جدی تر از خودش جوابشو دادم:بله..کاری دارین بفرمایین

دستی به موهاش برد وبا کلافگی گفت:من...من میخواستم بهت یه پیشنهاد بدم

پیشنهاد؟؟؟!!!اصولا دخترا توی چنین شرایط مغزشون قفل میکنه و فقط به شاهزاده سوار بر اسب سفیدشون فکر میکنن.دورغ چرا منم ذهنم به سمت شاهزاده و اسبش رفت..گفتم:پیشنهاد چی؟من وقت زیادی ندارم اگه میشه زود تر لطفا!

-من میخوام که بهت پیشنهاد بدم یه مدت با من باشی

چی؟؟؟نفسم یه لحظه بند اومد.این حرف تیلاو مثله آب یخی بود که روم ریخته بشه!شوک بزرگی بود...قبلا هم از من خواستگاری شده بود و بهم پیشنهاد دوستی داده شده بود.نگاه همشون یادمه که با چه شور و ذوقی حرفشونو میزدن و چه قدر مشتاق عکس العملی از جانب من بودن..اما نگاه تیلاو متفاوت بود.نگاهش خشک بود و بی روح.نمی دونم چرا ولی حدس میزدم این پیشنهادش از روی عشق و علاقه نیست!تیلاو که تا دیروز سایه منو با تیر میزد امروز چی شده بود که میخواست به قول خودش با هم باشیم؟پیشنهادش بودار بود.با صدای تیلاو از عالم فکرام بیرون اومدم.

-پارلا جوابت چیه؟

سرمو انداختم پایین و گفتم:خب...یه ذره غیر منتظره بود.من باید فک کنم

-فک کن..به من خبر بده.من تا صب بیدارم که جوابمو بدی.کاری نداری؟

چرا خواستم فک کنم؟؟؟من که علاقه ای به تیلاو نداشتم؟همه اش احساس میکردم داره نقش بازی میکنه...حس میکردم شاید اینا یه شوخی باشه و بعدا تو دانشگاه منو مسخره کنه و بخنده.واقعا عجیب شده بود.

-نه برو.فعلن.

سوار ماشینش شد ورفت ولی هنوز توی ذهن من نگاهش و حرفاش یکه تازی میکرد.رفتم خونه.جزوه ها رو گذاشتم روی میز غذاخوری.یه لیوان آب سرد خوردم و یه ذره آب پاشیدم به صورتم تا ببینم خوابم یا بیدار.نه واقعی بود!از حرفش خنده ام میگرفت.اگه هم حرفش راست بود و واقعا میخواست با من باشه غرورش بهش اجازه نداده بود بگه ازم خوشش اومده..با خودم گفتم من که میخواستم فرشته یه کاری کنه این پسره قید بورسو بزنه حالا خودم اینکارو میکنم خودشم که یه ذره چراغ سبز نشون داده قطعا کلکش ساخته اس..آره خودشه!یه ندایی ته قلبم بلند شد:دختر با زندگی خودت بازی نکن

-من فقط میخوام بازیش بدم.این بشر کوه غروره ولی من همین کوه رو پودرش میکنم.آره!

ساعتها بود داشتم فکر میکردم.میخواستم عاقلانه تصمیم بگیرم ولی هرچقدر هم فک میکردم باز هم برمیگشتم سرجای اولم.میخواستم کاری بکنم که هم بی خیال بورسیه بشه هم اینکه انتقام فرشته رو بگیرم.

