستم چند روز خونه شون بمونم .. حالا با این اتفاقایی که افتاد باید صبح کله ی سحر جیم بزنم . از توی کمد پتو و بالشی بیرون کشیدم و همونجا زیر تخت مامان بزرگ دراز کشیدم و خیلی زود خوابم برد ..
صبح با صدای شهاب بیدار شدم . همونجور که چشمهام بسته بود کش و قوسی به بدنم دادم و سعی کردم از پشت در بسته ی اتاق بشنوم چی می گه . حس کردم که می ره شرکت . اما یادم اومد که جمعه س .. یه هو از ترس سر جام نشستم و نگاهم افتاد به اتاق .. باورم نمی شد . روی تخت مامان بزرگ بودم . اما من که دیشب کنار تخت روی زمین خوابیده بودم . دستی تو موهام بردم و همونطور که سرم رو می خاروندم یقه ی تی شرت گشادم رو روی شونه م کشیدم . هوا کمی سرد بود . پتو رو روی شونه هام کشیدم و گوشی مو زیر بالشم پیدا کردم . نگاهی بهش کردم ساعت نه و نیم بود .. وای خدای من .. شهاب امروز سر کار نمی ره . از تخت پایین پریدم و جلوی آینه قدی اتاق ایستادم . تی شرتم رو که یقه ی گشادی هم داشت کمی اینور و اونور کردم تا صاف تو تنم وایسه . یادم اومد دیشب که لباسامو عوض می کردم چون زیر لباس مهمونی م لباس زیر نپوشیده بودم . بدون لباس زیر لباسم رو پوشیده بودم . دنبال لباس زیر توی ساکم می گشتم که در اتاق باز شد و مامان بزرگ وارد شد : بیدار شدی عزیزم ؟
همونجا نشستم و گفتم : آره مامان جون ..
اومد کنارم و با لحن مهربونی گفت : عزیزم .. نمی خوای بیای بیرون ؟؟
با لبخندی گفتم : داشتم میومدم ..
مامان بزرگ گفت : بیا عزیزم که بعدش آماده بشی چون خاله ت اینا دارن میان اینجا ..
لبخند روی لبم موند و فقط پرسیدم : من دیشب روی زمین خوابیده بودم .. مامان بزرگ پرید وسط حرفم و گفت : آره دخترم . اومدم بخوابم دیدم زیرت هیچی ننداختی خوابیدی . شهابو صدا کردم بغلت کنه بذارت رو تخت ..
زمزمه کردم : مرسی ...
پیشونی م رو بوسید و گفت : من می رم کم کم غذا رو آماده کنم . بعد بیا کمکم ..
وقتی مامان بزرگ رفت تمام ساکم رو بیرون ریختم . متوجه شدم که یادم رفته لباس زیر بردارم و خاله اینا هم داشتن میومدن . کلی اینجوری احساس معذب بودن می کردم . البته خب . حداقل خوبی ش این بود که تی شرتم گشاد بود اما اون شلوار قلب قلبی رو کجای دلم می ذاشتم ؟؟
بلند شدم و از اتاق رفتم بیرون . چشمم افتاد به شهاب که مشغول تماشای تلویزیون بود . سعی کردم یواشکی قبل از اینکه منو ببینه به آشپزخونه برم که صداش تو گوشم پیچید : علیک سلام ..
هول شدم . ایستادم و گفتم : سلام ..
شهاب گفت : بعد از اینکه آبجی م بره به بابات زنگ می زنم ..
هیچی نگفتم و با حرص به اشپزخونه رفتم . آشپزخونه اُپن نبود و شهاب نمی تونست داخل رو ببینه . پشت به در واستادم و با حرص رو به مامان بزرگ گفتم : مامانی این پسرتونم شورشو درآورده ها ... خب حالا من یه اشتباهی کردم . یه غلطی کردم رفتم مهمونی دوستم . باید اینقدر اذیتم کنه ؟ خودش می دونه بابام ازم ناراحت شه دیگه طول می کشه تا آشتی کنه .. حالا نه که خودش خیلی پسر خوبیه ؟ .. خودش بهم گفته بود که با اون دوست دختر خانومش چه جاهایی رفته بود .. حالا فقط واسه من عیبه ؟؟ .. خیلی دایی بدیه .. نامرد و بی معرفته ..
صدایی از پشت سرم گفت : که من نامرد و بی معرفتم ؟؟ ..
با ترس به پشت سرم چرخیدم و گفتم : مگه نیستی ؟
سرشو با تاسف تکون داد و گفت : اونقدر احمقی که نمی فهمی من نگران خودتم ..
در حالیکه سر میز می نشستم گفتم : اما من مواظب خودم هستم ..
شهاب گفت : نه نیستی و نمی فهمی ..
با ناراحتی جرعه ای از چای تلخی که مامان بزرگ جلوم گذاشته بود خوردم و با حرص قورتش دادم . بعد کمی شکر توش ریختم و گفتم : من یه اشتباهی کردم که .. خب معذرت می خوام دیگه ..
زیر چشمی به شهاب نگاه کردم . یه ابروشو بالا انداخت و گفت : معذرت خواهی ت قبوله . اما صحبت با بابات هنوز سرجاشه ..
از آشپزخونه که خارج شد با حرص گفتم : اینم بچه س شما تربیت کردین ؟
مامان بزرگ لبخندی زد و گفت : اینقدر حرص نخور . داره اذیتت می کنه . من راضی ش کردم که چیزی به بابات نگه .. فقط تو هم بهش نگی که من بهت گفتم .
پریدم و لپ مامان بزرگ رو بوسیدم .
