صدای ضعیف دکتر به گوشش خورد
دکتر-خیلی باید مواظبش باشین خیلی ضعیفِ
شایان-ممنون
-:مرخصِ
شایان به طرف عسل برگشت با لحن تا حدودی مهربان گفت:بیدار شدی؟؟؟
عسل سرش را تکان داد
-:حالت خوبه؟؟؟
-:نه به خوبی شما
-:تو عجب دختری هستی حالام دست از کنایه بر نمیداری؟؟؟
بعد با حالتی مشوش خواست که بیرون برود اما برگشت و با حالتی غریب گفت:کی گفته من حالم خوبه؟؟؟
-:نیست؟؟؟
-:نه نیست
-:شاید به خاطر ازدواج اجباری باشه
-:اگه یکم باهوش بودی میفهمیدی که این طور نیست
-:یعنی میخوای بگی از ازدواج اجباری ناراحت نیستی؟؟؟
شایان دهانش را باز کرد تا جواب بدهد که دکتر وارد شد به سمت سرمش رفت و گفت:حالتون چطوره خانم پارسا؟؟؟
-:مرسی
-:وقتی اومدین که حالتون وخیم بود البته اقای پارسا حالشون از شما بد بود
شایان گفت:دکتر ما میتونیم مرخص شیم؟؟؟
-:بله حتما
دقایقی بعد از بیمارستان خارج شدند و راه خانه را درپیش گرفتند همه نگران و منتظر ان ها بودند وارد خانه شدند همه با چشمان نگران به عسل خیره شدند خانم پارسا سریع عسل را بغل کرد بعد از اطمینان از حال عسل خاله غزل گفت:عسل جون بیاین شام بخورین ما خوردیم
شامش را نصفه نیمه خورد و عقب کشید اما شایان بشقاب را دو باره جلوی او گذاشت و گفت:شنیدی که دکتر چی گفت
-:اشتها ندارم
-:مجبوری
-:کی منو مجبور میکنه؟؟؟
-:من
-:تو همیشه زور میگی
-:همین که هست
بی اراده از دهن عسل پرید:من عوضت میکنم
شایان با نگاهی گنگ به او خیره شد و چیزی نگفت عسل ناراحت و پشیمان بشقاب را جلو کشید و با بی میلی مشغول خوردن شد صدای غم گین شایان در فضا طنین انداخت :عسل سعی نکن هیچ وقت کسی رو عوض کنی
-:چرا؟؟؟
-:نتیجه ی خوبی نمیبینی
در سکوت به صرف غذایشان پرداختند عسل نگاهی به شایان انداخت دوباره به قالب جدیش برگشته بود بعد از شام افسون گفت:بابا دلم گرفت چرا همتون ماتم گرفتین؟؟؟
شراره گفت:میگی چیکار کنیم؟؟؟
-:چه میدونم بریم بیرون قدم بزنیم هوا هم که عالیه
خانم پارسا که از برنامه ی انان با خبر شده بود گفت:نه افسون جون عسل حالش خوب نیس بهتره خونه بمونه میترسم بره حالش بد شه
شایان با لحنی مطمئن و ناخود اگاه گفت:نه چیزیش نمیشه من مواظبشم
خانم پارسا خندید و گفت:پس حالا که تو مواظبشی برین
عسل و شایان سرخ شدند هر 6 نفر حاضر شدند و بعد از خداحافظی از خانه بیرون امدند افسون گفت:کیان بریم همون پارکی که من دوست دارم
کیان خندید و گفت:چشم
کیان و افسون به همراه طاها و شراره سوار یک ماشین و عسل و شایان هم سوار ماشین شایان به راه افتادند عسل گفت:حرفت فکر منو به خودش مشغول کرده چرا این حرفو زدی؟؟؟
-:جدیش نگیر
عسل طاقت نیاورد و گفت:چرا اینقدر کوتاه جواب میدی؟؟؟داری دیوونم میکنی
-:مگه دیوونه دیوونه هم میشه؟؟؟
-:یعنی من دیوونم؟؟؟
-:نیستی؟؟؟
-:گفتم خوشم نمیاد اینقدر کوتاه جوابم رو بدی
-:چی بهت بگم وقتی جوابت تو همون حدِ؟؟؟
-:هیچی اصلا منم از این به بعد مثل تو رفتار میکنم
شایان خندید و صدای ضبط را بلند کرد عسل که اصولا ادم پر حرفی بود صدای ضبط را کم کرد و گفت:مثلا صدای اینو زیاد کردی که دیگه حرف نزنم؟؟؟
-:ببین عسل من اصولا کم حرفم

-:پس تکلیف اونایی که پرحرفن چیه؟؟؟


شایان:خب میتونه حرف بزنه
-:ولی چه فایده وقتی جواب نمیشنوه
-:از کجا میدونی جوابت رو کسی نمیده
-:چرا میده ولی با سکوت میده
-:حالا تو حرف بزن شاید جواب شنیدی
عسل صدای ضبط را بلند کرد و شایان هم کم
شایان:چرا زیاد کردی؟؟؟مگه قرار نبود حرف بزنی؟؟؟
-:خوشم نمیاد مخاطبم ان قدر ساکت باشه
-:خب اگه دوست نداری حرف بزنی منم حرفی ندارم
و صدای ضبط را بلند کرد
باقی راه در سکوت طی شد وقتی به جای مورد نظر رسیدند پیاده شدند و 2 به 2 به راه افتادند طاها و شراره حسابی با هم گرم گرفته بودند و میخندیدند افسون و کیان هم همینطور شایان و عسل در سکوت در کنار یک دیگر راه میرفتند شایان سکوت را شکست و گفت:تو همیشه ان قدر زود مریض میشی؟؟؟
-:چطور؟؟؟
-:منظورم اینه که منوقت ندارم دم به دقیقه تو رو ببرم دکتر
-:کسی مجبورت نکرده بود این کارو بکنی همین که هست
-:چه زود بهت برمیخوره
عسل جواب نداد شایان گفت:چرا جواب نمیدی؟؟؟
-:جواب ابلهان خاموشیست
شایان پوزخندی زد و گفت:اگر قرار بر این بود که من حتی از اون ثانیه ی اول هم نباید باهاتون حرف میزدم
-:کسی مجبورتون نکرده بود حرف بزنین
-:دختر خسته کننده ای هستین
-:شما هم به شدت ملال اورین
-:تا حالا کسی اینو بهم نگفته بود
-:خوش حالم
-:چرا؟؟؟
-:چون اولین نفری هستم که این خبر نحص رو میدم (و سریع گفت:) بریم خونه
-:خسته شدی؟؟؟
-:نه نمیخوام بیشتر از این خسته شی
و برگشت که برود که شایان دستش را گرفت و کشید:عسل...(صدایش رنگ خواهش داشت )فقط این یه هفته رو تحمل کن
-:اخر این بازی چی میشه؟؟؟
-:بستگی به احساس ما داره (و طاها را صدا کرد و گفت:)طاها ما داریم میریم خونه عسل خسته اس شما هم بعد بیاین
-:باشه خداحاف فردا بیا اتلیه کارت دارم
-:باشه خداحافظ
و با دیگران خداحافظی کرده و رفتند در راه خانه موبایل شایان زنگ خورد صدای خانم پارسا در گوشی پیچید:شایان جون ما خونه ایم تو هم بیا ونه به عسل جون هم سلام برسون
-:چشم
عسل را مقابل خانه پیاده کرد عسل گفت:ببخشید که خستت کردم
-:تو از عسل بودن فقط اسمش رو بردی
-:خیلی....
و در ماشین را به هم کوبید شایان هم بدون بر گاز داد و رفت
***
-:وای قربون عروس خوشگلم چه ناز شدی عسل جون
-:چشماتون قشنگ میبینه مامان جون
غزل به داخل ارایشگاه امد و گفت:عسل جون اقا داماد اومد بیا
-:چشم اومدم خاله
و در میان صدای هلهله از ارایشگاه خارج شد شایان هم دسته گل را به دست عسل داد و با هم به طرف ماشین رفتند.


