سرآغازی از رمان ویرانگر..نویسنده: فرشته « fereshteh27 »


سکوت بود و سکوت..سنگین و مرگ بار..
مردی با نگاهی منتظر، اسیر ِ شنزار ِگرم و سوزنده ی صحرا..
صحرایی خشک ولی سحرانگیز..
مرد در حال تقلاست..او اسیر صحراست..تنش پوشیده در مردابی از شن..
همه چیز یادش آمد..
گذشته ش را..
خاطراتش را..
قصه ی دلبستگی و دلدادگیش را..
با هر حرکت، شن های نرم و داغ بیش از قبل او را در خود فرو می برند..
دیگر رمقی نیست..توانش را از دست داده..فقط می اندیشد..به هر آنچه که او را به مرز جنون رسانیده..
از کجا شروع شد؟!..قصه ی دلدادگی ِ او....قصه ی اسارتش..
او که بود؟!روزی شعارش چه بود؟!..
فراموش کرده بود..دیگر چیزی از آن شعار به خاطر نداشت..
حال..خود را اسیر دستان صحرا نه، بلکه قلبش را به اسارت ِ او در آورده بود..
عشقی پاک درون سینه ش، همنوای آن ضربات دیوانه وار..
احساسش می کرد..حتی حال که گامی تا مرگ فاصله نداشت..
از یاداوری چشمانش..نگاهش..لذت لمس دستانش..
آن ضربات را محکم تر می دید..
با مرگ درحال نبرد بود..
صحرا، با سکوت ِداغ و تب نگاهش..نظاره گر اوست..
چشم فرو می بندد..بر هر آنچه که نباید باشد..
نگاهه او فرو بسته و نگاهه مرد هنوز هم منتظر است..او آماده ست..آماده ی مرگ..
نمی هراسد..نه تا وقتی که دلداده ش را می بیند..نه تا وقتی که نگاهش در نگاهه او گره خورده باشد..همچون مجنونی اسیر ِمرداب شنی در دل صحرا، گرفتار شده است و قصد بازگشت ندارد..او آمده تا بِرُباید..
با آن همه غرور..باز هم احساسش سرکش است..
او می ماند..تا پای جان..جسم را فدای روح عاشقش می کند..
اما قلبش می تپد..با تمام احساس می تپد..
پس..
آیا امیدی باقی مانده؟!..
ماندن..
بی فایده نیست!..........
*******
مرا صحرا بنامید..
گرم..
سوزان..
ویرانگر..
فراموش کرده ام هرچه را که دیروز به دست آورده بودم..
همه ی آنها..همه ی خاطراتم امروز تبدیل به بغض شدند..ولی بغضم نبارید..خشم شد..کینه شد..نفرت شد..و در آخر بدل شد به حسی آتشین از جنس انتقام..
به خاطر دارم..خاطره ای از روز رسیدن به مرز نیستی..و احساسی از خشم که گذشتم از آن به اشتباه..
حال بیدار شدم..از آن همه رویا..زمانی برای جبران نيست..اين حس حقيقی است..من در اين ميان اسیرم..اسیری از جنس جنون..من در خاطرات گذشته ام غوطه ورم..با نفرت و خشم برای روز انتقام..برای ديدن فردا..
من یک عصیانگرم..
از دل آتش..
از جنس انتقام..
می سوزانمت..از من بترس..
من صحرام..
همان صحرای ویرانگر....

نمی فهمم واقعا!..چه اجباری بود که حتما بیایم اینجا؟!..مگه محله ی خودمون چش بود؟!..
از گوشه ی چشم نگاهش کردم و دسته ی چمدونشو گرفتم سمتش..
-بگیر ببر تو..
--من نمی تونم، بده یکی از همین خدمتکارا ببره.......
- کدوم خدمتکار؟!..بگیر بهت میگم..
به یکی از کارگرا اشاره کرد..
-- همینا پس چین اینجا؟!..من نمی تونم چمدون به این بزرگی رو از این همه پله بکشم ببرم بالا..
و دستاشو رو سینه ش قفل کرد و سرشو چرخوند..
گاهی مثل بچه ها لج می کرد..تو این وضعیت اعصابی واسه کل کل کردن با لیلی نداشتم..
چمدونشو پرت کردم طرفش..جیغ کشید و حیرت زده یه قدم رفت عقب..مات و مبهوت نگاهم کرد..
با اخم سرش داد زدم: به درک نبر..میذارمش پشت در اخر شب شهرداری بیاد ببره، تو هم برو تو تا اون روی سگم بالا نیومده..
-- مگه چیزی هم مونده که بخواد بالا بیاد؟!..
می ترسید ولی همیشه حاضر جواب بود..حتی در برابر منی که خواهربزرگترش بودم..
از صدای جر و بحث ما، مامان اومد تو حیاط و ما رو که تو اون وضع دید زد پشت دستش و لبشو گزید..
-- شماها باز شروع کردید؟!..بذارید برسیم بعد مثل سگ و گربه بیافتید به جون هم..
لیلی که اینجور مواقع می دید مامان قصد شماتت کردنش رو داره مثل همیشه خودش رو لوس کرد و مظلوم نمایانه سرشو زیرانداخت..و با لفظی کودکانه گفت: مامان به خدا همه ش تقصیر صحرا بود!..زور میگه!..
--باز چی شده صحرا؟!..چکارش کردی؟!..
با پام ضربه ی آرومی به چمدونش زدم که دست مامانو گرفت..
- باید از الان یاد بگیره که کاراشو خودش انجام بده..اینجا دیگه خبری از خدم و حشم نیست که صبح تا شب بخواد بهشون دستور بده....
و نگاهه تیزی بهش انداختم که پشت مامان مخفی شد..از کنارش رد شدم..
- مامان بهتره که اینو به دختر کوچولوت بفهمونی؛ نمی خوام مرتب شرایطمونو تو گوشش تکرار کنم، این آخرین باره.........
رفتم رو تراس..و جمله ی آخر مامان رو شنیدم..
-- تو که حال و روز صحرا رو می دونی پس چرا دم به دقیقه به پر و پاش می پیچی دختر؟!..