تا ظهر با مامان بزرگ تو آشپزخونه مشغول بودم . نزدیکای ساعت دوازده بود که خاله اینا اومدن . بر خلاف انتظارم مارال هم باهاشون بود . من فکر می کردم که مارال وسط ترم نمی تونه بیاد اما حالا می دیدم که هست . اونقدر خوشحال شده بودم که پریدم و بغلش کردم هولم داد و گفت : اه اه .. تف تفی م کردی ..
چشمکی زدم و گفتم : از خداتم باشه ..
بعد گونه ی خاله رو بوسیدم و با ماهان و عمو امیر هم دست دادم . رفتم آشپزخونه تا واسشون چای بریزم که شهاب هم پشت سرم اومد تو و گفت : نمی خواستی لباستو عوض کنی ؟؟
با نگاهی معذب گفتم : فقط همینارو آوردم آخه ..
چپ چپ نگاهم کرد و گفت : کل یقه ت و شونه هات بیرونه با اون تی شرت بد ترکیبت . اونم که از شلوار خنده دارت ..
خنده م گرفت و گفتم : خب می گی چی کار کنم ؟
یه لحظه مثه همیشه مهربون شد و گفت : می خوای برم از خونه برات لباس بیارم ؟
از ترس رو به رویی با بابا سریع گفتم : نه نه نمی خواد ..
شهاب شونه ای بالا انداخت و گفت : پس بده خودم چای می برم .
سینی چای رو به دستش دادم . لحظه ای چشم تو چشم شدیم و من گفتم : شهاب .. معذرت می خوام اگه دیشب باهات بد حرف زدم ..
لبخندی پر محبت و حمایتگر روی لباش اومد و گفت : با خودتم کلی حرف دارم . بعد که اینا رفتن بهت می گم ..
قد بلندی کردم و گونه شو بوسیدم و شهاب از آشپزخونه خارج شد . بعد از شهاب رفتم بیرون و کنار مارال نشستم . کلی حرف برای هم دیگه داشتیم . تمام اتفاقاتی که این مدت برام افتاده بود رو واسش گفتم . سر گفتن قضیه ی روحه خیلی مردد بودم که بهش بگم یا نه . که آخرش تصمیم گرفتم نگم و نگرانش نکنم . اونم کلی برام حرف زد و از دانشگاه گفت . جاهایی که رفته بود تو این مدت و اینکه تو دانشگاه با یه پسره آشنا شده و حس می کنه داره بهش علاقمند می شه و بعد عکسش رو هم توی گوشی ش بهم نشون داد . پسری که عکسش رو می دیدم چهره ی مظلوم و خواستنی داشت و حس کردم که خیلی به مارال مهربون من میاد . مارال با هیجان گفت : شنیدم شهابمونم داره دوماد می شه ..
اینو اونقدر بلند گفت که همه شنیدن و شهاب گفت : البته نه بدون اجازه ی تو ..
مارال گفت : شهاب من می خوام قبل از عروسی ببینمش ..
شهاب با خنده گفت : بابا دختر تو کجایی ؟ .. هنوز خواستگاری هم نرفتیم .. بعد زیر چشمی نگاهی به خاله کرد و گفت : این آبجی های من که وقت نمی کنن بیان منو سر و سامون بدن ..
خاله خندید و گفت : حتما قول می دم این هفته رو هماهنگ کنم . اینقدر به من تیکه ننداز ..
مارال دوباره گفت : شهاب خان .. نپیچون . تا من هستم یه برنامه بذار ببینمش . اگه خوب بود بعد می ری خواستگاری ..
شهاب خندید و رو به خاله گفت : شهناز این به کی رفته اخلاقاش ؟؟
خاله با خنده گفت : به باباش ..
عمو امیر لبخندی زد و گفت : همینه که اینقدر دخترم دوست داشتنیه ..
همه خندیدیم و عمو زود گفت : کی میاد شطرنج ؟
تو دلم خنده م گرفت . عمو همیشه توی مهمونی ها و کلا هرجا که جمع بود مشغول شطرنج بازی کردن با یکی بود . شهاب زود گفت : من میام . اما این بار اون دفعه نیست که شرطو ببازی و ندی ..
عمو خندید و گفت : برو بیار اون شطرنجتو تا نشونت بدم .
شهاب در حالیکه می رفت مارال غرید : شهاب شنیدی که چی گفتم امروز بعد از ظهرو برنامه بذار ..
شهاب وقتی با شطرنج معروف بابا بزرگ که خیلی هم قدیمی و خوشگل بود برگشت گفت : قبل از عروسی شگون نداره عروسو ببینی ..
مارال با خنده به طرفش کوسن مبل رو پرتاب کرد و گفت : مگه با لباس عروس می خواد بیاد ؟؟
شهاب که جا خالی داده بود گفت : باشه مارالی .. باشه .. امروزو هماهنگ می کنم ..
بعد نگاهش افتاد به من که کمی اخم کرده بودم و چیزی نگفت . از اینکه قرار بود با من حرف بزنه و حالا خیلی راحت یه برنامه دیگه رو هماهنگ کرده بود یه کم ازش ناراحت شدم . من و مارال و ماهان هم مشغول حرف زدن بودیم . اونروز در کنار مارال جونم روز خوبی بود . قرار بود عصر من و مارال با شهاب بریم که ماهان هم خودشو انداخت وسط و گفت که باید اونم بیاد . این شد که شهاب به بابک هم زنگ زد و گفت بیاد و البته بابک گفت که شیما رو هم میاره . من و مارال هم ماهان رو اذیت می کردیم و می گفتیم که اگه می خواد دوست دخترشو بیاره خجالت نکشه .. ماهان هم می گفت که نمی شه اما بالاخره اونم مجبور شد که بره دنبال دوست دخترش که اسمش آتوسا بود . من و مارال با ماشین شهاب بودیم و دنبال دوست دختر شهاب می رفتیم . توی راه مارال که جلو نشسته بود کلی آهنگ شاد گذاشت و با هم رقصیدیم . نزدیک خونه شون که رسیده بودیم شهاب پارک کرد و گفت : مارالی پس تو برو عقب بشین تا مونا بشینه جلو ..
