رمان فقط من فقط تو 11
آرتین
تو کل پرواز چشمهامو بسته بودمو خودمو به گوش کردن آهنگ مشغول کردم. نم یخواستم ببینمش نمی تونستم نگاهمو کنترل کنم. با اینکه دلمو شکسته بود اما بازم .....
همه تلاشم این بود که بی تفاوت باشم. که سرد باشم. که نشون بدم دیگه برام مهم نیست. که دیگه همه چیز تموم شد.
هنوز عصبانی بودم. هنوز شیدا رو مقصر می دونستم. دیشب می تونست برامون یک شب رویایی بشه اما برعکس شد بزرگترین کابوس زندگیم. شب شکستن خودم، غرورم و قلبم. چیز کمی نبود.
چشمهامو باز کردم . داشتیم فرود می اومدیم. تموم شد. دو هفته رویایی با پایان تلخش تموم شد.
هواپیما فرود اومد. به شیدا نگاه کردم. اصلا" از اولش یادش رفته بود کمربندش و باز کنه چشمهاش بسته بود شاید خواب بود.
صداش کردم. جواب نداد. عکس العملی هم نشون نداد. دوباره صداش کردم. وقتی بازم تکون نخورد دستمو گذاشتم رو شونه اشو تکونش دادم.
یهو چشمهاشو باز کرد. چشمهاش سرخ سرخ بود. نه سرخی که به خاطر خواب ایجاد بشه نه انگار... انگار گریه کرده ....
نگران شدم. چرا داره گجریه می کنه؟؟؟؟
نگران بهش نگاه کردم. اما یاد دیشب افتادم. اخم کردم و نگاهمم بی تفاوت شد.
شیدا گوشیهاشو از تو گوشش در آورد.
گفتم: رسیدیم پاشو.
بی توجه به اون خودم زودتر راه افتادم. چرا باید صبر می کردم که بیاد؟؟؟؟ مگه انقدر منتظرش بودم فایده ای هم داشت؟؟؟؟
خواستم بی تفاوت برم اما نتونستم. هر چی باشه هنوز مسئولیتش با من بود. قدمهامو آروم کردم تا بهم برسه. به هوای اینکه که پشت جمعیت گیر کردم منتظرش شدم و اصلا" به روی خودم نیاوردم.
وسایلمون و گرفتیم و اومدیم بیرون. از دور بابا و مامان و آیلارو دیدم. آنا و آرمینم اومده بودن.
خوشحال لبخندی زدم بهشون و اومدم برم پیششون که شیدا از کنارم تند رد شد و به سمت یه زن و مرد و یه پسر بچه رفت و خودشو تقریبا|" پرت کرد تو بغل خانمه.
چشم ازشون برداشتم. حتما" بابا و مامان و داداشش .... اسمش چی بود .... آهان نیما بودن ....
رفتم سمت بابا بااش دست دادم. مامانو بوسیدم و بغل کردم. آیلار و بلند کردمو بغلش کردمو همون جوری با آنا و آمین دست دادم. در حال خوش و بش بودیم که بابا صدام کرد.
بابا: آرتیم میگم فکر کنم خانواده شیدا اومدن استقبالش بیا بریم باهاشون سلام علیک کنیم.
یه نگاهی از پشت شونه های بابا به شیدا و خانواده اش کردم. بی تفاوت شونه امو بالا انداختم و گفتم: شما برید من نمیام. حوصله ندارم.
بابا یه اخمی کرد و گفت: یعنی چی حوصله ندارم؟؟؟ زشته. اتفاقا" تو حتما" باید بیای. پدرش خیلی بهمون اطمینان کرده که دختر تنهاشو با تو فریستاده تو یه کشور غریب.
دیدم بابا بیراهم نمیگه. از طرفی اگه نمی رفتم یه بساطی داشتیم با بابا و سخنرانیش.
آیلار و گذاشتم پاششن و با بابا رفتیم سمت شیدا و خانواده اش.
بابا از دوربابای شیدا رو دید و از دو متری دستشو گذاشت رو سینه اشو گفت: سلام حاج آقا خوب هستید؟؟؟ خوشید؟؟ حالتون بهتر شد؟؟؟
بابا شیدا هم خوشرو لبخند زد و گفت: سلام آقای صالحی حال شما ؟ ممنون.
به هم رسیدن و دست دادن و منم سلام کردم و دست دادم. با مامان شیدا هم سلام علیک کردم. زن مهربونی به نظر می رسید.
چشمم افتاد به نیما که کنار شیدا ایستاده بود و پاهای شیدا رو بغل کرده لبود.
لبخند زدم و نشستم رو پام که هم قدش بشم. یه دستی به سرش کشیدم و گفتم: پس تو آقا نیمای گل هستی؟؟؟؟
نیما فقط سرشو تکون داد. دستمو دراز کردم و همراه یه لبخند گفتم: منم آرتینم. خوشبختم. خیلی دوست داشتم که ببینمت.
نیما اول یه نگاه نامطمئن به من و دستم انداخت و سرشو بلند کرد و یه نگاهی هم به شیدا انداخت. وقتی شیدا سرش و تکون داد. نیما صاف ایستاد و دستشو گذاشت تو دستم.
با لبخند چند بار دستمون و بالا و پایین کردم. چشمهای این پسر چقدر شبیه خواهرش بود.
یه چند دقیقه ای ایستادیم و بابا با پدر شیدا خوش و بش و تعارف که بفرمایید خونه ما و اینا اما پدر شیدا به بهانه اینکه بچه ها خسته ان و بهتره که زودتر بریم خونه و تا استراحت کنن قبول نکرد. از منم تشکر کرد که تو این مدت هوای شیدا رو داشتم و مراقبش بودم.
یه نگاهی به شیدا امداختم. سرش پایین بود.
خداحافظی کردیم و برگشتیم پیش مامان اینا و رفتیم خونه.
آرتین
طرفای ساعت ده و نیم بود که همه رفته بودن و مامان گفت:
- بیا بریم توی هال..
- مامان خسته ام.. می خوام برم بخوابم
- نمیشه که پسرم.. مگه هواپیما رو هدایت کردی که خسته ای؟ دلمون برات تنگ شده
پوفی کردم و رفتم توی هال و روی یکی از مبل تکی ها نشستم که آیلار اومد پیشم:
- بیا این جا ببینم دخملی
روی پام نشوندمش و گفتم:
- این چند وقت که من نبودم چه کار کردی؟
- قراره از فردا برم کلاس نقاشی.. از بابا هم قول گرفتم که یه دونه گیتار کوچولو برام بخره تا بهم یاد بدی... بهم یاد میدی داداشی؟
لپشو بوسیدم و گفتم:
- معلومه عزیزم.. اصلا خودم برات می خرم خوبه؟
سری به نشونه ی موافقت تکون داد... از روی پام بلند شد و گفت:
- می خوام برم به مامانی کمک کنم..
خندیدم و گفتم:
- چه دختر کوچولوی خوبی.. باشه برو عزیزم..
وقتی رفت بابا گفت:
- چه خبر؟ سفر خوب بود؟
به خودم گفتم اگه دیشب رو کات کنیم و غرور شکسته م رو نادیده بگیریم آره خوب بود...اما در جواب بابا گفتم:
- آره بد نبود...
ناگهان چیزی به ذهنم رسید و گفتم:
- بابا جریان این نامزد های رنگارنگ من چیه؟
بابا تعجب کرد و گفت:
- منظورتو نمی فهمم..
شمرده شمرده گفتم:
- بابا شما به مسئول تور گفتید شیدا نامزدمه و به شیدا گفتید آنا نامزدمه.. با این که دوتاش غلطه.. این کار چه معنایی میده؟
مامان سینی به دست اومد سمتمون و تو همون حالت گفت:
- خوب این که خوبه. حالا که یکی فکر میکنه آنا نامزدته چه طوره جدی روش فکر کنی.