جزوه ها رو برداشتم و رونویسی کردم.منظم بود وخوش خط.منم خوش خط بودم ولی حوصله نداشتم تا این حد مرتب بنویسم.تصمیم گرفتم فردا که جزوه هاشو بهش میدم بگم قبوله.ولی یه شرط داشتم.اول اینکه میخواستم ببینم تا چه اندازه رو حرفش قاطعه واینکه من میخواستم همه شکست تیلاو رببینن.همه آدمایی که گنده اش کرده بودن و باعث شده بودن اون تو این سالها مغرور ومغرورتر بشه!اواسط بهمن ماه بود.هوا دیگه زیاد سرد نبود.آماده شدم تا برم دانشگاه.ساعت 11کلاس داشتم.آیدا اس ام اس داده بود که با پرهام میره دانشگاه.یه مانتوی مشکی با شلوار جین آبی تیره ومقنعه مشکیمو سرم کردم.همون کاپشن بنفش اسپورتمو هم پوشیدم. و شال راه راه بنفش و سیاهم هم باعث بهتر شدن تیپم شد.کوله پشتی سیاه کتانمو هم برداشتمو راه افتادم.توی راه همش به این فک میکردم که چه جوری باید به تیلاو بگم.گاهی هم منصرف میشدم ولی باز خودمو مجاب میکردم که باید این پیشنهادشو قبول کنم.رسیدم به کلاس.همه اومده بودن.سرجای خودم کنار آیدا نشستم.اخمی کرد وگفت:چرا دیر کردی؟ به ساعتم نگاهی کردمو گفتم:اولا که الان ده دقیقه به یازده مونده بعدش هم ماشینم اون روز خراب شده بود با آژانس اومدم

-موجه می باشد فرزندم.چه خبر؟

-خبر که اوووووووف..زیاده

-تو یه روزی که با هم نبودیم یعنی تعداد خبرا تا اوووووووووف هم رسیده؟

سرمو تکون دادمو نگاهی به تیلاو انداختم که داشت کتابی رو ورق میزد و گفتم: آره

رد نگاهمو دنبال کرد وگفت:یعنی به تیلاو هم مربوط میشه...

-خیلی

-بگو..بگو...

تا خواستم دهن باز کنم ماجرا رو براش تعریف کنم استاد وارد کلاس شد و منم که این ترم بیشتر رو درس حساس شده بودم ترجیح دادم سکوت کنم و بعد کلاس بگم.بعد از تموم شدن کلاس دست آیدا رو گرفتم و رفتیم بوفه.حالا تردیدم بیشتر شده بود و دودلی داشت خفه ام میکرد.آیدا رفت دو تا قهوه گرفت واومد کنارم نشست.زل زده بودم به جزوه ها و داشتم فک میکردم.سقلمه ای به پهلوم زد و گفت:خب چی شده بگو دیگه!

تمام ماجرای پریروز رو براش تعریف کردم...از خراب شدن ماشین و ضایع شدن تیلاو تا جواب منفیم به ماهان وبعدش هم فرشته..و رسیدم به برخورد دیروزم با تیلاو.یه جرعه از قهوه امو نوشیدمو گفتم:نظر تو چیه؟

نیشش باز شد وگفت:به نظر من که دودستی بچب به تیلاو.

-الان میخوام بهش بگم من پایه ام ولی بعدا ولش میکنم

چهر ه اشو جدی تر کرد وگفت:اگه تیرت خورد به سنگ و خودت عاشقش شدی چی؟فکر اینجاشو کردی؟

پوزخندی زدمو گفتم:من که مثه شما بچه نیستم قاطی این بازیا بشم.تمام فکروذهن من الان شده بورسیه.

-ببین پارلا تو خودت صلاح خودتو بهتر از همه میدونی ولی عشق ناغافل میاد سراغ آدم..بعدش هم آدمو زمین گیر میکنه.از من گفتن بود

-اوه....مادر بزرگی حرف میزنی ها..از وقتی خطبه عقدت خونده شده عاقل تر شدی

-واسه همینه که میگم باید همه جوونا رو بفرستیم خونه بخت فرزندم

-آیدا این ورژنتو دوس ندارمااااا.گفته باشم

-گم شو ....پس تصمیمتو گرفتی؟

- ترم قبل اون اول شد..این ترم باید من اول بشم.تنها راهشم همینه

-پس خوددانی.حیوونی ماهان دلم براش سوخت.یه پارچ آقا بوده.

-آره انصافا پسرخوبی بود.

-بیا یلدا رو بهش معرفی کنیم

-گم شو..یلدا تازه میخواد کنکور بده اختلاف سنیشون زیاده

از بوفه که اومدیم بیرون وقتی تیلاو وپرهامو تو یه گوشه از حیاط دیدم در گوش آیدا آروم گفتم:این پرهامتو بردار ببر جایی من میخوام با این گل پسر چن کلمه مردونه حرف بزنم

-به پرهام توهین کردی نکردیا...