گارگرا لوازمو چیده بودن تو سالن و هر کدوم مشغول یه کاری بودند..
-- خانم یخچال همینجا باشه خوبه؟..
--خانم این جعبه ها رو کجا بذاریم؟..
--خانم مبلا جاشون مناسبه؟..
دستمو به نشونه ی سکوت آوردم بالا..
-چتونه هی پشت سرهم خانم خانم راه انداختین؟..مگه بهتون نگفته بودم چکار کنید؟!..
-- خانم گفتیم بازم بپرسیم که بعد اگه درست نشد ازمون شاکی نشی..
- اگه همونی که گفتمو انجام بدید شاکی نمیشم..بجنبین دیر شد، تا شب همه ش باید تموم شده باشه..
-- خانم دستمزدمون همونیه که گفتیم، دست آخر از سرش نزنی..حرفت دوتا نشه یه وقت که بعدش..
دستمو تو هوا تکون دادم و یه قدم رفتم جلو..نطقش بسته شد..
- بسه..به جای اینکه وایسی واسه من نرخ تعیین کنی و خط ونشون بکشی برو سرکارت تا پولی که می گیری حلال باشه..من پول واسه این اراجیفی که گفتی نمیدم..شب که شد؛ نقد 800 تومن میذارم کف دستتون، فقط باید کارا طبق همون چیزی که خواسته بودم انجام بشه..پس یالا..
سری تکون دادن و در حالی که زیر لب چیزی رو زمزمه می کردن رفتن سر اثاثیه....
-- صحـــرا......
-مرضو صحرا، جلو چهارتا مرد نمی تونی خفه شی؟..
-- اوه ساری..
- مامان کجاست؟..
-- بیرون..
-چکار می کنه؟..
-- بالا سر کارگراست که اثاثیه رو نزنن به در و دیوار..
- پس تو چرا اینجایی؟..
--کجا برم؟!..
-برو اتاقت..لوازمشو چیدن مابقی کاراش با خودته..
لباشو کج کرد..
--اَ َه..چرا من؟!..خب چی می شد یکی از خدمتکارای عمارتو با خودمون میاوردیم؟!..
- مگه اونا هم جزو اثاثیه حساب می شدن که جمع کنیم بیاریم اینجا؟..نشنیدی تو حیاط چی گفتم؟..
-- حالا هر چی، من نمی تونم کارامو خودم انجام بدم..
- مگه بچه ای؟!..19 سالته..
--به سنم چکار داری؟..تا الان دیدی دست به این چیزا بزنم؟!..همیشه کارامو بقیه انجام دادن پس توقع نداشته باش بتونی یه شبه ازم کوزت بسازی!..

- تو از پس کارای خودت بر بیا، کوزت شدن پیش کش..
-- حالا کجا میری؟!..
تو درگاه بودم ولی چرخیدم سمتش و توپیدم: چیه؟..به تو هم باید جواب پس بدم؟..
-اووووه..خب حالا، چرا گاز می گیری؟!فقط سوال کردم..
چپ چپ نگاهش کردم..
رو تراس بودم ولی صداشو شنیدم..
-- کاشکی به پدرام می گفتی بیاد کمک..اون بدبختم آدم حساب کن، اگه بفهمه بهش نگفتی خون به پا می کنه صحرا حالا ببین.....
پوزخندی زدم و از پله ها رفتم پایین.. ..

آره، فقط همونو کم داشتم!..
--باز که تو اخماتو کردی تو هم!..چته دخترم؟!.
به صورت ِ همیشه نگران ِ مامان زل زدم!..
از ترحم بیزارم!..می دونست و بازم تکرار می کرد؟!..
گره ی کور ابروهام محکم تر شد و از کنارش رد شدم..
صدام زد..
--صحرا؟!..دختر با توام..کجا میری؟!..
بدون اینکه برگردم در ماشینمو باز کردم و هنوز کامل رو صندلیم جای نگرفته بودم که گفتم: قبرستون!.......
مامان زد پشت دستش..انگار این روزا با رفتارایی که از خودم نشون می دادم اونم به این حرکت عادت کرده بود!..
سوئیچو انداختم و ماشینو روشن کردم..مامان زد به شیشه..کشیدم پایین و خم شدم سمت ضبط..
--خدا مرگم بده زبونتو گاز بگیر!..
داشتم با ضبط کشتی می گرفتم..اَه..اینم که همیشه سوزنش گیر می کنه!..
-چرا؟!..مگه جای بدی میرم؟!..
--صحــــرا؟!..
پـــوف..بالاخره درست شد..سی دی رو زدم جا و آهنگو پلی کردم..صداش پایین بود!..دستمو گذاشتم پشت صندلی و عقبو نگاه کردم..داشتم آروم آروم دنده عقب می گرفتم که صدای مامان باز رو اعصاب ِ نداشته م خط کشید!..
-- از خر شیطون بیا پایین!..تو جوونی آخه اینکارا یعنی چی؟!..خوبیت نداره مادر!..
هیچ کارگری تو حیاط نبود..خوبه، پس کارا تموم شده!..

هنوز از در نرفته بودم بیرون که ماشین سهیل و دیدم..پامو زدم رو ترمز..واسه م بوق زد و سرشو تکون داد....احـمــق!..
سحر، با لبخند در حالی که چشماش از زور خوشحالی برق می زد از ماشین پیاده شد و واسه سهیل دست تکون داد..اونم با یه لبخند کج، نیم نگاهی به من انداخت و با یه تک بوق گازشو گرفت و رفت!..پسره ی روانـــی!..
بی معطلی پیاده شدم..سحر خواست از کنار ماشین رد شه که باهام سینه به سینه شد..مات یه قدم رفت عقب و نگاهم کرد!..
--چی شده صحرا؟!..
-کجا بودی تا الان؟..
--دیدی که با سهیل بودم!..
- نپرسیدم با کی، گفتم کجا بودی؟..
--اََه صحرا گیر نده حالشو ندارم!..

خواست بره تو حیاط که بازوشو گرفتم و چرخوندمش سمت خودم!..کلافه اخماشو کشید تو هم!..
-- چته باز تو؟!..
- مگه بهت نگفته بودم که دیگه حق نداری این پسره رو ببینی؟..
-- گفتی که گفتی!نامزدمه حق دارم ببینمش!..
- مگه حلقه شو پس ندادی؟!..
موذیانه خندید و ابروهاشو بالا داد!..
--نچ!..

برگشت و رفت تو حیاط..نزدیک تراس بود و مامان هم از اون بالا ما رو نگاه می کرد..
این دختره ی نفهم چی گفت؟!..
گفت نه؟!....

حسابی جوش آوردم..دویدم سمتش و دستشو گرفتم..شوکه شد و با ترس برگشت!..
--چکار می کنی؟!..
-بهت چی گفته بودم سحر؟هان؟....نگفتم امروز میری و حلقه رو پسش میدی و خلاص؟!..
--نمی خوام صحرا، نمی خوام مگه زوره؟!..