سینی و گذاشت رو میز جلومون و گفت:
- من دوست دارم آنا عروسم بشه . کی از آنا بهتر.
چشمهامو چرخوندم و بی حوصله پوفی کردم. مامانم وقت گیر آورده بود این وسطا.
رو به مامان گفتم:
- مادر من الان بحث سر چیز دیگه ایه. موضوعات و قاطی نکنید با هم.
مامان یه پشت چشمی برام نازک کرد و نشست رو مبل و روشو کرد اون ور. خسته تر از اون بودم که بخوام به ناراحتی مامان فکر کنم.
رو یه بابا گفتم:
- خوب این چیزایی که گفتین چه معنایی میده؟؟؟؟
بابا چشماشو بست و گفت:
- حتما معنا داره که این کارو کردم...
با کلافگی گفتم:
- میشه معناشو بهم بگید؟
- به خاطر این که شیدا حاضر نمی شد با یه پسر جوون مجرد بره مسافرت... نمی دونم متوجه شدی یا نه... اما اون خیلی به این مسائل احترام می زاره و خیلی دختر خوبیه... مجبور بودم بگم نامزد داری و خیالشو راحت کنم تا باهات بیاد.. اگه خودت تنها می رفتی خرید مرید رو بی خیال می شدی.. به مسئول تور هم این حرفو زدم چون نمی شد بگم یه دختر و پسر جوون رو قراره تنها بفرستم سفر و با این حرف آبروی خودم رو خریدم.. پدر این دختر از دوستای چندین و چند سالمه...
از جام بلند شدم وگفتم:
- من کاری که گفتید رو انجام می دادم. چه با شیدا چه بی شیدا... الان هم میرم بخوابم...
- فردا کاری داری؟
- چطور مگه؟
- آیلار اصرار داره بهش گیتار یاد بدی.. من که بلد نیستم براش بخرم گفتم خودت بری بخری..
- خودم می خرم براش.. فردا هم باید جنسارو ببرم بوتیک و ویترین ها رو درست کنم..
- باشه.. شبت بخیر..
زیر لب شب بخیری گفتم و بعد از بوسیدن آیلار به اتاقم رفتم...
روی پهلو دراز کشیدم و پوفی کردم.. خسته شدم از این بند و بساط های مامان... اصلا به این فکر نکرد که ممکنه منی که از سفر اومدم و چهار ساعت توی راه بودم خسته باشم... همه ی ایل و تبارش رو دعوت کرد...
اینم از قضیه آنا نمی زاره پام برسه ایران بعد بگه.
من کجا و آنا کجا. ما چه صنمی با هم داریم. این دختر جلوی من کم حرف و بی زبونه در صورتی که میبینم با بقیه خوب حرف میزنه، گرم میگیره و می خنده.
من الان با این حال روحیم بعد از سرخوردگیم از شیدا چه وقتی دارم که بخوام به یه دختر بااین اخلاقای متضاد فکر کنم.
آنا همون دختر خاله باشه برام بهتره.
شیدا
واقعا" هیچ جا خونه خود آدم نمیشه. چه آرامشی داره این خونه. بودن کنار بابا و مامان و نیما. اما نمی دونم چرا یه حسی تو وجودمه انگار یه چیزیو گم کردم. نمی دونم.
سوغاتی های مامان اینا رو برداشتم و رفتم پیششون.
خیلی خوششون اومد مخصوصا" نیما که عاشق ماشینش شد. قدر اون لحظه که نیما با ذوق پرید و بغلم کرد و بوسیدم وبه خاطر کادوش ازم تشکر کرد از آرتین ممنون شدم.
واقعا" لطف بزرگی کرده بود.
درواقع دل این بچه رو آرتین شاد کرده بود نه من. یه بغضی نشست تو گلم. به زور بغضمو فرو دادم و بلند شدم که به مامان کمک کنم.
****
روز از نو روزی از نو . دوباره ایران و دوباره کار کردن تو بوتیک. خیلی هیجان دارم که برم و جنسا رو بچینم و ببینم استقبال مردم از لباسهایی با سلیقه من چیه. خیلی خوبه. دلم برای النازم تنگ شد بود.
فردا باید یه سر به محمودی هم می زدم. باید یه مقدار از قرضشو می دادم. هنوز پولشو کامل جور نکردم. باید برم دوباره التماس که یکم دیگه بهم مهلت بده.
از التماس کردن به چند تا آدم تازه به دوران رسیده متنفرم اما خوب چاره ای ندارم. بابام مهمتره.
من عصری باید برم بوتیک. صبحم آزاده.
زنگ می زنم به الهه و باهاش قرار میزارم. کلی دلم برای خل بازیهامون تنگ شده.
بعد مدتها که میبینمش با جیغ دست می ندازیم دور گردن همو سفت همدیگرو بغل می کنیم.
بعد کلی خوش و بش میریم کافی شاپ همیشگی میشینیم. سفارش بستنی میدیم.
الهه: خوب تعریف کن ببینم دو هفته رفتی خارج برگشتی چی کارا می کردی؟؟؟ آب و هوا اونجا چه طور بود؟
خنده ام گرفته بود. با خنده یه دستی به دستش که رو میز بود زدم و گفتم: گمشو بابا همچین میگی خارج انگار رفتم آمریکا. ترکیه بود دیگه. هیچی داشتم خر حمالی می کردم. از صبح تا شب از این مغازه به اون مغازه از این خیابون به اون خیابون میرفتیم و خرید می کردیم.
الهه ناامید گفت: یعنی توی بی عرضه 2 هفته با یه پسر تنها تو یه کشور غریب بودی هیچ غلطی نکردی؟؟؟
بهش چشم غره رفتم.
من: الان یعنی چی هیچ غلطی نکردی؟؟؟ مگه قرار بود چی کار کنم؟؟؟ نه اون فکرایی که تو میکنی نیست ولی خیلی خوش گذشت بهم.
سریع خودشو کشید جلو و گفت: خوب میمیری از اول جاهای خوب 18+ رو تعریف کنی. میگه رفتیم خرید زود باش بگو چه گهی خوردی.
یه دونه دیگه محکم زدم رو دستش و گفتم: بمیری بی ادب اصلا" نمیگم بهت.
قیافه اشو مظلوم کرد و گفت: شیدا جون بگو دیگه قربونت برم. بگو می خوام ببینم چه گلی به سرت زدی خانمی.
براش پشت چشم نازک کردم اما دلم طاقت سکوت نداشت باید خودمو خالی می کردم.
گفتم ... همه چیز و گفتم ... از روز اول و پسره ... از گیتار .. از گل .. از خرید .. موبایل ... استخر ... جزیره ... همه و همه حتی از شب آخر و ....
نفسمو آه کردمو دادم بیرون. سحر بق کرده ناراحت با چشمهای اشکی نگام کرد.
الهه: شیدا .... خیلی بی شعوری ...
چشمهام گرد شد. انتظار هر کلمه ایو داشتم غیر بی شعور.
معترض گفتم: یعنی چی؟؟؟ چرا آخه؟؟؟
الهه: چون بی شعوری. زدی قلب و روح پسره رو نابود کردی بعد میگی فداکاری کردم. بخوره تو سرت. فکر کردی کسی میاد بگه دستت درد نکنه؟؟؟ فکر کردی فردا پس فردا نیما بزرگ شد پای تو میشینه که تو رو که پیر و از کار افتاده شدی و نگه داره؟؟ بابا و مامانت برای همیشه که نمی تونن مراقبت باشن.
تو این دنیا که پر از گرگه یه آدم درست و حسابی پیدا شده از قضا عقلش مشکل داره و از تو خوشش اومده. اون پسری که تو تعریف کردی باید خیلی واله و شیدات باشه که اونقده نرم شد و تونست غرورشو زیر پاش بزاره و بهت بگه دوست دارم.
