رمان میرم جای من اینجا نیست22
چند روزی میشد که دوباره دانشگاه می رفتیم... سحر بخاطر افسردگی اش یک ترم مرخصی گرفته بود...برای همین بیشتر کلاس هامون با هم نبود... تمام تابستون سحر پیشم بود.. حتی باهم رفتیم مشهد پیش مامان و بابا....تا جایی که میشد سعی می کردیم در مورد اون شب حرفی نزنیم... منم سحر و کاملا بخشیده بودم و دیگه سحر و قصر نمی دونستم... تو این مدت سهند اصلا جلوم آفتابی نشد...منم سعی می کردم دیگه راجبش فکر نکنم.. با این حال دوست نداشتم ببینمش...تازه به خوه رسیده بودم... داشتم کیلیدو توی قفل می کردم کسی از پشت سرم صدام کرد..._سلام...صداش خیلی آشنا بود ولی من نشتاختمش... سریع برگشتم باورم نمی شد... کاوه؟... اینجا چی کار می کرد؟..._سلام آقا کاوه...کاوه_خوبی آرام؟..._ممنون...کاری داشتین؟..کاوه_میشه باهاتونن صحبت کنم؟..._بله بفرمایید...کاوه_اینجا؟..._اینجا شکلی داره؟..کاوه_اگه میشه بیاین تو ماشین بریم یه جا بشینیم و حرف بزنیم..سوار ماشین شدیم و کاوه ماشین و به حرکت در آورد...بعد از چند دقیقه ماشین و جلوی کافی شاپ نگه داشت...با هم پیاده شدیم و رفتم داخل...پشت میز دو نفره ی کوچیکی نشستیم.. بعد از اینکه سفارش دادیم کاوه شروع کرد به حرف زدن...کاوه_خوب چه خبر آرام خانوم؟..._سلامتی...کاوه_دانشگاه خوبه؟.._خوبه سلام میرسونه خدمتتون... شما منو آوردین بیرون که اینا رو بپرسید؟..کاوه_نه...همون موقع گارسون سفارش هارو آورد..._خب؟... من منتظرم بفرمایید با من چیکار داشتین؟..کاوه_بی مقدمه چینی بگم؟_بله... مقدمه لازم نیست.. برین سر اصل مطلب...کاوه_باشه.... من دارم تمام پول های مهرداد و بالا می کشم..._چی؟...کاوه_من دارم تمام پول های مهرداد و از چنگش در میارم... اون لیاقت این همه پولو نداره...هنگ کرده بودم.... کاوه داشت چی کار می کرد؟....برای چی اینکارو می خواد بکنه؟.... چرا؟... اصلا چرا داره به من میگه؟..کاوه_الان دوست داری بدونی که چرا این حرف های رو دارم به تو می زنم؟...می خوای بدونی چرا پول های مهرداد و می خوام از چنگش در بیارم؟..._باورم نمیشه... چرا می خوای این کارو بکنی؟...کاوه_این کارو کردم.... ولی خودش نمیدونه... هنوز نفهمیده..._چرا اینارو به من می گی؟...نمی ترسی برم بهش بگم؟...کاوه دسته به سینه شد... خیلی راحت حرف میزد انگار نه انگار که داره کلاه برداری میکنه...کاوه_نکنه می خوای بری بهش بگی؟... البته گفتن و نگفتن تو چیزی و تغییر نمیده من همین الان هم پول هاشو دارم..._پس چرا ب من می گی؟...کاوه_چون از اون روز اولی که دیدمت ازت خوشم اومد... چون میدونستم مهرداد بخاطر رسیدن به زمین هاش با تو ازدواج کرد... ولی ارام تو حیف بودی.... من هر دفعه که می دیدمت هر بار که باهات حرف میزدم بیشتر بهت جذب میشدم... اوایل فکر می کردم یه حس زود گذره ولی وقتی با ندیدنت با نبودت این حس بیشتر شد فهمیدم که دوست دارم... من هر لحظه ثانیه شماری می کردم برای طلاق گرفتنت... منتظر بودم اسمت از شناسنامه اش دربیاد تا بیام جلو ....من نمیفهمم تو از من چی می خوای؟...کاوه_تو با من ازدواج کن... باهم از کشور خارج میشیم... میریم یه جا دور با هم زندگی می کنیم...._چی داری میگی کاوه؟... من نمی خوام دیگه ازدواج کنم... اونم با دوست شوهر سابقم....کاوه کمی صداشو برد بالا...کاوه_من دوست اون کثافت نیستم...از جام بلند شدم کیفمو برداشتم تا از کافی شاپ بیام بیرون... تصمیمو گرفته بودم باید به مهرداد می گفتم که کاوه چه قصد و نیتی داره... کاوه دویید دنبالم ولی من بی توجه بهش رفتم سمت خیابون تا دربست بگیرم.... شانس منم هیچ ماشینی از اونجا رد نمی شد... کاوه کنارم ترمز کرد...کاوه_سوار شو می خوام باهات حرف بزنم..._دست از سرم بردار...من میرم تا به مهرداد بگم تو چه آدمی هستی...کاوه داد کشید...کاوه_می خوای بهش بگی؟....باشه بیا خودم میبرمت پیشش...سوار شو...جوابی بهش ندادم... از ماشین پیاده شد و در سمت شاگرد و باز کرد...دسته کیفمو گرفت و کشیدتم سمت ماشین...کاوه_بهت می گم سوار شو... بهت نشون میدم که مهرداد انقدر ها هم که فکر می کنی ارزششو نداره...سوار ماشین شدم در ماشین محکم بست.. خودش سوار شد....با سرعت بالا رانندگی می کرد...کاوه_فقط بگو من چیم کمتر از مهردادِ نمی خوای با من ازدواج کنی؟... مهرداد چی بهت داده که من نمی تونم 100برابر بهترشو بهت بدم؟... چیش از من بهتره؟...بهت محبت کرد؟... خونه ی خوب برات خرید؟.. ماشین خوب زیر پات انداخت؟.._کاوه تورو خدا آروم تر...کاوه_واسه چی هنوز اونو به من ترجیح می دی؟... چرا؟..(چراشو با داد گفت)_من اونو به تو ترجیح نمیدم... ولی نمی دونم چرا می خوای پولاشو بالا بکشی... برای چی؟..کاوه سرعتشو کمی آروم تر کرد... آروم تر از قبل گفت:کاوه_چون انتقام خودمو تورو نرگس و ازش بگیرم..._من نمی فهمم...نرگس کیه؟...من نمی خوام انتقاممو بگیری زوره؟کاوه_آره زوره.....من عاشق نرگس بودم... از همون بچگی... ولی نرگس مهرداد و دوست داشت چندین با هم بهم گفته بود که مهرداد و دوست داره... ولی مهرداد همیشه مسخره اش می کرد... وقتی رفتیم دانشگاه.... وقتی نرگس فهمید مهرداد نسیم دوست داره یه شب یه مشت قرص خورد و خودکشی کرد..._بچه شدی کاوه واسه این می خوای انتقام بگیری؟...کاوه_من برای همین می خواستم انتقام بگیرم ولی تو چی؟... تو واسه چی می خوای به کسی کمک کنی که هیچ خوبی ازش ندیدی؟و بعد با دست رو به رو اشاره کرد...کاوه_تحویل بگیر اینم آقا مهرداد...کاش کور میشدم و نمی دیدم... کاش نمی دیدم...مهرداد و آنا دست تو دست هم... در حال قدم زدن کنار پارک نزدیک به خونه ی مهرداد.... نمیدونم انا چی گفت که مهرداد غش کرد از خنده... هم جا برام تاریک و تار شده بود...به همین زودی یکی اومد به جامدیگه بگوشت نمیرسه صدامداری چشاتو میبندی روی مندلت نمیخواد دیگه کنار تو بیاممعلومه بهش احساس پیدا کردیمعلومه نمیخوای پیشم برگردیمیدونم که منو بردی از یادتمیدونی هنوزم قلبم میخوادتهمیشه خنده هات یادمهجای من کی باهات هم قدمهچی شده چی اومد به سرمنمیتونم تو رو از یاد ببرم♫♫♫بعد من روزات چقدر خوب میگذرهبخیالت اون از من عاشق ترهیه روزی تنها رویای تو بودمحالا میبینم که نباشم بهترهمعلومه بهش احساس پیدا کردیمعلومه نمیخوای پیشم برگردیتو دنیات همه چی سرد و دلگیرهتو دنیات همه چی خوب پیش میرههمیشه خنده هات یادمهجای من کی باهات هم قدمهچی شده چی اومد به سرمنمیتونم تو رو از یاد ببرم..مهرداد:تموم شد.... بعد از اون روزی که منو با آنا دیده بود چیزی ننوشته بود...فقط لای دفتر کارتی که اون روز همراه با گل ها براش برده بودم بود و عکسی که روز تولدش باهم ادناخته بودیم... عکس گرفته ام تو دستم... شاید بری اولین بار بود که داشتم به طور دقیق به دختری که یه زمان زن قانونیم بود نگاه می کرد... تو عکس من دستمو انداخته بودم رو دوش آرام... آرام با اون لبخند نازش داشت به دوربین نگاه می کرد... چرا من نفهمیده بودم که این دختر انقدر خواستنیِ... چرا متوجه نشده بودم آرام انقدر مهربونِ... لعنت به من... لعنت به منی آرامو از دست دادم...