با بغض نگاهم کرد..یه قدم رفت عقب و دستشو به نرده های کنار پله گرفت!..
-- من و سهیل عاشق همیم، من بدون اون یه لحظه هم دووم نمیارم!..
نیشخند زدم..
--نه بابا!..عشق؟!..هه جالبه!.........
دستمو بلند کردم و به سمتش نشونه رفتم!..
--دِ آخه دختره ی دیوونه کدوم عشق؟..کدوم کشک؟..این عشقای اب دوغ خیاری که همه جا گیر میاد، این پسره چی داره که بند کردی بهش؟!..چرا دست از سر ما بر نمی داره؟!..

صورتش خیس بود..داشت گریه می کرد!..
--چرا؟!..چون قبلا دوست دختر داشته؟!..چون فقط عاشق من شده و از ته دل دوسم داره؟!..واسه همینا چشم دیدنشو نداری؟!..
پوزخند زدم..
- هنوز خیلی بچه ای سحر، خیلی بچه ای!..
با عصبانیت داد زد..
--تو که عاقلی و بزرگی چه گلی به سرمون زدی؟..هنوزموندم که پوریا چطور تونسته عاشق ِ توی بی احساس بشه؟!..چیه عقده شده رو دلت؟!..چشم خوشبختی بقیه رو نداری؟!..حتی عرضه نداشتی بـ ..............

با کشیده ای که خوابوندم زیر گوشش خفه خون گرفت!..سرش که خم شده بود رو بلند کرد و مات و مبهوت از پشت دریایی از اشک تو چشمام نگاه کرد..
نفرتو تو چشمای خوشگل خواهرم دیدم!..نفرتی که منشأش اون عوضی بود..
چطور بهت بفهمونم که دوستت دارم و حرفام محض خوشبختی خودته نه چیز دیگه؟!..
کف دستم از شدت اون سیلی به گِزگِز افتاده بود!..مشتش کردم..کفش داغ و انگشتام سرد بود..
سحر گریه کنان از پله ها رفت بالا و نگاهه شماتت بار ِ مامان متوجه من شد..از گوشه ی چشم نگاهه سنگینی بهم انداخت و پشت سر سحر رفت تو!..

لب پایینمو محکم گزیدم که مبادا اون قطره اشک ِ محبوس شده ی چشمم بخواد فرو بریزه و صحرا رو خرد کنه!..صحرا ضعیف نیست..صحرا قوی تر از این حرفاست که بخواد با یه کلمه حرف بشکنه!..درد زیاد کشیده و رنج و سختیای این زمونه ی کوفتی رو بی منت به جون خریده که فقط خانواده ش تو آسایش باشن و بتونن بعد از این همه مصیبت بازم طعم خوشبختی رو احساس کنن..
ولی حیف....
حیف که نتونستم!

نشستم پشت فرمون و به سرعت از خونه زدم بیرون..
مسیرم قبرستون بود..آره دروغ نگفتم، این روزا زیاد بهش سر می زنم..
سر راه شیشه ی گلاب و 2 تا دسته گل خریدم..
گل نرگس..بابا همیشه عاشق این گل بود!..و رز سرخ، گل مورد علاقه ی پوریا.......
لبخند زدم..یاد اون روزی افتادم که هنوز پی به عشقش نبرده بودم!..
زنگ درو زدن و اون روز فقط من خونه بودم..از خدمتکار پرسیدم که کیه دم در؟!..
جواب داد یه اقایی میگه با شما کار داره..
وقتی رفتم کسی رو اونجا ندیدم..خواستم درو ببندم که نگاهم رو یه دسته گل پر از رزای سرخ و سفید ثابت موند..با تعجب خم شدم و اون رو از جلوی در برداشتم..کل کوچه رو از نظر گذروندم ولی کسی نبود..پرنده پر نمی زد..
لا به لای گلا یه کارت بود..یه کارت به شکل قلب که توش با قلم قرمز نوشته شده بود: پرسه زدن در خیالت!
زیباترین رویای من است..!
هوایم باش..
تا نفسم نگیرد..
"خواهان نگاهه زیبای تو..پوریا"

هنوزم حس وحال اون لبخندی که با خوندن اون متن کوتاه و عاشقانه رو لبام نشسته بود رو خوب یادمه!..
هر قدم که به سنگ قبرش نزدیک تر می شدم قلبم تندتر می زد..
من واقعا اونو دوست داشتم..نمیگم عشق! چون نه تنها تجربه ش نکرده بودم بلکه قبولشم نداشتم..
ولی پوریا با همه فرق داشت..با تموم مردایی که اطرافم دیده بودم فرق داشت..شاد و شر وشیطون بود!..کنارش که بودم محال بود یه لحظه لبخند رو لبام نباشه!..
وقتی اومد خواستگاریم، وقتی با همه سلام و احوال پرسی کردم و بقیه رفتن تو سالن با شیطنت دسته گل رو آورد جلو و خواستم از دستش بگیرم که کشیدش عقب و زیر گوشم گفت: بالاخره ی همون صحرای مغرور، قسمتم شد!....
و خندید و گل رو گذاشت تو دستام و رفت!..
اهل سرخ و سفید شدن نبودم ولی حرفاش مثل همیشه تاثیر خودشونو تو حالم گذاشته بود!..مثل همون موقع که نگاهم اون رو خواستنی می دید و از انتخابم به هیچ وجه پشیمون نبودم!..
به عقدش که در اومدم شیرین ترین لحظه ی زندگیم رو تو همون یک شب تجربه کردم..
بعد از شام اجازه مو از پدرم گرفت و منو برد خونه شون..شرمم می شد کنارش باشم و این بر حسب بی تجربگیم بود!..ولی اون کاری باهام نکرد فقط گفت « کنارم باش تا قلبم اینجوری نکوبه..ازم که دور بمونی قراری برای این دل باقی نمیذاری!»..
تا خود صبح باهام حرف زد..اون از خاطرات بچگیش تعریف می کرد و من فقط شنونده بودم..شکایت می کرد به این همه سکوت، ولی واقعا حرفی برای گفتن نداشتم..
پوریا می گفت قلبش وقتی که منو می بینه تند می زنه و تموم وجودش غرق ِ هیجان میشه!..
ولی من این حس رو نداشتم..کنار پوریا که بودم آرامش داشتم ولی هیجان نه!..دوستش داشتم و خلقیات و خصوصیاتش رو تحسین می کردم ولی هیچ وقت نتونستم عشقشو به خودم درک کنم!..
همیشه می گفت « یه روزی تو هم طعم ِعشق رو تجربه می کنی..راهش پیش ِ منه و کم کم رسمشو بهت یاد میدم!..رسم ِ عاشقی!»..

