مثله همه روزای دیگه بیدار شدم ولی امروز مثله هیچ کدوم از اون روزا نبود..به خودم گفتم:پارلا ی جدیدی از امروز وارد دانشگاه میشه...جسورتر و مصمم تر..پارلا تو باید تیلاو رو ببری!نمی خواستم کسی فک کنه امروز یه دختر شکست خورده برمیگرده دانشگاه...پس لباسامو با دقت بیشتری انتخاب کردم.یه پالتوی کرمی با شلوار جین آبی و یه کیف جین اسپورت.بر خلاف همه روزها ایستادم جلوی آینه و کمی آرایش کردم.

-خودشه!ایول!الان همشون کف میکنن!

سوار ماشینم شدم.ضبط ماشینو روشن کردمو راه افتادم.آیدا بیچاره فک میکرد من الان عصبی و ناراحت تشریف دارم به خاطر همین برخلاف روزای قبل که من هزار ویک مرتبه بوق میزدم تا بیاد پایین امروز خودش قبل از من اومده بود جلوی در خونشون..سوار ماشین شد و گفت:سلام

ماشینو روشن کردمو گفتم:سلام به روی ماهت بانو

با ترس گفت:دیر کردم؟

-نه

-پس چرا نیش و کنایه میزنی؟بانو کیه؟

خندیدمو گفتم:اصلا جنبه نداری مثه بچه آدم باهات مودبانه حرف بزنم...همش باید بزنم تو سور کله ات؟

-پارلا امروز میخوای بری دعوا؟؟؟

-دعوا چیه خره؟من با هیچ کس کاری ندارم از امروز بیشتر تلاشمو میکنم که  این ترمو ببرم

انگار نگرانی آیدا تموم شده بود چون خندید وگفت:من گفتم این امروز میاد تو دانشگاه همه رو میبنده به رگبار....

-چه خبر؟این مدتی که من نبودم اتفاق خاصی افتاده؟

-نه

-اون روز رفتین شام؟

-پرهام گفت بریم ولی من گفتم نمی ریم که نمیریم که نرفتیم

-ایول جذبه!

-حالا کجاشو دیدی؟

-پس فرشته و تیلاو با هم رفتن!!

ابرویی بالا انداخت وگفت:آره.فرشته میخواست باهات حرف بزنه ولی جواب ندادی

-غلط کرده..من دیگه با اون دختره حرفی ندارم..آیدا میدونی چیه اینجور آدما آرپیجی هم کمشونه...یه روزی تلافیشو سرش درمیارم

-بسم الله الرحمن الرحیم..پارلا ترسناک میشود!یه بار باهاش صحبت کن..منو تونست قانع کنه حتما تو رو هم میتونه قانع کنه

-اون طرفای قانع شدن مغز تو که خیلی وقته تعطیله...دقیقا کجات قانع شده؟؟؟هان؟نشونم بده!

با کیفش زد به بازوم و بازم خندیدیم.با آرامش ماشینو پارک کردمو راه افتادم.تو محوطه تیلاو و پرهام با هم بودن.پرهام جلوتر اومد سلام داد.سلامی دادمو تنهاشون گذاشتم.دلم میخواست وقتی از کنار تیلاو رد میشم بهش حتی نگاهی هم نندازم.ولی اون باید میفهمید که من هنوز رقیبشم..شکست رو قبول نکردم.مقابلش ایستادمو گفتم:سلام آقای ملکی

-سلام

-جزوه ی کلاسای این چن روز روز ازتون میخواستم

-زیاد نیس...باشه بهتون میدم.الان همشون پیشم نیس.

