1 

آخیششششششششششششششش!

  باورم نمی شد بالاخره با هزار دنگ وفنگ تونستم رضایت بابامو برای مسافرت به مشهد بگیرم.واقعا این کار برای یه دختر16ساله اونم تنهایی خیلیه.البته این کار هر سالمه که با کلی گریه و التماس می رفتم مشهد.

خودمم مشهدیم ولی تهران زندگی می کنم،اما دردسریه،به خاطراینکه تمام فامیل های پدری ومادری ام مشهد زندگی می کنن.فقط عمو کیامرزم ودایی احمدم که دایی ناتنی ام هست با خانوادشون تهران هستن،که اونم برام فرقی نداره،چون سالی 2و3 بارمی بینمشون!

به هر حال فامیل های مشهدمم اوضاع رو تغییر نمیدن.من فقط به عشق دختر خاله ام توسکا میام مشهد که یه سال ازم بزرگترهست.بیشترعید نوروز با خانوادم که شامل مادر و پدرم و 2 برادرم هامین که 10 ساله اشه و حامد که 19 ساله هستش میریم مشهد.شایدم بریم مسافرت اما تابستان ها اکثراً من تنهایی میام مشهد.

و الان هم مشهدم،سوار تاکسی شدم و دارم میرم خانه ی خاله ترسام یا بهتر بگم دختر خاله ام توسکا...

آهان راستی یادم رفت اسم من میشاست!!!!

دلم خیلی برای توسکا تنگ شده بود،مثل خواهریم همدیگرو بهتر از هر کسی درک می کنیم.کلا دنیامه!توسکا 1 سال ازم بزرگتر هست ولی اصلا اهمیت نداره.خلاصه کشته و مرده هم هستیم!من بیشتر دلم براش تنگ می شه چون یه جورایی تو غربتم.با دخترای هم سن وسال خودمم زیاد جور نیستم.دوستام یا ازم بزرگ ترن یا کوچیک ترن،الانم افسردگی گرفته بودم که بابام گذاشت تنها بیام مشهد.اخلاقم خاصه،همیشه برای خودم محدودیت میذارم.اونقدر برای خودم درمورد جنس مخالف محدودیت گذاشتم که خودم داره حالم بهم می خوره!البته محدودیتم منطقیه.آدم منطقی ای و سیاسی هستم.ولی نه اون سیاست که فکر         می کنید.زبونم دارم بیاو ببین!

بابام همیشه می گه:تو ازدواج کنی یه کتک سر همین زبون ریختنات می خوری! چه کنیم دعای خیر پدرمونه.مامانمم از بابام بدتر،تا تقی به توقی میخوره میگه:الهی خدا یه بچه کپ خودت بهت بده.دیگه فکر کنید با این دعاهای خیر،من الان کشته و مرده ازدواج کردنم!

تو فکر این بودم که تو این چند روز که مشهدم چه غلطایی بکنم،که تاکسی وایساد.تازه فهمیدم رسیدم.از هواس پرتی خودم لجم گرفته بود،به خاله ترسام نگفته بودم بیاد دنبالم آخه ماه رمضان اومدم.خودم که روزه  نگرفته بودم،دهن روزه زشت بود بهشون بگم بیان دنبالم.ولی بهشون گفتم رسیدم مشهد به خاطر همین هم از تاکسی پیاده شدم در آپارتمانشون باز شد و خاله ترسا اومد بیرون.کلی سر حساب کردن پول تاکسی کل کل کردیم.که از آخرم خاله حساب کرد.رفتیم توی خونه،خونه 300،400 متری می شد و خیلی خوشگل بود!ساعت 10 صبح بود.تا رفتم تو خونه  توسکا عین بختک افتاد روم،شروع کرد به تف مالی کردن من بدبخت!

بالاخره از هم جدا شدیم.در حالی که هم خنده ام گرفته بود و هم داشتم چپ چپ نگاش می کردم،به شوخی گفتم:

- تو آداب معاشرت یاد نگرفتی هنوز؟

اونم حاضر جواب گفت:

- چرا یاد گرفتم استادمم خودت بودی!

با غیض نگاش کردم که بعد هر دو بلند زدیم زیر خنده.که خاله ترسا با چشای گرد شده اومد بیرون و گفت:

- چتونه؟یکم آروم باشید همه خوابن!