شایان در جلو را برای عسل باز کرد و پس از نشستن در را بست و خود پشت رل نشست و مستقیم به طرف اتلیه ی طاها راند بعد از 2 ساعت ژست گرفتن های گوناگون کار عکس هم به پایان رسید به سمت باغی که در اطراف سعادت اباد برای اجرای مراسمات عروسی بود رفتند باغ بزرگ و زیبا بود که دور تا دور را میز و صندلی های زیبا فرا گرفته بودند سن بزرگی هم برای رقص و نشستن عروس و داماد قرار داشت در طرف راست باغ هم ساختمان بزرگ و شیک برای برگزاری مراسم عقد ساخته شده بود با ورود عروس و داماد جمعیت به کنار در امدند و شایان و عسل در میان شلوغی و ابراز احساسات فراوان وارد خانه شدند هر دو روی صندلی ها کنار هم نشستند عاقد هم رسید و مشغول خواندن خطبه شد افسون و شراره پارچه حریر زیبایی را بالای سرشان گرفته بودند و خاله غزل هم قند را می سایید عاقد شروع کرد:خانم عسل مهرسا ایا وکیلم شما را به عقد دائم اقای شایان پارسا با مهریه ی یک جلد کلام الله مجید یک خانه و ویلا و 110 سکه تمام بهار ازادی عند المطالبه در اورم وکیلم؟؟؟
شراره گفت:عروس رفته گل بچینه
-:عروس خانوم برای بار دوم میپرسم ایا وکیلم شما را به عقد دائم اقای شایان پارسا با مهریه ی یک جلد کلام الله مجید یک خانه و ویلا و 110 سکه تمام بهار ازادی عند المطالبه در اورم وکیلم؟؟؟
-:عروس رفته گلاب بیاره
-:برای بار سوم میپرسم ایا وکیلم شما را به عقد دائم اقای شایان پارسا با مهریه ی یک جلد کلام الله مجید یک خانه و ویلا و 110 سکه تمام بهار ازادی عند المطالبه در اورم وکیلم؟؟؟
شراره بلند گفت:عروس زیر لفظی میخواد
اقای مهرسا جلو امد و کا دو اش را که کلید پنت هاوس بود به دستشان داد و عروس و داماد را بوسید اقای پارسا هم سرویس کامل برلیان را که خود عسل پسندیده بود داد و خانم پارسا هم سرویس طلا سفید خاله غزل دستبند که رویش الماس کار شده بود شراره یک گردنبند مروارید اصل و.... عسل از بس رو بوسی و تشکر کرده بود خسته شد
-:عروس خانوم وکیلم؟؟؟
نگاه عسل به شایان که از اینه به او نگاه میکرد خیره شد در دل گفت:واقعا که بازیگر فوق العاده ایه
-:با اجازه بزرگتر ها بله
صدای سوت و هلهله و شادی گوش را کر میکرد شایان تور را بالا زد بعد از خوابیدن سر و صدا افسون به طرف ظرف عسل تا ان را بردارد شایان که زود تر از عسل متوجه شده بود زیر لب گفت:حالا مجبوریم؟؟؟
عسل با وحشت به ظرف عسل نگاه کرد:اره فکر کنم من دستام رو شستم تو چه طور؟؟؟
-:منم همینطور
افسون ظرف را نزدیک اورد و جلوی شایان گرفت شایان نگاهی از سر ناچاری به افسون و رف عسل انداخت همه نگاهشان میکردند درنگ جایز نبود انگشت کوچکش را به عسل زد نزدیک عسل برد عسل هم به ناچار سرش را نزدیک برد و کمی از عسل را چشید صدای کف زدن برخواست و دوباره ارام شد افسون ظرف را جلوی عسل برد عسل هم انگشت زد و به طرف شایان گرفت شایان دست او را گاز گرفت
-:ای (یواش گفت)همه خندیدند و دست زدند عسل دلخوری تنعی کرد و گفت:وای درد گرفت
اما شایان با سرخوشی زیر گوشش گفت:حقته قندیل
عسل خواست جوابش را بدهد اما متوجه شد که بچه ها گروه نزدیک میشوند همه امدند و کادویشان را دادند اقای هراتی گفت:مبارکتون باشه ایشاالله به پای هم پیر شین
عسل هم تشکر کرد اقای هراتی رو به شایان گفت:تو چرا بابت تبریکم تشکر نمیکنی؟؟؟
-:این اشیِ که تو برام پختی
-:برا تو که بد نشد
-:نشد؟؟؟
-:نه یه زن خوشگل و مامانی افتاد تو دستت این که بد نیست حالا یه طور میگی انگار ناراحتی؟؟
دای خانم پارسا شایان را از جواب دادن نجات داد:وای سلام خوش اومدید چرا سر پایین؟؟بفرمایید بشینید (و با دیدن کادویشان)چرا زحمت کشیدین به خدا راضی نبودیم
افراد گروه هم با مادر شایان از سالن بیرون رفتند تقریبا کسی در سالن نبود همه به بیرون رفته بودند و فقط شایان و عسل مانده بودند شایان به ندلی تکیه داد و دست هایش را به بغل زد و گفت:چی میشد اگه الان تو یه جای خلوت بودم؟؟؟
-:شما هم ارزوی منو دارید؟؟؟
-:از شلوغی خوشم نمیاد
-:منم همینطور
نزدیک ساعت 7 بود خانم پارسا وارد شد و گفت:خب شایان جون،عسل خوشگله، پاشین بیاین بیرون،اومدین بیرون یه راست میرین به مهمونا تبریک میگین
شایان-:باشه مامان جون فهمیدیم دیگه حر ص و جوش نخور
-:وای از استرس دارم میمیرم
-:تو چرا مامان؟؟؟
-:میترسم خدایی نکرده اتفاقی بیافتهعروسی به هم بخوره..

عسل گونه ی مادر شوهرش را بوسید و گفت:نگران نباشید اتفاقی نمی افته مامان جون
-:الهی قربونت برم عسلم ایشالله هیچی نمیشه شما هم بیاین دیگه
و از سالن بیرون رفت شایان گفت:بلند شو بریم
وقتی دید عسل در بلند شدن مشکل دارد دستش را گرفت و کمک کرد تا بلند شود سپس دستش را حلقه کرد تا عسل بازویش را بگیرد عسل هم با دستی بازوی شایان و با دستی دیگر لباس سنگین وزن و زیبایش را گرفت در را که باز کردند دوباره ی سر و صدای فریاد و شادی برخاست دست در دست هم از میان میز و صندلی ها رد میشدند و سلام و خوش امد میگفتند همه تحت تاثیر عروس و داماد زیبا و جذاب قرار گرفته بودند به طوری که دختران شایان را نشان میدادند و حسرت میخوردند و ارزو میکردند پسران هم عسل را به یک دیگر نشان میدادند و در دل ارزوی پیدا کردن دختری مثل او را میکردند تا ساعت9 همه مشغول رقص و پایکوبی بودند عروس و داماد روی صندلی های خود نشسته و با لبخند به میهمانان مینگریستند اقای هراتی و طاها و چند نفر از دختران گروه پیش ان ها امدند اقای هراتی گفت:شایان جون ،عسل خانوم همه دارن میرقصن
شایان با بی تفاوتی گفت:خب میگی چی کار کنیم؟؟؟
-:خب پاشین برقصین
-:مسعود جون لطفا خفه
-:اخه چرا؟؟؟عسل خانوم شما بگین
عسل خندید و گفت:خب اقا مسعود شاید نمیخواد برقصه زور که نیست
-:اتفاقا چرا زوره(و رو به شایان گفت:)حالا هم پا میشی رقصی که توش ماشالله هزار ماشالله تخصص داری میرقصی
شایان با چشم و ابرو گفت:من که رقص بلد نیستم
-:إ پس کسی که داشت تو عروسی من میرقصید بابام بود؟؟اهنگتم که اماده اس طاها جون برو بگو بزنن اهنگی که قبلا گفتم شایان برپا
و خودش از بازوی شایان گرفت و به زور بلندش کرد
-:عسل خانوم پاشین
-:اخه...
-:إ حالا که شایان رو راضی کردم شما پا نمیشین؟؟؟نگران نباشین می گم میدون رو خالی کنن فقط واسه شما دو نفر
-:نه موضوع این نیست
-:پس چیه؟؟؟خانوم من شرایطتون رو درک میکنم ولی شما باید با این زندگی کنار بیاین اگه من جای شما بودم حتما با طرف مقابلم به نوعی به توافق میرسیدم
اهنگ والسی در فضا موج انداخت اقای هراتی ان دو را به سوی میدان رقص هل داد:بجنبین دیگه
عسل با نگرانی گفت:من چیز زیادی از والس نمیدونم
-:شایان خوب بلده نترسین یه جوری میرقصه که ادم ندیده هم باشه میفهمه باید چی کار کنه
با صدای دست وکل کشیدن دست عسل روی شانه شایان و دست شایان روی کمر عسل قرار گرفت و شروع به رقصیدن کردند عسل حق را به اقای هراتی داد راست میگفت رق شایان ان قدر روان بود که انسان برای رقیدن تحریک میشد گویا شایان خوب بلد بود با طرف رقص خود مثل عروسک رفتار کرده و او را به بازی بگیرد بالاخره اهنگ تمام شد خواستند بشینند که جوان ها اجازه ندادند و دور تا دور عروس و داماد را گرفتند هرکس با یار خود مشغول والس شدند شب خوبی بود ولی چیزی در دل عسل او را ناراحت میکرد او دوست داشت با کسی ازدواج کند که عاشقش باشد و عشق دو طرفه برقرار باشد اما در مورد شایان و او اینطور نبود اما به ظاهر غرورش هم که شده عسل اجازه نمیداد پدر و یا هر کس دیگر در زندگی او دخالت کرده و تکلیف تعیین کنند بعد از 1 ساعت رقص همه برای صرف شام به طرف دیگر باغ رفتند خانم پارسا یک ظرف غذا برای عسل و شایان اورد و گفت:بریین اونجا بشینین
و به گوشه ای از باغ که کسی انجا نبود اشاره کرد شایان گفت:مامان تو جمع بیشتر میچسبه
-:قربون پسر خجالتیم
-:چه خجالتی مامان
-:پس برین بشینین
عسل و شایان به اجبار رفتند و نشستند عسل نگاهی به ظرف انداخت و گفت:چرا بشقاغب یه دونس؟؟؟
شایان به سردی گفت:سوالی که من میخواستم از تو بپرسم
عسل فقط شانه هایش را بالا انداخت و گفت:چاره چیه؟؟؟به هر حال من خیلی گرسنمه
هر کدام گوشه ای از نیمکت چوبی نشستند و از یک طرف شروع به خوردن کردن..



بعد از شام دو باره رقص و پایکوبی شروع و تا نیمه شب ادامه داشت همه جمع شدند تا عروس و داماد را بدرقه کنند شایان و عسل بعد از خداحافظی به سمت ماشین شان رفتند شایان در ماشین را گشود و به عسل کمک کرد تا بنشیند و لباسش را جمع و جور کند در را بست و خودش هم نشست بعد از پیچیدن در خیابان های خلوت راهی خانه شدند خسته و کوفته وارد خانه شدند خانه با جهیزیه ی زیبای عسل که با سلیقه هم چیده شده بود زیبایی دو چندان به دست اورده بود هر کدام خسته در گوشه از کاناپه نشستند حدود 15 دقیقه نشسته بودند که شایان گفت:تو خیال خواب نداری؟؟؟صبح باید زود پاشیم بریم سر کار
عسل با غیض بلند شد دو طرف دامنش را گرفت و گفت:منتظر اجازه بودم
و شروع به بالا رفتن از پله ها کرد در دومین پله بود که پایش در کفش های پاشنه بلند پیچ خورد و به سوی پایین غلتید اما چون شایان در کنارش بود که سریع او را گرفت عسل خجالت کشید خودش را از بغل شایان بیرون کشید کفش هایش را دراورد و به دست گرفت و به اتاق رفت لباسش را عوض کرد و تاپ و شلوارک نخی خانه پوشید موهایش را با کلنجار رفتن زیاد باز کرد و شانه کشید از اتاق خارج شد تا شایان هم بیاید و لباسش را عوض کند شایان هم داخل اتاق شد لباس هایش را عوض کرد و برای مسواک زدن به دستشویی رفت وقتی برای خوابیدن رفت عسل را غرق در خواب دید چراغ را خاموش کرد و خوابید.
***
عسل باشنیدن صدای بلندی از خواب پرید
-:عسل میگم پاشو دیگه
-:باشه تو برو
-:نمیرم پاشو
-:تو رو خدا فقط 5 دقیقه دارم از خستگی میمیرم
-:حالا تو چشات رو باز کن ببین خسته هستی یا نیستی
-:هستم
-:پاشو بچه ها منتظرن گفتم میایم سر حنه
عسل با عصبانیت بالش را به سوی شایان پرتاپ کرد و ملافه را روی سرش کشید شایان عصبانی ملافه را از روی عسل کشید و دست عسل را گرفت و به زور او را از تخت جدا کرد و گفت:حوصله ناز کشی ندارم پاشو ببینم
-:إ دارم میام دیگه
شایان دستش را رها کرد و به عسل که خواب الود ایستاده بود گفت:کو؟؟؟من که چیزی نمیبینم
-:حتما باید ببینی برو میام دیگه
-:ها برم که بگیری بخوابی؟؟؟
-:نترس به لطف شما خواب از سرم پرید
شایان با کنایه گفت:پات درد نمیکنه؟؟؟
-:پام؟؟؟چرا باید درد کنه؟؟؟
-:همین طوری سریع بیا پایین
و بعد از اتاق خارج شد عسل ادایش را در اورد و گفت:سریع بیا پایین
شایان از ان طرف در گفت:می شنوم
-:خب بشنو
و با غر غر به دستشویی رفت و سر و صورتش را شست و به طبقه ی پایین به طرف اشپزخانه رفتتا صبحانه حاضر کند اما در کمال تعجب دید که میز صبحانه اماده است و شایان در صندلی نشسته است عسل گفت:سلام صبح بخیر
-:بهتره بگم ظهر بخیر
-:ضد حال
-:درست صحبت کن لطفا
-:درست صحبت نکنم چی کار میکنی؟؟؟
-:همون دو کلمه ای رو که باهات حرف میزنم نمیزنم
-:محتاج یه کلمه حرف زدن شمام؟؟؟
-:چه بهتر چون واقعا حرف زدن با شما برام خیلی سخته
-:واقعا یعنی دو کلمه حرف زدن براتون ان قدر سخته؟؟؟واقعا که کارگردانمون رو باش
-:گفتم حرف زدن با شما سخته
-:چرا؟؟؟
-:چون ادم رو خسته میکنین
-:من کسیو خسته نمیکنم
-:چرا با حرف زدن غیر منطقیتون ادم رو خسته میکنین
عسل صبحانه اش را نصفه نیمه رها کرد و بلند شد شایان گفت:کجا؟؟نگفتم که قهر کنی بشین غذا تو بخور
-:قهر نکردم سیر شدم
-:پس اگخ سیر شدی برو حاضر شو بریم
-:حالا حتما باید امروز بریم؟؟؟