-اوکی.پس اگه امکانش هست سریعتر جزوه ها رو بدین که من دلم میخواد هرچه سریعتر همه اشو بخونم

جملاتمو با تاکید ادا میکردم که بفهمه با یه دختر قوی و با اراده طرفه..نه با دختری که تا تقی به توق میخوره بزنه زیر گریه و ناامید بشه!من اومده بودم و بیشتر از همه دلم میخواست این حضور به چشم تیلاو بیاد.راه افتادم به سمت کلاس..توی راهرو شاهینو دیدم.اومد طرفم وگفت:خانوم ادهمی کجا بودی؟وقتی نیستی کلاس خیلی نچسب میشه

خواستم بگم عوضش تو نباشی کلاس کلی دل چشب میشه کثافت!من نبودم کسی نبوده زل بزنی به چشماش و چشم چرونی کنی واسه همین پریدی اومدی سمتم؟؟دوس نداشتم بشتر کنارش بمونم چون واقعا تو این حرفه شعبه دوم نداشت!گفتم:با اجازتون برم کلاس

-بله بفرمایین

سر جای خودم نشستمو از پنجره بیرونو نگاه کردم.نمی دونستم فرشته هم امروز کلاس داره یا نه....حرف آیدا ذهنمو مشغول کرده بود اینکه فرشته میخواد بامن حرف بزنه.چی میخواست بگه؟پرهاموآیدا وارد کلاس شدن و آیدا با چهره ای شاد اومد کنارم نشست.داشتم از پنجره بیرونو نگاه میکردم.آیدا دستمو گرفت و گفت:داری زاغ سیاه کیو چوب میزنی باز؟؟؟

-من بیچاره نمیتونم از دست تو یه کم به آسمونم نگاه کنم....شاید دلم گرفته خب

-صد بار بهت گفتم به من دروغ نگو که برعکس پینوکیو چشات گردتر میشن...تازگیا آسمون اومده رو زمین؟!

-منتظرم ببینم فرشته میاد یانه؟؟

-دیدی..دیدی گفتم

-حالا ازش خبر داری؟

-امروز کلاس ندارن.بازم اگه میخوای میریم دانشکده شون.

-ولش کن.

صورتمو برگردونم سمتش وگفتم:آیدا اون روز تو به تیلاو گفته بودی بیاد سرخاک؟

آیدا یه دستشو زد به پیشونیش وگفت:ای وای..یادم رفت بگم.شرمنده من نیومدم...

-عیب نداره...منم از این به بعد مراسمای تو رو نمیام

-بدجنس!آره من گفتم.

-چرا خودت نیومدی اونوقت؟

-خب راستش دایی پرهام میخواست منو پاگشا کنه منم از صب مشغول بودم نرسیدم بیام...تو رو خدا ببخش پارلا.به خدا دلم میخواست بیام ولی نشدددد

-چرا بهش گفتی؟

-تیلاو ومیگی؟اومد سراغتو ازم گرفت گفت میخواد یه حرف مهمی بهت بزنه منم گفتم اگه میخوای ببینیش باید بری سرخاک چون سال مادربزرگشه..حالا چی گفت؟

سرمو تکون دادمو گفتم:چیزی نگفت!

-لال مونی گرفته بود؟

-نه ولی چیز به خصوصی هم نگفت.عجب!

بعد از اخرین جمله من استاد وارد کلاس شد و من ترجیح دادم بحثمون ادامه پیدا نکنه.نازنین هم امروز نبود.خدا رو شکر که نبود!اگه بود حتما زبون گرم نیش وکنایه اش اعصابمو بهم میریخت..نازنین مدل حرف زدنش همیشه طوری بود که دل آدمو نشونه میگرفت.من گاهی اوقات فک میکردم اصلا دست خودش نیست.بعد از اینکه کلاس تموم شد آیدا گفت میخواد با پرهام بره گردش ومنم پاپیچش نشدم.با آیدا وپرهام خداحافظی کردم و راه افتادم سمت ماشینم.همه اش فکرم درگیر حرفای آیدا بود که میگفت هم تیلاو و هم فرشته میخوان حرفای مهمی به من بزنن...ته دلم میگفتم حتما حرفیه که به هردوتاشون مربوط میشه!اصلا چرا این روزا همه میخوان با من حرف بزنن؟آدم مهمی شدماااا...