-شوهر ذلیل...چیکار میکنی؟نهایتش اینه که چن تا جیغ وداد میزنی دیگه

-از دست تو....باشه ما بریم دنبال نخود سیاه

-نفرمایین .دارم میفرستمون با هم برین اتم کشف کنین...

رسیدیم به تیلاو پرهام.آیدا دست پرهامو گرفت وگفت:وای..پرهام بریم بیرون غذا بخوریم؟

-باشه..یه لحظه من الان باید اینا رو از تیلاو بپرسم

به آیدا نگاه کردم و سرمو تکون دادم.نمیدونم آیدا چه علامتی به پرهام داد و پرهام از نگاه آیدا چی خوند که سریع به تیلاو گفت:تیلاو من با آیدا میرم بیرون.بعدا میام اینا رو ازت میپرسم.

خداحافظی کردن ورفتن. اونا رفتن و من تازه وقت کردم به سرتاپای تیلاو نگاهی بندازم.مثله همیشه شیک و جذاب .بعد از اینکه رفتن تیلاو رو کرد به من وگفت:تو به آیدا گفته بودی پرهامو با خودش ببره جایی..درسته؟

-اوهوم

روی نیمکتی که اونجا بود نشستم وتیلاو هم به تبعیت از من کنارم نشست.برای چند دقیقه حرفی نزدیم.دودلی تو دولم موج میزد...کمی پشیمون شده بودم.واقعا باید این پسره چه جوری سر میکردم؟منتظر موندم تا خودش ازم بپرسه که جوابم چیه..ولی زهی خیال باطل!حتماغرورش اجازه نمیداد...عیب نداره.جزوه ها رو گرفتم سمتش و گفتم:به خاطر جزوه ها ممنونم.

با بی تفاوتی جزوه ها رو گرفت وچیزی نگفت.میخواست غرورم جریحه دار بشه.اون لحظه برام مهم نبود که تیلاو چی میخواد برام این مهم بود که بعدا صدبرابر بیشتر اذیتش کنم.گفتم:من فکرامو کردم.باشه قبوله.

سرشو برگردوند سمت من.لبخندی زد و بازم سکوت کرد.نمی دونم چرا ولی همه اش فک میکردم زیاد هم براش مهم نیست.گفتم:ولی یه شرط دارم

متعجب نگاهم کرد وگفت:شرط؟؟؟

-آره شرط دارم..

-حالا چی هست؟

-ببین من تن به رابطه ی پنهونی نمیدم..اگه تصمیم گرفتی که با من باشی باید این تصمیمتو علنی کنی.به همه بگی.از جمله خانواده ات وخانواده ام.

-ولی...

-ولی نداره.تنها شرط من اینه.اگه قبول کردی که منم مشکلی ندارم ولی اگه نه که شما رو به خیر و ما رو به سلامت

اجازه ندادم دلیل و بهونه بیاره.بلند شدم وگفتم:حوصله ی کلاس بعدی رو ندارم.میرم.فکراتو بکن ببین میتونی مردونه پای حرفت وایسی یانه!من رفتم.

توی نگاهش نه میتونستم خوشحالی رو حس کنم نه ناراحتی رو.تنها چیزی که میشد از نگاهش خوند بی تفاوتی بود.عادتم بود که وقتی میخوام با آدما حرف بزنم زل بزنم به چشماشون..ممکنه زبون دروغ بگه ولی نگاه آدم هرگز! پاشدم ورفتم.فک کرده من همینجوری میام تو بازی که آخرش معلوم نیست!اگه اون زرنگه من ازش زرنگ ترم!رسیدم خونه و با اینکه خسته بودم مشغول خوندن جزوه هام شدم.این مدتی که نرفته بودمو باید جبران میکردم.یه هفته ای از آخرین برخورد من وتیلاو می گذشت.خیلی معمولی از کنار هم رد میشدیم و به هم گاهی سلام هم نمی دادیم.تیلاو میخواست ذهن منو درگیر کنه ولی من بیشتر از خودش ذهنشو درگیر کرده بودم .مخصوصا مطمئن بودنم جمله ی آخرم که گفتم"ببین میتونی مردونه روی حرفت وایس یا نه"بیشتر از حرفی و بحثی درگیرش کرده.از آموزشگاه اومدم بیرون و دیدم یه میس کال از تیلاو دارم.دلم به تاپ و توپ افتاد.یعنی چی کارم داشته؟خواستم زنگ بزنم ولی گفتم اگه کاری داره بزار خودش زنگ بزنه!پنج شنبه بود ومن طبق معمول رفتم خونه عمه.