فیلم رفته رو انتن دو هفته اس کار رو تعطیل کردیم کلی عقب افتادیم
-:دو هفته نرفتیم این یه روزم روش من خسته ام
عسل از اشپزخانه خارج شد که شایان گفت:به درک
-:میشنوم
-:بشنو دم در منتظرم
عسل شکلکی در اورد و گفت:دم در منتظرم
-:چه قدر با ادبی تو
-:به با ادبی شما نه
-:هیچ کس به با ادبی من نمیرسه
-:تابلو إ
-:تا کی میخوای وایسی اینجا الکی حرف بزنی؟؟؟
-:تا وقتی که دلم بخواد
-:پس من دنبال بازیگر بگردم
-:سریال رفته رو انتن
-:چیزی نیست خبر فوت بازیگر قبلی رو میدیم و بابت تعویض بازیگر عذر خواهی میکنیم
-:خیلی پستی شایان خیلی
-:دم در منتظرم
-:باشه بابا اه
اه به خودت
و از خانه بیرون رفت عسل به طبقه ی بالا رفت لباس پوشید و عینکش را برداشت و بیرون رفتشایان داخل ماشین نشسته و منتظر او بود عسل که داخل ماشین نشست شایان عینک را از روی موهایش به روی چشمانش کشید و حرکت کرد عسل در راه گفت:کی میریم وسایل واسه اتاق خواب ها بگیریم؟؟؟
-:وسایل؟؟
-:اره دیگه اتاق ها چیزی ندارن که
-:مگه قرار بود داشته باشن؟؟؟
ازدواج توافقی یعنی چی؟؟؟
-:یعنی بریم واسه اتاق خواب ها وسایل بگیریم؟؟؟
-:اذیت نکن خوبه خودت گفتی ما فقط هم خونه ایم
-:الانم همون حرف رو میزنم هر وقت وقت کردیم میریم میخریم
-:تا اون وقتی که وقت نکردیم چی؟؟؟
-:کاناپه هست
-:من که عادت ندارم رو کاناپه بخوابم
-:منم همینطور
-:چرا اینقدر شبیه همیم؟؟؟
-:اره دو تا ادم خسته کننده
-:به نظر من که اینطور نیس
-:اره تفاوتمون اینه که من پر ایده ام
-:تو ایده میدی من بازی میکنم
-:من بدون تو هم میتونم ایده هام رو به اجرا درارم
در واقع شایان داشت با این حرف برتری و مشهوریتش را در دنیای بازیگری به رخش میکشید عسل گفت:بحث با تو فایده نداره اخرشم حرف خودت رو میزنی
-:تو هم با قهر حرفت رو به کرسی میشونی محض اطلاع روش خوبی نیس
-:برام مهم نیس
-:برات مهمه که فقط به خواسته هات برسی عسل سعی نکن به خاطر خواسته های خودت دیگران رو له کنی
-:چرا؟؟؟
-:وقتی بزرگ شدی میفهمی
-:چشم بابا بزرگ
-:چشمت بی بلا خانوم کوچولو
تا رسیدن به صحنه ساکت شدند هیچ کدام حوصله ی بحث نداشتند
***
شب خسته به خانه برگشتند تا وارد خانه شدند شایان گفت:شام چی داریم؟؟؟
-:منم همین الان با شما اومدم خونه
-:خب این یعنی هیچی نداریم؟؟؟
-:اینطور به نظر میرسه
-:پس من تاوقتی که دارم تلوزیون میبینم شما شام درست کن
-:بلد نیستم
-:ای خدا این زنِ ما گرفتیم؟؟؟
-:زن گرفتی کلفت نه که گرسنه هم هستی تلفن و رستوران هست
-:واقعا؟؟؟من فکر میکردم کلفت گرفتم
عسل با عصبانیت کیفش را به طرف شایان پرت کرد شایان کیف را در هوا گرفت و گفت:من نمیدونم این اداهای زنانه چیه؟؟؟هر چی دم دستشون میاد پرت میکنن
-:زنگ بزن رستوران غذا بیارن من گشنمه..


برای جلوگیری از هر گونه بحثی سریع به طبقه ی بالا برای تعویض لباس رفت
شام در محیطی کاملا سکوت صرف شد در حال خوردن بودند که صدای تلفن برخاست عسل نگاهی به شایان انداخت و گفت:مامان اینان
-:نمایش شروع شد
عسل گوشی را جواب داد:بله بفرمایید
-:سلام عسل جون خوبی؟؟؟
-:سلام مامان قربونتون شما خوبین؟؟بابا؟؟؟
-:ما هم خوبیم شایان خوبه؟؟؟
-:بله شایان هم حالش خوبه
-:خدا رو شکر شما چرا زنگ نمیزنین؟؟؟
-:الهی قربونتون برم به خدا اصلا فراموش کردم
-:خدا نکنه فردا براتون مراسم پاگشا گرفتم کل فامیل رو دعوت کردم
-:مامان جون دستتون درد نکنه ولی اخه نمیشه
-:نمیشه؟؟؟
-:به خدا کلی از کار عقب موندیم بعدشم اصلا فکر نکنم شایان راضی شه
-:راضی شدن اون با من تو راضی ای؟؟؟
عسل با خود شیرینی گفت:هر چی شما بگید
-:قربون عروس قشنگم گوشی رو بده به شایان
-:چشم به بابا سلام برسونین شایان جون بیا با مامان صحبت کن
-:چشم عزیزم الان میام
بلند شد و گوشی را گرفت عسل دوباره سر جایش و شروع به خوردن کرد بالاخره با کلنجار رفتن زیاد توانست شایان را راضی کند شایان گفت:من که الا نمیتونم رو کاناپه بخوابم
-:منم همینطور
-:وای عسل صبح زود باید بیدار شیم من دارم میمیرم از خستگی
-:منم همینطور
-:پس میگی چی کار کنیم؟؟؟؟
عسل خمیازه ای کشید و گفت:چه میدونم بریم یخوابیم بی خیال این حرفا فردا میریم دنبال خرید وسایل اتاق شب بخیر
و سریع از پله ها بالا رفت و روی تخت خواب ولو شد چنان خسته بود که سرش به بالش نرسیده خوابش برد
***
به ارامی چشمانش را گشود چشمانش هنوز هوای خواب داشت اما دیگر خوابش نمیبرد نگاهش به ساعت افتاد 6 صبح بود یادش امد شایان دیشب گفته ساعت 7 باید سر حنه باشند سریع و ارام برخواست و موهایش را شانه زد دست و صورتش را شست و صبحانه اماده کرد از پله ها بالا رفت و به ارامی وارد اتاق شد شایان هنوز خواب بود نزدیکش رفت و به ارامی گفت:شایان شایان....
به ارامی تکانش داد و نامش را صدا زد شایان چشمانش را گشود
-:پاشوزود باش ساعت داره 6.30 میشه وقت کم میاریم
شایان خواب الود برخاست و نشست و در حالی که کش و قوسی به بدنش میداد گفت:سلام صبح به خیر
-:سلام بیا پایین صبحانه بخوریم
-:کلفت صبحانه حاضر کرده؟؟؟
-:هیلی بی ادبی
از اتاق خارج شد و به اشپز خانه رفت دقایقی بعد شایان هم امد و هر دو در سکوت صبحانه را صرف کردند ان روز هم مثل روز قبل گذشت با این تفاوت که این دفعه ساعت 4 بعد از ظهر به خانه برگشتند چون باید به منزل خانم و اقای پارسا می رفتند عسل موهایش را با اتو و سنجاق و ... درست کرد کت و شلوار شکلاتی که خریده بودند را پوشید و همان مانتوی سفید را به تن کرد شال سفید و کفش های شکلاتی واقعا او را جذاب تر از همیشه کرده بود ارایش قشنگی که به رنگ لباس هایش خیلی میامد کرد و راضی از اتاق خارج شد شایان هم کت و شلوار مشکی بلوز سفید وکراوات سیاه زده بود موهایش را هم مثل همیشه با ژل درست کرده بود هر دو خارج شدند از گل فروشی گل خریدند و راهی خانه شایان شدند بالاخره ساعت6 به مقصد رسیدند شایان وقتی ماشین را پارک کرد گفت:خب عسل خانوم نمایشمون شروع شد فقط امید دارم....
-:کارمو خوب بلدم
-:میدونم
زنگ در را زدند در با صدای تیلیکی باز شد و عسل و شایان وارد شدند خانه شلوغ بود و سر و صدا به خوبی از حیاط هم به گوش میرسید شایان گفت:اگه حالت خوب نبود بهم بگو باشه؟؟؟
عسل سرش را تکان داد خانم پارسا بیرون امد با اغوش باز به طرف عسل رفت و تنگ او را در اغوش گرفت..


