رمان فقط من فقط تو 12
شیدا
دیشب الناز زنگ زده گفته امروز نمی تونه بیاد بوتیک. ازم خواسته به جای اون صبح برم. دلخوشیم همینه که یکم صبح ها بخوابما. اینم الناز خانم گرفتن ازم.
هنوز تو فاز خواب و اینا بودم فکر کنم کل مسیرو تا پاساژ خواب بودم. تو توهم سیر می کردم. بی توجه به اطرافم لخ لخ کنان رفتم سمت بوتیک. درش باز بود.
در و باز کردم و همزمان که وارد شدم یه خمیازه ای هم کشیدم. دهنمو باز کرده بودم که با دیدن آرتین پشت پیشخون سکته زده تو جام با دهن باز خشک شدم.
با چشم گشاد داشتم نگاش می کردم. بعد یک هفت اولین باری بود که می دیدمش.
آرتین سرش پایین بود. انگار سنگینی نگاهمو حس کرد که سرشو بالا آورد وچشم تو چشم شدیم.
نمی دونم تو چشمهاش دنبال چی بودم اما هر چی که بود تو نگاهش چیزی جز سردی و بی تفاوتی ندیدم.
لبش به پوزخندی باز شد.
آرتین: ببند دهنت و زبون کوچیکه اتم پیداست.
سریع دهنمو بستم و تند گفتم: سلام.
آرتین یه پوزخند مسخره دیگه ای زد و سرش و انداخت پایین و رفت تو کامپیوتر و همون جوری به زور گفت: علیک سلام.
آروم راهمو کج کردم و رفتم سر جای خودم پشت پیشخون. حالا نمی دونستم چی کار کنم. معذب بودم.
خدا نکشتت الهه اگه اون روز اون حرفها رو بهم نمی زد الان با دیدن آرتین هوایی نمیشدم. الان عذاب وجدانم نمی گرفتم.
یه یک ساعتی بی حرف سر کردیم. آرتین که سرش کلا" توکامپیوتر بود انگار اصلا" من نبودم. تک و توک مشتری میومد. خیلی از لباسای جدیدمون خوششون اومده بود.
آخرین مشتری و هم راه انداختم که یه دختر خوشتیپی وارد بوتیک شد. با خوشرویی لبخند زدم و سلام کردم.
من: سلام خوش اومدید.
دختره یه سلام و یه لبخند بهم زد و یه نگاهی به کل مغازه انداخت. تا چشمش به آرتین افتاد لبخندش عظیم تر شد و رفت سمتش.
چه دختره ی لوس مثل قورباغه دهن گشاد که یه مگس خوب دیدن حمله ور شده به آرتین.
برو بابا آرتین آدمی نیست که به هر کس و ناکسی روی خوش نشون بده. وگرنه تو این مدت که تو این مغازه بود باید با 1000 نفر دوست میشد.
همون جور داشتم حرص می خوردم از حرکات دختره و نیش بازش و اینکه مستقیم به سمت آرتین میره و خیلی هم ذوق مرگه و با خودمم غزغز می کردم.
حال میده دیدن قیافه دختره وقتی آرتین بی محلش میکنه. ببین ببین چه لوسی هم سلام کرده انگار امروز شادترین روز زندگیشه اه اه اه ....
دختره رفت سمت آرتین و با ذوق و هیجان گفت: سلام .....
با صدای سلام دختر آرتین با تعجب سرش و بلند کرد و با دیدن دختر چشمهاش اول متعجب شد بعد یه لبخند بزرگ زد و شاد سلام کرد.
آرتین: سلام ... چه طوری دختر. تو کجا و اینجا کجا؟؟؟؟؟ چه خبر شده که آنا خانم قدم رنجه فرمودن و مغازه محقر ما رو نورانی کردن. گفتم امروز چرا انقدر خوشحالم. می دونستم قراره یه اتفاق خوب بی افته.
من با فک پایین افتاده به آرتین و دختره و حرفهاشون و ذوق زدگی آرتین نگاه می کردم.
شوک بزرگتر بعد از شنیدن اسم دختر و دیدن اینکه آرتین خیلی صمیمی دست دختر و فشرد و کشیدش که بشینه رو صندلی پشت پیشخون بهم وارد شد.
آرتین چی گفت؟؟؟ گفت کی؟؟؟ آنا ؟؟؟!!!! این آناست؟؟؟ برای همین قیافه اش به نظرم آشنا اومد. این همون دختره است که چند وقت قبلم با آرتین اومده بود اینجا. آنا همونی که آقای صالح گفت نامزد آرتینه ....آنا ...
اسمش مثل یه چکش بزرگ تو مغزم ضربه می زد. دیدن صمیمیتشون اذیتم می کرد.
یه مشتری اومد تو مغازه مجبور شدم چشم ازشون بردارم و جواب مشتری و بدم اما اصلا" تمرکز نداشتم. سر سری جواب می دادم.
همه اش زیر چشمی به آرتین و آنا نگاه می کردم.
آرتین و آنا .... چه با هم مچن اسمهاشون. نفهمیدم چرا ولی دلم گرفت ....
مشتری یه شلوار گرفت بره پرو کنه. دوباره زیر زیرکی بهشون نگاه کردم. آرتین حرف می زد و با هر حرفش آنا لبخند می زد و این وسط هام قهقهه اش بلند میشد.
نگاه به دستهاشون کردم هنوز دست آنا تو دست آرتین بود و وسط حرفش به یکی از دستهاش یه ضربه آروم به دست آنا می زد.
یهو آرتین یه چیزی تعریف کرد که آنا بلند بلند قهقهه زد جوری که یه چند دقیقه فقط داشت می خندید آرتین با خنده و خوشحال به آنا که از زور خنده هی سرش و تنش جلو و عقب می رفت نگاه می کرد.
یه دفعه آنا یه دستشو گذاشت رو شونه آرتین و سرشو گذاشت روش و دوباره خندید. شونه هاشو که از زور خنده تکون می خورد و می دیدم. آرتینم با دست چند تا ضربه به بازوی آنا زد.
یه لحظه خودمو تو آینه اتاق پرو دیدم صورتم قرمز بود.
خون خونمو می خورد. دوست داشتم برم آنا رو از آرتین جدا کنم و پرتش کنم بیرون.
