پنجمین نفر9
با کسلی گفتم : سلام داداش هنوز داماد نشده ...
خندید و گفت : تو که هنوز خوابی ... برنامه ت چیه ؟؟
چشمهام بسته بود . سرم رو هم لبه ی کاناپه گذاشتم و در حالیکه خمیازه می کشیدم گفتم : هیچی دیگه دانشگاه ...
بابک گفت : نیکا یه چیزی می خوام بگم .. ولی جیغ نکشی ها .. باید قول بدی ..
با بی حالی گفتم : قول ، بگو ...
بابک گفت : نه بی خیال رو قولای تو نمی شه حساب کرد جغجغه جون .. فقط پیشنهاد می کنم از پنجره بیرون رو ببینی ..
غریدم : باشه ..
بابک گفت : بعدش به من زنگ بزن تا برنامه برف بازی هماهنگ کنیم ..
مثه برق از جام پریدم و با جیغ بلندی گفتم : چی ؟؟؟؟ برف میاد ؟؟
بابک خندید و گفت : ماشالا عجب هنجره ای هم خدا بهت داده ...
همونطور که می خندیدم رفتم لب پنجره و پرده رو کنار کشیدم و در حالیکه بالا و پایین می پریدم گفتم : وایییی بابک برف میاد .. چقدر برف تو خیابونه .. خیی خوشحالم ..
بابک خندید و گفت : خب کوچولو ماموریتمو انجام دادم دیگه قطع می کنم چون گوشامو لازم دارم ..
با همون جیغ جیغ گفتم : الهی قربون داداشی خوبم بشم .. قربونت بشم ...
با خنده تماس رو قطع کردم .. چرخیدم تا اون سه تا رو بیدار کنم و بهشون خبر برف رو بدم که با یه صحنه ی عجیب مواجه شدم . کیانا و صدف و پریسا که هر کدوم یه جای خونه قرار گرفته بودن . تو سکوت کامل با چشمهایی گرد شده و دهانی باز به من چشم دوخته بودن .. دیدن قیافه هاشون تو اون حالت اونقدر خنده دار بود که در حالیکه غش غش می خندیدم گفتم : چیه ؟؟ چیز عجیبی دیدین ؟؟
پریسا با همون حالت متعجب بیخیال گفت : آره تا حالا یه کانگوروی خوشحال ندیده بودیم ..
کیانا اضافه کرد : اونم تو شهر ..
و صدف گفت : اونم تو خونه مون ...
همون طور که می خندیدم با کوسن های روی مبل که به سمتشون پرت می کردم گفتم : من خیلی خوشحالم .. عاشق برف بازیم ...
اون سه تا هم کم نیاوردن و کوسن ها رو متقابلا بهم پرتاب کردن .. همونطور که غش غش می خندیدم گفتم : چه مرگتونه عنتر برقی ها ... ؟؟ گردنم شکست ..
پریسا با خنده گفت : تمرین کن جاخالی بدی که تو برفا و با گلوله برفیا بهت تخفیف نمی دیم ها ...
با خنده گفتم : آخ جون .. امروز دانشگاه تعطیله هیشکی کلاس نمی ره، از همین الان می ریم برف بازی ..
صدف در حالیکه به سمت آشپزخونه می رفت و با رفتنش آتش بس اعلام می کرد گفت : بیا اول یه چیزی کوفت کن .. بعد واسه ما دستور نرفتن کلاسارو صادر کن .
پریسا متعجب نگاهم کرد و گفت : شما ها هنوز وجود دارین ؟؟
دنبالش دویدم که با خنده پشت صدف سنگر گرفت و گفت : عشقم عشقم آروم باش .. غلط کردم ..
چپ چپ نگاهش کردم و گفتم : تکرار نشه دیگه ..
پریسا جلو اومد و گفت : بدبخت تو الان مدیون منی ..
متعجب گفتم : چرا ؟؟
پریسا بادی به غبغب انداخت و گفت : بدبخت دیشب داشتی به سهیل ابراز علاقه می کردی ...
مثه احمقا نگاهش کردم و گفتم : خب ؟؟
پریسا متعجب گفت : من نذاشتم ..
جا خوردم و گفتم : خب این یعنی چی ؟؟
زد تو سرم و گفت : یعنی اگه ابراز علاقه می کردی گند زده بودی به همه چیز ..
صدف گفت : پریسا راست می گه دیگه .. تو مُخت معیوب شده ؟؟؟ باید اون بیاد به سمتت ..
صندلی میز ناهارخوری رو عقب کشیدم و نشستم و در حالیکه تکه ی کوچکی قند به دهانم می ذاشتم گفتم :دیشب مست بودم .. با اینکه کاملا یادم نمیاد .. اما می دونم که دوست داشتم به سهیل بگم که دوستش دارم ..
آرنجم رو میز گذاشتم و در حالیکه سرمو به دستم تکیه می دادم گفتم : چقدر دلم می خواست الان باهاش حرف می زدم ...
پریسا روی صندلی رو به رویی م جای گرفت و گفت : پس می خوام یه خوش خبری بهت بدم ..
پرسیدم : چی ؟؟
لبخندی خوشگل زد از اون لبخندایی که من عاشقش بودم بعد هم گفت : دیشب به سهیل گفتم که نیکا الان حالش خوب نیست و بهش می گم که فردا صبح بهت زنگ بزنه ..
با خوشحالی گفتم : جون نیکا راست می گی یا دارین دستم می ندازین ؟؟
صدف خندید و گفت : راست می گه .. نمیری از خوشحالی ...
از صندلی پایین پریدم و در حالیکه از آشپزخونه خارج می شدم و با پام به کیانا که پایین کاناپه خوابیده بود لگد می زدم سعی داشتم شماره ی سهیل رو بگیرم و قبل از اینکه زنگ بخوره برگشتم و دیدم پریسا و صدف پشت سرم ایستادن پرده رو کنار کشیدم و در حالیکه نگاهم به کوچه ی برفی بود زیر لب گفتم : می تونین گوش کنین ولی جیکتون در نیاد ..
اون دو تا با لبخند گفتن باشه ..
بعد از چهار تا زنگ صدای جذابش توی گوشم پیچید : بله ؟
فکر نمی کردم اونقدر هول بشم . اما شده بودم نفسم بند اومده بود اما به روی خودم نیاوردم و مثه همیشه معمولی وسرد گفتم : سلام خوبی ؟؟
لحنش کمی گرم تر شد و صداش دوباره تو گوشم پیچید : مرسی .. تو چطوری ؟؟
یه کم با شیطنت حرف می زد که باعث می شد نتونم لبخندمو کنترل کنم . گفتم : من خوبم ..
زود پرسید : مطمئن ؟؟
با اعتراض گفتم : اِععع .. آقا دیگه ..
با بدجنسی خندید و بعد یه کمی جدی شد و گفت : باورم نمی شه با اتفاقی که اون شب افتاد دیشب دوباره مست بودی ..
لبخند روی لبم اومد و گفتم : همیشه پیش نمیاد که با دوستام شبو با هم باشیم ..
گفت : بعله .. کاملا منطقی بود ..
با کمی دودلی گفتم : واسه دیشب ممنونم .. که اومدی .. از صدف شنیدم که با کاوه بحث کردین و ... سهیل پرید وسط حرفم و گفت : وظیفه م بود .. هر کس دیگه هم بود اون کارارو می کردم ..
کمی تو ذوقم خورد . دلم می خواست بگه آره خیلی نگرانم . یا بگه خوشحالم که اتفاقی واست نیفتاد .. اما اون خیلی بی احساس بود و هر لحظه مطمئن می شدم پیشنهادش واسه دوستی فقط اینه که دستن بندازه . نباید به روی خودم میاوردم واسه همین با لحنی که اصلا ناراحت نبود گفتم : به هر حال ازت ممنونم ..
پریسا و صدف گوششون رو چسبونده بودن به موبایلم و این حسابی باعث خنده م می شد سعی داشتم خنده مو کنترل کنم تو همین حین سهیل پرسید : یادت میاد دیشب چی می خواستی بگی یا نه ؟؟
پریسا اشاره کرد که بگو نه .. من هم زمزمه کردم : نه راستش اصلا یادم نمیاد که با هم حرف زدیم .. پریسا الان بهم گفت که بهت زنگ بزنم .. تو همین لحظه پریسا آروم چیزی گفت و من لبخونی کردم : گفت که باهام کار داشتی و اون گفته که خودم صبح بهت زنگ می زنم ..
سهیل کمی هول شد اما خیلی زود گفت : کار که نه ... اصلا چیز خاصی نبود بی خیال ..
گفتم : اما حتما چیز مهمی بوده که بهم زنگ زدی ..
سهیل زود گفت : نه مهم نیست دیگه ..
نمی دونم چرا از این حرفش دلم خالی شد خواستم چیزی بگم که زود گفت : راستی دیدی چقدر برف اومده ؟؟
من با ذوق و شوق زیاد گفتم : وایییی .. آره .. چقدر خوشکله ..
سهیل جدی گفت : فکر کنم بچه ها برنامه برف بازی دارن .. اگه حال دارین هماهنگ بشین بیاین ..
یادم رفت که با بابک هم قرار گذاشته بودم .. نه یادم بود اما واسم مهم نبود . زود گفتم : آره خوبه .. هماهنگ می کنیم . باشه ..
سهیل گفت : خوبه .. پس اگه کاری نداری خدافظی کنیم ..
من که یه کم تو ذوقم خورده بود از اینکه به این زودی می خواست قطع کنه با لحنی سرد گفتم : نه کاری ندارم . خدافظ
تا تماس رو قطع کردم صدف با اخم نگاهم کرد و گفت : ببینم تو زده به سرت واقعا ؟؟؟
متعجب نگاهش کردم و گفتم : مگه چی شده ؟؟
پریسا گفت : آدم باید اینقدر خنگ باشه آخه ؟
با ناراحتی گفتم : بابا آخه مگه چی شده ؟
پریسا گفت : نباید اینقدر زود قبول می کردی .. باید می گفتی نمی دونم .. ببینم چی می شه .. یه چیزی تو این مایه ها .. بعد که اون دوست پسر بدبخت من زنگ می زد اونجا قبول می کردیم ..
با ناراحتی گفتم : حالا هم چیزی نشده ..
در حالیکه به سمت آشپزخونه می رفتم داشتم با خودم فکر می کردم که اصلا مهم نیست که سهیل فکر کنه من مشتاق بودم برم اصلا برام فرقی نمی کنه چون اگه حتی می گفتم نه اون می دونست که من چقدر برف بازی رو دوست دارم . حس کردم بچه ها یه کمی دارن زیاده روی می کنن ...
ساعاتی بعد در حالیکه برنامه م با بابک رو به بهانه ی اینکه قبلا صدف با دوستام هماهنگ کرده بوده به هم زده بودم و بعد از اینکه خونه رفته بودم و لباس گرم پوشیده بودم به باغ شایان اینا رفته بودیم .. من و دخترا که تو ماشین بهراد بودیم زودتر از بقیه رسیده بودیم و همونجا کنار ماشین بهراد که کنار ماشین خود شایان پارک شده بود به هم گلوله پرتاب می کردیم ..
صدف لحظاتی بعد به طفمون اومد و گفت : بچه ها بیاین داخل تا بقیه برسن .. یکی دو تا از فامیلای خود شایان هم هستن ..
