رمان میرم جای من اینجا نیست21
مهرداد سیلی ِ محکمی زد به صورتم... چشماش پر بود از خشم و نفرت...
مهرداد_چی دارم می گم؟... می خوای مظلوم نمایی کنی؟... منو بگو که داشت ازت خوشم میومد... فکر می کردم لیاقت داری... نمی دونستم سرت جای دیگه ای گرمه...
دستشو آورد بالا و محکم خوابوند توی گوشم... برای یک لحظه هیچ صدایی نمی شنیدم... فقط لب های مهرداد و می دیدم که داره تکون می خوره... از در جدام کرد وپرتم کرد روی مبل... کم کم صداشو میشنیدم...
مهرداد_با کی می پری؟... هان؟... کیِ؟
از ترس تنم میلرزید...مهرداد چی می گفت؟..
_کی کیه؟... مهرداد چرا میزنی؟.. چی شده؟..
مهرداد کمربندشو در آورد... کمربندشو تو هوا تکون داد... داد کشید:
مهرداد_به خداوندیِ خدا... اگه نگی اون کثافت تر از خودت که باهاش می خوابی کیه... زندت نمی زارم...
دستشو برد بالا ... بر خورد کمر بند با بازو و گردنم دادمو در آورد...
_مهرداد...چی می گی؟... چرا جوری حرف نمی زنی که منم بفهمم؟
مهرداد باعصبانیت کمربند و پرت کرد کنار... روی مبل نشست نفس نفس میزد... صورتش سرخِ سورخ بود...رگ های گردنش متورم شده بود...کمی که آروم تر شد... پرسید:
مهرداد_با کدوم بی پدرو مادری ریختی رو هم...اسمشو بگو... به خدا اگ زبون باز نکنی میکشمت...
_به خدا من با کسی...
مهرداد فریاد کشید_اسمِ خدا رو نبر کثافت...سر تا پاتو نجاست برداشته آشغال اسم خدا رو نبر.. بگو کیه... بی غیرتم اگه نکشمش..
کیلید توی قفل چرخید... در واحد باز شد... سحر و سهند متعجب اومدن تو خونه... سحر جیغ کشید و دوید سمتِ من...
سحر_چی کارش کردی دیونه؟.. آرام خوبی؟..
مهرداد_باید می کشتمش..
سهند حمله کرد سمتِ مهرداد و یقشو گرفت... داد زد
سهند_واسه چی دست روش بلند کردی؟؟ هان؟.
مهرداد سهند و حل داد تا ازش جدا بشه... رفت سمتِ تلفن...دکمه ی پیغام گیرو زد... چیزی که میشنیدم .... چیزی که میشنیدم لرزه به تنم انداخت..
_سلام خوشگل خانوم....دیشب بهت خوش گذشت؟... برای من که عالی بود... خاک بر سرِ شوهر بی غیرتت کنم که قدر تو نمیدونه... اومدی خونه بهم زنگ بزن علسم...
صدای خودِ آشغالش بود... وحید بود... به سحر نگاه کردم که ناباورانه با من زل زده بود....
_سحر به خدا من....
سحر از حال رفت و غش کرد...سهند اومد سمتِ سحر که ولو شده بود روی زمین... نگاهش که به من خورد دستشو برد بالا و سیلی محکمی خوابوند تو صورتم...
سهند_باورم نمی شه آرام که انقدر عوضی باشی... با وحید؟... با شوهر دوستت؟... نشناختیمت آرام... نشناختمت....خیلی کثیفی.. خیلی... اگه یک بار دیگه دورو بر سحر پیدات بشه... می کشمت...
_سهند به قرآن من بی تقصیرم...
سهند بیتوجه به من سحر و بغل کرد قبل از اینکه از خونه بیرون بره رو کرد سمتِ مهرداد...
سهند_کشتن برای اینجور ادما کمِ...
مهرداد خیلی خونسر بود این خونسردیش خیلی مترسوندتم...
مهرداد_خوب بگو ببینم از کی باهمین؟...چند وقته شب ها می ری پیشش؟...
_مهرداد بخدا داری اشتباه می کنی... اینطوری که فکر می کنی نیست؟...
مهرداد_واقعا؟... پس چرا دیشب که اومدم خونت خونه نبودی؟...
_آره پیشِ وحید بودم ولی...
تو کسری از ثانیه دهنم پر از خون شد مهرداد داد کشید...
مهرداد_حفه شو... اسمی اون کثافتو نبر...
قدرت تکلم ازم گرفته شده بود نمی تونستم حرف بزنم....زبونم توی ئهنم نمی چرخید... فکم درد میکرد... حساب چکها و تو دهنی هایی که خورده بودم از دستم رفته بود... مهرداد نشست روی مبل...سرشو میون دستاش گرفته بود..
مهرداد_حالا دلیلِ رفتار های اخیرتو می فهمم... حالا می فهمم چرا بهم بی محلی می کردی...منو بگو که تو فکر جبران اشتباهاتم بودم...توی کثافت... ولی توی آشغال دنبالِ ه ر ز گ ی بودی....
با دست خون دهنمو پاک کردم... "باید به خودم مسلط باشم... باید بدونه من بی گناه ام" خودمو جمع و جور کردم تا حرف بزنم...با لحن آرومی گفتم:
_داری اشتباه می کنی... باور کن من بی تقصیرم...اون بهم نظر داشت... همش بهم غیر مستقیم...
