نگاهم روی صفحه ی گوشی خشک شده بود . نمی دونم این چه حسی بود . اما خیلی خجالت می کشیدم و مخصوصا اینکه حس می کردم غرورم خورد شده . با دلخوری شماره ی کیانا رو گرفتم و بعد از دو تا بوق صدای شاد کیانا توی گوشم پیچید : بی خواب شدی خوشگله ؟؟

دلم نیومد تو ذوقش بزنم واسه همین با لحن آرومی گفتم : عزیزم من که شبا دیر می خوابم ..

کیانا با همون لحن شاد و شنگولش گفت : پس حتما کارم داری که زنگ زدی .. بگو ببینم این چه کاریه ؟؟

آب دهنم رو قورت دادم و در حالیکه لحنم کمی تند شده بود گفتم : چرا به سهیل گفتی که شماره شو ازت گرفتم ؟؟؟

کیانا لحظه ای سکوت کرد و با صدایی که ناراحت می نمود گفت : من چی کار دارم که به سهیل بگم ؟

با عصبانیت گفتم : پس اون از کجا می دونست ؟؟

کیانا با دلخوری گفت : نیکا مثلا من دوست توام ...من هیچ وقت نمی رم به سهیل همچین چیزی بگم . باور کن .. 

اون لحظه اونقدر عصبانی بودم که احساسم بر عقلم رهبری می کرد . با دلخوری گفتم : هیچ کس نمی دونست که من شماره اونو ازت گرفتم ..

کیانا زمزمه کرد : من این کارو نکردم ...

خیلی تند گفتم : کاری نداری ؟؟

کیانا با ناراحتی گفت : نه .. شب بخیر ..

وقتی تماس قطع شد . حس بدی تو دلم اومد . از اینکه با این لحن تند با کیانا حرف زدم . هر چقدر هم که کیانا بهم بدی کرده بود نباید اینجوری باهاش حرف می زدم .. خب .. حتی ممکنه که اصلا کیانا چیزی به سهیل نگفته باشه . با همین فکر دوباره شماره ی کیانا رو گرفتم اما کیانا جواب نداد و من با قلبی فشرده و ناراحت لبه ی تخت نشستم و در حالیکه گوشی م رو خاموش می کردم زیر پتو خزیدم و اونقدر ناراحت بودم که نفهمیدم چطور لابه لای افکار در هم و برهم به خواب فرو رفتم .. 

نمی دونم چقدر گذشته بود و چقدر خوابیده بودم که حس کردم پتوم داره کشیده می شه . چند بار تو همون حالت خواب و بیدار سعی کردم پتوم رو روی خودم نگه دارم . اما با فشار بیشتری که به پتوم وارد شد ناگهان چشمهام باز شد تو وهله ی اول چیزی ندیدم اما وقتی یه بار چشمهامو باز و بسته کردم از چیزی که دیدم متعجب شدم . سایه ی یه مرد پایین تختم ایستاده بود و من فقط تونستم بگم : بابک تویی ؟؟

وقتی جوابی نیومد کمی به جلو نیم خیز شدم و بادیدن ریشا و موهای بلند قرمز اون سایه شوکه شدم و جیغ خفیفی کشیدم . ضربان قلبم بالا رفته بود اولین چیزی که ذهنم فرمان داد لمس گردنم و جای خالی گردنبند کاوه رو حس کردن بود . از ذهنم گذشت که یعنی اون گردنبند کجا می تونه باشه ...

نفهمیدم چطور با اون سرعت از تختم پایین پریدم و همون طور که نفس نفس می زدم و آروم آروم به عقب به سمت در بسته ی اتاق می رفتم زیر لب زمزمه کردم : چی از جونم می خوای ؟؟

نگاهم از روی اون سایه ی ریشو که توسط نور مهتاب دیده می شد برداشته نمی شد . بهش خیره شده بودم تا نکنه اگه نگاهم رو ازش گرفتم تکون بخوره و تند تند زمزمه کردم : تورو خدا دیگه ولم کن .. خیلی ازت می ترسم .. خیلی ..

برای لحظه ای پلک زدم و دیدم که اون سایه دیگه اونجا نیست . نفس عمیقی کشیدم و خواستم به سمت در که حالا دو قدم باهاش فاصله داشتم برگردم که اونو جلوی در تو همون فاصله ی کم دیدم از دیدنش تو اون فاصله ی کم جیغ کشیدم و تو یه لحظه خیلی نا خود آگاه دستم رو دراز کردم و درو باز کردم و با سرعتی که حتی فکرشو هم نمی کردم از زیر سایه عبور کردم و بیرون خزیدم با سرعت خودمو به اتاق بابک رسوندم وقتی داخل شدم در حالیکه می لرزیدم به سمت بابک که روی تخت خوابیده بود رفتم و همون طور که به آرومی لبه ی تخت می نشستم و قفسه ی سینه م بالا و پایین می رفت نگاهم رو به در دوختم و دستم رو روی دست بابک گذاشتم . گرمای دستش بهم حس امنیت و آرامش داد و بعد از یه نفس عمیق سرمو روی پاهام گذاشتم و به آرومی خوابیدم .

اونقدر آروم خوابیده بودم که صبح بابک و مامان به زور بیدارم کردن به محض اینکه بیدار شدم بابک بدجنس گفت : چرا اومدی اینجا ؟؟

از به یادآوری شب گذشته برای لحظه ای لرزی وجودمو گرفت و بعد زمزمه کردم : هیچی ... حالا جای تورو که تنگ نکردم ...

بابک با شیطنت گفت : جامو تنگ نکردی ولی از خر و پف کردنات همه ش از خواب می پریدم ..

بالش رو برداشتم و حالت پرتاب کردن گرفتم و گفتم : می زنمت ها بچه پرو ..

بابک خندید و گفت : حداقل کرایه بده هر شب که می خوابی ...

خندید و من رو به مامان گفتم : مامان بگو اذیتم نکنه ..

مامان دستی به موهام کشید و گفت : چرا اومدی اینجا و نشسته خوابیدی .. کمر درد می گیری ها ..

بابک با کمی نگرانی گفت : نکنه خواب بد دیدی باز ؟؟

خندیدم و گفتم : نه بابا .. همین جوری ...

مامان در حالیکه از اتاق خارج می شد گفت : راستی نیکا گردنبدت افتاده بود تو حال گذاشتم رو میز برش دار ...

هیجانزده گفتم : کجا افتاده بود مامان ؟؟

مامان صداش از تو حال اومد که گفت : فکر کنم وقتی با شهاب کشتی می گرفتی از گردنت باز شده ..

نفسی از روی راحتی کشیدم و در حالیکه بلند می شدم شکلکی هم برای بابک در آوردم ..

اون روز تا عصر خونه بودم و گوشی م رو که روشن کردم به کیانا زنگ زدم و برای حرفایی که بهش زده بودم ازش معذرت خواستم و اونم بهم گفت که مطمئن باشم اون چیزی به سهیل نگفته ..

و اون لحظه فرضیه م برای اینکه سهیل حتما یه جوری شماره منو داشته بیشتر شد ..

اون روز ساعت 6 کلاس داشتم که وقتی به پریسا زنگ زدم و اون گفت که قراره با بهداد بره بیرون و کلاس رو نمیاد کمی برای بیرون رفتن تو اون هوای سرد سست شدم و تصمیم گرفتم نرم که ناگهان با یادآوری سهیل دلم یه جوری شد .. دلم خواست برم حتی تو ذهنم به صورت پیش فرض لباس های مورد نظرم رو پوشیدم .. اما باز بی خیال شدم به خودم غریدم : سهیل کیه دیگه بابا ..

اما لحظه ای بعد جلوی کمد لباسهام ایستاده بودم و سعی داشتم پالتوی مشکی اسپرتم رو با کیف و شلوار مناسبی کنار هم قرار بدم . لحظه ای بعد با بیخیالی لبه ی تخت نشستم و گفتم : بدون پریسا حوصله ندارم ... کیانا هم که حتما با بنیامین میاد و می ره .. بی خیال ..

بعد ناگهان از جا پریدم و گفتم : آهاا .. اصلا من با کاوه کار دارم ...

بعد با یه حس هیجان انگیز و وسوسه کننده ی خاصی به سمت کمد لباس هام رفتم . شلوار کتون سورمه ای چسبانی رو با پالتوی مشکی پاپیونی کمر باریکم پوشیدم و چکمه های کوتاه مشکی که تا روی قوزک پام بود رو هم پوشیدم . کیف مشکی و شال گردن سورمه ای رنگی هم تیپم رو تکمیل کرد . نگاهم به ساعت افتاد و با عجله لولزمم رو از کیف قبلی تو اون کیف منتقل کردم و بعد از یه آرایش ساده و ملایم مثه همیشه از خونه زدم بیرون .. هوا سرد و ابری مه آلود بود .. بیشتر شبیه یه شب زمستونی بود تا پاییزی .. البته این به خاطر این هم بود که آخرین روزای پاییز رو پشت سر می ذاشتیم .. 

توی ماشین که قرار گرفتم دوباره با نگرانی عطر مخصوص خودم رو که خیلی هم گرون خریده بودم و به نظر خودم بوی خیلی خاصی داشت رو با دست و دلبازی روی خودم خالی کردم و ماشین رو راه انداختم . توی تمام مسیر با صدای خواننده می خوندم و تو قسمت های اوج آهنگ چون صدام کشش نداشت تقریبا جیغ می زدم .. همیشه هر وقت خیلی استرس داشتم اینجوری می شدم .. 