شایان تا روی تراس اومد و صدامون کرد و دعوتمون کرد بریم داخل ساختمون ..
داخل ساختمون دو طبقه ی بزرگی که نمای سفید داشت شدیم . شایان در کنار چند دختر پسر جوون ایستاده بود و با ورود ما شروع کرد به معرفی کردن ماها به اونها و بعد اشاره کرد به دختر تپل مپل سفید پوستی که موهای لخت مشکی داشت و کم سن و سال هم نشون می داد و گفت : این شمیم خواهر کوچیکه ی منه ..
بعد به دختر دیگه ای که قد بلندی داشت و موهای حالت دارش رو یه طرف سرش با گیره بسته بود و نگاه مهربونش اولین چیزی بود که منو به خودش جذب کرد اشاره کرد و گفت : ایشون دختر خاله م شهره ..
و بعد به دو تا پسر دیگه که بودن اشاره کرد و گفت : پسر خاله و پسر دایی م ادریس و عماد .
باهاشون دست دادیم و روی نیم ست مبل های چرمشون جای گرفتیم .. صدای در که اومد شایان به اون پسری که عماد نام داشت اشاره کرد که با هم برن در رو باز کنن تو این فاصله ما با شمیم و شهره بیشتر آشنا شدیم که هر دوشون خیلی خونگرم به نظرم اومدن . صدف از پنجره بیرون رو نگاه می کرد و گزارش می داد : ماشین سهیل و کاوه ست ..
پریسا گفت : پس همه هستن ..
کیانا با شیطنت گفت : فقط دلم می خواد اون سه تا کله پوک رو هم دنبال خودشون راه انداخته باشن ..
که تو همین لحظه صدف گفت : یه ماشین دیگه هم هست ..
کیانا بلند شد و پشت پنجره ایستاد و گفت : آره دوستان خودشونن .. تسلیت می گم بهتون .
در حالیکه آه می کشیدم نگاهم افتاد به کوله پشتی م که هنوز عروسکم بهش وصل بود و گفتم : سوژه شدم ..
کیانا گفت : غلط کردن .. من اون دفعه نبودم .. بخوان حرف بزنن حالشونو می گیرم ..
بعد یه جیغ کوتاه کشید و گفت : آخ جون بنیامین اومده .. داشتم فکر می کردم اگه سهیل یادش رفته باشه بره دنبالش می کشمش ..
بعد با هیجان به سمت در رفت و ازش خارج شد . شمیم و شهره غش غش خندیدن و اونا هم هم حاضر شدن و همگی با هم رفتیم بیرون تو همین فاصله پریسا زیر گوشم گفت : فقط می خوام بدونم کی به اون سه تا گفته بیان ..
بچه ها از ماشین ها خارج شده بودن و در حال احوالپرسی با هم دیگه بودن ..
من اونروز یه پالتوی چرم قهوه ای سوخته که سر آستین ها و یقه ش پوست کرم رنگی بود پوشیده بودم . با جین مشکی و نیم چکمه هایی که چرم قهوه ای بود و لبه ی برگردونش همون رنگ کرم رو داشت . کیف کوله م رو هم که یه سری وسایل توش داشتم رو هم توی ساختمون گذاشتم .موهای فر فری م رو زیر مشکی با نمکی که تا روی گوشهام میومد برده بودم و در حالیکه به سمت بچه ها می رفتیم تو ذهنم سعی می کردم ببینم کیا اومدن . تو ماشین سهیل بنیامین و برادرش بامداد و سارا بودن . تو ماشین کاوه ویدا و فرزاد و نیما و شیوا بودن و ماشین دیگه که یه پراید نوک مدادی بود سه تفنگدار رو با خودش آورده بود موقعی که با بچه ها سلام علیک می کردیم احساس کردم ویدا باهام سرد برخورد می کنه درست برعکس همیشه بود که خیلی صمیمی باهام برخورد می کرد . البته منم اهمیتی ندادم چون خود کاوه هم به زور بهم سلام کرد .. هنوز سهیل رو ندیده بودم چون خیلی شلوغ پلوغ شده بود تا اینکه نگاهم افتاد بهش که داشت از تو صندوق عقب ماشینش یه کوله ی سورمه ای رنگ دخترانه رو به سارا می داد .. سارا با لبخند و شیطنت نگاهش می کرد ، آخ که چقدر نگاهش اعصابم رو به هم می ریخت . تو همین لحظه صدای بنیامین تو گوشم پیچید : سلام نیکا ندیدمت ..
به طرفش چرخیدم و باهاش دست دادم . بنیامین رو خیلی مثه بابک دوست داشتم . حسی مه به بنیامین داشتم به بهراد و شایان نداشتم . یه جور محبت خالصانه و برادرانه ی خاصی داشت . بنیامین حالم رو پرسید و نگاهم افتاد به بامداد داداش بنیامین که کنارش ایستاده بود به اون هم سلام کردم و بعد رو به بنیامین گفتم : کجاس این کیانا خانوم ؟
بنیامین با لبخند گفت : حتما داره یه جایی یه آتیشی می سوزونه دیگه ..
خنده م گرفت از تصوری که بنیامین نسبت به کیانا داشت تو همین لحظه گوله برفی به پشتم خورد که تا برگشتم نگاهم افتاد به کیانا با شیطنت می خندید به بنیامین گفتم : آره دقیقا داشت یه آتیشی می سوزوند ..
بنیامین خندید و گفت : کیانا خانوم نیومدی یه حالی از این دوست پسرت بپرسی ..
کیانا با شیطنت به سمتمون اومد و من کم کم حس کردم که باید از جمع بکشم بیرون به طرف صدف و شایان که با شمیم و شهره در حال حرف زدن بودن می رفتم و زیر چشمی سهیل رو می پاییدم که با کاوه و ویدا و نیما کنار ماشینش ایستاده بود و حرف می زدن و بلند بلند می خندیدن ..
خب چون جمع مجاز بود ناراحت نشدم فقط دلم خواست پیشش باشم .. حالا که احساس می کردم که می تونم و آزادم که دوستش داشته باشم . تازه می فهمیدم که اون چقدر دور بود .. یعنی خود احمقم چقدر دورش کرده بودم .. به بچه ها که رسیدم شایان پرسید : نیکا چیزی از داخل لازم نداری ؟
سرمو تکون دادم و گفتم : نه چطور ؟
شایان گفت : آخه می خوام درارو ببندم بریم بالای کوه ..
بعد شایان از جمع جدا شد و صدف زیر گوشم گفت : تو اینجا چه غلطی می کنی ؟
اونقدر با تعجب نگاهش کردم که گفت : گم شو برو پیش سهیل خودتو بهش بچسبون که امروز وقتشه .. مخصوصا که می دونم اون سه تا کله پوکتونم تو نخ سهیل هستن .. سارا هم که جای خود داره ..
خندیدم و گفتم : نگران نباش .. چشم سهیل منو گرفته ..
به شوخی عُق زد و گفت : همین افکار شاسمنگولایی ته که تو هیچ وقت پیشرفت نمی کنی ..
غش غش خندیدم و گفتم : خیلی خری ..
صدف چپ چپ نگاهم کرد و زیر گوشم گفت : جلو فامیلای شوهرم آبرو ریزی نکن ..
حالا نوبت من بود که عُق بزنم ..
با خنده و شوخی راه افتادیم به سمت کوه هایی که پشت ویلا شون قرار داشت . توی راه بچه ها به هم گلوله پرتاب می کردن و با شوخی خنده راه می اومدن . صدف که با شهره و شمیم و شایان می اومد . کیانا هم که جزو اولین ها بود با بنیامین و بامداد .. من هم با پریسا و بهداد می رفتم و بهداد کلی سر به سر دوتایی مون می ذاشت تا اینکه سهیل که برای بستن بند چکمه هاش خم شده بود و از گروه جلویی جا موند با ما همراه شد .. نزدیک سهیل بودن یه جور اشتیاق خاصی واسم داشت . سهیل اصلا حواسش به نگاه های گاه و بیگاه من نبود و مشغول حرف زدن با بهداد بود . پریسا دست دور شونه م انداخت و گفت : تو حالت هست با سهیل تنهات بذاریم ؟؟
قلبم لرزید از تصور اینکه اون سه کله پوک و بقیه بچه ها واسم دست بگیرن دلم لرزید و گفتم : امروز نه ..
پریسا گفت : خیلی احمقی .. اتفاقا امروز وقتشه ..
با التماس گفتم : پریسا تورو خدا منو تو این موقعیت نذار ..
بهم زبون درازی کرد و خم شد و گلوله ای درست کرد و چند قدم جلو دوید و گلوله رو باشدت به طرف بهداد پرتاب کرد بهداد به طرفش چرخید و گفت : چیکار کردی تو ؟؟
پریسا با شیطنت جوری تحریکش کرد تا بهداد دنبالش بره و بعد از ما دور شدن . سهیل بهم نگاه کرد و گفت : خوبی تو ؟
لبخندی روی لبم اومد و تا خواستم چیزی بگم صدای گوشی ش بلند شد . سهیل یه ببخشید گفت و جواب داد و همونطور که حرف می زد چند قدمی ازم دور شد . تو دلم به اینکه چقدر یه آدم می تونه بدشانس باشه لعنت فرستادم . کدوم احمقی همین الان به سهیل زنگ زد . تو دلم به زمین و زمان بد و بیراه می گفتم که حس کردم کسی کنارمه به طرفش برگشتم و نگاهم افتاد به عماد و ادریس .. ازشون خجالت می کشیدم که عماد گفت : نیکا خانوم چرا تنهایین ؟؟
گفتم : دوستام جلوتر رفتن .. من یه کمی پام درد می کرد گفتم آروم تر برم ..
ادریس لبخندی معذب زد و چیزی نگفت . به نظرم یه جوری بودن دلم نمی خواست باهاشون همقدم باشم مخصوصا که خیلی از بقیه عقب افتاده بودیم . زمزمه کردم : ببخشید من برم پیش دوستام ..
صدای ادریس توی گوشم پیچید : نیکا خانوم منو شناختی ؟؟
با تعجب به طرفش برگشتم و دقیق نگاهش کردم . اصلا برام آشنا نبود . زمزمه کردم : نه .. من شمارو نمی شناسم .. شما منو می شناسی ؟
خیلی هول شده بودم . ترسیدم که نکنه از دوستای بابک باشه آخه وقتی به بابک گفتم با دوستام می رم پرسید که پسر هم باهامون هست یا نه و من چون می دونستم اگه بگم پسر هست ممکنه نگرانش کنم گفته بودم که کسی باهامون نیست و خودمون دخترایی م . حالا کلی نگران شده بودم با نگرانی نگاهش می کردم که گفت : آره من کاملا می شناسمتون ..
آب دهنم رو فرو دادم و گفتم : خب می شه که بدونم از کجا ؟
خیلی جدی گفت : شما قبلا با کسی به اسم سامان دوست نبودین ؟
با شنیدن اسمش قلبم فرو ریخت . اما با یکی از اون لبخندهای مخصوص نیکایی گفتم : خب که چی ؟ شما از کجا می دونین ؟؟
ادریس در حالیکه نگاهش بالای کوه بود گفت : من یکی از دوستاشم و شمارو از طریق اون می شناسم . البته ما یه بار همدیگه رو دیدیم نیکا خانوم .