سوار ماشین شدم.بازم روشن نشد...ای بابا!خواستیم یه روز شبیه این آدمای بی دغدغه تو فیلما آرامش داشته باشیم نمی زارن که!پیاده شدم.کاپوتو زدم بالا.من که چیزی سر در نمی آوردم الکی افه ی تعمیرکاری می اومدم!چن جاشو دست زدم ولی آخرش به خودم گفتم:خرابو خراب ترش نکن....الان میزنی ناکارش میکنیاااا

برگشتم دوباره استارت زدم..ای خدا!این باز چه مرگش شد؟پیاده شدم یه لگد بهش زدمو گفتم:دیگه اینبار فاتحه!من اگه تو رو نبردم نفروختمت...

تیلاو رو دیدم که از سمت مقابل در حالیکه دستاش تو جیبش بود می اومد سمت من.فک کردم شاید ماشینشو این طرفا پارک کرده.خواستم فعلن سوار بشم بعد که تیلاو رد شد رفت دوباره بیفتم به جون ماشین وخطونشونه براش بکشم ولی به خودم گفتم:بی خیال!مگه تیلاو کیه که داری ازش قایم میشی دختر!

کمی که نزدیکتر شد متوجه شدم داره میاد سمت من.حدس زدم شاید میخواد حرفی رو که میخواست بهم بزنه الان بخواد بگه...رسید وگفت:مشکلی پیش اومده؟

با بی تفاوتی ابرویی بالا انداختمو گفتم:نه

-میخواستم بهتون بگم.....

سکوت کرد.دِ بگو دیگه!

-خب چی میخواستین بگین؟

نمی دونم چرا نگاهشو متفاوت تر میدیدم.انگار چیزی ر و میخواست بگه که خودشم دو دل بود.لبخندی زد وگفت:میخواستم بگم....

جون بکن دیگه!نصف عمر شدمممم!حتما میخواد قید بورسیو بزنه..وای اون روز سرقبر خانوم جون خیلی چیزا رو فهمید.امکان نداره قبول کنم.من زیر بار منتش نمیرم به هیچ وجه من الوجوه....

طوری که از گفته اش منصرف شده باشه گفت:دیدم ماشینون مشکل پیدا کرده اگه بخواین من یه نگاهی بهش بندازم...

ته دلم گفتم:همین؟!شرط میبندم که اینو نمیخواستی بگی...تو با این پرستیژت امکان نداره چیزی از این ماشین خوشگل قراضه من سردربیاری!!!گفتم:بله.بازم درد و بلا گرفته.

لبخندش پررنگ تر شد واومد نگاهی بهش انداخت.با حوصله و باآرامش چن تا قطعه رو دستکاری کرد وگفت:برین یه استارت بزنین.دیگه حتما کارش تمومه.الان روشن میشه.

کاپوتو بست و نگاه غرور آمیزی به من انداخت...باز به خودم گفتم:ای خدا چی میشد الان من استارت میزدم بعد ماشین می گفت نچچچچ روشن نمیشم که نمیشم....بعد این پسره سنگ رو یخ میشد منم کلی بهش میخندیدم...آی میشد.دلم میخواست یه کم معطلش کنم یه آیه الکرسی بخونم فوت کنم رو ماشین که نشه..برعکس همیشه که آیه الکرسی میخوندم فوت میکردم رو ماشین تا روشن بشه.بازم به تیلاو نگاهی انداختمو به دورغ گفتم:امیدوارم روشن بشه شما رو هم معطل کردمممم..

رو صندلی نشستم یه نگاهم به تیلاو بود یه نگاهم به سوئیچ....یک دو سه.صدای خفه ای از موتور بلند شد ولی ادامه پیدا نکرد.یه لحظه انگار تموم دنیا رو بهم دادن...خوشحال شدم و این رو تیلاو از نگاهم خوند.نگاه  سرزنش باری بهش انداختم وگفتم:روشن نشد که!!!