وقتی رسیدم دانشگاه دیدم که کیانا اس ام اس داده : من تو سالنم .. هر وقت رسیدی بیا پیشم ..

خیلی زود محوطه ی سرد رو که پوشیده از برگ های زرد و نارنجی بود طی کردم و خودمو به سالن رسوندم تو او جمعیت و شلوغ پلوغی دنبال کیانا می گشتم .. همه به خاطر سرمای بیرون به سالن هجوم آورده بودن .. از دور کیانا رو دیدم که گوشه ای ایستاده بود و در حال صحبت کردن بود . طرف مقابلش رو نمی دیدم چون جلوش کسی ایستاده بود .. 

با سرعت به طرف کیانا می رفتم که درست تو لحظه ای که چند قدم باهاش فاصله داشتم چشمش به من افتاد و همون لحظه ام تونستم فردی که باهاش حرف می زد رو تشخیص بدم . قبل از اینکه بتونم در برم کیانا گفت : اععع .. کی اومدی ؟ 

اون فرد به طرفم چرخید و من حس کردم دستهام یخ بست .. نفسی کشیدم و با حالتی خیلی بی تفاوت با کیانا دست دادم و گفتم : همین الان اومدم عزیزم ..

زیر چشمی نگاهی به سهیل کردم که حالا سمت چپم ایستاده بود و تو همون لحظه صداش تو گوشم پیچید : سلام ..

کمی هول شدم اما خیلی جدی بدون اینکه نگاهش کنم گفتم : سلام .. 

بعد در حالیکه سعی می کردم کیانا رو با خودم ببرم دست کیانا رو چسبیدم و همون لحظه هم کیانا گفت : شما دو تا با هم هماهنگ کرده بودین چی بپوشین ؟؟

با تعجب نگاهی به سهیل انداختم و گفتم : ما چرا باید با هم هماهنگ کنیم ؟؟

کیانا خندید و گفت : هماهنگ شده به نظر میومدین ...

بعد خیلی معمولی گفت : داشتم می گفتم سهیل ...

ادامه حرفهاشو نشنیدم چون داشتم زیر چشمی سهیل رو می پاییدم .. شلوار کتون سورمه ای با چکمه های مشکی مردونه و پلیور و کاپشن اسپرت مشکی با شالگردن مردونه ای که سورمه ای بود ...

توی دلم خنده م گرفت چون بوی عطر تلخ اون هم فضای اطراف رو حسابی پر کرده بود .. 

همونطور که زیر چشمی نگاهش می کردم برای لحظه ای نگاهم روی صورتش لغزید که ته ریش کوتاهی خیلی جذاب ترش کرده بود . همین که نگاهم به چشمهاش افتاد دیدم که داره نگاهم می کنه و کمی هول شدم و رومو ازش برگردوندم ... 

بعد از اینکه حرف اون دو تا با هم تموم شد رفتیم سر کلاس و چون همه ی صندلی ها پر شد من و کیانا جلو نشستیم و به خاطر همین هم حس می کردم از عقب دارم توسط نگاهای سهیل تیر بارون می شم .. 

نگاهش هم خیلی سنگین بود ها ..

تمام مدت حس می کردم داره نگام می کنه .. البته من اونقدر جذابم که فکر کنم کلا پسرا جای اینکه درسو گوش کنن دارن منو نگاه می کنن ..

خب .. فکر کنم شغلی که براش مناسب باشم استادیه .. به خاطر اینکه همه ی پسرا مجبور می شن درسو گوش کنن .. 

کیانا ضربه ای بهم زد و گفت : تو باغ نیستی ...

لبخندی زدم و گفتم : یه خود در گیری ساده بود که حل شد ...

کیانا لبخند زد و گفت : بوزینه افغانی ...

گفتم : کرگدن خال خالی ..

خندید و گفت : گوریل بیابونی ...

آروم تو سرش زدم و گفتم : خاک تو سرت که استعدادت فقط تو همین زمینه هاست ...

چشمکی زد و گفت : تو که همین استعدادم نداری ...

لبامو جمع کردم و گفتم : خجالت بکش اینقدر بچه مردمو تخریب شخصیت نکن ..

خندید و گفت : ایشالا قانقاریای مرغی بگیری اینقدر خودتو واسه من لوس نکنی ..

اون روز سر کلاس کلی با هم کل کل کردیم و چرت و پرت گفتیم و خندیدیم . وقتی کلاس تمو شد کیانا گفت که بنیامین ده دقیقه س منتظرشه و زود رفت من هم داشتم به سمت در می رفتم که تو سالن دیدم کاوه خودشو بهم رسوند و سلام کرد .. لبخندی زدم و جوابشو دادم . بعد از ذهنم گذشت که من چه کاری می تونستم با این بشر داشته باشم که به بهانه ی این اومدم کلاس ..

کاوه که باهام همقدم شده بود گفت : چطوری ؟؟

خیلی مختصر جریان دیشب رو براش تعریف کردم و کاوه گفت : من فکر می کردم اینجوری دورش می کنیم و کم کم می ره .. اما مثه اینکه باید یه فکر دیگه براش بکنم ..

زمزمه کردم : تورو خدا هر کاری ازت بر میاد واسم انجام بده .. دارم می میرم از ترس .. قول می دم جبران کنم ..

حالا به محوطه رسیده بودیم و باد سردی می وزید .. کاوه با مهربونی و حس حمایتگری گفت : هر کاری که بکنم واسه این نیست که جبرانش کنی .. راهشو پیدا می کنم بهم اعتماد کن و نترس ...

سرمو تکون دادم و در حالیکه شال گردنم رو دور گردنم محکم می کردم گفتم : دارم به این فکر می کنم که از دستش فرار نکنم ...

کاوه تقریبا فریاد زد : تو غلط می کنی .. همچین خریتی نکنی ..

متعجب نگاهش کردم و اون گفت : اون روح خبیثیه که ولت نمی کنه . اگه جسمتو داشته باشه قدرتش خیلی زیاد می شه .. اون وقت هم تو از بین می ری هم اطرافیانت .. اینو می خوای ؟؟

با حالتی بهانه گیر گفتم : آخه پس من چی کار کنم ؟؟ دیگه نمی تونم تحمل کنم ..

کاوه زمزمه کرد : درستش میک نم عزیزم .. تو غصه نخور ...

به پارکینگ رسیده بودیم و کاوه با دیدن ماشینم گفت : اینجا پارک کردی ؟؟

سرمو تکون دادم و کاوه گفت : اعع ماشین سهیل هم که اینجاست .. صبر می کنم تا از اون هم خدافظی کنم بعد می رم . من نزدیک در خروجی زدم ..

لبخند زدم و نگاهم افتاد به سهیل که حدود ده قدم باهامون فاصله داشت . وقتی نزدیک رسید باز من کمی هول شدم .. بینی ش قرمز شده بود و این خیلی جذابش کرده بود ..

اون دو تا با هم دست دادن و کاوه زمزمه کرد : نگران اون قضیه نباش نیکا ...

و بعد از یه خدافظی رفت .. 

من و سهیل جوری با نگاهمون بدرقه ش می کردیم که انگار هر دومون منتظر شروع یه مکالمه از طرف مقابل بودیم . وقتی کاوه دور تر شد به طرف ماشین قدم بر می داشتم که صدای سهیل اون سکوت لعنتی رو شکست : بی خدافظی می ری ؟؟

لبخندی زدم و به سمتش چرخیدم و گفتم : آها .. خدافظ ...

سهیل که اخم کرده بود زیر لبی جوابم رو داد که به زور شنیدم توی ماشین که نشستم سعی کردم استارت بزنم اما ماشین روشن نمی شد . دو دقیقه هم از وارد شدنم به ماشین نگذشته بود که سراسیمه بیرون رفتم و به طرف سهیل که ماشینش رو روشن کرده بود رفتم و قبل از اینکه حرکت کنه خودمو بهش رسوندم که زود شیشه ی ماشین رو پایین داد و من با نگرانی گفتم : ماشینم روشن نمی شه ...

بی تفاوت نگاهم کرد که با مظلومیت خاصی گفتم : کمکم می کنی روشنش کنم ؟؟ 

سهیل ماشینش رو خاموش کرد و از ماشین خارج شد . کنارم قدم برداشت و گفت : کاپوتت رو بزن بالا . پشت فرمون نشستم و لحظاتی بعد سهیل گفت : استارت بزن ...

استارت زدم و ماشین روشن نشد .. چند بار این کارو کردم و کم کم نگهبان پارکینگ که می خواست درو ببنده و بره هم بهمون ملحق شد و چون عجله داشت کمکون ماشین رو با هم هول دادیم تا بیرون پارکینگ .. موقعی که ماشین رو هول می دادیم نگاهم به سهیل بود که چقدر قوی وتنومند بود .. مثه بت من بود با اون لباسای تیره ش ... 

ماشین که بیرون پارک کردیم چند بار دیگه هم استارت زدم و وقتی روشن نشد سهیل رفت ماشینشو از پارکینگ درآورد و گفت : ماشینت رو قفل کن .. من می رسونمت .. صبح با هم میایم روشنش می کنیم ..

با نگرانی نگاهش کردم که گفت : چیه ؟؟

در حالیکه لبم رو می گزیدم گفتم : اینجوری زحمتت می شه .. به داداشم زنگ می زنم بیاد دنبالم ..

سهیل اخم کرد و گفت : اگه می خوای بهش اطلاع بده که اینجوری شده .. اما خودم می برمت ..

