لبخندی به شیرینی نوزادی که تو بغلم بود زدم و دستی به سرش کشیدم.
سونیا با حرص انگشتی تو شکم نوزاد بدبخت فرو برد که باعث شد صورت بچه جمع بشه.
لبهامو جمع کردم و سعی کردم جلوی خنده امو بگیرم.
من: سونیا خاله جان نکن عزیزم. این کوچولوئه نمیفهمه که دردش میاد.
اخم کرد و گفت: من دوستش ندارم.
من: ازش خوشت میاد بیا ببینش ببین چه کوچولوئه. بزرگ که بشه قد الان تو که بشه باهات بازی میکنه.
پر اخم یه کله ای بالا انداخت که یعنی نمی خوام.
سونیا: نمی خوام من فقط با فرزین بازیی میکنم.
این و گفت و یه اخم غلیظی کرد و به حالت قهر روشو برگردوند و رفت سمت مامانش.
مرضیه خانم که تمام مدت چشمش به ما دوتا بود لبخندی زد و گفت: بچه بهت میاد.
لبخند ریزی بهش زدم و دوباره به نوزادی که تو بغلم بود نگاه کردم.
یه حس خاصی به این بچه داشتم چون از اول فهمیدن وجودش تا شب اولین روز تولدش کنارش بودم حسم عجیب و علاقه ام بیشتر بود.
خانواده ی مرضیه خانم تهران نبودن برای همینم شب زایمان کسی نبود که پیشش باشه داوطلبانه گفتم که شب و پیشش می مونم و بهتره که مادرها برگردن خونه ی خودشون. مامان اول یه نه و نو کرد ولی در آخر راضی شد که بمونم.
وقتی برای بار اول پسر بچه ی کوچولو روآوردن که مادرش بهش شیر بده فقط یه اسم تو ذهنم فریاد میزد.
"میلاد"
میلادِ امید پدر و مادرش و زندگی دوباره اشون و میلاد عشق و دوست داشتن ما که دقیقاً چه خوش موقع بدنیا اومده بود و لبخند رو به لبها و شادی و به دلهای همهامون آورده بود.
و وقتی ناگهانی داشتم قربون صدقه ی پسر کوچولو می رفتم اسم میلاد از دهنم در رفت و زمانی به خودم اومدم که دیدم مرضیه خانم و آقا محمد دارن با لبخند نگام می کنن و آقا محمد آروم گفت: میلاد... میلاد چه اسم قشنگی.
و مرضیه خانم با هیجان ازم پرسید می تونیم اسم پسرمونو میلاد بزاریم یا نه .
و من چه خوشحال از اسمی که مختص این بچه بود و قرار بود روش گذاشته بشه از خدا خواسته گفتم: "البته".
بعد یک ساعت نشستن از مرضیه خانم خداحافظی کردیم و با افروز و سونیا راهی خونهی خودمون شدیم. از پلهها پایین میومدیم که تو پیچ پله های منتهی به طبقه ی دوم در خونه ی آیدین اینا باز شد و آیدین لباس بیرون به تن از خونه بیرون اومد.
با دیدنش دلم لرزید و لبخندی بی اختیار روی لبهام سبز شد که با چشم غره ی افروزم محو نشد.
آیدین هم با دیدن ما جلوی در خونه اشو ایستاد و محترمانه به افروز سلام کرد و بغلش و برای سونیای مشتاقی که با ذوق صداش می کرد باز کرد.
خیلی سعی می کرد که جلوی افروز تابلو نگام نکنه اما زیر چشمی حواسش به من بود.
اون لحظه چقدر دلم میخواست سونیا رو بوسه بارون کنم که این جوری به آیدین چسبیده بود و ولش نمی کرد و به خاطر اون برخلاف نارضایتی افروز مجبور شده بودیم صبر کنیم.
بعد یکم که افروز کلافه شد محترمانه با تشر به سونیا گفت: عزیزم از بغل عمو بیا بیرون کار دارن ایشون.
آیدینم محترمانه گفت: نه افروز خانم بزارید باشه من این دختر کوچولو رو خیلی دوست دارم.
افروز مردد بود که اخم کنه یا به محبت آیدین لبخند بزنه و گفت: آخه این جوری که نمیشه باید بریم خونهی مامان اینا.
آیدین: پس اگه اجازه بدید من تا اونجا بیارمش.
افروز ناراضی اما بدون چاره سری تکون داد و قبول کرد. ریز بریا سونیا بوسه ای فرستادم که آیدین دیدش و باعث شد از خجالت سرمو بندازم پایین.