مهرداد_نمی خوام این خوزولاتو بشنوم...حساب اون عوضی رو هم می رسم...
بلند شد و رفت سمت در.. هرچی صداش کردم بهم محل نداد و رفت... با کوبیده شدن در بهم... شروع کردم به گریه کردن... همه چی خراب شده بود.. همه چی... هیچکس برام نمونده بود.. نه سحر... نه سهند ... نه حتی مهرداد... همشون فکر ی کردن من آدم ه ر زه ای هستم...یک ساعت تموم گریه کرد... همه جای تنم درد می کرد...دستم.. گردنم ... کمرم... گلوم... همه جا... بزور رو پام وایسادم... چشمم به گل های رزی افتاد که کنار جعبه ی کادوی روی اپن بودن...رفتم سمت آشپزخونه.. کارتی که روی گل ها بودو برداشتم... دست خط مهرداد بود...
"و اگر ماهرترین ماهر های دل شکن ها هم باشم ـ ـ ـ
بازم ردی از خودتــ بــه جا میگذاری کــه نشان میدهد
انقدر ها هم کــ همیگفتی دلت نازک نبوده و نشکسته ....
ببخش....
با صدای زنگ ایفون سرمو از روی میز بلند کردم.... رفتم دم آیفون... باورم نمی شد... وحید بود... یه آدم چقدر میتونه پرو باشه؟...زده بود به سرم تو یک لحظه هرچی نفرت داشتم اومد جلوی چشمم... درو باز کردم تو کسری از ثانیه شال سرم کردم و رفتم توی آشپزخونه... تیز ترین چاقویی که داشتمو برداشتم...صدای زنگ در واحد اومد... چاقو رو پشت سرم قایم کردم و در باز کردم...
_اینجا چی کار داری؟...
وحید_اومدم باهات آخرین حرف ها رو بزنم...
وحید اومد توی خونه... تمام سعی ام این بود که چاقوی تو دستمو نبینه در کمال پروگی خیلی راحت نشست روی مبل... پاشو انداخت روی پاش...
وحید_ببین آرام... می دونم سحر و سهند فهمیدن... قبل از اینکه بخوام بیام سهند بهم زنگ زد و هرچی از دهنش درمیومد گفت... حالا مهرداد هم خبر داره... وقتی دیگه کسی نیست که ازش بترسیم می تونی با من باشی... من حاضرم حتی بهت پول بدم... گفتم که خیلی صبورم... توام چشممو گرفتی ... حتی حاضر برای با تو بودن وایتم تا طلاق بگیری...
_خیلی کثیفی... خیلی... توی آشغال همه چیزمو ازم گرفتی.. سحر.. سهند ... مهرداد... تو زندگیمو خراب کردی... تو باعث شدی عزیزترین کس هام فکر کنند من ه ر ز ه ام... تو... تو... تو نجابتمو زیر سوال بردی...ازت متنفرم... از تو و امثال تو متنفرم...ببین منو... نگاه کن.. ببین واسه فکر و ذهن خرابِ تو به چه روز افتادم.... شوهرم واسه کاری که نکرده ام کتکم زد... سهند برای کاری که نکرده ام خوابوند توی گوشم... بهترین دوستم...غش کرد.... تو زندگیمو نابود کردی.. . تو با اون ذات کثیفت...
تلاشم برای مخفی کردن لرزش صدام بی نتیجه بود...هم صدام هم تنم... با هم می لرزیدن... اشک امون نداد تا بیشتر بگم...وحید متعجب به منی که زار می زدم نگاه می کرد... شاید یکم فقط یکم توی وجودش انسانیت بود... نمی دونم هر چی که بود...رنگ نگاهش تغییر کرد... از روی مبل بلند شد اومد سمتم... مثل فنر از جام پریدم... چاقو رو از پشتم بیرون کشید...
_بخدا اگه یک قدم دیگه نزدیک تر شش میکشمت...
وحید_بکش کنار... مگه بچه بازیه...
یک قدم به سمتم بر داشت... چاقو همچنان توی دستم بود...با برداشتن یک قدم دیگه خودشو کامل بهم رسوند... چاقو رو بردم عقب...تا بزنم...ولی دستم یاری نمی کرد... نمی تونستم...وحید با یک حرکت سریع زد زیر دستم و چاقو از دستم افتاد...
_آخخخخ...
سرمو که پایین گرفتم قرمزی رنگ خون نظرمو جلب کرد... خون از پام میومد... وحید ترسید...از درد صورتم جمع شده بود...
وحید_من.. من.. نمی خواستم اینطوری بشه...
اینو گفت و خم شد تا نگاهی به پام بندازه... وقتی زد زیر دستم چاقو افتاد روی پام... نک تیر چاقو روی پامو زخمی کرده بود...
_به من دست نزن...
وحید_می خوام کمکت کنم... باید ببرمت درمانگاه...
_من با تو بهشتم نمیام...
دستمو روی زخم پام گرفتم تا کمی جلوی خون ریزی گرفته بشه.... ولی زخم عمیق تر از این حرفا بود...نیاز به پانسمان داشت... شاید هم بخیه...ولی تو اون لحظه تنها چیزی که برام مهم نبود پام بود... همونطور که دستم روی زخم پام بود گفتم...