لبخندی احمقانه زدم و گفتم : پس صبر می کنم بیاد دنبالم ...

سهیل گفت : فکر می کنی تو این هوا و تاریکی اینجا می ذارمت و می رم ؟؟

سرمو کج کردم و گفتم : نه آخه ...

وسط حرفم پرید و گفت : می خوای اگه با من راحت نیستی زنگ بزنم کاوه برگرده بیاد اون برسونه ت ..

احساس کردم داره بهم تیکه می ندازه واسه همونم بدون هیچ حرفی در ماشین رو قفل کردم و رفتم تو ماشینش نشستم . بعد از من توی ماشین نشست و استارت زد . بخاری ماشینش خیلی زود گونه های قرمز و یخ زده م رو گرم کرد . گرمای مطبوع ماشین بهم ارامش می داد و نگرانی اینکه ماشینم قراره شب تنها بمونه رو کم کرد . نگاهم به دست های قرمز سهیل افتاد و حس کردم هنوز گرم نشده دستاش .. 

با خودم گفتم : الهی بمیرم به خاطر من اینجوری شد ...

همین شد که زمزمه کردم : پس بذار یه نوشیدنی گرم مهمونت کنم .. 

سهیل بدون اینکه نگاهم کنه گفت : آره شدیدا پیشنهادت رو قبول می کنم ...

اصلا همینکه بدون تعارف پیشنهادم رو قبول کرد تو ذوقم خورد . یعنی چی اینقدر زود قبول کرد و یه تعارف نکرد . من یه چیزی گفتم حالا .. اصلا مرد که نباید اینقدر سست عنصر باشه .. یعنی نمی تونه جلو اون شکمش رو بگیره ؟...

صدای سهیل افکارمو از هم پاشوند : برم کدوم کافی شاپ ؟؟

رنگم پرید ... کافی شاپ ؟؟ خدا بهم رحم کنه .. کافی شاپ چه خبره ؟ من غلط بکنم تو رو ببرم کافی شاپ .. می خواستم ببرمش یکی از این آبمیوه فروشی ها یه شیر کاکائو داغ براش بگیرم .. با نا رضایتی گفتم : هر جا خودت دوست داری ...

سهیل اسم یکی از کافی شاپ های معروف رو گفت و پرسشگرانه پرسید : اونجا خوبه ؟؟

لبخندی زورکی زدم و گفتم : اوهوم ...

و با خودم فکر کردم راستی جاهای معروف گرون ترم هستن .. و شروع کردم به صورت ذهنی به شمردن پولای تو کیف پولم ...

سهیل کمی نگاهم کرد و گفت : چه کم حرف شدی ..

لبخند زدم و سهیل گفت : اگه نگران ماشینتی مطمئن باش چیزی ش نمی شه ..

لبخندی زدم و گفتم : من دلم می خواد پیشم باشه .. حتما شب می رم و با دادشم میارمش خونه ..

سهیل لبخندی زد و گفت : شما دخترا عادت دارین به هر چیزی جون می دین ..

سرمو تکون دادم و گفتم : اوهوم ...

داشتم به این فکر می کردم که چرا قضیه دیشب رو به رو نمیاره که یه هو گفت : نیکا چرا دیشب جواب اس ام اس منو ندادی ؟؟؟

رنگم پرید .. خواستم انکار کنم که یه لحظه حس کردم خیلی تابلو می شم واسه همین گفتم : تا جایی که یادمه اس ام اسی که دادی سوالی نبود ...

داشتم با خودم حال می کردم که عجب جوابی بهش دادم که گفت : منم تا جایی که یادمه شماره ی منو پاک کرده بودی ...

نفسم گرفت .. می دونستم گونه هام سرخ شده واسه همین کف دستهای سردم رو روی گونه هام گذاشتم و اصلا به معنای واقعی نتونستم چیزی بگم ...

لحظاتی سکوت برقرار شد و بعد سهیل گفت : خب اینجور مواقع می تونی سوت بزنی ..

لبخندی زدم و گفتم : جدا ؟؟ من سوت زدن یاد ندارم .. می شه بهم یاد بدی ؟؟

سهیل خیلی جدی پرسید : یاد نداری ؟؟

لبامو جمع کردم و همراه با تکون دادن سرم گفتم : نُچچچچ .. 

لبخندی زد و گفت : باشه بهت یاد می دم ... 

کمی بعد رسیدیم . سهیل ماشین رو پارک کرد و ازش پیاده شد . منم پیاده شدم و چند قدم فاصله تا سهیل رو دیدم و کنارش قرار گرفتم . لبخندی زورکی زدم و سهیل گفت : چقدر امشب هوا سرده ...

نگاهی به آسمون ابری قرمز کردم و گفتم : آره .. امشب حتما برف میاد .. من که عاشق برفم .. مخصوصا شبای برفی ...

سهیل با لحن شوخی گفت : پس من آرزو می کنم که امشب برف نیاد ...

چهره م تو هم رفت و گفت : اما میاد ..

به کافی شاپ رسیدیم و سهیل در رو باز کرد و اول ایستاد تا من داخل بشم و خودشم پشت من وارد شد . من داشتم جلوتر میرفتم که گفت : نیکا ... سمت چپی بشین ..

اخم کردم و گفتم : من می خوام این طرفی بشینم ..

سهیل لبخندی زد و گفت : چطوره جدا از هم بشینیم ؟؟

با پررویی گفتم : خب بشینیم ..

سهیل خیلی با حوصله گفت : من رو مهمون کردی و با مهمون که دعوا نمی کنن ..

با اخم ریزی روی صندلی که نشون می داد نشستم و خودش رو به روم قرار گرفت بعد هم سفارش داد و گفت : داشتیم در مورد اینکه امشب برف میاد یا نه صحبت می کردیم ...

با هیجان گفتم : واییی .. مطمئنم امشب برف میاد ..

سهیل گفت : اما من می گم که امشب برف نمیاد .. حاضرم باهات شرط ببندم ..

یه تای ابرومو بالا انداختم و گفتم : منم باهات شرط می بندم .. 

سهیل دستشو جلو آورد و من برای لحظه ای مردد موندم باهاش دست بدم یا نه ؟؟ 

کشش عجیبی بهش داشتم . دلم می خواست با تمام وجود اون دستارو تو دستام بگیرم و می دونستم که بعد از اون حس دیگه ای رو به سهیل پیدا می کردم . لبخندی زدم و گفتم : خب اول تعیین کنیم که سر چی شرط می بندیم ...

سهیل ابرو شو بالا انداخت و گفت : سر هر چی که برنده بگه ..

اون لحظه اونقدر مطمئن بودم که برف می باره که بدون اینکه فکر کنم گفتم : باشه قبول ..

سهیل دستش رو جلو آورد و من بر خلاف تمایلم باهاش دست دادم .. برام خیلی جالب بود که دستای ظریفم بین دست مردونه ش مثه دستای یه بچه بود ..

شاید برخورد دستامون حتی بیشتر از چند ثانیه نشد اما من هنوز گرما و امنیت دستاشو حس می کردم . وقتی سفارش هامون رو برامون آوردن و دوباره قهوه ی من رو جلوی اون گذاشتن و میلک شیک اون رو جلوی من . با کمی دلخوری و شیطنت گفتم : نمی خوای که دوباره مال منو برداری ؟؟

خندید و گفت : نه ..

بعد در حالیکه مشغول خوردن شده بود گفت : راستی نگفتی .. دیشب کارم داشتی زنگ زدی ؟؟

دوباره ضربان قلبم بالا رفت و در حالیکه کمی از قهوه ی تلخم می خوردم گفتم : آقا خیلی نامردی .. تو هنوز سوت زدن رو بهم یاد ندادی و از این سوال ها می پرسی ...

از دیدن چهره ی شاکی و لحن ناراحتم خنده ش گرفت و گفت : پس یعنی نمی خوای جوابمو بدی ... ؟

با شیطنت ابروهامو بالا انداختم و سهیل به سرشو تکون داد که یعنی راحت باش .. 

کمی بعد گوشی م زنگ خورد و صدف بود . از سهیل عذر خواهی کردم و جواب دادم : بله ؟؟

صدف جیغ کشید : سلامممممممممم عنتر برقی ...

با اون جیغی که صدف کشید و لبخندی که روی لب های سهیل نمایان شد فهمیدم سهیل هم صدای صدف رو شنیده کمی صدای گوشی مو کم کردم و گفتم : سلام عزیزم ..

صدف غش غش خندید و گفت : کجایییی تو کله پوک ؟؟

سهیل در حال نوشیدن نوشیدنی ش بود که باز لبخند زد و من خیلی معذب گفتم : صدف عزیزم ... ملاحظه کن ... من بیرونم ...

صدف با شیطنت گفت : عصا قورت داده حرف می زنی .. می دونم بیرونی .. کجایی ؟؟ من اومدم خونه تون .. تنهام زود لطف کن تشریف بیاری وگرنه تمام دفتر خاطراتتو بلند بلند می خونم ...

همونطور که می خندیدم گفتم : باشه کولی خانوم .. فعلا دفتر خاطراتمو تنهایی بخون . اگه تموم شد و من نیومدم بلند بخون ...

غش غش خندید و گفت : آره بیکارم بشینم شصتاد صفحه رو بخونم ..

خندیدم و گفت : پس دختر خوبی باش تا بیام ..

