رمان ببار بارون30
« راوی داستان »
به محض ورودش به سالن، سنگینی نگاهی را احساس کرد..سرچرخاند..تیر نگاهه مادر، قلبش را نشانه گرفته بود..این نگاه، نقشی از آرامش در خود نداشت!..قدمی را که رو به جلو برداشته بود، آنی به سمت مادرش با آن نگاهه پر شِکوه کج کرد..
نگاهی اجمالی به صورت حاجی انداخت....گرفته بود و چشمانش آنیل را نمی دید..گویی از او فرار می کرد..حاجی جدی بود..آن اخم و صلابت چهره؛ که از نظر آنیل خدادادی بود، بر شکش دامن زد..
نگاهش را دور سالن چرخاند..فخری خانم نبود..بهتر که نبود..
- چیزی شده مامان؟!..
--بشین!..
خوب بود که اخم نداشت ولی صدایش سرد بود..برعکس همیشه..مثل دیشب..حتی نگاهش..چه در نگاهش بود؟..موجی از نگرانی!..همان حرف های تکراری!..امیدوار بود که این حدس و گمان ها اشتباه باشد!..
نفسش را کلافه از اعماق سینه بیرون فرستاد و نشست..خواسته یا ناخواسته..از روی دل بود یا بی حواس..نگاهش ثابت ماند روی آن بتی که آنیل مدت هاست او را مورد ستایش قرار می دهد......قدیسه اش قابل ستایش نبود؟..نباید پرستشش می کرد؟..بود..به خداوندی خدا قسم که بود..
اما نگاهه غم زده ی او به آفرین بود.. لبان زیبایش به لبخندی اجباری از هم باز شد..همان کافی بود تا حس را از تن ملتهبش برباید و نگاهش را مسخ کند..
-- آنیــــــــــل؟!..
به خود لرزید..مثل یک شوک....محو چه بود؟..محو ان الهه!..لب گزید..صدای مادر در سرش اکوی عجیبی داشت..صدایش می زد..اما او لحظاتی را به عشقی عارفانه از عالم و آدم جدا گشته بود!..
-- پسرم حواست کجاست؟..
نگاهش را که پایین لغزیده بود بالا کشید..حواسش؟..کجا بود؟..جایی نبود..همین جا بود..دور نبود..تمام حواسش همینجا بود..رو به رویش..فقط..فقط به فاصله ی چند قدم..همین..دور نبود..بود؟..حواسش همینجا بود..همه چیزش همینجا بود..
لبخندی اجباری و سرد روی لبانش آمد..
- هیچی مامان، یه لحظه پرت آفرین شدم..آخه تو واحد.............
-- طفره نرو آنیل، اصلا گوشت با من بود؟..
- نه.........
« نه » ای که گفت صادقانه بود....نشنیده بود..به کل کر شده بود..کور شده بود..عقل و هوش از سرش پریده بود..توقع مادرش زیاد نبود؟..
صدای نفس بلند و کشیده اش را شنید!..نگاهش کرد..اما نگاهه خیره ی او را محو دختری دید که فقط چند قدم از آنها فاصله داشت..
-- همه چیزو بهش گفتی؟..
جرات نگاه کردن نداشت..این چشمها، اشباعند از راز و مرزی تا لبریز شدن باقی نیست!..
-هنوز نه......
و باز هم همان لحن شماتت بار مادر..
سرزنش و نصحیت..
گفته بود که حس شنوایی اش را از دست داده؟!..
--آنیل..پسرم..من تو رو خوب می شناسم..خودم بزرگت کردم..می دونم اهل خدا و پیغمبری..با دین و ایمونی مادر..حلال و حروم سرت میشه..حالا.......
دست چپش مشت شد..آرزو داشت همان چیزی که در سرش جولان می دهد نباشد..نباشد خدا، نباشد..
صدای مادرش، فرسنگ ها با اون فاصله داشت..
کر شده بود؟..ای کاش..ای کاش می شد....
-- می دونی سوگل محرمت نیست؟!..
محرمش؟.......سر ِ به زیر افتاده ش را بلند کرد..ناخواسته بود..نگاهش را بند چشمان افسونگرش کرد..بی اختیار بود..نگاهش لغزید..روی لبان خوش فرم و زیبایش..قلبش لرزید..محرمش نبود؟....
-می دونم!..
صدا، صدای آنیل نبود..
-- می دونی نگاهت بهش حلال نیست؟!..
حلالش نبود..
قلب درون سینه ش مچاله شد..
-می دونم..
که بود که زمزمه می کرد؟..که بود که این صدای خفه را به گوش مادرش می رساند؟..
این صدا متعلق به آنیل نبود..نه..نبود..
--می دونه که مثل خواهرت دوسش داری و حست بهش برادرانه ست نه بیشتر؟..اینا رو به خودش گفتی؟..
قلبش تیر کشید..
برادرانه نبود..به علی نبود..به والله نبود..به همون قرآن ِ تو سینه ی محمد که این نظر برادرانه نبود..نبود خدا، نبود..کجای این احساس برادرانه است؟..کجای این نگاهه تب دار برادرانه است؟..