دیگه قلبم داشت به شدت می لرزید . نمی تونشتم بیشتر از اون تو جلد بی تفاوتم فرو برم . لبخندی زورکی زدم و گفتم : من و شما کی همو دیدیم قبلا که من یادم نمیاد ؟
ادریس گفت : یه بار تو یه رستوران نزدیک دانشگاه سامان شما رو باهم دیدم و اومدم جلو سلام و احوالپرسی کردیم ..
لبخندی حرصی زدم و خاطره ی اون روز خیلی واضح اومد تو ذهنم ، فقط گفتم : آها درسته .. شمارو یادم اومد .. اوممم .. نگاه معذبی به هر دوشون کردم و گفتم : من می رم پیش دوستام ..
دوباره صدای ادریس تو گوشم پیچید : اتفاقا امروز سامان هم با چند تا از بچه ها قراره بیاد اینجا ...
رنگم پرید . یر جام متوقف شدم ، اونقدر هول شده بودم که نتونستم دیگه خودمو کنترل کنم و اون دو تا متوجه شدن فقط گفتم : ببخشید ..
وخودمو به پریسا و بهراد رسوندم .. بچه ها که حالا روی کوه بودن شروع کرده بودن به پرتاب کردن گلوله های برفی به هم دیگه .
تند تند به پریسا گفتم که ادریس چی بهم گفته و پریسا با بهت گفت : یعنی داره میاد اینجا ؟؟؟
با صدایی که به وضوح می لرزید گفتم : آره پری .. تورو خدا کمکم کن .. نمی تونم .. من اصلا باورم نمی شه .
پریسا دو دستش رو روی شونه هام قرار داد و زل زد تو چشمهام با لحنی اطمینان بخش گفت : آروم باش .. نیکا تو خیلی قوی هستی . باشه ؟
لبخندی روی لبم اومد . پریسا گفت : می دونم هیجان زده ای ..
با صدایی لرزون گفتم : بیشتر از هر چیزی می خوام الان ببینمش .. حتی برام مهم نیست که سهیل هم اینجاست ..
پریسا بغلم کرد و گفت : می تونم بفهمم عزیزم ..
با خوشحالی و کمی نگرانی گفتم : پری .. از وقتی اسمشو شنیدم همین جوری قلبم داره می لرزه .. اصلا دلم آروم نمی شه .. پری .. پری .. مطمئن بودم یه روزی دوباره می بینمش . اما اصلا فکر نمی کردم اون یه روز امروز باشه ..
با گلوله های برفی که به هردون خورد در حالیکه بر می گشتیم متوجه شدیم همه ما رو هدف کردن و دارن با دستای پر از گلوله به سمتمون میان .. در حالیکه ازشون فرار می کردیم .. کمی که رفتیم هر دومون روی زمین افتادیم و دیگه نتونستم بفهمم چی شد . کلی گلوله بهم پرتاب شد . وقتی دور و برم آروم شد صدای صدف رو شنیدم : دستتو بده به من آدم برفی خوشگله ..
بلند شدم همون جا رو برفا نشستم صدف داشت به سمت بچه ها می رفت که حالا یکی دیگه رو سیبل کرده بودن ، صداش زدم و صدف به طرفم برگشت فقط پرسیدم : کس دیگه ای هم قراره بیاد صدف ؟
صدف سرشو تکون داد و گفت : آره مثه اینکه قراره چند تا از دوستای ادریس بیان ..
زمزمه کردم : سامان داره میاد صدف ..
صدف نفهمید چطور خودشو بهم رسوند جلوم دو زانو روی برفا نشست و گفت : چی گفتی ؟؟
در حالیکه نگاهم به اطراف بود گفتم : سامان از دوستای ادریسه ..
صدف با ذوق گفت : چی می گی تو دختر ؟؟
با خوشحالی خندید و گفت : سامان داره میاد و تو مثه آدم برفی ها اینجا نشستی .. ؟
پریسا و کیانا داشتن به سمتمون می اومدن . پریسا هم مثه من برفی شده بود . در حالیکه برف های روی پالتوش رو می تکوند گفت : به کیانا هم گفتم ..
کیانا جلو اومد و گفت : وای نیکا من چقدر هیجان زده ام ..
خندیدم و گفتم : شماها چرا جوگیر شدین ؟؟
صدف زود گفت : حرف نزن وقت نداریم .. اون موقع شایان گفت که نزدیکن و تا یه ربع دیگه می رسن .. بیا آرایشت پاک شده ..
کیانا زود کیف کمری شو از دور کمرش باز کرد و گفت : صدف جون کارشناس خط چشم .. به حساب من یه خط چشم از اون مدل جذاب هات براش بکش . بعدا با هم حساب می کنیم .. من می رم پیش بنیامان منتظرمه ..
بعد خیلی زود رفت . ما سه تا در کمین یه درخت بزرگ کاج ایستادیم و صدف تند تند شروع کرد به ارایش کردن صورت یخ زده ی من ..
من می گفتم : بچه ها تورو جون نیکا بس کنین دیگه .. الان تابلو می شه ..
صدف لحظاتی بعد آینه دستی خوشگلی رو جلوی صورتم گرفت و گفت : چطوره ؟؟
واقعا چهره م تغییر کرده بود .. چشمهام برجسته شده بود و اینجوری خاص تر به نظر میومدم .. ارایش خاصی به جز یه خط چشم ساده ی دخترونه و یه رژ گونه ی کم حال آجری و رژ لب کم حال که کلی ش پاک شده بود نداشتم اما خیلی بهتر شده بودم .. صدف رو بوسیدم که پریسا گفت : همون یه مولکول رژ لبی هم که داشتی پاک شد ..
سه تایی مون در حالیکه می خندیدیم به سمت بچه ها می رفتیم که از دور دیدیم چند نفر دارن از کوه بالا میان . ضربان قلبم شدت گرفته بود اونقدر برای دیدنش هیجان داشتم که تار می دیدمشون . حتی نمی تونستم تشخیص بدم کدومه . نمی دونم چرا یه هو برگشتم و سهیل رو بین بچه ها در حالیکه با شادی مشغول پرتاب کردن گلوله به هم دیگه بودن پیدا کردم . کلا امروز قرار نبود اون سه تا که حالا به اضافه ی سارا شده بودن چهارتا سهیل رو تنها بذارن . اما سهیل برام مهم نبود . اون لحظه فقط و فقط دیدن سامان برام مهم بود . نمی دونستم ادریس به سامان گفته بود من توی جمع هستم یا نه .. از استرس دستکشم رو بین دندون هام فشار می دادم و چشم ازشون بر نمی داشتم . صدایی کنار گوشم گفت : می خوای همین طوری از جمع فاصله بگیری ؟ ..
صدای کاوه که همیشه باعث آرامشم می شد حالا فقط بهم استرس وارد می کرد . حتی نگاهم رو از اون چند نفر پایین کوه نگرفتم و همونجوری گفتم : من از جمع فاصله نمی گیرم ..
کاوه غرید : پس داری چیکار می کنی ؟؟
به طرفش چرخیدم تو چشمهاش زل زدم و گفتم : دلت واسه من نسوزه ..
کاوه تو چشمهام خیره شد و گفت : تو اونو دوست داری ؟؟؟
به سهیل اشاره کرد حتی سهیل رو نگاه نکردم فقط گفتم : آره ..
کاوه لحنش پر از محبت شد پرسید : اون چی ؟
با نگرانی گفتم : نمی دونم ...
قبل از اینکه کاوه چیز دیگه ای بگه گفتم : کاوه من می خوام یه کم تنها باشم ذهنم از این چیزا دور باشه ..
کاوه بدون هیچ حرفی با نا امیدی از کنارم گذشت . به طرف اون چند نفر که از کوه بالا می اومدن برگشتم و دیدم که رسیدن بالا و شایان و ادریس و عماد جلوشون ایستادن و مشغول سلام علیک کردن و دست دادن با همدیگه ن .. نگاهمو دقیق کردم تا بتونم سامان رو پیدا کنم .. اونطوری که من سامان رو شناخته بودم باید دنبال یه پسری می گشتم که لباساش یا سیاه باشه یا سورمه ای .. حتما باید همه ی لباس های تنش تیره باشه ..
فاصله م تا اون ها زیاد بود واسه همین خیلی خوب نمی دیدمشون فقط تونستم بفهمم که چهار تا پسر بودن و دختر همراهشون نبود . کیانا خودشو بهو رسوند و گفت : بیا به بهانه اینکه داریم دنبال هم می کنیم بریم اونجا .. اینجا واستادی که چی بشه .. اون دوست پسر منگولتم بهم نشون بده ..
با خنده گلوله ای درست کردم و دنبالش دویدم اما وقتی به بچه ها رسیدیم نتونستم نگاهش کنم کیانا پشت بنیامین سنگر گرفت و با اشاره پرسید کدومه ؟ ..
تازه تو این لحظه بود که به پشت سرم نگاه کردم و نگاهم بین جمع بچه ها تو چشمهای سامان گره خورد . حتی متونستم نگاهمو ازش بگیرم .. قلبم می لرزید مثه اون وقتا که باهاش بودم . با سامان بودن خیلی قشنگ بود یا شاید حتی اگه نبود من با سامان بودن رو خیلی دوست داشتم .. سامان .. سامان .. اسمی که مدت ها بود حتی تو ذهنم هم صداش نکرده بودم . و حالا اون در چندین قدمی من ایستاده بود خیره به من نگاه می کرد حتی عبور بچه ها از بین ما دوتا باعث نمی شد نگاهمون رو از هم بگیریم ...
انگار هیچ چیز نمی تونست بین نگاهمون فاصله بندازه .. تا اینکه رومو ازش برگردوندم و مشغول حرف زدن با پریسا شدم ..
*******
همونطور که گوله برفی به صورت بهداد که داشت می گفت : بچه ها به صورت نزنین می زدم ، زیر چشمی به پریسا نگاه کردم که با خوشحالی گفت : ایول .. یکی دیگه هم بزن تو صورتش من نشونه گیری م خوب نیست ..
گلوله های برفی دیگه ای درست کردم و به بهداد که وسط ایستاده بود و حالا به خاطر حرفش همه به صورتش گلوله می زدن پرتاب کردم . کمی بعد بهداد که مثه آدم برفی شده بود گفت : غلط کردم . .. غلط کردم ..
تا سرشو که بین دستهاش پنهان کرده بود آورد بالا یه گلوله دیگه خورد تو صورتش و گفت : بابا یکی بیاد کمک ..
بچه ها دست از سرش بر نمی داشتن تا اینکه پریسا جلو رفت و بهش کمک کرد . خم شدم یه گلوله دیگه درست کنم که نگاهم افتاد به چکمه های چرم مشکی رنگی که جلوم ایستاده بود سرمو که بلند کردم نگاهم افتاد به چشمهای بی قرارش .. این برای دومین بار بود که نگاهم تو نگاهش گره می خورد . فقط گفت : سلام نیکا ..
نگاهش هنوز مثه همیشه بود اما ته ریش همیشگی ش کمی بلند تر از همیشه بود .
