قسمت دوم رمان فرار از عشق
2
آخ بدنم چقدر کوفته بود.با این که دیشب تحرکی توی تالار نبود ولی انگار ساعت ها رقصیده بودم.نه فایده نداره باید پاشم،از جام بلند شدم و به خودم لرزیدم.اتاق بی نهایت سرد بود.در حالی که به سمت توسکا می رفتم،غرغر می کردم:ای توسی بمیری الهی،آخه مرض داری کولر رو انقدر زیاد کنی؟اَه اَه یخ زدم.
- فکر نکن صداتو نشنیدم ها،خوبه حالا خودتم میگی مرض دارم.
- ماشاا... به سنگ پا قزوین گفته زکی!
- من انقدر بی ادب نیستم که بگم زکی.من گفتم میشه بری...
- پاشو پاشو داری هذیون می گی.دِ پاشو میگم.
توسی در حالی که می خندید پاشد.اتاق رو جمع کردیم و امدیم بیرون، آتوسا هنوز خواب بود.ساعت 11 بود،چقدر خوابیدم.اولین عطسه رو سر دادم،یکی هم محکم زدم پس کله توسکا که آخش در اومد.گفتم:دلت خنک شد سرما خوردم.
- حقته.بعد به من میگه دستت هرز شده!بیا بریم یه صابون به این دلمون بزنیم.
-خنگول خانم،ماه رمضون هست.من وجنابعالی روزه هستیم.
- اِ... راست میگی ها.
- پ ن پ دروغ می گم.
آتوسا هم بیدار شد،همه تو حال نشستیم و از دیشب گفتیم وخندیدیم.من رامیارو بخشیدم و کارش رو به حساب عصبانیت گذاشتم.ریانا هم دختر واقعا خوبی بود.با این که ازم 4 سال بزرگتر بود ولی حسابی با هم دوست شدیم.گفته بودم که من با بزرگتر از خودم سازشم بیشتره تا هم سن وسال خودم.
شب همه با هم با ملینا اینا رفتیم بیرون و کلی خوش گذروندیم. آیلین چنان قری میداد که همه خندیدن،البته خوشگل می رقصید با وجود اینکه فقط 5 ساله بود.موهای فر خرمایی اش بالا سرش با کش بسته بود.داشت مزه می ریخت.من و توسکا پاشدیم رفتیم والیبال بازی کنیم.آتوسا هم ملحق شد،طولی نکشید که پسرا و دخترای اطراف هم امدن و خواستار بازی کردن با ما شدن.چون من و بعضی از دخترا والیبال بلد نبودیم،بازی والیبال به وسطی گرایش پیدا کرد.توی وسطی خوب بودم،توسکا با یه پسره که اسمش امیر بود حدود18 سال داشت یارکشی کردن.پسر همون اول منو توی تیم خودش برد.ولی سخت نگرفتم و وسطی شروع شد.
من بدبخت وسط بودم.مانتوم بلند بود وتنگ مونده بودم چطوری بدوم.که اولین توپ پرتاپ شد.جا خالی دادیم،کنار یه حوض بزرگ پر آب داشتیم بازی می کردیم و من نقش برگ چغندر رو ایفا کرده بودم.هیچ کس منو نمی زد منم کنار حوض مونده بودم و زحمت جاخالی دادن رو به خودم نمی دادم.همه خورده بودن و فقط من و امیر وسط بودیم.به خیال اینکه اول امیر رو که فرض تر رو میزنن سرجام وایستادم،که توسکا به سمت من برگشت و باشدت توپو پرت کرد.مخم هنگ کرد،نمی تونستم عقب برم چون پشتم حوض بود و زمان کم.توپ با سرعت به سمت شکمم می اومد.یه دفعه نفهمیدم چی شد که یخ زدم.