آیدین تعارف کرد و اول افروز و بعد من از پله ها پایین اومدیم و خودش سونیا بدست پشت سر ما راه افتاد.
آروم از پشت گفت: اینی که دیدم مال سونیا بود یا میشه شریکی هم استفاده اش کرد.
لبم و تو دهنم جمع کردم که به روی خودم نیارم معنی حرفش و فهمیدم و خنده ام گرفته.
جلوی در خونه سونیا رو پایین گذاشت و از همه امون خداحافظی کرد و رفت.
افروز برگشت و به منی که با لبخند به راه رفته ی آیدین نگاه می کردم چشم غره ای رفت و پشت چشمی برام نازک کرد و گفت: من نمیدونم مامان اینا چی می گن که تو غم باد گرفتی و یه لبخند رو لبت نمیاد و خودت و تو اتاقت حبس کردی. خونه ی فاطمه خانم اینا و تو پله ها خوب نیشت شل بود. خنده ات برا بقیه است اخمات برای ما؟ چیش....
این و گفت و زنگ خونه رو زد و بعد از باز شدن در اول خودش وارد شد.
با حرف افروز تموم خوشیم از بین رفت. نفسی آه مانند کشیدم و وارد شدم.
افروز در حال در آوردن لباسش بود و تو همون حال گفت: تو پله ها این پسره آیدین و دیدیم. شما که گفتین مریضه اما از منم سالم تر بود. شما واقعاً مطمئنید؟
مامان لبش و به دندون گرفت و با اخم به من اشاره کرد که یعنی جلوی آرام حرف نزن.
منم برای اینکه راحت باشن رفتم سمت اتاقم. ترجیح می دادم همون تو بمونم. البته از اونجا هم میشد صداشونو شنید.
مامان: والا راست و دروغش پای خودشونه اما بابات میگفت خود پسره بهش گفته. چه میدونم.
افروز: امان از دست شما پسره به این با شخصیتی به خاطر شما با عذاب وجدان باهاش حرف زدم. ..

کلافه سری تکون دادم و لباسهامو در آوردم. هنوز خوب یادمه چقدر با آیدین سر اینکه همون اول کار نره به بابا بگه من مریضم و هر آن ممکنه بخوابمو معلوم نیست کی بیدار بشم با این وجود میشه دخترتونو بهم بدید؟ بحث کردم اما فایده نداشت که نداشت.
هیچ کدوم راضی نبودیم که بازم به این تلفن زدنهای گاه و بیگاه و نگاه ها و لبخندهای یواشکیمون ادامه بدیم و از طرفی شرایطمونم خیلی خاص بود.
در آخرم با کلی بحث قرار شده بود که آیدین بره و با بابا حرف بزنه اما این صداقتش کار دستمون داد.
پر حرص مانتومو پرت کردم رو تخت السا.
آخه کی این جور خواستگاری میکنه؟
بار اولی که با بابا حرف زد نگفت چی به بابا گفته و منم نفهمیدم بابا چی جوابش و داد اما شب که بابا اومد خونه توپش پرِ پر بود شبونه زنگ زد به پژمان و اونو خواست و در مورد حرفهای آیدین ازش پرسید و اونم راستش و گفت و حرفهاش و تایید کرد.
تا 10 دقیقه از مامان و بابا که با پژمان توی هال بودن و اتاق آرمین که تا قبل از اون هی صدای در میومد و پیدا بود که داره سعی می کنه یه جوری از لای در ببینه و بشنوه مامان اینا چی میگن صدایی نیومد.
السا پر وحشت دستهاش و جلوی دهنش گرفته بود و ناراحت و نگران به منی که بی تفاوت و سرد روی تخت نشسته بودم و منتظر نتیجه بودم نگاه می کرد.
بابا اون شب اول داد و بی داد کرد به پژمان گفت: تو اگه در مورد مریضیش میدونستی باید جلوشو می گرفتی که نیاد دخترمو ازم خواستگاری کنه. و اینکه همسایه است و چشم تو چشم میشن و خبو نیست.
و بعد ریختن آب پاکی رو دست پژمان و اینکه تو همچین شرایطی دختر به کسی نمیده حتی اگه همسایه باشه و اینکه بهتره اون اینو به آیدین بگه.
