ملودی زندگی من قسمت34
پنجره رو باز کردم تا هوای سرد حال دگرگونمو عوض کنه.انگشتامو دور فنجون حلقه کردم و به بینیم نزدیک کردم.بوی تلخش تا مغزم هجوم برد و تلخیش زبونمو تلخ تر کرد.
تو این چند روز زبونم و حرفام تلخ شده بود و همه منو به زور تحمل میکردن.از نظر خودم که اینطور بود.مامان و بابا به خاطر کارشون رفتن اما ملینا و مهبد پیشم موندن و تنهام نذاشتن.چرا نمیخواستن متوجه بشن من به تنهایی نیاز داشتم؟! اما اونا نگرانم بودن و من نباید انتظاری جز این داشته باشم.تو این 5روز نذاشتن برم به آرشام سر بزنم و نمیدونم چرا.ازشون پرسیدم حالش خوبه یا نه اما اونا فقط به به تکون دادن سر اکتفا میکردن و جواب منطقی و درستی نمیدادن و من فقط با تعجب و ملتمس برای جواب دادن نگاهشون میکردم و در انتظار مینشستم.نگرانم.برای آرشام نگرانم.نمیدونم چه اتفاقی افتاده که رفتارشون انقدر عجیب شده.شاید من دارم اشتباه میکنم و اتفاقی نیفتاده و رفتارشون عادیه.اما نمیتونم بیشتر از این طاقت بیارم و ازش دور بمونم.من فردا میرم و کسی نمیتونه جلومو بگیره.
حلقه دستامو دور فنجون تنگ تر کردم و چند قلپی از محتواشو خوردم.تلخ تر از چیزی بود که فکرشو میکردم اما آرامش بخش بود.تلخیش به دلم نشست.داغیش گرمم کرد و حس خوبی بهم دست داد.دوباره به ماه نگاه کردم.چشماشو بسته بود و لباش به پایین خم شده بود.یعنی کاری که میخوام انجام بدم اشتباهه که ماه چشم به روم بسته و ناراحت شده؟!از وسعت عظیم دریای سیاه روبرو چشم برداشتم و دوباره به ماه نگاه کردم.غبار ماه اونقدر زیاد بود که صورت فرضیش از بین رفت.به ستاره نگاه کردم.هنوز در حال چشمک زدن بود.اشک تو چشمم جمع شد.یعنی هنوز جای امیدی هست.مگه نه ستاره چشمک زنِ آسمون شب تیره من؟!
چشم رو هم گذاشتم و با لذت به صدای آرامش بخش ِخوردن امواج دریا به ساحل گوش سپردم و قهوه رو تو دهنم مزه مزه کردم.به امید فردایی روشن...
جلو در بیمارستان ترمز زدم و با گام های بلند خودمو به داخل ساختمون رسوندم.بعد از ظهر بدون توجه به حرفای مهبد و ملینا اماده ی رفتن شدم اما خیلی اصرار برای جلوگیری از رفتنم نکردن و این جای تعجب داشت.دیگه کم کم داشتم نگران میشدم.چطور تا دو سه روز پیش مخالف بودن اما حالا نه؟! بابا و مامان هم که نمیتونستن بمونن و روز دوم برگشتن تهران و از طریق تلفنی با مهبد اطلاعات رد و بدل میکردن و به من اجازه رفتن نمیدادن.خبری از آرامیس و آیدین هم نشده بود.خیلی رفتاراشون مشکوک میزد و بوی خطر میداد!من باید بفهمم تو این چند روز چه اتفاقاتی افتاد و نیفتاد.
پله ها رو دو تا یکی گذروندم و وارد طبقه دوم شدم. وارد ICU شدم.نزدیک اتاق آرشام شدم و پشت شیشه ایستادم.نه!این که آرشام نیست.چرا جاشون عوض شده؟! نکنه من اشتباه اومدم؟! دوباره به شماره در اتاق نگاه کردم.نه خودش بود اما چرا...؟نکنه؟!خدایا نه...
همون موقع پرستاری از اتاقی بیرون اومد و سمت خروجی رفت.قبل از اینکه از کنارم رد بشه بهش نگاه کردم و دستمو بالا بردم و به سمت در دراز کردم.
_ببخشید،بیمار قبلی این اتاق چرا تو اتاقش نیست؟!
پرستار به برگه های شاسی فلزی نگاهی انداخت و گفت.
پرستار:بیمار قبلی؟
_بله.
پرستار سرشو بلند کرد و گفت.
پرستار:ایشون متاسفانه فوت شدن.
_چــی؟
پرستار:یواش خانوم.اینجا بیمارستانه.
_م...مُره؟مطمئنی؟
پرستار:آروم خواهشا.متاسفانه بله.خدا رحمتشون کنه.
پاهام لرزیدن.قلبم به دیواره مشت میزد.یکدفعه دلم هوری ریخت پایین و احساس ضعف کردم.سرم گیج رفت.سعی کردم قدم بردارم اما توان راه رفتن نداشتم.دست خودم نبود، از درون میلرزیدم.
پرستار:حالتون خوبه؟
بدون گفتن حرفی فقط دستمو به نشونه آره بالا بردم.