دوست نداشتم آرتین به آنا لبخند بزنه. دوست نداشتم باهاش بگه و بخنده. دوست نداشتم باهاش خوب باشه.
آرتین باید فقط با من بخنده با من خوب باشه خوشیش با من باشه.
چه خری هستی شیدا چه توقعی داری تو خودت آرتین و رد کردی الان نشستی میگی آرتین باید برای تو باشه؟؟؟؟ بی خود پسره هم می مونه تا تو بهش بگی من دوست دارم. ببین به یه روز نکشیده با یکی دیگه رفته.
دست آرتین که روی بازوی آنا نوازشگرانه بالا و پایین میرفت جلوی نفسمو می گرفت.
احساس می کردم داره قلب منو فشار میده. بغض کرده بودم. نمی دونم چرا انقدر ناراحت بودم. هر کار می کردم نمی تونستم چشم ازشون بردارم. انگار مسخ شده بودم.
یه لحظه میون این خنده ها اتفاقی آرتین سرش چرخید و چشمش تو نگاهم قفل شد. یه لحظه تعجب و بهت و تو نگاهش دیدم اما خیلی سریع دوباره سرد شد دوباره یخ شد.
مشتری از اتاق پرو اومد بیرون. شلوار و پسندیده بود و می خواست بخره. باهاش حساب کردم. حوصله چونه زدنش و نداشتم. اونقدر اخم کرده بودم که دختره بی حرف و چونه ای مبلغ و پرداخت کرد و رفت.
دیگه طاقت اونجا موندن نداشتم. کیفمو برداشتم و رو به آرتین گفتم: ببخشید آقای صالح با اجازه اتون من یه سر برم جایی و برگردم.
آرتین اخمش رفت تو هم.
با صدای خشکی گفت: مگه نمی بینید دست تنهام. النازم که نیست شما برید کی می خواد به مشتری ها برسه؟؟؟ منم که یه مهمون عزیز دارم؟ بهتره کارتون و بزارید برای بعد.
این و گفت و با همون اخم برگشت سمت آنا و با دیدنش یه لبخند عظیم زد و دوباره مشغول صحبت شد.
دلم گرفت. بغض کردم. قلبم فشرده شد. دستهامو مشت کردم و ناخونامو تو گوشت دستم فشار دادم ... تا نشکنم ... تا بغضم نشکنه و بیرون نیاد .... که نفهمه چقدر تحقیر شدم .... چقدر اذیت شدم.
این آرتین من نیست. آرتینی که دو هفته باهاش شب و روز بودم نیست.
آین آرتین خوب و مهربونی که می شناختم نیست. لعنت بهت آرتین لعنت به من.
لعنت بهت شیدا که خودت پسر به اون خوبی و خراب کردی. خودت بدش کردی. با یه تصمیم عجول با یه نه گفتن بی دلیل. با یه فدا کاری مسخره. این آرتین می تونست برای تو باشه خند ه اش، مهربونیش ....
همه چیزش می تونست برای تو باشه و تو .... خیلی بی شعوری پس خفه شو و بشین سر جات و به روی خودت نیار که چقدر سوختی ....
آروم سرمو انداختم پایین. همه تلاشمو می کردم که نگاهشون نکنم که بی تفاوت باشم اما خیلی سخت بود خیلی.....
حتی اگه نمی دیدمشون صداشون و میشنیدم. از تو جیبم امپی تری پلیرمو در آوردم و گوشیهاشو گذاشتم تو گوشم. چشم دوختم به در بوتیک که اگه مشتری اومد متوجه شم. صدای آهنگ و تا ته زیاد کردم. تا نشنوم. تا وسوسه نشم نگاه کنم تا نبینم این همه محبت و که به یکی دیگه میده این نگاه و لبهای خندون و که خرج یکی دیگه می کنه.......
در یک کلمه پشیمون بودم ....
آنا یه دو ساعتی نشست و با آرتین گفت و خندید و منو دق داد و هی قلبمو سنگین و سنگین تر کرد. آخرشم سر ظهر با آرتین دو تایی خوشحال و شاد بلند شدن و رفتن.
آرتین موقع رفتن فقط یک جمله گفت: اگه خواستی بری خونه مراقب باش که درها رو خوب قفل کنی.
همین.....
رفت ... رفتن .... من موندم و حس تلخی که تو وجودم شعله می کشید. دوست داشتم گریه کنم داد بزنم اما نمی تونستم. کاری بود که خودم کرده بودم و دیگه غصه فایده نداشت.
آرتین
در مغازه رو باز کردم و رفتم تو. الناز هنوز نیومده بود. همه چراغها رو روشن کردم و کولر و زدم و رفتم پشت کامپیوتر. تنهایی آدم حوصله اش سر میره.
کامپیوتر و روشن کردم و یکم تو آهنگا گشتم. حوصله آهنگ گوش دادن نداشتم. چند وقته که بی حوصله و کلافه ام. انگار یه چیزی گم کردم اما چی نمی دونم. یه هفته است شیدا رو نیدم. سعی می کنم بهش فکر نکنم اما نمیشه. هر باز با مرور سفرمون احساسم بیشتر میشه اما همین که یاد شب آخر و حرفهاش می افتم اخمام میره تو هم. دلم آتیش می گیره. بد کردی شیدا بد کردی....
وصل شدم به اینترنت و رفتم یکم بچرخم تو سایتا ببینم دنیا دست کیه.
غرق این سایتها و اخبار و اینا بودم که حس کردم یکی داره نگام میکنه. آروم سرمو بلند کردم ببینم واقعا" کسی هست یا توهم زدم.
تا سرمو بلند کردم چشم تو چشم شیدا شدم. خشک شده و ثابت با دهن باز ... یکم بیش از حد معمول باز ایستاده بود. متعجب نگاش کردم. دهنش خیلی باز بود خدایی. بعد یه هفته می دیدمش الان حی می کنم که چقدر دلم براش تنگ شده که اون گم کرده ام شیدا بوده که با دیدنش بهتر شده.
دوباره یاد حرفهاش افتادم. نگاهم سرد و سخت شد. شیدا اگه تو بد کردی اگه بد شدی منم بد میشم.
