با بی حوصلگی وارد خونه شدم صدای اذر جون اومد چی شد؟

_هیچی چی شد

به سمت اشپزخونه رفتم از توی کابینت لیوان ابی برداشتم و در یخچالو باز کردم خیلی تشنه بودم یه لیوان پر اب

خوردم و به اتاقم پناه بردم  ماه صفر بود مداحی گذاشتم تا اروم تر شم صدای مداحی از کامپیوتر پخش شد

تا مشکتو تو آب زدی
موجای دریا شد آروم
تا رو به ساحل اومدی
بغضی نشست توی گلوم
همون دم بود غربت دنیا شد نصیبم
رو لب گل کرد ناله های امن یجیبم
بلند شو بنگر که شمشیر ها رو کشیدن
آخه می دونن بدون تو من غریبم
ابا الفضل اباالفضل
دشمن با داغ اکبرم
آتیش زده بر جیگرم
حالا شکسته با غمت
مثل سر تو کمرم
روی قلبم دیگه این زخم غم میمونه
کمرم دیگه مثل مادر خم میمونه
می دونی چه فکری می سوزونه دلم رو
تو این فکرم خواهرم بی محرم میمونه
پاشو ببین توی حرم
عزاخونه به پاشده
تا آرزوی کوفیا با کشتنت روا شده
بدون تو توی هر خیمه پا می ذارن
رد پاهاشونو تو آتش جا می ذارن
دیگه زینب دستاشو روی سر می گیره
پیش چشماش داغمو رو دلها می ذارن
ابا الفضل ابا الفضل

صدای زنگ موبایلم بلند شد شماره ی علیرضا بود جواب دادم:الو

_الو سلام

_سلام

ببین به بچه ها اس بده فردا همه بیان مسجد علی ابن ابی طالب خیابون داریوش نرسیده به 4 راه قنادی

تمرینامون اونجاست دو شنبه ها 5 شنبه ها 2 تا 5

باشه پس فردا همه اونجاییم

_فعلا

_فعلا

از خوشحالی دستمو گذاشتم رو قلبم پیامکو نوشتم و به همه بچه های گروه ارسال کردم

فردا جمعه بود و قرار بر این شد چون تعطیلعه و اولین جلسه تمرینه 10 صبح تا 2 باشه

*****

فصل دوم

مانتوی مشکی رنگمو پوشیدم و شال مشکی سر کردم کفشامو پام کردم و رو ب مامان اینا گفتم:خداحافظ

با دو به سر کوچه رفتم و دستمو واسه تاکسی تکون دادم:سر داریوش

تاکسی جلوی پام ایستاد سوار شدم 10 دیقه طول کشید تا رسیدم از تاکسی پیاده شدم کمی پیاده

روی داشت اون مسیرو با دو طی کردم به جلوی در حسینیه رسیدم داخل شدم کفشای عمه م و مروارید

بود و کفشای اقای پیر زاد داخل شدم و گفتم:سلام

هر دو سلام کردن و منتظر شدیم حدود ساعت 10.30 بود با تک تک بچه ها تماس گرفتیم ک جمع شن بعد از

رسیدن بچه ها اقای نانکلی هم اومد و رو به علی گفت:کی با بچه ها هماهنگ کرده؟

علی رو ب من کردو گفت:خانوم پویانفر یه لحظه بیاین؟

رفتم جلوش و بلند گفت:وقتی من میگم همه ساعت 10 اینجا باشن همه باید یه ربع ب 10 اینجا باشن

نه ک ما زنگ بزنیم خانوما معلوم نیست کجان دیگه تکرار نشه

سری تکون دادم و گفت همه فرم ورود کاروانو تشکیل بدن همه به فرمی ک علی گفت ایستادن و علیرضا گفت با

مداحی من اروم حرکت کنین این کاروان دو دور قراره دور سالن بچرخه

همه ایستادن 3.2.1

لا لالالالالالالا لا لالالالالالیییی لالالالالالاییی

لا لالالالالالا   لالالالالاییی

ای کاروان کمی اهسته تر برووو ای کاروون کمی اهسته تر

صدای مبین در اومد:برین از اول و اروم

حدود ده بار راه رفتن تمرین شد تا اون چیزی ک تو ذهنمون بود در اومد علی گفت:کافیه کمی استراحت