من که تعجب کرده بودم،پرسیدم:همه؟

-ملینا اینجاست با شوهر و با بچه هاش.شب اینجا خوابیدن،آتوسا هم خوابه.

آتوسا خواهر توسکاست و هم سن داداشم حامد هست.ملینا هم دختر خاله زهره ام هست که با شوهرش سیاوش،بچه هاش آیلین که 5 ساله هست وآیسان که3 ساله هست اومدن اینجا.خونه خاله ترسا 3 خوابه هست.با توسکا رفتیم تو اتاقش کلی خندیدیم.ملینا اینا هم بیدار شدن که باهاشون رو بوسی کردم.ساعت 5 بود که خاله اومد و گفت:شب خونه ی دایی اینا افطار دعوتیم.همه تر گل ور گل کرده رفتیم اونجا که خیلی هم خوش گذشت.روزها سپری می شد و هر شب ما یه جا دعوت بودیم و کم کم داشتیم به شب های قدر نزدیک می شدیم،شب ها هم با ملینا اینا می رفتیم پارک.

تو حال نشسته بودیم داشتیم پلی سیشن بازی می کردیم.طبق معمول بازی پپسی من!از خنده مرده بودیم،ظهر بودش و خاله رفته بود آرایشگاه خاله زهره.که یه دفعه اومد تو خونه و بلند گفت:

- پاشید،پاشید حاضر شید!

آتوسا پرسید:کجا؟

-خانواده آقای اسلانی ما رو تالار دعوت کردن،برای افطار...

جمله خاله تموم نشده بود که آتوسا و توسکا مثل برق و باد از جا بلند شدن و به سمت اتاق هاشون رفتن.من که گیج شده بودم،همونطور که به سمت اتاق توسکا می رفتم یه سوال توی مغزم رژه می رفت«آقای اسلانی دیگه کیه؟»داشتم مانتو می پوشیدم که توسکا گفت:

- این چه وضع اشه؟دیوونه تالار داریم میریم اونجا مانتوت رو در میاری.نکنه با این لباس می خوای بیای؟

با خنده گفتم:

- حالا خودتو نخور،مثل آدم از همون اول بگو یه لباس بهتر بپوش!

همه لباس پوشیده رفتیم بیرون.شوهر خاله ام با ماشینش که ایکس 33 سفید بود،منتظر بود.همه سوار شدیم و به سمت تالار راه افتادیم.

توی ماشین بودیم و من هنوز یه سوال تو ذهنم بشین و پاشو می کرد اونم این که آقای اسلانی کیه؟طاقت نیاوردم،دم گوش توسکا پرسیدم:

- آقای اسلانی کیه توسی؟

اول یه پس گردنی بهم زد،منم داشتم ریز ریز می خندیدم.توسکا از این که کسی اسمشو مخفف کنه متنفر بود!بعد اومد دم گوشم گفت:

- چه عجب پرسیدی!من داشتم با خودم می گفتم این حسی به نام فضولی نداره.آقای اسلانی یکی از دوستان خانوادگی ما هستن،مامان اینا توی سفر حج که رفته بودن باهاشون آشنا شده بودن.الانم خیلی با هم صمیمی شدن.

آهان بگو پس اما باز یه سوال دیگه شروع به رژه رفتن کرد و دوباره پرسیدم:«خوب تو چرا شاد میزنی؟نکنه کبکت هوای  خروس ها رو کرده؟»

در حالی که توسکا می خندید،یه چشم غره به من رفت و یواش گفت:راستشو بخوای اینا یه دخمل 20 ساله دارن با یه پسر 23 ساله.

-خب؟

-بابا اینا خانوادتن خیلی نایسن!بعد این پسلشون خیلی خوشگله!

-آهان!اولا مثل بچه های 3 ساله نحرف.دوما پسره چطوری هست؟

-نمی دونم!!

-چییییییییییییی؟

-نمیدونم!

-واه مگه ندیدیش؟!

-نه

-خب الاغ چطوری می گی خوشگله؟لابد  تعریفش رو شنیدی؟

- آره دیگه،باباش اینا خیلی پولدارن،در واقع تلیاردر هستن!خواهرش اسمش ریاناست نمیدونی چقدر خوشگله.بعد خودش ازخوشگلی داداشش باز تعریف می کنه!!