پوزخندی زدم و به مسخره گفتم: ببند دهنت و زبون کوچیکه اتم پیداست.
سریع دهنشو بست. خنده ام گرفته بود. به زور جلوی خودمو گرفتم. قیافه اش خیلی بامزه شده بود.
تند گفت: سلام.
همه خنده امو شکل یه پوزخنده مسخره کردم و آوردم رو لبم. از صاف بهش نگاه کردم تا ببینتش. بعدش سرمو اندختم پایین و دوباره چشم دوختم به کامپیوتر و بی تفاوت گفتم:علیک سلام.
شیدام دیگه هیچی نگفت. رفت سر جاش نشست و ساکت موند. اصلا" به روی خودم نیاوردم که اونم هست. تا جایی که می تونستم سرمو بردم تو مانیتور جوری که حتی اگه بخوامم نتونم ببینمش. چون میدونستم اگه جلوی دیدم باشه نمی تونم خودمو کنترل کنم که زیر زیرکی نگاش نکنم.
نمی دونم چقدر تو اینترنت بودم. مشتری میومد و میرفت و شیدا جوابشونو می داد. منم کماکان به روی خودم نمیاوردم. انگار نه انگار که منم هستم اینجا یا شیدایی هم هست.
داشتم میلامو چک می کردم اونقدر زیاد بودن که یه هفته طول میکشید همه شونو باز کنم.
یهو یه صدای شادی و شنیدم که سلام می کرد. انگار با من بود. با تعجب سرمو بلند کردم ببینم کیه که به من سلام کرده اونم با این همه خوشی؟
سرمو که بلند کردم آنا رو دیدم که خوشحال با یه لبخند بزرگ جلوم ایستاده. جا خوردم. آنا ؟؟؟ اینجا ؟؟؟
غافلگیر از جام بلند شدم و با یه لبخند پت و پهنی گفتم: سلام ... چه طوری دختر. تو کجا و اینجا کجا؟؟؟؟؟ چه خبر شده که آنا خانم قدم رنجه فرمودن و مغازه محقر ما رو نورانی کردن. گفتم امروز چرا انقدر خوشحالم. می دونستم قراره یه اتفاق خوب بی افته.
دستمو دراز کردم و با آنا دست دادم. به وضوح دیدم که شیدا با شنیدن اسم آنا تکونی خورد. نگاهش متعجب همراه با بهت و پر سوال بود.
دست آنا رو که گرفتم یه اخمی کرد.
جان ؟؟؟؟؟ اخم می کنی؟؟؟؟ به آنا حساسی؟؟؟ زیر چشمی یه نگاهی به شیدا کردم. مستقیم به دستهای من و آنا نگاه می کرد. شیطان درونم فریاد می زد و پیشنهادای خبیث می داد.
بزار حالا که حساسه تو هم یکم اذیتش کن. یکم تلافی برای جبران دلشکستگیت. برای ترمیم غرورت. یکم .....
یه خنده شیطانی اومد رو لبم. از عمد با آنا گرم گرفتم. مدام براش جک و چیزای خنده دار تعریف می کردم که باعث میشد بلند بلند بخنده. اشک از چشماش در اومده بود.
همون جور زیر زیرکی هوای شیدا رو هم داشتم. خون خونشو می خورد. با اومدن یه مشتری مجبور شد جوابش و بده اما خیلی گیج بود. پیداست که حواسش به مشتری نیست.
مشتری یه شلوار گرفت که پرو کنه. سنگینی نگاه شیدا رو رو خودمو آنا حس می کردم. برای آنا از یکی از شیرین کاریهام گفتم که ترکوندش از خنده.
آنا هم امرزو یخش آب شده بود. دیگه مثل اون اوایل ازم غریبی نمی کرد. منم که باهاش کلا" راحت بودم. برام مثل آیلار بود. مثل یه خواهر دوستش داشتم.
آنا یه چند دقیقه ای هی جلو عقب شد از خنده آخرشم که انگاری نفسش بند اومده بود دستشو گذاشت رو شونه امو سرشو گذاشت رو دستش تا قیافه امو نبینه و یکم آروم بگیره و خنده اش بند بیاد و نفسش بالا.
از خنده های آنا خنده ام گرفته بود. دستمو به بازوش زدم و چند بار بالا پایین بردم.
با همون خنده رو لبم آروم گفتم: یکم نفس بکش موقع خندیدن چرا یادت میره اکسیژن رسانی کنی؟؟؟
دوباره شونه هاش از خنده تکون خورد اما کم کم آروم شد.
از این دلشادی آنا خنده ام گرفته بود. با همون خنده ام چرخیدم که یهو چشمم افتاد به شیدا. صورتش سرخ بود. یه غم بزرگی تو نگاهش بود.
خدایا این دختر چشه؟؟؟؟ یعنی برای من این جوریه؟ از اینکه با آنا دارم می خندم ناراحته؟ اگه ناراحت میشه که من با کس دیگه ای باشم پس چرا گفت نه؟ پس چرا پسم زد؟ چرا دلمو شکوند؟؟؟؟؟
نه غم چشمهاش هیچ ربطی به من نداره. نگام دوباره سخت شد و چشم ازش گرفتم.
مشتری از اتاق پرو اومد بیرون. آنا هم حالش جا اومد و سرشو از رو شونه ام برداشت و چشمهاش و پاک کرد.
داشتم به آنا نگاه می کردم که صدای شیدا رو. شنیدم که گفت: ببخشید آقای صالح با اجازه اتون من یه سر برم جایی وبرگردم.
برگشتم و نگاش کردم. کیفش و رو شونه اش انداخته بود و آماده به حرکت. الان کجا می خواست بره؟؟؟ این دختر هیچ وقت از مغازه بیرون نمی رفت. خیلی مشکوک می زنه.
نمی دونم چرا و چه جوری و از کجا این همه خصومت و سردی و بدجنسی اومد تو وجودم. یه اخم غلیظ کردم و با سردترین صدای ممکن خیلی خشک و جدی گفتم: مگه نبینید دست تنهام. النازم که نیست شما برید کی می خواد به مشتری ها برسه؟؟؟ من که یه مهمون عزیز دارم؟؟؟؟ بهتره کارتون و بزارید برای بعد.