این جمله براش کاری تراز زهر هزارتا شمشیر بود.با حرص گفت:امکان نداره..یه بار دیگه استارت بزن ببینم

دوباره استارت زدم ولی زهی خیال باطل..روشن نشد که نشد!تو کل عمرم دفعه اولی بود که از روشن نشدن ماشینم انقدر خوشحال میشدم!از ماشین پیاده شدم و به تیلاو که حالا با کلافگی نگاهم میکرد گفتم:همیشه قرار نیس به جواب برسین..یه جاهایی معادله راه حل دیگه ای داره که به ذهن شما نمیرسه!

-حتما اون راه حل هارو هم مشا میدونی

لبخندی زدمو گفتم:نه من نمیدونم...یعنی مثله شما ادعا نمیکنم همه چی دونم.

خم شدم کیفمو برداشتم در روقفلش کردمو گفتم:خب دیگه اگه کاری ندارین من برم

-میخواین یه نگاه دیگه بهش بندازم؟

هنوز هم شکستشو قبول نکرده بود!!!کلا بشر پررویی بود!گفتم:همون یه دفعه اگه میخواست فرجی بشه میشد.الان زنگ میزنم به یکی از آشناهام میاد یه مکانیک میاره...

گوشیم زنگ خورد.صدای ماهان بود.گفت:سلام...خوبین؟

رو کردم به تیلاو وگفتم:خداحافظ

حرفمو نشنیده گرفت وهمونجا ایستاد.بهش توجهی نکردمو جواب ماهانو دادم:سلام.ممنونم.شما خوبی آقا ماهان؟

-منم خوبم..بهترم میشم اگه جوابمو بدین

-خب من تصمیمو گرفتم آقا ماهان

-الان میگین؟

-نه فک میکنم بهتر باشه با هم یه جایی قرار بزاریم رو در رو باهاتون صحبت کنم

-چشم.هرطوری که مایلید.امروز خوبه؟

امروز؟؟!!!نگاهی به ساعتم انداختم و یادم اومد من امروز باید برم آموزشگاه.بعد چندهفته مرخصی اگه امروز هم دیر میرفتم حتما عذرمو میخواستن.گفتم:من امروز میرم آموزشگاه زبانم.

-بیام دنبالتون؟

-نه مرسی.

-تا ساعت چنده؟

-حدودا 7و نیم تموم میشه

-پس قرارمون باشه ساعت 8 رستورانی که شما دوس داری...

-نه بابا..رستوران چیه.تو زحمت میفتین!

-چه زحمتی.هم شام میخوریم هم اینکه حرف میزنیم.

انقدر اصرار میکرد که من نمیتونستم نه بیارم...از طرفی دیگه این مدل حرف زدن کتابی مودبانه ام هم کم کم داشت تموم میشد..اگه یه کم دیگه من اصرار میکردم و اون میگفت نه به جون خودت باید بیای من میزدم تو کانال خودمو کلا منصرف میشد!گفتم:باشه.یه رستورانی نزدیکیای آموزشگاه ما هست میریم اونجا...رستوران خوبیه.آدرسو اگه نمی دونین اس ام اس کنم براتون

-بله بفرستین

خداحافظ کردمو دیدم تیلاو هنوز سرجاش وایساده وزل زده به من.گفتم:بازم با من کاری دارین؟

-اگه میخواین بیاین رستوران ما

الان من چی بهت بگم دلم خنک بشه؟خواستم حرصشو دربیارم گفتم:نه من جای بهتری سراغ دارم