بعد از رفتن پژمان وقتی کمی آروم تر شد وقتی شب همه خوابیدن و جز من و مامان و بابا کسی بیدار نبود رو به مامان با تاسف گفت: همچین پسر خوبی واقعاً حقش نبود که زندگیش این جوری بشه. اگه مریض نبود کی از اون بهتر که دخترمو دستش بدم. بیچاره خانواده اش چی میکشن.
بعد اون شب دیگه هیچ صحبتی نه از آیدین و نه از پیشنهادش نشد و من تمام این روزها منتظر موندم تا ببینم کسی هم سراغ من میاد تا نظر منو بپرسه؟
آیدین تو صحبتهای شبونه امون همیشه حق و به بابا اینا می داد و میگفت: "من ازشون گله ای ندارم اگه برای دختر خودمم یه همچین خواستگاری میومد مطمئناً ردش می کردم". و من تنها جوابی که داشتم سکوت بود و سکوت.
و هنوز منتظر و امیدوار که یکی نظر منو بپرسه.
هر بار که نگاه السا نگران میشد و با هر صدای دری از جا می پرید.
هر بار که بابا وقتی بر می گشت خونه صورتش پر اخم بود و کمتر حرف میزد و بیشتر تو خودش بود میفهمیدم که آیدین دوباره و دوباره رفته و پیشنهادش و تکرار کرده.
توی این مدت پدر و مادر آیدین به یه سفر یه هفته ای رفتن و توی این سفر پدر آیدین سعی کرده بود کم کم مشکل آیدین و به مادرش بفهمونه و ...
من واقعاً نمیدونم مژگان خانم چه جوری این خبر و هضم کرد اما از تکیده شدن صورتش پیدا بود که یه شبه با غصه ی پسرش پیر شده.
با هر بار دیدن من توی پله ها فقط چشمهاش پر اشک میشد و یه لبخند مهربون پر دردی بهم میزد.
شاید اونم میدونست که منم میدونم و باز هم هستم باز هم می خوام جزوی از این زندگی که بیشتر از معمول توش خوابه باشم.
تو این مدت منم بیکار نبودم. تمام مدارک پزشکی آیدین و ترجمه کرده بودم و به چند تا کشور خارجی فرستاده بودم تا ببینم اونها چیزی در مورد این بیمار ی میدونن یا نه. به توصیه ی چند تا پزشک چندین بار از سر آیدین سی تی اسکن شد. به شیوه های مختلف اما هنوز هیچ چیزی که نشون بده این بیماری چیه و چه طور این جور ناگهانی و به یکباره کل انرژی بدنش و میکشه و از بین میبره و باعث میشه اونقدر ضعیف بشه که به خواب بره پیدا نکرده بودن.
کلافه تر و منزوی تر و کم حرف تر از همیشه شده بودم. مامان هر بار با دیدنم با دیدن اینکه هر روز وزن کم می کردم فقط با یه نگاه ناراحت و پر غصه نگام می کرد.
شاید اونم فهمیده بود که حسی هست چیزی این وسط هست که منم بی حرف دارم آب میشم.
پشت پنجره نشسته بودم و به بیرون خیره شده بودم و بی توجه به زنگ تلفن که داشت خودش و می کشت تو افکارم غرق بودم.
بالاخره بعد از 10 بار زنگ خوردن صدای مامان بلند شد که میگفت: آرام تو توی این خونه زندگی نمی کنی؟ میبینی نیستم گوشی و حداقل جواب بده.
سکوت کردم و گذاشتم کمی با خودش حرف بزنه و از داشتن چنین دختر بی خیالی برای خودش غصه بخوره.
بالاخره مامان به تلفن رسید و برش داشت و فقط وقت کرد یه الو بگه و بعد اون به مدت 10 دقیقه ساکت شد تا دوباره به حرف بیاد و بگه: باشه خداحافظ.
تلفن عجیب، لحن عجیب و مامانی که دیگه نمی خواست برای برنداشتن تلفن سرزنشم کنه.
بی توجه به این چیزها رومو دوباره برگردوندم سمت پنجره. کسی نبود و کسی نیومده بود. رومو گرفتمو کتاب روی پاهام و باز و شروع به خوندنش کردم.
در اتاق آروم باز شد و مامان آرومتر با قدمهای کوتاه اومد تو اتاق.
نگاهش به من و فکرش هزار جای دیگه سیر می کرد. با دیدن نگاه خیره ام چشم ازم برداشت و سرش و انداخت پایین.
آروم نشست روی تخت و دامنش و مرتب کرد و بعد از اطمینان از اینکه دامنش حتی یک چروکم نداره بالاخره سرش و بلند کرد و بهم نگاه کرد.