چشمهای شیدا از حدقه بیرون زده بود. تو چشمهاش برق اشک و می دیدم. از خودم بدم اومد که جلوی آنا ضایعش کردم. خوردش کردم. طاقت نگاه کردن بهش و نداشتم.
رومو ازش گرفتم و به آنا نگاه کردم. تا دیدمش اخمامو باز کردم و بهش خندیدم. هر چی باشه آنا مهمونه اومده منو ببینه زشته باهاش اخم و تخم کنم. دوباره حرفامون و از سر گرفتیم. شیدا هم آروم سر جاش نشست و دیگه هیچی نگفت.
اونقدر با آنا حرف زدیم که ظهر شد. رو به آنا کردم و گفتم: خوب دخترخاله با ناهار دو نفره مهمون من موافقی؟
یه لبخند زد و سرشو تکون داد.
آنا: کاملا".
با خنده از جامون بلند شدیم که بریم. شیدا هنوز همون جور بی حرکت سر جاش نشسته بود و به در بوتیک نگاه می کرد. با دست به آنا اشاره کردم که راه بیافته . اونم جلو تر از من راه افتاد.
قبل از اینکه از در برم بیرون به شیدا گفتم: اگه خواستی بری خونه مراقب باش که درارو خوب قفل کنی.
همین.....
نهایت سعیمو کردم که حرفام و صدام سرد و بی تفاوت باشه. دلم براش تنگ شده بود. دلم می خواست ببینمش. باهاش حرف بزنم. دوباره مثل اون روزای سفر با هم بگیم و بخندیم خیلی شاد خیلی عادی مثل دوتا آدم دوتا همکار ....
اما نمی تونستم. تا می دیدمش یاد حرفای آخرش می افتادمو قلبم فشرده میشد. حس انتقام و تلافی تو و جودم شعله می کشید و همه حرکات و حرفامو تحت الشعاع قرار می داد. دست خودم نبود.
با آنا رفتیم یه فست فوت چون آنا هوس پیتزا کرده بود. تو یه جو شاد غذامون و خوردیم و چون آنا می خواست بیاد خونه ما با هم رفتیم خونه.
از در خونه که وارد شدیم مامان چشماش با دیدن ما دوتا با هم برق زد و شروع کرد به سوال پرسیدن که شما دوتا با هم بودین و کجا بودین و کجا همو دیدین.
حوصله توضیح دادن نداشتم گذاشتم آنا همه رو جواب بده. من که می دونم بدبخت شدم. همین جوریشم مامان هی آنا آنا می کرد حالا که دیده با هم اومدیم پیش خودش چه خیال بافی ها که نمی کنه.
حوصله خاله زنک بازیشون و نداشتم. مستقیم رفتم تو اتاقم. لباسهامو عوض کردم و رو تخت ولو شدم. مغزمو از هر چی فکره از هر چیزی که مربوط به شیدا، آنا و مامان و کلا" زندگی میشد پاک کردم و سعی کردم بخوابم.
شیدا
اونقدر داغون بودم که حتی نمی تونستم برم خونه. حس می کردم اگه برم خونه در و دیوارش بهم حمله میکنه. نمی خواستم تنها باشم. کیفمو برداشتمو از مغازه زدم بیرون.
در مغازه رو هم محکم مهرو موم کردم انقده دوست داشتم با سنگ بزنم بشکونم شیشه هاشو همه حرصم از آرتین و رو شیشه ها خالی کنم. اما خوب پول شیشه جدید و نداشتم برای همین بی خیال شدم.
تصمیم گرفتم که برم پیش الهه لااقل یکم خل بازی در می آرود روحیه ام شاد میشد.
نرسیده به کوچه اشون بودم که دیدم یکی داره بوق میزنه. وای خدا زبون و از ملت گرفته که با بوق با هم حرف می زنن. اما این یکی انگار خیلی بی اعصابه ول نمیکنه.
من خودم اعصابم خورده این هی بوق میزنه. برگشتم عصبی که یه چیز بار راننده بی شعرو بکنم که دیدم اه این که مهراب بی شعور خودمونه.
وقتی دید دارم نگاش می کنم عینک آفتابیشو برد بالا سرشو یه نیش باز تحویلم داد. با سر اشاره کرد که بیا سوار شو.
منم از خدا خواسته رفتم سوار شدم. قاطی قاطی بودم. هم اعصابم به خاطر آرتین خورد بود و دلم گرفته بود هم گرما مزید بر علت شده بود که سگ بشم.
تا نشستم توپیدم به مهراب.
من: تو خجالت نمیکشی؟؟؟ سر ظهری یعنی چی این کار آخه؟
مهراب با چشمهای گرد بهم نگاه کرد و گفت:
- جای تشکرته؟؟؟ من که می دونم داغ کردی گیر دادی به من. تقصیر من بیچاره چیه آخه؟؟؟؟ خوبی بهت نیومده ها.
فقط حرصی نگاش کردم. مهراب یکم خودشو کشید عقب و به در چسبید و تو همون حال رو به من گفت:
- باشه باشه اون جوری نگام نکن سکته کردم. بیا بریم بهت بستنی بدم یکم خنک شی شاید اخلاقت بهتر شه.
تو همون وضعیت عصبی گفتم:
-شکلاتی.
مهراب که دستش رفته بود سمت سوییچ گفت:
- چی؟؟؟
- شکلاتی می خوام.
مهراب بلند زد زیر خنده و گفت:
- باشه برای شما شکلاتی می گیرم.
دوتایی با هم رفتیم سمت کافی شاپی که اون دفعه رفته بودیم و آرتین ماها رو دیده بود. پشت یه میز رو به روی هم نشستیم. یاد اون روز افتادم. آرتین با دیدن مهراب چه پوزخندی زد.
یاد اون شب تو ترکیه رو پشت بوم افتادم. در مورد مهراب می پرسید.
وقتی بهش گفتم فقط یه همکلاسیه چه لبخندی زد.
بی اختیار لبخند زدم.
مهراب سفارش دو تا بستنی داد. دستهاشو رو میز تو هم قلاب کرد و گفت:
-خوب چه خبر؟؟؟
بی تفاوت گفتم:
- سلامتی خبری نیست.