اول کنار قبر پدرم نشستم..با سر انگشت اشاره م ضربه ای به سنگش زدم و زیر لب فاتحه فرستادم..
نگاهم روی عکس حک شده ش بود..لبخندی از غم رو لبام نشست..پدرم بزرگ ترین تکیه گاه و پشتوانه ی من توی زندگیم بود..هیچ وقت حاضر نبودم تنهاش بذارم..حتی وقتی مامان و لیلی عزم رفتم به دبی رو کردن تا به خاله ها و دایی هام سر بزنن با اصرار ِ زیاد اونها بازم حاضر به ترک پدرم نشدم، حتی واسه چند روز!..
سحر همون موقع هم درگیر سهیل بود و به کسی توجه نداشت..
جایگاه پدرم توی زندگیم بالاترین اهمیت رو برای من داشت!..بالاترین اهمیت رو....

بلند شدم و از کنار قبرهای سرد تو اون قبرستون ِ مسکوت گذشتم تا به سنگ قبر مشکی براقش رسیدم....ولی.......
با تعجب سرمو بلند کردم..چرخیدم و نگاهمو تو کل قبرستون گردوندم..کسی نبود!..هیچ کس نبود!....
دومرتبه به سنگ شسته شده نگاه کردم..یه دسته گل همرنگ گلایی که تو دستای من بود رو سنگ قبرش گذاشته بودن!..
می تونه کار مادرش باشه؟!..اما اون که چند روزی رفته جنوب!..
پدرام؟!..نه نمی تونه کار اون باشه..پریا هم با مادرش رفته، پس کار اونم نیست....
دسته گل رو برداشتم و گذاشتم کنار..گلایی که خودم آورده بودم رو بعد از ریختن گلاب پر پر کردم و روشون دست کشیدم..
نگاهم روی نوشته های سنگ قبرش می چرخید و زیر لب فاتحه می خوندم.....
مرحوم شادروان پوریا حیدری..فرزند:علی......
نگاهم لغزید رو تاریخ فوت..1392/2/21 .....
اون شب نحس..
اون شب بارونی که خبر مرگ هر دو عزیز رو برامون آوردن!..
پدرم و پوریا با هم شریک شده بودن تا یه باغ ِ بزرگ رو طرفای دماوند معامله کنند!..همه از این کار راضی بودن و اون روز هم برای معامله رفته بودن که جای شیرینی ِ خرید و خوشحالی شراکتشون خبر تصادفشونو آوردن و دلمونو خون کردن!..
پوریا راننده بود و درجا تموم می کنه..بابام تا خود بیمارستان زنده بوده اما بازم طاقت نمیاره و...........
عجب شبی بود خدا!..
به محض اینکه پام رسید بیمارستان و جنازه ی پدرمو رو برانکار دیدم که دارن می برنش سردخونه، همونجا زانوهام خم شد و از هوش رفتم..
تا 2 هفته بعد از مرگشون هنوز تو شوک بودم..
بدترینش این بود که پلیس هیچ مدرکی در دست نداشت که بتونه به کمک اون قاتل رو شناسایی کنه!..جز یه چوپان ِ معلول، که یک چشمش رو از دست داده بود....به خاطر بارون می خواسته گوسفنداشو برگردونه روستا که صدای شاخ به شاخ شدن ماشینا رو می شنوه ولی نمی تونه چیزی رو تشخیص بده..از ترسش یه گوشه مخفی میشه و صدای اون آدما رو می شنوه که داشتن سر هم داد می زدن..
جای پرتی بوده و کسی هم از اونجا رد نمی شده!..2 تا مرد بودن که طبق اظهارات اون چوپان، یکیشون لهجه داشته!....
ولی این چیزا که دردی رو دوا نمی کرد!..
تا اینکه چند روز بعد از اداره زنگ زدن و گفتن باهام کار دارن!..سرگرد گفت اون مرد حافظه ی درستی نداره و اون شب چیز زیادی یادش نمی اومده ولی امروز سراسیمه خودشو رسونده اینجا و ادعا می کنه که یکی از اون مردا اسمش بهرام بوده که وقتی داشتن میون داد و فریاداشون اسم همو صدا می زدن متوجه شده ولی از ترس فرار کرده و بعد از اونم به خاطر کم حافظگیش فراموش کرده!..
وقتی پرسیدم که مطمئنین اون چوپان داره حقیقتو میگه؟! با اطمینان جوابمو داد که بارها ازش بازجویی شده و خودشونم معتقدن داره راستشو میگه!.....