مارال لباشو جمع کرد و گفت : نمی خوام .. من باید جلو بشینم ..
شهاب گفت : اععع .. نمی شه که ..
مارال خودشو لوس کرد و گفت : خیلی هم می شه ..
شهاب خندید و گفت : از این بچه یاد بگیر ..
مارال نگاهی به من کرد و چشمکی نا محسوس زد و گفت : شهاب دیگه ..
تو همین لحظه گوشی ش زنگ خورد و از ماشین خارج شد تا جواب بده . شهاب از تو آینه نگاهم کرد و گفت : چرا تو خودتی دایی ؟
گفتم : نه نیستم ..
شهاب با شیطنت گفت : نگرانی که به بابک چیزی بگم ؟
بدون اینکه ازش خجالت بکشم یا رودرواسی داشته باشم سرمو به نشونه ی مثبت تکون دادم و شهاب گفت : به کسی چیزی نمی گم . نه به بابات نه بابک نه مامانت .. ولی باید یه قولایی بهم بدی که شب درباره ش حرف می زنیم ..
رومو ازش گرفتم و گفتم : شب می رم خونه خودمون ..
شهاب با تحکم گفت : شب میای خونه ی ما ..
لبخندی زدم و گفتم : پس قبلش منو ببر خونه که لباس بردارم و با ماشین خودم بیام ..
شهاب چشم بلند بالایی گفت که باعث شد کلی ذوق کنم .
مارال اومد و کنار من نشست و گفت : بچه ها یه فکری کردم . شب منم بمونم اونجا ..
نگاه شهاب تو آینه به من افتاد و وقتی ذوق منو دید چیزی نگفت . لحظاتی بعد مونا اومد و جلو پیش شهاب نشست . بعد برگشت و با گرمی سلام علیک کرد . بعد از معرفی شدنمون . مونا گفت : پس اونای دیگه کجان ؟
شهاب گفت : میان اونجا ...
مونا دختر ظریف و کوچولو موچولویی بود . قدش از من و مارال کوتاهتر بود و خیلی هم ریز نقش تر از ما بود از نظر قیافه هم معمولی بود و بزرگتر از ما به چشم میومد . می دونستم که دو سه سالی از من بزرگتره . نوع لباس پوشیدنش هم خوب بود اما کاملا کلاسیک بود . مو هاشو کج اما خیلی خانومانه توی صورتش ریخته بود که با نمکش می کرد . صورتش یه کمی تپلی بود و وقتی می خندید گونه هاش چال میوفتاد که حدس می زدم اینجور وقتا باید دل دایی شهابم واسش ضعف بره ..
به سفره خونه ی سنتی که قرار گذاشته بودیم رسیدیم . بابک و ماهان هم رسیده بودن و روی تختی نشسته بودن . وقتی بهشون رسیدیم . به معنای واقعی مراسم معارفه داشتیم . شیما رو که قبلا دیده بودم و اونجا با آتوسا هم آشنا شدم . آتوسا دختر قد بلند و سفیدی بود با موهای لخت رنگ شده که به صورت چتری روی پیشونی ش ولو بود که این سنشو کمتر نشون می داد . یه شال قرمز و رژ لب قرمز هم داشت که باعث می شد تو چهره ش فقط همینا به چشم بیاد نه چیز دیگه ای . لبخندش خیلی مغرور و بی معنی بود . اصلا منو به خودش جذب نکرد واسه همین نتونستم سلام و احوالپرسی گرمی باهاش داشته باشم . همیشه اگه از این لبخندای مغرور رو لبای کسی می دیدم سعی می کردم زیاد داخل آدم حسابش نکنم . چیکار کنم خب ؟ خوشم نمیومد .
کنار شیما نشستم و دیدم که خیلی با محبت نگاهم می کنه . بچه ها سفارش شام دادن و ما هم گرم صحبت بودیم که گوشی مارال زنگ خورد . کنارم نشسته بود و می تونستم صفحه ی گوشی شو ببینم . کسی که بهش زنگ می زد سینا بود . نگاه معذبی کرد و زیر گوشم گفت : وای نمی دونی چقدر زنگ می زنه .. دیگه آدمو کلافه می کنه ..
تماس رو رد داد و بهش اس ام اس داد که نمی تونه حرف بزنه .
نا خود آگاهی نگاهی به گوشی م کردم . از صبح هیچ تماس یا اس ام اسی نداشتم . یه لحظه دلم شور زد . از اینکه نکنه .. نکنه سهیل حالا که مستی از سرش پریده متوجه شده که .. که منو واقعا نمی خواد و از رو هوس منو بوسیده . اما حس اون بوسه ها واقعی بود . واقعی بود که همراهی ش کردم . دلم خیلی شور می زد . حس بدی بهم دست داده بود . گفتم : من باید برم دست شویی مارال ..
زود گفت : منم باهات میام .
وقتی از تخت دور شدیم مارال تند تند شماره ی سینا رو گرفت و باهاش مشغول حرف زدن شد . منم دستشویی نرفتم و روی تابی که کمی اون طرف تر برای بچه ها در نظر گرفته شده بود نشستم . مارال اونقدر حرف زد که حوصله م سر رفت . اما چاره ی دیگه ای هم نداشتم . صبر کردم تا صحبتش تموم شد و پیش بقیه برگشتیم . بعد از خوردن شام هم از هم جداشدیم . شهاب اول مونا رو رسوند و بعد هم رفتیم خونه ی ما . مامان و بابا تا دیدنم کلی خوشحال شدن . اما من به اتاقم رفتم و اول یه لباس زیر برداشتم و توی کیفم گذاشتم و بعد یکی دو دست لباس دیگه .