_من تا حالا تو عمرم هیچ کس و نفرین نکردم... نزار اولین کسی باشی که نفرینت می کنم... توی زنگی هیچ چیز برام بیشتر از نجابتم مهم نیست... اگه برای سهند و سحر و مهرداد جابتمو ثابت نکنی... نفرینت می کنم... می سپرمت به خدا تا هر جور که لیاقتِ انتقامو ازت بگیرِ... اینو مطمئن باش تا اخرِ عمرت آبِ خوش از گلوت پایین نمیره...
وحید برای چند لحظه زل زد بهم... شاید می خواست مطمئن بشه... سرمو گرفتم پایین...بعد از چند لحظه صدای بسته شدن درِ خونه...
خون روی پام خشک شده بود... لی لی کنان رفتم سمت دستشویی... پام خونش بند اومده بود.. گرفتمش زیر شیر آب... خوب که خونشو پاک کردم رفتم جلوی آینه ی دستشویی...این من بودم... منی که خیلی از دوستام آرزوی چشمای درشت و کشیدمو داشتن... حالا بیان ببینن همون چشما به چه روز در اومده... اونایی که سفیدی رنگ پوستمو دوست داشتن بیان ببینن جای انگشت هایی رو که روی صورتم مونده... آبی به صورتم زدم... خسته و داغون از روز گندی که گذروندم روی تخت ولو شدم...
"خدایا...نمی خوام نا شکری کنم... نمی خوام بنده ی بدی باشم... فقط چرا؟.. چرا تمو نمیشن... چرا تا میام احساس کنم همه چی داره دست میشه...دوباره زندگیم بدتر میشه؟..م ن که آسه میرم آسه میام... من که سر تو لاک خودم...
خدایا کمکم کن...طاقت بدنامی ندارم"
****
نگهبان با دیدنم لبخندی زد و در و برام باز کرد... وارد حیاط مجتمع شدم... اومده بود تا از خودمو آبروم دفاع کنم... حتی اگه قرار بود باز هم کتک بخورم... سهند و در حال صحبت با خانومی دیدم.. هر دو دیدی به من نداشتن...
_خدا ازش نگذره... وحیدم دل پاکی داره... چشمش پاکِ.. حتما دختره واسش غر و قمیش اومده ... شما یه فصت به پسرم بدین جبران می کنه... خدا به زمین گرم بزنتش که زندگی پسر و عروسمو داره خراب می کنه...
پس مادر وحیدبود... من غر و قمیش میومدم؟... چند قدم بهشون نزدیک شدم و بلند سلام کردم... سهند با دیدنم سرخ شد... صداشو برد بالا...
سهند_تو اینجا چه غلطی می کنی؟... مه نگفتم دور و برمون پیدات نشه..
_سهند باید توضیح بدم... شما اشتباه راجبم فکر می کنید...
مادر وحید_پس تویی؟... تو زندگی پسر و عروسمو بهم ریختی؟.. دست از سر زندگیشون بردار..
_خانم من به زندگی کسی کاری ندارم... این پسر شما که زندگی منو خراب کرده...
مادر وحید_خفه شو دختریه ه ر ز ه شوهرت بهت محبت نمی کنه باید بیای سر پسر من هوار بشی؟... خدا از رو زمین برتون داره که آفت زندگی مردمین...
_خانم درست صحبت کنید... احترام موی سفیدتون نگه می دارم..
مادر وحید_ تو احترام سرت میشه عفذیته ی خیابونی؟...
_از خدا خجالت بکش...هر هی هیچ نمی گم...استغفرالله...
مادر وحید_تو حرف خدا و پیغمبر نزن... معلوم نیست تا لا با چند نفر شب و صبح کردی بعد داری حرف از خدا می زنی؟...
رفتم سمتش دلم می خواست با تمام قدرتم بزنم توی دهنش... نه سنش برام مهم بود... نه موی سفیدش..فقط حرفی که زده بود مهم بود.... این انصاف نبود کاریو که نکردم تاوانشو پس بدم... دستمو بردم بالا ه بزنم تو دهنش که سهندهولم داد... خوردم زمین... دوتا از همسایه هاشون که داشتن ماشین پارک می کردن وایستاده بودن و با تعجب ما رو نگاه می کردن...
سهند_گمشو از اینجا بیرون...
_سهند من باید با سحر حرف بزنم....
سهند_حق نداری ببینیش... نمیزارم... مگر اینکه از نعش من ردشی...
_بزار ببینمش می خوام براش توضیح بدم...
سهند_هیچی برای توضیح دادن نمونده...
بلند شدم و خاک مانتومو تکوندم ... کمی به سهند نزدیک تر شدم...
_تو اینطوری منو شناختی؟... این چند سال کافی نبود تا بشناسیم؟...سهند من باید سحر و ببینم...
دست های سهند برای بار دوم کوبیده شد روی صورتم.....
سهند_یک بار دیگه اسم خواهرمو از دهن نجست بشنوم می کشمت... برو بیرون... گمشو
مادر وحید اومد سمتم و توف انداخت تو صورتم...خنده ی چنش آوری کرد و گفت:
مادر وحید_می خواستی دست رو من بلند کنی؟.. حقت بود... دختره ی خیابونی...