از روی تخت بلند شدم.... هوا خیلی وقت بود که تاریک شده بود....سویچ ماشینو از رو پاتختی برداشتم.... تند تند پله هارو می رفتم پایین... می دونستم باید برم سراغ کی... سوار پراید دستِ دومم شدم که تازه به طور قسطی خریده بودمش... پامو گذاشتم روی گاز تا هرچه زودتر برسم به اون آشغال....برای یک لحظه صدای آرام پیچید تو سرم...آرام_مهرداد تورو خدا آروم تر....نا خوداگاه سرمو به سمت شاگرد چرخوندم.... ولی کسی نبود... آرام نبود.... از فشارِ پام روی گاز کم کردم... آرام نمی خواست من تند برم... آرام نمی خواست ولی من می رفتم....من آزارش میدادم... حالا می فهمم این حفره ای که تو قلبم احساس می کنم چیه... اون چیزی که دوساله تو زندگیم کمه چیه... حالا می فهمم چرا تو این دوسال یک لحظه هم آروم نبودم... می فهمم... حالا می فهمم که آرامم نبود که آرامش داشته باشم.... مشتی می کوبم به فرمون ماشین... دستم درد میگیره ولی مهم نیست... داد میزنم..._لعنت بهت مهرداد... لعنت بهت...باز داد می کشم تا خالی شم..._ لعنت به تو کاوه..._ لعنت به تو آنا...._ لعنت به تو وحید...هنوز پر بودم... پر بودم از نفرت... نفرت از همه ... نفرت از خودم... نفرت از اون نا رفیق... نفرت از آنا... نفرت از وحید که باعث شد من به آرام بی اعتماد بشم.... و از همه بیشتر نفرت از خودم... چقدر دلِ این دختر و خون کردم... چقدر باهام مدارا کرد... چرا فکر می کردم آرام دم دستمه... چرا فکر می کردم بی ارزشه... چرا قدرشو ندونستم؟...چرااااااااا.........ماشین و جلوی کاخش نگه داشتم... یه زمانی دوست داشتم از این عمارت های بزرگ برای خودم بخرم...هه... زنگ خونه رو فشار دادم... در باز شد... بعد چند دقیقه پیاده روی به در اصلیِ عمارت رسیدم... کاوه با نیش گشادش جلوی در منتظرم بود...کاوه_به به... مهرداد خان... کجایی داداش خبری ازت نیست؟...پوزخندی زدم جوابی ندادم تا برسم بهش... وقتی بهش نزدیک تر شدم.. کاوه دستاشو باز کرد تا بغم کنه... مثلِ همیشه... دست مشت شدمو آوردم بالا و خوابوندم تو دماغش.... انتظار این مشت و نداشت برای همین چند قدم به عقب پرتاب شد..._به به سلام داداششششش...از دماغ کاوه خون میومد.. دستشو گرفته بود جلوی دماغش ناباورانه گفتکاوه_چیکار می کنی دیونه؟..._کاری که خیلی وقت پیش باید می کردم...دوباره رفتم نزدیکش و یه مشت دیگه زدم تو صورتش...یقه اش و گرفتم و پرتش کردم به عقب..._این بود جواب اعتماد های من؟... آنا رو اجیر کرده بودی که پولای منو بالا بکشه؟...کاوه_چی داری میگی دیوونه؟..._خفه شو کثافت... خفه شو مگر نه می کشمت... به جون مامان لیلام میکشمت پس خفه شو... من همه چیو می دونم... میدونم که چیکار کردی...کاوه_از چی داری حرف میزنی؟..._که نرگس بخاطر من خودکشی کرد؟... دوستش داشتی؟.... تو مگه چیزیم جز پول دوست داری؟..کاوه دستمالی از روی میز برداشت خیلی خونسرد نشست روی مبل....کاوه_پس با آرام حرف زدی؟... چی شده بعد از دوسال راضی شد بهت بگه؟..._خفه شو کثافت اسم اونو نیار....انتقام چیو می خواستی ازم بگیری؟نرگسی که خودت باعث مرگش بودی؟... روت نشد بهش بگی طمع پول داشتی؟...کاوه_تو فکر کن روم نشده بهش بگم 16میلیارد وسوسه ام کرده....در ضمن نرگس یه احمق بود که بخاطر عشق و عاشقی خودشو کشت...فکر نکن می تونی کاری کنی که عذاب وجدان بگیرم..نشسته بودم رو سینشو با مشت می زدم تو صورتش... عصبانی بودم... باورم نمی شد کاوه رفیق چندین سالم بهم اینطور خنجر بزنه... کاوه هولم داد تا از روش بلند شم....کاوه_دل خنک شد؟...خالی شدی؟...._باید بکشمت... خیلی پستی...من به تو اعتماد داشتم..کاوه_اگه جای من بودی بین یه آدم و 16میلیارد تومن کدومو انتخاب می کردی؟...نگو که یه آدمو انتخاب می کردی... تو خودت بودی که بخاطر پول با آرام ازدواج کردی....چطور به من حق نمی دی بین تو و پول... پولو انتخاب کنم...فریاد زدم..._خفه شو بهت گفتم اسمشو به زبون نیار...کاوه_چیه غیرتی شدی؟... اون موقع که دختر جوون و فرستادی یه خونه 40متری که تنها زندگی کنه غیرت نداشتی... الان که دیگه هیچ سنمی باهات نداره رگ غیرتت باد کرده؟...تمام حرفاش مثل پتکی بود که می خورد تو سرم... راست می گفت... دختر 20ساله... تک و تنها... دیوونه شدم دوباره به سمتش هجوم آوردم...اندفعه کاوه از خودش دفاع کرد مشتی به صورتم زد و هولم داد عقب...بعد هم داد کشید...کاوه_برو بتمرگ باهم حرف بزنیم... فقط می خوای مثل خروس جنگی کتک کاری کنی..._چه حرفی می خوای بزنی؟... چی داری که بگی...کاوه نشست روی مبل همیشه همین بود... آروم... برعکس من که نا عصبانی می شدم دادم بلند می شد....کاوه_اومدی پولت ازم بگیری یا آرمو..._گفتم اسمِ اونو نیار... اومدم هردو رو ازت بگیرم.... هر دو...کاوه_اون که دستم نیست بهت بدم...پولتم که دیگه مال خودت نیست مالِ منِ..._ازت شکایت می کنم شهر هرت که نیست..من و که می شناسی...به چیزی که بخوام میرسم...کاوه_اولا تا بخوای ثابت بکنی 3 4 سال طول کشیده در ضمن مدرکی ازم نداری دوما این من نبودم که پولاتو بالا کشیده آنا بود... اگه با طلب کارا دست و پنجه نرم کردی و دارو ندارتو فرختی به من ربطی نداره...اگه می تونی آنا رو پیدا کن..._به حساب اون هرزه هم می رسم...تو فعلا کلاه خودتو بچسب....بعد از اینکه آرام منو آنا رو با هم دید چیکار کرد؟...کاوه نیش خندی زد...کاوه_چی شده آرام بات مهم شده؟... _به تو ربطی نداره جواب بده....کاوه_اوهو چه عصبانی... هیچی دیگه حرفی نزد رسوندمش خونه همین...از چیزی که می خواستم بپرسم وحشت داشتم... کاوه رو خوب می شناختم... یه پسر دختر باز که با توجه به قیافه اش دختر ها خیلی زود جذبش میشدن... با زبون چرب و ظاهر مودبانش همه رو گول می زد..._تو که باهاش...کاوه_نترس رفیق... نه... قبولم نکرد...حالا خیالت راحت شد؟...خیالم راحت شد.. با اینکه هیچ اعتمادی به کاوه نداشتم ولی احساس کردم راست میگه.... دیگه نمی خواستم چشمم به قیافه کریهش بیوفته.... رفتم سمت در تا برم....کاوه_اگه بی خیال پولت بشی... کمکت می کنم پیداش کنی...سر جام وایسادم....قبل از اینکه آنا و کاوه پول هامو بالا بکشن یه روز زنگ زدم خونه ی آرام گوشی بر داشت.... ازش خواستم برم خونه اش تا وسایلمو بر دارم... وسایلی که به بهانه های مختلف میوردم خونه اش تا بهش نزدیک تر بشم... اون روز صداش خیلی غمگین بود... یاده که چقدر بد باهات حرف زدم... ولی اون هیچی نگفت... روزی که رفتم خونه اش از دیدن سحر تعجب کردم... آرم نبود و فقط سحر بود... سحر گفت وسایلم زیر تخت آرامِ... همه رو جمع کردم... دفتر خاطرات آرامم میون کاغد و دفتر هام به طور اتفاقی برداشتم... بعد از اینکه همه چیزمو از دست دادم... وقتی ماشین زیر پامم فروختم که بدهی هامو بدم وسایلن لز یادم رفت ... تا اینکه چند روز پیش دفتر و دیدم خوندم.. بار اولی که خوندمش رفتم دم خونه اش.... ولی گفتن پارسال خونه رو فروخته... رفتم خونهی مادریش اوجا هم فروخته شده بود... خونه ی سحر سر زدم... گفتن شش ماهی هست که رفتن شهرستان.... هرچی شماره داشتم زنگ زدم ولی آرامو پیدا نکردم....