بعد توی بی شعور چه کردی؟؟؟ گفتی ما با هم فرق داریم . اختلاف طبقاتی داریم. .... بابام فلان ... ننه ام بهمان ... داداشم ...
برو گمشو که نمی خوام چشمم به چشم خرت بی افته. دیوانه فکر نکردی پسره اگه واقعا" دوست داشت اگه از علاقه تو مطمئن میشد می تونست کنارت باشه. تکیه گاهت باشه تا با هم از پس مشکلات بر بیاین؟ که مجبور نباشی بار سنگین یه زندگی و تنهایی تحمل کنی؟؟؟ اگه اون کنارت بود فکر می کنی محمودی جرات می کرد برات شرط بزاره و تو رو بخره؟ که بگه یا پول یا پسر؟
خیلی خری شیدا خیلی ....پسر به اون خوبی و زدی نابود کردی. زدی دلشو شکوندی. حالا با چه رویی می خوای تو چشمش نگاه کنی؟؟؟ دیدی که همچین بچه رو داغدار کردی که شد همون عبوث و اخموی قبل. لگد به بخت خودت زدی.
با انگشت دور ظرف بستنیم کشیدم. خیره شدم به بستی آب شدم. الهه حق داشت درست می گفت اما من ... نمی خواستم....
من: من نمی خوام یکی دیگه رو وارد مشکلات خودم بکنم اون چه گناهی داشت که بیاد و با من با این زندگی بجنگه؟؟؟
الهه دستشو بالا آورد و به نشونه خاک بر سرت آورد پایین.
الهه: یعنی خاک بر سرت ... تو یه فرصت کوچیکم بهش ندادی که لااقل خودش انتخاب کنه که می خواد با تو و مشکلاتت بمونه یا نه.
تردید و دو دلی و پشیمونی تو دلم چنگ زد. الهه راست می گفت. من حتی به آرتین فرصت انتخابم ندادم. فقط با بی رحمی تمام ردش کردم. ولی اون موقع چقدر کارم درست به نظر می رسید.
بعد نیم ساعت از الهه خداحافظی کردم و برگشتم خونه. تمام راهو به خودم به آرتین و به آینده ای که با جواب مثبتم می تونستم داشته باشم فکر کردم.
اما چه سود. من که نمی تونستم برم به آرتین بگم پشیمون شدم و جوابمو بله است. نه وقتی که اخلاقش این جور سرد و یخ شده بود. نه.....
صبح اولین کاری که کردم این بود که رفتم دم شرکت رضا و کلید سوئیتم رو ازش گرفتم...بعد از اون به سوئیت رفتم تا ببینم چطور شده
با باز کردن در سوئیت حس کردم اشتباهی اومدم... همه چیز کاملا تغییر کرده بود...
توی هال یه نیم ست سفید مشکی قرار داشت و کاناپه ی تخت خواب شو سه نفره ای هم روبروی تلویزیونی که به دیوار زده شده بود قرار داشت...
یه میز مربع شکل تقریبا کوچیک وسط هال بود با یه قالیچه ی سفید ساده...
کاغذ دیواری های مشکی که دایره های بزرگ تو در توی سفید روشون بود هم خیلی فضا رو شیک کرده بودن..
آشپزخونه تغییر زیادی نکرده بود و تقریبا همون آشپزخونه ی قدیمی بود..
اتاق خوابم هم همون طور که خودم توی ذهنم بود خوب از آب در اومده بود... کاغذ دیواری های آبی تیره و تخت و کمد لباسی و میز مطالعه ی سفید...ساده و شیک بود..
سرویس بهداشتی ها هم زیاد تغییری نکرده بودن... اما در کل سوئیت از قبل خیلی بهتر شده بود و الان بیشتر دوستش داشتم..
بعد از خوردن یه لیوان نسکافه از سوئیت زدم بیرون تا یه وقت دیر به بوتیک نرسم...
وقتی ماشین رو پارک کردم دیدم بار ها هم رسیده...
سه تا کارگری که بابا با وانت بار فرستاده بود بار ها رو خالی کردن و بعد از گرفتن رسید از طرف من رفتن و گفتن که دستمزدشون رو از بابا می گیرن...
داشتم بارهارو یکی یکی باز می کردم که الناز رسید:
- سفر به خیر آقای صالحی کوچک...
برگشتم و با لبخند دستشو که جلو آورده بود فشار دادم و گفتم:
- مرسی... می گم اینا رو چه کار کنیم؟
رفت به سمت در و قفلش کرد و گفت:
- بوتیک رو تعطیل می کنیم تا اینا رو بچینیم.. نمیشه که وقتی داریم اینا رو می چینیم همزمان به فروشنده ها هم جوابگو باشیم!
باشه ای گفتم و شروع کردیم به باز کردن لباس ها.. یکی یکی بازشون می کردیم و از اونایی که بهتر از بقیه بودن یه مدل برای توی ویترین کنار می زاشتیم و بقیه رو توی قفسه ها میزاشتیم...
حدود ساعت دو بعد از ظهر بود که زنگ زدم از فست فود طبقه ی پایین برامون دو تا پیتزا بیارن... هنوز یه مقداری مونده بود..
در حال غذا خوردن بودیم که گفت:
- چه خبرا؟
شونه ای بالا انداختم و گفتم:
- خبری نبود... خرید بود و خرید.. باید چیزی بشه مگه؟
لبخندی زد و گفت:
- هیچی.. همین طوری پرسیدم... کاش به شیدا هم می گفتیم بیاد کمکون کنه... اینطوری زمان کمتری می برد..
با شنیدن اسمش یاد اون شب و غرور شکسته ام افتادم..
با اخم غلیظی گفتم:
- لازم به وجود اون نیست.. خودمون تمومش می کنیم..
ابروهاشو داد بالا و گفت:
- معلوم نیست چه بلایی سرت آورده که این جوری از دستش شکاری!
از جا بلند شدم و برای منحرف کردن ذهنش گفتم:
- زود باش بخور که خیلی کار داریم...
اما ذهن خودم تا آخر کار درگیر بود... درسته غرورم شکسته بود اما خب.....
وقتی از بیرون به ویترین نگاه کردم لبخند رضایت بخشی روی صورتم نشست... واقعا دیزاینش از قبل خیلی خوب تر شده بود.. به داخل رفتم و رو به الناز که مثه جنازه روی صندلی افتاده بود گفتم:
- من برم دیگه...
بهم نگاهی کرد و گفت:
- باشه... به شیدا زنگ زدم گفت داره میاد... بعد از اینکه اومد منم میرم. خیلی خسته شدم امروز..
- باشه.. پس فعلا!
- خداحافظ...
با سرعت از پاشاژ خارج شدم و به سمت ماشینم رفتم.. هم دوست داشتم دوباره ببینمش هم این که نمی خواستم ببینم و به ریشم بخنده.. راه اول رو انتخاب کردم و به سمت سوئیتم راه افتادم..
اون قدر ذهنم درگیر بود که حوصله ی خونه رو نداشتم...
شیدا
با درموندگی بهش نگاه کردم و گفتم: آقای محمودی شما چند وقت دیگه بهم وقت بدید قول میدم باقی مونده ی قرضم رو بدم، فقط چند وقت، شما که تا حالا از من بد قولی ندیدین ، دیدین؟؟؟
وسط حرفم پرید و گفت: هر بار همینو می گی... بابا ما هم بدبختی داریم... ما هم به پولمون نیاز داریم... درسته که سر وقت پولا رو میاری اما خیلی دیره من الان پولمو لازم دارم. بهت که گفته بودم.