بلند شدم ایستادم و رومو ازش برگردوندم داشتم به سمت دیگه ای می رفتم که نگاهم افتاد به سهیل که با خنده و شوخی روی سارا که به زمین افتاده بود برف می ریخت . به سمت سامان چرخیدم و زل زدم تو چشمهاش . سامان زود گفت : با هم حرف بزنیم ؟
نگاهی به اطراف کردم و قبل از اینکه چیزی بگم زود گفت : می دونم جلو دوستات معذبی .. از اینجا که بر می گردیم با من بیا ..
دوباره نگاهم افتاد به کاوه که با تعجب داشت نگاهم می کرد . سامان گفت : میای نیکا ؟
فقط سر تکون دادم و از کنارش گذشتم ..
سامان حتی از جاش تکون نخورد . مطمئنم شوکه شده بود از اینکه من چرا حتی یه کلمه حرف نزدم . شاید داشت با خودش فکر می کرد که نکنه تو این مدت که منو ندیده لال شده باشم ..
از این تصور لبخندی روی لبم اومد از تصور اینکه حتی اگه شده می تونم برای چند دقیقه با سامانی که روزی همه ی زندگی م بوده تنها باشم . حتی اگه هیچی نمی شد . حتی اگه هیچ اتفاق خاصی بینمون نمی افتاد حتی اگه بعد از اون دیگه هیچ وقت نمی دیدمش .. فقط دلم می خواست چند دقیقه .. فقط برای چند دقیقه دوباره باهاش تنها باشم . سامانی که باهاش بودن دنیامو یه شکل دیگه می کرد ..
بعد از کمی برف بازی همه با کمک هم دو تا آدم برفی خیلی بزرگ درست کردیم .. تو این همکاری آدم برفی ساختن خیلی با کاوه رو به رو شدم که با اخم نگاهم می کرد و منم هر بار یه جوری از زیر نگاهش در می رفتم . تا اینکه وقتی داشتم دنبال چند شاخه برای دستهای آدم برفی می گشتم کنارم اومد و در کمین درختای بزرگ کاج ایستاد و گفت : این سامانه نیکا ؟؟
متعجب نگاهش کردم و گفتم : آره .. ندیدی شایان معرفی شون کرد ؟
کاوه با خشونت گفت : همون سامانی که یه بار با هم دیدیم دیگه ؟
سرمو تکون دادم و گفتم : خب که چی ؟
کاوه غرید : اینجا چه غلطی می کنه ؟؟
سینه مو سپر کردم و صاف جلوش ایستادم و گفتم : منم نمی دونم .. اما تو هم حق نداری درباره ش اینو بگی ..
کاوه اخم بدی بهم کرد و گفت : دور و برت نبینمش ..
رومو ازش برگردوندم و گفتم : ولی من می خوام ببینمش ..
صدای کاوه از شدت خشم می لرزید : تو می خوای با این کارات چیو ثابت کنی ؟
دوباره به طرفش چرخیدم و بلند گفتم : اینکه کارای من دیگه به تو ربطی نداره ..
نگاه کاوه جوری شد که حس کردم خیلی زیاده روی کردم . حس کردم دلشو شکستم همون لحظه پشیمون شدم . اما اونقدر اینجور وقتا مغرور می شدم که نتونستم چیزی بگم .. لحظاتی بعد پشت سر کاوه با چند شاخه ی خشک به سمت آدم برفی ها می رفتم نگاه های خیره ی بچه ها رو روی خودم حس می کردم . وقتی کار ساخت آدم برفی های خوشگلمون تموم شد چند تا عکس یادگاری تکی و چند نفره و دسته جمعی با دوربین سهیل گرفتیم و بعد به سمت ویلا راه افتادیم . متوجه شدم سامان اینا برای همه ناهار گرفتن و اومدن . به محض اینکه به ویلا رسیدیم همه دور دوتا شومینه ای که تو سالن قرار داشت جمع شدیم و شهره و شمیم و صدف و عماد چای بینمون پخش کردن . در حالیکه کنار شومینه ایستاده بودم و آروم آروم چای داغی رو که بین دستهام بود می نوشیدم نگاهم افتاد به سامان که در کنار یکی از دوستهاش روی کاناپه نشسته بود و با همون ژستی که من عاشقش بودم سیگار می کشید . ضربه ای به پهلوم خورد و متعاقب اون صدای شیوا تو گوشم پیچید : چطوری خانومی ؟ امروز خیلی ساکتی ؟
لبخندی بهش زدم و شیوا با چشمک گفت : تو نخ این پسره ای ..
متعجب پرسیدم : کی ؟
لبخندی زد و گفت : این زوروهه که که رو کاناپه نشسته ..
از اینکه زورو خطابش می کرد خنده م گرفت . خودمم همیشه اون اولا بهش می گفتم زورو .. لبخندی روی لبم اومد و گفتم : چطور ؟
شیوا دختر صاف و ساده و مهربونی بود . مثه سارا احمق نبود و مثه اون سه تا تو کف پسر نبود و مثه ماها خل و چل و دیوونه نبود . عاقل و خانوم بود . من خیلی بهش اعتماد داشتم برای همین با لبخند گفتم : اره تو نخشم ..
شیوا خندید و گفت : آستین بالا بزنم ؟؟
دست آزادم رو پشتش گذاشتم و گفتم : قبلا با هم دوست بودیم ..
شیوا خشکش زد و گفت : جدا ؟
انگار دلم می خواست واسه یکی که تا حالا در جریان مسائل زندگی م نبوده حرف بزنم که با ناراحتی گفتم : آره .. عشق اولم بود ..
شیوا گفت : عزیزم .. متاسفم که ناراحتت کردم ..
زمزمه کردم : به کسی نگو ولی خوشحالم بعد از این همه مدت می بینمش ..
شیوا لبخندی زد و گفت : پس مزاحمت نمی شم خانومی ..
به طرف فرزاد رفت و کنارش جای گرفت . ویدا و سارا و اون سه تا کله پوک دور هم نشسته بودن و از بقیه می خواستن تا بهشون بپیوندن و یه بازی بکنیم
که شایان از آشپزخونه ی اُپن دار بیرون اومد و گفت : اگه موافقین اول ناهار بخوریم بعد بازی کنیم ..
بیشتر بچه ها با پیشنهاد شایان موافق بودن . چند تا از پسرا ظرف های غذا رو بینمون پخش کردن . بعد از اینکه ظرف غذامو گرفتم . رفتم و صاف کنار سامان روی کاناپه نشستم . سامان که لمیده بود کمی صاف نشست و نیم نگاهی بهم کرد . حس غریبی داشتم . کسی که یه روزی نزدیکترین کس بهم بود حالا اینقدر غریبه بود که حتی وقتی کنارش نشستم معذب شد . اون کسی بود که من عاشق بوی سیگارش بودم . عاشق ژست های جالبش . عاشق نوع صدای خاصش . عاشق آهنگهای راک که گوش می کرد . عاشق خاطره هایی که تعریف می کرد . عاشق دستهای خوشگل و ناخن های خوش فرمش . عاشق مدل موهای کوتاهش . عاشق ته ریشی که همیشه داشت . عاشق غرور ش . عاشق شیطون بودنش در حین آروم بودنش . عاشق عاشق عاشق هرچی که بود ..
بدون اینکه نگاهش کنم مشغول خوردن غذام بودم که دیدم پریسا هم با ظرف غذاش اومد کنارم نشست . سامان صاف تر نشست و بعد نگاهی به پریسا کرد و گفت : سلام پریسا ..
پریسا نگاهش کرد و گفت : سلام سامان . خوبی ؟
سامان ظرف غذاش رو جلو کشید و گفت : خوبم .. کمی مکث کرد و گفت : تحویل نمی گیری ..
پریسا خندید و گفت : از وقتی که من یادمه تو اهل توهم زدن بودی ..
سامان لبخندی زد . وای از همونا بود که من عاشقش بودم . از اون لبخندا که می مردم براش . اما سر خودمو با خوردن گرم کردم . سامان گفت : تو هم که همیشه گیر این بودی یه ننگی به ما بچسبونی ..
پریسا با شیطنت گفت : خوب مشکوک نباش تو که روحیه ت حساسه ..
سامان دوباره لبخند زد و بعد در حالیکه به من اشاره می کرد گفت : پریسا نیکا چیزی ش نشده ؟
پریسا متعجب گفت : مثلا چی ؟
سامان که می دید از گوشه چشم نگاهش می کنم با شیطنت گفت : مثلا اتفاقی واسش نیفتاده ؟ مریضی خاصی ؟
پریسا گفت : نخیر .. دوستم مشکلی نداره ..
سامان گفت : از وقتی اینجام حتی ندیدم که یه کلمه حرف بزنه ..
اونقدر بامزه گفت که خنده م گرفت . سامان که می دید بالاخره عکس العمل نشون دادم زود گفت : نیکا جدا یه چیزی بگو نگران شدم..
فقط نگاهش کردم و چیزی نگفتم . با لبخند گفت : شما خانوم کوچولو .. قبلا یه ثانیه هم ساکت نمی موندی ها ..
اخم هام تو هم فرو رفت و فقط گفتم : لطفا از قبلا چیزی نگو .. چون اگه بخوای از گذشته حرف بزنی من باهات برنمی گردم ..
پریسا تو پهلوم زد که یعنی چی . و من گفتم : من با سامان بر می گردم ..
پریسا که دهنش پر بود به سرفه افتاد و بهداد زود اومد و واسش نوشابه آورد وقتی بهداد رفت سامان پرسید : این دوست پسرت بود پریسا ؟
پریسا با اشاره سر گفت آره . سامان چیزی نگفت . بهداد پریسا رو صدا زد پریسا ظرف غذاشو روی میز گذاشت و رفت . حس می کردم سکوت سنگینی بینمون هست . نمی دونستم باید چی بگم یا چیکار کنم . نیم نگاهی به سامان انداختم و حس کردم همه ی حواسش به منه .. تند تند غذامو می خوردم تا بتونم از کنارش برم . صداش تو گوشم پیچید : برف پارسالو یادت میاد ؟
ناخود آگاه به طرفش چرخیدم و نگاهش کردم . دوباره نگاه سامان بود که تو نگاهم گره می خورد . دوباره این من بودم که نمی تونستم نگاهمو از اون چشمهای درشت بگیرم . سامان لبخندی خوشگل زد . از اون لبخندایی که حالت چشماشو تغییر می داد و منو دیوونه می کرد . از اون لبخندایی که لباشو کج می کرد . از اون لبخندایی که فرم چهره شو زشت می کرد اما من عاشقشون بودم .. من عاشق اون خنده ها بودم که مدت ها ندیده بودمشون .. صدای سامان از بین لب های باریک اما خوش فرمش بیرون پرید : با تو بهترین خاطره ها رو داشتم نیکا ..
سرمو پایین انداختم و زیر لب گفتم : منم ..
نمی دونم سامان شنید یا نه . نمی دونم اصلا فقط تو دلم گفتم یا صدام روی لبهام هم اومد . نمی دونم .. چون اصلا حواسم به کارایی که می کردم نبود . سامان هم دیگه چیزی نگفت فقط ظرف غذاشو که هنوز نصف کمترش رو هم نخورده بود رو روی میز هول داد و لم داد و با یه حالت نیمه عصبی سیگاری آتش زد . چند پک به سیگارش زد دیدنش تو اون حالتی که همیشه وقتی می دیدمش دلم براش ضعف می رفت برام سخت بود .. سخت بود که مثه اون وقتا خودمو لوس نکنم و تو بغلش نَرَم .. بلند شدم و با ظرف غذام رفتم کنار صدف جای گرفتم . سامان با نگاهش دنبالم می کرد و من متوجه سهیل هم شدم که در کنار نیما نشسته بود و بدون اینکه حواسش به غذا خوردنش باشه چپ چپ منو نگاه می کرد من هم سعی کردم بهش اهمیتی ندم ..