وقتی تماس رو قطع کردم سهیل گفت : واقعا دفتر خاطرات داری ؟؟

خودمو لوس کردم و گفتم : اصلا تو خجالت نمی کشی صحبت های مارو گوش می کنی ؟؟

سرشو تکون داد و گفت : نه دقیقا ..

چپ چپ نگاهش کردم که گفت : کسی که صدای گوشی شو اونقدر زیاد می کنه .. یعنی مشکلی نداره دیگه ..

خواستم بهش چیزی بگم که گفت : در ضمن صفاتی که برات به کار بردن هم خیلی بهت میاد ...

چشمهام گرد شد و گفتم : چطور جرئت می کنی منو دست بندازی .. ؟؟

سهیل لبخندی زد و گفت : من فقط ازت تعریف کردم ...

از چهره ی بیخیال و حق به جانبش خنده م گرفت و فقط گفتم : می شه بریم ؟؟

سهیل خیلی زود موافقت کرد و بعد از اینکه تعارف کرد که حساب کنه و من قبول نکردم و خودم حساب کردم به طرف ماشین رفتیم و داخلش نشستیم .. 

سهیل پرسید که می رم خونه ؟ 

و من فقط سر تکون دادم . ماشین رو روشن کرد و راه افتاد .. زیر چشمی نگاهم می کرد و من کاملا اینو می فهمیدم ... 

وقتی به خونه رسیدیم . به طرفش چرخیدم و گفتم : واقعا ممنونم .. بابت کمکی که بهم کردی ... 

سهیل از فراز شونه ش نگاهم کرد و گفت : خواهش می کنم ...

لبخند خوشگلی زدم و گفتم : جبران می کنم ...

سهیل با محبت لبخند زد و گفت : نیازی نیست ...

گفتم : باشه .. مرسی .. پس من می رم دیگه ...

در ماشین رو باز کردم و رفتم بیرون .. قبل از اینکه درو ببندم گفتم : شب بخیر ..

و اون هم جوابم رو داد . تا وارد خونه بشم همونجا ایستاده بود و نگاهم می کرد . وقتی وارد شدم تازه ماشین رو راه انداخت و من از داخل براش دست تکون دادم .. 

اون شب صدف بعد از کلاسش اومده بود خونه مون تا شب پیش من بمونه و شب خوبی داشته باشیم با تعریف کردن اتفاقاتی که برامون افتاده بود و البته اینم بگم که اون شب برف نبارید و من هر لحظه منتظر بودم سهیل اس ام اس بده و شرطمون رو یاد آوری کنه که این کار رو نکرد .. وقتی می خواستم بخوابم از ته دلم آرزو کردم که برف بباره و صبح ببینم که همه جا سفید شده .. چون تازه متوجه شدم که عجب شرط ناجوری با سهیل بستم ...




صبح وقتی چشمامو باز کردم نگاهم افتاد به صدف که با حالت با مزه ای خوابیده بود . پتو رو روش کشیدم و ناگهان یاد شرطی که با سهیل بسته بودم افتادم با هیجان خیلی زیادی خودمو به پنجره ی اتاقم رسوندم و پرده رو کنار کشیدم ... وااااااااااااییی باورم نمی شد .. باختم .. اون شرط لعنتی رو باختم . هوا ابری و گرفته بود اما حتی یه دونه برف هم از آسمون نمی بارید .. نمی دونستم باید چی کار کنم ؟ اصلا به این فکر نمی کردم که حتی یه درصد برف نباره و اون شرط رو بستم . چرا من همیشه اینقدر احمقم ؟!

دستم رو تو موهام فرو بردم و نگاه نا امیدی به آسمون کردم و تو دلم گفتم : الان اون لعنتی داره به چی فکر می کنه ؟؟

خم شدم و گوشی م رو از روی میز کامپیوترم برداشتم و نگاهی بهش کردم . نه تماس داشتم نه اس ام اس .. نفس عمیقی کشیدم و با خودم فکر کردم که چقدر سهیل با فرهنگ و با شخصیت شده . می دونه که من باختم و نمی خواد به روم بیاره ... آره همیشه می دونستم سهیل چقدر بزرگه .. واقعا بهش افتخار می کنم ...

لبه ی تخت نشستم و با پام ضربه ای به پاهای صدف زدم و گفتم : پاشو کدو تنبل .. کلاس دارم ...

صدف نه تکون خورد و نه عکس العملی از خودش نشون داد .. از دیدن قیافه ش خنده م گرفت .. کمی تکونش دادم که غرید : می خوام بخوابم ...

بهش نزدیک شدم و تو گوشش گفتم : البته با شایان کلاس دارم . اگه زود بیدار بشی با خودم می برمت ..

مثه برق از جا پرید و گفت : کی کلاس داری ؟؟؟

خندیدم و گفتم : ساعت 2 ...

چشمهاش گرد شد و نگاه متهجبی به ساعت دیواری قلب قلبی اتاقم کرد و گفت : پس خُلی منو ساعت 9 بیدار کردی ؟؟

سرمو کج کردم و گفتم : اره خُلم .. پاشو .. بد بخت شدم پاشو یه فکری بکنیم ...

صدف دستی به موهای لختش کشید و گفت : باز چه غلطی کردی تو ؟

به بازوش ضربه زدم و گفتم : اععع .. مودب باش دیگه ..

صدف با بی حوصله گی و خواب آلودگی گفت : بگو ببینم چیکار کردی ...

به پنجره اشاره کردم و چیزی نگفتم . صدف تا نگاهش به پنجره افتاد مثه جن زده ها گفت : وااااااااااییییی .. برف نیومد ؟؟

سرمو با ناراحتی تکون دادم و صدف غش غش خندید و گفت : می دونستم برف نمیاد ... آخ جون چه هیجان انگیز شد ... 

یکی زدم تو سرش و گفتم : کجاش هیجان انگیزه ؟؟؟

چشمکی زد و گفت : حرص نخور ... همین که ببینیم سهیل ازت چی می خواد ...

دوباره حالم گرفته شد . نگاه نا امیدی بهش کردم و گفتم : نمی دونم حالا چی شده سهیل واسه همه تون عزیز شده ...

صدف با شیطنت گفت : اره منم تعجب کردم دیدم واسه تو هم عزیز شده ..

جبهه گرفتم و گفتم : نخیر اصلا هم این طور نیست . سعی نکن منو دست بندازی ..

ندید و گفت : آره الان کاملا نظرم عوض شد ...

پتو رو از روش کشیدم و گفتم : صدف می کشمت ..

صدف جیغ کشید و از اتاق بیرون دوید .. تا از اتاق خارج شدم در اتاق بابک هم باز شد و صدف جیغ زنان خودشو پشت بابک پنهان کرد و بابک متعجب گفت : چی شده آمازونیا ؟؟

صدف در حالیکه می خندید گفت : بابک منو پوشش بده ..

بابک خنده ش گرفت و گفت : نیکا ، جان من موهاتو درست کن .. شبیه آدم خوار ها شدی ...

دستی به موهام کشیدم و گفتم : صدف حسابتو می رسم ..

از پشت سر بابک سرشو خم کرد و واسم زبون درازی کرد و من لبخندی حرصی زدم و گفتم : بالاخره تو میای پیش من ...

بعد رفتم پایین و به مامان که روی مبل نشسته بود سلام کردم و مامان گفت : باز چه خبره ؟؟

چشمکی زدم و گفتم : هیچی صدف رو اذیت می کردم ..

مامان همراهم به آشپزخونه اومد و گفت : دیشب صدف با یه پسری اومد خونه مون ...

با لبخند مامان رو نگاه کردم که گفت : من لب پنجره بودم داشتم بیرون رو نگاه می کردم که دیدمش ...

لبخندی زدم و گفتم : پسره تایید شده س .. از همکلاسی های منه ..

مامان لبخندی زد و گفت : اوهوم .. برای خودم چای ریختم و روی صندلی نشستم . داشتم چای مو شیرین می کردم که صدف و بابک هم به آشپزخونه اومدن . چپ چپ به صدف نگاه کردم که بابک خندید و گفت : نکن بچه زهره ترک می شه ..

زبون درازی کردم و گفتم : تو حرف نزن بوزینه آفریقایی خائن ..

بابک پوزخندی زد و گفت : صدف چای می خوری یا نسکافه ؟

صدف مثه دختر بچه ها به بابک نگاه کرد و گفت : چای ..

بابک دو تا چای ریخت و کنار ما نشست . مشغول خوردن صبحانه بودیم که برام اس ام اس اومد . همونطور که با دست چپ لیوان چای رو به لبم نزدیک می کردم با دست راست اس ام اس رو باز کردم و دیدم که از طرف سهیله : خب خانومه .. شرطو که باختی .. حالا کی شرطو تایین کنم ...؟

رنگم پرید .. چای رو به زور قورت دادم و اینجوری بهش جواب دادم : هروقت که تو بخوای ...