آتشی که به جانش افتاده و هر لحظه خاکستری از او بر جای می گذارد و باز از حرارت نگاهش جانی دوباره می گیرد و باز هم همان سوزش را در تمام وجودش احساس می کند، برادرانه است؟..
فرشته اش معصوم بود!مظلوم بود! اما گفته بود..گفته بود که برادرانه هایش را نمی خواهد..گفت و زمزمه اش آنیل را دیوانه کرد..
نگاهش هنوز هم مات آن چشمان ِ دلربا بود..بر لبانی که او را به گلی از باغ ِ بهشت تشبیه می کرد..کدام برادری بود که برای بوسیدن و لمس صورت ملیح و دلنشین خواهرش دست و دلش بلرزد؟وجودش خالی شود!خون درون رگ هایش به جوشش دراید تنها از تصور یک بوسه؟؟؟؟!..کدام برادری بود که با هر نگاه درون چشمان خواهرش دل و دینش را ببازد؟..همچین برادری وجود داشت؟!..
نگاهه مادرش منتظر بر لبان یخ بسته ی آنیل بود..
لبانش لرزید..اما صدایش در نمی آمد!..
--آنیل..ازت پرسیدم می دونه که به چشم برادری کنارشی یا نه؟..
ضربانش کند شد و به ناگهان ایستاد..اما صدا همان صدا بود..صدای که بود خدا؟..مطمئن بود که این واژه های سرگردان از دهان خودش خارج نمی شود..
مگر که بمیرد و بگوید این احساس برادرانه است!..
حتما کس دیگریست..خود ِ واقعی اش نیست!..../.
می دونه مادر ِ من می دونه..چرا اینجوری می پرسی؟مگه تا حالا از من خطایی دیدی؟....
نفس آسوده ی مادرش، ویرانه ای از او بر جای گذاشت..یعنی تا این حد منزجر بود؟..
لیاقت نداشت؟..لیاقت تصاحب قلب کوچک فرشته ی زمینیش را نداشت؟..چرا؟..مگر او چه کم داشت؟..همه ی دنیا را به پایش می ریزد..فقط..فقط بگوید که تمام اون نگاه های مملو از شرمی دخترانه، تنها متعلق به اوست!..
--بعدا باید باهات حرف بزنم..یه امشبو اینجا مهمونیم، خوبیت نداره!..
تازه به خود آمد و متوجه اطرافش شد..سرچرخاند تا نگاه هایی را که با کنجکاوی روی صورتشان زووم شده بود را غافلگیر کند..ولی جز نازنین شخص دیگری متوجه آنها نبود..نازنین که نگاهه سرگشته ی آنیل را روی خود دید دلبرانه لبخند زد..
حواس انیل آنجا نبود..گوش هایش تیز شده و تنها امواج یک صدا را دریافت می کرد..
سوگل.....
صدای آرام و دلنشین خنده هایش با روح و روانش بازی می کرد..
به آفرین حسادت کرد..مرد بود و حسادت می کرد..خصلتی بارز در مردانی که دل در گروی یار می دهند..
چرا نگاهش در نگاهه آفرین نشسته و آنیل از ان بی نصیب است؟..دستان سوگل روی دست آفرین نشسته و آنیل از لمس آنها عاجز است؟..
وقتی آفرین از بدو ورود، اونطور با اشتیاق سوگل را در آغوش کشید و صورتش را بوسید، به خدا قسم که معجزه بود تا توانست جلوی پنجه های محکمش را بگیرد و آنها را از هم جدا نکند..
آفرین دختر بود و آنیل حتی به او هم حسادت می کرد..مرد بود..دست خودش نبود..حتی به هوایی که سوگل از آن نفس می کشید هم حسادت می کرد..
به آن اتاق..به بالشی که شبها سر روی آن می گذاشت و چشمان زیبایش را فرو می بست هم حسادت می کرد..
یاد آن روز لبخندی بی اجازه کنج لبانش نشاند..آن بوی خوش هنوز هم درون سینه ش حبس است..رهایش نمی کند..
فراموش کند؟..از محالات است!..
سوگل حمام بود..آنیل بی طاقت و کلافه در اتاقش قدم می زد..کف دستانش عرق کرده بود..درونش گر گرفته و بیرونش یخ بسته..شیرین بود این احساس..ولی همان احساس شیرین بود که عذابش می داد..
بیرون رفت..صدای دوش حمام می امد..دل ارام و قرار نداشت..می تپید..تند می تپید..قفسه ی سینه ش دیگر گنجایش آن ضربات سهمگین را نداشت..
ناخواسته بود، قدمی که به سمت اتاقش برداشت......
عقل نهیب می زد که وارد نشود و دل تحریکش می کرد که قدم دوم را هم بی مهابا بردارد..مگر چه می شد؟..کاری نمی خواست بکند..فقط یه نگاه به اتاقش بیاندازد و نفسی بکشد..عقل این حال دگرگون را نمی دید که او را از خواسته ی دل منع می کرد؟..
و با همین بهانه ها بود که اینبار خواسته ی دل بر عقل چیره شد..