بعد از اینکه ناهار خودنمون تموم شد همه دور هم نشستیم و مشغول بازی شدیم . حدود دو ساعتی مشغول بودیم تا اینکه تصمیم گرفتیم که بریم . من جلوی بچه ها روم نمی شد که با سامان برم آخه اونا که نمی دونستن من اونو از قبل می شناسم . کوله پشتی م روی دوشم بود که صدایی از پشت سرم شنیدم : بچه ها این عروسکه ..
بعدش هم صدای خنده های ریز دخترانه ای به گوشم رسید با حرص لبخندی زدم و گفتم : واقعا شما سه تابا یه عروسک شاد می شین ؟
شادی خیلی جدی نگاهم کرد و گفت : فعلا که می بینی شدیم ..
کیانا که کنارم ایستاده بود رو به اونا گفت : باعشه باعشه .. همینجوری شاد بمونین ..
نیلوفر لبخند زد و گفت : این پسره که باهاش گرم گرفتی چه جوریاس ؟؟ آخه من از همون اول ازش خوشم اومده بود . تازه ما با هم آی کانتکت (eye Contact) هم داشتیم .
با صدای بلند خندیدم و گفتم : اون دوست پسر قبلیه منه .. می خوایش ؟؟ چون من خیلی وقته گذاشتمش کنار .. می خوای واست باهاش صحبت کنم ؟؟
اونقدر احمق بود و تا یه پسر می دید هول می شد که نفهمید دارم تحقیرش می کنم و با یه لبخند گشاد که دندونای عقب جلوش رو حسابی نمایان می کرد گفت : آره .. مرسی ..
فکر کردم همین جوری می گه . یه " باعشه " ی معروف گفتم و دیدم که نیلوفر خیلی پیگیر گفت : شماره مو تو گوشی ت بزن که اگه اوکی داد بهش بدی ..
کیانا متعجب نگاهم کرد و من مجبوری شماره شو توی گوشی م یادداشت کردم . تو همین لحظه هم دیدم پریسا با عجله خودشو بهم رسوند و گفت : نیکا ؟
پرسیدم : چی شده ؟؟
در حالیکه نفس نفس می زد لبخند عمیقی زد و گفت : هیچی .. اگه می خوای با سامان بری برو دیگه .. منو فرستاد دنبالت ..
از بین بچه ها نگاهم به سامان معطوف شد که کنار ماشینش ایستاده بود و منو نگاه می کرد سری واسم تکون داد و من چیزی نگفتم . پریسا چشمکی زد و کیانا گفت : نیکا خودت می دونی باید چی کار کنی دیگه ؟؟
در حالیکه خنده م گرفته بود گفتم : آره بعدش باید زنگ بزنم و واست تعریف کنم ..
با خنده گفت : آره آفرین .. من منتظرتم ..
بچه ها بعد از خدافظی با ماشین هایی که اومده بیرون می رفتن . فقط یه تفاوتی داشت اینکه من با ما سامان می رفتم و دوستای سامان با ادریس و عماد و صدف هم این بار تو ماشین شایان جای گرفت . وقتی سوار ماشین سامان می شدم کسی جز همین سه تا ماشین نبود و بقیه رفته بودن . پس خوشحال بودم که حداقل کاوه و یا سهیل ندیدن که من با سامان می رم . توی ماشین سامان همون بوی همیشگی میومد . بوی عطر تلخی آمیخته با بوی سیگار ..
نفس عمیقی کشیدم . دلم می خواست اون بوی خاص رو برای همیشه تو ریه هام ذخیره کنم . وقتی روی اون صندلی کنار سامان نشسته بودم و سامان بهم یادآوری می کرد که کمربندم رو ببندم احساس می کردم هیچی عوض نشده .. هیچی .. شاید به جز ته ریش سامان که چند سانتی از گذشته بلند تر بود ..
صدای سامان توی گوشم پیچید : نیکا چرا چیزی نمی گی .. ؟
نگاهش کردم و فقط گفتم : فکر می کنم تو بیشتر مشتاق بودی حرف بزنی ..
سامان در حالیکه دنده عوض می کرد گفت : آره .. ولی امیدوار بودم که تو هم ...
خیلی تند گفتم : امیدواریت بیخود بوده ..
سامان نفسی کشید و گفت : نیکا من تو گذشته یه اشتباهاتی کردم که قبولشون دارم .. من .. نباید هوسبازی می کردم .. اینم قبول دارم که لیاقت تورو نداشتم که از دست دادمت .. اما یه چیزی این وسط هست که ارزششو داره .. که ..
نفسی طولانی و عمیق کشید و بعد گفت : بی خیال ..
با دقت نگاهش کردم . خیلی عصبی به نظر می اومد . بی اراده نگاهم به منظره های سفید برفی دوخته شد و زمزمه وار پرسیدم : اون چیه ؟ همونی که می گی ارزش داره اون چیه ؟ اصلا ارزش چیو داره ؟
سامان با دست راستش فرمون رو گرفته بود و آرنج دست چپش رو لبه ی شیشه ماشین گذاشته بود و انگشت اشاره ش رو روی لبهاش می کشید .. عصبی بود . اینو می فهمیدم . شاید هم خیلی ناراحت بود . گفتم : نمی خوای بگی ؟
سامان تو همون حالتی که بود فقط گفت : اینکه من به تو یه احساساتی دارم ارزششو داره که تلاشمو بکنم که تورو قانع کنم ..
نمی تونم انکار کنم که دلم لرزید . نمی تونم انکارش کنم که دلم در حالی لرزید که تا چند ساعت پیش واسه ی سهیل هم لرزیده بود . دلم لرزید چون من سامان رو با اینکه تموم شده بود . تموم شده نمی دیدم . شاید گذاشته بودمش کنار اما همیشه تو دلم دوستش داشتم . چون پرونده ش بسته نشد که بره .. پرونده ی عشقمون و رابطه مون باز موند .. رفت .. اما باز موند .. یه مدت متوقف شد اما حالا دوباره همون احساس .. همون نگاه ها .. همون حالت ها .. همون دوست داشتن بود .. اما من یه تنفری ازش تو قلبم بود .. ازش بدم میومد که منو که اونقدر ساده بهش اعتماد کردم و حرفاشو باور کردم و به یه دختر دیگه فروخت ..
صدای سامان به افکارم اجازه نداد بیشتر پیش برن گفت : نمی خوام هیچ توضیحی بدم که اون کی بود و چرا بود .. یا بگم داری اشتباه فکر می کنی و اون چیزی که تو فکر می کردی نبوده .. چون بود .. چون من واقعا بهت خیانت کردم .. چون من یه گندی زدم و پاش هستم . انکارش نمی کنم .. اما می خوام درستش کنم .. چون نیکا من بعد از اون و بعد از همه ی اونای دیگه .. فهمیدم که تو رو می خوام .. من هیچ جا مثه تو ندیدم ..
زیر لب غریدم : منم .. هیچ جا مثه تو ندیدم .. هیشکی مثه تو نبود .. هیشکی مثه تو بازی م نداد ..
سامان نگاهم کرد با نگرانی و غم .. با پشیمونی و غصه و فقط گفت : منو ببخش ..
من تا حالا از سامان که اونقدر مغرور بود همچین چیزی نشنیده بودم . هیچ وقت هم فکر نمی کردم که بشنوم . سامان قوی بود . بزرگ بود . یه جوری که انگار هیچ وقت به هیچی نیاز پیدا نمی کنه .. اما حالا یه جوری بود نگاهش ، انگار نیاز داشت به اون بخشش .. نیاز داشت که بشنوه می بخشمش .. حتی شاید فقط همین بخشش براش از طرف من بس بود .. حتی همین . و نه بیشتر که بگم باهات می مونم .. همین که ببخشمش و بعد بگم دیگه برو ..
اما من سرمو تکون دادم و در حالیکه به دور دست ها روی قله های برفی ابر های پاره پاره ی خاکستری رو نگاه می کردم گفتم : ازم نخواه که ببخشمت .. چون من به اندازه ای که حتی نمی تونی فکرش رو هم بکنی از تو شکست خوردم ..
سامان چیزی نگفت فقط به آرومی گفت : سیگار اذیتت نمی کنه ؟؟
گفتم : نه .. به منم بده ..
سامان پاکت سیگار وینستون رو به طرفم گرفت و من یه نخ ازش بیرون کشیدم . سامان فندک زیپویی که خودم قبلا براش خریده بودم رو به سمتم گرفت . هنوز همون رو داشت . دلم لرزید .. دوباره لرزید .. دلم می لرزید . خیلی وقت بود اینجوری نلرزیده بود . دلم از عشق می لرزید .. نه از هول شدن و سورپرایز شدن و استرس داشتن .. دلم از عشق اول می لرزید .. سیگارمو آتش زدم و فندک رو به سمتش گرفتم . با اینکه هوا خیلی سرد بود و فضای ماشین گرمای دلچسبی داشت اما شیشه رو پایین کشیدم و سوز سردی به صورتم خورد . بغض داشتم . برای چیزهایی که یه روزی خیلی دوستشون داشتم و الان هم بود اما دیگه مال من نبود . اونجا بودم اما نه من به اونجا تعلق داشتم نه اونجا به من ..
من سیگاری نبودم جز وقتایی که با دوستام برای تفریح و مسخره بازی سیگار می کشیدیم نمی کشیدم . اما .. اونروز دلم می خواست برای یه بار دیگه .. برای آخرین بار با سامان سیگار بکشم . اون لحظه نمی تونست دوباره تکرار بشه و من دلم می خواست یه بار دیگه فقط یه بار دیگه حس کنمش ..سامان ضبط رو روشن کرد و صدای موسیقی آشنایی توی فضای ماشین پیچید همونی بود که همیشه با هم گوش می کردیم همونی که شبا وقتی بهم زنگ می زد واسم می خوند .. همونی که هروقت تو این مدت گوش کردم یاد سامان افتادم ..
بیا بازم مثه قدیم با هم دیگه بریم شمال ..
دلم گرفته راضیم به این خیالای محال ..
منو ببر تا آخر جاده ی چالوس ببرم ..
تا شیشه ی بارونی خیس اوتوبوس ببرم
تا جای پات رو ماسه ی داغ متل قو ببرم
تا آخرین دلهره ی نگاه آهو ببرم
منو ببر تا گم شدن تو اون چشای بی قرار ..
تا ساختن قصر شنی رو ساحل دریا کنار
دلم پره بیا بازم با همدیگه بریم سفر
جای ما اونجا خالیه منو ببر .. منو ببر
یه عمره جاده ی شمال منتظر عبور ماست ..
نمی دونه یکی از اون دو تا قناری بی صداست ..
یادش بخیر لحظه ای که چشمای ما دریا رو دید
نور چراغ زنبوری رستوران اسب سفید
یادش بخیر شنای ما میون موجای بلا
خاطره های مشترک رخت سفر تو جنگلا
بعد از تموم شدن اون آهنگ نگاهم افتاد به سامان که سیگار دیگه ای روشن می کرد گفتم : اینقدر نکش ..