بهرام..
همون قاتل ِ عوضی..
کسی که جون دو نفر از عزیزان منو گرفت!..اونا لایق اینجا نبودن..لایق آغوش ِ سرد این خاک نبودن....پلیس نتونست کاری کنه..شواهد یه چوپان معلول که تو اون بارون و تاریکی نتونسته بود حتی چهره شون رو شناسایی کنه هم نتونست به پیدا شدن قاتل کمکی بکنه......
چطور می تونم ساکت باشم؟!..چطور؟!..
با وجود جای خالی پدرم..
که هر شب قبل از خواب باید می نشستم کنارش و تا یه کم باهاش حرف نمی زدم خواب به مهمونی چشمام دعوت نمی شد.. باید چکار می کردم؟!..
دیگه مردی توی زندگیم نبود که نجواهای عاشقانه ش بشه آرامش شب های سرد و یخ زده م..اون مرد دیگه تو زندگیم نبود....
ولی اگر من صحرام......
می دونم که چطور انتقام خون اون دو بی گناه رو بگیرم....
صحرا هیچ وقت از خواسته هاش کوتاه نمیاد و تا به هدفش نرسه کنار نمی کشه!..
بالاخره یه روزی پیداش می کنم!......
اون به پام میافته و التماس می کنه که ببخشمش..
پیداش می کنم..
حتی اگه زیر سنگم باشه..
بازم یه روز به چنگ ِ من میافته!
********************
ماشینو بردم تو ..کلافه نفسمو بیرون دادم..پیاده نشدم..سرمو روی فرمون گذاشتم و از ته دل آه کشیدم!..دیگه هیچ وقت نمی تونم رنگ آرامشو توی زندگیم ببینم!..هیچ وقت!....
بعد از مرگ پدرم همه چیز بهم ریخت..کارخونه ای که رو به ورشکستگی می رفت به ناگهان سقوط کرد..طلبکارا حتی به حرمت روح اون مرحوم، تا چهلمشم صبر نکردن و مثل کرکس، اطرافمون می چرخیدن و به گوشت تنمون راضی شده بودن!..
مجبور شدیم به نصف قیمت همه چیزو بفروشیم و بیایم اینجا....
سحر خوشحال بود..به محله ی سهیل ِ عزیزش پا گذاشته بود!..
اگر از همون اول اینو می دونستم هیچ وقت به مامان چنین اجازه ای نمی دادم که بخواد با سحر دنبال خونه بگرده و یه همچین جایی رو انتخاب بکنه..
ولی وقتی خونه رو خریدیم و معامله سر گرفت تازه اونجا بود که فهمیدم قضیه از چه قراره و سحر چه نقشه ای کشیده!..
ای کاش از محله ای که اون عوضی توش زندگی می کرد باخبر بودم..
اون موقع درگیر سر و کله زدن با طلبکارا بودم و فرصتی نداشتم که به کارای دیگه برسم..همیشه از هر چیزی خودمو دور کردم و همین محدودیت، کار دستمون داد!..
هیچ وقت با این نامزدی موافق نبودم و تو هیچ کدوم از مراسماش هم دخالت نداشتم!..
ولی سحر..ظاهرا خیلی اونو دوست داره!..
خونه ی پدر سهیل با اینجا فقط 1 کوچه فاصله داشت..
چقدر سر این موضوع با سحر بحثمون شد اما دیگه چه فایده ای داشت؟!..کار از کار گذشته بود!..
تقه ای محکم به شیشه ی پنجره خورد..با یه لرزش خفیف سرمو از رو فرمون بلند کردم و با اخم به کسی که رشته ی افکارمو پاره کرده بود نگاه کردم..
با دیدنش اخمام از تعجب باز شد......
پدرام؟!.....
این دیگه اینجا چی می خواد؟!........

با لبخند سرشو تکون داد که یعنی بیا پایین!..دندونامو محکم روی هم فشار دادم و اخمامو کشیدم تو هم..در ماشینو که باز کردم یه قدم رفت عقب..بی توجه بهش قفلو زدم و راه افتادم..
--احوال خانم بداخلاق!..
تند تند از پله ها رفتم بالا و طلبکارانه جوابشو دادم: می ذاشتی یه روز از اومدنمون به این خراب شده می گذشت، بعد با حضورت روزمونو نحس می کردی!..
--وایسا بینم!..
بازومو گرفت و قدمامو کند کرد..دستمو به شدت کشیدم عقب و با عصبانیت تو چشماش زل زدم..
- برو از این خونه بیرون!..
پوزخند زد..
-- من به دلخواه تو نیومدم اینجا..
-ولی به دلخواه من میری گورتو گم می کنی..دِ یالا..
-- چته تو؟..چرا هر وقت منو می بینی برزخی میشی؟..
لبامو کج کردم و با تمسخر جوابشو دادم: چرا از من می پرسی؟خودت که باید دلیلشو بهتر بدونی،آقای پدرام حیدری!..
--نمی دونم..تو بگو..
-حوصله ی کل کل با تو یکی رو ندارم..برو از اینجا!..

خواستم برم تو که راهمو سد کرد..نفسام از خشم، به قدری داغ بود که پشت لبمو آتیش می زد..
-- تا وقتی نخوای باهام مثل آدم حرف بزنی باید حضورمو هر کجا که هستی تحمل کنی!..من ول کنت نیستم صحرا، اینو تو اون گوشای کرت فرو کن!..
دستامو از هم باز کردم و بلند داد زدم: تو غلط می کنی بی شعور!..پدرام پا رو دم من نذار وگرنه............

سینه به سینه م ایستاد..اخم داشت..نفس نفس می زد..عصبانی بود..انگشت اشاره ش رو به سمت سینه م نشونه رفت: آدم ِ عاشق چه می دونه شعور چیه؟..همه چیزشو می بازه حتی عقلشو!..من تو رو می خوام..می خوامت صحرا یعنی درکش انقدر برات سخته؟!..
- خفه شــو، ببند اون دهنتو..خیلی پستی..من زن پوریام، زن داداش ِ تو..
پوزخند کمرنگی رو لباش نشست..تو عمق چشمام خیره شد..
-- زن داداشم بودی..ولی الان دیگه نیستی..فراموش نکن من قبل از پوریا خاطرتو می خواستم..ولی تو پوریا رو به من ترجیح دادی!...........وبا اشاره به قفسه ی سینه ش: این قلبی که فقط به عشق تو می تپیدو خیلی راحت پسش زدی..آخه چرا؟..
-حتما لیاقتشو نداشتی!..
نیشخندی زدم و مغرور نگاهش کردم..آتیش گرفت..نگاهش به خون نشست..چی می شد یه ترکشم از طرف من می خورد؟!..حقش بیشتر از این حرفاست پسره ی احمق!..با چه جرات و جسارتی چشم به ناموس برادرش می دوزه و بهش ابراز علاقه می کنه؟..به احترام پوریا هم که شده بود شرم نمی کرد!..
لبخند کجی تحویلم داد و چشماشو خمار کرد..سرشو تکون داد و با لحنی که بوی خشم می داد گفت: می بینیم اون روزو صحرا خانم،..می بینیم......بالاخره می فهمی که هیچ کس تو این دنیا به اندازه ی من لیاقته تو رو نداره!..اینو یادت نره!..
و از سر ِ تمسخر نگاهشو رو اندامم کشید و از پله ها پایین رفت!..نمی تونستم همینطور بذارم بره..اونی که پایان ِ بازی رو تعیین می کرد من بودم نه پدرام!..