خودش هم نمی دانست به چه دلیل پا به حریم خصوصیش گذاشته..فقط به دنبال چیزی بود تا آرام گیرد..دلش آرام گیرد..این التهاب فرو کش کند که خواب را از چشمانش ربوده..خسته شده بود..این قلب پرتلاطم نیاز به کمی آرامش داشت..
نگاهش را چرخاند..به دنبال چه چیز؟..خودش هم نمی دانست..
با تردید روی تخت سوگل نشست..دستی روی آن کشید..لبخند محوی که بر لبانش بود لحظه ای پاک نمی شد..
نگاهه مسخ شده اش را جوری به ان بالش پارچه ای دوخته بود که گویی درون چشمان سوگلش غرق است..دست پیش برد..چرا می لرزید؟..احساس کرد از حرارت بدنش که کم نشده هیچ حالا چشمانش هم از شدت تب می سوزد و چشمه ی اشکش به کویری خشک بدل گشته!..
از ته دل بالش را چنگ زد..کمی نگاهش کرد..حریصانه او را در مشتش فشرد و به صورتش نزدیک کرد..نفس کشید..بو کشید..
« هوووووم..خدایا کجا رو به بهشت تشبیه کردی که بوی بهشتت تو دستای منه..بهشت همینجاست خدا..دارمش و نمی تونم بهش دست بزنم..نمی تونم پا به حریمش بذارم..خدایا ارامشمو بعد از اون همه عذاب دو دستی سر راهم گذاشتی ولی حق یه نفس کشیدن رو هم تو هوای بودنش ازم صلب کردی..خدایا مردونگی کن..تو که الرحمن الرحیمی..نظری به منه رو سیاه بنداز..یه راهی پیش روم بذار..خدایا گناهه؟..بذار باشه..فقط باشه »..
چشمانش را بسته بود و از ته دل نفس می کشید..دلی که هنوز هم به ارامش نرسیده بود..بدتر شده بود..مانند کسی که ساعت ها دهانش را بسته باشند، حال که حس آزادی را با پوست و گوشت و استخوانش احساس می کرد هوا را می بلعید..
بالش تو حصار دستاش فشرده می شد....پشت پلک های بسته ش او را تصور می کرد..گناه بود؟..بگذار باشد..چه گناهه شیرینی ست این گناه..مگر چکار می کرد؟..فقط یه تصور..ناخواسته است..از روی عقل نیست..قلب به او فرمان می دهد و انیل اجرا می کند..« می بخشی خدا؟..دست من نیست..نمی تونم..دل و دینمو دارم می بازم خدا..تو رو به بزرگیت قسم منو ببین و یه راهی نشونم بده».....
در نهایت بوسه ای پر از حس ِ تعلق بر صورتش زد..همانی که در تصوراتش با گوشه چشمی هم سیرابش می کرد....
چشمانش را که باز کرد لبان ملتهبش را چسبیده بر پارچه ی لطیفی دید..عقب کشید..حس کرد اغوشش بوی عطر سوگل را به خود گرفته..بی هوا گوشه ی یقه ش را گرفت و بویید..همان بوی خوش و اغواکننده..لبخند زد..لبخندی که ظاهری از خوشی و باطنی از غم درونش نهفته بود..
حلقه اشکی که حالا احساسش می کرد و گویی در این مدت پشت پلکش هایش حبس بوده با نفسی عمیق پس فرستاد و بلند شد..
دستش به قفسه ی سینه اش بود که نگاهش روی شال سفید رنگ سوگل ثابت ماند..نفهمید کی آن را برداشت و به اتاقش پناه برد..
کاری نکرده بود..خدا می بخشد..خدا او را به دل عاشقش می بخشد..
کاری نکرده بود..
فقط.....
کمی آرامش می خواست..
خدایا..
این گناهه؟!..........
*******
« آنیل »
اعصابم به کل بهم ریخته بود..
صدای نازنین هنوزم تو سرم بود و همین حس و حالمو ازم می گرفت!..
--آنیل..هنوزم از من خوشت نمیاد؟!..
-منظورت چیه؟..
--چرا دیگه منو نمی بینی؟..دوسم نداری نه؟..
پوزخند زدم..دوستش داشته باشم؟..مگه قبلا داشتم؟..بهش گفته بودم..شب خواستگاری سنگامو باهاش وا کندم..اون قبول نکرد..
- مگه قبلا در موردش حرف نزدیم؟!..
-- آنیل من دیگه خسته شدم..دیگه نمی کشم..
- منم مجبورت نکردم نازنین..همه ی اینا رو خودت خواستی..یادت رفته؟..
--نه..همه شو خوب یادمه..ولی اون موقع هر چی که نبود جواب سلاممو می دادی اما الان مدتیه نه جواب تلفنامو میدی نه حتی بهم نگاه می کنی..انگار که باهات غریبه م....
- نیستی؟!..
--آنیـــــل؟!..
- هستی نازنین هستی..تو برای من غریبه ای..همون شب خواستگاری همه چیزو توضیح دادم و گفتم امیدوار نباش که یه روزی بهت دل ببندم..خواستم جوابت منفی باشه ولی تو قبول نکردی..
-- نکردم چون دوستت داشتم..