بعد از خوردن صبحانه با بابک و صدف مشغول بازی با ایکس باکس بابک شدیم که تمام مدت اون دوتا منو اذیت می کردن .. آخرشم ازشون ناراحت شدم و با حالت قهر به اتاقم رفتم که البته هیچ کس بهم محل نداد و مجبور شدم چند دقیقه بعدش به هوای گرسنه بودن به حال برگردم و اون دو تا رو مشغول بازی کردن دیدم . رفتم تو آشپزخونه پیش مامان و تو درست کردن ناهار بهش کمک کردم . بعد از خوردن ناهار من و صدف حاضر شدیم و به سمت دانشگاه راه افتادیم . البته سر راه دنبال پریسا هم رفتیم که پریسا هم کلی از دیدن صدف خوشحال شد و البته صدف هم اونقدر ذوق زده شده بود که تند تند جریانات دیشب بین من و سهیل رو برای پری تعریف کرد . بعد از اینکه ماشین رو تو پارکینگ دانشگاه پارک کردیم با هم به محوطه رفتیم که چون کمی هوا گرم تر از روزای قبل شده بود روی نیمکت نشستیم تا کیانا هم بیاد . صدف داشت به پریسا می گفت که می ترسه بیاد سر کلاس و استاد بیرونش کنه . پریسا خندید و گفت : کدوم استادی تا حالا این کارو کرده که این دومی ش باشه آخه ؟؟

صدف گفت : استاد اخلاق ما اینکارو کرد یه بار با اینکه درسش عمومی بود ..

پریسا خیلی جدی گفت : نه بابا .. راست می گی ؟؟؟

احساس کردم بحثشون زیادی دبستانی شده با غرغر گفتم : بحث جالب تر از این ندارین ؟؟

اون دوتا خندیدن و پریسا با شیطنت گفت : چرا ... بیاین در مورد اینکه سهیل ممکنه چه شرطی واسه تو بذاره صحبت کنیم ...

لبخندی زدم و گفتم : آره ... خوبه .. تو چی فکر می کنی پری ؟؟

پریسا چپ چپ نگاهم کرد و گفت : صد و بیستمین باره که می گم بهم نگو پری ...

کلافه گفتم : اعععع ... پری سااا ...

پیروزمندانه لبخند زد و گفت : آفرین زن باید از مردش حرف شنوی داشته باشه ...

صدف خندید و گفت : از موضوع پرت نشین ..

پریسا گفت : به نظر من هرشرطی بخواد بذاره حتما حالتو می خواد بگیره ... اون همیشه دنبال این بود که تورو ضایع کنه ...

صدف شونه ای بالا انداخت و گفت : من از زاویه ی دیگه ای بهش نگاه می کنم ...

پرسیدم : چه زاویه ای ؟؟

صدف چند بار پشت سر هم پلک زد و گفت : رمانتیک ..

با حالتی که مثلا چندشم می شه گفتم : اععع پس بی خیال .. تو کلا صورتی و پروانه ای هستی .. بی خیال ..

پریسا دنباله قضیه رو گرفت و گفت : البته من به اینم فکر کردم . .اما چون ترسیدم اعصاب این جلبک ( به من اشاره کرد) سگی بشه چیزی نگفتم ...

صدف خندید و گفت : اینقدر تحویلش نگیر بابا ..

چپ چپ نگاهشون کردم و گفتم : صدف داری خیلی بهم بدهکار می شی ها ...

خندید و دستشو دور شونه م انداخت و گفت : دیوونه دارم اذیتت می کنم ..

تو همین لحظه کیانا با ذوق و شوق بهمون نزدیک شد و بعد از سلام و احوالپرسی خودشو به زور بین ماها جا کرد و گفت : جریان این شرط بندی چیه ؟؟

چشمهام گرد شد .. مونده بودم کیانا از کجا شنیده ؟ کلی از سهیل ناراحت شدم که تو دانشگاه این قضیه رو جار زده . فقط تونستم بگم : تو از کجا شنیدی ؟ ..

ابرو هاشو بالا انداخت و گفت : یکی بهم اس ام اس داد و خیلی نا محسوس به پریسا اشاره کرد و دیدم که پریسا داره سوت می زنه ...

برای یه لحظه یاد سهیل افتادم وقتی می گفت که باید الان سوت بزنی و یا اینکه قرار بود بهم سوت زدن یاد بده ...

راستی سهیل هر شرطی بذاره فکر نکنم خیلی هم بد بشه ...

لحظاتی بعد هر چهار تامون سر کلاس نشسته بودیم و من در حالیکه خودمو مشغول صحبت کردن نشون می دادم چشمم به در خشک شد تا سهیل بیاد که اونم اونقدر دیر اومد که بعد از استاد رسید و استاد هم سر کلاس راهش نداد .. کمی از کلاس گذشته بود که دیدم پریسا و کیانا مشغول جل یکی از تمرین ها هستن و صدف هم حواسش به شایان گرمه و بی اراده از جام بلند شدم و از کلاس زدم بیرون .. خیلی اتفاقی تو سالن دنبال سهیل می گشتم و پیداش نمی کردم . خواستم از سالن بیرون برم که نگاهم افتاد به سهیل که روی نیمکتی نشسته بود و داشت نگاهم می کرد . برای لحظاتی تو چشمهای هم خیره شده بودیم و بعد سهیل با سر بهم سلام کرد . لبخندی زدم و گفتم : آره ... خوبه .. تو چی فکر می کنی پری ؟؟

پریسا چپ چپ نگاهم کرد و گفت : صد و بیستمین باره که می گم بهم نگو پری ...

کلافه گفتم : اعععع ... پری سااا ...

پیروزمندانه لبخند زد و گفت : آفرین زن باید از مردش حرف شنوی داشته باشه ...

صدف خندید و گفت : از موضوع پرت نشین ..

پریسا گفت : به نظر من هرشرطی بخواد بذاره حتما حالتو می خواد بگیره ... اون همیشه دنبال این بود که تورو ضایع کنه ...

صدف شونه ای بالا انداخت و گفت : من از زاویه ی دیگه ای بهش نگاه می کنم ...

پرسیدم : چه زاویه ای ؟؟

صدف چند بار پشت سر هم پلک زد و گفت : رمانتیک ..

با حالتی که مثلا چندشم می شه گفتم : اععع پس بی خیال .. تو کلا صورتی و پروانه ای هستی .. بی خیال ..

پریسا دنباله قضیه رو گرفت و گفت : البته من به اینم فکر کردم . .اما چون ترسیدم اعصاب این جلبک ( به من اشاره کرد) سگی بشه چیزی نگفتم ...

صدف خندید و گفت : اینقدر تحویلش نگیر بابا ..

چپ چپ نگاهشون کردم و گفتم : صدف داری خیلی بهم بدهکار می شی ها ...

خندید و دستشو دور شونه م انداخت و گفت : دیوونه دارم اذیتت می کنم ..

تو همین لحظه کیانا با ذوق و شوق بهمون نزدیک شد و بعد از سلام و احوالپرسی خودشو به زور بین ماها جا کرد و گفت : جریان این شرط بندی چیه ؟؟

چشمهام گرد شد .. مونده بودم کیانا از کجا شنیده ؟ کلی از سهیل ناراحت شدم که تو دانشگاه این قضیه رو جار زده . فقط تونستم بگم : تو از کجا شنیدی ؟ ..

ابرو هاشو بالا انداخت و گفت : یکی بهم اس ام اس داد و خیلی نا محسوس به پریسا اشاره کرد و دیدم که پریسا داره سوت می زنه ...

برای یه لحظه یاد سهیل افتادم وقتی می گفت که باید الان سوت بزنی و یا اینکه قرار بود بهم سوت زدن یاد بده ...

راستی سهیل هر شرطی بذاره فکر نکنم خیلی هم بد بشه ...

لحظاتی بعد هر چهار تامون سر کلاس نشسته بودیم و من در حالیکه خودمو مشغول صحبت کردن نشون می دادم چشمم به در خشک شد تا سهیل بیاد که اونم اونقدر دیر اومد که بعد از استاد رسید و استاد هم سر کلاس راهش نداد .. کمی از کلاس گذشته بود که دیدم پریسا و کیانا مشغول جل یکی از تمرین ها هستن و صدف هم حواسش به شایان گرمه و بی اراده از جام بلند شدم و از کلاس زدم بیرون .. خیلی اتفاقی تو سالن دنبال سهیل می گشتم و پیداش نمی کردم . خواستم از سالن بیرون برم که نگاهم افتاد به سهیل که روی نیمکتی نشسته بود و داشت نگاهم می کرد . برای لحظاتی تو چشمهای هم خیره شده بودیم و بعد سهیل با سر بهم سلام کرد . به طرفش رفتم و وقتی بهش رسیدم سهیل هم ایستاد و گفت : با روز برفی ت چطوری ؟؟

نمی دونم چرا دلم لرزید ؟ همه ش تقصیر بچه ها بود که در موردمون حرفای بی ربط می زدن . اونقدر از سهیل گفتن که بهم تلقین شده .. کمی سرد گفتم : البته هوا نیمه ابریه .. 

سهیل سری تکون داد و با شیطنت گفت : دنبال من می گشتی ؟؟

من که برای چندمین بار دستم جلوش رو شده بود گفتم : نه ... چی باعث شد همچین فکری بکنی ؟؟

پوزخندی زد و گفت : چون تا منو دیدی اومدی اینجا ...

لبخندی حرصی زدم و گفتم : می تونی اونجوری که خوشحال می شی تصور کنی .. من زیاد بهت سخت نمی گیرم ..

یه ابروشو بالا انداخت و گفت : شرطمو می گم ..

نفس عمیقی کشیدم و تحت تاثیر صدای دو رگه و جذاب سهیل قرار گرفتم که با حالتی زمزمه وار گفت : می خوام دوست دخترم شی ...

دست خودم نبود . اخم کردم و خیلی خشن نگاهش کردم که گفت : امروز تو جمع می گم که ما با هم این تصمیمو گرفتیم ...

تا حرفش تموم شد خیلی جدی گفتم : امکان نداره ...

سهیل چشمهاش برقی زد و گفت : اما ما شرط گذاشتیم ...