- صبر کن پدرام!..
نزدیک در بود که تا صدامو شنید و ایستاد..نگاهشو که رو خودم دیدم لبخند زدم..با تعجب یه تای ابروشو بالا انداخت..لبخندم باعث شد اون هم لبخند بزنه..ولی کمرنگ..با تردید..
یه قدم اومد جلو که دستامو به لب تراس گرفتم و با لحنی که می دونستم تا چه حد می تونه تو حالش تاثیر بذاره و با همون لبخند خیره تو چشماش گفتم: خواستم بگم.......مکث کردم..تو همون حالت..نگاهش برق می زد..تشنه نگهش داشتم تا به وقت سیراب شدن..ولی جای آب زهر به حلقش می ریزم..زهر.....
لب پایینمو گزیدم..چشمامو خمار کردم و سرمو بالا گرفتم و با همون لحنی که خباثت درونش کاملا هویدا بود گفتم: فقط قبل رفتن مطمئن شو که درو هم پشت سرت بستی!..نمی خوام هر آشغالی که از راه رسید سرشو بندازه پایین و اینجا رو با زباله دونی ِ خونه شون عوضی بگیره!.........
فکشو دیدم که چطور از خشم منقبض شد..پشتمو بهش کردم و دست به سینه با صدایی که پدرام رو همون وسط زنده زنده به آتیش می کشید بلند گفتم: اگر می خوای مِن بعد کارات برات گرون تموم نشه، سعی کن دیگه هیچ وقت اینطرفا نبینمت..اینو هم تو یادت نره!..
حالت صورتش رو اون لحظه خیلی راحت می تونستم تصور کنم..
--حالیت می کنم صحرا..حالیت می کنم!..
غرق ِ لذتی وافر لبخند زدم و همین که پامو گذاشتم تو، صدای بلند بسته شدن در شیشه های خونه رو لرزوند..جوری که باعث شد لحظه ای چشمامو ببندم ولی..ذره ای از اون لذت کم نشد....
لیلی و سحر سراسیمه از اتاقاشون اومدن بیرون..
-- چی بود؟..
--چی شد؟!..
نگاهمو رو لیلی تیز کردم..
یه قدم رفتم سمتش که تا چشماش به چشمام و اخم غلیظ روی پیشونیم افتاد پشت سحر مخفی شد!...

تو آدرس اینجا رو به پدرام دادی،آره؟!..
--کـ ..کی؟..مـ..من؟..نه..........
کیفمو پرت کردم رو مبل..
- خودتو به موش مردگی نزن، مگه بهت نگفته بودم هیچ کس نباید از اومدنمون به این خونه و محله باخبر بشه؟..نگفتم آدرسو به کسی نده، مخصوصا پدرام؟..گفتم یا نگفـــتم لیلــــی؟..هان؟!....
سرش داد زدم که کامل از پشت، بلوز سحر رو چنگ زد و با ترس سرشو رو شونه ش فشار داد و تند تند گفت: صحرا غلط کردم..صحرا به خدا مجبورم کرد..
دستمو دراز کردم تا موهاشو بگیرم تو مشتم که سحر مانعم شد..
-- صحرا تو رو به روح آقاجون بی خیال شو..یه غلطی کرده ولش کن..
-گ.و.ه خورده دختره ی چاپلوس..حالا دیگه شده جاسوس پدرام؟....بگو ببینم دیگه چیا گذاشتی کف دستش دختره ی .........
و خیز برداشتم سمتش..جیغ کشید و دوید سمت مامان که تازه از اتاقش اومده بود بیرون و از حوله ی دور موهاش، مشخص بود حموم بوده..

-اینجا چه خبره باز؟!..
لیلی که صورتش خیس از اشک بود بازوی مامانو چنگ زد..
-- مـ ..مامان..صحرا..باز..دیوونه شده!..
- من دیوونه شـــدم؟!..نشونت میدم کی دیوونه ست..وایسا بت میگم..

دور خونه می دوید..سحراز پشت دستمو گرفت و کشید..مامان لیلی رو گرفت پشتش و رو به من داد زد: باز چه مرگت شده؟..چرا افتادی به جون بچه ها؟..
-از این نازدردونتون بپرسید که شده آنتن اون پدرام ِ کثافت!..
--مگه چی شده؟!..
بازومو از تو دست سحر آوردم بیرون و به صورتم که عرق کرده بود دست کشیدم..از حرارت زیاد حس می کردم از سرم داره دود بلند میشه..شالمو کندم و پرت کردم یه طرف و یکی دوتا از دکمه های بالای مانتومو باز گذاشتم..
- دیگه چی می خواستی بشه؟..آدرس اینجا رو به پدرام داده..
-- داده که داده..این حرص و جوش داره؟....
-مـــامــــــان؟!..
--زهرمارو مامان..به خاطر اون پسره، اوقاتمون شده اوقات سگ..بسه دیگه دختر......

نفسم داشت بند می اومد..نه..اینجوری نمیشه..نمیشه هر کی، هر جوری که خواست ساز خودشو کوک کنه!..
انگشت اشاره مو رو به لیلی و سحر اوردم بالا..لحنم بوی تهدید می داد..باید حساب کارو می دادم دستشون!..
- خوب گوش کنید ببنید چی میگم..یه بار دیگه این پسره پاشو بذاره تو این خونه دیگه نه من نه شما!....و رو به مامان که ناراحت بود گفتم: میرم یه گورستونی که دست هیچ کدومتون بهم نرسه!....ولی قبلش........
نفس عمیق کشیدم..قلبم تیر می کشید..به لیلی و سحر نگاه کردم: قبلش حسابمو با شما دوتا تسویه می کنم....حواستون باشه پا رو دم من نذارید که هردوتون بد می بینید!..
--برو تو اتاقت صحرا..بسه دیگه تمومش کن!..

رو به مامان که نگاهه عصبیش متوجه من بود گفتم: منم می خوام که تموم بشه..ولی این دوتا دخترتو روشن کن که بد و خوب کدومه..سهیل رو قبول کردم فقط به خاطر سحر ولی گفتم زیاد جلو چشمم نباشه..اما پدرامو نمی تونم مامان، اون بی شرف حتی برادرشم واسه ش مهم نبود که حالا زیر خروارها خاک خوابیده....با کمال بی شرمی هنوز چهلم پوریا سر نشده بود که اومد و ..............
لبامو روی هم فشار دادم..دیگه گنجایش نداشتم..گلوم درد می کرد از این همه فریاد ِ بی حاصل!..
رفتم تو اتاقم و میون لوازمی که هنوز مرتبشون نکرده بودم نشستم و دستمو به زمین گرفتم..سرم داشت منفجر می شد..دست راستمو گذاشتم رو پیشونی تب دارم........پدرام ِعوضی..همه ی اینا به خاطر ِ تو داره به سرم میاد!..
چشمامو بستم..در پس پلکای بسته شده ام منظره ی خونه ی مامان فاطمه رو دیدم..اون شبو خوب یادمه..
پوریا عصر اومده بود دنبالم که شامو بریم بیرون و بعدشم خونه ی خودشون..قرار بود آخر شب منو برگردونه..
نگاهه مامان فاطمه سرد بود..مثل همیشه..دلیلشم ستاره بود.. خواهرزاده ش .. که واسه پوریا در نظر گرفته بود ولی پوریا اونو نمی خواست و به ازدواج با من پافشاری کرد تا اینکه تونست به زور مادرشو راضی کنه..اما دل مامان فاطمه هیچ وقت باهام صاف نشد..حتی الان که دیگه پوریا بینمون نیست!..
اون شب که خونه شون مهمون بودم، پیش دستی های میوه رو جمع کردم و بردم تو آشپزخونه..داشتم ظرف میوه رو میذاشتم تو یخچال و همین که خواستم درشو ببندم پدرامو لبخند به لب کنارم دیدم..اولش ترسیدم ولی به روم نیاوردم..رنگ نگاهشو به خودم دوست نداشتم..برق عجیبی داشت..برام سنگین بود...