بعد هم به مامان و بابا گفتم که یه هفته ای اونجا می مونم . بعد هم با ماشین خودم به همراه مارال پشت ماشین شهاب به خونه ی مامان بزرگ رفتیم . اون شب بعد از چند وقت دور بودن از مارال به هر دومون خیلی خوش گذشت . شهاب رو از اتاقش بیرون کرده بودیم و دوتایی تا صبح حرف زدیم . صبح با مشت و لگدی که شهاب به در می زد از خواب بیدار شدم . ساعت هفت بود و من تازه دو ساعت بود که خوابیده بودم . درو باز کردم و شهاب اومد تو و غرید : چقدر خوابتون سنگینه ..
نگاهش به مارال افتاد که خواب ِ خواب بود و گفت : باز این از تو هم سنگین تره ..
لباسهاشو پوشید و رفت .
اون روز بعد از صبحانه ماهان اومد دنبال مارال تا ببره ش ترمینال که بره . به سختی از هم جدا شدیم و مارال هم رفت . اونقدر خوابم میومد که دلم نمی خواست برم دانشگاه . اما با به یادآوری اینکه سهیل رو می بینم انگیزه پیدا کردم و تند تند حاضر شدم . آرایش معمولی کردم و از خونه مامان بزرگ زدم بیرون .
پریسا سر کوچه شون منتظرم بود . وقتی کنارم نشست قبل از سلام گفت : نیکا اگه نگی جریان دیشب چی بود واسه همیشه باهات قهر می کنم ..
تا خواستم چیزی بگم زود گفت : خیلی بی معرفتی نیکا .. من باید همراه با بقیه بفهمم چه تصمیمی گرفتی ؟ خجالت نمی کشی تو ؟ دیگه تو یکی واسه من حرف از معرفت نزنی ها ..
خواستم جریان رو براش تعریف کنم که با ناراحتی گفت : انگار نه انگار من و تو دوست چندین و چند ساله ایم . واقعا که نیکا خانوم . اینه رسم رفاقتمون . راست می گن رفاقتا بوی پیپی گرفته .. من اصلا هیچ وقت از تو انتظار نداشتم . کم کم می خوای دیگه هیچی واسه من تعریف نکن .. اصلا دیگه ازت هیچ انتظاری ندارم ..
اونقدر تند تند حرف زده بود که یه نفس عمیق کشید و من از اون فاصله استفاده کردم و زود گفتم : پری تورو خدا بذار واست توضیح بدم . اونجوری که فکر می کنی نیست ..
با ناراحتی نگاهم کرد و گفت : پس چه جوریه ؟؟
صدای ضبط رو کم کردم و گفتم : به خدا پری منم ... پرید وسط حرفم و خیلی جدی گفت : پریسا ..
لبخندی زدم و گفتم : به خدا پریسا منم شوکه شدم سهیل اون حرفو زد .. یعنی اصلا فکر نمی کردم همچین تصمیمی داشته باشه . بعدشم خودت باهام بودی .. دیدی که تا اونجاکه منو بوسیده بود رو واست گفتم . من کی وقت کردم برم به سهیل بگم می خوام باهات دوست بشم و ....
پریسا که انگار خیلی زودتر از اونی که فکرشو می کردم قانع شده بود گفت : باشه دوستم قبوله . از اون شب که باهاش رفتی بگو .. از دیروز بگو .. چیزی بینتون اتفاق نیفتاده ؟؟
نگاه غمگینی کردم و جریان بوسه مون تو ماشین رو گفتم و بعد هم بهش گفتم که از اون لحظه به بعد بینمون هیچ اتفاقی نیفتاده . اعتراف بهش و یادآوری دوباره ش واسه خودم خیلی بد بود . باعث شد روحیه م عوض بشه و ناراحت بشم . وقتی رسیدیم دانشگاه کیانا رو دیدیم که تو جمع دخترای کلاس بود . تا بهش زنگ زدیم اومد پیشمون و گفت : واییی نیکا .. نمی دونی .. امروز همه دارن از تو و سهیل حرف می زنن . چقدر معروف شدی بین بچه های کلاس ..
چپ چپ نگاهش کردم و گفتم : خاله زنک ..
خندید و گفت : دوست پسر خوش تیپت کجاست ؟؟
خندیدم و گفتم : اگه تو ازش خبر داری منم دارم ..
کیانا دهنش باز موند و بعد با تعجب گفت : یعنی چی که ازش خبر نداری ؟؟ حالا که بچه ها فهمیدن با تو دوست شده کم کم داره خاطر خواهاش رو می شه .. دیگه باید مواظب باشی دوست پسرتو نزنن ..
شونه ای بالا انداختم و گفتم : هنوز هیچی معلوم نیست ..
پریسا از دهنش در رفت و گفت : بعد از اون بوسه ها مگه می شه چیزی معلوم نباشه ؟؟
چشمای کیانا گرد شده بود و با دهان باز نگاهم می کرد بعد گفت : می کشمت نیکا .. تو و سهیل همو بوسیدین و به من چیزی نگفتی ؟؟؟
با شیطنت خندیدم و گفتم : مگه هروقت بنیامین تورو از اون بوس خوشگلا می کنه میای به من می گی ؟؟؟
قیافه ی حرصی شو که دیدم در حالیکه می خندیدم خواستم ازش فرار کنم چرخیدم . اما قبل از چرخیدنم اشاره های ابروی پریسا رو دیدم . تا چرخیدم خوردم به چیزی .. یه لحظه زمان و مکان رو گم کردم . اما درست همون لحظه نگاهم افتاد به سهیل که جلوم ایستاده بود . هول شدم و گفتم : بِ.. بِ... بِبخشید ...