سرمو پایین انداختم... هر چند از این تحقیر ها بیزار بودم اما چاره ای نداشتم:
- باور کنید تمام تلاشم رو می کنم... یه ماه بهم وقت بدید... قول میدم همه اشو بدم. من رو حرف شما پولامو جمع می کردم. شما اومدین و گفتین زودتر از موعد پولتون و می خواین.
پوفی کشید و گفت: باشه ... چون خودم مهلت تحویل و جلو انداختم یکم دیگم بهت وقت میدم اما یک ماه نه دیره 3 هفته دیگه . اما می دونم که نمی تونی جورش کنی. مگه قراره تا 3 هفته ی دیگه پولدار بشی ... 3 هفته دیگه هم همین وضعه... دفعه ی بعدی در کار نیس...
نمی فهمم این که این همه پول داره چه نیازی به قرض من داره. قرض من دذر برابر ثروت این مرد چندر غازم نیست.
گفتم: خدا خیرتون بده... دستتون درد نکنه...
منتظر موندم تا رسید این مقدار پولی که بهش دادم رو بگیرم و از اون جا بیام بیرون.
همون جور که رسید و می نوشت و سرش پایین بود گفت: تو دختر خوب و با جنمی هستی. خوش قولم هستی ازت خوشم میاد . ولی نمی فهمم چرا می خوای انقدر خودتو اذیت کنی به خاطر یکم پول. اگه قبول کنی و زن آرش من بشی خیلی بیشتر از اینا گیرت میاد. می تونی بشینی تو خونه و خانمیتو بکنی. دیگه حتی نیاز نیست کار کنی و از صبح تا شب سگ دو بزنی. بی نیاز دنیا میشه. تو فقط قبول کن....
کلافه بودم. هر بار همین آش بود و همین کاسه من نمی فهمم چه اصراری داره که اون پسر نچسب زشت زن طلاق داده منحرف لشش و ببنده به من بدبخت فلک زده. همینم مونده که بیام زن اون آرش عوضی شم و هر شب برم دم این خونه و اون خونه و این پارتی و اون پاسگاه جمش کنم. بدبختیهای خودم کمه باید جور پسر بی ارزه و آشغال اینم بکشم.
یه اخم کوچیک کردم. نباید ناراحتش می کردم. تازه راضی شده که بهم مهلت بده. چاپلوسانه گفتم: من لیاقت پسر شما رو ندارم. پسر شما باید یه دختری و بگیره که در سطح خانواده اتون باشه.
دقیقا" منظورم همون دوست دخترای بدتر از خودش بود.
محمودی رسید و نوشت. همون جور که رسید و سمتم دراز می کرد تا بگیرمش گفت: من هر دختری و نمی خوام یه دختر محکم و مقاوم واسه پسرم می خوام یکی مثل تو که رو پای خودش ایستاده باشه.
دستمو دراز کردم که رسید و بگیرم که کشیدش عقب.
یه اخم کوچیک کردم و بهش نگاه کردم.
یه لبخند رو لبش بود که خوشم نمیومد. گفت: یادت که نرفته اگه نتونی قرض و بدی باید بله رو بگی خودت قول دادی و به گفته خودت سر حرفت هستی وگرنه بابات از همه چی خبر دار میشه.
اخمم بیشتر شد. بمیرم بهتر از اینه که زن پسر تو بشم و تو پدر شوهرم. من بگم غلط کردم قول دادم راضی می شی؟ وقتی قول می دادم به تنها چیزی که فکر می کردم تهیه پول برای عمل بابا بود. حتی یک درصدم فکر نمی کردم که شاید یه روزی مجبور بشم راستی راستی به حرفم عمل کنم.
خیلی نامرد بود که تو اون شرایط مریضی و بودن بابا تو بیمارستان شرط قرض دادن و پس دادن و ندادن پولش ازدواج با پسرش بوده. این مرتیکه مثلا" خیر سرش یک زمانی جزو دوستای بابا بوده. اه اه مرده شور این دوستی و ببرن.
وقتی دید که اخم کردم و جواب نمی دم رسید و دوباره گرفت سمتم و گفت: فعلا" 3 هفته وقت داری هر چند چشمم آب نمی خوره تو اول و آخرش عروس خودمی.
یه لبخند عظیم زد. بدتر از پسرش خودش بود. کلا" خانوادگی حال بهم زن بودن.
رسید و گرفتم و زدم بیرون. حالم خیلی بد بود. خدایا چی کار کنم؟ تو 3 هفته از کجا پول جور کنم؟ از کی قرض بگیرم که بدتر از محمودی نباشن؟؟؟
اونقدر فکر کردم و پیاده رفتم که نفهمیدم کی این همه راه تا پاساژ رفتم. ناخداگاه اومه بودم پاساژ. تنها جایی که فعلا" بهم آرامش می داد و منو از بدبختیهام دور می کرد.
تو خونه دیدن بابا و مامان و نیما بی قرارم می کرد. همه اش فکر زندگی اونا بودم. نمی دونستم چی کار کنم. اگه یه وقت مجبور شم راستی راستی زن اون آرش احمق بشم بابام و چی کار می کردم. خانواده امو؟ هر چند با حقوق بازنشستگی بابا می شد یه زندگی ساده رو اداره کرد.
رفتم تو پاساژ و رفتم سمت بوتیک. الناز تنها پشت پیشخون نشسته بود. با لبخند سلام کردم.
-: سلام النازی خوبی؟؟؟؟
تا منو دید با ذوق از جاش بلند شد و اومد بغلم کرد.
الناز: سلام شیدا خانم گلِ سفر کرده. دیگه تحویل نمی گیری. رفتی و اومدی سر سنگین شدی.
با دست زدم تو بازوش.
من: گمشو من دیروز برگشتم الانم که جلوی تو ایستادم کی سر سنگین شدم و تحویلت نمی گیرم؟ چرا الکی حرف در میاری؟
با الناز رفتیم و نشستیم رو صندلی.
الناز: خوب ختانمی چه خبر سفر خوش گذشت؟؟؟چه کردین؟؟؟
بی تفاوت شونه امو بالا انداختم و گفتم: بد نبود همه اش خرید بود.
عمرا" به الناز می گفتم که چیا شده تو سفر.
الناز: یه چیزی مشکوکه. یا واقعا" شکاها خیلی آدمهای کاری و درستی هستین یا اینکه یه چیزی شده که هر دوتون دارین مخفیش می کنین.
اولیش که عمرا" باز تو یه چیزی اما آرتین و کاری بودن ... پوف .... پس می مونه احتمال دوم.
دهه بیا دختره انفقده فکر کرده ببین به چه نتایجی رسیده اگه بخواد پیله کنه از اونجایی که خیلی بد پیله است می دونم آخرش لو می دم همه چیزو.
اخم کردم و جدی گفتم: اینا چیه به هم می بافی؟ کدوم خبر؟ کدوم کشک و دوغ؟ ما رفتیم برای بوتیک خرید کنیم که کردیم. دیگه چیزی نیست که بخوام بگم.
الناز مشکوک یه ابروشو داد بالا و گفت: نه دیگه یه چیزی هست. به تو می گم چه خبر می گی خرید بعد عصبانی میشی. به آرتین میگم چه خبر اونم همین. خرید و بعدم ناراحت و عصبانی میشید.
ببینم بد زدین به تیپ و تاپ هم ؟؟؟؟
یه نفس راحت کشیدم. خدا رو شکر که ذهنش میره سمت دعوا و بزن بزن و اکشن نه صحنه های رمانتیک.
داشتم دنبال یه چاخانی می گشتم که تحویلش بدم تا بی خیال شه که مشتری عزیزی که وارد بوتیک شد جونمو خرید. بعدشم که اونقدر سرمون شلوغ شد که دیگه کلا" از یاد الناز رفت.