حال عروسم چه طوره؟؟؟
-:مرسی مامانی
-:سلام پسر گلم خوبی مامان؟؟؟
شایان خم شد و صورت مادرش را بوسید و گفت:از همیشه بهتر
خانم پارسا گفت:عسل جون فقط نترسی ها
-:برا چی؟؟؟
-:اخه ماشالله جمعیت ما زیاده اقای مهرسا هم دعوتِ ولی هنوز نیومده بیاین تو
و سریع خودش بیرون رفت شایان هم با دست او را دعوت به تو رفتن کرد عسل و سپس شایان وارد خانه شدند و یک به یک با همه سلام و احوال پرسی کردند خانم پارسا گفت:عسل جون برو اتاق شایان مانتو و سایلاتو بذار بیا
-:چشم
مانتو وروسریش را در اتاق شایان گذاشت و موهایش را مرتب کرد و خارج شد جوان ها در گوشه ای از سالن جمع بودند عسل به طرف به طرف پدرش که تازه امده بود رفت او را بوسید و شایان هم با خود شیرینی کنار پدر زنش نشسته و از او پذیرایی میکرد اتوسا دختر عموی شایان که دختری بسیار بذله گو و شاد بود گفت:شایان بیاین پیش جوونا مثلا اومدیم زوج خوشبخت رو ببینیم
-:خیلی خب عسل جون پاشو بریم
عسل هم بلند شایان دستش را گرفت و به سوی جوان ها که در ان سوی سالن نشسته بودند رفتند دسته ای پسر و دختر جمع شده بودند سریع جایی وسط خودشان برای ان دو باز کردند و ان ها کنار هم نشستند مشغول صحبت بودند اتوسا و کیارش(پسرعمویش) مدام مشغول متلک گویی به هم بودند جالب این بود که هیچ کدام هم کم نمیاوردند سر عسل مدام در بین این 2 نفر می چرخید و با لبخندی بر لب محبت های دختران و پسران را که با محبت با او رفتار میکردند پاسخ میداد جذابیت و گیرایی عسل همه را جذب خود میکرد عسل ان شب مرکز توجهات همگان قرار گرفته بود شایان هم در همه حال در کتِ او بود خانم پارسا شایان را صدا زد:شایان جون یه لحظه بیا
-:اومدم مامانی(روبه عسل گفت:)ببخشید عزیزم الان میام
عسل لبخند گرمی زد شایان به کنار خانمم پارسا که با فاصله ی زیادی از ان ها ایستاده بود رفت و گفت:جانم مامان جان؟؟؟
-:تورو خدا نگاش کن
-:کی رو؟؟؟
-:کی رو؟؟؟عروسم رو دیگه ماشالله هزار ماشالله ببین چه قدر نازه عمه هات و زنعمو هات دارن از حسادت میترکن
-:مامان؟؟
-:یامان راست میگم دیگه
-:این بدبختا که این قدر شادی میکنن اخه چرا باید حسادت کنن؟؟؟
خانم پارسا با این که رابطه ی خیلی خوبی با خانواده ی شوهرش داشت اما همیشه حس میکرد دیگران به زندگیش حسادت میکنند مثل همیشه زود از حرفی که زده بود پشیمان شد و گفت:اره والله راست میگی شایان جون راستی شایان صدات کردم بگم حواست به عسل هست؟؟؟
-:معلومه که هست
-:نه اون طوری که نه نگاه کن رنگش پریده میدونی عادت به شلوغی و سر و صدا نداره حالش یهو به هم میخوره مردم حرفدر میارن
شایان نگاهی به صورت خسته ولی گرم و مهربان عسل انداخت و گفت:راست میگی چرا متوجه نشدم؟؟
-:الان ببر عسل رو بیرون یکم هوا بخوره حالش بهتر شه بیاین ببین تو رو خدا رنگ دخترم عین گچ شده
-:چشم
-:برین یکم تو حیاط قدم بزنین بیاین
شایان کمی به جمع نزدیک شد و گفت:عسل جونم عزیزم یه لحظه بیا کارت دارم
-:اومدم عزیزم
عسل بلند و شد و پیش شایان رفت شایان به ارامی پرسید:حالت خوبه؟؟؟
-:اره چه طور مگه؟؟؟
-:اخه رنگت پریده می ترسم حالت به هم بخوره
-:راستش یکم سرم گیج میره
-:بریم حیاط یکم هوا بخوریم خوب شدی بیایم تو
-:بد نشه؟؟
-:نه بابا بریم
هر دو به حیاط خزیدند و روی صندلی های موجود در حیاط نشستند سرگیجه عسل رفته رفته خوب شد.


شایان حس کرد که عسل به طور عمیقی مشغول فکر کردن است به طور غریزی حس کرد که حال عسل گرفته است به شوخی که از او خیلی بعید بود گفت:فکر های دخترونه نکنی دختر؟؟؟
اما به جای جواب قطره اشکی از بین مژه هایش سر خورد و پایین ریخت
-:چرا گریه میکنی عسل؟؟؟
عسل اشکش را پاک کرد و گفت:هیچی فقط یکم دلم گرفته
شایان کمی روی صندلی خیز برداشت و گفت:می خوای بگم حالت خوب نیس بریم خونه؟؟؟
-:نه بی احترامی میشه بعدم خونه کاری نداریم
-:از چیزی ناراحتی؟؟کسی حرفی زده؟؟؟
-:نه اصلا گفتم که یکم دلم گرفته بریم تو؟؟؟
-:حالت خوبه؟؟
-:بهترم
-:بازم اگه حالت بد بود بهم بگو باشه؟؟
-:باشه
هر دو در جاهای قبلیشان نشستند و بقیه ی ساعات را به گفتگو خنده و شادی گذراندند هر دو از نمایش مسخره ای که به راه انداخته بودند واقعا عصبانی بودند هر دو باید تظاهر به عشق میکردند برای کسی که عاشق نباشد ولی ادای عاشق ها را در بیاورد واقعا عذاب اور است بعد از شام اتوسا اهنگ تند و شادی گذاشت و جوان تر ها شروع به رقص کردند اتوسا به اجبار شایان و عسل را وادار به رقصیدن کرد و به هیچ کس اجازه ی ورود به میدان رقص را نداد هر دو با رقصزیبا حتی توجه بزرگتر ها را جلب کرده بودند عسل واقعا در مقابل شایان احساس عجز میکرد در دل گفت:این چرا باد تو رقص هم از من جلو باشه؟؟؟
بالاخره ان شب مسخره و پر از درد به اتمام رسید خانم و اقای پارسا هم به عنوان کادوی پاگشا سوئیچ ماشین مدل بالایی را به عسل دادند هر دو ساکت نشسته بودند عسل در افکارش غرق بود و شایان در رانندگی
-:حالت خوبه؟؟؟
عسل اهی کشید و گفت:اره
-:خیلی گرفته ای
-:چیزیم نیست
به محض رسیدن به خانه عسل حوله اش را برداشت و یک راست به حمام رفت اما اب گرم هم نتوانست حالش را خوب کند به صفا و صمیمیتی که بین خانواده شایان بود غبطه میخورد او مادر داشت پدر داشت اما او چی؟؟تمام مدت نگاه های تحسین امیز خانم پارسا به شایان را می دید و حسرت میخورد در دل گفت:خدایا چرا من مادر ندارم فقط یه پدر متعصب و شکاک و زورگو دارم اشک هایش با اب روان شد و هر دو باهم قاطی شده و ریختند بالاخره از حمام بیرون امد شایان فیلمنامه را روبه رویش گذاشته و میخواند برگه هایی هم کنار دستش بود
عسل:نخوابیدی؟؟؟
-:نه دارم رو فیلمنامه کار میکنم یه جاش ایراد داشت
-:شب بخیر
-:شب بخیر
عسل به اتاق رفت اما هر چه کرد خوابش نبرد وقتی دلگیر بود خوابش نمیبرد بلند شد و نشست موهای خیس و بلندش دور تا دورش ریخته بود لباسش را مرتب کرد وبیرون رفت شایان متعجبانه سرش را بلند کرد و گفت:نخوابیدی؟؟؟
-:نه خوابم نمیبرد تو خوابت نمیاد؟؟؟
شایان دستی به چشمانش کشید و گفت:چرا منتها این قسمت ها رو باید فردا اجرا کنین باید امادش کنم
-:خب نویسنده باید اینا رو اماده کنه
-:میدونم ولی اقای محمدی یه مسافرت فوری براش پیش اومده مجبور شد بره
-:چای میخوری؟؟؟
-:زحمتت میشه
عسل لبخندی زد و گفت:این یعنی این که برم بیارم
شایان نگاه نافذش را به روی عسل پاشید دل عسل فرو ریخت:بیار
عسل بلند شد و به اشپزخانه رفت چای ساز را روشن کرد و در عرض 5 دقیقه فنجان ها را روی میز گذاشت و خودش هم روبه روی شایان نشست سرش درد میکرد سرش را روی دست چپش گذاشت موهای موهای خیسش توی صورتش ریخت به شایان نگاه کرد سخت مشغول ورق زدن مطالعه و نوشتن بود فنجان را به سوی شایان هل داد و گفت:یخ کرد
شایان نگاه خسته اش را به او دوخت:ممنون فردا کارها رو زود ردیف کنیم بریم وسایل بگیریم واسه اتاقا
-:حرفی ندارم
-:هنوز نمیخوای بگی چت شده؟؟؟بچه ها حرفی زدن؟؟
-:نه بابا اونا خیلی با محبتن
-:اره خداییش خیلی مهربونن
-:خوش به حالتون
-:چی خوش به حالم؟؟؟؟
-:بی خیال