چشامو باز کردم،افتاده بودم تو حوض.از روی غریزه توپو گرفته بودم ولی چون سرعت توپ زیاد بود،وقتی توپو گرفتم یه قدم به عقب برداشتم که پام به لبه حوض گیر کرده بودش و من از عقب توحوض افتاده بودم.کل این ماجرا توی5 ثانیه اتفاق افتاده بود.خودم اولین کسی بودم که پقی زدم زیر خنده،با خنده من انگار به همه اجازه خندیدن داده بودم.چون اونا هم شروع کردن به خندیدن.توسی وآتوسا به سمتم اومدن و کمکم کردن بلند شم.من رفتم سمت خاله اینا و پتویی دور خودم پیچیدم و به سوالات خاله که نگران بود جواب دادم.بقیه هم بازی رو از سر گرفتن.شیر نسکافه و شام خوردیم.خاله به خاطر خیس بودن من به همه گفت بریم.رفتیم خونه خاله و من بعد یه دوش آب گرم، خوابیدم.
صبح بیدار شدم.از قبل سرما خورده بودم، تو آب افتادنم بدترش کرده بود.شب می رفتیم حرم چون شب اول قدربود.مانتو نخی قهوه سوخته ام که کلاه دار بود و دکمه نداشت،به جاش یه بند از این سر تا اون سر داشت که گره می خورد رو تنم کردم و شلوار جین مشکیم رو پوشیدم.کلاه مانتوم بزرگ بود به خاطرهمینم نه شال و نه روسری سرم کردم، به جاش هد کلاهیم رو که کرمی با طرح قهوه ای بود زدم.یه چادرهم از توسکا گرفتم.شوهر خاله ام پیش آقای انصاری می رفت که اطلاع خاصی نداشتم ولی حرم امام رضا(ع)یه چیز دیگه است.نمی دونم چرا ولی هر وقت پیش امام رضا میرم غمامو یادم میره، اصلا یادم نمی یاد می خواستم چه دعاهایی بکنم! آخرشم فقط دعا برای عزیزانم و کسانی که میدونم مشکلات زیادی دارن، می کنم.
خاله ترسام میگه این عشقت به امام رضاست که وقتی میری پیشش غم هات یادت میره،راستم می گه.مثلا تو ماشین نشستم کلی با خودم می گم باید این چیزو از امام رضا بخوام،اونو بخوام.ولی تا پام میرسه به حرم یادم میره چی می خواستم.چون آخرش دعایی برای خودم ندارم،گیر میدم به داداش بزرگم حامد و می گم:
-ای امام رضا یا داداشم رو آدم کن یا به من صبر بده!
آخه حامد خیلی حرصم میده، به قول خودش مرض داره.ولی این دفعه لیست کرده بودم تا رفتم تو حرم، محو حرم نشم باز و دعاهام یادم بره!
باماشین خاله ترسا که پژو دویست وشیش بودرفتیم.حرم غلغله بود،همه ی مردم اومده بودن.چون تو حرم جا نبود به لطف خاله که انگارمی دونست حرم چه وضعی می شه. با خودش حصیر آورده بود .من و توسکا شکمو کلی چیپس و پفک خریده بودیم، مثلا مردم میرن حرم، گریه کنن...راز و نیاز کنن. ما می خواستیم چیپس بخوریم!
تو خود حرم جا سوزن نبود، چه برسه به آدم.به خاطر همین رفتیم گوشه یکی از صحن های حرم نشستیم به بدبختی اونجا رو گیر آوردیم.پشتمون دیوار بود و جلومون یه ستون،حصیر رو پهن کردیم و نشستیم.من تکیه دادم به ستون وتوسکا هم بغل دستم،آتوسا روبه روی ما تکیه داده بود به دیوار و خاله هم بغل دستش نشست.چیپس ها رو باز کردیم و شروع به خوردن کردیم.بغل حسیر ما، یه حسیر دیگه بود که یه خانواده عرب نشسته بودن که یک زن جوان با یه مرد که فکر کنم، شوهرش بود و یه خانم پیر بودن. بهشون چیپس تعارف کردم، که مرد با زبون عربی یه چی گفت که همون جا یکی زدم پس کله ام!فقط تشکرش رو تشخیص دادم که به خودم خسته نباشیدی گفتم،ای خاک تو ملاجت میشا اگه یه بار مثل آدم به حرف های معلم عربیت گوش میدادی الان می فهمیدی چی میگه!پس گردنی که خودم حواله گردنم کردم همه را به خنده انداخت و مرد عرب با تعجب به من نگاه می کرد، که خانمش برگشت و در حالی که می خندید، گفت:
- عزیزم، همسرم گفتن ممنون خانم جوان و زیبا.