تو کل پرواز چشمهامو بسته بودمو خودمو به گوش کردن آهنگ مشغول کردم. نم یخواستم ببینمش نمی تونستم نگاهمو کنترل کنم. با اینکه دلمو شکسته بود اما بازم .....
همه تلاشم این بود که بی تفاوت باشم. که سرد باشم. که نشون بدم دیگه برام مهم نیست. که دیگه همه چیز تموم شد.
هنوز عصبانی بودم. هنوز شیدا رو مقصر می دونستم. دیشب می تونست برامون یک شب رویایی بشه اما برعکس شد بزرگترین کابوس زندگیم. شب شکستن خودم، غرورم و قلبم. چیز کمی نبود.
چشمهامو باز کردم . داشتیم فرود می اومدیم. تموم شد. دو هفته رویایی با پایان تلخش تموم شد.
هواپیما فرود اومد. به شیدا نگاه کردم. اصلا" از اولش یادش رفته بود کمربندش و باز کنه چشمهاش بسته بود شاید خواب بود.
صداش کردم. جواب نداد. عکس العملی هم نشون نداد. دوباره صداش کردم. وقتی بازم تکون نخورد دستمو گذاشتم رو شونه اشو تکونش دادم.
یهو چشمهاشو باز کرد. چشمهاش سرخ سرخ بود. نه سرخی که به خاطر خواب ایجاد بشه نه انگار... انگار گریه کرده ....
نگران شدم. چرا داره گجریه می کنه؟؟؟؟
نگران بهش نگاه کردم. اما یاد دیشب افتادم. اخم کردم و نگاهمم بی تفاوت شد.
شیدا گوشیهاشو از تو گوشش در آورد.
گفتم: رسیدیم پاشو.
بی توجه به اون خودم زودتر راه افتادم. چرا باید صبر می کردم که بیاد؟؟؟؟ مگه انقدر منتظرش بودم فایده ای هم داشت؟؟؟؟
خواستم بی تفاوت برم اما نتونستم. هر چی باشه هنوز مسئولیتش با من بود. قدمهامو آروم کردم تا بهم برسه. به هوای اینکه که پشت جمعیت گیر کردم منتظرش شدم و اصلا" به روی خودم نیاوردم.
وسایلمون و گرفتیم و اومدیم بیرون. از دور بابا و مامان و آیلارو دیدم. آنا و آرمینم اومده بودن.
خوشحال لبخندی زدم بهشون و اومدم برم پیششون که شیدا از کنارم تند رد شد و به سمت یه زن و مرد و یه پسر بچه رفت و خودشو تقریبا|" پرت کرد تو بغل خانمه.
چشم ازشون برداشتم. حتما" بابا و مامان و داداشش .... اسمش چی بود .... آهان نیما بودن ....
رفتم سمت بابا بااش دست دادم. مامانو بوسیدم و بغل کردم. آیلار و بلند کردمو بغلش کردمو همون جوری با آنا و آمین دست دادم. در حال خوش و بش بودیم که بابا صدام کرد.
بابا: آرتیم میگم فکر کنم خانواده شیدا اومدن استقبالش بیا بریم باهاشون سلام علیک کنیم.
یه نگاهی از پشت شونه های بابا به شیدا و خانواده اش کردم. بی تفاوت شونه امو بالا انداختم و گفتم: شما برید من نمیام. حوصله ندارم.
بابا یه اخمی کرد و گفت: یعنی چی حوصله ندارم؟؟؟ زشته. اتفاقا" تو حتما" باید بیای. پدرش خیلی بهمون اطمینان کرده که دختر تنهاشو با تو فریستاده تو یه کشور غریب.
دیدم بابا بیراهم نمیگه. از طرفی اگه نمی رفتم یه بساطی داشتیم با بابا و سخنرانیش.
آیلار و گذاشتم پاششن و با بابا رفتیم سمت شیدا و خانواده اش.
بابا از دوربابای شیدا رو دید و از دو متری دستشو گذاشت رو سینه اشو گفت: سلام حاج آقا خوب هستید؟؟؟ خوشید؟؟ حالتون بهتر شد؟؟؟
بابا شیدا هم خوشرو لبخند زد و گفت: سلام آقای صالحی حال شما ؟ ممنون.
به هم رسیدن و دست دادن و منم سلام کردم و دست دادم. با مامان شیدا هم سلام علیک کردم. زن مهربونی به نظر می رسید.
چشمم افتاد به نیما که کنار شیدا ایستاده بود و پاهای شیدا رو بغل کرده لبود.
لبخند زدم و نشستم رو پام که هم قدش بشم. یه دستی به سرش کشیدم و گفتم: پس تو آقا نیمای گل هستی؟؟؟؟
نیما فقط سرشو تکون داد. دستمو دراز کردم و همراه یه لبخند گفتم: منم آرتینم. خوشبختم. خیلی دوست داشتم که ببینمت.
نیما اول یه نگاه نامطمئن به من و دستم انداخت و سرشو بلند کرد و یه نگاهی هم به شیدا انداخت. وقتی شیدا سرش و تکون داد. نیما صاف ایستاد و دستشو گذاشت تو دستم.
با لبخند چند بار دستمون و بالا و پایین کردم. چشمهای این پسر چقدر شبیه خواهرش بود.
یه چند دقیقه ای ایستادیم و بابا با پدر شیدا خوش و بش و تعارف که بفرمایید خونه ما و اینا اما پدر شیدا به بهانه اینکه بچه ها خسته ان و بهتره که زودتر بریم خونه و تا استراحت کنن قبول نکرد. از منم تشکر کرد که تو این مدت هوای شیدا رو داشتم و مراقبش بودم.
یه نگاهی به شیدا امداختم. سرش پایین بود.
خداحافظی کردیم و برگشتیم پیش مامان اینا و رفتیم خونه.
آرتین
طرفای ساعت ده و نیم بود که همه رفته بودن و مامان گفت:
- بیا بریم توی هال..
- مامان خسته ام.. می خوام برم بخوابم
- نمیشه که پسرم.. مگه هواپیما رو هدایت کردی که خسته ای؟ دلمون برات تنگ شده
پوفی کردم و رفتم توی هال و روی یکی از مبل تکی ها نشستم که آیلار اومد پیشم:
- بیا این جا ببینم دخملی
روی پام نشوندمش و گفتم:
- این چند وقت که من نبودم چه کار کردی؟
- قراره از فردا برم کلاس نقاشی.. از بابا هم قول گرفتم که یه دونه گیتار کوچولو برام بخره تا بهم یاد بدی... بهم یاد میدی داداشی؟
لپشو بوسیدم و گفتم:
- معلومه عزیزم.. اصلا خودم برات می خرم خوبه؟
سری به نشونه ی موافقت تکون داد... از روی پام بلند شد و گفت:
- می خوام برم به مامانی کمک کنم..
خندیدم و گفتم:
- چه دختر کوچولوی خوبی.. باشه برو عزیزم..
وقتی رفت بابا گفت:
- چه خبر؟ سفر خوب بود؟
به خودم گفتم اگه دیشب رو کات کنیم و غرور شکسته م رو نادیده بگیریم آره خوب بود...اما در جواب بابا گفتم:
- آره بد نبود...
ناگهان چیزی به ذهنم رسید و گفتم:
- بابا جریان این نامزد های رنگارنگ من چیه؟
بابا تعجب کرد و گفت:
- منظورتو نمی فهمم..
شمرده شمرده گفتم:
- بابا شما به مسئول تور گفتید شیدا نامزدمه و به شیدا گفتید آنا نامزدمه.. با این که دوتاش غلطه.. این کار چه معنایی میده؟
مامان سینی به دست اومد سمتمون و تو همون حالت گفت:
- خوب این که خوبه. حالا که یکی فکر میکنه آنا نامزدته چه طوره جدی روش فکر کنی.