پریسا و کیانا خندیدن و لب های سهیل هم به لبخندی باز شد . تازه اونجا بود که تونستم واضح ببینمش . روی صورتش چند خراش و رد ناخنی گوشه ی ابروش بود که تا روی گونه ش کشیده شده بود .
به تلافی اینکه بهم خندید اشاره به صورتش کردم و گفتم : کار ِ ساراس ؟؟
سهیل پوزخندی زد و گفت : چه دوست دختر روشن فکری ..
پریسا خندید و گفت : ما می ریم .. آخه کار داریم با یکی از بچه ها ..
برگشتم و ملتمسانه نگاهشون کردم که یعنی تورو خدا نرین . اما اون دو تا با بدجنسی رفتن و سهیل گفت : دختر سر به هوا .. حداقل جلو پاتو نگاه کن ..
در حالیکه احساس می کردم خیلی نگاه ها به من و سهیله و این معذبم می کرد ، گفتم : تو پشت سرم ظاهر شدی ..
سهیل لبخندی زد که چهره ی خراش خورده شو خیلی خواستنی می کرد . اونقدر که دلم می خواست با همه ی وجودم تو بغلش فرو برم . اما سعی کردم با بی تفاوتی بپرسم : کی صورتتو اینجوری کرده ؟ این کار یه دختره ..
سهیل که حس کرد کمی به قضیه حساس شدم با بی خیالی شونه بالا انداخت و گفت : داری نزدیک می شی ..
با حرص دندونامو به هم فشردم و گفتم : اصلا برام مهم نیست ..
رومو ازش برگردوندم که با محبتی عجیب و دلچسب که تا حالا ازش ندیده بودم گفت : باشه قهر نکن واست می گم .. البته به یه شرط ..
من که نمی تونستم جلوی کنجکاوی مو هیچ جوره بگیرم گفتم : باشه .. به چه شرطی ؟؟
سهیل یه ابروشو داد بالا و با شیطنت گفت : امروز عصر با هم قرار بذاریم ..
یه جوری نگاهش کردم که معنی ش این بود : اِعع ؟؟ نه بابا ؟؟ ترش نکنی ؟..
سهیل توجهی نکرد و گفت : خلاصه که شرطش اینه ...
می دونستم هیچ جوری از شرطی که گذاشته نمی گذره . واسه همین گفتم : باشه .. حالا بگو دیگه ..
نگاهی به ساعت مچی گرون قیمتش کرد و گفت : الان کلاس شروع می شه ها ...
کیف کوله ی کوچولوم رو طوری گرفتم که باهاش بزنمش و گفتم : می گی یا نه ؟
خندید و گفت : کیفتو بنداز رو شونه ت .. می گم ..
د کیفم رو یه وری رو شونه م انداختم و پوفی حرصی کردم و گفتم : بگو دیگه ..
انگار که از حرص دادن من لذت ببره گفت : بعد از کلاس ..
داشت از کنارم می گذشت که گفتم : سهیل بگو دیگه ..
فکر کنم چون هیچ وقت اینقدر صمیمی و کشدار صداش نکرده بودم جا خورد . به طرفم چرخید و گفت : من دیشب یه خوابی دیدم .. توی خواب با یکی درگیر شدم . . صورتمو چند جای بدنم رو چنگ زد . بازومو هم گاز گرفت . صبح وقتی بیدار شدم دیدم اینجوریم . همون جاهایی که تو خواب چنگ زده بود و گاز گرفته بود تو واقعیت ردش مونده بود . خیلی عجیبه نیکا .. دوست ندارم بترسونمت اما ...
من که داشتم از تعجب شاخ در میاوردم همونطور با دهان نیمه باز گفتم : آخه اون کی بوده ؟؟؟ چرا باید اینجوری بشه ..
سهیل کمی فکر کرد و گفت : یه زن نبود .. مرد بود و ریشا و موهای بلند حنایی داشت که کل صورتشو گرفته بود و نمی تونستم چهره شو ببینم .. اون .. یه کلاه شاپو هم داشت ..
********
کیانا دنبالم می دوید و من با قدم های بلند و محکم سعی داشتم ازش دور بشم . با ملایمت برای چندمین بار صدام کرد که بی جواب موند . کمی تند تر دوید و وقتی نزدیک تر رسید گفت : نیکا تو رو خدا .. حداقل بگو چه مرگته ؟؟
وقتی بازم جواب ندادم با جیغ گفت : نیکا دیگه ..
ایستادم و کیانا بهم رسید . نگاهم کرد و گفت : چرا داری ازم فرار می کنی ؟ چی شده نیکا ؟؟؟
سرمو تکون دادم و گفتم : فکر می کنی نمی دونم سهیل تورو فرستاده دنبالم ؟ وگرنه تو از کجا می دونستی من از دانشگاه زدم بیرون ؟؟
کیانا شمرده شمرده گفت : خیله خب .. سهیل به من گفت که از پیشش رفتی .. اما نگفت بینتون چی شده .. تو بهم بگو عزیزم ..
بغض داشتم . سرمو تکون دادم و گفتم : من نمی تونم با سهیل بمونم ..
چشمای کیانا چهارتا شد با تعجب تقریبا جیغ کشید : چی ؟؟
با حرص نفس کشیدم و گفتم : من بهش آسیب می زنم ..