- اما یه طرفه بود..دوست داشتن یه طرفه به چه درد می خوره؟!..
--امیدوار بودم..
-ناامیدت نکردم..
--کردی آنیل کردی..
- نکردم نازنین، من تو رو به خودم امیدوار نکرده بودم که بعد بخوام بزنم زیرش..مرد و مردونه حرفامو زدم، نزدم؟..
-- زدی..
- پس دیگه چی میگی؟..
--اما من فقط تو رو می خوام..
- نازنین من هیچ علاقه ای بهت ندارم..
--نمی بخشمت آنیل..تو با احساسات من بازی کردی اینو می فهمی؟..
-نازنیـــن؟!..
--دیگه اسم منو نیار..نمی بخشمت آنیل..هیچ وقت نمی بخشمت!..
- به کار نکرده؟!..به جرم کدوم گناه قابل بخشش نیستم؟..نازنین تو همه چیزو می دونستی و جواب مثبت دادی..من به خاطر مادرم پا پیش گذاشتم ولی بازم دلم راضی نشد تو رو ندونسته درگیر خودم کنم..هیچی رو ازت پنهون نکردم تا به خاطر خودتم که شده قبولم نکنی ولی تو چکار کردی؟..همون چیزی که من نمی خواستم....
-- تو دوست داشتن منو یه بازی احمقانه فرض کردی؟..
-معلومه که نه....این همه وقت نامزد بودیم ولی پا از گلیمم درازتر کردم؟..
--..........
- شد واسه یه روز اونی باشی که من می خوام؟..
-- که محدودم کنی؟..مثل مردای دیگه که با عقاید مزخرفشون دست و پای زناشونو می بندن؟!..من امل نیستم آنیل..
نیشخند زدم..خدایا تفاوت ها تا این حد؟..ارزششو داشت که یه روز به خاطرش داشتم مادرمو از دست می دادم؟!..
- منم نخواستم باشی نازنین..خواسته هامو یادته؟..گفتم می خوای آرایش کنی، بکن ولی جوری باشه که وقتی با منی حس کنم نامزدم کنارمه نه یه عروسک....طرز لباس پوشیدنت..حرف زدنت..دوستای رنگ و وارنگت که هیچ کدوم لیاقت هم صحبتی باهات رو هم نداشتن چه برسه به معاشرت باهاشون..گشت و گذارای تموم نشدنیت و سفرایی که حتی به خارج از کشور داشتی ولی چیزی ازشون به من نمی گفتی....بازم بگم نازنین؟........به خودم و خودش اشاره کردم: من و تو هیچ وجه اشتراکی با هم نداریم..همون اولم شروعش اشتباه بود اینو قبول کن!..
--مامانت منو به عنوان عروسش دوست داره..همینجوری هم منو دید و قبولم کرد..تو چرا قبول نمی کنی؟..
- چون ازت دورم..
-- نیستی..بگو که نمی خوای..
-اره..شایدم همین باشه..
--من نمی خوام مثل آدمای متحجر زندگی کنم یا مثل یه عقب افتاده لباس بپوشم..من دوست دارم آزاد باشم آنیل..ازاد..
پوزخند زدم..حرص چی رو می زنه؟..
دستامو از هم باز کردم..
-خیلی خب آزاد باش..مگه من حرفی زدم؟..من که پامو کشیدم کنار، از حالا به بعد هر چقدر که خواستی احساس آزادی کن..بدون هیچ تعهدی..آزاد ِ آزاد..
--آنیــــل!
-نازنین من برات احترام قائلم ولی اونی که بتونه خوشبختت کنه من نیستم..اونی هم که تو زندگی بتونه منو درک کنه و مامن آرامشم باشه..تو نیستی!..
به جنون رسید..خروشید..غران و وحشی..
--پس من نفهمم آره؟..نمی تونم درکت کنم؟..اون دختره ی پاپتی چی؟..اون لیاقتتو داره آره؟..
- بسه دیگه نازنین..
-- تمومش نمی کنم آنیل، تمومش نمی کنم..نه تا وقتی که همه چیز روشن نشه..نه تا وقتی که نفهمم کی زیر پات نشسته و دلسردت کرده..اون رزیتای هرجایی؟..یا شایدم اون خواهر قلابیت؟..آره خب، اون که این مدت تمام و کمال پیشت بوده و خوب سیرت کرده معلومه تو خلوت با هم کلی.................
--خفه شــــــو بت میگــــم!..ببر اون صدای نحستو........
از صدای نعره م ترسید و یه قدم عقب رفت..دست مشت شده ام که تو هوا خشک شده بود رو فشردم..صدای رگ به رگ شدن استخوناشو شنید..چشماش از وحشت گشاد شد..همه ی وجودم از خشم می لرزید....ظرفیتم پر بود..چشمای سرخمو دید..دیگه از اون خونسردی چند لحظه قبل خبری نبود..
--آ..آنیـــل؟!..
مشتمو باز کردم و یقه ی مانتوشو گرفتم..وحشت از چشماش می بارید..رنگش پریده بود..