سینی و گذاشت رو میز جلومون و گفت:
- من دوست دارم آنا عروسم بشه . کی از آنا بهتر.
چشمهامو چرخوندم و بی حوصله پوفی کردم. مامانم وقت گیر آورده بود این وسطا.
رو به مامان گفتم:
- مادر من الان بحث سر چیز دیگه ایه. موضوعات و قاطی نکنید با هم.
مامان یه پشت چشمی برام نازک کرد و نشست رو مبل و روشو کرد اون ور. خسته تر از اون بودم که بخوام به ناراحتی مامان فکر کنم.
رو یه بابا گفتم:
- خوب این چیزایی که گفتین چه معنایی میده؟؟؟؟
بابا چشماشو بست و گفت:
- حتما معنا داره که این کارو کردم...
با کلافگی گفتم:
- میشه معناشو بهم بگید؟
- به خاطر این که شیدا حاضر نمی شد با یه پسر جوون مجرد بره مسافرت... نمی دونم متوجه شدی یا نه... اما اون خیلی به این مسائل احترام می زاره و خیلی دختر خوبیه... مجبور بودم بگم نامزد داری و خیالشو راحت کنم تا باهات بیاد.. اگه خودت تنها می رفتی خرید مرید رو بی خیال می شدی.. به مسئول تور هم این حرفو زدم چون نمی شد بگم یه دختر و پسر جوون رو قراره تنها بفرستم سفر و با این حرف آبروی خودم رو خریدم.. پدر این دختر از دوستای چندین و چند سالمه...
از جام بلند شدم وگفتم:
- من کاری که گفتید رو انجام می دادم. چه با شیدا چه بی شیدا... الان هم میرم بخوابم...
- فردا کاری داری؟
- چطور مگه؟
- آیلار اصرار داره بهش گیتار یاد بدی.. من که بلد نیستم براش بخرم گفتم خودت بری بخری..
- خودم می خرم براش.. فردا هم باید جنسارو ببرم بوتیک و ویترین ها رو درست کنم..
- باشه.. شبت بخیر..
زیر لب شب بخیری گفتم و بعد از بوسیدن آیلار به اتاقم رفتم...
روی پهلو دراز کشیدم و پوفی کردم.. خسته شدم از این بند و بساط های مامان... اصلا به این فکر نکرد که ممکنه منی که از سفر اومدم و چهار ساعت توی راه بودم خسته باشم... همه ی ایل و تبارش رو دعوت کرد...
اینم از قضیه آنا نمی زاره پام برسه ایران بعد بگه.
من کجا و آنا کجا. ما چه صنمی با هم داریم. این دختر جلوی من کم حرف و بی زبونه در صورتی که میبینم با بقیه خوب حرف میزنه، گرم میگیره و می خنده.
من الان با این حال روحیم بعد از سرخوردگیم از شیدا چه وقتی دارم که بخوام به یه دختر بااین اخلاقای متضاد فکر کنم.
آنا همون دختر خاله باشه برام بهتره.
شیدا
واقعا" هیچ جا خونه خود آدم نمیشه. چه آرامشی داره این خونه. بودن کنار بابا و مامان و نیما. اما نمی دونم چرا یه حسی تو وجودمه انگار یه چیزیو گم کردم. نمی دونم.
سوغاتی های مامان اینا رو برداشتم و رفتم پیششون.
خیلی خوششون اومد مخصوصا" نیما که عاشق ماشینش شد. قدر اون لحظه که نیما با ذوق پرید و بغلم کرد و بوسیدم وبه خاطر کادوش ازم تشکر کرد از آرتین ممنون شدم.
واقعا" لطف بزرگی کرده بود.
درواقع دل این بچه رو آرتین شاد کرده بود نه من. یه بغضی نشست تو گلم. به زور بغضمو فرو دادم و بلند شدم که به مامان کمک کنم.
****
روز از نو روزی از نو . دوباره ایران و دوباره کار کردن تو بوتیک. خیلی هیجان دارم که برم و جنسا رو بچینم و ببینم استقبال مردم از لباسهایی با سلیقه من چیه. خیلی خوبه. دلم برای النازم تنگ شد بود.
فردا باید یه سر به محمودی هم می زدم. باید یه مقدار از قرضشو می دادم. هنوز پولشو کامل جور نکردم. باید برم دوباره التماس که یکم دیگه بهم مهلت بده.
از التماس کردن به چند تا آدم تازه به دوران رسیده متنفرم اما خوب چاره ای ندارم. بابام مهمتره.
من عصری باید برم بوتیک. صبحم آزاده.
زنگ می زنم به الهه و باهاش قرار میزارم. کلی دلم برای خل بازیهامون تنگ شده.
بعد مدتها که میبینمش با جیغ دست می ندازیم دور گردن همو سفت همدیگرو بغل می کنیم.
بعد کلی خوش و بش میریم کافی شاپ همیشگی میشینیم. سفارش بستنی میدیم.
الهه: خوب تعریف کن ببینم دو هفته رفتی خارج برگشتی چی کارا می کردی؟؟؟ آب و هوا اونجا چه طور بود؟
خنده ام گرفته بود. با خنده یه دستی به دستش که رو میز بود زدم و گفتم: گمشو بابا همچین میگی خارج انگار رفتم آمریکا. ترکیه بود دیگه. هیچی داشتم خر حمالی می کردم. از صبح تا شب از این مغازه به اون مغازه از این خیابون به اون خیابون میرفتیم و خرید می کردیم.
الهه ناامید گفت: یعنی توی بی عرضه 2 هفته با یه پسر تنها تو یه کشور غریب بودی هیچ غلطی نکردی؟؟؟
بهش چشم غره رفتم.
من: الان یعنی چی هیچ غلطی نکردی؟؟؟ مگه قرار بود چی کار کنم؟؟؟ نه اون فکرایی که تو میکنی نیست ولی خیلی خوش گذشت بهم.
سریع خودشو کشید جلو و گفت: خوب میمیری از اول جاهای خوب 18+ رو تعریف کنی. میگه رفتیم خرید زود باش بگو چه گهی خوردی.
یه دونه دیگه محکم زدم رو دستش و گفتم: بمیری بی ادب اصلا" نمیگم بهت.
قیافه اشو مظلوم کرد و گفت: شیدا جون بگو دیگه قربونت برم. بگو می خوام ببینم چه گلی به سرت زدی خانمی.
براش پشت چشم نازک کردم اما دلم طاقت سکوت نداشت باید خودمو خالی می کردم.
گفتم ... همه چیز و گفتم ... از روز اول و پسره ... از گیتار .. از گل .. از خرید .. موبایل ... استخر ... جزیره ... همه و همه حتی از شب آخر و ....
نفسمو آه کردمو دادم بیرون. سحر بق کرده ناراحت با چشمهای اشکی نگام کرد.
الهه: شیدا .... خیلی بی شعوری ...
چشمهام گرد شد. انتظار هر کلمه ایو داشتم غیر بی شعور.
معترض گفتم: یعنی چی؟؟؟ چرا آخه؟؟؟
الهه: چون بی شعوری. زدی قلب و روح پسره رو نابود کردی بعد میگی فداکاری کردم. بخوره تو سرت. فکر کردی کسی میاد بگه دستت درد نکنه؟؟؟ فکر کردی فردا پس فردا نیما بزرگ شد پای تو میشینه که تو رو که پیر و از کار افتاده شدی و نگه داره؟؟ بابا و مامانت برای همیشه که نمی تونن مراقبت باشن.
تو این دنیا که پر از گرگه یه آدم درست و حسابی پیدا شده از قضا عقلش مشکل داره و از تو خوشش اومده. اون پسری که تو تعریف کردی باید خیلی واله و شیدات باشه که اونقده نرم شد و تونست غرورشو زیر پاش بزاره و بهت بگه دوست دارم.