مچ دستم رو کشید و در حالیکه سعی می کرد منو به سمت دانشگاه که خیلی هم ازش دور نشده بودیم ببره گفت : بیا ببینم . باز تو داری دیوونه می شی .. این همون حرفایی نیست که به کاوه هم گفتی ؟؟ کلا می ترسی از اینکه با کسی باشی . جا می زنی .. من نمی ذارم دوباره اشتباه کنی ..
بدون اینکه بخوام دنبالش کشیده می شدم . نمی دونم اون کیانای ریزه میزه اون همه زور رو از کجا آورده بود . با حرص گفتم : کیانا تو هیچی نمی دونی ..
کیانا غرید : شاید ندونم . ولی همینو می دونم که نمی ذارم دوباره اشتباه کنی ..
با غر غر گفتم : کیانا .. ولم کن .. می خوام یه کم تنها باشم ..
برگشت و با حرص گفت : تو غلط می کنی ..
و منو به زور با خودش برد تو دانشگاه . پریسا و شیوا تو دانشگاه در کنار هم نشسته بودن و مشغول حرف زدن بودن . تا چشمش به ما افتاد از شیوا جدا شد و به سمتمون اومد با نگرانی گفت : نیکا هیچ معلومه چیکار می کنی ؟؟؟
سرمو تکون دادم و با عصبانیت دستمو از دست کیانا بیرون کشیدم و غریدم : بچه ها .. من .. نمی تونم با سهیل باشم . شماها تو این قضیه دخالت نکنین ..
پریسا عصبانی شد و گفت : هر کار می خوای بکن .. اما دیوونه بازی در نیار .. این یعنی چی که گذاشتی و رفتی .. ؟
احساس می کردم بغض دارم . گفتم : الان سهیل کجاست ؟؟
کیانا گفت : نمی دونم وقتی اومد پیش ما که خیلی عصبانی بود . باز معلوم نیست چی بهش گفتی .
با بی تفاوتی شونه ای بالا انداختم و گفتم : برام مهم نیست ..
کیانا گوشی ش زنگ خورد و برای جواب دادنش ازمون جدا شد تا رفت پریسا گفت : خب آخه تو که دوستش داری .. این اداها چیه دیگه ؟
لحن پریسا طوری بود که باعث تشدید بغضم شد . با ناراحتی گفتم : نمی دونم چرا نمی تونم هیچ وقت به کسی نزدیک شم . تا میام نزدیک شم . یه چیزی می شه که باید تمومش کنم ..
پریسا دلجویانه گفت : می شه برام بگی چی شده ؟؟
سرمو به نشونه مثبت تکون دادم. با هم روی نیمکتی نشستیم و پریسا گفت : خب حالا بگو ..
براش تعریف کردم که چه اتفاقی برای سهیل افتاده و اینکه بعدش من بهش گفتم که تقصیر من بوده که اون مرد ریشو اومده تو زندگی ش وقتی هیچی نگفته با هم بحثمون شده و منم گذاشتم رفتم ..
پریسا دستی روی شونه م گذاشت و گفت : خودتو سرزنش نکن ..
غریدم : چرا دیگه .. تقصیر من بود ..
پریسا با لبخندی گفت : اما حق نداشتی یه طرفه تصمیم بگیری ..
با حرص گفتم : چرا داشتم .. چون اونم یه طرفه تصمیم گرفت و بهم القا کرد که باید دوست دخترش باشم .
پریسا چیزی نگفت و این باعث شد تو فکر فرو برم . برگردم به حدود یه ربع قبل . . .
" وقتی تو چشمهای سهیل خیره شدم و گفتم : تو چی گفتی ؟
سهیل پوزخندی خوشگل زد و گفت : هیچی .. بی خیال .. اصلا شوخی کردم .
من سرمو پایین انداختم و گفتم : می دونم شوخی نکردی .. پس دقیقا به من بگو توی خواب چی دیدی ؟
سهیل یه تای ابروشو بالا انداخت و گفت : خوب یادم نیست .. همونایی که بهت گفتم همه ش بود .
با شرمندگی گفتم : می دونی که اون کسی که دیدی کی بود ؟؟
سهیل گفت : حتما می خوای بگی همون روحی که تو رو اذیت می کرد بوده ؟؟
سرمو تکون دادم و گفتم : دقیقا ..
سهیل با بی خیالی گفت : این فقط یه خواب بوده . شاید چون خواب ترسناکی بوده . من خودم از ترس تو خواب این بلا رو سر خودم آوردم ..
زود گفتم : ببینم ناخناتو ..
سهیل خندید و گفت : نیکا بی خیال ..
جدی و مصمم گفتم : ببینم ..
سهیل یه دستشو بالا آورد . ناخن هاش کوتاه بود . مثه همه پسرای دیگه ..
غریدم : بیا ببین . تو با این ناخنا نمی تونستی این کارو با خودت بکنی .. بعدشم . بهم نگو که خودت می تونی بازوی خودتو گاز بگیری ..
خندید . خنده ای طولانی و بعد گفت : خب هرچی کمتر در موردش حرف بزنیم بهتره ..
با حرص گفتم : به خاطر من این بلا سر تو اومد . چه بسا بدتر از اینا واست اتفاق نیفته . یا شاید هم می تونست دیشب اتفاق بیفته .. به هر حال .. فکر می کنم درست نبود که اون شب جلو بچه ها بگی که ... پرید وسط حرفم و با عصبانیت غرید : همه چیو با هم قاطی نکن ..
گفتم : اینا به هم ربط داره . بفهم ..
سهیل پشتش رو بهم کرد و فقط گفت : من حرف اون شبو پس نمی گیرم . من واقعا تصمیم دارم با تو باشم ..
نمی دونم چرا یه هو گفتم : اما نظر منو نپرسیده بودی .. پس این رابطه تمومه ..