واه!اینا که فارسی بلد هستن پس چرا مرد عربی صحبت کرد؟نگاه مظنونی به مرد انداختم که از چشم زن دور نماند.در حالی که می خندید گفت:
- بنده خودم ایرانی هستم ولی همسرم و مادر شوهرم عرب هستن. عربی هم بلدم.
- جدی؟از آشنایی با شما خوشحال شدم.ببخشید نفهمیدم همسرتون چی فرمودن!لطفا بهشون بگید لطف دارن.آخه عربی من یه کم که نه کلا افتضاحه!
زنه برگشت و به شوهرش یه چی گفت و شوهرش لبخندی زد و جمله ای گفت ،این دفعه فهمیدم گفت خواهش می کنم.یعنی دست مریضاد داشتما!
چند دقیقه ای سپری شد هنوز دعای شب قدر شروع نشده بود و یه مرد داشت سخنرانی می کرد.هیچکس گوش نمیداد،نه هیچکس حداقل ما که گوش نمی دادیم.
همینطور نشسته بودم که دیدم توسی خیلی داره وول می خوره ،با خنده گفتم:
- دسشویی داری؟
با تعجب و چشمای گرد شده گفت:
- نه چطور؟
- هیچی آخه خیلی وول می خوری، خبریه؟
- خبر که هست؟
- چه خبری؟
سرش آورد نزدیک گوشم وگفت:
- اونجا دو تا حسیر اونورتر رو می بینی 3 تا پسر نشستن اونی که تیپ مشکی زده خیلی خوشگله...
- خاااااااک!آخه من چی به تو بگم؟خیر سرت اومدی حرم،استغفرالله...
- اِه!فکتو 2 دقیقه جمع کن تو که حتی نگاشونم نکردی!حالا برای من استغفرالله،استغفرالله می کنی؟
در حالی که داشتم می خندیدم و سعی داشتم خندم جمع کنم به خودخوریاش نگاه می کردم،بعدم به همون سمتی که گفته بود نگاه کردم.راست می گفت 3 تا پسر بودن رو تیپ مشکی بیشتر دقیق شدم، خوشگل بود و جذاب!
برگشتم سمت توسی و زیر گوشش یواش گفتم:
- خب مشکلت چیه؟
-هیچی بابا!این پیرزن عربه، همین مادر شوهر این خانمه...
- خب؟
- ماشاالله هیکل داره هاااا!اَه نمیذاره هیچی ببینم!!!
- خب، خب خودتو جمع کن اومدی حرم بعد پسر مردم دید می زنی؟
- پاشو...پاشو میشا تا سیاه و کبودت نکردم!منه خرو بگو اومدم به کی مشکلمو میگم...خیر سرم دخترخاله دارم!
در حالی که گوشه لبمو می گزیدم تا نزنم زیر خنده نگاش می کردم.اونم کلافه گفت:
- چیه خنده داره؟آره بخند...بخند تو که همون پسر مردمو خوب میتونی دید بزنی!کوفتت بشه از گلوت پایین نره!
- من چیکار به اون سه کله پوک دارم؟
این دفعه هر دومون خندیدیم که خاله ترسا تشر زد:
چیه هی تِرو تِر میزنید زیر خنده؟خیر سرتون حرمه ، کم کنار گوش هم پچ پچ کنید.عوض این کاراتون یه کم دعا بخونید...