ماشینم تو حیاط بزرگ عمه اینا پارک شده بود.عمه رو بوسیدم و کلاسورمو دادم دست پوریا.پریا هم رفته بود خونه سامان اینا.رو کردم به پوریا وگفتم:باز که تو بیکار میگردی؟

-بیکاری واسه خودش کاریه..بعدشم من بدبخت فلک زده کجا بیکارم؟

عمه:پارلا تو یه چیزی بگو من به این میگم برو ور دست بابات شرکت یه کاری بکن یه چیزی یاد بگیر...

-می دونم عمه جون...یه گوششش دره اون یکی دروازه

پوریا:من اینجوریم؟؟؟

افتاد دنبالم.حالا من بدو پوریا بدو.رفتم طبقه بالا و خودمو انداختم تو اتاق پریا و در رو قفل کردم.زود لباسامو عوض کردمو یه کم منتظر موندم تا پوریا از تب وتاب بیفته وبعد برم پایین.وقتی روی مبل نشستم تا خواستم به پوریا بگم:بازم که کم آوردی...

پوریا سریع یه انگشتشو گذاشت روی بینی اش و گفت:هیسسسسسسس!و با انگشت دیگه اش اشاره کرد به عمه که داشت با تلفن حرف میزد.نمی دونم پشت خط کی بود که عمه انقدر رسمی باهاش مکالمه میکرد.

وقتی مکالمه اش تموم شد اومد کنارم روی یکی از مبلا نشست و دستمو تو دستش گرفت و گفت:عزیزم میخوام یه حرفی بهت بزنم که قول بده ناراحت نشی.

-عمه جون این چه حرفیه؟شما بفرمایین

پوریا:بله..دخترا عمرا از حرف شوهر و خواستگار ناراحت بشن..

عمه چشم غره ای به پوریا رفت و من که از ماجرا چیزی نمی دونستم با تعجب گفتم:شوهر؟خواستگار؟؟؟بازم؟؟؟

عمه دوباره چپ چپ به پوریا نگاه کرد بعد رو کرد به من وگفت:پارلا جان تو ماهانو رد کردی با اینکه پسر فوق العاده ای بود..

-آها.راستی از ماهان چه خبر؟این پریای بی معرفت هم که رفته تیم اونا...

پوریا:میخواستی افسردگی مزمن بگیره..یا چمدونم خودکشی کنه؟

-نه حالا واقعا از دست من زیادی که دلخور نیس؟

عمه:ماهانو ول کن.ببین الان داشتم با یه خانومی حرف میزدم که میگفت میخوان بیان برای پسرشون خواستگاری.

پوریا:دیگه پارلا اینو قبول کن..بلکه منم از این سریال تکراری خواستگاری راحت بشم

-تو سنگ خودتو به سینه میزنی...به منم که دورغ نمیتونی بگی بچه

-آره.همه اش حرف تو و پریاس..منم دل دارم.عاشق میشم..میخوام به سلامتی دوماد بشم

عمه:حالا بزار این خواستگاره بیاد بعدا برای تو هم فکری میکنم پوریا

پوریا بلند شد چن تا بشکن زد وگفت:مامان قربونت برم...خب اینو از اول میگفتی دیگه

-عمه جان این خواستگاره کیه چی کاره هست؟گفت؟اصلا منو از کجا میشناسن؟

-نمی دونم..مامانش زیاد اطلاعات نداد.ولی معلوم بود وضعشون خوبه..میگفت رستوران زنجیره ای دارن و یه شرکت...

پوریا:اووووووووووووووووووه..کی میره این همه راهو؟خدایا یه کم از شانس این دختر به منم بده

عمه:نپر وسط حرفم پوریا.چی میگفتم یادم رفت.؟؟؟

به پوریا چشم غره ای رفتمو گفتم:داشتین میگفتین شرکت دارنو این حرفا..