دستمو کشیدم به صورتم تا تمیزش کنم... دیگه طاقت نداشتم رومو کردم سمت سهند و گفتم:
_باشه می رم... اینو بدون ماه پشت ابر نمیمونه... وقتی حقیقتو فهمیدین نیاین پیشم تا ببخشمتون... تا حلالتون کنم... از همی الا حلالتون کردم... امیدوارم خدا هم ببخشتتون...
رومو برگروندمو رفتم سمت در... سهند حرفی نزد ولی مادر وحید از هر نفرین بود و بلد بود و پشت سرم می گفت...
****
به خونه ی مهرداد رسیدم....درو با کیلید باز کردم...تمام خونه پر بود از وسایل شکسته... روی میز تو پذیرایی پر بود از آشغال سیگار.... شیشه ی خالی نوشیدنی که کج روی میز افتاده بود.... چند بار صداش زدم ولی هیچ جوابی نشنیدم... توی اتاق هارو نگاه انداختم... خبری از مرداد نبود... وقتی دیدم خونه نیست کاغذی از تو جیبم در آوردم و شروع کردم به نوشتن....
سلام... میدونم منو تقصیر کار میدونی... اومدم تا برات توضیح بدم..ولی نبودی.. ازت خواهش می کنم بزار از خودم دفاع کنم...
همه چی تموم شد... همه چی...
بعد از دادگاه قاضی دستور جاری شدن صیغه ی طلاق و صادر کرد... تو این چند وقت مهرداد و دو بار بیشتر ندیده بودم..
روز آخر رفتم کنارش...
_باید باهات حرف بزنم..
مهرداد_می شنوم...
_شما دارین اشتباه می کنید... من تقصیری نداشتم...
مهرداد_چرا می خوای توضیح بدی؟ دیگه فرقی نمی کنه ما که قرارِ طلاق بگیریم...
_من کاری به طلاق ندارم.. اون شب وحید زنگ زد گفت سحر حالش خیلی بعد میاد دنبالم... منم هرچی به خونه سحرینه زنگ زدم کسی جواب نداد خیلی نگران سحر شده بودم وقتی هم که وحیداومد گفت سحر خونه ی خودشه... وقتی رفتیم خونه اش فهمیدم دروغ گفته بود تا منو بشونه خونه اش اون شب وحید ازم خواست که باهاش باشم من هیچکاری نکردم گفت هرکاری می کنه تا من قبول کنم...مهرداد بخدا من کاری نکردم... من پامو کج نزاشتم..
مهرداد_دروغگوی خوبی هستی نزدیک بود باورم بشه....
مهرداد خونه رو از صاحب خونه ام خرید و به نامم کرد قبیه مهریه رو هم می خواست بده ولی من قبول نکردم... بعد خونده شدن صیغه طلاق مهرداد بی هیچ حرفی رفت... منم خسته و داغون رفتم دانشگاه... چند روزی می شد که به دانشگاهی تو مشهد درخواست مهمان داده بودم دیروز بهم خبردادن که با درخواستم موافقت شده... هنوز مامان و بابا خبری از طلاق منو مهرداد نداشتن... رفتم دانشگاه و مدارکمو گرفتم... خسته بودم... خیلی خسته بودم.. دیگه نمی تونستم هوای تهران و تحمل کنم.. رفتم خونه... تمتم وسایلمو از قبل جمع کرده بودم... زنگ زدم به آژانس..
_سلام.. اشتراک 256 هستم... ماشین برای خارج از شهر دارین؟... مشهد.... ممنون
گوشی قطع کردم و چمدونم بر داشتم ... باید چند وقت دور میشدم تا فراموش کنم... فراموش کنم که چی کشیدم تو این دوماه...
راننده چمدونم و گذاشت صندوق عقب و خودش سوار شد...با توقف ماشین پشت چراغ قرمز چشمم به زن و شوهر جوونی افتاد که دست دختر بچه 3 4 سالشونو گرفته بودن و تو ایستگاه اتوبوس منتظر اتوبوس بودن... دختر برای پدر و مادرش شیرین زبونی می کرد و مردو زن با لذت به شیرین زبونی های بچه شون می خندیدند... خوشبختی و می شد توی چشماشون دید... شاید تهنا دقدقه شون خرید یه پراید بود... صدای آهنگی که راننده گذاشته بود توجهو جلب کرد...
[CENTERله له له له
له له
میرم تا تو آروم شبها چشمات بسته شه دیوار ِ اتاقت از عکسم خسته شه
میرم تا بارون منو یاد ِ تو نندازه
میرم یه جای ِ تازه
میرم یه جای ِ تازه
میرم با چشمای ِ خیس و قلبی بی گناه میرم حتی نمیندازی به من یک نگاه
هرجا میرم اما بازم یادت میفتم
اینو به همه گفتم
اینو به همه گفتم
میرم جای ِ من اینجا نیست عشق ِ تو زیبا نیست رویا نیست میرم جایی که دریا نیست
اسم ِ تو رو ماه نیست
غوغا نیست
.
.
.
کاش میشد تو ببینی من اینجا چه تنهام وقتی که تو نباشی بهم میریزه دنیام
اینجا کسی نیست با چشای ِ ناز و روشن
بی تو چه غریبه.ــَم من
بی تو چه غریبه.ــَم من
از هرجا رد میشم میاد عکست رو به رو سوخته عشقت تو آتیش ِ عشقت شهر ِ آرزوم
دارم آروم آروم مرگ و به جون میخرم
دیدی چی اومد سرم؟!