سهیل تا به سمتم چرخید پشتم رو بهش کردم و از دانشگاه زدم بیرون . در حالیکه بغض داشتم و حس می کردم که دلم نمی خواست اینجوری باهاش حرف بزنم . دلم نمی خواست این اتفاقا بیفته . دلم نمی خواست سهیلی که دوستش داشتم و دو روز بود که هر چند با هم ارتباط نداشتیم اما دوست پسرم بود این جوری تموم بشه . دلم می خواست بتونم دوستش داشته باشم . اما نه در صورتی که بهش آسیب بزنم .. نه به هر قیمتی .. "
صدای پریسا باعث شد افکارمو رها کنم . نگاهش کردم که گفت : کیانا رفت سر کلاس . می دونم حوصله ی کلاسو نداری . بیا بریم تو سلف بشینیم ..
بدون اینکه چیزی بگم باهاش همراه شدم . پریسا دو تا چای گرم گرفت و به سمتم اومد . لیوان چای رو جلوم گذاشت و گفت : اینو بخور . شکلات هم گرفتم .
بعد از تو جیبش شکلات های کاکایو ئی بیرون کشید و گفت : دیگه چه خبر ؟
چیزی نگفتم . پریسا هم دیگه چیزی نگفت .
اون روز تا شش کلاس داشتیم و تمام وقتم رو با دوستام گذروندم . یه دو سه باری سهیل و کاوه رو با هم دیدم اما حتی نگاهشون هم نکردم . بعد از آخرین کلاس کیانا با بنیامین رفت و من و پریسا هم با هم به سمت ماشین من می رفتیم که پریسا گفت : اگه قراره بری خونه مامان بزرگت . من خودم می رم . مسیرتو دور نکن .
گفتم : چه حرفا می زنی تو دختر ؟ تو رو می رسونم بعد می رم اونجا ..
حرفی نزد . تو راه گفت : نیکا من کاری به مسائل حاشیه ای ندارم . اما فقط یه چیزیو می دونم . اونم اینه که . تو سهیل رو به همین راحتی ها انتخاب نکردی . تو توی یه دوراهی یا شاید حتی سه راهی بودی .. تو به سختی فهمیدی که سهیل رو می خوای .. واست راحت نبود که حالا بخوای راحت ازش بگذری .. نذار به خاطر غرورت از دست بدی ش ..
اگه تو یادت رفته من یادمه . من خوب یادمه .. مونده بودی که احساست به کی عاشقانه س .. و فهمیدی که فقط سهیله که می تونی عاشقش بشی .. پس دیگه شاید به همین راحتی نتونی یکی دیگه رو پیدا کنی که بتونی عاشقش بشی ..
دستش رو روی دستم که روی دنده بود گذاشت و گفت : بهم اعتماد کن ..
با ناراحتی نالیدم : چون کسیه که می تونم عاشقش بشم دست و دلم می لرزه .. پریسا .. من سهیل رو دوست دارم .. نمی خوام بلایی سرش بیاد . نمی خوام من مقصر باشم ..
گفت : تو این مورد تصمیم با خودته عزیزم . من فقط نمی خوام .. نمی خوام پشیمون ببینمت . چون می دونم سهیل هم تورو دوست داره و مسخره بازی ها و مغرور بازیاتونو کنار می ذارم می بینم ساخته شدین واسه هم ..
به خونه شون رسیده بودیم . پریسا گفت : نیکا .. به نظر من یه زنگ بهش بزن ..
سرمو تکون دادم و از هم خدافظی کردیم . توی راه تا خونه ی مامان بزرگ فقط با صدای بلند آهنگ هایی که پخش می شد رو می خوندم . نمی خواستم فکر کنم . واسه همین می خوندم . وارد کوچه که شدم . نزدیک خونه مامان بزرگ پارک کردم . از ماشین که پیاده شدم یه لحظه از گوشه ی چشم نگاهم افتاد به سر کوچه . ماشین شاسی بلند سهیل بود . حاضرم قسم بخورم که ضربان قلبم اونقدر شدید بود که کل بدنم رو می لرزوند . همونجا ایستادم . ماشین جلو اومد و کنارم ایستاد . حدسم درست بود . خود سهیل بود . شیشه رو پایین کشید و گفت : با هم حرف بزنیم ؟؟
بدون اینکه چیزی بگم رفتم و کنارش نشستم . سهیل ماشین رو همونجا پارک کرد و کاملا به طرفم چرخید . نگاهش خیلی سرد بود . هیچ اشتیاقی توش نبود . مثه کسایی که کار بدی انجام دادن سرمو پایین انداخته بودم . سهیل گفت : شاید اشتباه کردم که .. جلو بچه ها گفتم ما تصمیم گرفتیم با هم باشیم . صد در صد باید از تو هم می پرسیدم که می خوای باهام باشی یا نه . اما خودتم می دونی . من مست بودم . همیشه از قدیم چی گفتن ؟؟
مثه آدمای گنگ نگاهش کردم و خودش ادامه داد : گفتن مستی و راستی ..
لبخندی روی لبم اومد و سهیل گفت : حداقل اینو بفهم . حتما تو واسم مهم بودی .. اونقدر مهم بودی که ترسیدم ازت بپرسم می خوای با من باشی یا نه .. ترسیدم که بگی نه ..
مظلومانه نگاهش کردم و اون با محبت و البته خیلی جذاب و وسوسه انگیز گفت : پس بدون به راحتی ازش نمی گذرم ..
نگاهمون تو هم گره خورد . سهیل گفت : خب چی می گی ؟؟
سرمو پایین انداختم و در حالیکه گوشه ی لبمو می خوردم گفتم : من نمی خوام به کسی آسیب بزنم ..