کاوه_چیه نمی خوای پیداش کنی یا پولت برات مهم ترِ؟..._آدرس...کاوه-آدرس خونه اشو ندارم... ولی محل کارشو می دونم... می تونم برات یه کار اونجا ردیف کنم...یک ساعتی میشد که زل زده بودم به در این ساختمون... پس چرا نمیاد...ساختمونی توی مرکز شهر با نمای سفید... طبقه ی پنجم این ساختمون منو به آرام میرسوند...یعنی محل کار آرام...ساعت طرفای 6بود که دونه دونه کارکنان از ساختمون خارج می شدن... منم زل زده بودم به در تا ببینمش...بلاخره دیدمش که به همراه دختر هم سن و سال خودش اومد بیرون... تمام وجودم شده بود چشم... داشتم به آرامی که دوسال ندیده بودم نگاه می کردم... همون بود... مثل همیشه تیپ ساده در ین حال شیک... صورت ساده ای که خیلی دخترونه آرایش شده بود... رفت اون سمت خیابون و سوار پراید سفید رنگی شد.... بعد از چند لحظه از کنار ماشینم رد شد... نا خداگاه به دنبالش راه افتادم... دلم می خواست بدونم کجا زندگی می کنه...بعد از گذشتن نیم ساعت جلوی خونه ی قدیمی نگه داشت رفت تو خونه... یعنی اینجا زندگی می کنه؟...بیست دقیقه ای میشد که زل زده بودم به پنجره ی خونه.. دستمو گرفتم به سوویچ تا ماشین و به حرکت در بیارم که در خونه باز شد... آرام کرییر نوازدی توی دستش بود...یک دفعه ته دلم ریخت...نکنه ازدواج کرده باشه؟...وای خدا اینکارو با من نکن...خدایا...ماشین و به حرکت در آورد... با فاصله ازش دنبالش می رفتم... خدایا کمکم کن... ****ماشین جلوی آپارتمان شیکی نگه داشت فاصله ام ازش خیلی کم بود.. کلاهمو گذاشتم روی سرم و بیشتر فرو رفتم توی صندلی... تا کمتر توی چشم باشم... آرام از ماشین پیاده شد و زنگ خونه رو زد... شیشه رو دادم پایین تا صداشونو بشنوم...مرد_اومدن؟..آرام خنده ای کردو با صدای بچه گونه گفت:آرام_ما اومیدیم بابایی..بیا دم در...مرد_اومدم...داشتم خفه می شدم.... آرام...آرام ازدواج کرده بود... حتی بچه هم داشت؟...انقدر غافل بودم؟...کیه اون مرد خوشبختی که آرامو داره؟... چقدر احمق بودم... چقدر نادون بودم که از دستش دادم...در باز شد و مرد از خونه اومد بیرون..مرد_سلام دستت درد نکنه افتادی تو زحمت...آرام_این چه حرفیِ جبران می کنی...چقدر صداش آشنا بود... سرمو آوردم پایین تر تا بتونم چهرشو ببینم... نور چراغ جلوی خونه دقیقا جبه صورت مرد می خورد... چهرش خیلی آشنا بود... مطمئن بودم قبلا یه جایی دیده بودمش... فهمیدم...این امیر بود... همونی که آرام و دوست داشت... خشکم زد... یعنی باهم ازدواج کردن؟؟...امیر_بیا بالا...آرام_نه ممنون... به کیانا سلام برسون... مراقب فندوق خاله هم باش...امیر_مگه میشه مراقب عسل بابا نباشم؟...چشم به روی چشم...آرام_من دیگه برم... سحر منتظرمه...امیر_باشه سلام پرتاب کن بهش...آرام_حتما... خدا حافظ..تا دم آپارتمان نو سازی سمت انقلاب بود تعقیبش کردم... وقتی ماشین و برد تو پارکیگ خونه خیالم راحت شد که کاملا پیداش کردم...ساعت نزدیک 8بود.. تصمیم و گرفته بودم... ایندفعه نباید از دستش میدادم...گوشیم زنگ خود..._بله..پوریا_سلام استاد خوبین؟..._ممنون... جانم کاری داری؟..پوریا_می خواستم کلاس فردارو هماهنگ کنیم... خودتون گفتین امشب زنگ بزنم...یکم به مغزم فشار آوردم.. انقدر تو این چند روز فکرم درگیر آرام بود که کلاس هام یادم رفته بود.._من فقط شب ها می تونم بیام...مشکلی نداره؟.پوریا_نه استاد خوبه... فقط ساعت چند؟.._8تا 10 از هفته ی دیگه هم کلاسامونو شروع می کنیمگوشی و قطع کردم و ماشین به حرکت در آوردم... رفتم سمت خونه ام... بیست دقیقه بعد جلوی خونه ام بودم.. ماشین و پارک کردم و رفتم تو... خیلی گرسنه ام بود... رفتم سمت یخچال چیز خاصی برای خوردن نداشتم.. نون و تخم مرغ و کمی پنیر... از یخچال دوتا تخمه مرغ برداشتم و برای خودم نیمرو درست کردم... لقمه ای برای خودم گرفتم و گذاشتم توی دهنم.. چشمم به ظرف نیمرو افتاد.. یاد اون روز افتادم که آرام برام نیمرو درست کرده بود...می گفت بیف استراگانف... لبخند تلخی نشست روی لبام... انگار همین دیروز بود... می تونستم خوشبخت باشم.. می تونستم آرام و خوشبخت کنم ولی این خوشبختی و از خودمو آرام گرفتم... چقدر آزارش دادم...با حرف هام...با رفتار های زشت و زننده ام... اشتهام و از دست دادم و ظرف زدم کنار... خاطرات اون روز ها داشت دونه دونه به یادم میومد.._کاوه عذاب وجدان دارم...می خوام بیخیال شمکاوه_دیوونه شدی برای چی؟..._آرام گناه داره... دوستم داره... عصابم خورد میشه انقدر بهش کم محلی می کنم...میترسم آهش دامنم و بگیرهکاوه_می خوای بیخیال پولت بشی؟.. می دونی اون زمین ها چقدر میرزن؟... یکم که کم محلی ببینه خودش طلاق میگیره... آه چی برادر من.. اینا همه خرافاتِ آدم باید زرنگ باشه.. چقدر احمق بودم که فکر می کردم کاوه برای خودم این حرفارو میزنه... ولی داشت نقشه می کشید... نقشه برای پول هایی که قرار بود از فروش زمین ها دستم بیاد... آرام حق داشت... چقدر تحملم کرد و دم نزد... یادمه وقتی رفتیم سفر و آرام رفتارش باهام تغییر کرد چقدر ناراحت شده بودم.. نمی تونستم تحمل کنم ارام اینطوری باهام رفتار کنه... فکر می کردم اگه ببینه دارم میرم سمت آنا رفتارش بهتر میشه... ولی بدتر ازم فاصله گرفت...فکر می کردم وقتی ببینه رغیب پیدا کرده میجنگه تا رغیب و از میدون به در کنه... چطور یادم نبود وقتی نسیم و دید وقتی دید نسیم هست خودشو کشید کنار... خودشو کوچیک نکرد که گدایی عشق کنه...از رو زمین بلد شدم رفتم پشت پنجره سیگارمو روشن کردم تا بلکه بتونه آرومم کنه...سیگار پشت سیگار... ولی آروم نشدم نمی تونستم آروم بشم.. یاد شب قبل از سفرمون به روستا افتادم...صدای سرفه های آرام هنوز تو گوشمِ... بوی سیگار اذیتش می کرد... سیگارو خاموش کردم... قسم می خورم که دیگه لب به سیگار نزنم...***روبه روی کاوه روی مبل نشسته بودم... خیلی با خودم کلنجار می رفتم باهاش درگیر نشم... با این حس که دلم می خواست فکشو خورد کنم مقابله می کردم تا شاید بتونم به آرام نزدیک تر بشم....کاوه_من از کجا بدونم بعد از اینکه برات کار پیدا کردم بیخیال شکایت میشی؟..دندونا همو رو هم فشار دادم... چقدر پررو بود... آروم باش مهرداد تو هدف بزرگ تری داری... باید به آرام نزدیک شی.. _مگه نمیگی مدیر شرکت دوستتِ... پس هر وقت که بخوای می تونی بیرونم کنی... کاوه_بیایمو آرام تورو قبول کرد... اون وقت چی؟ ... تکلیف من چی میشه؟...