پوزخندی زد وگفت:باشه.خداحافظ

یه تاکسی گرفتمو رفتم آموزشگاه.فکرم دوباره درگیر خیلی چیزا بود..تیلاو...فرشته....اینکه چه جوری به ماهان جواب منفی بدم در حالیکه با هزار امید وآرزو اومده سراغ من.اگه درگیر بورسیه نبودم حتما بهش میگفتم بله.چون هم ظاهرش مناسب بود هم شرایط دیگه اش عالی بود.هر چند زندگیم با عشق شروع نمیشد ولی شاید بعدا عشق هم خود به خود وارد زندگیم میشد.آدرس رستورانو برای ماهان فرستادم و دلم شور میزد.وقتی کلاسام تموم شد با بقیه مربیا خداحافظی کردمو راه افتادم.زنگ زدم به پوریا وگفتم که ماشینم خراب شده ودم در دانشگاه خوابیده و اونم گفت فردا یه مکانیک میبره بالای سرش....

به سمت رستوران راه افتادم.دل تو دلم نبود.خودم هم میدونستم که در مورد ماهان دارم بی رحمی میکنم.وقتی وارد شدم ماهانو که پشت یه میز دونفره نشسته بود دیدم.بلند شد و لبخندی زد.رفتم سمتش.شاخه گل رزی که روی میز بود برداشت وگفت:برای شما

گل رو گرفتمو نشستم.سلامی دادمو نشستم.

-آقا ماهان سفارش دادین؟

-نه منتظر موندم شما برسین با هم سفارش بدیم

الهی بمیرم!الان من چه جوری به این بگم نه؟؟؟گارسون اومد سفارش ما رو گرفتو رفت.کمی سکوت کردیم.فعلن نمیخواستم به این زودیها حالشو خراب کنم.چند دقیقه همونجوری گذشت تا اینکه گارسون غذا رو آورد.سرمو انداختم پایین وگفتم:خب...خب من خیلی فک کردم

-خوبه

-میدونین...شما یه پسر ایده آل برای خیلی از دخترا هستین.شرایط خیلی مناسبی دارین ولی...ولی...

گفت:ولی چی؟

سرمو بلند کردمو نگاهش کردم.رنگش پریده بود.لبخندی هم دیده نمیشد.گفتم:ولی فک میکنم من نمیتونم همسر مناسبی برای شما باشم

دستاشو به هم گره زد و به صورت چند ضربه ی روی میز زد وگفت:میتونم دلیلشو بدونم؟

-دلیل خاصی نداره.من که گفتم شما از هر نظری ایده آل هستین آقا ماهان..من شایسته شما نیستم

-ولی من خودم میدونم که من باشما میتونم خوشبخت بشم

-خواهش میکنم بیشتر از این منو خجالت زده نکین ..من واقعا به درد شما نمیخورم.شما میتونین کیس های بهتری از من پیدا کنین

من به دردش نمیخورم!!!!دقیقا برعکس این جمله رو به کیارش گفته بودم.وقتی ردش میکردم بهش گفتم کیارش تو به درد من نمیخوری!یه دستشو مقابل دهنش قرار داد ودست دیگه اش رو مشت کردومثله قبل ضربه وار آروم به میز کوبید وگفت:نظرتون غیر قابل تغییره؟

-باید بگم بله همینطوره

-من میتونم بیشتر هم صبر کنم تا بیشتر فک کنین..اصلا اشتباه از خودم بوده انقد به شما فشار آوردم تا سریعتر جوابمو بدین که شما هم نتونستین خوب جم بندی کنین

هی من میگم نره این همی میگه بدوش!!!چرا ول کن نیست؟؟؟گفتم:من خیلی وقته به جم بندی رسیده ام

بلند شد.ترسیدم گفتم شاید مثله کیارش دیوونه بازی دربیاره.گفت:پارلا خانوم امیدوارم خوشبخت باشین با هرکسی که هستین...ببخشین اگه ناراحتتون کردم.

با شرمندگی گفتم:غذاتون؟

-اشتها ندارم.من حساب میکنم و میرم.ببخشین که نمی رسونمتون چون باید برم.