شایان دیگر اصراری نکرد خوب میدانست کجا باید اصرار کند یا نکند کجا حرف بزند و کجا نزند. بالاخره نیمه های شب که هنوز شایان مشغول کار بود خواب به چشمان عسل راه پیدا کرد عسل رفت که بخوابد با صدای رعد و برق از خواب پرید ترسیده بود و تشنه اش بود پایین رفت تا اب بخورد شایان را دید که سرش روی کاغذ ها افتاده و به خواب عمیقی فرو رفته است بی اراده جذبش شد به تماشا ایستاد صورت خسته اش در هم رفته بود عسل بی سر و صدا پتویی اورد و به ارامی روی کمرش کشید خودکار را از میان انگشتان باریک و کشیده شایان بیرون کشید و کنار گذاشت اب خورد و به اتاق رفت و خوابید صبح زود بیدار شد با وجود این که دیشب خواب خوبی نکرده بود اما شاداب و سر حال بود احساس دلگیری که دیشب داشت به کلی از بین رفته بود بلند شد و موهایش را شانه زد لباس هایش را عوض کرد و بلوز و شلوار سفید و کفش های راحتی سفید خانه پوشید موهای خرمایی رنگ بلندش را هم با کلیپس سیاه رنگی بالای سرش جمع کرد نمیدانست چرا دوست داشت در چشم شایان همیشه تازه باشد و چشم شایان را همیشه به سوی خودش ببیند پایین رفت شایان روی فرش خوابیده بود دل عسل یک ان برایش سوخت و سایل صبحانه را چید و به سوی شایان رفت دستش را به طرفش برد و به ارامی تکانش داد :شایان،....شایان
شایان که خوابش سبک بود چشم هایش را گشود و با گیجی به عسل خیره شد
عسل:سلام پاشو دیر میشه
شایان کش و قوسی به بدنش که خشک شده بود داد و نشست:سلام وای همه جام درد میکنه
-:اخه پسر خوب پا میشدی میومدی روی تخت میخوابیدی دیگه
-:به خدا حال نداشتم رو صندلی که نمیشه خوابید از شدت خواب داشتم بی هوش میشدم همین جوری افتادم اینجا
-:حالا هم بدن درد گرفتی
-:مهم نیست
دقایقی بعد هر دو روبه روی هم نشسته و مشغول صبحانه خوردن بودند عسل زیر چشمی به شایان نگاه کرد چشمان خسته و بی خواب شایان به طرز دل فریبی زیبا تر از همیشه به نظر می امد کوهایش روی پیشانی اش ریخته بود دماغ قلمی و کوچکش هم واقعا با نمک بود شایان ناگهان سرش را بلند کرد و گفت:تو صورتم دنبال چی میگردی؟؟؟
عسل دستپاچه شد فکر کرد شایان متوجه نگاهش به او نشده:هیچی
-:خوبه
دقایقی بعد گفت:خیلی ضایعس نه؟؟؟
-:چی؟؟؟
-:قیافم
عسل بی اراده گفت:اصلا خیلی هم قشنگه(بعد با شیطنت گفت:)به چشم برادری خیلی نازی
شایان بالاخره لب هایش به خنده باز شد:قابلتون رو ندارم
عسل خندید و گفت:چرا تو زبون کم نمیاری؟؟؟
-:خیلی دلت میخواد نه؟؟؟
-:نمیدونم
-:به هر حال این طبیعت منه
-:طبیعت جالبیه
شایان به ناگاه دوباره سرد شد:ممنون دیرمون شده
ان روز هم مثل دیروز سپری شد شب عسل خسته توی صندلی فرو رفته بود کارشان طول کشیده بود و نتوانسته بودند برای خرید وسایل بروند موبایل عسل زنگ خورد با رخوت موبایلش را از کیفش بیرون کشید
-:الو سلام شراره
-:سلام وای نمیدونی چی شده(و از خوشحالی جیغی کشید)
-:چی شده؟؟؟
-:وای...
-:مرض چته؟؟؟
-:وای عسل
-:إ شراره اذیت نکن چی شده؟؟؟
-:حدس بزن
-:بلیطت برده
-:نه بابا از اون بهتر
-:إ شراره خستم مغزم کار نمیکنه بگو
-:دارم عروسی میکنم
عسل خسته و کوفته دوباره به صندلی تکیه داد و گفت:إ جدی مبارکه با کی؟؟؟
-:حدس بزن
-:شراره؟؟؟
-:باشه بابا بد اخلاق با دوست شوهرت
عسل متعجبانه گفت:دوست شوهرم؟؟؟
شایان با نگاهی متعجب به عسل خیره شد
عسل:نکنه منظورت طاهاست؟؟؟
شراره دوباره جیغی از خوشحالی کشید و گفت:اره خودشه امروز بهم پیشنهاد کرد منم قبول کردم فردا میان خواستگاری
-:خاک تو سرت همون لحظه هم جوابش رو دادی؟؟؟
-:نه بابا فکر میکردم رو دست موندم 2.3 دقیقه بعد جوابش رو دادم..


عسل:خاک تو سرت چه فرقی میکنه اصولا خیلی هولی به خدا ولت نمیکرد 2.3 روز بعد جوابش رو میدادی
-:تو دیگه این حرفو نزن که شایان امروز اومد خواستگاری فردا بله برون بود
-:قضیه ی من و شایان فرق میکرد
-:چه فرقی؟؟؟
عسل که نمیخواست پیش شایان حرف بزند گفت:بیخیال
-:نه بگو چه فرقی میکرد جون شراره؟؟؟
-:بابا شایان کارگردانمون بود منم بازیگر خوب ما بیشتر همو دیده بودیم
شراره در حالی که جیغ میزد با صدای بلندی که در ماشین پیچید گفت:یعنی از قبل عاشق هم شده بودین؟؟؟
-:شراره؟؟؟
-:هان اره؟؟وای خدای من عین این داستان ها
-:کاری نداری؟؟؟
-:بی ذوق
-:شراره از خستگی دارم میمیرم بی خیال شو
-:عسل؟؟؟
-:بله؟؟؟
-:میگم به اون شوهرت بگو به منم یه نقش بده به خدا استعداد دارم اونم زیاد
-:خودت بش بگو
-:حالا تو چیزی ازت کم میشه بگی؟؟؟
-:اره
-:نترس رقیب عشقیت نمیشم
-:برو بابا دلت خوشه
-:دل تو ناخوشه؟؟؟
-:شراره جون حرف درست و حسابی نداری خداحافظ
-:باشه بابا بد اخلاق شب بخیر
-:شب بخیر
چشمانش را بست
***
نور خورشید چشمانش را ازار میداد به ناچار چشمانش را گشود با خود گفت:من اینجا چی کار میکنم؟؟؟
در تختش خوابیده بود ولی هر کاری کرد یادش نیامد که کی به تختش رفته است هر چه قدر فکر میکرد تا انجا یادش میامد که در ماشین خوابش برده نگاهی به شایان انداخت که پشت به او خوابیده بود بلند شد و صبحانه را حاضر کرد می خواست برای بیدار کردن شایان برود که شایان در استانه در ظاهر شد
-:صبح بخیر
دوباره صدای سردش عسل را ازار داد:صبح بخیر
عسل سکوت را شکست و گفت:من کی رفتم تو جام؟؟؟
-:نرفتی،بردمت
-:ولی یادم ننمیاد که رفته باشم بالا
-:بایدم یادت نیاد خواب بودی
-:یعنی تو....
-:-:چی کار میکردم بمبم ترکوندم از خواب بیدار نشدی
-:به هر حال ممنون
***
یک هفته گذشته بود وسایل های اتاق ها هم خریداری شده بود شایان با صدای همیشه ثابت و محکمش گفت:کات عالی بود خسته نباشید خانم مهرسا لطفا سریع بیاین
-:چشم یه لحظه
همیشه در محیط کار رفتار احترام امیزی نسبت به هم داشتند به طوری که همه مخصوصا اقای هراتی فکر میکردند که اگر ان ها را مجبور نمیکردند دیر یا زود با هم ازدواج میکردند اما کسی از دل شایان و عسل خبر نداشت
وارد پاساژ شدند فردا روز عقد طاها و شراره بود شایان و عسل هم برای خرید رفته بودند چند ساعتی گشتند تا این که پیراهن قشنگی نظر ان ها را جلب کرد پیراهن چند سانت بالای زانو بود با استین های حلقه ای پیقه ای گرد بالا تنه ای سفید که با دکمه های نارنجی تزیین شده بود و در انتها دامنی که به رنگ نارنجی بود ان را خریدند بلوز کفش کت و شلوار هم برای شایان خریداری شد نوبت به کفش های عسل رسید عسل کفش های سفید انتخاب کرد کفش ساده ای بود با کف تخت. در حین سادگی واقعا زیبا بود شام را در رستوران خوردند و به خانه برگشتند با شب بخیری کوتاه هر کدام به اتاقشان رفتند.
ساعت4 به خانه برگشتند وسایل مورد نیاز را برداشته و سریع از خانه بیرون زدند عسل از قبل وقت ارایشگاه گرفته بود شایان اورا در محل مورد نظر پیاده کرد و گفت که ساعت 6 به دنبالش می اید و خودش هم به ارایشگاه رفت ارایشگر سریع موهایش را شست و خشک کرد و طبق مدلی که عسل از روی ژورنال مو انتخاب کرده بود موهایش را درست کرد ارایش استادانه ای هم روی صورتش پیاده کرد.