مهراب: خوب چرا انقدر عصبانی بودی؟؟؟
من: گرم بود به قول تو داغ کردم.
مهراب یه خنده ای کرد.
مهراب: شنیدم مسافرت بودی. خوب سوغاتی ما کجاست پس؟؟؟
یه ابرومو انداختم بالا و گفتم:
- نه که تو هر دفعه می ری مسافرت برام سوغاتی میاری من که یه مسافرت کاری رفتم باید برات هدیه می آوردم؟ روتو برم.
مهراب یه لبخند نیشی زد. چند ثانیه آروم نشست و دوباره گفت:
- شنیدی مامان اینا می خوان برام زن بگیرن؟؟؟؟
با چشمهای گرد شده خودمو کشیدم جلو و ناباور گفتم:
-ننننننننننننننننننه.
مهراب دوباره دندوناش و نشونم داد و گفت:
-آره مامان میگه خوب نیست عضب اقلی بمونی. بزرگ شدی و باید زن بگیری.
یه پشت چشم براش نازک کردم.
من:
-آره مثل بچه 4 ساله ها خرت میکنن. حالا عروس خانم کی هست؟؟؟
مهراب: هنوز که پیداش نکردن دارن می گردن دنبال یه دختره خوب.
خودمو کشیدم عقب و گفتم:
- آهان ... خوب پس حالا حالا ها از عروسی خبری نیست.
مهراب یکم دیگه خودشو کشید جلو و چشمهاشو ریز کرد و گفت:
-شیدا تو نمی خوای ازدواج کنی؟؟؟
یه ابروم رفت بالا. غافلگیر گفتم:
-چه طور؟؟؟
مهراب: خوب میگم بیا ما با هم ازدواج کنیم.
چشمهام گرد شد. یعنی چی این حرف؟؟؟
با بهت گفتم:
- چی؟؟؟؟ از این حرفها نداشتیما.
مهراب دوباره دندوناشو نشون داد و گفت:
-خوب الان داریم می زنیم دیگه.
یه اخم غلیظ کردم و جدی گفتم:
- بخوای چرت و پرت بگی پا میشم میرم.
نیم خیز شدم که مهراب با دست بهم اشاره کرد که بشینم.
مهراب: بشین بابا. شوخی کردم. گفتم من که بی زن تو هم که بی شوهر از سر بیکاری و نبودن کیس مناسب با هم مزدوج شیم.
نشستم و یه چشم غره بهش رفتم. بلند خندید و گفت:
-عمرا" ... دیگه اگه تو بخوایم من نمی خوام. می خوای روزی 10 بار با این چشم غره ها سکته ام بدی.
با حرص دستمال رو میزو پرت کردم سمتش که هورد به کتفش و افتاد. مهراب با چشمهای گرد گفت:
- اوووو دست بزنم که داری دیگه هرگز.
این بار دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرمو خندیدم.
خواهر و برادر هر دوشون مشنگ و خل و چل بودن. اونقدر مهراب مسخره بازی در آورد و خندوندم که حالم یکم بهتر شد. یه ساعت بعدم ازش جدا شدم و رفتم بوتیک.
شیدا
الناز : بیا دیگه. حوصله ام سر رفته.
من: خوب بیا بریم خونه ما.
الناز پوفی کرد و گفت: خونه شما به چه کارمه آخه ؟ میگم دلم بیرون می خواد یکم خوشگذرونی میگی بیام خونه شما؟؟؟؟
کلافه بودم. النازم بد پیله کرده بود. دو ساعته که سه پیچ کرده بیا شام بریم بیرون. منم نمی خوام برم. بابا من هنوز نتونستم قرض محمودی و جور کنم. فقط 12 روز مونده و هنوز کلی پول لازم دارم. همینم مونده شامم برم بیرون بخورم که اون مقدار پولمم از دستم بره.
الناز هنوز داشت اصرار می کرد. صداش رو مغزم بود.
با حرص برگشتم و گفتم: باشه میام اما مهمون تو.
الناز یه چشم غره ای رفت و گفت: خیله خوب خسیس مهمون من میای دیگه؟؟؟
پوفی کردمو گفتم: آره میام.
نیم ساعتی مونده بود که کارو تعطیل کنیم. در حال تا کردن چند تا لباس بودم که بزارمشون تو قفسه که صدای سلام یه پسر و شنیدم.
برگشتم ببینم کی اومده که دیدم الناز داره با یه لبخند گشاد بهش سلام میکنه. خوب شاید دوست الناز باشه.
بی حرف و کنجکاو بهشون نگاه می کردم که شنیدم الناز گفت: سلام حال شما خوب هستین؟ فکر کنم شما فامیل آرتین هستین.
جان فامیل آرتین؟؟؟ یکم با چشمهای ریز پسره رو نگاه کردم تا یادم افتاد که آره این همون برادر آناست.
پسر یه لبخندی زد و گفت: بله من پسر خاله آرتین، آرمین هستم.
النازم با همون لبخندش گفت: خوشبختم. منم النازم.
الناز به من اشاره کرد و گفت: ایشونم شیداست.
سعی کردم لبخند بزنم و یه سر تکون بدم. پسر هم همین کار و کرد.
الناز: خوب چه کمکی می تونم بهتون بکنم؟ برای خرید تشریف آوردین؟؟؟
آرمین: نه راستش با آرتین قرار داشتم گفت بیام اینجا.
الناز ابرویی بالا انداخت و گفت: آرتین معمولا" عصرا نمیاد مغازه.
دلم گرفت. تو این مدتی که برگشته بودیم فقط یه بار بعد یه هفته چند ساعت با هم تو مغازه بودیم اونم چون الناز نمی تونست بیاد من جاش اومده بودم. بعد از اونم آرتین دیگه عصرا که من میومدم نمی موند مغازه. یکی دو دفعه هم دیدمش که تندی اومد و یه کاری انجام داد و یه سفارشی به الناز کرد و رفت. بدون اینکه بهم نگاه کنه. انگار من نیستم. منو نمی بینه.
نفهمیدم الناز چی جوابشو داده. حواسم بهشون نبود. سرمو که بلند کردم دیدم آرمین و الناز دو تایی گرم حرف زدن شدن . خنده از رو لباشون نمی افته.
بی خیال اونا شدم و سرمو به کارم گرم کردم.