پوزخنده صدا داری زدم_خودتم خوب میدونی که می تونم ثابت کنم که کلاه برداری کردی برای همین میترسی نه؟...کاوه_تو اینطوری فکر کن...._پس بزار یه چیزی و بهت بگم... اگه آرام قبولم کرد که کرد ولی اگه نکرد... قسم می خورم شده جفت کلیه هامو بفروشم تا خرج وکیل کنم...پولمو تا قرون آخرش ازت پس می گیرم...پس بدون تو شرایطی نیستی که برام تعیین تکلیف کنی... من هنوز همون مهردادم شیر فهم شد؟...انگار که حساب کار دستش اومده باشه...کاوه_باشه بهت اعتماد می کنم..._کاری جز این نمی تونی بکنی...رسیدم خونه پیراهنمو در آوردم و پرت کردم روی مبل تک نفره... خونه به طرز وحشتناکی کثیف بود... تو این یک هفته ی اخیر اصلا تمیزش نکرده بودم... تصمیم گرفتم بعد از حساب کتاب هام دستی به سرو روی خونه بکشم... سررسیدمو برداشتم و شروع کردم به نوشتن خرج و مخارجم... پس انداز خیلی زیادی نداشتم... بیشتر پولم میرفت بابت اجاره خونه و قسط ماشینم... با اینکه هم تو آژانس کار می کردم هم شاگرد خصوصی داشتم باز پس انداز کمی داشتم...تلفن خونه زنگ خود... از شماره ی عجیب غریبش فهمیدم مهرشادِ..._الو سلام...مهرشاد_سلام داداش کوچیکه... خوبی؟..._من خوبم شما خوبین؟... فسقل عمو خوبه؟... مامان.. زن داداش..خوبن؟..مهرشاد_اونا هم خوبن...سلام میرسونن.._مهرشاد مامان اونجاست؟...مهرشاد کمث کوتاهی کرد... بعد خیلی کوتاه گفت..مهرشاد_اینجاست.._هنوز نمی خواد باهام حرف بزنه؟..مهرشاد سکوت کرد.. مامان بعد از اینکه فهمید آرام و طلاق دادم دیگه با من حرف نزد... انقدر آرام و دوست داشت که دوسال تمام با من حرف نزد... شاید اون هم می دونست آرام از برگ گل هم پاک ترِ..شایدم انقدر منو میشناخت که می دونست تقصیر کار منم نه آرام...شروع کردم به حرف زدن.. گفتم اونایی رو که تو دلم سنگینی کرده بود..._سلام مامان لیلا... می دونم که داری حرفامو میشنوی دلم برای صدات تنگ شده...مامان پیداش کردم...آرام و پیدا کردم... واسم دعا کن.. دعا کن بگرده... دعا کن ببخشتم.. میگن دعای مدر در حق اولادش قبول میشه... واسم دعا کن شاید اگه آرام بگرده تو با من حرف بزنی...صدای گریه های مامان و از پشت تلفن میشنیدم... دلم پر کشید براش... هیچ وقت طاقت ناراحتیشو نداشتم....گوشی گذاشتم چون دیگه نمی تونستم گریه های مادرمو تحمل کنم...بلند شدم و خونه رو کاملا مرتب و تمیز کردم... دم می خواست همه چیو تغییر بدم... انقدر برای رو در رو شدن با آرام خوشحال بودم که سر از پا نمی شناختم.. میون وسایلم چشمم به عطرم افتاد... خیلی وقت بود که ادکلنم تموم شده بود و فقط شیشه و داشتم... نگاهی به پول های تو جیبم کردم.. می تونستم بخرم... سریع لباس هامو عوض کردم تا برم بخرمش...فروشنده ادکلن گذاشت روی پیشخون مغازه اش.. قیمت و ازش پرسیدم... با شنیدن قیمت گوشم سوت کشید... در عرض دوسال قیمتش دو برابر شده بود... اگه می خواستم بخرمش باید نصف پس اندازمو میدادم...ممکن بود پول برای اجاره ام کم بیارم... ولی وقتی یاد این افتاد که آرام چقدر از بوی عطرم خوشش میومد با جون و دل خریدمش... تو راه کمی برای خونه حرید کردم.. نزدیک خونه بود که گوشیم زنگ خورد.. هومن بود..._سلام داداش هومن..هومن_سلام کبکت خروس می خونه.._بده یه بار تحویلت گرفتم؟..هومن_نه خیلی هم خوبه... کجاییی؟..._نزدیک خونه ام چطور؟..هومن_سمت خونتم گفتم بیام یه سر بهت بزنم..._بیا متظرتم...دیگه رسیده بودم جلوی در خونه... ماشین و پارک کردم... وقتی پیاده شدم ماشین هومن و دیدم که از سر کوچه می پیچید تو کوچه... منتظرش وایسادم... ***چشمای هومن از تعجب گرد شده بود...هومن دوست دوران دبستانم بود قبل از اینکه هومن و خانواده اش از محلمون برن خیلی باهم دوست بودیم...تا اینکه یه روز توی دانشگاه دیدمش... دو ترم از من پایین تر بود...از همون اول می گفت از کاوه خوشم نمیاد... همیشه این حرفشو میزاشتم پای اینکه کاوه رو خوب نمیشناسه... کارای کاوه رو دیده بودم ولی هیچ وقت فکر نمی کردم یه روز اینکارارو سر خودم در بیاره...هومن_مهرداد باورم نمیشه تو این کارارو کردی...سرمو انداخت بودم پایین... چی می تونستم بگم... هیچ چیز جز شرمندگی نداشتم... براش تعریف کردم چه کردم تا کمک کنه... یه راهی بزاره جلوی پام.. ولی...هومن_من جور دیگه ای شناخنه بودمت...باورم نمیشه ایکارارو کرده باشی..._نمی فهمیدم هومن.. قدرشو نمی دونستم..هومن_الان می خوای بری تو اون شرکت که چی بشه؟... _من بدون اون نمی تونم...هومن_الان یادت افتاده؟... فکر نمی کنی خیلی دیر باشه؟...از من ناراحت نشو ولی تو لیاقتشو نداشتی مهرداد..._می دونم... ولی می خوام تمام سعی مو بکنم...هومن_اگه نخوادت چی؟... به این فکر کردی؟.._من کنار نمی کشم...هومن_اگه با بودنت آزارش دادی چی؟..._نمی خوام بشنوم هومن...هومن_باید بشنوی... فکر کردی خیلی راحتِ... تا حالا خودتو جاش گذاشتی؟...می دونی چه راه سختی در پیش داری؟..._می دونم...هومن_نه نمی دونی... تو طاقت نداری یکی بهت بگه بالا چشمت ابروِ... نمی تونی تحمل کنی... _می تونم...هومن_اینا همه حرفِ... پس انتظار هر برخوردی و داشته باش.... انتظار نداشته باش زود بخشیده بشی.._می دونم راه طولانی در پیش دارم...فقط نمی دونم باید چیکار کنم....هومن_من آرام و نمی شناسم.... تو بهتر از من می شناسیش... ولی به نظرم اول از همه باید خودتو ثابت کنی... ثابت کنی اون مهرداد دو سال پیش نیستی... یه کم هم به خودت برس... نمی خوای که با این ریش ها بری پیشش؟.._نه...خیلی تو فکر بودم... دیدم و نزدیک شدن به آرام یه طرف... راضی کردنش یه طرف دیگه... چطور می تونستم راضیش کنم برگرده وقتی یه خاطره خوش هم ازم نداره.... می دونم خیلی خودخواهم.... آرام یه بار زندگی با منو تجربه کرده بود.... حق داشت اگه پسم بزنه... ولی دلِ صاحب مردم و چیکار کنم؟... خدایا کمکم کن..***از ماشین پیاده شدم....دستی به کت اسپرتم کشیدم... کیف چرممو که یادگاری از دوران مایه داریم بود و دست گرفتم... با قدم های بلند وارد ساخون شدم به نگهبان سلام کردم سوار آسانسور شدم... دکمه ی طبقه پنجم و زدم... پامو گذاشتم تو راه روی ... و یک راست رفتم سراغ دری که روش نوشته بود شرکت ساختمانی... اسمش برام مهم نبود مهم اون آدمی بود که تو بخش حسابداریش کار می کرد....وارد شرکت شدم...دختر جوونی پشت میز نشسته بوددختر_سلام خوش آمدید می تونم کمکتون کنم؟._سلام... من صالحی هستم... قرار بود برای مترجمی..دختر_بله اقای کیان...من صالحی هستم منشی شرکت... جناب رستمی سپردن اتاقتونو نشونتون بدم و با میحط کار اشناتون کنم... بفرمایید..عظیمی از جاش بلند شد منم به دنبالش... اینطوری که عظیمی می گفت این طبقه بیشتر برای کار های اداری و حسابداریِ و مهندس ها بیشتر توی طبقه های دوم سوم کار می کنند... از اونجایی که همه چی قبلا هماهنگ شده بود نیازی به مصاحبه با مدیر شرکت نبود و من از امروز باید مشغول به کار می شدم...