زل زدم تو چشمهاش و گفتم : حتی فکرشم نکن که اینو بگی و منم مثه یه احمق لبخند بزنم و بذارم بچه ها اینو باور کنن ..

سهیل که تو جلد مغرور خودش فرو می رفت گفت : این شرط منه ..

خیلی بهش نزدیک شدم و خیلی خشن گفتم : وقتی حرمت یه سری چیزا رو نگه نمی داری و اینجوری به من توهین می کنی .. منم به این چیزا دیگه اهمیت نمی دم ...

در حالیکه ازش دور می شدم گفتم : حتی اگه به همه بگی نیکا زده زیر قولش ..

لحظه ای ایستادم به طرفش چرخیدم و گفتم : حاضر نمی شم تصور کنم به پیشنهاد تو جواب مثبت دادم ..

و بعد خیلی زود خودمو به کلاس رسوندم .. 

برام اهمیت نداشت .. هیچی اهمیت نداشت .. نمی تونستم بفهمم چرا اون حرفارو زدم . نمی تونستم حتی یه لحظه نگاه سهیل رو تو اون قالب مغرور از ذهنم پاک کنم . . 

خدای من .. من چم بود .. باید از اینکه اونجوری برای چندمین بار ازش انتقام گرفتم خوشحال می بودم .. اما نه .. اینطور نبود .. نمی دونم چه حسی داشتم .. فقط می دونم که احساس خوبی نبود .. البته .. می دونم که احساس بدی بود ..

من از سهیل خوشم می اومد .. من از سهیل با اون ته ریش جذاب مردونه و اون چشمهای نافذ و اون ژست مغرور خوشم می اومد .... 

اما نمی تونستم مثه یه احمق شرطشو قبول کنم ... نمی تونستم ..





بعد از کلاس تو محوطه ایستاده بودیم پریسا و صدف وشایان مشغول حرف زدن بودن که من تند تند حرفای بین خودمو سهیل رو برای کیانا تعریف کردم . کیانا با چشمهای گرد شده نگاهم می کرد . وقتی حرفام تموم شد خیلی متعجب گفت : واقعا سهیل همینو خواست ؟؟

سرمو تکون دادم که با لبخندی پر شیطنت گفت : سهیل عاشقت شده نیکا ..

خندیدم و گفتم : تو خیلی ساده ای عزیزم .. من فکر می کنم سهیل از این قضیه می خواد به چیز دیگه ای برسه ..

کیانا پوزخندی زد و گفت : خاک تو سرت .. پسره داره خودشو می کشه تا بهت ثابت کنه اون وقت تو دنبال یه چیزی می گردی که رفتاراشو برعکس تعبیر کنی ..

لبخند احمقانه ای زدم و گفتم : امکان نداره سهیل منو دوست داشته باشه ...

کیانا چشماشو ریز کرد و گفت : ولی اگه داشته باشه چی ؟؟

لبخندی روی لبم اومد اما خیلی زود خودمو جمع کردم و گفتم : اصلا برام مهم نیست ..

تو همین لحظه شایان خودشو به من و کیانا نزدیک تر کرد و گفت : می خوایم بریم بیرون .. میاین شما ؟؟

کیانا با ذوق گفت : آره میایم ..

شایان سری تکون داد و گفت : پس من می رم برنامه رو با بقیه هم هماهنگ کنم ...

نگاه لطیفی به صدف کرد و به شوخی گفت : سرتو می ندازی پایین تا من بیام ..

صدف غش غش خندید و گفت : منم سرمو انداختم پایین تا تو بیای ...

شایان خنده ش گرفت و سرشو به نشونه تاسف تکون داد که باعث شد ما چهار تا خنده مون بگیره و بعد رفت . به محض اینکه شایان رفت کیانا تند تند چیزایی که بهش گفته بودمو واسه بچه ها تعریف کرد و اون دوتا مثه دو تا انسان خُل ذوق زده شدن و در حالیکه منو بغل می کردن کلی ابراز هیجان و خوشحالی کردن .. 

چپ چپ کیانا رو نگاه کردم و گفتم : بچه ها ... تند نرین .. من واقعا نمی تونم درک کنم که سهیل یه هو از من خوشش اومده باشه .. خب ؟؟ پس نمی خوام این داستانو کش بدین ..

صدف اخم کرد و گفت : مرده شور این اخلاق سگی تو ببرن ..

بعد روی نیمکتی که کنارمون بود نشست و گفت : من اصلا نمی تونم بفهمم چی تو ذهن تو می گذره ...

پریسا هم کمی با الفاظ مثبت هجده و با لحنی خشن ازم پذیرایی کرد و من سعی کردم اصلا اهمیت ندم .. می تونستم بفهمم سهیل این جریانو درست کرده تا فقط آخرش یه جوری منو دست بندازه .. دیگه والا مار گزیده از ریسمان سیاه و سفید باید بترسه ...

اینجوری خودمو بیشتر قانع کردم که سهیل فقط می خواد اینجوری اذیتم کنه و هیچ جور احساسی تو این قضیه نیست ..

حدود نیم ساعت بعد همه آماده ی رفتن بودیم . کاوه به من گفته بود که ماشین برندارم و اینجوری شد که من و کیانا و صدف با ماشین کاوه بودیم که دنبال ویدا هم رفتیم و بهداد و شایان و سارا و پریسا با ماشین سهیل بودن . توی مسیر ما خیلی توی ماشین شلوغ بازی کردیم که کاوه گفت : بچه ها .. بچه ها ... اینقدر شیطونی نکنین .. تنبیهتون میکنم ها ...

کیانا خندید و گفت : من که دوست پسرم نیست بذار یه کم شیطونی کنم ..

کاوه خندید و گفت : نه که حالا چقدر هم تو به حرف اون گوش می کنی .. ؟

کیانا خندید و گفت : حالا چقدر هم اون به من گیر می ده ..

توی همین لحظه گوشی م زنگ خورد . نگاه کردم دیدم بابکه .. گفتم : کاوه ؟؟

کاوه خیلی با مهربونی و لطافت گفت : جونم ؟؟

زمزمه کردم : صدای ضبطو کم می کنی ؟؟

کاوه چشم بلند و بالایی گفت که باعث شد ویدا بهم چپ چپ نگاه کنه و من بدون توجه بهش تماسم رو جواب دادم . بابک تماس گرفته بود تا ببینه اگه فردا برنامه ای ندارم یه قرار با دوست دخترش بذاره تا سه تایی بریم بیرون و صدف دم گوشم می گفت : به بابک بگو منم باید بیام ..

وقتی دید اینو نمی گم .. دهنشو آورد جلو گوشی و گفت : بابک منم باید ببری ..

بابک از اونور خط گفت : بهش بگو خودتم بکشی نمی برمت ..

صدف که خودش شنیده بود گفت : تو خیلی بی جا می کنی منو نمی بری .. گفته باشم بابک منم میام ..

بابک غش غش خندید و گفت : یه کم باید التماس کنی اگه دلم سوخت می برمت ..

گوشی رو دادم به صدف و گفتم : بگیر خودت باهاش صحبت کن ...

صدف هم گوشی رو گرفت و اونقدر با بابک حرف زد تا اینکه بابک قبول کرد اونم باهامون بیاد . بعد از اینکه تماس قطع شد دیدم که انگشتهای ظریف ویدا روی ضبط ماشین به حرکت در اومد و صدای موسیقی بلند شد .

کاوه که متوجه نشده بود تماس قطع شده به ثانیه نکشید که صدا رو کم کرد و از تو آینه نگاهم کرد و گفت : نیکا تلفنت تموم شد مگه ؟؟

سرمو تکون دادم که کاوه رو به ویدا گفت : عزیزم لازم نیست اینقدر صداشو زیاد کنی ..

ویدا دندوناشو رو هم فشار داد و گفت : می دونستم تلفنشون تموم شده .. حواستو جمع کن ...

کاوه چیزی نگفت .. ویدا دوباره صدا رو زیاد کرد و ما سه تا شروع کردیم همراه با موزیک خوندن . اما ویدا این بار دیگه همراهی مون نکرد و فقط با چهره ای درهم به رو به رو چشم دوخته بود و گه گاهی بر می گشت و با اخم نگاهمون می کرد . وقتی به کافه ای که قرار بود بریم رسیدیم و کاوه ماشین رو متوقف کرد قبل از اینکه از ماشین پیاده بشیم کیانا خیلی با محبت گفت : ویدا جون چیزی شده ؟؟

ویدا لبخندی مصنوعی زد و گفت : نه فقط سرم درد می کنه ..

من گفتم : خب می موندی خونه استراحت می کردی عزیزم ..

ویدا چشمهاش برقی زد و گفت : نه فقط از سر و صدا اینجوری شدم ..

سری تکون دادم و گفتم : آها .. خب عزیزم تو که به سر و صدا حساسی چرا صدا رو بلند می کنی ؟؟

ویدا دندوناشو رو هم فشار داد و چیزی نگفت . در ماشین رو باز کرد و زد بیرون .. صدف غش غش خندید و گفت : این چرا اینقدر عُنُقه ؟؟

شونه هامو بالا انداختم و کیانا گفت : حالا دق دلی تو سر این بدبخت خالی نکن ..

در حالیکه پشت سر کیانا از ماشین خارج می شدم خیلی آروم گفتم : غلط می کنه واسه من قیافه می گیره ..

کیانا نیشگونی ازم گرفت و گفت : کم واسه کاوه عشوه بیا خب ..