بلند شدم وگفتم:خواهش میکنم.خداحافظ

ماهان رفت.دلم براش سوخت.واقعا دلم نمیخواست دلشو بشکنم ولی ته دلم واقعا راضی نبودم!!!بشقاب غذا رو کشیدم جلو و چند قاشق خوردم.اشتهام کور شده بود.نتونستم ادامه بدم و بلند شدم برم.که کیفم خورد به شاخه گل رز وافتاد زمین.برش داشتم و نگاهش کردم.وقتی خود ماهان رو از زندگیم بیرونش کردم چه لزومی داشت که یه یادگاری ازش خونه ام ببرم؟شاخه گلو گذاشتم روی میز و بیرون اومدم.

وقتی رسیدم دم در خونه فرشته جلوی دربود.خودمو زدم به بی تفاوتی.اخمامو تو هم کردمو از کنارش رد شدمو کلید رو از جیبم بیرون آوردم.دستمو گرفت وگفت:پارلا صبر کن...خواهش میکنم

-ولم کن.

-خواهش میکنم دو دقیقه به حرفای من گوش کن.موضوع اونجوری که تو فک میکنی نیس

-برو..تو یه بی معرفتی که لنگه دوم نداره...تو به من خیانت کردی تو اوج اعتمادی که بهت داشتم.برو

چشماش پر از اشک شد وگفت:من بی معرفت نیستم

-بگو

-بزار بیام تو مفصل برات توضیح بدم

-بیا ولی انتظار نداشته باش که ازت مهمون نوازی کنم.تو برای من بی ارزشی فرشته!

با هم رفتیم خونه من.روی یکی از مبلها نشست و منم مقابلش نشستم.گفتم:خب شروع کن

-من وتیلاو هیچی بینمون نیست

-اصلا باشه به من چه؟تو قرار بود یه کاری برای من بکنی نه اینکه بری عاشق تیلاو بشی

-آره میدونم.ولی کار دله دیگه

-خب الان چی میخوای بگی؟

-ببین تیلاو منو قبول نکرد..هرکاری کردم دلبسته ی من نشد.آخرش هم آب پاکی رو ریخت رو دستمو گفت خودش عاشق کسی شده و ازم خواست فراموشش کنم

-پس چرا نقش بازی میکردی؟

-نمی دونم چرا ولی تیلاو خواست.من واقعا عاشق تیلاو شدمو اون حرفمو قبول نداره.

دلم نمیخواست بیشتر از این روی این جمله اش تاکید کنه که عاشق تیلاو شده.گفتم:از همون اول میگفتی که نتونستی کاری بکنی.با این کارت میخواستی چیو ثابت کنی؟

-من میخواستم هرکاری که تیلاو میخواد بکنم براش انجام بدم تا شاید بفهمه چقدر برام مهمه..برام با ارزشه.ولی نشد

اشکایی رو که روی گونه هاش جریان داشت رو پاک کرد و گفت:ولی دیگه دوس ندارم این بازیو ادامه بدم.وقتی هر کاری کردم به عشقم اعتماد نکرد دوس ندارمم بیشتر از این اذیتش کنم...عشق این نیست که طرفو برای خودت بخوای عشق یعنی اینکه خوشبختی طرفتو بخوای..من الام واقعا میخوام اون خوشبخت باشه با کسی که دوسش داره.من فراموشش میکنم.

صدای گریه اش شدید ترشد.رفتم کنارش و در آغوش کشیدمش.منم بی صدا همراهش گریه کردم.فرشته واقعا عاشق تیلاو شده بود!به خاطر کاری که کرده بودم هرگز خودمو نمی بخشیدم!باید قبلش احتمال میدادم که برخورد های بین اون وتیلاو ممکنه منجر به یه عشق نافرجام بشه!نمی دونستم چی بین فرشته وتیلاو گذشته بود که فرشته تا این حد عاشقانه براش گریه میکرد ولی تیلاو همینجوری هم خاطرخواه زیادی توی دانشگاه داشت.انقدر گریه کرده بود که دیگه گلوش گرفته بود.بلند شدم براش آب قند آوردمو خواستم آرومش کنم ولی وقتی نگاهش به ساعت افتاد گفت:پارلا دیره من باید برم.