منتظر نگاش کردم. این حالتهاش و خوب میشناختم. مطمئنن چیزی شده بود که می خواست به من بگه. حرفی داشت که با کمال تعجب بیان کردنش براش سخت بود.
کتابم و بستم و رو لبه ی پنجره چرخیدم و پاهام و رو زمین قرار دادم و رو به روی مامان خیره شدم بهش.
بدون حرف نگاش کردم.

من و منی کرد و دستهاش و تو هم پیچید و باز کرد و آروم لب گشود و گفت: بابات بود. خیلی عصبانی و بیشتر.... خسته بود. گفت دوباره آیدین رفته پیشش و دوباره تو رو خواستگاری کرده.... بابات از این همه اصرار عصبانی بود و از اینکه مجبوره به این بچه ی مریض هی جواب رد بده و نا امیدش کنه خسته و ناراحت. داشت داد و بی داد می کرد.
سری تکون داد و چشمهاش و تو اتاق گردوند گفت: میدونی من فکر می کنم این پسره خیلی مطمئنه. اون جور که اون هر بار سر راه بابات قرار می گیره پیداست که فقط تایید و موافقت بابات و می خواد. عجیبه چون بعد بابات باید رضایت تو رو جلب کنه مگر اینکه....
خیره تو چشمهام نگاه کرد و گفت: تو دوستش داری؟ تو به این وصلت با این شرایط راضی هستی؟
بالاخره پرسید. بالاخره یکی در این اتاق و باز کرد و خواست نظر منو بدونه. بالاخره فهمیدن که منم باید برای زندگیم نظر بدم. چقدر منتظر بودم که بالاخره خودشون به این نقطه برسن.
دستهامو تو هم قلاب کردم. سرمو کج کردم و گفتم: چرا الان دارید از من می پرسید؟
سری تکون داد و گفت: چون این موضوع فرق میکنه. افروز خودش سعید و خواست خودش تاییدش کرد و در آخر معرفیش کرد. زندگیش و خودش انتخاب کرد. پژمان و می شناختیم و تو تموم سالهای بزرگ شدنش دیده بودیمش و علاقه اش به السا مشهود بود. السا هم دختری نبود که احساساتش و پنهان کنه. از کنارشون رد میشدی می تونستی بفهمی همو دوست دارن.
نفس عمیق و خسته ای کشید و گفت: اما تو.... اما تو فرق داری.... هیچ وقت نشد مثل افروز حرفهات و رک بگی خواسته هات و به زبون بیاری.. یا مثل السا تو رفتارت نشون بدی و به شدت واضح احساساتت معلوم بشه.
تو همیشه ساکت بودی و... بی تفاوت. سالهاست که به زور می خندی.... بیشتر وقتها توی اتاقت تنها میشینی و همیشه پنجره ای هست که باهاش به بیرون زل بزنی. هیچ وقت باهام حرف نزدی. نگفتی چی می خوای و چیو دوست داری. همیشه ماها بودیم که اومدیم پیشت باهات حرف زدیم و خواستیم که به حرفهامون گوش بدی.
ما حرف زدیم و گفتیم و تو شنیدی و هیچ وقت لب باز نکردی.
من شاید مثل شماها درس نخونده باشم یا زیاد تو دنیا نگشته باشم. همه ی زندگی من خلاصه شده تو شماها و پدرتون و این خونه. کل دنیای من همین آپارتمان و آدمهاشن.
اما یه چیزیو خوب میدونم. دلت اگه با کسی باشه جدا کردنش سخته خیلی سخت تر از اون که از دست من و پدرت بر بیاد.
حتی می تونی به خاطر اون محبت از خیلی چیزها بگذری.
حالا می خوام رک و صادق ازت بپرسم و انتظار دارم همین جوری جوابم و بدی.
تو آیدین و دوست داری؟
فقط تو سکوت نگاش کردم.
ابروهاش بالا رفت چونه اش لرزید.
مامان: حتی با وجود این بیماریش؟ با اینکه میدونی می خوابه و بیدار شدنش ...
دوباره با هزاران کلام نگاش کردم.