دندونامو روی هم ساییدم و از لا به لاشون غریدم: تو فقط یه بار دیگه..فقط یه بار دیگه پشت سر اون دختر اینجوری حرف بزن..به ولای علی این دهن نحستو گل می گیرم نازنین..
براق شده بود تو چشمام..اخم داشت ولی ترس هم بود..
-- باشه..تو بردی..من میرم..ولی به خدا قسم نمیذارم یه روز خوش به خودت و اون سوگلیت ببینی..هر چی هم گفتم بدون لیاقتش همینه.......
خودشو کشید کنار..و تحقیرانه نگاهم کرد و با یه پوزخند رو لباش گفت: اره خب..خر چه داند قیمت نقل و نبات؟..منو چه به شماها؟...
متقابلا نگاهه تمسخرامیزی به سرتاپاش انداختم..
- آره..تو اینطور فکر کن..از نظر منم هر چیزی لیاقت می خواد..
چونه ش لرزید و لبشو گزید..نمی دونم چرا، ولی یه لحظه دلم براش سوخت..اون خودش این راهو انتخاب کرد..من نخواستم ولی اون خواست..بهش گفتم اما اون قبول کرد..هر کس مسئول عقوبت خودشه..یکی مثل نازنین درگیر احساس یکطرفه....و یکی هم مثل من..درگیر نگاهی که از روی قسم نمی خواد آلوده باشه ولی..گاهی هرز میره..دست خودش نیست..رونده ست و دست و دلمو می بنده..اسیرشم..چه کنم؟....
نازنین به خاطر رزیتا نمی تونست اون محیطو تحمل کنه و به این بهانه بعد از شام خواست برگرده خونه..ولی قبلش تو راهرو گفت که می خواد واحدمو ببینه..راستش برام مهم نبود..
و همونجا بود که بحثمون شد و نازنین گذاشت و رفت..
با اینکه تا سر حد مرگ از حرفی که زده بود عصبانی بودم، مردونگیم اجازه نداد تنها رهاش کنم تو کوچه و خیابون..
تو مسیر برگشت به این فکر می کردم که فردا چی می خواد بشه؟!..می دونستم که این قصه سر دراز داره!..
دستم رفت سمت ضبط و روشنش کردم..ذهنم پر بود ..ازهمه چیز..
از ازدحام افکار گوناگون احساس سرگیجه می کردم..
رعد و برق زد..چشمام بی هوا کشیده شد سمت آسمون ..گوشه ای پارک کردم..به عقب تکیه دادم و نگاهمو محو قطراتی کردم که با لجاجتی کودکانه رو شیشه ی جلوی ماشین می نشستن و سر می خوردن..
زیر این بارون قدم زدن چه حسی می تونست داشته باشه؟..
شیشه رو کشیدم پایین..نسیم شبانگاهی، رایحه ای خوش از بارون به صورتم پاشید..قطرات تحت فرمان باد ملایمی که می وزید رو صورتم شبنم وار نشست..
این همه احساس از کجا بود؟..
اینا رو من داشتم تو دلم زمزمه می کردم؟..
به یاد چشماش، قلبم مالامال از شور و هیجان شد..
هیجانی وافر..
لبخند زدم..همه چیز امشب ناخواسته ست..
حتی همین لبخند..
دستم رفت سمت ضبط و آهنگی که می خواستمو انتخاب کردم..صداشو تا حدی زیاد کردم و شیشه رو کامل کشیدم پایین..سرمو به پشتی صندلیم تکیه دادم و دستامو روی فرمون گذاشتم..
نگاهم از پنجره به بیرون بود..به دل ِ اون سیاهی..به تاریکی ای که وهم انگیز نبود برای من..شب بود و سکوتش..شب بود و ارامشش..شب بود و..دل ِ بی قرار آنیل!..
«آهنگ علیرضا روزگار به نام صدای خسته »
من و بارون دوباره، به باغ تو رسیدیم
تو باشی چیکه چیکه، به پات دنیا رو میدیم
صدای خسته ی ما، هنوز چشم انتظاره
چقدر باید بمیریم، تا برگردی دوباره
به یاد تو می خونیم، شبا از پشت شیشه
با هر قطره صدامون، واسه ت تکرار میشه
داره بارون می باره، چه بی رنگه ستاره
رگای نیمه مرده، نباشی جون نداره
داره بارون می باره، چه بی رنگه ستاره
رگای نیمه مرده، نباشی جون نداره
چی شد که این فکر به سرم زد؟..خودمم نمی دونم ولی تنها کاری که اون لحظه دلم خواست زدن استارت ماشین بود و فشردن پام روی گاز زیر رگبار بارونی که عظمت و بزرگی خدا رو به رخ بندگانش می کشید..
خدایا فقط به امید تو..ناامیدم نکن ..بخواه و بذار همونی بشه که یه عمر از درگاهت طلب کردم..جونمو بگیر ولی منو شرمنده برنگردون!..
بازم قلبم تند می زد..قوی..بی وقفه..نفسام سنگین شد..می خواستمش..از ته دل می خواستمش..کاش محرمم بود..محرم دلم بود.. محرم روحم..جسمم....خدایا..یعنی من تا اون موقع دووم میارم؟..دق نمی کنم از دوریش؟..از ندیدنش؟..