بعد دستامو گرفت و گفت:خواهش میکنم منو ببخش...ببخش به خاطر اینکه به قولم وفا نکردم.حق تیلاو این نبود.منو ببخش.امیدوارم هر کدومتون که به صلاحشه این بورسو ببره.بازم منو ببخش.من رفتم این ترمو مرخصی گرفتم.نمیخوام بیشتر از با تیلاو چشم تو چشم باشم.خداحافظ

بلند شد و همدیگرو بوسیدیم و رفت.دلم براش سوخت!امروز برخلاف تصورم روز خوبی نبود...چون دل دو آدمو شکسته بودم.فرشته و ماهان.

امروز هم کلاسی نداشتم.صب تا شب تعطیل بودم.گفتم کاش جزوه های تیلاو الان اینجا بودن ورونویس میکردم.توی کلاس کسی به اندازه تیلاو جزوه هاشو دقیق و مرتب نمی نوشت!بلند شدم با خودم داشتم فک میکردم امروز چیکار کنم که پریا زنگ زد.

-الو پارلای بیشعوررررر...چرا ردش کردی؟؟؟؟

-پریا جون سلام...صبحت بخیر عزیزم

-جواب منو بده.چرا ماهانو ردش کردی؟پسر به اون خوبی؟

-من مگه گفتم بده؟بهش گفتم آقای ماهان خان گل وگلاب تو خوبی من به دردت نمیخورم

-لیاقت یه پسر فیس و افاده ای مثه خودته....

-پریا....

گوشی رو قطع کرد.تلویزیون رو روشنش کردم و نشستم پای برنامه هاش.دوباره گوشیم زنگ خورد.اینبار

تیلاو بود.شوکه شدم.جواب دادم:الو بفرمایین

-سلام من پایین دم در خونتون هستم..میشه یه لحظه بیاین پایین؟

سریع رفتم سمت پنجره و از کنار پرده به تیلاو که به ماشینش تکیه داده بود نگاه کردم.گفتم:چرا؟

-جزوه ها رو براتون آوردم

-ممنونم.الان میام

سریع رفتم مانتوی مشکی کتانمو پوشیدم با شلوار چشبون مشکی و یه شال جروک سیاه هم سرم کردمو وکاپشن اسورت بنفشمو هم تنم کردم رفتم پایین.تا رسیدم بهش برگشت سمتم و گفت:سلام

-سلام.جزوه ها تکمیلن دیگه؟

در عقب ماشینو باز کرد و جزوه ها رو بیرون آورد و گرفت سمتم وگفت:جزو ها ی من همیشه کاملا....

جزوه ها رو گرفتمو گفتم:مچکرم.

اولش خواستم الکی تعارف کنم بیاد خونه ولی گفتم اینم الکی قبول کنه من چه خاکی به سرم بریزم خونه  نامرتبه!ادامه دادم:دیگه کاری ندارین؟

با همون اخماش گفت:نه.خداحافظ

نگاهش باز متفاوت بود.برگشتم که برم.چند قدم نرفته بودم که صدا زد:پارلا....

اولین بار بود منو به اسم کوچیک صدا میزد..قلبم سریعتر از همیشه میزد.حتما میخواست حرفی رو بزنه که آیدا ازش حرف میزد.وایسادم سر جام.برنگشتم سمتش.منتظر موندم ادامه بده.گفت:وایسا کارت دارم....

اخماش نشون دهنده این بود که میخواد حرفی رو بزنه که زیاد باب میلش نیست.