مدام به ساعتم نگاه می کردم. نه آرتین اومده نه این پسره رفته. دیگه باید مغازه رو ببندیم. یه ربع هم اضافه تر نشستیم. پس چرا نمیاد؟؟؟
مدام خودمو با لباسها و قفسه ها سرگرم می کردم. که مزاحم این دو نو گل شکفته نباشم. خیلی با هم گرم گرفته بودن. دیگه داشت به آتیش و خاکستر می رسید.
دلم می خواست برم بببینم چی میگن که الناز این جوری می خنده و به آرمین لبخندای مکش مرگ ما می زنه. آرمینم که یه لحظه ازش چشم بر نمی داشت. همون دفعه اولی که اومده بود از فرم خیره شدنش پیدا بود که چشمش النازو گرفته. به نظر پسر بدی نمیاد البته اینا همه اش ظاهره باید دید باطنش چه جوریه.
به خودم قول داده بودم که دیگه از رو ظاهر کسیو قضاوت نکنم. همون آرتین و قضاوت کردم و گفتم آدم نیست و بعد فهمیدم که چقدر در موردش بی انصاف بودم و اشتباه کردم کافیه.
در حال کنکاش الناز و آرمین بودم که در مغازه باز شد.
هر سه تاییمون کله هامون چرخید سمت در.
آرتین بود ....
قلبم با دیدنش ایستاد. فشرده شد. دلم براش تنگ شده بود. بی انصاف درسته که بهت گفتم نه. دلتو شکوندم. اما این حقش نیست که نزاری حتی ببینمت.
خیره به آرتین بودم. وقتی از در وارد شد آرمین و الناز و دید که جلوش رو به روی در بودن. من تو زاویه ای نبودم که با ورودش بتونه ببینتم. برای همین یه دل سیر نگاش کردم.
آرتین چشمش که به آرمین افتاد یه لبخند شاد زد گفت: ببخشید داداش خیلی دیر کردم. ترافیک بود گیر افتادم. شرمنده. یه چیزی جا گذاشتم برش دارم و بریم.
سریع برگشت سمت جایی که من بودم. من جای همیشگی اون نشسته بودم. وقتی نیست نشستن رو صندلی که مال اونه بهم آرامش میده.
چشمش به من افتاد و یهو ایستاد. مات مونده بود غافلگیر. سرد نبود ... یخ نبود .... بی تفاوت نبود .... چشمهاش علاوه بر غافلگیری یه غمی داشت یه حس قشنگ یه حسی که ناخوداگاه گرمم می کرد ...
زل زده بودم به چشمهاش که سرشو انداخت پایین و آروم سلام کرد. منم به همون آرومی سلام کردم.
اومد سمت میز. اونقدر مسخ شده بودم اونقدر غافلگیر از این نگاهش و اونقدر خوشحال که دیگه سرد نیست ... که سلام کرد. اول سلام کرد که حتی نمی تونستم از جام تکون بخورم.
اومد سمت میزو اومد کنارم ایستاد. به میز نگاه می کرد. منم به آرتین. سرشو بلند کرد و به چشمهام نگاه کرد. نمی تونستم. دست خودم نبود. نمی تونستم نگاهمو ازش بگیرم.
آرتین سرشو انداخت پایین و گفت: میشه ؟؟؟....
یه اشاره ای به میز کرد. به زور یه نگاه سریع به میز کردم و گفتم: آره ...
اما نمی دونستم چی آره. از جام تکون نخوردم. آرتین که دید تکون نمی خورم دوباره سرشو بلند کرد و بهم نگاه کرد یه ابروش رفته بود بالا. وقتی دوباره نگاه خیره امو دید یه لبخند اومد رو لبش. با لبخندش ذوق مرگ شدم. اما به ثانیه نکشید که لبخندش جمع شد. جدی شد. صورتش سرد شد. اما نگاهش ...
نگاهشو ازم گرفت و گفت: میشه یکم بری کنار می خوام از تو میز یه چیزی بردارم.
به زور سر تکون دادم و صندلیمو یکم هل دادم عقب. آرتین رو میز خم شد. نزدیکم بود خیلی. بدنش کمتر از 6 سانتی متر باهام فاصله داشت. می تونستم دستمو دراز کنم و بزارم رو بازوش. می تونستم بوشو حس کنم. بوی عطرشو. من عاشق این عطرم. چشمهامو بستم و یه نفس عمیق کشیدم.... بوش کردم ....
اگه تو منو نمی خوای باشه...... ولی بدون که تو هنوزم برام همون آرتینی..... همونی که با لبخندت با نگاهت بهم امنیت و آرامش می دادی..... همونی که تنها با گرفتن دستات هم می تونستم امنیت و حس کنم..... که میفهمیدم مورد حمایت قرار گرفتم....
نفهمیدم با میز چی کار داشت. چشمهامو که باز کردم نبود. جلوم نبود. نکنه رفته باشه. نکنه دوباره تا مدتها نبینمش. نگران و کمی ترسیده سرمو بلند کردم.
با چشمهای پر سوال بهم نگاه می کرد. بالا سرم ایستاده بود و نگاهم می کرد. صورتش شده بود شکل علامت سوال.
آرتین
از خونه زدم بیرون و سوار ماشین شدم. باید می رفتم بوتیک. کلیدای سویتمو اونجا جا گزاشتم. امشب دلم هوای سویت و تنهایی و کرده. خسته شدم بس که مامان هی آنا .... آنا میکنه.
دلم خونه خودمو می خواد که تو آرامش و سکوتش فکر کنم. به خودم به زندگیم. به مسافرتم. به شیدا به حسم.
خدایا چقدر دلم براش تنگ شده. برای دیدنش ... برای خنده های بلندش .... برای نگاه شادش موقع خرید کردن.... برای ذوق کردناش..... برای رقصیدن موهاش تو باد.... برای همه وجودش....
دلم پر میکشه برای کنارش بودن. اما طاقت دیدنش و ندارم. تحمل اینکه کنارم باشه و مال من نباشه رو ندارم. تحمل اینکه من براش بی تابی کنم و بدونم که اون حتی بهم فکرم نمیکنه ندارم.