دیدی چی اومد سرم؟!
میرم جای ِ من اینجا نیست عشق ِ تو زیبا نیست رویا نیست میرم جایی که دریا نیست
اسم ِ تو رو ماه نیست
غوغا نیست
میـــرم
جای ِ من اینجا نیست
عشق ِ تو زیبا نیست
رویا نیست
میـــرم
جایی که دریا نیست
اسم ِ تو رو ماه نیست
غوغـــا نیست..
صدای داد آرش توی گوشم پیچید...
آرش_تو غلط کردی طلاق گرفتی... تو بی جا کردی.... مگه بی کس و کاری که سر خود تصمیم می گری؟...
بابا_آرش ساکت... تو حق دخالت نداری...آرام بیا تو اتاق کارت دارم...
بابا رفت توی اتاق خواب خودشو مامان منم پشت سرش به راه افتادم.... تازه دیشب بود که رسیدم به مشهد...اومدم خونه ولی به کسی راجب طلاق گرفتنم نگفتم... نمی خواستم خوشحالشون از دیدن من خراب بشه...صبح بعد صبحانه آروم آروم گفتم که ما طلاق گرفته ایم... بر خورده همه شون یکی بود... ولی وقتی مامان و بابا سکوتم و دیدن دیگه حرفی نزدن... ولی آرش همچنان عصبانی بود...
بابا_بیا بشین...
روی تخت کنار بابا نشستم... منتظر بودم تا ازم سوال بشه...سوالی که شاید خودم هم براش جوابی نداشته باشم..
بابا_خوب بگو... بگو چه مشکلی داشتین که طلاق گرفتین...معتاد بود؟... خرجی نمی داد؟...خیانت کرده بود؟... اخلاق نداشت؟... چی؟؟..
_نه معتاد بود... نه خیانت کرده بود....خرجی میداد... ولی ما بهم نمی خوردیم..
بابا_شما مگه چقدر با هم زندگی کردین که می گی بهم نمی خوریم... منو مامانت اوایل نگرانت بودیم... ولی بعد اینکه خدا بهم عمر دوباره داد و یک ماه اومدیم خونه شما... رفتار مهرداد و که دیدم... دیدم چطور بهت نگاه میککنه... چطور دورا دور حواسش بهت هست خیالم راحت شد...
_نه بابا اینطوری نبود... مهرداد منو دوست نداشت...هیچوقت دوستم نداشت..
بابا_این چه حرفایی که می زنی.... مثل بچه ها؟... ببین آرام من مرد م می دونم مرد ها چطور ابراز علاقه می کنند... ما ها که مثل شما زن ها نمی تونیم با حرف دوست داشتنمونو نشون بدیم...
_حالا که همه چی تموم شده.... ما دیگه نمی تونیم با هم زندگی کنیم...
بابا_من با مهرداد حرف می زنم...
_چی؟... نه بابا من نمی خوام با مرداد حرف بزنی اگه اونم بخواد من دیگه دوستش ندارم... تورو خدا بزارین تنها باشم... من چند ماه پیشتونم بعد هم بر می گردم تهران...
روز ها عین برق و باد گذشت... فیلم بازی کردن برای مامان و بابا خیلی سخت بود... سخت تر از گذشته... عید شد همه خوشحال بودن...ولی روحیه من همون بود... تو این مدت هیچ خبری از آدمای تهران و کرج نداشتم.. هر روز میرفتم زیارت و خودمو خالی می کردم... اگه یه روز نمی رفتم نمی تونستم جلوی مامان و بابا فیلم بازی کنم...اونا هم میدونستن که من اون آرام سابق نیستم... خیلی باهام مدارا می کردن... منم سعی می کردم جلوشون بشم همون آرام شیطون و خنده رو ولی از درون داغون بودم...
چیزی که توش هیچ تغییری ایجاد نشده بود درس خوندنم بود... مثل همیشه می چسبیدم به درسم شاید هم بیشتر از گذشته تا کمی فراموش کنم ... دانشگاه جدید برام غریب بود.. با ورودم توی دانشگاه د نفر از همکلاسی هام ازم خواستگاری کردن منم به هر دوشون گفتم متاهلم.... یه روز که توی حیاط حرم نشسته بودم یاد امیر افتادم... تصمیم گرفتم بهش زنگ بزنم...دوست داشتم از حال سحر با خبرشم... دلم براش تنگ شده بود... گوشیمو بعد از چند ماه روشن کردم... 5تا اس ام اس برام اومده بود... همشون از طرف بچه های دانشگاه بود که می پرسیدن چرا منو سحر دیگه دانشگاه نمی ریم.. تو لیست شماره هام دنبال شماره امیر می گشتم...وقتی از اسم مهرداد گذشتم قلبم دیوونه وار به تپش افتاد... دستامو مشت کردم و زدم به قفسه سینم.."بسه لعنتی دیگه تموم شد مهردادی نیست که بخوای براش بزنی".... نفس عمیقی کشیدمو شماره امیر و گرفتم...
امیر_بله...
_سلام امیر خوبی؟
امیر_خیلی ممنون... به جا نیوردم...
_آرامم...
امیر_آرام تویی؟... کجای تو دختر؟...خبری ازت نیست...
_من که مشهدم...