سامان پوزخندی روی لبش اومد . از گوشه ی چشم نگاهم کرد و چیزی نگفت . دستم رو جلو بردم و آهنگ رو عوض کردم . سامان گفت : متاسفم نیکا .. نباید برات اون اتفاق می افتاد .. من بهت خیلی بدی کردم ..
یه سوال تو ذهنم بود .. همه ی این مدت تو ذهنم بود اما نمی تونستم از کسی بپرسم . حالا وقتش بود که بپرسم بدون فکر گفتم :چرا وقتی منو نمی خواستی ازم خواستگاری کردی ؟؟
سامان دستش رو تو موهاش فرو برد و با صدایی گرفته گفت : می خواستمت ..
فقط تونستم بگم : پس چرا ؟
سامان غرید : من ِ لعنتی چه مرگم بود ؟ می خواستمت اما نمی تونستم پابندت بشم .. می خواستم یه جوری فرار کنم ..
با ناراحتی گفتم : من اصلا تحت فشار نذاشته بودمت ..
سامان گفت : می دونم .. من دنبال هوسم بودم ..
توی چشمهاش که برای لحظه ای نگاهم کرد و دوباره به رو به رو دوخته شد نگاه کردم و با لحنی ناراحت اما بی تفاوت گفتم : الان دیره .. خیلی دیر شده ..
سامان گفت : چرا دیره ؟؟ موضوع سر اون پسره س که اون شب هم باهات بود ؟
شونه مو بالا انداختم و گفتم : موضوع سر توئه .. تو قابل اعتماد نیستی و منم دیگه به اون رابطه برنمی گردم .. چون دیگه رفتم . چون دیگه نمی خوام برگردم .. خب ؟
سامان نگاه کوتاهی بهم کرد و دوباره نگاهشو به رو به روش دوخت و گفت : من فقط می خوام یه چیزی رو بدونم ..
بدون اینکه منتظر باشه من چیزی بگم زود گفت : الان توی زندگی ت کسی هست .. ؟
فقط زمزمه کردم : نه ..
حس کردم سامان یه نفس راحت کشید . هر چند خیلی نامحسوس بود اما من متوجه ش شدم . سامان سیگار دیگه ای روشن کرده بود که دیدم گوشه ی جاده ی زمستونی و خلوت پارک کرد . پرسیدم : چرا واستادی ؟
فقط گفت : چیزی نیست ..
در کاپوت رو زد و از ماشین بیرون رفت . باد سردی به خاطر باز شدن در به داخل وزید . نگاهم روی جاده ی برفی کوهستانی بود . من عاشق برف بودم . چقدر اون روز برفی با سامان لذت بخش بود .. برف می بارید و سامان به خاطر دستبند چرمی که از دور مچش باز کرده بودم و می خواستم برای خودم بردارم لا به لای درختهای کاج نزدیک خونه شون دنیالم می دوید و در آخر من خوردم زمین و سامان روم خم شد و خواست دستبند رو از بین انگشتهام بیرون بکشه که کشیدمش و سامان افتاد روم .. هر دو با هم می خندیدیم و ماشین هایی که از خیابون کنارمون رد می شدن نمی دونستن یه دختر مو فرفری داره آروم آروم لبای دوست پسرشو می بوسه ..
صدای سامان به گوشم رسید و باعث شد دست از مرور کردن اون خاطره ی شیرین بردارم . نگاهش کردم . سامان گفت : نیکا فکر کنم بد بخت شدیم ..
متعجب نگاهش کردم و گفتم : چی شده ؟
در ماشین رو باز کرد و داخل نشست و گفت : ببین موبایلت آنتن می ده ؟؟ مال من آنتن نداره . . باید زنگ بزنیم بچه ها برگردن .. من اینو نمی تونم راه بندازم ..
چشمهام گرد شده بود .. سامان گفت : نیکا با توام ..
گوشی مو از تو کیفم درآوردم . هرچقدر تلاش کردم و خودمو کج و راست کردم و به گوشی م ضربه زدم فایده نداشت . آنتن نداشت . با صدایی که از شدت سرما می لرزید گفتم : تورو خدا یه کاری بکن .. هوا داره تاریک می شه ..
سامان نفس می کشید و از دهنش بخار بیرون میومد چون چند بار در ماشین باز و بسته شده بود فضای ماشین هم سرد شده بود . نگاهم به آسمون بود که کم کم رو به تاریک شدن بود .. بغض داشتم . مامانم حتما از نگرانی دیوونه می شد .. بابک ، بابام .. خدای من ..
با حرص گفتم : تو هنوز ماشینتو درست نکردی ؟؟
سامان با نگرانی گفت : چرا بابا .. لعنتی خیلی اذیتم می کنه ..
با حرص نگاهش کردم و گفتم : باید درستش کنی ..
سامان نیم نگاهی بهم انداخت و از ماشین بیرون زد . تو جاده ایستاد . دریغ از ماشینی که رد بشه . آخه هنوز تو جاده ی فرعی بودیم و به جاده ی اصلی که پر رفت و آمد تر بود نرسیده بودیم و متاسفانه هنوز کلی باهاش فاصله داشتیم و توی اون هوای سرد که با غروب آفتاب بیشتر سرد می شد هم نمی تونستیم خودمون به جاده اصلی برسونیم . سامان نزدیک یه ساعت می شد که بیرون ایستاده بود منتظر یه کسی یا ماشینی که رد بشه و ازش کمک بخوایم . اما دریغ از حتی یه پرنده که اونجا پر بزنه ..
کلاه پالتوم رو روی سرم کشیدم و از ماشین خارج شدم . دیگه هوا تا حدودی داشت تاریک می شد . ترس از تنها بودن تو اون مکان که تا فرسنگ ها دورتر هیچ کس نبود بدنم رو می لرزوند .ترس از اینکه ممکنه دوباره اون مرد ریش قرمز رو اونجا که کسی جز من و سامان نبود ببینم هم ولم نمی کرد .
کنارش ایستادم و گفتم : داری یخ می زنی ..
اهمیتی نداد با ناراحتی گفتم : حالا که اینجا گیر کردیم حداقل بیا تو ماشین بشین .. اینجا خیلی سرده ..
سامان پر غرور نگاهم کرد و گفت : تقصیر منه که تو رو توی این وضعیت قرار دادم ..
فقط گفتم : بی خیال دیگه .. من می رم تو ماشین ..
رفتم و تو ماشین جا گرفتم . سامان اومد و کنارم نشست . حس می کردم خیلی سردش شده . گفتم : اگه سیگار بکشی گرم می شی ؟
فقط گفت : نمی کشم ..
دستکش های چرم مشکی مو از کوله م بیرون کشیدم و بهش دادم : ببین اینا دستت می شن ؟
سامان نگاهی به دستکش ها و نگاهی به من کرد و گفت : آخه دختر خوب اونا اندازه دستهای کوچولوی خودته فقط .. دستای منو ببین ..
به دستاش نگاه کردم و خنده م گرفت دستکش ها در برابر دستای اون مثه دستای بچه بود .. خندیدم و گفتم : می دونم خیلی سردت شده ..
به طرفم چرخید و یه هو با هیجان گفت : وای این عروسکه ست ؟؟
اشاره به عروسک روی کوله پشتی م داشت . لبخندی روی لبم اومد و گفتم : کوله مو از همون روزا به بعد تا الان استفاده نکرده بودم ..
و تو دلم از دروغی که گفته بودم راضی بودم . سامان گفت : اگه ما شبو اینجا بمونیم ممکنه یخ بزنیم ؟
گفتم : وای نه اینجوری نگو .. کاش از همه عقب تر نبودیم ..
سامان بی مقدمه گفت : من بعد از اون کاری که کردم . دلتو شکستم دیگه هیچ وقت آرامش نداشتم ..
گفتم : همیشه آرزو می کردم کاش اونجوری از هم جدا نمی شدیم ..
سامان گفت : نیکا اون بارو یادت میاد که شب با هم تو باغ ما بودیم ؟
با خنده گفتم : آره.. اون شب هم به خاطر اینکه کلی برف اومده بود گیر کردیم .. مثه امشب ..
سامان که از سرما می لرزید گفت : اون شب واسه اولین بار همو بوسیدیم ..
بدنم می لرزید از سرما این حرف سامان هم تشدیدش کرد . با تلخی گفتم : خب در مورد یه چیز دیگه حرف بزنیم ..
چشمهای سامان داشت بسته می شد . هر دو تامون سردمون بود .. گرسنگی هم شرایط رو واسمون سخت تر کرده بود . با بغض گفتم : دلم می خواست تو تختم بودم . زیر پتوی گرم خوشگلم ..
سامان : پتوت چه رنگیه ؟
من : سفید و بنفش ..
سامان : چه رنگی رو دوست داری ؟
من : قرمز ..
سامان : دیگه ؟
من : آبی نفتی .. تو چه ماشینی دوست داری ؟
سامان : ماشین کنترلی ..
صدای خنده های بی حال و احمقانه مون و باز سامان پرسید : سردته ؟
با صدایی که از شدت سرما می لرزید : خیلی ..
سامان : بیا با هم دیگه به یه روز گرم آفتابی فکر کنیم ..
من : دارم تصور می کنم که لب یه ساحلم . اونقدر گرما زیاده و نور آفتاب داغه که بدنم داره می سوزه ..
سامان : تو این هوا من دارم یه نسکافه ی داغ هم می خورم ..
باز هر دومون بی رمق خندیدیم ..
سامان : تاثیر داشت .. من احساس گرما می کنم ..
نگاهم به جاده ی تاریک و سرد و برفی بود غریدم : سامان من دارم یخ می زنم .. پاهام هیچ حسی نداره ..
سامان بدون اینکه چیزی ازم بپرسه . خیلی نرم منو روی خودش کشید دکمه های پالتوی من و زیپ کاپشن خودشو باز کرد محکم بغلم کرد و با نفس های داغش سعی کرد یخ گونه های سردم رو باز کنه . گونه هام مور مور می شد . چشمهام بسته بود انگار داشت خوابم می برد . اما صدای سامان رو می شنیدم : نیکا نباید بخوابی ..نیکا تو نمی خوابی ...
اما من نمی تونستم چشمهام رو باز کنم . نمی تونستم بیدار بمونم . همه چی روی من فشار آورده بود .. صدای سامان توی گوشم می پیچید : نیکا تورو خدا .. نباید بخوابی..
من اون لحظه جسمم رو حس نمی کردم .. یخ زده بودم و احساس سبکی می کردم .. فقط صدای سامان رو می شنیدم ..هیچی حس نمی کردم هیچی ..
حتی دیگه سوزش و سرمای انگشتهای پام رو هم حس نمی کردم .. فقط صدای سامان رو می شنیدم که دور و دور تر می شد ..
تا اینکه یه چیزی حس کردم .. چیزی مثه یه جسم خیس و داغ که روی لبهام بود .. چیزی که هر لحظه باعث می شد صدای سامان رو از نزدیک تر بشنوم . چیزی که باعث می شد بی حس شدن و یخ زدگی انگشتهای پام رو حس کنم .. چیزی که باعث می شد حواسّم (حواسّ پنجگانه) رو دوباره به دست بیارم .. مثلا اینکه .. مغزم به کار بیفته و بفهمم اون چیز چیه .. اون چیزی نبود جز لبهای داغ سامان که در حال بوسیدن لبهای سرد و بی جون من بود .....