اخم هام رفت تو هم و لبخند رو لبم ماسید . با دلخوری گفتم : واقعا فکر می کنی واسه کاوه عشوه میام ؟؟

کیانا سرشو به نشونه مثبت تکون داد و من با ناراحتی گفتم : من واسش عشوه نمیام ..

کیانا تیز بینانه نگاهم کرد . اما من اونقدر ازش ناراحت شده بودم که از کنارش رد شدم و خودمو به پریسا که تازه از ماشین سهیل خارج شده بود رسوندم . واقعا انتظار نداشتم کیانا رفتار منو یه جور دیگه تعبیر کنه . مگه جز اینکه از کاوه خواستم صدای ضبطو کم کنه کار دیگه ای کردم ؟؟ یا مگه حرف بدی زدم ؟

پریسا از نگاهم خوند چیزی پیش اومده واسه همین دستمو گرفت و گفت : چی شده عزیزم ؟؟

با ناراحتی گفتم : از کیانا بپرس ..

پریسا پوفی گفت و زیر گوشم زمزمه کرد : بی خیالش .. امروز بنیامین نیست اخلاقش گنده .. تحویلش نگیر ..

در حالیکه دست پریسا رو در دست داشتم و بهداد هم به شوخی چپ چپ نگاهم می کرد به سمت تخت بزرگی رفتیم و درونش جای گرفتیم . من بین پریسا و صدف نشسته بودیم و دقیقا کاوه رو به روم بود و من سعی کردم حتی نگاهش هم نکنم . کیانا کنار سارا و ویدا نشسته بود و حواسش به حرف زدن با اون دو تا گرم بود . برای لحظه ای نگاهم به کاوه افتاد که با سهیل و شایان در مورد اینکه چه چیزی سفارش بدن حرف می زد . اصلا حواسش به من نبود اما یه لحظه مثه برق گرفته ها به طرفم چرخید و زل زد تو چشمام .. خواستم نگاهمو ازش بگیرم . اما نتونستم .. اونم نگاهشو نمی گرفت .. برای یه لحظه حس کردم دارم فکرشو می خونم .. مطمئن بودم داشت به این فکر می کرد که چرا من (نیکا) امروز اینقدر غیر طبیعی رفتار می کنم .. می تونستم چیزای دیگه ای هم از نگاهش بفهمم اما .. با ضربه ای که پریسا بهم زد و صدایی که بعدش تو گوشم پیچید همه چی از ذهنم رفت . اونقدر زود که حتی انگار اون تماس چشمی بینمون اتفاق نیفتاده بود .. به پریسا نگاه کردم و پریسا با مهربونی گفت : نگفتی .. چای یا نسکافه ؟؟

خواستم جواب بدم که بهداد با شیطنت گفت : این نسکافه چه می فهمه .. اصلا شکل این حرفا نیست .. همون چای می خوره ..

خندیدم و گفتم : به کوری چشم تو یکی نسکافه می خورم ..

بهداد ژست خنده داری گرفت و گفت : خب خوبه کمبوداتو جبران می کنی ..

دو تایی مون خندیدیم و پریسا ضربه ای به رون بهداد زد و گفت : عزیزم ... نیکامو اذیت نکن ..

بهداد خندید و گفت : همین کاراتو می کنی که حس می کنم با نیکا زوج کامل تری می شی ..

پریسا خندید و گفت : گم شو دیوونه ..

بهداد دست دور شونه ش انداخت و با شیطنت به من زبون درازی کرد .. خندیدم و حس کردم چقدر بده تنهایی با یه جمعی که همه یکیو دارن بیرون اومدن .. 

بدون اینکه بخوام دلم گرفته بود .. بیا .. اونم از دوست صمیمی م که می گه من چراغ می دم ..

سعی کردم سرمو به گوشی م بند کنم .. اما حس کردم خیلی بی معنیه وقتی همه دوستام پیشمن هیشکی دیگه نیست که مثلا به من اس ام اس داده باشه یا زنگ زده باشه .. واسه همین گوشی رو تو جیبم گذاشتم و سرمو بالا آورم و نگاهم افتاد به سهیل که داشت نگاهم می کرد . احساس کردم همه رفتارامو زیر نظر داشته .. لبخندی بهش زدم و سهیل با سردی روشو برگردوند .. 

با خودم گفتم : بیا .. اینم که قیافه گرفته .. اصلا من چرا پاشدم با اینا اومدم بیرون ..؟

بلند شدم که پریسا گفت : کجا می ری عزیزم ؟؟

آروم دم گوشش گفتم : دستشویی ..

پریسا رو به بهداد گفت : بهداد تو هم باهاش برو ..

سرمو تکون دادم و گفتم : نه .. نه .. نمی خواد ..

بهداد می خواست بلند بشه که کاوه گفت : من باهاش می رم ...

لبخندی زدم و گفتم : مرده شورتو ببرن پریسا .. همه باید بفهمن من کجا می رم ..

بچه ها خندیدن و من در حالیکه کفش هامو می پوشیدم حس کردم خیلی ها دارن چپ چپ نگاهم می کنن واسه همین خیلی زود از تخت پایین پریدم و کاوه هم پشت سرم اومد .. به طرف آخر باغ که دستشویی ها قرار داشت می رفتیم که کاوه گفت : نیکا ؟؟

به طرفش برگشتم . همون طور که شونه به شونه ی هم قدم می زدیم گفتم : هوم ؟؟

کاوه گفت : چرا ناراحتی ؟؟؟

لبخندی تصنعی زدم و گفتم : نیستم ..

کاوه با لحنی شوخ گفت : حرف نباشه .. بگو ببینم چته ؟؟

نفسی عمیق کشیدم و گفتم : بی خیال کاوه ..

کاوه چیزی نگفت .. خودم به طرفش چرخیدم و گفتم : اگه یه چیزی بگم بهم نمی خندی ؟؟

کاوه با اطمینان سرشو تکون داد و من گفتم : احساس می کنم که .. داشتم فکرتو می خوندم ...

وقتی دیدم کاوه چیزی نگفت زود گفتم : شوخی کردم .. و زدم زیر خنده ..

بین خنده هام شنیدم که کاوه گفت : این به اون که منم فکرتو خوندم در ..

با چشمهایی گرد شده نگاهش کردم و گفتم : تو چیکار کردی ؟؟

چشمکی زد و گفت : منم فکرتو خوندم ...

متعجب گفتم : من به چی فکر می کردم ؟؟

با شیطنت گفت : نُچ نُچ .. نمی گم ..

ایستادم و گفتم : تورو خدا کاوه .. تورو خدا بگو ..

کاوه زمزمه کرد : داشتی به کیانا فکر می کردی و ازش ناراحت بودی ...

تمام تنم لرزید .. دستامو تو هم گره کردم و گفتم : کاوه می ترسم .. یه چیزی بین من و تو غیر عادیه ...

اون قسمت باغ بین درخت ها با نور کم چراغ ها خیلی تاریک و دور از دید بود .. کاوه به آرومی دست دور شونه هام انداخت و گفت : نترس ..

نمی دونم چه حسی تو اون حرکت بود که آرومم کرد و بهم دلگرمی و امنیت داد .. از اون فاصله ی کم نگاهش کردم و گفتم : کاوه تو می دونی این چیزای غیر عادی چیه ؟؟

لبخندی اطمینان بخش زد و گفت : چیز بدی نیست .. نگرانش نباش .. من نمی ذارم آسیبی بهت بزنه .. من مراقبتم ..

بعد خیلی نرم در اغوشم گرفت و من هم مخالفتی نکردم . اونقدر چیزای غیر عادی دیده بودم و اتفاقات بد و ناراحت کننده واسم افتاده بود که به اون بغل گرم و مهربون و بدون هیچ منظوری نیاز داشتم .. نمی دونم چقدر تو اون حالت بودیم که کاوه گفت : همیشه رو من حساب کن ..

از بغلش بیرون اومدم و دستمو بردم تو لباسم و گردنبندی که بهم داده بود رو بیرون کشیدم و در حالیکه نشونش می دادم گفتم : همیشه کمکی که بهم کردی رو می بینم ..

چشمهاشو رو هم گذاشت .. و من گفتم : برگردیم ..

کاوه خندید و گفت : دیگه دستشویی نمی ری ؟؟

از اینکه به بهونه ی دستشویی بیرون زده بودمو و حالا بهونه م رو یادم رفته بود خنده م گرفت و به دست شویی رفتم و تو آینه ش خودمو نگاه کردم . کمی آب به صورتم زدم و به تصویر خودم لبخند زدم . کاوه حالمو خوب کرده بود .. کاوه بهم ارامشی که می خواستم رو داده بود .. دیگه هیچ حس بدی نداشتم . دیگه از اینکه تنها بودم ناراحت نبودم .. مهم نبود .. هیچی مهم نبود .. 

وقتی پیش کاوه که کمی اون طرف تر منتظرم ایستاده بود برگشتم . باز بهم لبخند زد و بعد در حالیکه به سمت بقیه بر می گشتیم گفت : پس دیگه نبینم سعی می کنی فکرمو بخونی ها ...

خندیدم و خیلی بی مقدمه گفتم : سهیل ازم خواست که دوست دخترش بشم ..

کاوه به طرفم چرخید و گفت : چی گفتی ؟؟؟

تو چشمهاش زل زدم و گفتم : سهیل ازم خواست ...

پرید وسط حرفم و گفت : تو بهش چی گفتی ؟؟؟

زمزمه کردم : چیزی نگفتم ..