من و توسکا هم کتابا رو برداشتیم مشغول خوندن زیارت امام رضا شدیم.ولی مگه این توسکا می ذاشت حواسم سرجاش باشه!اونقدر وول خورد که نه من فهمیدم چی خوندم نه اون...از آخر هم پیرزن عربه بلند شد و رفت که توسکا زیر لب صلوات فرستاد ولی همون موقع اون سه تا پسرا هم بلند شدن و رفتن که یه دفعه توسکا با حرص گفت:
- ای تو روحت بمیری..!
منم که این چیز داشتم هر هر می خندیدم.خودشم خنده اش گرفته بود ولی بالاخره دست از شیطنت برداشتیم و هر کدوم تو لاک خودمون رفتیم، منم تو لاک خودم رفتم و به 5و6 دقیقه نکشید که شروع کردم به هق هق کردن و اشک ریختن برای مشکلات زندگیم بالاخره هر آدمی یه مشکلی داره، منم مثل بقیه،دلم پر بود از تنهایی!هیچ کس نداشتم جز توسکا در واقع توسکا فقط دختر خالم نبود بلکه یه دوست، یه همدم، یه هم راز و یه خواهر عزیز بود و من فقط اونو داشتم.اگه وقتی ازم بپرسند کی رو دوست داری،اول می گم خدا و بعد توسکا و آخر هم خانواده ام!
نه اینکه خانواده ام بد باشن، نه!خیلی هم خوبن منتهی من روابط نزدیکی باهاشون ندارم.بابام بازنشسته شده.مدیر مدرسه بود و خیلی مهربون و آدم منطقی هست،منم به بابام رفتم ولی بابام یه مشکل داره.جانباز 5 درصد هست.در واقع موجی هست.گاهی دلم خیلی می گیره...نه برای اینکه بابام جانباز هست نه...برای اینکه بعضی ها قدر جانبازا رو نمیدونن و براشون احترام قائل نمی شن.وقتی یکی بهشون توهین می کنه می خوام سر به تنش نباشه!
آخه یکی نیست به طرف بگه بدبخت...بیچاره...نفهم...اگه همین جانبازا نبودن...اگه همینایی که رفتن و شهید شدن نبودن...تو هم اینجا نبودی و داشتی کلفتی همون اروپایی و آمریکایی ها رو می کردی!الان این آزادی و استقلال نداشتی!خلاصه بگذریم این جماعت قدر نشناس بودن و خواهند بود.تغییر هم نمی کنند تا وقتی که خودشون بخوان!مادرمم که هیچی مثل خیلی های دیگه رابطه خوبی باهاش ندارم،همیشه طرفداری اینو اونو می کنه به جز من!میرسه به حامد داداش بزرگم...اینو که نگم بهتره با هم مثل سگ و گربه می مونیم!اونو زور و بازو داره من زبون...آرزو به دل موندم حامدم مثل این رمانا که برادر خیلی مهربون هست مهربون باشه!همیشه تا جایی که یادم میاد چیزی جز کتک و فحش نصیبم نشده!به بابامم اوایل می گفتم ولی حامد به بابام اهمیت نمی ده بابامم نمی تونه جلوشو بگیره چون بلا نسبت خر فقط بلده زور بگه و بزنه!اولا جواب میدادم و فحش می دادم ولی فقط اون بدتر می شد!بابامم دیگه کاری نمی کرد می گفت تقصیر منم هست که نیش زبون میزنم از موقعی که اینو گفت یادم نمیاد به حامد فحش داده بشم ولی وقتی یه نسبتو به آدم بدن دیگه تغییر نمی کنه.حالم از حامد بهم می خوره...ولی مهتاج محبتم توسی که از طرف یه جنس مونث کمکم کرده و محبت بهم کرده ولی جنس مخالف هیچی!توسی هم مشکلاتش کپی منه!با این تفاوت که بلاهایی که حامد سر من میاره آتوسا سر توسکا میاره و یه تفاوت دیگه اینه که وضعیت مادی توسی اینا توپه ولی ما در سطح معمولی جامع هستیم. خانواده ی متوسطی دارم خدا رو شکر دستمون به دهنمون می رسه و همین که جلوی دیگرون دست دراز نمی کنیم جای شکر داره!توی یکی از محله های معمولی تهران زندگی می کنیم.