امیر_واقعا خوش بگذره....منم سوئد بودم همین امروز برگشتم... خیلی خوشحال شدم تو اولی روز برگشتم به ایران باهات حرف زدم... خوب تعریف کن چه خبر؟..
یعنی امیر از هیچ چیز خبر نداره؟...
_امیر باید یه چیز های رو برات توضیح بدم...
امیر_اتفاقی افتاده؟.... بگو من می شنوم..
شروع کردم براش تعریف کردن از سرما خوردگی شدید سحر و از وحید و سهنو و مهرداد همه رو براش گفتم ... گفتم که چقدر حرف شنیدم... حرفایی که یک کلمه اش هم راست نبود... امیر تو این مدت فقط به حرف هام گوش می داد و فقط صدای بلند نفس هاش بود که نشون می داد خیلی عصبانیِ.. بعد از اینکه حرف هام تموم شدامیر گفت:
امیر_من شنیده بودم که نامزدی سحر بهم خورده ولی نمی دونستم....حالِ تک تکشونو می گیرم... حق نداشتن باهات اینطوری رفتار کنند..
_نه تور و خدا امیر... اگه اینا رو بهت گفتم بخاطر این بود که وقتی به گوشت می رسه فکر بد راجبم نکن نه اینکه بری حال اونا رو بگیری....
امیر_مهرداد چی اون چیکار کرد؟... حرفاتو گوش داد؟..
_ما جدا شدیم....
امیر_چی؟... جدا شدین؟...مگه نو بخاطر بابات؟..
_بابام خوبه... خدا شفاش داد...
امیر_خدا رو شکر... یک خبر خوب هم شنیدم...حال خودت چطوره؟..
_من خوبم..
امیر_مشخصه صدای خنده هات کرم کرده...آرام به خودت فشار نیار...تو هنوز جوونی باید جوونی کنی...گور بابای حرف مردم...راستی کی بر می گردی؟..
_یک ماه دیگه امتحان هام تموم میشه همون موقع بر می گردم..
امیر_خوبه پس وقتی بر گشتی می بینمت..
5دقیقه ی دیگه هم با هم حرف زدیم... امیر خیلی سعی داشت بخندونتم ولی من داغون تر از این حرفا بودم که با 4تا ک بخندم با این حال برای اینکه نگرانم نشه چند تا خنده ی اجباری کردم... بعد از اینگه قطع کردم خدا رو شکر کردم که امیر نمی دونست و من تونستم براش توضیح بدم... دوست نداشتم امیر هم راجبم بد فکر کنه....
****
در خونه رو با کیلید باز کردم... چمدون و دنبال خودم کشوندم تو خونه...همه جا تاریک بود و سکوت بدی خونه رو گرفته بود... چراغ و روشن کردم... خونه اونطوری نبود که دفعه آخر ازش بیرون اومدم....با صای بسته شدن در کله آدمی از کاناپه بلند شد...
جیغ خفیفی کشیدم ....
سهند_منم... منم... جیغ نزن...سهندم..
_تو اینجا چیکار می کنی؟...
سهند_منتظر تو بودم...
اخمامو کشیدم توی هم
_واسه چی بی اجازه اومدی خونه ی من؟...خونه ی من مگه کاروان سراست؟..
سهند_آرام می خوام باهات حرف بزنم... می دونم خیلی عصبانی ... می دونم...بخدا اشتباه کردم نمی دونستم دارم چیکار می کنم... من نباید به تو شک می کردم تو 8ساله خواهر منی...
دستمو به نشونه ی سکوت آوردم بالا
_بسه بسه... من خواهر تو نبودم و نیستم حرفتو بزن..
سهند اشک توی چشماش جمع شده بود...مظلومانه زل زده بود به من...
سهند_4ماه بعد از اون روز وحید اومد محل کارم... خیلی عصبانی بودم تا می خوردم زدمش... اونم اصلا از خودش دفاعی نکرد و وایساد تا کتک بخوره...بعد از اینکه کلی زدمش اومد برام توضیح داد که... گفت که تو تقصیری نداشتی و گولت زده... گفت بهش گفتی نفرینش می کنی اگه واقعیت و به ما نگه...آرام به خدا شرمندتم... شرمندتم که به حرفات گوش نکردم... منو ببخش...به خدا دوماه تموم که شب ها میام اینجا تا ببینمت...ولی تو نبودی... به گوشیت هم زنگ زدم ولی خاموش بود... به خدا داشتم می میردم از نگرانی....
_خب بسته حالا توام... من همون روز هم بهت گفتم که حلالت کردم... این کارها لازم نبود...
سهند_خیلی خانومی... نکرتم..پس بخشیدیم؟
_بخشیدمت فقط نمی خوام دیگه ببینمت...
سهند_آرام...
_از خونه ی من برو بیرون....نمی خوام بگم گمشو... چون من مثل تو نیستم..
سهند توی سکوت لوازمش جمع کرد که بره...
_سحر...
سهند_ضربه بدی خورده بود... افسردگی گرفته بود... بعد از اینکه فهمید تو تقصیری نداشتی بهتر شد... دکترش می گفت بیشتر بخاطر اینکه فکر می کرده دوستش بهش خیانت کرده افسرگی گرفته بخش کمی ازش برای وحید و بهم خوردن نامزدیش بوده... نمی خوای ببینیش؟...
_نه...
سهند_ولی سحر بهت نیاز داره...