خواستم برم بیرون که دستشو گرفت به درگاه و جلومو گرفت..با اخم نگاهش کردم که شاید از رو بره و دستشو برداره، ولی بی تفاوت بود..
- برو کنار!..
-- عجله داری؟!..
- برو کنار بهت میگم..
و خواستم از زیر دستش رد شم که اینبار بازومو گرفت..قلبم ریخت..نگران بودم پوریا بیاد و ما رو تو این وضعیت ببینه!..
-چی می خوای از جونم لعنتی؟..
زمزمه کرد: فقط تو رو....و با حرص گفت: چرا به پوریا جواب مثبت دادی؟..
این حرفا رو قبل از عقد هم ازش شنیده بودم..خونمو به جوش میاورد..زدم تخت سینه ش و آروم که صدام بیرون نره غریدم: تو رو سننه؟..حد خودتو بدون وگرنه حالیت می کنم عوضی!..
اون خندید و تظاهر کرد که حرفام براش اهمیتی نداره!..ولی خبر نداشت که اگر پای پوریا وسط نبود حتی حاضر بودم ریشه شو آتیش بزنم تا دیگه اینطور وقیحانه به ناموس برادرش نظر نندازه!..
اون شب پوریا رو راضی کردم که زودتر منو برسونه خونه..تو راه دلیلشو ازم پرسید که گفتم سرم درد می کنه..
نفرتم نسبت به پدرام بیشتر شده بود..
قبلا هم ازش دل خوشی نداشتم ولی با این کاراش روز به روز بیشتر ازش متنفر می شدم..
*******
-- صحرا به نظرت این چطوره؟!..
به سحر که با ذوق و شوق ِ خاصی، کت و شلوار خوش دوخت و زرشکی رنگی رو از پشت ویترین نشونم می داد نگاه کردم..
- به من ربطی نداره خودت یکی رو انتخاب کن!..
ناراحت شد و لبخند رو لباش خشکید..
-- قبلاها باهام صمیمی بودی صحرا..چی شد که انقدر عوض شدی؟..
پوزخند زدم..
- قبلاها تو هم خواهر فهمیده ای بودی..نه مثل الان که از رو یه احساس ِ کودکانه مهمترین تصمیم زندگیتو بگیری!..
-- به خاطر سهیل؟..ولی صحرا من......
- دوستش دارم و جونم واسه ش در میره!!.........بسه،دیگه حالم داره از این حرفای کلیشه ای بهم می خوره..

ساکت شد و چیزی نگفت..از در فروشگاه اومدیم بیرون..
صدای ریز خنده شو شنیدم..با تعجب نگاهش کردم..
-- چیه؟!..چته؟!......
-- هیچی، فقط اگه همین الان یکی پیدا بشه و بهم بگه که تنها آرزوت چیه؟..فقط یه چیز بهش میگم........
از گوشه ی چشم نگاهش کردم..بلندتر خندید: خیلی خب اونجوری نگام نکن، بهش میگم کاری کنه این صحرای مغرور ِ ما، افکار ِ پوسیده شو بذاره کنار و بتونه یه روزی عاشق بشه!..
پوزخندم به لبخند و لبخندم به خنده ای عصبی بدل شد..
نگاهه سحر به خودش، رنگ تعجب گرفت..
- عشق؟..اونم من؟......هه.........
-- مگه چیه؟!..
- هیچی فقط از نظر من کاملا مسخره ست..عشق واقعی وجود نداره..نه تو این دوره و زمونه..هر کی هم بیاد طرفت یا به خاطر پول بابات میاد..یا چشم و ابروت..یا اینکه بخواد دو روز باهات باشه و کِیف و حالشو بکنه..بعدشم که خرش از پل گذشت عین یه تیکه آشغال بندازدت تو سطل زباله..خصلت پسرای این دوره همینه!..
--به خدا صحرا اگه نمی شناختمت الان می گفتم کلی تو این زمینه تجربه داری..
- به تجربه نیست، شک نـ .............
یه دفعه داد زد: صحــرا مواظـب بــاش.........

دستمو کشید عقب و اگه به موقع اینکارو نکرده بود زیر لاستیکای اون ماشین تیکه تیکه شده بودم..با این حال چون حواسم نبود دستم با بدنه ی ماشین برخورد کرد..دردم گرفت ولی چیز خاصی نشد..خیابون یک طرفه و خلوت بود..واسه همین این بیشعور افسار یابوشو گرفته بود دستشو اینجوری می تازوند؟!..
کمی جلوتر از ما زد رو ترمز و راننده ش که یه مرد تقریبا میانسال بود پیاده شد..
-- خانم چیزیتون که نشد؟!..
رنگش پریده بود و با ترس به من که دستمو چسبیده بودم نگاه می کرد..
با اخم رو بهش تشر زدم:این چه طرز رانندگیه اقای محترم؟!..
-- واقعا شرمنده م یه لحظه حواسم پرت شد..اگه مشکلتون جدیه حاضرم برسونمتون بیمارستان..
- لازم نکرده..از سنتون تعجب می کنم که چطور با چنین بی احتیاطی و سرعت بالایی تـ ..........
-- اونجا چه خبره عمو محمد؟..
--هیـ ..هیچی آقا..مشکلی نیست!..
به مردی که از ماشین پیاده شده بود نگاه کردم..عینک آفتابی که به چشماش زده بود رو برداشت ..نگاهش بین من و سحر چرخید!..
با قدم هایی کوتاه ولی محکم جلو اومد و رو به رومون ایستاد..
نگاهی گذرا به سر تا پای من انداخت و اخماشو کشید تو هم....