-پ ن پ می خوای از داداش بد بگه؟ پس چطوریه داداشه رو ندیدین؟

-چون رامیار دانشگاه تهران رشته مدیریت می خونه برای دکترا،در همین حال هم داره یکی از 20 تا کارخونه های بابابزرگش رو اداره می کنه.الانم 22 ساله شه. ارشدش روتموم کرده و کلا مشهد زیاد نمیاد.

-22 ساله شه بعد ارشدو تموم کرده؟!حرفا زدی هان!!

-خب دیوونه 2 سال از 3 سال راهنمایی رو جهشی خونده ،به خاطر همینم به جای اینکه ارشدو 24 سالگی تموم کنه22 سالگی تموم کرده.گرفتی؟

-آره نفهم که نیستم.خوب حالا دخلش به تو چیه؟

-هیچی ما هم عینهو اسگلا به دلمون صابون زدیم بلکه این آقا رامی بیان خواستگاری!

من که منگ شده بودم و داشتم حرفای توسکا رو واسه خودم حلاجی می کردم که یه دفعه از خنده پوکیدم.از خنده اشکم در اومده بود.

توسکا هم خنده اش گرفته بود،دوباره یکی زد پس سرم و گفت:درد!به چی می خندی؟

همین طور که سرمو می مالیدم،با خنده و اخم گفتم:توسکا دستت خیلی هرز شده ها!! تِق وتِق هی میزنی!حالا خوبه خودتونم می دونید دارید دلتونو صابون میزنید!

-رامی خیلی بدی اگه منو ببینی و نیای خواستگاریم.

دیگه داشتم ریسه  می رفتم و گفتم:رامی؟؟؟؟عزیزم  اعتماد به نفست کجا سیر می کنه؟

-مرگ!

دیگه سکوت کردیم من تو فکر رامیار بودم پس بگو چرا عین جت رفتن حاضر شن! رامی...رامی...یاد غذای کره ای افتادم رامن!چی چرت وپرت می گم واسه خودم.از اسم خودم عجیب تر که نیست. ولی معلومه خرخون بوده،خرخونیش به کنار تلیاردر هم  بودن،یا همون خرپول خودمون!!اه...از کی تا حالا من انقدر بی ادب شدم؟؟هرچی خر بود بهشون چسبوندم.

بالاخره رسیدیم،همه پیاده شدیم و به سمت تالار رفتیم.توسی راست می گفت،چه تالاری!معلوم بود خرپول بودن.فکم افتاده بود تو پاچه ام!

داشتیم می رفتیم که یادم افتاد کیفمو تو ماشین جا گذاشتم، سوئیچ رو از سعید آقا شوهر خاله ام گرفتم، رفتم سمت ماشین و کیفمو برداشتم، درو بستم و دزدگیر ماشینو زدم و تا برگشتم یکی محکم خورد بهم که از پشت محکم تر خوردم به ماشین!

در حالی که نفسم از درد حبس شده بود برگشم ببینم کیه، یه پسر بود که یه کت اسپرت قهوه ای تنش بود وبدون این که وایسته یا حتی نگاه کنه ببینه به کی زده، داشت می رفت.خشم جای دردمو گرفت به سمت پسره که بهش می خورد 24 اینا باشه رفتم و محکم از پشت مچ دستشو گرفتم.پسره برگشت سمت من ولی سایه ای که توسط درخت روی چهره اش افتاده بود و مانع این می شد که ببینمش ولی خیلی خوش استیل بود!

در حالی که صدام از درد و خشم میلرزید،گفتم:بهت یاد ندادن به یکی تنه میزنی ازش عذر خواهی کنی سرتو عین گاو نندازی وبری؟!

پسر با یه صدای بم و قشنگ جواب  داد:تقصیر خودت بود می خواستی حواستو جمع کنی!!

چقدر پرو بود، این دیگه کیه؟ تازه میگه تقصیر خودت بود، بعد مچ دستشو مثل آب خوردن از دستم در آورد خواست بره که بلند گفتم:وایسا...

- من وقتی برای بچه های 2،3 ساله ندارم!