_منم بهش نیاز داشتم..
سهند_اون بی تقصیره می خواست ببیتت ولی من نمی زاشتم...
_مهم نیست... وسایلتو جمع کردی بفرما...
سهند داشت می رفت بیرون صداش کردم...
_کیلیدها برای سحر بودن نه تو... دیگه نمی خوام بدون اجازه بیای خونه ام...کیلید هارو بده به سحر... ولی نمی خوام... نمی خوام دیگه ببینمت...
از دیدن سهند و یاد آوری نا مهربونی هاش عصابم بهم ریخته بود... چمدون پرت کردم گوشه ی اتاق و لباس هامو عوض کردم... خودمو ولو کردم رو تخت... دستمو گذاشتم زیر سرومو به سقف زل زدم...
کی فکرشو می کرد سهندی که یه آرام می گفت و هزارتا ارام از کنارش درمیومد یه روزی بزنه تو گوشش و انگ ه ر ز ه بودن و بهش بزنه؟... یعنی وحید به مهرداد هم گفته که من بی تقصیر بودم؟...هه... دیگه چه اهمیتی داره؟...
****
با صدای زنگ گوشیم چشمامو باز کردم
_وای یادم رفت با مامان اینا زنگ بزنم... خاک برم سرم
گوشی بر داشتم و سریع جواب دادم...حتی نگاه نکردم که ببینم کیه...
_سلام بخدا یادم رفت بهت زنگ بزنم...
وحید_سلام آرام خانوم...
_تو؟... چیه دست از سرم بر نمیداری؟...
وحید_نه... نه... من قصد مزاحمت ندارم....زنگ زدم...اِم...
_زنگ زدی چی؟...
وحید_زنگ زدم ازتون معذرت خواهی کنم....حلالم کن....
یک لحظه چشمام چهرتا شد... وحید داشت گریه می کرد؟... صدای گریه هاش خیلی بلند و ناراحت کننده بود.. اگه این ادم اون آدمی نبود که زندگیمو بهم ریخته بود ازش می پرسیدم چی شده.... ولی این آدم لایق نبود...
_زنگ زدی واسه من آبغوره بگیری؟...
وحید_دیر رسیدم خیلی دیر رسیدم... وقتی خواستم حقیقت و بگم که خیلی دیر شده بود... تو و مهرداد طلاق گرفته بودین... رفتم دم خونه اش گفتن رفته خارج از کشور... هر جا که بگی دنبال یه شماره تلفن ازش گشتم ولی پیداش نکردم... از اون شبی که از خونه ات اومدم بیرون دارم بد بیاری میارم... خواهر از خونه فرار کرد... مادرم سکته مغذی کرد...خونه ام آتیش گرفت... آرام من بدبخت شدم چون تورو اذیت کردم... خدات دلِ شکسته تو دید و منو مجازات کرد... دلِ شکسته ی سحر و دید و مجازاتم کرد... من بد کردم با زندگی تو، مهرداد ، سحر، خودم بد کردم... تورو خدا حلالم کن... به دستو پات میوفتم حلالم کن... نفرینت داره نابودم می کنه... نزار بیشتر از این عزیزانم تاوان گناه منو پس بدن...
گریه بهش امون نداد بیشتر از این حرفی بزنه....سکوت کرده بود و داشتم به صدای گریه های وحید گوش می کردم...
وحید_بخدا باز هم می گردم دنبالش تا بهش بگم تو چه گلی بودی... بهش می گم تو پاک بودی و ناپاکی از من بوده...حلالم می کنی؟
_به یه شرط...
وحید_هر چی بگی قبولِ... هرچی
_من هیچ وقت نفریت نکردم... لایق نفرین کردن بودی ولی نفرینت نکردم....ولی خدا جای حق نشسته.. خدا دید با آبروم چی کار کردی... خدا دید با زندگی منو سحر چی کار کردی....من حلالت می کنم فقط به یه شرط... به شرطی فردا روزی به طور تصادفی، اتفاقی،با برنامه قبلی، بدون برنامه قبلی نبینمت..... حتی توی اتوبوس مترو تاکسی.... هیچ جا... نمی خوام چشمم بهت بیوفته...
وحید_وحو میشم از تهران... میرم...قول میدم دیگه چشمت بهم نمیوفته...
_نه تنها قیافت... صداتم نمی خوام بشنوم... آدرس و شماره خونه امو از حافظت کامل پاک می کنی...درضمن لازم نیست دنبال مهرداد بگردی...نمی خواد بهش بگی..
وحید_چشم... چشم...ممنون...
گوشی و قطع کردم نمی خواست بیشتر از این صداشو تو گوشم تحمل کنم... من اتمام حجتم کرده بودم... اولین روز برگشتم به تهران پر بود از تنش.... گوشی و برداشتم زنگ زدم به مامان تا خبرشون کنم که صحیح و سالم رسیدم به خونه...
بابا می خواست من پیششون بمونم نمی خواست بزار که تنها زندگی کنم... ولی با اصرار هام آخر رازی شد که برگردم... آرش که باهام قهر کرده بود کلی نازشو کشیدم که آشتی کرد.. اخر با کلی قانون که بابا و مامان برام گذاشتن و چند تا تبصره ای که آرش زد اجازه به نهران اومدنم صادر شد... یکی از این قوانین مهم این بود که هر شب قبل از خواب باید بهشون زنگ میزدم...یا قبل از تاریکی هوا باید حتما خونه باشم.. درست مثل دوران دختر تو خونه بودنم....