بعد توی بی شعور چه کردی؟؟؟ گفتی ما با هم فرق داریم . اختلاف طبقاتی داریم. .... بابام فلان ... ننه ام بهمان ... داداشم ...
برو گمشو که نمی خوام چشمم به چشم خرت بی افته. دیوانه فکر نکردی پسره اگه واقعا" دوست داشت اگه از علاقه تو مطمئن میشد می تونست کنارت باشه. تکیه گاهت باشه تا با هم از پس مشکلات بر بیاین؟ که مجبور نباشی بار سنگین یه زندگی و تنهایی تحمل کنی؟؟؟ اگه اون کنارت بود فکر می کنی محمودی جرات می کرد برات شرط بزاره و تو رو بخره؟ که بگه یا پول یا پسر؟
خیلی خری شیدا خیلی ....پسر به اون خوبی و زدی نابود کردی. زدی دلشو شکوندی. حالا با چه رویی می خوای تو چشمش نگاه کنی؟؟؟ دیدی که همچین بچه رو داغدار کردی که شد همون عبوث و اخموی قبل. لگد به بخت خودت زدی.
با انگشت دور ظرف بستنیم کشیدم. خیره شدم به بستی آب شدم. الهه حق داشت درست می گفت اما من ... نمی خواستم....
من: من نمی خوام یکی دیگه رو وارد مشکلات خودم بکنم اون چه گناهی داشت که بیاد و با من با این زندگی بجنگه؟؟؟
الهه دستشو بالا آورد و به نشونه خاک بر سرت آورد پایین.
الهه: یعنی خاک بر سرت ... تو یه فرصت کوچیکم بهش ندادی که لااقل خودش انتخاب کنه که می خواد با تو و مشکلاتت بمونه یا نه.
تردید و دو دلی و پشیمونی تو دلم چنگ زد. الهه راست می گفت. من حتی به آرتین فرصت انتخابم ندادم. فقط با بی رحمی تمام ردش کردم. ولی اون موقع چقدر کارم درست به نظر می رسید.
بعد نیم ساعت از الهه خداحافظی کردم و برگشتم خونه. تمام راهو به خودم به آرتین و به آینده ای که با جواب مثبتم می تونستم داشته باشم فکر کردم.
اما چه سود. من که نمی تونستم برم به آرتین بگم پشیمون شدم و جوابمو بله است. نه وقتی که اخلاقش این جور سرد و یخ شده بود. نه.....
صبح اولین کاری که کردم این بود که رفتم دم شرکت رضا و کلید سوئیتم رو ازش گرفتم...بعد از اون به سوئیت رفتم تا ببینم چطور شده
با باز کردن در سوئیت حس کردم اشتباهی اومدم... همه چیز کاملا تغییر کرده بود...
توی هال یه نیم ست سفید مشکی قرار داشت و کاناپه ی تخت خواب شو سه نفره ای هم روبروی تلویزیونی که به دیوار زده شده بود قرار داشت...
یه میز مربع شکل تقریبا کوچیک وسط هال بود با یه قالیچه ی سفید ساده...
کاغذ دیواری های مشکی که دایره های بزرگ تو در توی سفید روشون بود هم خیلی فضا رو شیک کرده بودن..
آشپزخونه تغییر زیادی نکرده بود و تقریبا همون آشپزخونه ی قدیمی بود..
اتاق خوابم هم همون طور که خودم توی ذهنم بود خوب از آب در اومده بود... کاغذ دیواری های آبی تیره و تخت و کمد لباسی و میز مطالعه ی سفید...ساده و شیک بود..
سرویس بهداشتی ها هم زیاد تغییری نکرده بودن... اما در کل سوئیت از قبل خیلی بهتر شده بود و الان بیشتر دوستش داشتم..
بعد از خوردن یه لیوان نسکافه از سوئیت زدم بیرون تا یه وقت دیر به بوتیک نرسم...
وقتی ماشین رو پارک کردم دیدم بار ها هم رسیده...
سه تا کارگری که بابا با وانت بار فرستاده بود بار ها رو خالی کردن و بعد از گرفتن رسید از طرف من رفتن و گفتن که دستمزدشون رو از بابا می گیرن...
داشتم بارهارو یکی یکی باز می کردم که الناز رسید:
- سفر به خیر آقای صالحی کوچک...
برگشتم و با لبخند دستشو که جلو آورده بود فشار دادم و گفتم:
- مرسی... می گم اینا رو چه کار کنیم؟
رفت به سمت در و قفلش کرد و گفت:
- بوتیک رو تعطیل می کنیم تا اینا رو بچینیم.. نمیشه که وقتی داریم اینا رو می چینیم همزمان به فروشنده ها هم جوابگو باشیم!
باشه ای گفتم و شروع کردیم به باز کردن لباس ها.. یکی یکی بازشون می کردیم و از اونایی که بهتر از بقیه بودن یه مدل برای توی ویترین کنار می زاشتیم و بقیه رو توی قفسه ها میزاشتیم...
حدود ساعت دو بعد از ظهر بود که زنگ زدم از فست فود طبقه ی پایین برامون دو تا پیتزا بیارن... هنوز یه مقداری مونده بود..
در حال غذا خوردن بودیم که گفت:
- چه خبرا؟
شونه ای بالا انداختم و گفتم:
- خبری نبود... خرید بود و خرید.. باید چیزی بشه مگه؟
لبخندی زد و گفت:
- هیچی.. همین طوری پرسیدم... کاش به شیدا هم می گفتیم بیاد کمکون کنه... اینطوری زمان کمتری می برد..
با شنیدن اسمش یاد اون شب و غرور شکسته ام افتادم..
با اخم غلیظی گفتم:
- لازم به وجود اون نیست.. خودمون تمومش می کنیم..
ابروهاشو داد بالا و گفت:
- معلوم نیست چه بلایی سرت آورده که این جوری از دستش شکاری!
از جا بلند شدم و برای منحرف کردن ذهنش گفتم:
- زود باش بخور که خیلی کار داریم...
اما ذهن خودم تا آخر کار درگیر بود... درسته غرورم شکسته بود اما خب.....
وقتی از بیرون به ویترین نگاه کردم لبخند رضایت بخشی روی صورتم نشست... واقعا دیزاینش از قبل خیلی خوب تر شده بود.. به داخل رفتم و رو به الناز که مثه جنازه روی صندلی افتاده بود گفتم:
- من برم دیگه...
بهم نگاهی کرد و گفت:
- باشه... به شیدا زنگ زدم گفت داره میاد... بعد از اینکه اومد منم میرم. خیلی خسته شدم امروز..
- باشه.. پس فعلا!
- خداحافظ...
با سرعت از پاشاژ خارج شدم و به سمت ماشینم رفتم.. هم دوست داشتم دوباره ببینمش هم این که نمی خواستم ببینم و به ریشم بخنده.. راه اول رو انتخاب کردم و به سمت سوئیتم راه افتادم..
اون قدر ذهنم درگیر بود که حوصله ی خونه رو نداشتم...
شیدا
با درموندگی بهش نگاه کردم و گفتم: آقای محمودی شما چند وقت دیگه بهم وقت بدید قول میدم باقی مونده ی قرضم رو بدم، فقط چند وقت، شما که تا حالا از من بد قولی ندیدین ، دیدین؟؟؟
وسط حرفم پرید و گفت: هر بار همینو می گی... بابا ما هم بدبختی داریم... ما هم به پولمون نیاز داریم... درسته که سر وقت پولا رو میاری اما خیلی دیره من الان پولمو لازم دارم. بهت که گفته بودم.