سر انجام عسل در ساعت 6 دم در منتظر شایان ایستاده بود نگاهی به ساعتش انداخت همان لحظه شایان هم از راه رسید:طاها و شراره حتما از دستمون ناراحتن
عسل هم گفت:اره به مراسم عقد نرسیدیم ولی خوب کاری که نمیتونستیم بکنیم کارمون واجب بود چند قسمتش مونده؟؟؟
-:15.16 قسمتی مونده
-:پس حالا حالا ها کار داریم
-:اره
عسل فکری را که از صبح درگیر ان بود به زبان اورد:ای کاش هیچ وقت نرسیم
شایان متعجبانه پرسید:چرا؟؟؟!!!!
-:از این نمایش بدم میاد
-:چرا؟؟؟
-:به وضوح تصنعی بودنش رو حس میکنم
-:چاره چیه؟؟؟
-:نمیدونم
-:باور کن به اندازهای که تو عذابمیکشی منم میکشم من هیچ وقت دوست نداشتم تو روابطی که با همسرم دارم اینطور باشم
-:ای کاش...
-:ای کاش چی؟؟؟
-:ولش کن
-:چرا از حرف زدن طفره میری؟؟
-:طفره نمیرم فقط دوست ندارم بگم
-:خود دانی
وقتی رسیدند با سلام و احوال پرسی به سمت خانه بزرگی که عروسی در ان جا برگزار شده بود رفتند با راهنمایی مادر شراره عسل به طبقه بالا رفت و لباسش را پوشید و پایین رفت شایان منتظرش ایستاده بود بازویش را در بازوی شایان انداخت و به سوی عروس و داماد رفتند شراره واقعا زیبا شده بود عسل نتوانست خودش را کنترل کند و گفت:وای شراره خودتی؟؟؟
شراره سعی کرد قیافه ی ناراحتی به خود بگیرد و گفت:نه پس سایمه
-:سلام اقا طاها
-:به به عسل خانوم سایتون سنگین شده
-:اختیار دارین من همیشه جویای احوال شمام
-:منم همیشه حالتون رو از شایان میپرسم
شراره با حالت با نمکی به بازوی طاها زد و گفت:خب لازم نیست جایی که من هستم با زن دیگه ای گرم بگیری ها
-:چشم خانم
شراره پشت چشمی نازک کرد و گفت:گفته باشم من خیلی حسودم نگی نگفتی
-:خانم این چه حرفیه مگه میشه شما جایی باشی من چشمم جای دیگه ای رو ببینه؟؟؟
شراره با حالت خنده دار گفت:چی بگم والا
طاها رو به شایان گفت:جون شایان یه سوال میپرسم درست جوابم رو بده این خانما بعد از ازدواج اخلاقشون عوض میشه؟؟؟اخلاق عسل خانوم تغییر کرد؟؟؟
شایان خندید و گفت:اره
عسل پرسشگرانه نگاهش کرد شایان در ادامه گفت:خوش اخلاق تر شد
طاها رو به شراره گفت:خاک تو سرت یاد بگیر
-:خیلی هم دلت بخواد
عسل رو به شراره گفت:افسون نمیاد؟؟؟
-:نه بابا وقت نداره طفلک اونم دنبال کار های عروسیشونه
-:امسال عروسی میکنن؟؟؟
-:اره دیگه 5 ساله نامزدن
-:همه که مثل تو عجله ندارن
-:عسل جون تو دیگه این حرفو نزن که کل خواستگاری و عقد و عروسیت جمعا 14 روز طول کشید
-:گفتم که قضیه ی ما فرق میکرد
شراره صدایش را به گونه ای که شایان و طاها بشنوند بالا برد و گفت:اره عزیزم راست میگی من فراموش کرده بودم که تو عاشق شایان بودی
شایان نگاه خاصی به عسل انداخت قلب عسل فرو ریخت سرش را به طرف گوش شراره برد و گفت:تلافی میکنم
شراره مهربانانه خندید و گفت:قربونت برم
شراره دختر با محبتی بود و خیلی هم عسل را دوست داشت که البته این احساس متقابل بود همیشه با هم سر جنگ داشتند و همیشه دعوا های خنده داری میکردند
ان روز مرکز توجهات جوانان دوباره شایان و عسل بودند همه از دیدن زوج جوان و زیبا که به شدت شبیه هم بودند جا میخوردند و تا حدودی حسرت زندگی انان را میخوردند عسل و شایان هر جا میرفتند با لفظ های عزیزم،شایان جون،عسل جون، عشقم و...یک دیگر را مورد خطاب قرار میدادن.


بالاخره اون شب هم گذشت مثل تمامی شب ها و روزها .....
***
دو ماه گذشته بود تمام روز های ان ها خلاصه شده بود در صبح سر کار رفتن و شب دیر وقت برگشتن اگر هم زود می امدند شایان روی فیلمنامه ی جدیدش که خودش می نوشت کار میکرد و عسل هم تلوزیون تماشا میکرد یک روز نشسته و هر دو مشغول کار خود بودند که تلفن زنگ زد گوشی را شایان جواب داد:منزل پارسا بفرمایید
-:ببخشید با خانم مهرسا کار داشتم تشریف دارند؟؟؟
-:شما؟؟؟
-:عرض کردم با خانم مهرسا کار دارم
-:هر کاری دارین به من بگین
-:نمیشه
-:چرا؟؟شما کی هستین؟؟؟
-:من دوست خانم مهرسام
-:خونه نیستن
مرد پشت گوشی زد زیر خنده:بابا احمق جون من طاهام
-:طاها تویی؟؟؟احمق چرا دات رو عوض کردی؟؟؟
-:میخواستم ببینم از اون متعصبایی یانه؟؟؟
-:دارم برات ماه عسل چطوره خوش میگذره؟؟؟
-:اره جاتون خالی
-:شراره خانوم ؟؟همه خوبن؟؟؟
-:سلام دارن خدمت عسل خانوم؟؟؟
-:فقط عسل خانوم؟؟؟
-:نه بابا بی حیا به تو هم سلام رسوند منم غیرتی گفتم به عسل خانوم برسون خب دیگه بسه خسته شدم از شنیدن صدات گوشی رو بده به عسل
-:چه زود پسر خاله شدی تو با عسل چی کار داری؟؟؟
-:برو بابا خودم یه زن دارم مثل دسته گل بیام با خانوم شما صحبت کنم؟؟؟
-:خیلی ام دلت بخواد
طاها خندید و گفت:شراره میخواد با عسل حرف بزنه خداحافظ یه جریانی هم هست خودش میگه فعلا
-:خواحافظ عسل....
-:بله؟؟
-:بیا شراره خانوم
عسل از کنار تلوزیون به کناری کشید و به طرف شایان رفت و گوشی را از او گرفت:بله؟؟؟
-:سلام عسل جون خوبی؟؟؟
-:سلام مرسی تو چطوری خوش میگذره؟؟؟
-:توپ جاتون خالی
-:اقا طاها خوبه؟؟؟
-:اره اونم خیلی خوبه خودت چی کار میکنی؟؟؟
-:مثل همیشه
-:صدات چرا اینجوریه؟؟؟
-:چه جوریه؟؟؟
-:گرفته اس
-:یکم سرما خوردم
-:باور کنم؟؟؟
-:اره بابا باور کن
-:عسل جون؟؟؟
-:بله؟؟؟
-:میگم تو که میدونی مامان و بابای طاها خارج از ایران زندگی میکنن مامان و بابای منم همینطور
-:خب؟؟؟
-:خب ما تصمیم گرفتیم ایران زندگی کنیم دنبال یه خونه میگردیم طاها نمیخواد تو خونه قبلیش باشیم میگه یه خونه جدید بخریم ما گفتیم اگه میشه ما اون چند روزی که درگیر خریدن خونه و وسایلاشیم خونه ی شما باشیم
عسل با صدای خندان گفت:وای این که خیلی خوبه قدمتون رو چشم کی میاین؟؟؟
-:فردا ساعت 9 صبح میرسیم
-:باشه میایم دنبالتون
-:قربون دوست با معرفتم
-:خدا نکنه
-:پس تا فردا راستی به اقا شایان هم سلام برسون خداحافظ
-:خداحافظ
با صدای سرد و گرفته اش گفت:شراره سلام رسوند گفت فردا ساعت9 صبح میرسن
شایان با صدای همیشه خشک و سردش گفت:با این حساب فردا کار تعطیل
عسل سر جای قبلی اش نشست و گفت:فکر میکنم
شراره به اغوش عسل رفت و با سر و صدا مشغول بوسیدن و احوال پرسی شد در اغاز وقتی نگاهش به عسل افتاد مات به او نگاه کرد طاها هم همینطور عسل خندید و گفت:چتونه این طوری به من زل زدید؟؟؟
-:شراره گفت:عسل تو چرا اینطوری شدی؟؟
-:اخه چه جوری شدم؟؟؟


شراره:وای چرا انقدر لاغر شدی؟؟؟
-:دلیل خاصی نداره سلام چطوری؟؟؟
شراره گفت:وای اصلا یادم رفت سلام اقا شایان چطورین؟؟؟
و با او دست داد سپس عسل را بغل کرد و با او احوال پرسی کرد طاها و شراره مدام مزه پرانی میکردند و باعث خنده میشدند طاها با حالتی خنده دار نگاهی به بیرون انداخت و گفت:وای چقدر تهران عوض شده؟؟؟
شایان خندید و گفت:پرواز چه طور بود خسته که نشدین؟؟؟
طاها رو به شراره گفت:خسته؟؟؟شراره ما خسته شدیم؟؟؟
-:نه اصلا کلی تفریح کردیم
-:تفریح؟؟؟
-:اره بابا کلی سر به سر مهموندار ها گذاشتیم و خندیدیم یه نمونش رو ببین
و بعد استین های کت سیاهش را که تا زده بود باز کردبا باز کردن تا خطوط زرد روی لباس پدیدار گشت و باعث تعجب عسل و خنده ی شراره شد شایان با تعجب گفت:این مخصوص مهموندار ها نیست؟؟؟
-:چرا بیچاره گرمش شده بود درش اورد منم یواش پوشیدمش نمیدونی چقدر دنبالش گشت
و خودش و شراره قهقهه زدند و به دنبالش عسل و شایان خندیدند
عسل هر جا که میرفت هر کاری که میکرد نگاه عجیبی را که طاها به او میانداخت متوجه خود میدید دیگر کلافه شده بود کلافه تر از همیشه
بعد از ناهار و جمع اوری ظروف طاها طاها خود را به بیحالی زد و گفت:شایان پاشو بریم استراحت کنیم با اجازه خانوما
و دست شایان را گرفت و کشید شایان در اتاقش را باز کرد و طاها بست به محض بستن در طاها گفت:شایان عسل چشه؟؟؟
شایان کلافه روی تخت نشست و سرش را میان دستانش گرفت طاها هم رفت و مقابلش صندلی را جلو کشید و نشست:پرسیدم چی شده؟؟؟عسل چشه؟؟
-:این سوالی که این روزا همه از من میپرسن اخه از کجا بدونم؟؟؟
-:تو 24 ساعت باهاشی تو ندونی کی بدونه؟؟


شایان:طاها کلافه ام خسته ام نمیدونم چش شده همش ناراحته گریه میکنه کم حرف میزنه کم غذا میخوره از هر وقتی استفاده میکنه و میره تو اتاقش اهنگ های عاشقانه گوش میده به همه چیز بی علاقه شده
-:حتی به کارش؟؟؟
-:تنها چیزی که عسل باهاش مثل قبل رفتار میکنه کارشِ
-:میگفتی؟؟؟
-:دائم به یه گوشه زل میزنه صداش حرکاتش رفتارش سرد شده تازگی ها تا صبح بیدارِ مامان بابا و بابای عسل همش از من میپرسن دخترشون چش شده (سرش راب لند کرد و به طاها نگاه کرد)طاها چی جوابشون رو بدم؟؟هان؟؟؟؟
دوباره سرش را در دستانش گرفت طاها گفت:عاشق شده
شایان سریع سرش را بلند کرد و گفت:چی؟؟عاشق شده؟؟عاشق کی؟؟
-:عاشق شایان
-:من؟؟امکان نداره
-:چرا؟؟
-:چون من با هیچ کدوم از معیار هایی که دخترا تو ذهنشون دارن نمیخورم
-:چرا؟؟هیچ وقت خودت رو تو اینه دیدی؟؟متوجه شدی چقدر جذابی؟؟هر دختری ارزوشه با یه پسر خوش پوش و خوشگل زندگی کنه تو از عسل چه توقعی داری؟؟اینکه دائم ببینتت و عاشقت نشه شایان قبول کن تو توی اون نگاه اول تاثیرت رو میذاری نمیتونی انکار کنی
-:نمیفهمم طاها من باید چی کار کنم؟؟
-:خیلی راحت میشینی فکر میکنی
-:به چی؟؟؟
-:به اینکه عسل رو دوست داری؟چقدر دوسش داری؟بعد که به نتیجه رسیدی با عسل حرف میزنی
-:یعنی باید احساسم رو بهش بگم؟؟؟
-:دقیقا
-:نمیتونم
-:چرا؟؟؟
-:از کجا معلوم منو دوست داشته باشه شاید منظورش یکی دیگش
-:شایان؟فکر میکردم حالا عسل رو شناخته باشی اون تو نگاهش کلی شخصیت خونده میشه اهل این حرفا نیست
-:از کجا انقدر مطمئنی؟؟؟
-:این دیگه مهم نیست ببین شایان زندگیت رو تباه نکن یک بارم که شده به حرف دلت گوش بده عقل و مطق رو توی این موضوع بزار کنار عشق و عاشقی با عقل و منطق جور نیست
-:اگه اشتباه کنم....
-:امکان نداره اشتباه کنی در ضمن زندگی یه ریسکه باید ریسک کنی


یه طوری حرف میزنی انگار مطمئنی که من به عسل علاقه دارم.