چشماش..چشماش سحرم می کنه..منو می کشه..ولی شیرینه..مرگو با آغوش باز قبول می کنم فقط اگه قاتلم چشمای سوگل باشه!..
بیا تا زیر بارون، به عشق تو بمونیم
شبای بی ترانه، برات آواز بخونیم
ببین از چشم دنیا، صدای گریه افتاد
هنوزم میشه خندید، هنوزم میشه گل داد
داره بارون می باره، چه بی رنگه ستاره
رگای نیمه مرده، نباشی جون نداره
صدای خسته ی من، تو رو یادم میاره
داره بارون می باره ، داره بارون می باره
ماشینو جلوی خونه پارک کرد..مردد سر چرخوندم..تردید نبود..فقط یه جور دلواپسی!..
پیاده شدم..حتما تا الان همه برگشتن خونه..هیچی از مهمونی امشب نفهمیدم..فقط گرمای حضور اون بود که پاهامو به رفتن تحریک نکرد..
کلیدمو در آوردم و خواستم بندازم تو قفل که..دستمو همونجا نگه داشتم....
یه حسی قلقلکم می داد..که زنگ بزنم..صداشو هر چند کوتاه..فقط بشنوم..حتی یه بله..فقط از دهن اون....
با یه نفس عمیق زنگو زدم..زیر این بارون حسابی خیس شده بودم..
دست راستمو تکیه دادم به دیوار..
چرا جواب نمیده؟!..نگاهمو به پنجره دوختم..برقا روشن بود..با دلی نگران انگشتمو بردم جلو که............
--بله؟!..
قلبم لرزید..امشب بار چندمه؟..نمی دونم..فقط امشب نبود..من یه عمر ِ که خاطر صاحب این صدا رو می خوام..
--آنیل؟!..
لبخند زدم..جان آنیل؟..لب گزیدم..چشم فرو بستم و نفس کشیدم..عمیق و پر از حس قشنگ آرامش..
باید با این همه هیجان که از شنیدن این صدا تو قلبم نشسته چکار کنم؟....
ایفن تصویری، فایده ش همین بود که منو ببینه و اسمو صدا بزنه!..
--باز کن سوگل..
صدای تیک در باعث شد تکیه م رو از دیوار بگیرم..قطرات بارون از نوک موهام می ریخت تو صورتم..هوا خنک بود و من احساسش نمی کردم..گرمم بود..سرما یه حسرت بود برای این دل بی دل ِ من.......
سوگلو تو درگاه دیدم..با علاقه به سرتا پاش نگاه کردم..عزیزدلم ساده بود و برای من خواستنی....به صورتش خیره شدم..رنگش پریده بود..نگاهش بارونی بود..التماس می کرد تو چشمام..خدایا چی شــده؟..لبخند رو لبام از جون افتاد..نگرانش بودم..انقدر واضح که خودشم فهمید..
-- چی شده؟..چرا گریه می کنی؟..
سرشو انداخت پایین..
با دیدن حاجی و مامان که تو سالن نشسته بودن دستام یخ بست..سرجام ایستادم و ناخودآگاه به سوگل زل زدم که غم تو چشمای نازش بیداد می کرد..چطور دلشون اومد این چشما رو بارونی کنن؟..
از کنارم رد شد..به صورت مامان لبخند زد..ولی ای کاش نمی زد..درد تو سینه م صدبرابر شد..از غم پر بود این لبخند....
-- چرا وایسادی پسرم؟..بیا بشین اینجا!..
صدای مامان بود..نمی دیدم کجا رو میگه..نگاهه من رو سوگل بود..همه ی توجهم به اون بود..به اونی که دنیامو جدا از این دنیای مادی ساخته بود..سر بلند کرد..با اون چشمای قشنگش غافلگیرم کرد..قدم برداشتم..از عسل ِ چشماش مست بودم..نمی دونم دارم کجا میرم..اما پاهام راهو خوب بلدن..
--آنیـــل؟!..
صدای کوبنده ی مامان از عرش به فرش پرتم کرد..به خودم اومدم..مات و مبهوت..انگار که خواب بودم و الان بیدار شدم..
چشم تو چشم اون..رو کاناپه..هنوزم فاصله ست بینمون..کاش نبود..کاش تنها بودیم....نه.....نه، خدایا نه..بهتر که نبودیم..من با این حالم و دلی که افسارش از دستم در رفته..اونم تو این شب بارونی که همه ی احساساتم رو یه جا بیدار کرده..همون بهتر که با فرشته م تنها نباشم..فرشته ی من پاک بود..
-- چیزی گفتید؟..
-- میگم نازنینو رسوندیش خونه؟حواست کجاست؟..
و چشم غره ای نثارم کرد که حساب کار دستم بیاد..کدوم حساب؟..کدوم کتاب مادر من؟..من همه چیزمو باختم..دل و دین دادم پای این احساس..حالا می خوای حواسم جمع ِ چی باشه؟..با کدوم عقل؟..به جنون رسیدم از دست این دختر..
- رسوندم..