نمی تونم کنارش باشم و بهش نگاه نکنم..... که نخوام باهاش حرف بزنم.... خیلی سخته خیلی .... می دونم شاید نتونم خودمو کنترل کنم.... شاید دوباره از دهنم در بره دوستت دارم.
و من اینو نمی خوام.... چون شیدا نمی خواد.... چون شیدا اذیت میشه....
شاید چند روز پیش ازش دلخور بودم. شاید ازش کینه به دل گرفته بودم. چون غرورمو شکست چون ردم کرد. اما ...
اما یادم رفته بود که اونم حق انتخاب داره. اونم باید منو بخواد.
تو توهماتم فکر می کردم که اونم دوستم داره و برای همینم از نه گفتنش شوکه شدم. از رد کردنم دلم گرفت.
اما الان که با خودم تنهام با خودم راحت حرف می زنم. الان که دلم هواشو کرده می فهمم که من حق اینو ندارم که ازش ناراحت بشم که بخوام بچزونمش و یا ناراحتش کم.
اون انتخاب کرد ... و منو نخواست ... شاید اونقدر براش خوب نبودم که به چشمش بیام ... شاید مناسبش نبودم ... شاید اون هیچ حسی بیشتر از پسر صاحب مغازه یا یه همکار یا یه همسفر دو هفته ای نسبت به من نداشته باشه.
پس من باید آروم بگیرم. باید خودمو کنترل کنم. باید ازش دوری کنم.
هر چقدر که در مورد حسش نسبت به خودم اشتباه کرده باشم در مورد شناختنش اشتباه نکردم. اگه معذبش کنم. اگه احساسم اذیتش کنه میره ... از مغازه میره برای همیشه و اونوقته که من دیگه هیچ وقت نمی بینمش .
من اینو نمی خوام. همین که می دونم هست. هر روز میره بوتیک که شاید یه روزی یا هر وقت که بخوام برم ببینمش همین خیلیه ... همین عالیه.
پس من جلوی احساسمو می گیرم. نقاب سردی و یخ بودن می زنم. تا اون معذب نباشه تا اون راحت باشه.
چقدر دلم براش تنگ شده. تکلیفم با خودم روشن نیست. جدیدا" تعادل ندارم. هم دوستش دارم هم ازش ناراحتم. هم می خوام ببینمش هم طاقتشو ندارم. هم می خوام کنارش باشم و هم وقتی کنارشم حرصش میدم عذابش می دم بی دلیل بدون اینکه دست خودم باشه. بهش نیش می زنم. خوردش می کنم. برای همینم ساعتای مغازه رفتنم و یه جوری تنظیم کردم که با هم نباشیم. که اگه دیوونه شدم و خواستم اذیتش کنم کنارش نباشم ...
خدایا فکر کنم یه مشکل اساسی پیدا کردم و دچار دوگانگی شخصیت شدم.
ولش کن به این ترافیک بچسب که حالا حالا ها راهت باز نمیشه. نمی دونم آرمین رسیده به بوتیک یا نه. یه ساعت پیش زنگ زد و گفت شام بریم بیرون. منم از خدا خواسته قبول کردم.
منتها چون می خواستم شب برم سوییت بهش گفتم بیاد مغازه. که هم اونجا ببینمش هم کلید و بگیرم.
نیم ساعت تو ترافیک موندم. سرم سوت میکشه. نزدیک پاساژ ماشین و پارک کردم و پیاده شدم. وای اگه آرمین رسیده باشه پدرمو در میاره که دیر کردم.
تند تند رفتم بالا تا رسیدم به بوتیک. درش باز بود. تند رفتم تو. آرمین و الناز کنار هم بودن و مشغول حرف زدن و خندیدنو ببین آرمین چه جولونی میده جلو الناز. از اولم فهمیدم چشمش النازو گرفته.
یه لبخند می زنمو میگم: ببخشید داداش خیلی دیر کردم. ترافیک بود گیر افتادم. شرمنده. یه چیزی جا گذاشتم ورش دارم و بریم.
سریع برگشتم برم از تو کشوی میزم دسته کلیدمو بردارم که با دیدن شیدا خشک شدم. شیدا هنوز نرفته؟؟؟؟
با دیدنش تازه درک می کردم که چقدر دلتنگشم چقدر به دیدنش نیاز داشتم. چرا ما باید انقدر بهم نزدیک باشیم و در عین حال دور.
زل زده بودم بهشو مبهوت و غافلگیر از حضورش... از دیدنش نگاهش می کردم.
به خودم اومدم نگاهم و ازش گرفتم و سرمو انداختم پایین و سلام کردم.
آروم جوابمو داد. بدون اینکه سرمو بلند کنم رفتم سمت میزم.
شیدا رو صندلی من پشت میزم نشسته بود. رفتم کنارش. کلید تو کشوی میز بود اما شیدا جلوش نشسته بود و من نمی تونستم کشو رو باز کنم. یکم ایستادم تا شاید بفهمه که خودشو بکشه کنار. نگاهم به میز بود و سعی می کردم که به شیدا نگاه نکنم تا با نگاهم قورتش ندم.
اما هر چی ایستادم شیدا تکون نخورد. مجبور شدم سرمو بلند کنم. داشت بهم نگاه می کرد. زل زده بود به من. تعجب کردم. سرمو انداختم پایین.
تحمل خیره شدن به چشمهاشو نداشتم. چشمهاش آتیشم می زد. مخصوصا" که یه جور خاصی نگاهم می کرد. اگه احساسشو نمی دونستم شاید یه فکرایی برای خودم می کردم.
یه اشاره ای به میز کردم و گفتم: میشه ؟؟؟ ....
شیدا سریع گفت: آره ....
دیگه هیچی. نه حرفی و نه حرکتی. از جاش تکون نخورد. یعنی چی؟؟؟
سرمو بلند کردم ببینم چرا جا به جا نمیشه که دوباره قفل شدم تو نگاه خیره اش. این چرا به من خیره میشه انقدر؟؟؟!!!!!
نگاهش و زل زدنش برام لذت بخش بود. تعجب کردم اما شاد میشدم وقتی با خودم فکر می کردم شیدا داره نگاهم می کنه. حتی اگه چیز خاصی هم نبود. یه جورایی گیج می زد. انگار حواسش نه به من نه به هیچی نیست. شاید تو یه عالم دیگه ای بود. از بی حواسیش و گیجیش و نگاهش خنده ام گرفت.