و آخر سر هم مثل همیشه یادم رفت می خواستم در چه مورد دعا کنم!!
ولی با به یاد آوردن افسردگی شدیدی که طی این چند هفته داشتم و دلیلش، آخرین خواستمو از خدا کردم به امید مستجاب شدنش.
و خواستم جز وجود یک مرد توی زندگیم چیز دیگه ای نبود!هر دختری نیاز به تاییدی از جنس مخالفش داره و منم مثل بقیه ی دخترا اما من برعکس خیلی از دخترا جلوی غریزه ام ایستادم.معمولا دخترا این غریزه رو با ارتباط با جنس مخالف و دوست شدن و اینجور چیزا ارضا می کنن ولی آخرش چی بهشون می رسه؟ هیچی! مسلما هیچی جز دختر خرابه...دختر از اعتماد والدینش سوء استفاده کرده و ...!ولی یه چیز بیشتر از این ها به اون دختر صدمه می زنه و اون شکسته، خورد شدن غرورشه،جریحه دار شدن احساساتش توسط همون دوستی به ظاهر ساده!
خیلی از دخترا می گن «من باید خودم تجربه کنم» ولی چرا باید چیزی رو که تموم عالم و آدم ثابت کرده باعث بدبختی ات می شه رو تجربه کرد؟
خلاصه همیشه جلوی خودمو گرفتم به هیچ پسری اجازه ورود به زندگیم رو ندادم.با غریزه ام که هر روز بیشتر می شه جنگیدم!ولی منم دوست دارم یه مرد توی زندگیم باشه.مردی که از راه درستش وارد زندگیم بشه و نه از هر راهی...یه مرد که بهم بگه دوست دارم...و دوست دارم عاشق باشم...دنبال عشقم هستم و...عشقمو از خدا می خوام.جالبی اینجاست که یه عشق بی دردسر نمی خواستم بلکه یه عشق پر دردسر می خواستم!!عاشق مردای مغرور و از خود راضیم...نمی دونم چرا ولی از از بازی کردن با غرورشون خوشم می یاد!دوست داشتم زندگیم خاص باشه و اونو از امامم می خوام. مثل رمان های همخونه و قرار نبود.اونا هم با مردای رابطه داشتن که نه اشکال شرعی و نه قانونی داشت!
خلاصه مشکلات دیگه هم دست به دست هم دادن تا یه افسردگی شدید برام به وجود بیاد وهمین شد دلیل اومدنم به مشهد....
گریه کردنمم خیر سرم به نیم ساعت هم نکشید، همه راز و نیاز هامو هنگام دعای قرآن به سر بود و حالا اونجایی بود که به احترام امام زمان(عج) از جا بلند می شی وادامه دعا رو می گن.وقتی که می خواستم بلند شم که نگام خود به خود به طرف حسیر پسرا کشیده شد ولی این دفعه نگام متوجه پسر مشکی نشد بلکه پسر بغل دستیش که یه تریپ طوسی زده بود شد.پسر یه لباس طوسی تنش بود که بهش میومد، خوشگل بود ولی برعکس پسر مشکی که جذابیت خاصی داشت اون جذبه از قیافه اش چیکه می کرد.چون فاصله ام باهاش زیاد بود نمی تونستم خیلی دقیق بشم.یه لحظه حس کردم یه چیزی توی قلبم لرزید.کل نگاه کردنم به 5 ثانیه هم نکشید که متوجه اخم غلیظی که کرده بود وشدم، جالبی اینجا بود که اونم داشت به من نگاه می کرد منتهی با عصبانیت!جلل خالق مردم دیوانه هستن، معلوم نیست چرا اونطوری نگام کرد.سرمو برگردوندم و با اون یکی پام پای دیگه امو لگد کردم که این حرکتم از چشم توسی دور نموند.در حالی که سعی می کرد نخنده یه دستش که آزاد بود رو به آسمون برد و طوری که بشنوم، گفت:
- خدا بعضی ها رو شفا بده...با خودشون خود درگیری دارن!