بعد از گذشتن از چند تا اتاق... به اتاق اخر راه رو رسیدیم... عظیمی ببخشیدی گفت و خودش وارد اتاق شد... و بعد من...توی اتاق سه تا میز بود که روی هر کدوم به جز یکشون اسم و سمت نوشته شده با دیدن اسم آرام به عنوان حسابدار لبخندی اومد روی لبم...عظیمی_این میز شماست... آقای رستمی خواستن شما تو بخش حسابداری باشین... _ممنون...عظیمی_ساعات کاری اینجا از 8 :30 صبح تا 4بعد از ظهر که کاکنان می تونن تا 6 اضافه کاری وایستن.... آقای رستمی خواستن بنده بهتون قرارداد و بدم تا امضا کنید... چند لحظه صبر کنید..عظیمی از اتاق خارج شد... پس آرام تا 15 دقیقه دیگه میاد... مثل دخترای که براشون خواستگار میاد استرس داشتم... از برخورد آرام می ترسیدم... نگاهی به اتاق انداختم... دور تا دور اتاق پر بود از زون کن و دفتر... کاملا مشخص بود که اینجا واحد حسابداری...عظیمی_خوب بفرمایید تا شما قرار داد و بخونید و امضا کنید من میرم به کارم برسم.... _متشکر...یه نگاه سر سری به قراداد کردم... حقوقم خوب بود... اگه نصف اینم بهم می دادن بازم کار می کردم... مهم بودن در کنار آرام بود... پنج دقیقه بعد قرار داد و امضا شده تحویل عظیمی دادم... اونم برام تو ضیح داد که باید چه کارای انجام بدم...پشت میز نشسته بودم... کاری نداشتم انجام بدم... در باز شد مرد 35 36 ساله ای اومد توی اتاق...مرد_سلام شما باید آقای صالحی باشید؟_سلام... بله خودم هستممرد_من علی ام... علی پناهی...باهاش دست دادم... به نظر آدم بدی نمیومد...علی_خوب آقای صالحی از خودت بگو...یکم با هم حرف زدیم... فهمیدم که علی 38سالشه... مدیریت مالی خونده...مجرده.. منم راجب خودم بعضی چی های رو گفتم داشتیم حرف می زدم که..آرام_صبح بخیرآقای پناهی...علی_صبح شما هم بخیر...از جام بلند شدم..._سلام...آرام برگشت سمتم... برای چند لحظه ی کوتاه خیره نگاهم کرد...آرام_سلام آقای صالحی... شما کجا اینجا کجا؟...علی_شما همدیگه رو میشناسین؟...آرام سری به نشونه ی تاکید تکون داد....جا خوردم.. انتظار اینکه بخواد آشنایی بده رو نداشتم... بیشتر از همه انتظار این لحن سرد و خونسردی بیش از حدشو.... فکر می کردم خیلی جا میخوره... ولی..._دیگه همکار شدیم دیگه....آرام_واقعا.... پس مترجمی که قرار بود بیاد شمایین...امیدوارم همکاری خوبی داشته باشیم..._منم همین طور...پشت میزش نشست... علی هم همین طور... کنترل چشمامو نداشتم زل زده بودم بهش... تمام حرکاتشو زیر نظر داشتم... هر چند دقیقه یک با موهی خرمایی شو که فرق کج داده بود و میزد پشت گوشش...چرا تا حالا به رنگ خرمایی موهاش دقت نکرده بود؟...باورم نمی شد انقدر دل تنگش شده باشم... چرا تا حالا احساس نکرده بودم؟...چرا نفهمیده بودم آرام انقدر خواستنیه؟... آرام_چیزی لازم دارین؟...هول شدم... مچمو گرفت... _نه... راستش می خواستم بپرسم... شما می دونین کار من از کی شروع میشه؟...آرام_خانوم عظیمی اسناد و میارن شما باید ترجمه کنید اطلاعاتشو بدین به من.... در مورد قرارداد ها هم من اطلاع ندارم..._ممنون..علی_خانوم محبی لطف می کنید این گزارش ها رو ببرین اتاق آقای رستمی؟...آرام_بله...علی چند تا برگه رو داد به آرام... اونم از اتاق خارج شد... علی سرکی کشید تو راه رو برگشت سمتِ من...علی_از کجا میشناسیش؟..._کیو؟...علی_محبی..._مادرم استاد دانشگاش بوده....علی صداشو آورد پایین...علی_هر کی هم اتاقیمون شده ازش خوشش اومده... البته حق هم داشتن... از من به تو نصیحت فکرشو از ذهنت بیرون کن.. پسر رییس خاطرشو میخواد...تو دلم گفتم... پسر رییس غلط کرده... کسی جز من حق نداره آرام و بخواد... خونم به جوش اومده بود ولی سعی کردم بیشتر از این سوتی ندم.._من که...علی_چاخان نکن برادر من... من این نگاهارو خوب میشناسم.. واسه خودت می گم خود دانی.. اگه پسر رییس هم نبود بازم روی خوش نمیدیدی... اوه عظیمی اومد هیچی نگو...عظیمی اومد توی اتاق و زون کن بزرگی و گذاشت جلوم...عظیمی_این رو باید تا آخر هفته ترجمه کنید....اطلاعات مالی شو بدین آقای پناهی و خانوم محبی... قراداد ها هم بدین به من..._باشه...عظیمی_سوالی داشتین می تونین از من بپرسید..._حتما... ممنون...عظیمی که پاشو از اتاق بیرون گذاشت علی دوباره شروع کرد...علی_به قیافه مظلوم این عظیمی نگاه نکن از این آب زیر کاهاست...خنده ام گرفته بود...مثل یر زن ها خاله نک بازی در میورد... خنده ای کردم... علی هم خنده اش گرفته بود...علی_از فردا دو کیلو سبزی بگیر بیا با هم پاک کنیم خواهر...صدامو زننو کردم..._سبزی خوردن بگیرم یا سبزی آش؟...علی داشت بلند بلند می خندید...آرام اومد توی اتاق...مارو در حال خندیدن دید...آرام_آقایون سبزی هاتونو پاک کردین بریم سر کارمون....علی_رییس اومد مهرداد جان بچسب به کارت...با لبخند به آرام نگاه کردم... آرام رفت نشست پشت میزش و شروع کرد به تایپ کردن...چشمم به علی افتاد که داشت برام چشمو ابرو میومد... اوه دوباره زل زده بودم به آرام... سرمو انداختم پایین و شروع کردم به ترجمه کردن... اکثرشون متن های فرانسوی بودن... با صدای علی سرمو بالا گرفتم...علی_پاشو بریم ناهار...اصلا نمی فهمیدم دارم چی می خورم تمام حواسم پیش آرام بود...تمام حرکاتشو زیر نظر داشتم... با چند تا خانوم حرف میزد و غذاشو می خورد... نمی دونم بغل دستیش چی بهش گفت که به من نگاه کرد... برای چند لحظه چشم توچشم شدیم.... از نگاهش هیچی معلوم نبود... نمی شد چیزی ازش برداشت کرد... سرشو انداخت پایین و مشغول خوردن غذاش شد....علی_هی پسر خوردیش..._چی؟...علی_اینطوری نگاش نکن برات بد میشه ها..._مهم نیست...علی_خود دانی.. قبلی ها هم همین و می گفتن ..._این پسر رییس چی کارست؟... چطور آدمیه؟..علی_اوهو... انتظار داشتم بپرسی ولی نه انقدر زود..._چطور؟..علی قاشقشو پر کرد و بر سمت دهنش...علی_همه دوست دارن راجبش بدونند...بزار یه چیز بهت بگم... پسر رییس از این دختر بازهای تیرِ... به... بودن معروفه.... همین دیگه کل دختر های شرکت واسش ناز و عشوه میان..._حالا چرا گیر داده به محبی...علی_محبی خیلی سنگینه... اصلا اهلش نیست... عظیمی می گفت خودش شنیده پسر رییس از محبی خواستگاری کرده...آب دهنمو گورت دادم... نکنه..._خب...علی_هیچی دیگه محبی گفته نه...ولی اون بیخیال نمیشه هرکی به محبی چپ نگاه کنه و خاطر خواش بشه دمشو قیچی می کنه...خیلی دوست داشتم پسر رستمی ببینم...از اینکه آرام بهش جواب رد داده بود لبخندی اومد به لبم... شاید هنوز دوستم داشته باشه... شاید بتونه ببخشتم...بعد از ناهار برگشتیم سر کارامون...آرام اصلا نگاهم نمی کرد... این کارش مثل تیر بود توی قلبم... حدود های ساعت 4 بود وسایلشو جمع کرد...آرام_آقای پناهی من میرم کاری ندارید...علی_خسته نباشید... نه بفرماییدآرام_خداحافظ آقا...خداحافظی کردم... حالا دیگه شدم آقا... حتی نمی خواد فامیلیمو صدا کنه... نیم ساعت بد منم کارامو راست و ریست کردم و از علی خداحافظی کردم و از شرکت اومدم بیرون... تا ساعت 8مسافر کشی کردم...