بعد با همان سرعت رفت،مخم به معنای واقعی هنگ کرده بود.این دیگه کی بود؟من 2 ساله ام؟از شدت عصبانیت داشت بدنم می لرزید همون طوری به سمت تالار رفتم،طبق معمول 16،20 تا مرد و پسر دم تالار بودن و داشتن حرف میزدن که با دیدن من ساکت شدن.

رفتم تو تالار و خاله اینا رو پیدا کردم،مردونه و زنونه جدا بود.خاله داشت با یه خانم 40 ساله خوشگل حرف میزد و می گفت:تو نباید اینقدر پیله اش می شدی!خانمه هم گفت:چیکار کنم دلم براش تنگ می شه دست خودم نیست.رامیارم!!الانم به سرعت رفت،ای خدا بلایی سر خودش نیاره!

خاله با دیدنم زود اومد به سمتم و گفت:چی شده خاله؟این چه وضعشه؟دِ می گم چی شد؟

در حالی صدام از دردوخشم میلرزید گفتم:هیچی خاله...

-هیچی!رنگتو دیدی عین گچ شده!چرا دستو پات میلرزه؟

توسکا هم با نگرانی اومد سمتم،خانمه هم که اسمشو نمیدونم اومد کنارخاله.اونم نگران بود،یه دفعه حرفای خانمه و خاله و توسکا یادم اومد«نباید پیله اش می شدی ...دلم براش تنگ می شه...رامیار تهرانه برای دانشگاه... رامیار...خانمه گفت رامیارم...با سرعت رفت.»

آره پس شاید رامیار بوده که به من زده!مگه مشهده؟شاید... با فکر اینکه کسی که به من زده و عذر خواهی هم نکرده رامیار باشه،خشمم دو برابرشد...بیشعور.

خاله دوباره گفت:خاله تو که منو دق دادی دِ بگو دیگه؟

منم همه ماجرا که نه،نصفه تا اونجایی که زد و رفت،اون قسمت که رفتم مچ دستشو گرفتمو حذف کردم،براشون تعریف کردم و در آخر با کمی دو دلی گفتم:فکر کنم...ام..فکر کنم همون آقا رامیار بوده که به من زده.

وسرمو انداختم پایین آقا رامیار چی گفتم!!

مامانش زودی گفت:رامیار مطمئنی؟

-فکر کنم،آخه کوچه تاریک بود و منم نمی تونستم صورتشونو ببینم ولی فکر کنم یه کت اسپورت قهوه ای تنشون بود.

-خودش بود،امیدوارم بلایی سرش نیاد!

بیا اینم از مامانش،خانوادتن عذر خواهی بلد نیستن!با تیکه گفتم:بلا سر کسی نیاره،کسی بلا سرشون  نمیاره!

مامانش که گویا تازه متوجه شده که باید عذر بخواد،گفت:تو رو خدا ببخش عزیزم،تقصیر من بود.اعصابش ریخته بود بهم،مثل اینکه سر شما خالی کرده!اشتباه کرد خواهشا ببخشیدش. می بخشید که؟

همچین عاجزانه و از ته دل ازم خواست که یه لحظه از موزی گری خودم حرصم گرفت.

با لبخند گفتم:خواهش می کنم این چه حرفیه ؟انسان جایز الخطاست،منم اگه کاری کردم یا توهین کردم ببخشید.

اوهو چه آدم شدم خودم خبر نداشتم!

-ممنون دختر گلم.راستی ترسا جون این دسته گلو معرفی نمی کنی؟

خاله هم که خیالش از من راحت شده بود،با لبخند گفت:خواهرزاده ام هست از تهران اومده.اسمش میشاست عزیز دل خاله اشه .ایشونم فریبا خانم هستن همون خانم اسلانی،دوست خانوادگی ما هستن...»

بالاخره فریبا و خاله رفتن که هم اومدم یه نفس راحت بکشم توسکا عینهو بختک افتاد روم.با غرغر گفتم:وااای توسی لهم کردی،نه تو خیلی اعتماد به نفست رفته بالا،لابد فکردی الان 6 کیلویی نه 60 کیلو!

توسکا:تو هم آدم بشو نیستی،چند بار بگم منو توسی صدا نکن؟

-بی خی دیگه!

-وااااای میشا،این چه طرز حرف زدنه؟خیر سرت تهرونی ها نه مشهدی.