-- می دونم که با هم بحثتون شده..باز چی بهش گفتی؟..
اخمامو کشیدم تو هم..جلوی سوگل نمی خواستم چیزی رو توضیح بدم..بدون اینکه بخوام و به جای اینکه جواب مامان رو بدم به سوگل خیره شدم..سرشو انداخته بود پایین و ریشه های شالشو لا به لای انگشتای ظریفش پیچیده بود و نوازش می کرد..دستام مشت شد..تا مبادا کاری خلاف اون همه عقاید که هنوزم بهشون پایبند بودم ازم سر بزنه..
عجیب هوس گرفتن اون دستا رو توی دستم و نوازش و بوسیدنشون به سرم زده بود..
خدایا..بگذر..دست خودم نیست..این فکرا چیه؟..
--آنیــل..پس کی می خوای جدی بهش فکر کنی؟..
- دیگه هیچ وقت.......
گفتم؟..اره..گفتم..و چشمای مامان گشاد شد و سوگل سرشو از رو دستاش بلند کرد..و این وسط صدای حاجی در اومد..
-- یعنی چی هیچ وقت؟..آنیل حرفتو رک و پوست کنده بزن..
-حاجی من..نازنینو نمی خوام!..
--تو غلط می کنی پسره ی .....! لا اله الا الله..........
و به عصاش تکیه داد و بلند شد..
- حاجی من..............
-- ببر صداتو!..مگه الکیه؟امروز بگی دختره رو می خوام و فردا بزنی زیر همه چیز؟..پس غیرتت کجا رفته؟..می خوای ابروی اون طفل معصومو پیش مردم ببری؟..خدا رو خوش میاد؟..
دستمو زدم رو زانوهام و بلند شدم..رخ به رخ حاجی....
- مگه عقدش کردم؟..یه انگشتر ساده بود که اونم پس می فرستیم و تمام...
-- خفه شو بی ابرو.......
و دستی که ناجوانمردانه رو صورتم نشست و صدای جیغ خفیف سوگل که جیگرمو آتیش زد..از درد اون سیلی نسوختم ولی از دردی که تو صدای اون دختر بود آتیش گرفتم....
-- دختر مردم بازیچه ی دست توی نامرد نیست که هر وقت خواستیش بگیری تو دستتو باهاش بازی کنی وقتی هم که دلتو زد پرتش کنی کنار!..
لبامو روی هم فشردم و از بینشون غریدم:حاجـــــی؟!..
-- زهرمار پسره ی ناخلف..شرم نمی کنی؟از خدا و روز قیامتش نمی ترسی؟من تو رو اینجوری بار آوردم؟که با ابروی دختر مردم بازی کنی؟..
زهرخندی زدم و دستی رو صورتم کشیدم..جای سیلی صورتمو نه..بلکه دلمو می سوزوند..چشمامو چرخوندم..ضربان رفت..جون از تنم رفت..بی حس ِ بی حس..سر شد بدنم.....سوگلم داشت گریه می کرد؟..نریز اون اشکا رو الهی قربونت برم..نریز، می خوای از پا در بیام؟..
لرزی که تو دلم پیچید باعث شد تو صورت حاجی زل بزنم و بگم: حاجی با تموم احترامی که واسه ت قائلم، __انگشتمو بالا گرفتم..پر بودم..از حرص..از عصبانیت..اون چشما هنوزم می باریدن..نبار سوگل..نبار__ نفس بریده ام رو تازه کردم و خیره تو چشمای حاجی ادامه دادم: به خدای احد و واحد قسم، به همون لقمه ی حلالی که سر سفره ت خوردم حاجی..اگه بازم بخوای به کاری که نمی خوام مجبورم کنی قید همه چیزو می زنم..چشمامو می بندم حاجی..رو هر چی خوبی و بدی دیدم می بندم..رو هر چی وابستگیه می بندم..حتی.........
-- حتی رو مادرت؟!....
مادرم؟..چرا اون؟..حلقه ی اشک ِ تو چشماش زیر و روم کرد..ویرونم کرد..مادرم نه....ولی..
همین مادر قسمم داد..همین مادر سر سجاده، کلام خدا رو داد دستمو گفت چشم رو عشقت ببند..بهش نظر ننداز..قسم بخور و بگو که تا اخر عمر حکم یه برادرو براش داری....
گفتم چرا؟..چرا منعم می کنی ازچیزی که می دونی نفسمو می بره؟..چرا عمرمو ازم می گیری..چرا جونو از تنم با دستای خودت می کشی بیرون؟...
جوابش یه آه بود و یه جمله....نمی خوام از دستت بدم......گریه می کرد..ناله می کرد..زانوهام خم شد..سست شدم..این دلیل قانعم نمی کرد که از نفسم بگذرم..این دلیل برای منع کردنم از زندگی و هوایی که اون توش نفس می کشید منطقی نبود..من یه دلیل محکم می خواستم..این جواب من نبود..
بهش گفتم..گفتم تو رو به همون خونه ی خدایی که رفتی..تو رو به اقا امام رضا بگو دلیلتو..بگو و بعد جونمو بگیر..
فقط گریه کرد..سجده کردم رو زانوهاش..بگو..بگو و خلاصم کن..