سرمو پایین انداختم... هر چند از این تحقیر ها بیزار بودم اما چاره ای نداشتم:
- باور کنید تمام تلاشم رو می کنم... یه ماه بهم وقت بدید... قول میدم همه اشو بدم. من رو حرف شما پولامو جمع می کردم. شما اومدین و گفتین زودتر از موعد پولتون و می خواین.
پوفی کشید و گفت: باشه ... چون خودم مهلت تحویل و جلو انداختم یکم دیگم بهت وقت میدم اما یک ماه نه دیره 3 هفته دیگه . اما می دونم که نمی تونی جورش کنی. مگه قراره تا 3 هفته ی دیگه پولدار بشی ... 3 هفته دیگه هم همین وضعه... دفعه ی بعدی در کار نیس...
نمی فهمم این که این همه پول داره چه نیازی به قرض من داره. قرض من دذر برابر ثروت این مرد چندر غازم نیست.
گفتم: خدا خیرتون بده... دستتون درد نکنه...
منتظر موندم تا رسید این مقدار پولی که بهش دادم رو بگیرم و از اون جا بیام بیرون.
همون جور که رسید و می نوشت و سرش پایین بود گفت: تو دختر خوب و با جنمی هستی. خوش قولم هستی ازت خوشم میاد . ولی نمی فهمم چرا می خوای انقدر خودتو اذیت کنی به خاطر یکم پول. اگه قبول کنی و زن آرش من بشی خیلی بیشتر از اینا گیرت میاد. می تونی بشینی تو خونه و خانمیتو بکنی. دیگه حتی نیاز نیست کار کنی و از صبح تا شب سگ دو بزنی. بی نیاز دنیا میشه. تو فقط قبول کن....
کلافه بودم. هر بار همین آش بود و همین کاسه من نمی فهمم چه اصراری داره که اون پسر نچسب زشت زن طلاق داده منحرف لشش و ببنده به من بدبخت فلک زده. همینم مونده که بیام زن اون آرش عوضی شم و هر شب برم دم این خونه و اون خونه و این پارتی و اون پاسگاه جمش کنم. بدبختیهای خودم کمه باید جور پسر بی ارزه و آشغال اینم بکشم.
یه اخم کوچیک کردم. نباید ناراحتش می کردم. تازه راضی شده که بهم مهلت بده. چاپلوسانه گفتم: من لیاقت پسر شما رو ندارم. پسر شما باید یه دختری و بگیره که در سطح خانواده اتون باشه.
دقیقا" منظورم همون دوست دخترای بدتر از خودش بود.
محمودی رسید و نوشت. همون جور که رسید و سمتم دراز می کرد تا بگیرمش گفت: من هر دختری و نمی خوام یه دختر محکم و مقاوم واسه پسرم می خوام یکی مثل تو که رو پای خودش ایستاده باشه.
دستمو دراز کردم که رسید و بگیرم که کشیدش عقب.
یه اخم کوچیک کردم و بهش نگاه کردم.
یه لبخند رو لبش بود که خوشم نمیومد. گفت: یادت که نرفته اگه نتونی قرض و بدی باید بله رو بگی خودت قول دادی و به گفته خودت سر حرفت هستی وگرنه بابات از همه چی خبر دار میشه.
اخمم بیشتر شد. بمیرم بهتر از اینه که زن پسر تو بشم و تو پدر شوهرم. من بگم غلط کردم قول دادم راضی می شی؟ وقتی قول می دادم به تنها چیزی که فکر می کردم تهیه پول برای عمل بابا بود. حتی یک درصدم فکر نمی کردم که شاید یه روزی مجبور بشم راستی راستی به حرفم عمل کنم.
خیلی نامرد بود که تو اون شرایط مریضی و بودن بابا تو بیمارستان شرط قرض دادن و پس دادن و ندادن پولش ازدواج با پسرش بوده. این مرتیکه مثلا" خیر سرش یک زمانی جزو دوستای بابا بوده. اه اه مرده شور این دوستی و ببرن.
وقتی دید که اخم کردم و جواب نمی دم رسید و دوباره گرفت سمتم و گفت: فعلا" 3 هفته وقت داری هر چند چشمم آب نمی خوره تو اول و آخرش عروس خودمی.
یه لبخند عظیم زد. بدتر از پسرش خودش بود. کلا" خانوادگی حال بهم زن بودن.
رسید و گرفتم و زدم بیرون. حالم خیلی بد بود. خدایا چی کار کنم؟ تو 3 هفته از کجا پول جور کنم؟ از کی قرض بگیرم که بدتر از محمودی نباشن؟؟؟
اونقدر فکر کردم و پیاده رفتم که نفهمیدم کی این همه راه تا پاساژ رفتم. ناخداگاه اومه بودم پاساژ. تنها جایی که فعلا" بهم آرامش می داد و منو از بدبختیهام دور می کرد.
تو خونه دیدن بابا و مامان و نیما بی قرارم می کرد. همه اش فکر زندگی اونا بودم. نمی دونستم چی کار کنم. اگه یه وقت مجبور شم راستی راستی زن اون آرش احمق بشم بابام و چی کار می کردم. خانواده امو؟ هر چند با حقوق بازنشستگی بابا می شد یه زندگی ساده رو اداره کرد.
رفتم تو پاساژ و رفتم سمت بوتیک. الناز تنها پشت پیشخون نشسته بود. با لبخند سلام کردم.
-: سلام النازی خوبی؟؟؟؟
تا منو دید با ذوق از جاش بلند شد و اومد بغلم کرد.
الناز: سلام شیدا خانم گلِ سفر کرده. دیگه تحویل نمی گیری. رفتی و اومدی سر سنگین شدی.
با دست زدم تو بازوش.
من: گمشو من دیروز برگشتم الانم که جلوی تو ایستادم کی سر سنگین شدم و تحویلت نمی گیرم؟ چرا الکی حرف در میاری؟
با الناز رفتیم و نشستیم رو صندلی.
الناز: خوب ختانمی چه خبر سفر خوش گذشت؟؟؟چه کردین؟؟؟
بی تفاوت شونه امو بالا انداختم و گفتم: بد نبود همه اش خرید بود.
عمرا" به الناز می گفتم که چیا شده تو سفر.
الناز: یه چیزی مشکوکه. یا واقعا" شکاها خیلی آدمهای کاری و درستی هستین یا اینکه یه چیزی شده که هر دوتون دارین مخفیش می کنین.
اولیش که عمرا" باز تو یه چیزی اما آرتین و کاری بودن ... پوف .... پس می مونه احتمال دوم.
دهه بیا دختره انفقده فکر کرده ببین به چه نتایجی رسیده اگه بخواد پیله کنه از اونجایی که خیلی بد پیله است می دونم آخرش لو می دم همه چیزو.
اخم کردم و جدی گفتم: اینا چیه به هم می بافی؟ کدوم خبر؟ کدوم کشک و دوغ؟ ما رفتیم برای بوتیک خرید کنیم که کردیم. دیگه چیزی نیست که بخوام بگم.
الناز مشکوک یه ابروشو داد بالا و گفت: نه دیگه یه چیزی هست. به تو می گم چه خبر می گی خرید بعد عصبانی میشی. به آرتین میگم چه خبر اونم همین. خرید و بعدم ناراحت و عصبانی میشید.
ببینم بد زدین به تیپ و تاپ هم ؟؟؟؟
یه نفس راحت کشیدم. خدا رو شکر که ذهنش میره سمت دعوا و بزن بزن و اکشن نه صحنه های رمانتیک.
داشتم دنبال یه چاخانی می گشتم که تحویلش بدم تا بی خیال شه که مشتری عزیزی که وارد بوتیک شد جونمو خرید. بعدشم که اونقدر سرمون شلوغ شد که دیگه کلا" از یاد الناز رفت.
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۲/۱۱/۰۲ ساعت 22:29 توسط ♥♥♥مینا♥♥♥
|