چشمهاش خیس شد و با بغض گفت: حتی اگه ماها راضی نباشیم؟ حتی اگه بابات رضایت نده؟
سر کج شده امو صاف کردم. به کلام پر بغضش لبخند زدم. از جام بلند شدم و رفتم و جلوی پاش زانو زدم و دستهاش و که تو هم قفل کرده بود و بهم فشار می داد و تو دستهام گرفتم و از پایین نگاش کردم و گفتم: مامانِ من شده من رو حرف شما حرف بزنم؟ شده چیزی و نفی کنید و من اصرار کنم؟ شده بگید چیزی خوب نیست و من بگم خوبه؟ بگید چیزی به صلاحم نیست و من پافشاری کنم؟
الانم هر چی شما بگید. هر چی شما بخواید. من رو حرفتون حرف نمیزنم. من چیزی بر خلاف میلتون نمیگم.
بگید آیدین نه؟
من میگم چشم. میگم هر چی شما بگید. بگید به صلاحت نیست بازم میگم باشه حق با شماست. اما ازتون یه خواهشی دارم. ازتون می خوام همون جوری که من رو حرفهاتون حرف نمی زنم و بهتون اطمینان دارم و احترام میزارم شما هم به خواسته های من احترام بزارید.
میگید آیدین نه؟ باشه چشم ولی ازتون می خوام که اجازه بدید پژمان و السا هر چه زودتر با هم ازدواج کننن خیلی وقته که منتظرن و واقعاً انصاف نیست.
مامان پرید وسط حرفم و معترض گفت: اما این امکان نداره چه طور ممکنه وقتی خواهر بزرگتر هنوز مج....
حرفش و قطع کردم و گفتم: مادر من امکان داره چون این خواهر بزرگتر قراره باقی عمرش و مجرد بمونه و تا آخر آخرش با شما و باباش زندگی کنه. من نمی خوام سدی باشم جلوی خوشبختی این دوتا. تا کی باید به خاطر من منتظر بمونن؟
چشمهاش گرد و وحشت زده شد و لبهاش مدام باز و بسته شد اما چیزی نگفت. در آخر هم خسته از این همه تلاش گفت: ولی چرا نمی خوای نمی کنی؟ کی گفتی تو برای السا اینا سدی؟ کی گفته جلوشونو گرفتی؟
لبخندی پر آرامش زدم و گفتم: مامان من میدونم من حرفهای شبونتون و با بابا شنیدم.
صورتش جمع شد و چشمهاش پر بغض شد.
آروم با شصتهام پشت دستهاش و نوازش کردم و پر آرامش گفتم: مامانم من می خوام تنها زندگی کنم. نمی خوام ازدواج کنم. افروز وقتی با سعید ازدواج کرد دوستش داشت. السا و پژمانم که خودتون میبینید عاشق همن. و من....
نگاهمو پایین آوردم و یه لبخند تلخ زدم.
من: و من این حس و دارم تجربه می کنم. بعد 29 سال اولین باره که یه همچین چیزیو تو زندگیم حس می کنم. شما فکر می کنید چقدر باید خوش شانس باشم که تو باقی مونده ی عمرم یه بار دیگه همچین چیزی و حس کنم و تجربه کنم؟
البته اکه بخوام و کاملاً مشخصه که نمی خوام. من آدمی نیستم که با هر کسی صرفاً چون ازم خواستگاری کرد ازدواج کنم.
تک خنده ای کردم و به چشمهای خیسش نگاه کردم و گفتم: حاضرم نیستم با مهدی ازدواج کنم پس بهتره دیگه با اون تهدیدم نکنید.
لبخند پر بغضی زد و به "دیوونه ای" منورم کرد.
لبخند تلخی زدم و گفتم: ازم یه سوال پرسیدید. جوابم آره است. دوستش دارم و شاید فراتر از اون حتی با این شرایطی که داره. برای من مهم نیست و هر کاری می کنم که از این حالت در بیاد. ولی اگه بازم بگید نه من حرفی ندارم ولی خواهش می کنم بعد اون تنهام بزارید و نخواین مجبورم کنید که با کسی ازدواج کنم چون همچین قصدی ندارم و به ناچار مجبورم بر خلاف میلتون عمل کنم. اونم بعد این همه سال حرف شنوی....
از جام بلند شدم و رفتم سمت پنجره و ایستادم جلوش و خیره شدم به حیاط. در باز شد و پدر آیدین و پشت سرش خودش وارد شدن.
مامان پر بغض گفت: تو مطمئنی؟ مطمئنی که پیشمون نمیشی؟
با چشمهام تک تک حرکات مردی و که میدونستم باهاش می تونم هر چیزی و تحمل کنم و ثبت کردم. سرش چرخید سمت پنجره و منو دید. لبخندی که زد با همه ی اطمینانم گفتم: نه حتی برای یک روز.و...

ادامه دارد...