ساعت 8هم رفتم خونه پوریا تا 10....وقتی رسیدم خونه نایی برای خوردن شام نداشتم...سریع خوابیدم...***مثل هر روز...ده دقیقه ای زود تر ازتایم اداری وارد شرکت شدم... نه علی نه آرام هیچکدوم نیومده بودن...سریع گل از توی کیفم در آوردم و گذاشتم توی کشوی میز آرام...بعد هم نشستم پشت میزم و شروع کردم به کار کرد...علی_سلام صبح بخیر..._سلام صبح تو هم بخیر... بعد از چند دقیقه آرام هم اومد...آرام_سلام... صبح بخیر آقایون...جواب سلامشو دادم.... مثل هر روز... توی این یک هفته هیچ وقت مخاطب قرارم نمیداد... وقتی هم که تو اتاق تنها میشدیم اونم سریع از اتاق می رفت بیرون... نمی خواست حتی یک دقیقاه هم با من تنها باشه... هر روز بیشتر از روز قبل به حماقت خودم پی میبردم....نمی دونم چی شد که ندیدمش... خوبی هاشو ندیدم... ***بعد از تایم ناهار علی از آرام خواست چند تا کارو انجام بده... خودشم مرخصی ساعتی گرفت و رفت با رفتن علی آرام دیگه نمی تونست از تنها بودنمون فرار کنه... یک ربعی میشد که علی رفته بود... دلم می خواست این سکوت و بشکنم... ولی چی می گفتم... می گفتم چقدر پشیمونم... بعید می دوستم جواب بده.. آخر با کلی کلجار رفتن با خودم شروع کردم..._خوب چه خبر؟..چه سوال مسخره ای.... خاک بر سرت مهرداد.... آرام سرشو از بالا آورد... خیلی عادی جواب دادآرام_سلامتی..._تو این مدت خیلی تغییر کردی؟..آرام_می دونم... تورو خدا آرام یکم بیشتر حرف بزن..._ازدواج نکردی؟...آرام_نه...چطور مگه؟_همین طوری... منم نکردم...آرام کمی سکوت کرد و چیزی نگفت سرشو انداخت پایین و شروع کرد به نوشتن بعد از چند دقیقه همونطور که سرش پایین بود گفت..آرام_این مسخره بازی هارو تموم کن...._چه مسخره بازی؟...آرام سرشو بلند کرد و زل زد توی چشمام...آرام_در ماه 26روز سر کاریم... اگه بگیم این گل هایی هم که می خری از سر چهار رها باشه حداقل شاخه ای دوتمون... چرا می خوام 50 60 هزار تومن از حقوقتو صرف خریدن و گذاشتن گل توی کشوم کنی...._پس بزار حرف بزنم...آرام_مگه جلوی دهنتو گرفتم؟.._آرام من میدونم که اشتباه کردم....آرام_بسه مهرداد... نمی خوام بشنوم... اگه می خوای احترامتو مثل یه همکار داشته باشم حرفی از گذشته نزن..._خواهش می کنم...آرام_یه کلام.... خودتو کوچیک نکن...من همه چیو فراموش کردم...دیگه حرفی نزنم... حرفی نداشتم که بزنم... کاش یکم نرم تر بود... ولی نه این آرام با اون آرام فرق می کرد.... دیگه آرامی نبود که عصبانیتشم همراه با مهربونی باشه.. انقدر با تحکم حرف زد که نا خدا گاه تا آخر وقت اداری هیچ حرفی نزدم.. وسایلشو جمع کرد قبل از اینکه پاشو از اتاق بزاره بیرون گفتم:.._به گل های تو کشوت عادت کن...آرام_تو هم به پول دور ریختنب عادت کن...خورد تو پرم.... تو اولین برخورد مستقیم شکست خوردم... چه شکست تلخی... ولی من پا پس نمی کشم...***وقتی اولین حقوقمو گرفتم... تازه به خودم اومد... مهرداد یک ماه گذشت... چی کار کردی جز نگاه کردن و گل گذاشتن تو کشوش.... چه انتظاری داری؟... نکنه یکی زودتر از تو دلشو ببره... امروز تولدش بود.... دیروز مثل بچه ها هومن و با خودم کشوندم تو پاساژ ها تا برای آرام یه چیز خاص بخرم... می خواستم کادو همراه با گل ها بزارم تو کشوش... فقط امید وارم بود مثل هر روز که گل هارو مینداخت تو سطل آشغال کادو رو نندازه...بعد از 2ساعت گشت و گذار دیگه هومن صداش در اومده بود...هومن_اه... حالمو بهم زدی مهرداد... پام درد گرفت... _چقدر غر میزنی.... یکم هم فکری کن...هومن همچنان غر میزد... درکش می کردم چون منم از خرید خیلی خوشم نمیومد....ولی اندفعه فرق می کرد... اندفعه برای آرام بود...هومن_آقا می خواد بره منت کشی پای بیچاره ی من باید تاوان پس بده..._خفه بابا... زن بگیری ببینم خودت چیکار می کنی...هومن_اولا من هنوز کسی که ازش خوشم بیاد و پیدا نکردم... دوما کو تا من زن بگیرم... سوما من مثل جنابالی نیستم زنمو پر بدم...بعد از کلی غر غر شنیدن اخر یک جعبه کوچیک موزیکال پیدا کردم که قسمتیش از نقره بود و مدل طرح های قدیمی اروپایی بود... خیلی ازش خوشم اومد... سایز خیلی کوچیکس خاصش کرده بود... پر انرژی وارد شرکت شدم... مثل هر روز من اولین نفری بود که اومده بود... جعبه کادو و گل گذاشتم توی کشو و نشستم سر جام... هر لحظه منتظر بودم تا آرام از راه برسه... دوست داشتم عکس العملشو ببینم... بعد از یک ربع علی اومد... ساعت نزدیک های 9بود ولی خبری از آرام نشد... 9:30بود که دیگه طاقت نیوردم..._خانم محبی نمیاد؟..علی_نه... یک هفته مرخصی گرفته بره مشهد..._آهان...علی_چیه رفتی تو لک؟نه بابا...علی چشمکی زد و گفت...علی_آره جون خودت... من که میدونم...پسر بچه ای همراه با دسته گل اومد توی اتاق.... دسته گلِ خیلی بزرگی بود... پسر سلامی کرد و دسته گل و گذاشت کنار اتاق... پشت بند پسر... پسر جوونی حدودا هم سن و سال های من اومد توی اتاق... علی سریع از جاش بلند شد...علی_سلام آقای رستمی...منم به طبعیت از علی بلند شدم..._سلام...رستمی_سلام به کارتون برسین...رفت و نشست جای آرام... نگاهی به سر وضعش انداختم.... این همونی که از آرام من خوشش میاد... نا خداگاه بهش با اخم نگاه می کردم... از نظر قد از من کوتاه تر بود ولی صورت خوشگلی داشت... دماغ عملی... چشمای عسلی....پوست برنز شده... ابرو های پهن برداشته شده... چهره اش خیلی امروزی بود... هیکلش درشت بود ولی نه به اندازه ی من... رستمی_خانوم محبی نیستن؟...علی_مرخصین....رستمی_به خشکی شانس...گوشیشمو از تو جیب کتش در آورد و شماره گرفت...رستمی_سلام خوبی؟..کیارشم... کیارش رستمی....تولدت مبارک عزیزم...نمی دونستم نیستی اومده بودم کادوتو بدم.... قابل تورو نداره خانومم...اذیت نکن دیگه آرام...مهربون باش...رگ گردنم متورم شده بود.... دستامو مچت کرده بود... این کثافت داشت با آرام من اینطوری حرف میزد... این گل برای آرام بود؟... کثافت... دلم می خواست فکشو خورد کنم تا دیگه اسمِ آرام و به زبون نیار... طاقت شنیدن حرف های این عوضی و نداشتم... مطمئن بودم اگه یک لحظه دیگه تو اتاق بمونم نمی تونم خودمو کنترل کنم و کار دستش میدم.... با یه حرکت ناگهانی از پشت میز بلند شدم... با بلند شدنم هم کیارش هم علی برگشتن سمتم.... از اتاق رفتم بیرون... رفتم توی سرویس... به آینه نگاه کردم... صورتم سرخ شده بود... با انگشت هام شقیقمو میمالیدم... آروم نمی شدم... سرمو کامل کردم زیر شیر آب... سردیِ آب حالمو جا آورد....دستی تو موهامو کشیدم... خیلی عصبی بودم.... فقط بخاطر آرام بود که خودمو کنترل کردم... اگه بخاطر نزدیک بودن به ارام نبود... گردنشو می شکستم... پسریه لوس...این حسی که کسی جز من آرام و دوست داشته باشه داشت دیوونه ام می کرد...