سهیل گفت : خب اینکه تکراری بود ، دیگه ؟؟
وقتی دید سکوت کردم گفت : من همیشه به این راحتی هرچی بگی قبول نمی کنما .. اگه هر چی می خوای بگی الان وقتشه ..
لبخندی روی لبم اومد و گفتم : فقط اینکه می خواستی امروز قرار بذاریم و نشد .. بعدا دیگه بهم تیکه ننداز ..
سهیل با محبت خندید و گفت : تو همیشه عادت داری همه چیز رو خراب کنی .. اصلا چیز جدیدی نبود ..
چپ چپ نگاهش کردم که صدای بوق زدن ماشینی اومد سهیل نگاهی به جلو انداخت و گفت : من که جلو پارکینگ پارک نکردم . چرا بوق می زنه ؟؟
نگاهم به ماشینی که بوق می زد افتاد و با دیدن شهاب خشکم زد . دیدم که شهاب از ماشینش خارج شد و فقط تونستم بگم : اون دایی مه ..
حس کردم سهیل کمی هول شد . من و سهیل همزمان از ماشین خارج شدیم . شهاب با نگاهی عصبانی که البته خیلی جذابش می کرد به سمتمون اومد . دل تو دلم نبود نمی دونستم می خواد چطور رفتار کنه . نگران بودم حرف بدی به سهیل بزنه . تا بهمون رسید با اخم نگاهم کرد و من سلام کردم و پشت بند من سهیل با لحنی مودبانه و متشخصانه سلام کرد . شهاب هنوز هم همون اخم رو تو صورتش داشت . خیلی سرد جواب سلام سهیل رو داد . سهیل دستش رو جلو آورد تا با شهاب دست بده و شهاب با اکراه دست داد . لبخندی زدم و گفتم : معرفی می کنم .. شهاب دایی من .. ایشونم آقای سهیل صحت هستن از همکلاسی های من ..
سهیل لبخندی زد و گفت : خوشبختم ...
شهاب با همون لحن جدی گفت : منم همین طور ..
نگاهی معذب به سهیل کردم و گفتم : ممنونم .. لطف کردین ..
سهیل تشکر و خدافظی کرد و رفت . تا رفت شهاب با خشم به سمتم چرخید و گفت : باهاش دوستی ؟؟؟
چپ چپ نگاهش کردم و گفتم : اون اخمت واسه چیه ؟؟ مثلا غیرتی شدی ؟
شهاب در حالیکه به سمت خونه می رفت گفت : آدمای آشنا که می گفتی همینان دیگه نه ؟؟
مثه خودش با حرص گفتم : آره همینا هستن ..
چشم غره ای بهم رفت که ترسیدم . بدون اینکه چیزی بگیم وارد خونه شدیم . مامان بزرگ داشت واسه شهاب شال گردن می بافت . تا ما رو دید گفت : وای چه خوب شد که اومدین .. با هم دیگه شام درست کنین مادر . من خیلی خسته شدم ..
چشمی گفتم و رفتم تو اتاق مامان بزرگ شهاب پشت سرم اومد تو اتاق و درو بست . دیگه عصبانی نبود . خیلی حمایتگرانه و نگران گفت : چقدر می شناسی ش نیکا ؟؟
گفتم : از چه نظر آخه ؟؟ اون پسر خوبیه .. منو اذیت نمی کنه ...
شهاب خیلی نگران به نظر می رسید گفت : نیکا .. من خیلی نگرانتم .. همین !
جلو رفتم و گفتم : نگران نباش. خواهر زاده کوچولوی تو الان دیگه بیست و دو سالشه ..
شهاب نفسی عمیق کشید و گفت : نیکا چرا به من نگفته بودی ؟؟ مطمئن باش تو شناختنش می تونستم بهت کمک کنم ..
با لحن آروم و ملایمی گفتم : از این به بعد که می دونی کمکم کن ..
شهاب پیشونی مو بوسید و گفت : خنگ کوچولو .. تو کِی اینقدر بزرگ شدی ؟؟
خندیدم و گفتم : حالا خودتم خیلی بزرگ تر از من نیستی ها ..
لبخندی زد و گفت : تا حالا با دایی ت شام پخته بودی ؟؟؟
با هیجان گفتم : نه ..
چشمکی زد و گفت : لباساتو عوض کن بریم شام بپزیم ..
___________
دفترچه ی خاکستری – سهیل صحت
به نیکا نگفتم که تو طول روز چند بار اتفاقی پشت در کلاس و ته محوطه ی دانشگاه و حتی وقتی تو ماشین تو کوچه ی مامان بزرگش بودیم ته کوچه ، اون روح ریش حنایی رو دیدم . رو دلم سنگینی می کنه . احساس می کنم باید بهش می گفتم . اما .. دلم نمی خواد بیشتر از این هم بترسونمش . هم اینکه احساس عذاب وجدانش رو از اینکه اون روحه رو وارد زندگی من کرده بیشتر کنم . من یه مرد گنده ام به قول سارا خواهرم .. اما الان که می خوام بخوابم به خاطر تجربه ی دیشب واقعا می ترسم . نمی تونم تصور کنم نیکا با اون احساسات دخترونه ش چه جوری تونسته یه مدت وجود اونو تحمل کنه ...
راستی من امروز چقدر کولاک کردما .. چی شد بهش گفتم که ازش نمی گذرم .. ؟؟ اما خوب شد گفتم . اصلا پشیمون نیستم . حس اینکه اون مال منه . اون دختر کوچولوی مو فرفریه احساساتی .. واییی حتی فکرشم دیوونه م می کنه ...
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۹۲/۱۱/۰۳ ساعت 9:43 توسط ♥♥♥مینا♥♥♥
|