کاوه حرفی نزد فقط حس کردم قدم هاش تند تر شد همونطور که دنبالش بودم گفتم : کاوه بهش چیزی نگو .... نمی خوام بدونه من حرفی زدم ..

کاوه ایستاد و به طرفم برگشت . اخم داشت و عصبانی به نظر می رسید .. سرمو پاییین انداختم و یواشکی نگاهش کردم و گفتم : چیه ؟؟ چرا اونجوری نگاهم می کنی ؟

کاوه سری تکون داد و به راهش ادامه داد . همونطور که پشت سرش می رفتم گفتم : من بهش گفتم که باهاش دوست نمی شم ...

وقتی جواب نداد گفتم : هرچند معنی این کار تو رو هم نمی فهمم ...

کاوه جوابی نداد فقط شدیدا بهم اخم کرد . وقتی به تخت رسیدیم .. حس کردم ویدا بد جور نگاهم می کنه . نمی دونم چرا دوست داشتم حرصش بدم واسه همین لبخند پیروزمندانه 

ای زدم و سر جام نشستم .. تو همین لحظه نگاهم افتاد به سهیل که روشو زود ازم برگردوند و بعد خودمو با حرف زدن با بچه ها سرگرم کردم .. کلا جالب بود . همه تو اون جمع یه جوری ازم شاکی بودن . سهیل که کلا جای خود داره تو شاکی بودن و ناراحت بودن و مسئله رو باز نمی کنم و می رم سر نفر بعدی که ساراست . البته قبل از اینکه به علت شاکی بودن سارا که همون حسادتش به رابطه ی منو سهیله بپردازم لازمه ازش تشکری داشته باشم از اینکه خودشو کنار سهیل جا داده . داره همه تلاششو می کنه سهیل رو جذب کنه .. سهیل هم که انگار نه انگار اون بدبختی که کنارش نشسته آدمه . خودشو یه طرفی کرده و داره با شایان حرف می زنه .. نفر بعد از سارا ویدا خانومه که هنوزم داره چپ چپ نگاهم می کنه .. بیچاره فکر می کنه من می خوام کاوه رو ازش بگیرم .. البته حق داره .. هنوز نمی دونه که این کاوه ست که همیشه دنبال منه . چون دختر احمقیه بی خیالش می شم و می رسم به نفر بعد که کیانا ست ... 

اونم که فکر می کنه من با وجود این شرایط دارم به کاوه چراغ می دم .. حالا که دوست منه و اینقدر احمقانه رفتار می کنه بهتره ازم شاکی بمونه ...

کاوه ناراحته که سهیل به من پیشنهاد داده .. بهداد شاکیه که وقتی تو جمعم پریسا نمی تونه کاملا باهاش باشه .. چه آدم منفوری بودم و خودم نمی دونستم . . و باز چقدر اعتماد به نفسی دارم که باهاشون بیرون هم میام ...

اون لحظه اینقدر حالم گرفته بود که دلم می خواست یه جوری در برم ... واقعا نمی تونستم تحمل کنم اینو که به هر کس نگاه می کردم روشو ازم بر می گردوند ...

اصلا ای کاش اون ریش ریشوی زشت بیاد منو با خودش ببره راحت شم از دست همه .. 

اصلا معلوم نیست باهام چیکار داره که دور و برمه .. بالاخره باید باهاش رو بهرو بشم دیگه .. امشب گردنبند رو از گردنم در میارم ببینم چی از جونم می خواد .. فوقش منو تسخیر می کنه .. فوقش می میرم دیگه .. اصلا امشب می خوام سیگار بکشم .. چیه ؟؟ می زنم زیر قولمون .. اینجوری تو حالمه ... وقتی همه دوستام با هم دست به دست می دن و ناراحتم می کنن .. همینی که هست ... 

نگاهم به استکان نسکافه بود که پریسا خیلی قبل پیش جلوم گذاشته بود و من نخورده بودمش ..یعنی نمی تونستم بخورمش .. دیگه ازش بخار هم نمی یومد .. صدای صدف توی گوشم پیچید : نیکا با توام ...

به طرفش چرخیدم و صدف با خوشحالی گفت : مامان بهم زنگ زد گفت دارن با بابا میرن شهرستان .. دایی بابا فوت کرده .. گفت امشب با تو و بابک بریم خونه ی ما بمونیم که خونه رو نمی شه تنها گذاشت .. 

چشمهام برقی زد و گفتم : فقط منو تو بریم ؟؟

صدف جیغ خفیفی کشید و گفت : آره بهتره .. بابک رو نمی بریم .. الان به مامان می گم که فقط با تو می رم خونه ..

بعد تند تند اس ام اس داد و گفت : مامان گفت که خیلی مواظب باشیم . اونا الان دارن می رن ...

ذوقی تو دلم ریخته شد و گفتم : آخ جون .. خیلی خوبه .

صدف خودشو تو بغلم انداخت و گفت : می خوای به پریسا و کیانا هم بگیم بیان ؟؟ 

نگاهم به کیانا افتاد و گفتم : نه نمی خواد ...

صدای خنده های سارا توی گوشم زنگ می زد . با اکراه به طرفش چرخیدم و دیدم که لبخند روی لبای سهیله و سارا هم داره می خنده ... 

با خودم غر زدم : بیا دیگه .. خودشو چسبوند به سهیل .. 

شونه هامو بالا انداختم و با خودم فکر کردم : هر چند برام مهم نیست اصلا ... 

برعکس همیشه که خیلی زود برام می گذشت و دوست نداشتم زود برگردیم .. دلم می خواست بریم خونه و اون لحظه ها هم هر چه زود تر تموم شه .. اگه نمی دیدم سهیل با سارا می خنده راحت تر بودم ...

اگه اون همه ناراحتی و تعصب کاوه رو در حالیکه هیچ کاری هم انجام نمی داد نمی دیدم راحت تر بودم ...

من اخم کاوه رو نمی خواستم .. من می خواستم کاوه برگرده سمتم .. نه اینکه دوستش داشته باشم . چون تا وقتی که به سمتم بر نمی گشت نمی تونستم احساسم رو نسبت بهش بدونم .. فقط چون رفت باید بر می گشت .. غرور من خورد شده بود و فقط اینجوری بود که آروم می شدم ... 

کمی بعد دیدم که بچه ها دارن بلند می شن که بریم . بند های کیف کوله پشتی م رو روی دوشم انداختم و بلند شدم و زیر گوش پریسا جریان شب رو گفتم و ازش خواستم اگه دوست داره و می تونه باهامون بیاد که گفت باید حتما یه سر بره خونه و بعد اگه خواست می گه باباش بیاره ش ... 

با دلشوره گفتم : فقط یه چیزی ...

لبخندی زد و گفت : باشه .. به کیانا نمی گم ... 

متعجب گفتم : از کجا فهمیدی ؟؟

خندید و گفت : فکر کن من تورو نشناسم ..

لبخندی روی لبم نشست و بعد از خدافظی از اونایی که تو اون ماشین بودن توی ماشین کاوه نشستیم .. 

لحظه ی آخر که چشمم افتاد شایان از صندلی جلو کنار سهیل اومد بیرون و رفت عقب و به جاش سارا جلو نشست به چشمهای خودم شک کردم .. 

دلم می خواست فقط می تونستم این سوال رو از یکی بپرسم : چرا سارا باید جلو بشینه ؟؟

کاوه دور زد و من دیگه نتونستم ببینمشون .. طبق معمول همیشه خودم رو آروم کردم و تو دلم چند تا فحش بد هم به سارا دادم .. 

کاوه وقتی مارو جای ماشین من رسوند کمی لبخند زد و گفت : خوش گذشت بچه ها .. مرسی ..

بعد از تو آینه خیره شد تو چشمهای من .. نفسی عمیق کشیدم و بین تشکرای بچه ها از هم گفتم : مرسی .. 

از ماشین که خارج می شدم کاوه گفت : نیکا ؟ می شه یه لحظه باهات صحبت کنم ؟؟

سرمو تکون دادم و گفتم : آره می شه ..

بعد در ماشین خودمو واسه صدف و کیانا باز کردم و اونا رفتن تو ماشین نشستن . کاوه هم پیاده شد و اومد کنارم ایستاد .. کاملا رو به رو ی ویدا بودیم که داشت با اخم نگاهمون می کرد .. سرمو که بلند کردم دیدم کاوه داره نگاهم می کنه .. نمی دونم چرا بغض داشتم . کلا از اون روزایی بود که خیلی بد می گذره .. 

کاوه زمزمه کرد : تو به سهیل علاقه داری ؟؟

انتظارشو نداشتم چنین چیزی بپرسه .. واسه همین هول شدم و نتونستم جوابی بدم . کاوه خیلی کلافه گفت : نیکا با توام ... جواب منو بده ..

سرو تکون دادم و گفتم : چرا اینو می پرسی ؟؟

کاوه خیلی عصبانی بود .. صداشو کمی بالا برد و گفت : فقط بگو آره یا نه ...

با بغض گفتم : سرم داد نزن ...

صداشو بالاتر برد و گفت : آره یا نه ؟؟

دستمو روی گوشهام گرفتم و با کلافگی گفتم : نمی دونم .. نمیدونم ...

کاوه برای لحظه ای سکوت کرد و بعد گفت : نمی دونم یعنی به زودی بهش علاقه مند می شم ...

قبل از اینکه حرفی بزنم پشتش رو بهم کرد و گفت : خدافظ ...