در حالی از خود خوریاش لذت می بردم با خنده و یه لحجه مشهدی که لجش رو بیشتر در بیارم،گفتم:جونم ولی مو مشهدیوم یادت نرفته که مشهد بدنیا اومدوم میخی بفهم نمیخی نفهم.به مو چه که تهرون زندگی مکنم ها؟

اوه اوه این دیگه خیلی  دهاتی بود انگار از ته دهات اومدم! توسکا در حالی از خنده کبود شده بود،گفت:آخه عرضه شم نداری که،الان این مشهدی بود یا افغانی؟پاشو پاشو خودتو جمع کن پاشو لباستو عوض کن...

من هم با خنده پاشدم و یه نگاه به توسی انداختم:یه لباس مجلسی شب خیلی خوشگل به رنگ نباتی کرمی پوشیده بود که بلندیش تا رون پاش بود بهش میومد و خیلی تو دل برو شده بود مخصوصا با اون رژ نارجیش که البته ملیح بود.رفتم سمت اتاق پرو که توسکا هم اومد همراهم باشه که با اخم  گفتم:هوی کجا؟نمی خواد بیای!!

-واه برای چی؟

-نترس نگران خودتم.الان با این وضع میای تو اتاق،اتاقم که خالی...می ترسم اوفت کنم!

و یه قیافه ی مظلوم گرفتم.توسی رو من خشک شده بود وبا دهنش که اندازه گاراژ باز بود،یه دفعه پقی زد زیر خنده.همونطوری که می خندید گفت:برو خدا شفات بده

منم خنده کنان رفتم  تو اتاق،لباسام که توی ساک بودو در آوردم.لباسام یه شلوار مشکی براق چسب واسپورت بود که پاهامو قشنگتر و کشیده تر نشون میداد.لباسم یک تاپ تنگ از جنس چرم براق مشکی بود که بلندیش تا روی باسنم بود،بند نداشت به جاش از بغل زیپ مخفی داشت.روی لباسمم یک کت اسپورت سفید براق می خورد اونم آستینش تا ارنجم بود و یه تا داشت که تاش میزدم مشکی مات بود.بلندی کت هم تا کمرم نمی رسید در واقع می شه گفت نیم کت بودش.چکمه هامو که تا زیر زانوانم بود پا کردم البته چکمه هام تابستونی بودن و پدر یکی از دوستانم برام از ترکیه آورده بود.با اینکه لباسام هر کدوم به تنهایی ساده بودن الان کنار هم خیلی خوشگل شده بودن.خودمو تو ایینه دیدم هر کی ندونه  انگار دارم میرم عروسی نه یه مجلس اونم چی افطاری!ولی این لباسو توسکا گفته بود بردارم با این حال مطمئن بودم من در برابر اون دخترای بیرون هیچم یه دختر از سطح متوسطه چطورمی تونه با چهارتا آدم تیلیاردر رقابت کنه؟با این حال از خودم راضی بودم هیکل ظریف و قشنگم با قدم که حدود 1.64 می شد با این لباسا قشنگتر جلوه می کرد.اما چیزی که به قول توسکا از صد فرسنگی چراغ قرمز میزد لبام بود.لبام به سرخی خون بود،همیشه مجبور می شدم برای اینکه تابلو نشم روش پنکک یا کرم بزنم یا رژ میزدم.آخه خیلی ها رنگ لبمو با رژ اشتباه می گرفتن. یادمه راهنمایی بودم،همیشه کرم میزدم تا جلب توجه نکنم یه بار دیرم شده بود بدون کرم رفتم،فرداش همه جا پر شده بود میشا با یه رژ قرمز اومده بوده و کلاٌ فکر کرده بودن عقد ایم!