طاها:نداری؟؟؟
شایان با درماندگی گفت:نمیدونم تاحالا به احساسم خیلی فکر نکردم
-:وقتی دروغ میگی چشمات حقیقت رو فریاد میزنه
-:چشمای من غلط میکنه
-:غلط یا درست این کارو میکنه
***
سه روز از امدن طاها و شراره میگذشت شراره متعجب بود که چرا اتاق های عسل و شایان جدا از هم است و هر بار که میپرسید عسل میگفت بعدا میگم در این مدت طاها هم خانه ای زیبا و مبله خریداری کرد روزی که میخواستند به خانه ی خودشان بروند صبح زود طاها به اتلیه رفت شایان هم به دنبال مجوز و اجرای کار های قانونی برای فیلمنامه اش بود به گفته ی خودش تا شب نمی امد شراره هم قرار بود عر به خانه خودشان برود ظهر بعد از خوردن ناهار شراره و عسل به اتاق عسل رفتند عسل به میز تکیه داد و روی زمین نشست و شراره روی گوشه تخت و روبه روی عسل و گفت:عسل نمیخوای بگی چت شده؟چرا اینقدر لاغر شدی؟چرا همش تو چشمات اشکِ؟نمیخوای بگی؟؟
عسل دیگر نتوانست جلوی خود را بگیرد نیاز داشت که با کسی دردل کند چه کسی بهتر از شراره؟؟؟در حالی که قطره های اشک از چشمش میچکید گفت:ترم اخر دانشگاه بودم یه روز از کلاس بیرون اومدم داشتم میرفتم خونه که یکی از استادامون صدام زد برگشتم تا بهش جواب بدم یه پسر جوونم همراهش بودچشماش حالت عجبی داشت و ادمو میخکوب میکرد حس ادم برفی پیدا کردم که داره زیر نور خورشید ذوب میشه طوری نگاه میکرد که ادم فکر میکرد داره با اشعه X نگاه میکنه قدرت نفوذ فوق العاده ای داشت حالت عجیبی به وجود می اورد استاد گفت:بفرمایید اقای پارسا اینم اون دختری که گفتم یکی از بهترین شاگرد های منه خانوم عسل مهرسا شایان یه نگاه دوباره به من انداخت گفت:از اشنایی با شما خوشبختم منم فقط سرم رو تکون دادم من یه بازیگرم خوب میتونم ظاهرم رو حفظ کنم اما در حضور اون نمیتونستم استاد توضیح داد که شایان دنبال یه چهره ی جدید برای فیلمی که میخواد کارگردانی ش کنه هست استاد هم منو پیشنهاد داده بود به قول خودش من هم چهره داشتم هم استعداد همه چیز خوب بود سر صحنه در مقابل اون دستپاچه میشدم اون وقتی حرف میزد تو چشمای طرف مقابلش زل میزد اما من نمیتونستم برعکس وقتی میدیدمش یا باهاش هم کلام میشدم سرم رو پایین میگرفتم دلیلش چشماش بود خیلی تاثیر عجیبی داشت تا اینکه بابا مخالفتش رو علنی کرد و گفت که دوست نداره من بازی کردم و توی اتاق زندانیم کرد اون از اول مخالف بود من یواشکی میرفتم سر صحنه بالاخره نقش اول بودم و با توجه به فیلم نامه ی عالیش مطمئن بودم به عنوان کار اولم درست مثل شایان معروف میشدم البته من قبل از این که توی دانشگاه ببینمش توی سریال دیده بودمش میدونی که کدوم رو میگم و میدونی که شایان با بازی فوق العاده ای که داشت یه باره مشهور شد بگذریم تا اینکه یه روز سر صحنه بابا مچم رو گرفت شایان نمیدونست اون بابامِ چنان برخوردی کرد ...برای اولین بار گفت عسل ..نمیدونی چه حسی پیدا کردم اونجا بود که فهمیدم دوسش دارم تا اینکه با گروهمون تصمیم گرفتیم ازدواج کنیم تا من راحت تر بتونم بیام سرکار ما هیچ گونه کششی نسبت به هم نداریم یا بهتره بگم اون هیچ کششی به من نداره
شراره با ناباوری به عسل نگاه کرد و گفت:یعنی هیچ علاقه ای بین شما نیست؟؟؟پس چطور با هم زندگی میکنین؟
-:شراره عاشق اون لحظه هام که میریم خونه فامیل اونجا شایان مجبوره برای ظاهر سازی هم که شده با محبت صدام کنه صدای سردش تو خونه ازارم میده شراره چی کار کنم؟اول منم سعی کردم بی تفاوت باشم و با حرفا و حرکاتم حسابی لجش رو در میاوردم اما...(گریه اش شدت یافت و با صدایی اهسته گفت:)عاشقش شدم
شایان خشکید گویی جریان برق به او ول کرده باشند 1 ساعتی بود که پشت در به حرفای عسل گوش میکرد حیران بود اشفته و سرگردان بی سر و صدا به اتاقش بازگشت در شوک بود او چه شنیده بود؟عسل اعتراف کرده بود که او را دوست دارد و عاشقش هست
بعد چند ساعتی گریه و زاری در و دل با شراره حالش بهتر شده بود شراره ساعت 6 خداحافظی کرد و رفت عسل به کنار پنجره رفت هوا هم مثل دل عسل گرفته بود دوباره اشک هایش راه باز کردند و روی گونه هایش غلطیدند.


نگاهش به اینه افتاد در اینه دختری با بینی و چشمان قرمز و متورم دید از تصویر خود در اینه ترسید به دستشویی رفت تا صورتش را بشوید اشکی دوباره بر گونه اش غلطید خواست در دستشویی را باز کند که شایان از دستشویی خارج شد با دیدن عسل در چارچوب در خشکش زد عسل متعجب گفت:سلام کی اومدی؟؟
شایان نگاهی دقیق به ورتش انداخت و گفت:چرا گریه کردی؟؟
عسل در حالی که سرش پایین بود گفت:نه گریه نمیکنم
-:دروغ میگی
-:نه یکم چشام میسوزه اب میده بشورم بهتر میشن میشه بری کنار؟؟؟
شایان که متوجه شده بود جلوی در را گرفته کنار رفت و به اتاقش رفت عسل صورتش را شست و بیرون امد و دو باره به اتاقش رفت ضبط را روشن کرد صدای اهنگ مورد علاقه اش در فضا پیچید عسل دوباره گریه اش گرفت زیر لب با خواننده زمزمه کرد:باهمیم اما این رسیدن نیست
اون که دنیامه عاشقم نیس
باهمیم اما پیش هم سردیم
این یه تسکین اینکه هم دردیم
این یه تسکین این که همدردیم
این مهم نیست
این همه تنهایی وقتی تو اینجایی
صندلی را کمی عقب کشید و نشست اشک هایش بی دا از روی گونه هایش می غلطید در این لحظه در با شدت باز شد و به عقب برگشت عسل نگاه هراسناکش را به در دوخت شایان عصبی و کلافه در استانه در ایستاده بود عسل فقط به او نگریست شایان صدای ضبط را کم کرد روی تخت نشست و گفت:عسل خیلی کلافه ام میفهمی؟؟
دوباره جدی شد :یه سوال ازت میپرسم درست جوابم رو میدی باشه؟؟؟
عسل بی اراده سرش را تکان داد
-:منو دوست داری؟؟؟
سوالش خیلی غیر منتظره بود عسل نگاهی به او انداخت و سرش را پایین انداخت شایان بلند شد و مقابل عسل زانو زد تا بتواند چشم در چشم او باشد دستانش را گرفت و گفت:حالا وقتشه به سوال های هم جواب بدیم(با صدای لرزان گفت:)مجنونت کیه لیلی؟؟؟
عسل اشک ریزان و با صدای همانن شایان گفت:لیلی ت کیه مجنون؟؟؟
شایان و عسل چشم در چشم هم شایان گفت:سه ....دو....یکوو
هر دو حس کردند قلبشان ایستاد هم زمان شایان گفت:عسل
عسل هم گفت:شایان
بعد از این اعتراف هر دو خندیدند دوباره عسل گریه اش گرفت همیشه وقتی دلش گرفته و گریه میکرد دوست داشت کسی مثل شایان را داشته باشد که به او تکیه کند ولی هیچ وقت نداشت لی وقتی حالا مطوئن بود که داشت راحت میتوانست عقده هایش را خالی کند بی اراده به اغوش شایان پناه برد و با صدای بلند شروع به گریه کرد شایان هم با درک او او را محکم در اغوش گرفت و با محبت موهایش را نوازش کرد و زیر گوش عسل گفت:خیلی دوستت دارم
عسل خندید و گفت:من بیشتر
اسمان غرید عسل که تازه از اغوش او جدا شده بود با صدای رعب اور اسمان ترسید و بی اراده دوباره به اغوش شایان پرید شایان خندید و گفت:نترس عزیزم رعد و برقِ
قطرات ریز باران به شیشه میخوردند و صدای گوش نوازی را به وجود می اوردند عسل نگاهی به پنجره انداخت و گفت:شایان؟؟؟
-:بله؟؟؟
-:میشه بریم قدم بزنیم من عاشق قدم زدن زیر بارونم
شایان دوباره خندید و بلند شد و گفت:فقط لباس گرم بپوش سرما نخوری برم اماده شم
عسل با شیطنت گفت:بله یادم هست که جنابعالی حوصله مریض داری نداری
-:کینه ای اون حرف رو فقط به خاطر لجبازی زدم من اصولا از پرستاری خوشم میاد (و با حالت خاصی گفت:)مخصوصا که مریضم عسل خانوم باشه
دقایقی بعد هر دو بازو در بازوی هم از خانه خارج شدند در سکوت زیر باران قدم میزدند عسل سوالی را که خیلی دلش میخواست جوابش را بداند پرسید:شایان تو از کی منو دوست داشتی؟؟
-:من....از وقتی تو دانشگاه دیدمت یه حالت معصوم تو چشمات بود در عین حال سعی میکردی جسور هم باشی تو در نظرم یه لحظه استثنایی به نظر اومدی تو از کی؟؟؟
-:من هم وقتی تو دانشگاه دیدمت ولی حالا که فکر میکنم میبینم از وقتی توی اولین سریالت دیدم تو فوق العاده بودی ارزو میکردم یه روز از نزدیک ببینمت تو....نمیتونم توصیفت کنم اگه یه چیزی بهت بگم بهم نمیخندی؟؟؟
-:نه
-:قول میدی؟؟؟
-:قول میدم
-:راستش همیشه ارزو میکردم با تو زیر بارون قدم بزنم
-:با من؟؟؟
-:اهم....حسودی میکردم به نقش مقابلت جاهایی که بهش ابراز عشق میکردی انقدر خوب نقش رو در اوردی که از ظاهر خشکت دور بود.