تا اینکه یه چیزی حس کردم .. چیزی مثه یه جسم خیس و داغ که روی لبهام بود .. چیزی که هر لحظه باعث می شد صدای سامان رو از نزدیک تر بشنوم . چیزی که باعث می شد بی حس شدن و یخ زدگی انگشتهای پام رو حس کنم .. چیزی که باعث می شد حواسّم (حواسّ پنجگانه) رو دوباره به دست بیارم .. مثلا اینکه .. مغزم به کار بیفته و بفهمم اون چیز چیه .. اون چیزی نبود جز لبهای داغ سامان که در حال بوسیدن لبهای سرد و بی جون من بود .....
*******
پریسا محکم بغلم کرد و گفت : الهی من قربونت بشم ..
همونطور که تو بغلش بودم از بالای شونه ش نگاهم افتاد به سامان که مشغول صحبت کردن با بهداد و ادریس بود . پریسا زیر گوشم گفت : اگه یه بلایی سرت میومد من باید چیکار می کردم .. ؟
بغض داشتم فقط گفتم : پری سامان منو بوسید ...
و از گفتنش قلب خودم دوباره لرزید . پریسا با هیجان و تعجب منو از بغلش بیرون کشید و زل زد تو چشمهام : تو چی گفتی ؟
حتی صبر نکرد تا جمله م رو دوباره تکرار کنم و گفت : این یعنی می خوای باهاش بمونی ؟
بغض داشتم .. سرمو که به نشونه ی منفی تکون دادم یه قطره اشک از چشمم روی گونه م چکید . پریسا که خیلی متاثر شده بود زود اشکم رو پاک کرد و گفت : جلوی اینا گریه نکن ..
زمزمه کردم : پری من خیلی بدبختم ..
قبل از اینکه پری چیزی بگه اون سه تا اومدن پیشمون . روی تخت کنارمون نشستن و بهداد برای اینکه جو رو عوض کنه گفت : صبحونه چی می خورین ؟ چای با نیمرو یا کله پاچه ؟
پریسا گفت : اَییییی .. کله پاچه ؟؟
بهداد به چهره ی درهم پریسا خندید و گفت : مجبور نیستی بخوری که عزیزم ..
بعد به من نگاه کرد و گفت : تو چی می خوری خواهری ؟؟
شنیدن لفظ خواهر با اون لحن مهربون از بهداد خیلی بهم آرامش داد . کمی از اون بغضی که تو گلوم بود و داشت خفه م می کرد کم می کرد لبخندی ملایم روی لبم اومد و همونطور که سرم پایین بود گفتم : چای .. یه چای داغ ِداغ ..
بهداد از اون دوتای دیگه هم پرسید و بعد به همراه خود ادریس برای سفارش رفتن وقتی که رفتن صدای سامان به گوشم رسید : نیکا خوبی ؟؟
سرمو بلند نکردم تو همون حالت گفتم : اوهوم ..
سامان با صدایی که خیلی پشیمون بود گفت : چرا بهم نگاه نمی کنی ؟
چیزی نگفتم احساس کردم پریسا اشاره ای به سامان کرد که یعنی زیاد به پروپاش نپیچ و سامان دیگه چیزی نگفت . نمی تونستم سامان رو نگاه کنم . ازش خجالت می کشیدم . وقتی یادم می اومد چقدر با عطش منو بوسیده بود و منو برای اینکه یخ نزنم چطور محکم بغل کرده بود دوست داشم بمیرم . وقتی یادم میومد که هوش و حواسم رو به دست آورده بودم اما هیچ عکس العملی از خودم نشون ندادم تا بوسیدنش رو ادامه بده .. خیلی خجالت می کشیدم .. خودم هم خوب می دونستم این یعنی من هنوز دوستش داشتم . اما من دیگه نباید به اون رابطه دلمو خوش می کردم .. رابطه ای بود که یه بار به بدترین حالت ممکن شکست خورده بود . سامان رو دوست داشتم این غیرقابل انکار بود . اما دیگه نمی تونستم بهش اعتماد کنم . سامان همون روزی که بهم خیانت می کرد هم به همین اندازه مهربون بود و توی رابطه گرم بود .. سامان خوب می تونست نقش بازی کنه .. این برای من که با همه مثه کف دستم صاف و ساده بودم خوب نبود . نمی شد .. هرگز نمی شد دوباره با سامان ادامه بدم .. اما حداقل دلم می خواست برای آخرین بار ... آخرین بار .. حسش کنم .. همین .. همین !
بینمون سکوت سنگینی بود تا اینکه پریسا خیلی بی مقدمه گفت : سامان ، از آرمان چه خبر ؟
سامان لبخندی زد و گفت : اونم خوبه .. بی معرفت شده .. ماشینای مدل به مدل دوست دخترای رنگ و وارنگ و جوراواجور ...
پریسا لبخندی تلخ زد و سامان گفت : بعد از تو اینجوری شد ..
پریسا متعجب نگاهش کرد و سامان گفت : آرمان خیلی می خواستت پریسا .. الان قید همه چیزو زده ..
پریسا که خیلی احساساتی بود و زود منقلب می شد گفت : نمی تونستم با شرایطش کنار بیام ..
سامان پوزخند زد و بچه ها نزدیک می شدن که پریسا گفت : متاسفم نمی دونستم .. یعنی هیچ وقت نگفت حتی دوستم داره ..
سامان چیزی نگفت اون دو تا که به نظر میومد با هم دیگه خیلی جور شدن با خنده و شوخی اومدن و روی تخت نشستن .. بهداد تا نشست دست دور شونه های ظریف پریسا که خیلی ناراحت به نظر می رسید انداخت و گفت : یه کم باید منتظر بمونیم .. سرش شلوغه ..
بعد گفت : شما دوتا هنوز یختون باز نشده ؟؟ چقدر ساکتین ..
سامان لبخندی زد و گفت : یخ من که کاملا باز شده ..
گوشی من زنگ خورد و با یه ببخشید در حالیکه چکمه ها مو نصفه پوشیده بودم از تخت پایین پریدم و جواب دادم : الو ..
صدای نگران مامان که سعی می کرد آروم صحبت کنه تو گوشی پیچید : کدوم گوری تو ؟؟
با ناراحتی گفتم : مامان برات توضیح می دم . ولی تورو خدا نگران نباش ..
مامان زیر لبی غرید : نگران نباشم . دخترم یه شبانه روز خونه نیومده .. نگران نباشم .. معلوم نیست شبو کجا بودی ؟
احساس کردم مامان از نگرانی نمی دونه چی می گه واسه همین زود گفتم : مامان تو برفا موندیم .. مامان به خدا هیچی نبود .. نگران نباش .. سالمم .. هیچی م نشده ..
مامان گفت : آره پریسا و صدف گفتن وگرنه دیشب همه جا دنبالت می گشتیم ..
گفتم : مامان بابک و بابا چی ؟؟ حتما منو می کشن وقتی بیام خونه ..
مامان با دلخوری و عصبانیت گفت : بهشون گفتم خونه پریسایی .. اگه صدف بهم نمی گفت که جا موندی مجبور بودم که بگم ..
با گریه گفتم : مامان دیشب خیلی ترسیدم ..
مامان که احساس کرد لحنش زیادی تند بوده گفت : الان کجایی عزیزم ؟؟
با بغض براش تعریف کردم و مامان گفت که بعد از اینکه بابا و بابک رفتن برم خونه که اونا متوجه نشن . بعد هم ازم خدافظی کرد . وقتی پیش بچه ها برگشتم که صبحانه مون رو آوره بودن . بهداد با شیطنت قاشقش رو جلوی دهن پریسا گرفته بود و می گفت : بخور باور کن خوشت میاد ..
پریسا گفت : بهداد الان بالا میارم .. بگیرش اون طرف بوی گند می ده ..
بهداد قاشق رو با بی قیدی به دهانش برد و بعد گفت : به این خوشمزگی ..
پریسا جلوی بینی شو گرفته بود و به سختی استکان چای رو به لبهاش نزدیک می کرد و غر می زد : این چه بوی گندی می ده ..
کنار پریسا لب تخت نشستم و متوجه نگاه خیره ی سامان شدم . سرمو پایین انداختم . نگاه هاش هولم می کرد . چرا چشمای سامان اینقدر نافذ بود ؟؟
لعنتی ... چرا تو اینقدر منو جذب می کنی ؟؟
صبحانه مو در نهایت معذب بودن خوردم .. بچه ها جریان دیشب رو که تازه سه و نیم شب متوجه شدن ما برنگشتیم رو تعریف می کردن و من هر لحظه بیشتر تو خاطره ی اون لحظه ها فرو می رفتم ..
" سامان تند تند لبامو می بوسید و با بغض و نفس نفس می گفت : نیکا تورو خدا نخواب .. اگه بخوابی یخ می زنی .. نیکا ..
و باز لبامو می بوسید . تو حال خودش نبود .. لرزش لبهاشو روی لبهام حس می کردم . خودشم سردش بود .. دوباره و چند باره لبهامو بوسید . دلم نمی خواست چشمهامو باز کنم . دلم نمی خواست چشمهامو بازکنم که دیگه منو نبوسه .. سامان محکم تر تو بغلش فشارم می داد و هربار با شدت بیشتری می بوسیدم . به هق هق افتاده بود .. التماس می کرد : نیکا تورو خدا ...
کمی بعد محکم سرمو تو آغوشش گرفت و موهامو بوسید و نالید : نیکا ...
بلند بلند گریه می کرد . گرمی اشکهاشو روی گونه های یخ زده م حس می کردم .. هنوز اونقدر گرم نشده بودم که حالت عادی داشته باشم . برام مثه خواب بود فقط تونستم از بین لبهای بی حسم بگم : سا .. مان ..
من چشمهامو آروم باز کردم ، داشت نگاهم می کرد با چشمهای مردونه ی خیس .. با نگاه مغروری که خیس از اشک هاش بود سامان کسی نبود که گریه کنه .. من حتی یه بار ندیده بودم سامان از چیزی خیلی ناراحت بشه . سامان اونجوری نبود . سامان گریه نمی کرد .. از ذوق دیدن چشمهام گونه هامو بوسید و محکم بغلم کرد .. گرمای بدنش آروم آروم سرمای بدنم رو از بین می برد . هر دو آروم آروم با هم حرف می زدیم تا خوابمون نبره .
چه حرفهایی ... الان که بهش فکر می کنم خنده م میگیره ..
سامان : نیکا .. کدوم کارتونو دوست داشتی ؟
من : پت و مت . تو چی ؟
سامان : خونه ی مادر بزرگه ..
هر دو بی رمق می خندیدیم . سامان : یادته همیشه با گوشی من سر کدوم بازی کل کل می کردیم ؟
من : اون خونه سازیه .
صدای خنده های بی جون سامان : همیشه می باختی ..
من : تو خیلی متقلب بودی ..
تو بغل سامان بودم و چشمهام بسته بود . نه من سامانو می دیدم نه اون منو . سرمو توسینه ش محکم گرفته بود . صدای ضربان قلبش رو می شنیدم خیلی تند می تپید . نمی دونم .. نمی دونم چقدر تو اون حالت بودیم . نمی دونم دیگه چیا به هم گفتیم . فقط اینو می دونم تو خواب و بیداری بودم که در ماشین باز شد و صدای گریه ی پریسا : یعنی مردن ؟
و فریادی که بهداد سرش کشید : دهنتو ببند پریسا ..