خانم شما که چیزیتون نیست پس این همه داد و فریاد به خاطر چیه؟!..
- راننده شما بودی یا ایشون؟!..
اون مردی که سنش بیشتر بود گفت: خانم گفتم که من بودم..عذر خواهی هـم کـ ............
-پس ایشون چه کاره ست که دخالت می کنه؟!..
نگاهم رو مرد جوون بود..نگاهه اون هم به من..
مرد جواب داد: ایشون..ایشون آقای ما هستن!..
پوزخند صداداری زدم و گفتم: و من..از آقاتون خسارت می خوام!..
سحر دستمو کشید و صدام زد: صــحرا..
گره ی ابروهامو محکم تر کردم ..دستمو کشیدم و رو لبای اون مرد لبخند رو دیدم..
-- صحرا خانم..خسارتتون چقدر میشه بگید تا تقدیم کنم!..
نگاهه تیزی به سحر انداختم..نگاهشو دزدید..دختره ی دیوونه!.....
دست کرد تو جیب کتش..اون مرد معترضانه گفت: اقا شما........
مرد دستشو آروم اورد بالا..
- مهم نیست عمو محمد..بعدا حرف می زنیم!..
و رو به من دسته چکشو باز کرد و گفت: چقدر؟!..
دست به سینه با همون پوزخندی که رو لبام بود گفتم: مطمئنید که تو نوشتن صفراش کم نمیارید؟!..
-- بگید لطفا!..
اخماش تو هم و نگاهش به دسته چک ِ توی دستش و قلمش اماده ی نوشتن رقم بود..
بالاترین رقمی که به ذهنم رسید رو گفتم..مرد بی وقفه عدد رو نوشت ولی یه لحظه قلمش واسه نوشتن صفراش حرکتی نکرد..فقط یه مکث کوتاه بود چون بعدش بدون هیچ حرفی تند تند صفرا رو جلوی عدد یک گذاشت و برگه ی چک رو از دفترچه جدا کرد و به دستم داد..
فکر می کردم کمی چونه بزنه ولی اینکارش باعث تعجبم شد..هرچند به روی خودم نیاوردم..اینجاشو هم پیش بینی کرده بودم..
بدون هیچ حرفی از دستش گرفتم..رنگ اون مردی که کنارش ایستاده بود به سفیدی می زد..آره بترس..بترس تا دفعه ی بعد یادت باشه که تو خیابون یکطرفه چطور باید رانندگی کنی!..
به رقم توی چک نگاه کردم..چشمای سحر از تعجب گشاد شد..
--صحرا!...
نگاهش کردم..سکوت کرد ولی هنوز متعجب بود..پوزخند کمرنگی رو لبام بود که پررنگش کردم..
با غرور به مرد نگاه کردم..برگه ی چک رو اوردم بالا..جلوی صورتش..نگاهش مغرور بود و فاتح از کاری که کرده بود اونم بدون هیچ حرفی!.......
برگه رو از وسط تا کردم..لبخند کجی رو لباش نشست..تو دلش گفت که الان میذاره تو جیبش و میره رد کارش..اما.......
صدای جر خوردن کاغذ همزمان شد با خشک شدن لبخند رو لباش..یه تای ابرومو دادم بالا و تا اونجایی که می تونستم چک رو ریز ریز کردم و خرده هاشو به هوا پاشیدم و از بینشون تو صورتش نگاه کردم..
- فکر می کنم حالا بی حساب شدیم!....
دست سحر رو گرفتم..یخ کرده بود.......
رو به مرد که اخماش تو هم بود گفتم: فقط یه چیزی .. اینبار هر وقت خواستید تو خیابون سرعت بگیرید و هوای پرواز کردن به سرتون زد..قبلش یاد صفرایی بیافتید که برای نوشتنش روی این یه تیکه کاغذ عاجز بودید..بعضی چیزا رو نمیشه با ارقام و درصد جبران کرد آقای محترم!..روز خوش.......

دست سحرو کشیدم..ماشینم اونطرف خیابون بود..قفلشو زدم و هر دو سوار شدیم..سنگینی نگاهه هر دو مردو راحت روی خودم حس می کردم..بدون اینکه نگاهشون کنم از کنارشون رد شدم....

چند دقیقه ای گذشته بود ولی سحر لام تا کام حرف نمی زد..حس می کردم رنگش پریده..
-چته؟..خواستم اونا رو بترسونم تو جاشون لال مونی گرفتی؟!..
-- صحرا..آخه چرا اینکارو کردی؟!..
به صورتش نگاه کردم..اشک تو چشماش حلقه زده بود..
- چت شده؟!..
--خواستم بگم ولی تو نذاشتی..اصلا بهم مهلت ندادی یه کلام حرف بزنم..
- چی میگی تو؟..حالت خوبه؟!.......
--نه..خوب نیستم..دارم از نگرانی می میرم..
- واضح حرف بزن ببینم چی میگی؟نگرانی واسه چی؟!..
-- واسه اینکه اون..اون مردی که واسه ت چک کشید......
- خب......
-- اون در واقع..برادر بزرگتر ِ سهیل ِ ..امیرسام!..
-به درک..تازه اگه اینی که میگی راست باشه پس چرا تو رو نشناخت؟!..
-- چون تا حالا منو ندیده..نه خودش نه اونی که راننده ش بود، منم فقط عکسشو تو خونه شون دیدم....
-کجا بوده که ندیدیش؟......و با پوزخند گفتم: نکنه اینم مثل برادرش خونه ی مجزا داره و .......
اخم کرد..
-- بس کن صحرا در مورد سهیل اینجوری حرف نزن..امیرسام تا دیشب که من داشتم با سهیل حرف می زدم لندن بود مثل اینکه امروز برگشته!..
-و تو هم خبر نداشتی!.
--نه...........
-خوبه..اینجوری بهتر شد!.....
-- چــرا؟!..
- با وجود این دوتا عتیقه من امشب پامو اونجا نمیذارم..
-- صحرا تو رو خدا باز شروع نکن..
- همین که گفتم..
-- مامان ناراحت میشه..تو که گفتی راضی شدی بیای؟..
- حالا دیگه راضی نیستم..بحثو کش نده!.....

ساکت شد و تا خود خونه نه اون چیزی گفت، نه من........
همینو کم داشتم..گل بود به سبزه نیز آراسته شد..
به سحر گفتم واسه خرید بریم یه محله ی دیگه ولی قبول نکرد و گفت همین فروشگاه..
خب معلومه وقتی با یه همچین خانواده ای همسایه از آب در بیایم اونم تو یه محله، دم به دقیقه به پست هم می خوریم..
و این تازه شروعشه..
این پونه ی بی خاصیت رو باید یه جوری از سر اجبار تحمل می کردم!..(مار از پونه بدش میاد..دقیقا دم در خونه ش هم سبز میشه!).....



ادامه دارد...