شونه هام می لرزید..زیر دستای پر مهرش مرزی تا نیستی و نابودیم باقی نمونده بود..گریه می کرد و میون اشک و آه می نالید....نمی خوام پسرمو ازم بگیرن..نمی خوام از دستت بدم..باشه، حافظه یاریم نمی کنه ولی سوگل دختر منه..عزیز منه..پاره ی تنمه ولی..تو هم پسرمی..جگر گوشمی..خودم به دنیا نیاوردمت ولی واسه به اینجا رسوندنت از گوشت تنم کندم و گذاشتم دهنت..قد کشیدنتو دیدم..تو پسرمی آنیل....مجبورت کردم نازنینو انتخاب کنی تا فکرش از سرت بپره ولی تو هنوزم وِرد زبونت سوگله..آنیل نکن..باهامون اینکارو نکن..تو رو از دست میدم آنیل..مردم دیگه تو رو به چشم پسر ِ ریحانه نگاه نمی کنن..سوگلو عقد کنی این رابطه از بین میره....عمری انداختم تو دهنا که پسر خودمو دارم بزرگ می کنم نذار ابرومون بره....قسم بخور آنیل..قسم بخور فراموشش می کنی..تو رو به جون من قسم بخور که تمومش می کنی....
از دست دادن مادرم؟..ترس عجیبی بود..من تو آغوش همین زن بزرگ شدم..زنی که همیشه مادر صداش زدم..حالا......نه ..خدایا این دیگه چه جور امتحانیه؟..یه طرف مادرم..یه طرف سوگل....بین دوراهی گیر کرده بودم....
اون شب سر نماز دستش که رو سینه ش مشت شد از خود بیخود شدم..نیمه بیهوش رو سجاده ش افتاده بود..به غلط کردن افتادم..نمی فهمیدم دارم چکار می کنم..قرصشو گذاشتم زیر زبونش و با صورتی خیس وقتی که بازم تونستم رنگ دوست داشتنی چشماشو ببینم قسم خوردم..قلبم شکست ولی قسم خوردم..روح از جسمم جدا شد ولی بازم لبام تکون خوردن و زبونم به تکرار اون قسم تو دهنم چرخید..
مادرم اروم شد..نفساش آروم شد..قلب من ضربانشو از دست داد و نبض به قلب مادرم برگشت..کمر من خم و نگاهه مادرم امیدوار..این حرمت و احترام چی بود خدا که حق گلایه رو ازم می گرفت؟..
گفتم پایبندتم..گفتم مخلصتم..گفتم بندتم خدا..ولی نگفتم به جبرانش منو بشکن..نگفتم برای به ارامش رسیدن مادرم ارامشو از قلب من بگیر..گفتم زانوی مادرم سجده گاهمه و می بوسم دستاشو که بی منت و با عشق زیر پر و بالمو گرفت و اواره ام نکرد..به پاس تموم خوبی هاش جونمم میدم خدا اما..سوگلمو نه..
--آنیـــل!..
صدای فریاد حاجی مثل صاعقه دیواره ی افکارمو شکافت..از کی تو خودمم؟..
-- می خوای باز این زنو سکته بدی؟..اون بار سرخود شدی و با یه لجبازی مادرتو تا پای مرگ فرستادی ولی دیگه دست خودت نیست..اختیار ِ همه چیزو ازت می گیرم..........
- نمی تونی حاجی..نمی ذارم..
مات موند تو صورتم..تو چشمای خروشانم که می خواست خون بباره..
- به خاطر مادرم از خودم گذشتم..از جونم..از زندگیم..ازهمه ی خوشیام زدم حاجی..می دونی الان چند شبه خواب به چشمام نیومده؟..همون شب که مادرم انگشتر دست نازنین کرد، دیگه آنیل سابق نشدم..فقط یه مرده ی متحرک بودم که می گفت چشم..شب و روزم معلوم نیست..دیگه ارامش ندارم حاجی..دیگه معنی خوشبختیو نمی دونم..دنیام سیاه شده..همه ش در حال فرارم..کجا برم که ارامش داشته باشم؟..من تو خودمم گم شدم حاجی اسیرم نکن..
چونه ی حاجی می لرزید..چشماش به خون نشسته بود..
-- این آخرین حرفته؟..
محکم بود و مغرور....دیگه اون محبت سابق تو صداش موج نمی زد..
- حرف آخرمه..
-- پاشو ریحانه..
--بابا؟!..
--پاشو بهت میگم.........و ادامه ی حرفشو تو چشمای من سرریز کرد: دیگه کسی حق نداره اسمی از این پسره ی بی ابرو بیاره..از همین امشب دارم بهتون میگم که من دیگه نوه ای به اسم آنیل مودت ندارم....بذار بمونه و هر غلطی که دلش خواست بکنه........
یه چیز تو وجودم آوار شد..
مامان گلایه می کرد و حاجی مثل همیشه مرغش یه پا داشت..چشمای به اشک نشسته ی مادرم خون به دلم کرد....
حاجی رو کرد به سوگل..
-- دختر جون تو هم برو وسایلتو جمع کن..