پریسا جیغ کشید : نیکا .. نیکا بیداری ؟؟؟؟؟
صدای بهداد : اصلا برو تو ماشین ..
پریسا با التماس گفت : نمی رم ..
بهداد داد کشید : می گم برو ..
و صدای یه غریبه : بهداد جان کمک کن بلندش کنیم ..
و من معلق شدم تو هوا .. و لحظاتی بعد روی چیزی قرار گرفتم . گرمای زیادی به صورتم خورد . که باعث شد آروم آروم چشمهامو باز کنم . صورتم از گرما می سوخت .. پریسا که سرم روی پاش بود بغلم کرد و با جیغ جیغ قربون صدقه م می شد .. نگاهم به بیرون افتاد هوا گرگ و میش بود . سرمای هوا رو می شد حتی با نگاه تشخیص داد . بهداد و ادریس ، سامان رو هم کشون کشون تا ماشین آوردن .. آره ما نجات پیدا کرده بودیم تمام دیشب فکر می کردم همونجا تو بغل سامان میمیرم .. "
نگاهم به سامان افتاد که سیگاری رو که از ادریس گرفته بود آتش می زد . بهداد گفت: بریم بچه ها ؟ الان ساعت هفته . ما هشت کلاس داریم .. بعد رو به پریسا کرد و گفت : یه راست بریم کلاس ؟
پریسا با خنده گفت : آره زنگ زدم به مامان هم گفتم ..
بهداد گفت : نیکا پس تو رو می برم خونه .. امروز رو استراحت کنی بهتره ..
سامان زود گفت : اگه زحمتی نیست .. شما ادریسو تا یه جایی ببرین .. من نیکا رو می برم ..
بهداد با دو دلی سر تکون داد و ادریس سوئیچ ماشینشو به سامان داد و حین خدافظی گفت : یه زنگ به بچه ها بزن همه نگرانتن .. راستی مامانتم دیشب به کامی زنگ زده . کامی گفته بود خونه اونا بودی .. کارت تموم شد بیا دنبالم که بریم ماشینتم بیاریم .
سامان سری تکون داد و تو همین لحظه هم پریسا بهم گفت : اگه استراحتت تموم شده بود بعد کلاس 4 میام پیشت که واسم تعریف کنی ..
اینجوری از بچه ها جدا شدیم . تا به ماشین برسیم هیچ کدوم حرفی نزدیم . توی ماشین که جا گرفتیم و راه افتادیم سامان گفت : نیکا واقعا متاسفم . اینجوری نباش دیگه .. نباید ازت می خواستم باهام بیای ..
فقط گفتم : اتفاقیه که افتاده .. من اصلا از اینکه باهات اومدم ناراحت نیستم ..
سامان کلافه پرسید : پس از چی ناراحتی ؟؟
برای اولین بار بعد از اینکه بچه ها نجاتمون دادن نگاهش کردم .. دوباره بغضی رو تو گلوم احساس کردم و فقط پرسیدم : تو دیشب منو بوسیدی ...
سامان جا خورد . شاید فکر می کرد وقتی منو می بوسیده من بیهوش بودم . با مِن مِن گفت : خب .. من .. فکر کردم اون تنها راهیه که بتونم نجاتت بدم .. هیچ جور دیگه ای نمی تونستم گرمای بدنمو بهت منتقل کنم .. من متاسفم .. فقط نمی خواستم که اتفاق بدتری بیفته .. من ..
بین حرفش پریدم و گفتم : باشه لازم نیست توضیح بدی ..
سکوتی بینمون برقرار شد . سامان نفس عمیقی کشید و گفت : نمی خواستم ناراحتت کنم .. نیکا .. من ..
سرش داد کشیدم و گفتم : تو فقط داری منو از بین می بری .. فقط داری عذابم می دی ...
سامان که انتظار این برخورد رو ازم نداشت گفت : من چاره ی دیگه ای نداشتم .. بفهم ..
با حرص نگاهش کردم و گفتم : ما الان با هم نیستیم .. تو حق نداشتی ... سامان پرید وسط حرفم و گفت : آرررررره .. حق نداشتم ... اما حالا که شده ...
رومو ازش برگردوندم .. دوباره مثه اون جر و بحث های همیشه مون بود . من داد می زدم و سامان بلند تر از من .. البته همیشه بعدش زود باهم آشتی می کردیم . سامان با همه ی غرورش اما طاقت نداشت که من ازش ناراحت بمونم یه جوری از دلم در میاورد . حتی اگه شده یه بسته پاستیل واسم می خرید .
با غر غر پرسید : الان که نمی تونی بری خونه نه ؟
بدون اینکه نگاهش کنم خیلی سرد گفتم : نخیر . . 10 به بعد باید برم که بابک از خونه رفته باشه ..
سامان با خشونت دنده عوض کرد و بعد دیدم که ماشین رو پارک کرد . حتی نگاهش هم نکردم . در ماشین رو باز کرد و خارج شد . زیر لب غریدم : لعنتی..
وقتی دوباره در ماشین باز شد و بعدش صدای نفس ها و بوی عطرش رو حس کردم . حرصی نفس کشیدم و بعد دیدم که پلاستیکی رو جلوم گرفت از گوشه ی چشم نگاه کردم و دیدم که یه بسته پاستیله .. اونم چی ؟ پاستیل دندونی که عاشقش بودم . نتونستم لبخندمو کنترل کنم و سامان گفت : دیگه خندیدی ..
بسته رو ازش گرفتم و نگاهش کردم و چیزی نگفتم . سامان ماشین رو روشن کرد و بخاری شو روی زیاد گذاشت در حینی که رانندگی می کرد گفت : به منم بده ..
یه پاستیل دستش دادم و سامان در حالیکه توی دهنش می ذاشت گفت : می خوام بدونی من هیچ انتخاب دیگه ای نداشتم ..
چیزی نگفتم ، سامان گفت : تا ساعت 10 کجا بریم ؟
در حالیکه کلاه کاپشن صورتی پریسا رو که برام آورده بود رو روی سرم می کشیدم گفتم : هیچ جا باز نیست که بریم مجبوریم تو ماشین بمونیم ..
سامان رفت و ماشین رو کنار پارک نزدیک خونه شون که یه عالمه درخت کاج داشت پارک کرد . بخاری رو زیاد کرد و به طرفم چرخید . کلی سوال ازم پرسید درباره این مدتی که همو ندیده بودیم . در مورد اینکه چه کارا کردم کسی تو زندگی م اومده یا نه . عاشق شدم یا نه ..
و متقابلا منم همینارو ازش پرسیدم . کلی یاد خاطره های قدیممون کردیم . اونقدر از صحبت کردن باهاش لذت می بردم که آرزو می کردم ای کاش امید داشتم که شاید بتونم قبولش کنم .. اما .. اما من هیچ امیدی نداشتم . من دیگه نمی تونستم به اون رابطه برگردم . بالاخره هر کسی یه خط قرمزهایی برای خودش داره ..
بعد از دو ساعت حرف زدن سامان گفت : نیکا ؟؟
با بی تفاوتی گفتم : بله ؟
سامان که از لحن من کمی معذب شده بود اما به روی خودش نیاورد و گفت : می خوام ازت یه خواهش بکنم ..
سرمو به سمتش کج کردم و سامان گفت : اینکه بهم فرصت بدی .. این بار خودمو بهت ثابت کنم ..
نفسی عمیق کشیدم و گفتم : اینو از من نخواه .. سامان .. من تو رو .. شاید .. شاید تورو بتونم ببخشم .. اما دوباره با تو بودن .. نه .. فقط حس حماقت بهم می ده ..
سامان نا امید گفت : نیکا .. اون بوسه های دیشب .. خیلی واقعی بود .. شاید نمی فهمیدی .. شاید دست خودت نبود .. اما آخرشو .. اون آخرین بوسه رو تو هم همراهی م کردی ...
با چشمهایی گرد شده نگاهش کردم .. چیزی نداشتم که بگم .. متاسفانه .. می دونستم که اون کارو کردم .. اما به روی خودم نیاوردم و فقط گفتم : شاید نمی فهمیدم ..
سامان موشکافانه نگاهم کرد و گفت : چرا وقتی دوستم داری می خوای این فرصتو بگیری ..
رومو برگردوندم و گفتم : دوستت ندارم ..
سامان جلوتر اومد و گفت : نیکا .. اگه منو نمی بوسیدی فکر می کردم واقعا دیگه حسی بهم نداری اما .. داری .. انکار نکن ..
بغض داشتم ، نگاهش نکردم گفتم : حق نداشتی منو ببوسی ...
چیزی نگفت بلند تر داد زدم : حق نداشتی ...
سامان ساکت بود و چیزی نمی گفت . گفتم : منو ببر خونه ..
سامان نالید : نیکا ..
با خشونت نگاهش کردم و گفتم : وگرنه خودم می رم ..
سامان گفت : نیکا فقط ..
اونقدر خشن نگاهش کردم که ساکت شد و من غریدم : بگو ..
سامان گفت : فقط اینو بدون .. احساسی که الان بهت دارم یه چیز دیگه ست .. یه چیز خاص .. یه چیز خیلی خیلی خاص ..
بغض داشتم سعی کردم صدام نلرزه و گفتم : بریم دیگه ..
بقیه ی راه تو سکوت گذشت . وقتی جلوی در خونه نگه داشت گفت : واسه دیروز متاسفم ..
حالا آروم شده بودم مثه چند دقیقه ی پیش عصبی نبودم . دستش رو گرفتم . دستهاش سرد بود . گفتم : مرسی .. تو دیشب جونمو نجات دادی ..
با محبت نگاهم کرد و چیزی نگفت . با بغض گفتم : فکر نکنم دیگه همو ببینیم ..
سامان سرشو خیلی جدی تکون داد . گفتم : مواظب خودت باش ..
سامان چیزی نمی گفت . نمی دونم چرا .. حس می کردم شاید بغض داره ..
خواستم پیاده بشم که گفت : خیلی شبا اومدم زیر پنجره ی اتاقت .. بهت شب بخیر گفتم بعد رفتم خونه خوابیدم .. به طرفش چرخیدم سامان بی مقدمه منو بغل کرد و گفت : مرسی که یه بار دیگه گذاشتی بغلت کنم ..
زیر گوشش گفتم : من نمی خواستم انتقام بگیرم .. فقط دیگه نمی تونم سامان ..
آروم گفت : ششششش .. مهم نیست ..
از بغلش که اومدم بیرون فقط گفتم : خدافظ ..
درو باز کردم و رفتم بیرون . دیگه حتی نگاهش هم نکردم . به طرف در رفتم هنوز واستاده بود . درو باز کردمو رفتم داخل . تا درو نبسته بودم همونجا بود و نرفت . حتی یه بار دیگه نگاهش هم نکردم .. به در تکیه داده بودم و اشکهام روی گونه هام میریخت . بی صدا .. بی صدای بی صدا ...
از این گریه های بی صدا همیشه متنفر بودم چون آخرش آروم نمی شدم .. چون آخرش خالی نمی شدم ..