یه لبخند زدم. اما سریع جمعش کردم. باید خودمو بی تفاوت نشون بدم. یعنی من اصلا" به تو فکر نمی کنم. نمی خوام دوباره بهش نزدیک بشم دوباره وابسته اش بشم. دوباره پیش خودم خیالاتی بکنم که وجود نداره. که واقعی نیست.
همین الانم با این دوری کردنم احساسم داره منو میکشه وای به روزی که بخوام دوباره روزهامو شادیمو حسو حالمو با خنده های اون و نگاهش و چشمهاش بسازم.
دوباره سعی کردم مغرور باشم. سرد بشم. اما هر کاری با صورتم می کردم نمی تونستم نگاهمو درست کنم. نگاهم پر از نیاز بود پر از تمنای خواستن.
چشمهامو ازش گرفتم به خودم نهیب زدم. وقتی نبینمش کنترل کردن خودم و فکرم و احساسم راحت تره. وقتی چشمهاش تو نگاهم نباشه.
من: میشه یکم بری کنار می خوام از تو میز یه چیزی بردارم.
یکم خودشو جابه جا کرد و صندلیشو برد عقب. بازم جا کم بود اما چاره چی بود. ظاهرا" از جاش نمی خواست بلند بشه.
برای همین خم شدم رو میز. خم شدم و از تو کشو دسته کلید و بر داشتم. خیلی بهش نزدیک بودم. صدای نفس کشیدنش و می شنیدم. گرمای تنش و حس می کردم. پشتم عرق کرده بود. دستهام می لرزید. نمی تونستم انقدر نزدیکش باشم. نمی تونستم خودمو کنترل کنم. حس می کردم داره بوم میکنه.
سریع کشو رو بستم و بلند شدم. به نفس نفس افتاده بودم. خیلی سخت بود کنترل کردن خودم. حس نزدیک بودن بهش.
و عجیبتر اینکه واقعا" داشت بوم می کرد.
چشمهاش بسته بود و یکم خودشو رو صندلیش کشیده بود جلو. نمی فهمیدم. معنی کارهاشو معنی این رفتارهاشو.
چشمهاشو باز کرد. به جای من نگاه کرد. منی که نبودم. منی که ایستاده بودم کنارشو اون هنوز نمی دونست.
نگران شد. رنگش کمی پرید. نمی دونم واقعا" این اتفاقات و این حالتها می افتاد یا توهم ذهن من بود اما حس می کردم ترسیده. نگرانه.
سرشو بلند کرد و منو دید. نگاهش آروم شد و من ....
شدم یه کوه سوال .... شیدا معنی کارهات چیه؟؟؟ معنی این رفتارهات ؟؟؟ چرا منو تو این حال قرار می دی؟؟؟ چرا گیجم می کنی؟؟؟
خیره به هم بودیم که صدای آرمین به خودمون آرودمون.
تکونی خوردمو نگاهمو ازش گرفتم و به آرمین نگاه کردم.
آرمین: میگم آرتین خانمها می خواست شام برن بیرون. حالا که ما وقتشون و گرفتیم چه طوره مهمونشون کنیم.
خودش برگشت سمت الناز و گفت: میشه؟؟؟
النازم یه لبخند قشنگ زد و سرشو آورد پایین.
خیره به دهن الناز مونده بودم. بگو میشه ... بگو میشه .... بزار یه امشب جدای از شبهای دیگه باشه برام ... بزار امشب از دیدن شیدا سیراب بشم .... بزار امشب با خیال دیدنش و بودن کنارش سیر کنم ... بگو باشه الناز ... خواهش میکنم....
نفسم تو سینه ام حبس شده بود. چشم از دهن الناز بر نمی داشتم.
بالاخره دهنش و باز کرد و با یه صدای خجالت زده گفت: می ترسم مزاحم شیم.
اخمام رفت تو هم. مزاحم کیلو چند؟ الناز تو از کی تعارفی شدی؟
آرمین یه لبخند گشاد زد و گفت: شما هیچ وقت مزاحم نیستید این و مطمئن باشید. به ما لطف می کنید اگه بیاید.
کلافه پوفی کردم. اینام الان نخ دادنشون گرفته بود. برا هم ناز می کردن. یک کلمه جواب بده دیگه جونم در اومد.
الناز سرشو بلند کرد و با یه نازی به آرمین نگاه کرد و گفت: اگه اصرار می کنید باشه.
آرمین همچین گل از گلش شکفت که انگار بله سر عقد و گرفته.
بالاخره نفس حبس شدم و تونستم بدم بیرون. خدایا شکرت.
تو دلم عروسی بود. به زور جلوی خودمو گرفتم که نپرم یه ماچ از الناز و آرومین نگیرم. خیلی ذوق کرده بودم. با این حال جلوی لبخند زدنمو گرفتم و سعی کردم به روی خودم نیارم. فقط یه کله تکون دادم.
با صدای خشکی گفتم: من میرم ماشین و بیارم جلوی پاساژ زود بیاید.
این و گفتم و تند زدم بیرون. اونقدر خوشحال بودم که می ترسیدم آخرش این نیشم باز بشه و احساسمو نشون بده. از بوتیک که دور شدم واسه خودم ذوق کردم. دستمو مشت کردمو دستمو از آرنج خم کردمو چند بار محکم آوردمش پایین و گفتم:…. yes … yes
با خودمم مشکل داشتم . شیدا رو دوست داشتم اما ازش ناراحت بودم. دلم می خواست ببینمش اما ازش دوری می کردم. از نزدیک شدن بهش می ترسیدم در عین حال نزدیکی بهش لذت بخش بود. لجشو در میاوردم اما به خودم فحش می دادم برای این کارم.
نمی دونم... فقط می دونستم که شکستن دلم درد داشت اما درد عاشقی برای اولین دفعه و سعی تو فراموشیش بیشتر بود.
ترجیح می دادم دورادور ببینمش اما فراموشش نکنم ... نمی دونم. هیچی نمی دونم....
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۲/۱۱/۰۲ ساعت 22:31 توسط ♥♥♥مینا♥♥♥
|