یک هفته ای میشد که برگشته بودم.... تو این مدت لیلا جون چند باری زنگ زد ولی من جاب نهدادم... یعنی جوابی نداشتم که بدم... مسائل مهرداد دیگه ربطی به من نداشت... اون یه غریبه بود... با طلاق غریبه تر هم شده بود....
توی خونه نشسته بودم داشتم جدول حل می کردم... چند روزی بود که خیلی به فکر سحر بودم... منتظر بودم... منتظرش تا خودشو تبرئه کنِ... بگه چرا پشتم واینستاد... منتظر بودم که بدونم بهونه ی اون چی بود...همونطور که به فکر سخر بودم صدای آیفون بلند شد...خودش بود...بالاخره اومد...درو باز کردم رو به روی وایستادم...
سحر_سلام...
سحر بود؟... می تونستم قسم بخورم که ده کیلو کم کرده... صورتش لاغر و تیره تر از همیشه شده بود...زیر چشماش گود افتاده بود ... دیگه خبری از صورت گرد و با نمکش نبود... صورتش لاغر و کشیده شده بود...
سحر_خیلی زشت شدم؟... می بینی چش آورد به سرمون؟..
تا اومدم به خودم بیام سحر خودشو انداخت تو بغلم و شروع کرد به گریه کردن... با هر اشکی که می ریخت منم اشک می ریختم... دست هاش دورم حلقه شده بود ولی دست های من کنار بدنم افتاده بود... خوب که گریه هاشو کرد شروع کرد به حرف زدم...
سحر_وقتی صدای اون آشغال و شنیدم داشتم دیونه می شدم... باورم نمی شد که تو با من اینکارو کرده باشی.... شب قبلش به وحید گفته بودم حالم خوب نیست بیا دنبالم ببرتم دکتر ولی گفت نمی تونم و کار دارم...سهند منو برد دکتر...وقتی فرداش دیدم برات چی پیغام گذاشته خشکم زد... آرام من مثل چشمام بهت اعتماد داشتم نمی تونستم باور کنم... ولی غش کردم... فدای اون روز بهوش اومدم... من از پنجره دیدم تو سهند و مادر وحید با هم حرف میزنین ولی قدرت اینکه بیام پایین و نداشتم... بعد از اینکه رفتی به سهند گفتم می خوام ببینمت... گفتم که آرام اینکارو با من نمیکنه...ازش خواستم که منو بیاره پیشت ولی سهند نزاشت...
براش کمی آب اورم.. چند قلوپ از آب تو لیوان خورد و ادامه داد...
سحر_بعد چند وقت افسردگی گرفتم...نه از بهم خوردن نامزدیم با وحید نه... از اینکه دیگه تورو نداشتم... کم کم داشت باورم میشد که تو واقعا اینکارو باهام کردی... تا اینکه یه روز سهند اومد گفت که وحید رفته پیشش و اتراف کرده که تو بی گناه بودی... ارام... من دیدم که کمر سهند خم شد... هرچی باهات تماس گرفتیم گوشیت خاموش بود... سهند هر شب میومد خونه ات منتظرت بود تا تو برگردی...
_من رفتم مشهد تا از آدمایی که بهم بی اعتماد بودن دور بمونم...رفتم تا دیگه به چشمِ یه خراب بهم نگاه نشه...
سحر_منو ببخش... نمی خواستم بی معرفت باش... نمی خواستم تنهات بزارم... ولی خودم هم داغون بودم... نمی تونستم با سهند بجنگم...نه قدرتشو داشتم نه توانشو...ما همه مقصر بودیم همون... مارو ببخش...
_خیلی وقته بخشیدمتون... همه تونو بخشیدم... هم تو هم سهند هم مهرداد و حتی وحید و هم بخشیدم... فقط نمی خوام دیگه ببینمشون.. نه سهند و نه مهرداد و...
سحر_بخدا سهند خیلی پشیمونه...
_اون موقعی که دست روم بلند می کرد باید به الان فکر می کرد... دیگه نمی تونم مثل داداش بدونمش...
سحر_دستش بشکنه... مطمئنم الانم داره تاوان اون سیلی ها رو پس میده...
_چطور؟....
سحر_سیما ولش کرد... داره با یکی دیگه ازدواج می کنه...
تعجب کردم... سیما که سهند و دوست داشت...
_چرا؟... مگه همدیگه رو نمی خواستن؟
سحر_چرا می خواستن ولی سیما تغییر رد... وقتی یه خواستگار پولدار تر گیرش افتاد سهند و ول کرد...
_باورم نمیشه...
سحر_منم همین طور... باورم نمیشد...آرام...
_چیِ؟...
سحر_منو هم دیگه نمی خوای ببینی؟...
نگاهش کردم... سحری که مثل خواهر نداشته ام دوستش داشتم... کسی که همیشه کنارم بود و کنارش بودم...لبخند کم جونی بهش زدم.....هنوز دلخور بودم... سحر لبخندی زد... هنوز ردی از اون شیطنت باقی مونده بود...
سحر_پس...همخونه نمی خوای؟...
_به شرطی که ظرف هارو تو بشوری؟...
سحر_به چشم....