بعد از 5دقیقه برگشتم توی اتاق... خدارو شکر سرویس توی راه رو بود و کسی جز علی سر وموی خیسمو ندید...علی_چیکار کردی با خودت؟..._هیچی...چشمم من به دسته گل افتاد آتیش گرفتم...اگه علی نبود حتما لهش می کردم..علی_راستشو بگو..._راست چیو؟...علی_آشناییِ تو محبی یه آشنایی ساده نیست..._ول کن علی...علی_ببین بچه من 8سال ازت بزرگ ترم واسه من فیلم بازی نکن..._ببین بابا بزرگ عصابم زیر درخت آلبالو گم شده... بیخیال ما شو...علی سری تکون داد و رفت سمت دسته گل... در تراس باز کرد و دسته گل و گذاشت بیرون...علی_اونی که فکر کردی منم خودتی...گلم برداشتم عصابتو پیدا کنی...خدا می دونست چقدر از علی ممنون بودم.... همین که دسته گلشو نمیدیدم خودش خیلی بود... تا موقع ناهار دیگه حرفی با علی نزدم... نمی خواستم از دستم دلخور بشه... بعد از ناهار تلفنی به علی شد.... علی فقط گوش میداد و هیچ حرفی نمیزد ولی صورتش هر لحظه برافروخته تر از قبل میشد... گوشی و قطع کرد..._چیزی شده؟..علی_دعا کن اشتباه باشه...اینو گفت و کیفشو برداشت و رفت... نمی دونم چه اتفاقی افتاده بود... فقط اینو می دونم که هر چی که بوده علی و داغون کرد...فردای اون روز علی با قیافه آویزون اومد سر کار... من خودم حالِ خوبی نداشتم...نبود آرام خیلی بهم فشار میورد...وقت ناهار دیدم علی خیلی تو خوشِ و اصلا غذا نمی خوره..._چیزی شده داداش؟...علی_نه..._اگه نیاز داری کسی به حرفات گوش کنه من هستم...علی_مرسی....بعد شرکت کاری نداری؟_نه کار خاصی ندارم...علی_بریم بریم بیرون یه دوری بزنیم حرف می زنیم..._باشه...داشتم به جای خالیه آرام نگاه می کردم... چقدر دلم براش تنگ شده.... علی_من می رم بالا..._باشه... بالا میبینمت..علی رفت غذاش دست نخورده بود... تو این مدتی که علی یشناختم از رفتارش خوشم میومد همیشه یه جور بود... از اینایی نبود که هر دفعه رنگ عوض می کنن...غذامو خوردم و از جام بلند شدم تا برم بالا... تو راه عظیمی و دیدم که داره با یه دختر حرف میزنه...عظیمی_ناراحت نباش عزیزم ایشا الله که خوب میشه...دختر_مگه می تونم ناراحت نباشم؟... همش تقصیر من بود...صدای دختر خیلی آشنا بود... حاضر بودم قسم بخورم این دخترو می شناختم...نمی تونستم صورت دختر و ببینم... از کنارش رد شدم... چشمم که به صورتش افتاد خشکم زد.... نسیم؟... اینجا؟... نسیم داشت گریه می کرد...چشمش که بهم افتاد... سریع سلام کردنسیم_سلام...اخمی کردم جواب دادم..._سلام... شما کجا اینجا کجا؟....عظیمی_اِ نسیم جون شما آقای صالحی میشناسی؟.._همکلاسی دوران دانشگان...عظیمی_چه خوب که همو شناختین... ببخشید نسیم جون من باید برم...توام مراقب خودت باش...نسیم و عظیمی با هم خداحافظی کردن و عظیمی رفت...منم تو تمام این مدت با اخم زل زده بودم به صورتش که هفت قلم آرایشش کرده بود..._نگفتی تو اینجا چیکار می کنی؟...نسیم_من... چیزِ... اومدم دیدن مدیر شرکت...نمی دونم چی شد که زد زیر گریه.... هق هق گریه می کرد..._چی شده نسیم؟...چرا گریه می کنی...هرچی سعی کردم آرومش کنم آروم بشو نبود... هق هق گریه هاش عصابمو خورد می کرد... _بسه نسیم بگو چی شده؟...یکم گریه شو کنترل کرد ولی هنوز اشک می ریخت...نسیم_چیزی نیست..._بهت می گم بگو چی شده؟...نسیم_طولانیِ... برو به کارت برس من باید برم...دستِ خودم نبود... هنوز یه حس بهش داشتم... نه دوست داشتن بود نه تنفر... حسی که نسبت به یه آشنا داری... فقط همین..._وایسا مرخصی می گیرم.... از اینجا جم نمی خوریا...یه آدم چقدر میتونه عوضی باشه؟... چقدر می تونه پست و کثیف باشه؟... چقدر میتونه خود خواه باشه؟....واسم سوال شده... واسم سوال شده که روی همچین کسی میشه اسم آدم گذاشت یا نه...کاوه تمام این خصویات و داره... اون کثیف ترین آدمیِ که باهاش سروکار داشتم.... چه بازیگر خوبی بود... چه خوب نقش هاشو بازی کرد... چه خوب همه رو بازی داد... من... آرام... نرگس.... نسیم...آنا و شاید کسایی دیگه که من از وجودشون خبر ندارم... چه بازی کثیفی کرد با ما... بخاطر پول؟...حالا حال آرام می فهمم... حالا می فهمم وقتی فهمید از زمین ها چقدر بهم رسیده... وقتی فهمید بخاطر 15میلیارد با زندگی اش بازی کردم چقدر ناراحت شد... چقدر احساس تنفر کرد... به نسیم که رو به روم نشسته بود و گریه می کرد نگاه کردم....تنها حسی که نداشتم حس دلسوزی بود... چطور عاشق همچین آدمی شده بودم؟... تمام چیز هایی که یه روز برام دوست داشتنی بود... الان پوچ بود... یه روز فکر می کردم نسیم زیبا ترین دختر دنیاست...ولی حالا... نسیم میون گریه گفت...نسیم_منو ببخش مهرداد... می دونم بد کردم... ولی من نمی دونستم کاوه برای توام نقشه کشیده... فکر کردم فقط می خواد تورو به آرام نزدیک تر کنه...دستمو به نشونه ی سکوت آوردم بالا... تمام تنفرم و ریختم توی چشمام و زل زدم تو چشماش...._اونی که باید ببخشدت من نیستم... شوهرتِ که بهش خیانت کردی...اینو گفتم از روی نیمکت پارک بلند شدم... با قدم های بلند خودمو به ماشین رسوندم.... گوشیم زنگ خورد.. به شماره نگاه کردم.... علی بود..._بلهعلی_سلام... مهرداد مرخصی گرفتی؟..._آره یه کاریبرام پیش اومد...علی_باشه می خواستم ببینم بعد از شرکت میا..._من ساعت 4 میام جلوی شرکت...علی_باشه... پس می بینمت...خداحافظ_خداحافظگوشی و گذاشتم تو جیبم... سوار ماشین شدم و به سمت کارگاه رفتم...نیم ساعتبعد به کارگاه رسیدم... بعد از دو سال به جایی اومدم که یک بار از صفر شروع کرده بودم... از ماشین پیاده شدم و رفتم تو... یک راست رفتم سمت دفتر کارگاه.... مثل همیشه بدون زدن در یاد گرفتن اجازه رفتم تو اتاق... هومن عینک به چشم سرش تا گردن توی برگ های روی میزش بود... با باز شدن در سرشو آورد بالا...هومن_اِ مهرداد تویی؟... گفتم جز تو کسی مثل گاو درو باز نمی کنه...خودمو انداختم روی صندلی چرمی کنار میزش..._هومن اصلا حوصله ندارم سر به سرم نزار...هومن_اوهو... اوکی... حالا چت شده باز قیافت شبیه میز غضب خان شده؟...بی مقدمه گفتم..._امروز نسیم ودیدم...هومن بطور کاملا مشهودی از جاش پرید...هومن_چی؟... نمی خوای بگی بازم..._نه نه... اصلا..هومن_پس چی؟..._مثل اینکه کاوه سر اونم کلاه گذاشته...هومن_سر نسیم؟؟؟؟؟؟....ولی چطوری؟... مگه نمی گفتی وضع خیلی خوب نیست فقط به ظاهش میرسه؟_چرا... مثل اینکه نسیم از دوران دانشگاه کاوه رو دوست داشته... وقتی جهانگیر از ش خواستگاری می کنه کاوه بوی پول می خوره به مشامشو میره سر وقت نسیم...هومن_خب؟..._هیچی دیگه... با هم دوست می شن... بعد کاوه میره رو مخش که بیا برو با جهانگیر ازدواج کن بعد از یه مدتم طلاق بگیر با پول مهرتم بریم اونور زندگی کنیم...مهریه شو می گیره ولی جهانگیر طلاقش نمیده...تا اینکه نسیم بهش میگه بخاطر پول باهات ازدواج کردم...جهانگیر هم سکته می کنه می برنش بیمارستان..