_اشتباه نمیکنین؟اسمش آرشام زندی بود.
پرستار:گفتم که عزیزم...
_نه دروغ میگی.برو به دکتری که تحت نظرش بود بگو بیاد.
پرستار:خانومم من که دروغ نمیگم.خودم شاهد بودم و متاسفم.خدا بیامرزتش.
قلبم خودشو چنگ میزد و دیوانه وار خودشو به دیواره قفسه سینه میزد.چند قدم جلو رفتم و وارد سالن شدم.این غیرممکن بود.امکان نداشت.چند قدم دیگه هم برداشتم و به طرف راه پله رفتم.باورم نمیشه.من به همین زودی باید ارشام و از دست میدادم؟! امکان نداشت.چند قدم دیگه برداشتم اما دیگه نمیکشیدم.لرز تمام وجودمو در برگرفته بود و نمیتونستم قدم از قدمی بردارم.حتما اشتباهی شده.پس آرامیس و آیدین و مامانش کجا بودن؟! آروم سرمو به پشت چرخوندم.آرامیس و از دور دیدم که با صورت اشکی بهم داشت بهم نزدیک میشد.آیدین هم کنارش بود و با لبخندی که شاید مصنوعی بود به طرفم اومد.تو صورت آرامیس چیزی پیدا نمیکردم.نمیتونستم معنای نگاهشو متوجه بشم.چرا گریه میکرد؟!از جوابش میترسیدم.نمیدونم چرا! نمیخواستم قبول کنم.باور نمیکردم.مطمئنا اشتباهی شده بود.چطور ممکن بود؟!
یکدفعه احساس کردم دارم میفتم که صدای هینی بلند شد و بعد صدای چند جفت کفش که رو زمین کشیده میشد.
آرامیس و آیدین مانع از افتادنم شدن و زیر بغلم و گرفتن و کمکم کردن تا رو پاهام بایستم.با خشونت دستشونو پس زدم و سعی کردم خودمو نگه دارم تا نیفتم.از دستشون خیلی عصبی بودم.خیلی.چطور به من خبر ندادن؟میدونستن من دارم از نگرانی دق میکنم و تو این مدت نه خبری ازم گرفتن و نه خبری دادن.میدونستن آرشام برام اهمیت داره اما چرا نگفتن که حالش بدتر شده و....؟!اشکام حتی مهلت ندادن چشمام تر بشه.به سمت صورتم هجوم اوردن و با خروش از چشمام خارج شدن.چند قدم به جلو برداشتم.صدای آیدین مانع از حرکتم شد.
آیدین:وایسا ملودی.چت شده؟!
آرامیس با بغض گفت:ملودی خوبی؟بذار بهت توضیح بدیم.
جلو دهنمو گرفتم تا صدام در نیاد.
_دیگه چی میخوای بگی بعد از این چند روز؟ الان وقته گفتنه؟!
آرامیس:نرو ملودی.وایسا.
حرفاشونو نشنیده گرفتم و بدون توجه به صداکردن اسمم با دو از پله ها پایین رفتم و خودمو به ماشینم رسوندم.آیدین و آرامیس با دو داشتن سمت ماشینم میومدن.ماشینو روشن کردم و حرکت کردم.چند خیابون که گذروندم احساس کردم دیگه جونی برای روندن ندارم.کناری ایستادم و سرمو به صندلی تکیه دادم.
من بدون آرشام میمیرم...میمیرم...چطور به خودش اجازه داد منو ترک کنه؟قرار بود چیز مهمی بهم یگی نامرد.الان وقتِ رفتن بود؟حتی چشماتو باز نکردی و نگاهمم نکردی.به بقیه ثابت نکردی که من دیوونه نیستم.این اخرِ نامردیه.
اشکامو پاک کردم اما انگار سدی دیگه مانعشون نبود و چشمام با رضایت بهشون مجوز خروج داده بود که همینطور اشکام جاری میشدن.
با کف دست محکم به فرمون چند ضربه زدم.داد زدم:
_خیلی بی معرفتی،خیلی نامردی آرشام،تو خیلی...
نفس کم آوردم.بریده بریده نفس کشیدم.دستامو روی هم گذاشتم و پیشونیمو بهش چسبوندم.با تمام وجود زار زدم و این دفعه خودم اجازه دادم اشکام بیرون بریزن.باور کردنش سخت بود.مرگ از دست دادن عزیزی سخت بود.نمیتونم باور کنم آرشام رفته.اون نباید از پیشم میرفت.من بهش احتیاج داشتم خدا.چرا اجازه دادی بره؟اخه چـــرا؟
داد زدم.تمام حرفامو بلند بلند گفتم و خودمو خالی کردم.مهم نبود که کسی منو تو این حالت ببینه.مهم این بود که آرشام منو ببینه و بفهمه چقدر نامردی در حقم کرده.حالا که منو عاشقِ خودت کردی وسط راه ولم کردی؟نباید تنهام میذاشتی آرشام...نباید...
بینیمو بالا کشیدم و ماشینو روشن کردم.درد و رنج و عصبانیتمو روی پدال خالی کردم و با سرعت روندم.نمیدونستم مسیر نهایی کجاست اما باید میرفتم.باید از اینجا دور میشدم...