منم محلش ندادم چون حوصله شو نداشتم.اون پسره هم بدجور ذهنمو درگیر کرده بود.قلبم نافرمانی می کرد ولی سعی در کنترلش داشتم. مسخره بود،توی یه نگاه آدم قلبش بلرزه! به عشق اعتقاد داشتم ولی نه به عشق توی یه نگاه .... بالاخره دعای قرآن به سر تموم شد و ما نشستیم.
تو خونه وضو گرفته بودم و نماز عشاء و مغرب و نماز زیارت امام رضا و دو رکت نماز شکر خوندم و بعد با توسکا رفتیم سقاخونه حرم که آب بخوریم.تا رسیدیم با همون 3 تا پسرا رو به رو شدیم.اول سرمو انداختم پایین یعنی متوجه نشدم ولی سنگینی نگاشو حس می کردم.آخرم نتونستم خودم کنترل کنم و سرمو آوردم بالا و نگام خود به خود روی همون پسر تیپ طوسی رفت.اونم پوزخندی زد از کنارمون رد شدن!
یه دفعه من و توسی که نفسامونو حبس کرده بودیم با صدا دادیم بیرون توسی گفت:
- وای دختر چه بد نگاهت کرد.من به جات شلوارمو خیس کردم!
منم که تو فکر بودم.این دیگه کی بود؟...دیوونه؟پوزخندش واسه چی بود؟
- میشااااااا
با جیغ توسی سرمو آوردم بالا و گفتم:
- چته؟چرا جیغ می زنی؟
- خره دو ساعته دارم صدات می کنم زبونم مو در آورد!
-خب چی میگی حالا؟
-اوووف!می گم پسر رو می شناختی؟
با چشای گرد شده گفتم:
- نه چطور؟
- آخه خیلی بد نگاهت کرد!
- چه بدونم والا لابد دیوونه ای چیزیه!
رفتیم آبمونو خوردیم و برای خاله و آتوسا هم آب بردیم.وقتی از جلوشون می خواستیم رد شیم اصلا نگاشون نکردم، اخمم نکردم چون اونطوری فکر میکرد واسم مهمه!
دوباره نشستیم، توسی داشت دعای زیارت امام رضا رو می خوند.منم فکرم درگیر پسره بود.عقلم سعی داشت کنترلش کنه ولی قلبم نافرمانی می کرد.حرف عقلم این بود که این یه حس زودگذر...اصلا عشقه ولی چطور می خوای بهش برسی؟؟می خوای بری بگی ببخشید آقا من عاشقتون شدم چیکار کنم؟الان اون پسر از حرم میره و تو هم دیگه نمی بینیش.پس بیخیال شو!ولی حرف قلبم یک کلام بود«عشق».
عشق...یعنی من عاشق شدم...بعداین همه مدت...اونم عاشق کسی که فقط نیم ساعت می تونم کنارش باشم و دیگه نمی بینمش...مسخرست!این هوسه!
مغزم به جایی قد نمی داد و از آخرم دست به دامن امام رضا شدم و ازش خواستم اگه عاشق شدم منو بهش برسونه ولی اگه نمی رسم بهش این عشقم هر چه زودتر خاموش شه!
دیگه وقت رفتن بود همه اومدیم بیرون و سوار ماشین شدیم و من برای آخرین بار قبل از اینکه گنبد باشکوه و زیبای حرم از معرض دید محو شه برگشتم ولی فقط یه کلمه از دهنم خارج شد:
- یا امام رضا(ع)!
برگشتیم خونه و همه مون دپرس خوابیدیم.