عمه:آها...پسره دانشجوئه.تک پسر هم هست

-اسمش چی اسمشونو نگفت؟

-گفت ولی یادم رفت.اینم بچه خوبیه.بزار فردا بیان عمه جان.به مادرش گفتم اول با خانواده مشورت کنم بعد بهتون زنگ میزنم..بزارم بیان؟جان عمه نه نیار..من دلم روشنه این همونیه که میخوای هاااا

این دفعه ی سومه که میخواد برام به طور جدی خواستگار بیاد.اینم مثله دوتای قبلی!!!به خاطر عمه میگم بیان ولی خودم درش میکنم.شونه ای بالا انداختمو گفتم:باشه.به خاطر شما عمه جان.بیان ولی من بگم که قول میدم.

عمه از پیشونیم بوسید و گفت:قربونت برم عزیزم.به خاطر خودت و زندگیت!

صبح زود با صدای عمه بیدار شدم:پارلا بلند شو....بلند شو به سر وضعت برس.لنگه ظهره

-عمه جان جمعه اس بزار یه کم بخوابم.فردا کلاس دارم باید زود بیدار بشم

-پاشو وقت کم میاری ها

-حالا کو تا شب

-ساعت 7 میان

-برای شما دعوتشون کردین؟از همین اول پررو میشن ها...

-حالا تو پاشو

لحافو از روم کنار کشید ومن بلند شدم.موهامو با دستم یه طرف جمع کردمو گفتم:پریا نیومده؟

-نه نمیاد

-قهره با من؟

-ولش کن ..پاشو برو حموم

عمه رفت و من رفتم حموم.اینبار خودم هم استرس داشتم.زیاد نبود ولی خوب حسش میکردم.بین لباسهایی که تو خونه عمه داشتم یه کت و شلوار صورتی فیروزه ای رو انتخاب کردم.موهامو با کلیپش پشت سرم جمع کردم و شالو که انداختم سرم خیلی خوب دیده شد.کفشهای پاشنه بلند سفید ده سانتی هم انتخاب کردم تا با شال سفیدم ست بشه.مثل همیشه ملایم آرایش کردم و منتظر موندم.هر لحظه که به ساعت 7 نزدیکتر میشد استرس منم بیشتر وبیشتر میشد.دوتا خواستگاری قبلی انقدر برام هیجان نداشتن.شاید چون میدونستم خواستگارم کیه...ولی اینبار چون نمی دونستم چه کسی قراره به عنوان خواستگار وارد این خونه بشه کمی هیجان داشتم.پریا هم به خاطر ماهان با من قهر کرده بود و نمیخواست تو این مراسم شرکت بکنه و این بیشتر به من استرس میداد!بالاخره زمان گذشت و ده دقیقه به 7 بود که صدای آیفون باعث شد عمه بلند بگه:پارلا بود بیا..عمه اومدن

از گوشه ی پنجره نگاه کردم.ماشینشونو دیدم که وارد حیاط بزرگ عمه میشد...جونم سوناتا!عمه بازم منو صدا کرد و دیگه فرصت نکردم پیاده شدن خواستگارم وخانواده اشو ببینم وبفهمم کی هستن.تو آینه نگاهی به خودم انداختم و به خودم گفتم:مثله همیشه عالی شدی...برو!

و بعد از پله ها رفتم پایین.همونطور که از پله ها می اومدم پایین به خانواده ی کم جمعیتی که اومده بودن نگاه کردم وسعی کردم لبخند ملیحی روی لبام داشته باشم.یه آقای قد بلند خوشتیپ و یه خانم قد بلند که با اینکه لاغر نبود و میشد گفت توپره ولی هیکل خوبی داشت و چهره ی مهربونی که باعث شد من فکر کنم قبلا هم آدمو یه جایی دیدم...یه لحظه همه سکوت کردن و صدای پاشنه ی کفشهای من تنها صدایی بود که شنیده میشد تا اینکه به اون خانوم رسیدم.با دیدن من صورتمو بوسید وگفت:ماشالا...هزار ماشالا...

صدای سلام پسر جوون باعث شد من مات و مبهوت سر جام خشکم بزنه و نتونم جواب مادرشو بدم.صدای تیلاو بود..به پدرش هم با گیجی سلام دادمو باز زل زدم به تیلاو.خودش بود...من خواب نبودم.حتما دیروز زنگ زده بوده همینو بگه!تیلاو شرط منو قبول کرده بود!