هومن_کاوه چی؟..._اونم تمام پول مهریه ی نسیم و که رقم خیلی درشتی بوده رو بالا می کشههومن_عجب پستیِ... این کثافت سیر مونی نداره؟..._از همه بد تر اینکه آنا هم به هوای عشق کاوه منو در به در کرد... الانم معلوم نیست کدوم گوریه...هومن سکوت کرد تو فکر بود.... بعد از چند دقیقه گفتم..._حالا که بیشتر فکر می کنم می بینم کاوه همیشه می خواست من با آرام ازدواج کنم... همیشه به طور مستقیم و غیر مستقیم منو به طرف آرام هول میداد... با ازدواج نکردن من با آرام... هم پول های من به باد می رفت... هم مهریه ی نسیم....هومن_نمی خوای شکایت کنی؟.... سخته... ولی می تونی پولتو ازش پس بگیری..._می دونم... ولی شکایت کردنم مساوی از دست دادن آرام...هومن_هیچ ربطی به آرام نداره..._من اگه شکایت کنم فرداش از اون شرکت اخراجم... نمی خوام بخاطر پول یکبار دیگه آرام و از دست بدم...هومن_اگه آرام قبولت نکرد چی؟...می خوای بازم تو اون شرکت بمونی؟.._حتی یک لحظه پا پس نمی کشم...هومن_پس حداقل دنبال آنا بگرد..._به فکرشم... اونم از کاوه زخم خوردست... شاید به درد بخوره...هومن_شک نکن... وقتی آنارو پیدا کنی زودتر می تونی ثابت کنی کاوه کلاه برداری کرده...***جلوی شرکت ماشین و پارک کردم بعد از 5دقیقه علی از شرکت اومد بیرون سلام کرد...علی_قیافه ات چرا انقدر داغونِ؟..._چیزی نیست...بریم یه جا بشینیم برات می گم...ماشین و به حرکت در آوردم.... دیگه به کسی اعتماد نداشتم... نمی خواستم هم به علی خیلی اعتماد کنم.. با اینکه اصلا بهش می خورد که ادم بدی باشه ولی نمی تونستم خیلی زود بهش اعتماد کنم... بعد گذشتن از ترافیک سنگین بلاخره رسیدیم فرحزاد... علی_نگفتی؟... چرا انقدر بهم ریخته ایی؟.._هیچی بابا... صاحب خونه ام میگه تخلیه کنم...علی_پولی چیزی نمی خوای؟.._نه دستت درد نکنه... خنده اییی کرم..._مثلا قرار بود تو بگی چرا نارحتی...علی_می گم...سینی چای گذاشتن روی تخت... علی سیگارشو در آورد...علی_واسه زن سابقم خواستگار اومده..._مگه ازدواج کرده بودی؟...علی_آره... سه سال پیش از هم جدا شدیم... _تو که هنوز دوستش داری....برای چی طلاقش دادی؟...علی_نمی خواست باهام زندگی کنه.... ما بچه دار نمیشدیم..._مشکل از تو بود؟..علی_برعکس... اون فکر می کرد اگه طلاق بگیره به من لطف می کنه... فکر می کرد من می تونم شانس بچه دار شدن و با ازدواج با یکی دیگه امتحان کنم.._حالا می خوای چی کار کنی؟...علی_نمی دونم.. نمی تونم کسی جز خودم کنارش ببینم..._نمی خوای بهش بگی؟..علی_روم نمیشه... آخرین باری که دیدمش خیلی باهاش بد رفتار کردم..._می خوای دست رو دست بزاری...باید بهش بگی..علی پک محکمی به سیگارش زد...علی-نمی دونم.... می خوام بهش بگم ولی می ترسم دوباره ردم کنه..._امیدت به خدا باشه...یک لحظه به یاد حرفای هومن افتادم...نکنه آرام هم منو رد کنه؟... نمی خوام کم بیارم ولی اگه با وجودم آزارش بدم چی؟..یک هفته ی کشنده بالاخره تموم شد... امروز می تونستم آرام و ببینم...مثل هر روز گلی که دیشب خریده بودمو گذاشتم تو کیفم... توی ماشین همش آهنگ شاد گوش می کردم... خوشحالم.. امروز آرام و می بینم... _صبح بخیر خانم عظیمی... هم اتاقی هام نیومدن؟..عظیمی_سلام صبح بخیر... خانم محبی اومدن...از خوشحالی با قدم های بلند خودمو رسوندم به اتاق... آرام نشستته بود پشت میزش... همونطور که سرش پایین بود... سلام کرد... منم جوابشو دادم... نشستم پشت میزم...کیفمو گذاشتم کنار پام و گل از توش در آوردم...دیدم موقعیت خوبیه از جام بلند شدم رفتم سمت میز آرام...نامرد حتی سرشو بالا نگرفت تا نگاش کنم... دلم برای صورت خوشگلش تنگ شده بود...گل و گذاشتم روی میزش و کمی خم شدم روی میز..._تولدت با تاخیر مبارک بی معرفت...آرام نگاهی به راه رو انداخت و سریع گل و از روی میز برداشت...سرشو بالا گرفت... اخم غلیظی کرده بود... دلم می خواست بچلونمش... انقدر که دلم براش تنگ شده بود....آرام_این مسخره بازی ها رو تموم کن...نمی خوام کسی راجبم فکر بدی بکنه...گل و انداخت تو سطل آشغال... لبخند روی لبمو حفظ کردم با اینکه نارحت شده بودم..._کادوتو دوست داشتی؟...آرام سعی می کرد صداشو کنترل کنه... ولی مشخص بود داره از دستم حرص می خوره...آرام_اونم انداختم دور...تو اصلا چرا باید برای من کادو بخری؟..هان؟دیگه طاقت نیوردم... دستمو از رو میز بر داشتم و دولا شدم تا جعبه موزیکالی که انداخته بود تو سطل آشغال و بردارم.... این اولین هدیه ای بود که با عشق براش خریده بودم...انصاف نبود که دور انداخته بشه.... دستمو کردم تو سطل آشغال ولی خبری از جعبه نبود...بلند شدم..._تو ننداختش دور...آرام_الان می ندازمش...دست کرد تو کشو و جعبه رو کشید بیرون.. می خواست بندازتش تو سطل که..._اِ ندازش...نکن..آرام_می خوام بندازمش...من از تو کادو نمی خوام.._لج بازی نکن دیگه... من اینو برای تو خریدم...آرام بی توجه به من جعبه رو انداخت تو سطل....خیلی ناراحت شدم...خیلی عصبانی شدم ولی هیچی نگفتم...آروم دولا شدم و جعبه رو از سطل در آوردم... برگشتم سمتش..._کارت اصلا درست نبود... فقط می خواستم تولدت و با دادن یه کادو تبریک بگم...آرام_نمی خوام بهم بگی...کادوتم برو به بقیه بده...بدون اینکه چیز دیگه ایی بگم نشستم سر جام... بعد از دقایقی بعد علی اومد... خیلی بد خورده بود تو پرم... سعی می کردم تمام تمرکزم به کار باشه تا کم تر به کار آرام فکر نکنم... چند بار نگاش کردم... اونم مثل من اخماش تو هم بود... یک بار چشم تو چشم شدیم که با تنفر چشمشو ازم گرفت... انگار واقعا ازم متنفر شده بود...آرام_سلام آقای رستمی...سرمو بلند کردم و کیارش و دادم که چهار چشمی زل زده به آرام... طاقت نگاه هاشو نداشتم...بعد از اینکه با منو علی سلام علیک کرد... برگشت سمت آرام و نشست کنار صندلی میز کارش...کیارش_خوبی آرام خانم؟..آرام_خیلی ممنون... پدر خوبن؟..کیارش_مگه میشه با وجود حسابداری مثل شما خوب نباشه... خوب جیبِ پدر مارو پر کردینا...آرام_وظیفه مو انجام می دم...کیارش_اختیار دارین...آرام سرشو انداخت پایین و مشغول کارش شد...مرتیکه کثافت داشت با چشاش آرامو می خورد... دستمام و مشت کرده بودم.. خیلی دلم می خواست چشماشو از کاسه دربیارم...کیارش_اِهم...می تونم شب ...برای شام دعوتتون کنم؟..آرام سرشو بلند کرد.. چشمش به من خورد... انقدر مشتمو محکم نگه داشته بودم که نوک انگشتام بی حس شده بود... احساس می کردم دارم خفه میشم...آرام پوزخندی بهم زد..پوزخندش ذوبم کرد...نابودم کرد... با لبخند گفت:آرام_خیلی لطف دارین... با کمال میل...خیلی هم خوشحال میشم...داغ شدم... خشم تمام وجودمو گرفته و بود... دوست داشتم بزنم تو دهن کیارش... بزنم تو دهن آرام که دیگه از این لبخندهاش تحویل کسی نده....کیارش راضی به نظر میرسید...این منو بیشتر میسوزوند...کیارش_پس شب میام دنبالت...ادامه دارد..
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۲/۱۱/۰۲ ساعت 19:58 توسط ♥♥♥مینا♥♥♥
|