اما رنگ چشام ،دومین چیزی بود که نگاه دیگرانو به سوی خودش می کشوند.چشام قهوه ای تیره روشن بود ولی نکته اش رگه های طلایی و کرمش بود که مثل ستاره توی چشام چشمک میزد.بالاخره وسایلمو جمع کردم و کلیپس طوری نقره ایم رو برداشتم و موهای بلند و موج داره قهوه ایم که تمایل کمی به قرمز داشت رو تیکه روشو جمع کردم باکلیپس به صورت آبشار بستم تیکه ای هم از جلوی موهام رو توصورتم ریختم.نیازی به آرایش نداشتم پوست صورتم کشیده بود و گونه های برجسته ای داشتم که کمی تیره تر از رنگ پوستم بود،از اتاق زدم بیرون.هم اومدم بیرون یکی جیغ خفه ای کشید.برگشتم طرف صدا،دیدم توسکاست که دستش رو جلوی دهنش گذاشته و با حیرت داره منو نگاه می کنه.داشت خنده ام می گرفت شاید خدا وضعیت مالی خوبی نداده بود به خانواده ام اما یه دختر خوشگل داده بود!

با ناز در حالی که سعی می کردم نخندم از کنار توسکا گذشتم و در همین حال بهش گفتم:

- چیه خوشگل ندیدی؟ایشششششش!

در حال منفجر شدن بودم که توسکا دستمو از پشت گرفت و گفت:

- خانم میشه پیاده شید باهم بریم؟

دیگه طاقت نیاوردم زدم زیر خنده،توسی هم خندید.بعد براش کل ماجرای برخوردم با رامیار رو تعریف کردم.باورش نمی شد،تا چند دقیقه با دهن باز نگام میکرد.بعد گفت:

- درووووووغ!

حالا نوبت من بود یکی پس گردنی حواله گردنش کردم و گفتم:

- این همه فکر کردی بعد یه کلمه از دهنت اومد بیرون؟مگه مرض دارم دروغ بگم؟

توسی در حالی که می خندید،گفت:

- پس شکار پرید؟خاک!

با فکر اینکه چطور باهام رفتار کرد،با حرص گفتم:لیاقت نداره بی شعور...آدم باید شعور داشته باشه تا قیافه.حیف من که بخوام اونو شکار کنم!

توسی با خنده،گفت:حرص نخور مامان بزرگ،پوستت چروک می شه.راستی این آتوسا رو ندیدی؟

- من که تو اتاق بودم باهوش.

- راست میگی ها...آهان لابد پیش ریاناست.

بعد رفتیم طرف یه میز.توسی راست گفته بود آتوسا پیش یه دختر حدود 20 ساله نشسته بود که خوشگل بود.چشاش طوسی، آبی دور مشکی بود.

اون که داداشش بود اخلاقش اونطوری بود.خدا کنه خواهرش اونطوری نباشه و نبود.چون تا رسیدیم پاشد اومد سمتمون،به زور لبخندی زدم.یه دفعه منو بغل کرد،چشام اندازه دو تا توپ گنده می خواست بیرون بزنه!منو از خودش جدا کرد.با لبخند ملیح و زیبایی وصدای خیلی قشنگی گفت:

- سلام عزیزم،من ریانام.از آشناییت خوشوقتم!فهمیدم برادرم چیکار کرده،از طرفش معذرت می خوام.اخلاقش اینطوری نیست یعنی عصبانی نمی شه و خیلی صبور هست، اما فقط در یه صورت عصبانی می شه اونم ببینه یکی از عزیزاش ناراحته یا غصه می خوره و نتونه کاری بکنه. آخه تهرانه و مامانم براش دلتنگی می کنه،این دفعه یه کم پیله اش شد که نره.اونم ناراحت شدش،آخه مگه تقصیر اونه؟تو رو خدا ببخشش!

یه لحظه مغزم قفل کرد.بر خلاف ظاهر آرومش خیلی عجول بود!انقدر تند حرف زد تا بعد یه دقیقه تونستم حرفاشو تو مغزم دانلود کنم.لبخندم واقعی شد،با خوشرویی گفتم:

- این چه حرفیه؟منم باید عذر خواهی کنم.

آتوسا که از ماجرا خبر نداشت،با سردرگمی خواست بگیم چی شده.ما هم سر همون میز نشستیم و این دفعه هم برای اونا کل ماجرا رو تعریف کردم.ریانا کلی خندید،اونم نصف ماجرا رو که البته خودم خواسته بودم شنیده بود ولی حالا که پرده از روی حقیقت گشوده بودم.فهمید منم یه گل هایی کاشتم!

اون شب کلی خوش گذشت و ما بدون خبری از رامیار به خونه بازگشتیم.گویا اونقدر ناراحت و عصبانی بود که رفته خونه و حاضر به اومدن نشده بودش.