شایان شمرده شمرده گفت:ظاهر خشک؟؟؟؟
_ناراحت نشو تو یه سردی فوق العاده ای داری اقای قندیل
_ممنون از لطفتون خانم یخچال
_قابلتون رو نداشت
دوباره سکوت برقرار شد این دفعه شایان سکوت را شکست:میدونی من دنبال یه عشق به خصوصی بودم یه زندگی که با افکار من جور باشه وقتی تورو دیدم فهمیدم که اون زندگی رو پیدا کردم تو نمیخواستی به خاطر عشق پا رو غرورت بذاری درست مثل من اون لحظه رو خیلی دوست دارم....
_کدوم لحظه؟؟؟
_همونی که تو صدای اهنگ رو زیاد میکردی من کم چقدر از لجبازیات لذت بردم تو همونی بودی و هستی که من دنبالش بودم،بارون بند اومد گرسنه نیستی؟؟؟
_چرا
_خب بریم یه چیزی بخوریم اول بریم خونه لباسامون رو عوض کنیم میخوام یه جایی ببرمت
_کجا؟؟؟
_بریم بهت میگم
هر دو به خانه رفتند لباسهایشان را عوض کردند و به راه افتادند شایان جلوی رستوران شیکی نگه داشت وارد رستوران شدند جای دنج و قشنگی بود چراغ خاموش و نور افکن ها نور های رنگارنگ را به اطراف ساطع میکردند صدای گوش نواز موسیقی در فضا پیچیده بود شایان به طرف تاریک ترین قسمت رستوران رفت صندلی را بیرون کشید و عسل نشست سپس خودش هم نشست سفارش غذا دادند عسل نگاهی به اطراف انداخت و گفت:چه جای قشنگی
شایان به ارامی گفت:همیشه دوست داشتم با عشقم بیام اینجا (بعد از دقایقی گفت:) و خیلی خوشحالم که به ارزوم رسیدم
عسل لبخندی زد نگاهش را به چهره ی شایان دوخت چشمان سیاه شایان در سیاهی انجا برق میزدند در سکوتی عاشقانه و شاعرانه شام خوردند صدای قطرات باران که به شیشه میخورد توجهات را جلب میکرد شایان به نگاه مشتاق عسل جواب دا:بریم قدم بزنیم
عسل با شیطنت خندید بلند شدند بعد از پرداخت صورتحساب قدم زنان به راه افتادند باران تندی میبارید و در عرض سه دقیقه لباس های هر دو خیس شدند وارد پارک شدند دختران وپسران دو به دو در فاصله های زیاد در حال قدم زدن وبدند عسل گفت:حالا کاملا برام ثابت شد که شب بارونی بهترین فرصت برای عاشقاس(بعد از مکثی طولانی)خب دیگه بریم خونه حوصله ی مریض داری ندارم
_عسل
_بله؟
_خیلی کینه ای...
_هستی
خندید
شایان:وای منو تا سر حد جنون عصبی میکنی میکشمت
_نمیتونی
_میتونم
_نچ
_حالا میبینی
عسل فریادی کشید و شروع به دویدن کرد شایان هم به دنبالش هر دو سرع و به سرعت باد میدویدند و گاه هم به دیگران تنه میزدند ولی برای عذر خواهی نمی ایستادند و فرار میکردند افراد هم با لبخن نگاهشان میکردند عاقبت عسل خسته شد و خنده کنان در اغوش شایان ولو شد نفس نفس زنان گفت:باشه تو بردی
شایان هم خنده کنان و نفس نفس زنان گفت:من همیشه برنده ام
_خب خب اقای از خود راضی حالا بهت نشون میدم
این دفعه عسل به دنبال شایان راه افتاد و هر دو انقدر دویدند که خسته شدند شایان نفس نفس زنان روی نیمکت نشست عسل هم همینطور شایان گفت:عسل بس نیست؟؟باقیشم بذار خونه
_اخه خونه به اندازه اینجا باز نیست
_حیاط به اون بزرگی حالا بریم سرما میخوری
_باشه بابا
و به اجبار به دنبال شایان راه افتاد
***
_خانم مهرسا بیا وایسا اینجا دیالوگاتم میگی اقای محمدی یه لحظه بیاین
اقای محمدی گفت:اقای پارسا اینجا رو یکم تغییر دادم
_خب باشه اماده این؟؟؟بچه ها از حنه برین کنار(پشت دوربین جا گرفت)صدا،دوربین،حرکت
بالاخره بعد از چند ساعت قسمتی که باید بازی شود انجام شد شایان هم با گفتن خسته نباشید اجازه ی خروج از صحنه را صادر کرد حدود ساعت6 به خانه برگشتند
عسل:حسابی عقب افتاده بودیم ولی خوب شد جبران کردیم
_اره 3،4 روز که خونه بودیم 2 هفته هم از عروسی این اواخر نمیدونم چرا قاطی شده بود خدا رو شکر حل شد
_اره
_صبر کن یه لحظه شام رو بگیرم بریم..


عسل:نه نمیخواد
_چرا؟؟؟
_میخوام خودم شام درست کنم
_ا،شما؟؟؟
_ بله اشکالی داره؟؟؟
_اشکال که نداره ولی خب من زن گرفتم کلفت که نگرفتم
_بدجنس
ساعت 7 به خانه رسیدند عسل لباسهایش را عوض کرد و گفت:خب حالا چی درست کنم؟؟؟
_نمیدونم هر چی که بلدی
_مشکل اینجاست که هیچی بلد نیستم تو چیزی بلد نیستی؟؟
_چرا بلدم
_خب پاشو درست کن بخوریم
_عسل من کلفتم یا تو؟؟
_معلومه تو
_خوشم میاد کم نمیاری
_قابل شما رو ندارم
_زبون باز مردم از گشنگی
_همدردیم
_یادم باشه برات یه کتاب اشپزی بخرم
_باشه نوبت منم میرسه تا میتونی کنایه بزن
شایان کاغذی را از دفترش بیرون کشید و دستو عمل غذایی را روی ان نوشت
_ بیا لطفا زودتر
عسل رفت طرف اشپزخانه تقریبا کار های نوشته شده را انجام داد کفگیر به دست در استانه ی اشپزخانه ایستاد و به شایان که مشغول نوشتن و خط زدن بود نگاه کرد:شایان؟؟؟
_هان؟؟
_هان؟؟هان مال بی ادباست
_عسل سربه سرم نذار گیر کردم
_این تموم نشد؟؟؟
_نه بابا یه جا مشکل داره باید درستش کنم ولی نمیشه
_شایان عسل خسته است خب تو که بلدی پاشو درست کن دیگه من باید 10 ساعت از روی کاغذ بخونم تفسیر کنم برا خودم بعد
شایان در حالی که گردنش را به طرفین میچرخاند گفت:هان!کار دارم
_خسته ام
_من که گفتم از بیرون بگیریم
_باشه بابا


عسل صندلی را کنار کشید و روبه روی شایان نشست
_حالا واسه نقش زنت کسی رو در نظر داری؟؟؟
_اره
_کی هست؟؟من میشناسم؟؟؟
_تو دانشگاهتون دیدم همونروز
_خب یه نشونی بده شاید بشناسم
_تو نمیشناسی
_اخه چرا؟؟حالا تو بگو
_چشماش عسلی بود لب و دهن کوچیک داشت در کل قیافش خیلی خوب بود و در ضمن از اون لحظه که دیدمش شد دنیا و همه چیز شایان
عسل لبخندی زد ولی بوی ناخوشایندی به مشامش رسید
_وای غذا سوخت
ولی سریع رسید و غذا را نجات داد در حال خوردن بودند عسل پرسید:چطوره؟؟؟
_عالی،برای بار اول فوق العاده بود دستت درد نکنه
_نوش جون شایان چرا انقدر کوتاه جواب میدی؟؟؟
شایان با همان خونسردی که بعید بود چیزی بتواند ان را برهم بریزد گفت:من که گفتم اصولا ادم کم حرفیم
_اخه میدونی تو با این جواب های کوتاهت اعصابم رو به هم میریزی مثلا اون روز یادته که بهت زنگ زدم میدونم،شناختم...خب اعصابم خط خطی میشه دیگه
_متاسفم
_بیا ببین چقدر کوتاه جواب میدی ادمو عصبی میکنی
_نظر لطفتِ
عسل تقریبا از جواب های کوتاه شایان دیوانه شده بود نگاهی زیر چشمی به شایان انداخت به نظر دلخور بود پیش خود حرفهایش را مرور کرد با خود گفت:خب شاید نباید میگفتم اعصابم رو بهم میریزی حالا ناراحت شد از فکر این که شایان را دلخور کرده دلش گرفت و بغض کرد بقیه ی شام در سکوت صرف شد شایان در جمع اوری ظرف ها کمک کرد و جلوی تلوزیون روی کاناپه لم داد و مشغول تماشای تلوزیون شد...
ادامه دارد..