سورن:سلام مهندس هنوز کسی نیومده؟
نادرخان به پامون بلند شد و بعد از سلام وعلیک گفت:نه هنوز ساعت شیش مهمونی یه ساعت دیگه شروع میشه این مهمون هایماهم زیاد خوش قول نیستن می زارن یه دوساعت دیگه بیان که کلاس داشته باشه براشون...توچطوری دخترم؟چقدر زیبا شدی.این شوهرت باید حسابی حواسش رو جمع کنه که خانوم خوشگلش رو ازش ندزدن...یادم باشه به مریم خانوم بگم یه اسفندی برات دود کنه
عسل:ممنون مهندس
سورن:مهندس اگه اشکالی نداره ما بریم تو اتاقمون یکم استراحت کنیم
نادرخان:برید مطمئنا خرید با خانوما خیلی آدم رو خسته می کنه
بادلخوری واخم ساختگی گفتم:یعنی اینقدر ما خانوما خسته کننده ایم؟
نادرخان با خنده:نه خانوم زیبا اما سلیقه ی خوبتون وقت و انرژی رو از مردها می گیره
عسل:خب آدم باید خوشگل پسند باشه دیگه
بعد نگاهی به سرتا پای سورن انداختم و ابرویی انداختم بالا.که می دونم تو دل سورن کارخونه قند درسته رو آب کردن.
نادرخان هم باشوخی گفت:برید تا حسودیم گل نکرده
باخنده رفتیم بالا.یکم به دراز کشیدن نیاز داشتم.زیادی خسته شدم.با احتیاط روی تخت دراز کشیدم که سورن معترضانه گفت:اِ..اِ!کلی پول آرایشگاه خانوم رو ندادم بیاد ایجا بخوابه همه چیز رو بهم بریزه ها
بادلخوری گفتم:خوبه من زورت نکردم ببریم آرایشگاه.خب خسته شدم دیگه بزار یه ده دقیقه دراز بکشم خستگیم در بره...
سورن:خب منم خسته ام این که دلیل نمی شه بااین سر و وضع بری تو تخت دختر خوب
عسل:چرا نمی شه بااین تیپ رفت تو تخت؟خوبم می شه توهم بیا دراز بکش ببین می شه یانه
سورن:اصلاهر کاری دوست داری بکن
عسل:چشم منتظر اجازه ی جنابعالی بودم
سورن:آفرین دختر خوب همیشه از بزرگترت اجازه بگیر.
عسل:می شه یکم بخوابم یانه؟جناب بزرگتر؟
سورن:یه نیم ساعتی بخواب ولی آرایشت بهم می خوره ها.از من گفتن بود
عسل:تو نگران آرایش من نباش
خیلی خسته بودم.اونقدری که حوصله کل کل کردن با سورن رو نداشتم.با احتیاط خوابیدم و گوشیم رو برای نیم ساعت دیگه زنگ گذاشتم که بیدارم کنه.
وقتی صدای گوشیم اومد.با بی حوصلگی خاموشش کردم.خواستم یکم دیگه بخوابم که یادم افتاد مهمونی داریم.و با اکراه بلند شدم نشستم رو تخت.خواستم چشمام رو بادست بمالونم که یادم افتاد آرایشم خراب می شه...
به سورن نگاه کردم که پایین تخت خوابیده بود.با دست تکونش دادم.
عسل:سورن!سورن!پاشو مهمونی دیر می شه ها
یکم غلط خورد.دوباره تکونش دادم که یکم لای چشم هاش رو باز کرد.خودمم بی حوصله بودم ولی چه می شه کرد باید این مهمونی رو می رفتیم اونم پر انرژی!
عسل:سورن...سورن پاشو دیگه مهمونی دیر می شه
سورن که انگاربهش برق سه فاز وصل کردن یهو از خواب پرید وهول به این ور اونور نگاه کرد
با خنده گفتم:خیلی خب بابا اینطوری نپر از خواب بچه ات می افته
خودمم نفهمیدم این چی بود گفتم یه چشم غره بهم رفت و سعی کرد خنده اش رو قورت بده
متین:بچه ها آماده اید؟
سورن:نه متین بیا تو
متین:سلام.خواب بودین؟
سورن:ازصبح رفتیم بیرون خسته شدیم گفتیم یکم بخوابیم.متین قربون دستت بیا این سرویس عسل رو خوشگلش کن
متین سری تکون داد.ای به چشم
سورن:عسل سرویس و وسایلش رو بیار
سرویس و مایکروفون و دوربین رو که تو ی بسته های خودشون بودن رو دادم به متین.اونم با دقت مشغول کار گذاشتن مایکروفون و دوربین شد.
متین:سورن انگشترت رو بده
سورن:کدوم انگشتر؟
متین:اون عقیقی که دستته
سورن با تردید انگشتر رو ازتو دستش در آورد و داد به متین
متین:دمشون گرم.واسه همه فرستادن.
بعد چشمکی زد و گفت:همه مجهز مجهزیم
سورن:ایول...
بعد از اینکه متین سیستم ها رو راه انداخت و چندتا توضیح کوچیک درباره شون داد رفتیم طبقه پایین.تقریبا بیشتر مهمون ها اومده بودن.با اکثرشون سلام وعلیک کردیم و ازشون عکس گرفتیم.
مهندس با چندتا خر پولاشون که مشتری های اصلی محسوب می شدن آشنامون کرد و سورن ومتین رو برد تو جمع شون.
دیگه حوصله ام داشت حسابی سر می رفت.درسته این بحث ها برامون مهم بود اما خب چیکار کنم؟حوصله سر بر بود دیگه...
همینجوری که اطرافم رو نگاه می کردم.چندتا پسر بدجوری برام آشنا اومدن.
نه؟اون اینجا چیکار می کنه؟

وای بهتر از این نمی شه...اگه همه چی لو بره...سردار سر روتنم نمی زاره...




متین:چیزی شده عسل جان؟چرا رنگت یهو پرید؟
عسل:هیچی عزیزم یکم خسته ام
سورن یکم با اخم سرتکون داد که یعنی چته؟
منم سر تکون دادم که یعنی چیزیم نیست.
می گم تو این اوضاع ما هم زبون واسه خودمون اختراع کردیما.من اینجوری سر تکون دادم اون اونجوری.هه!اسمش رو بزاریم زبون سرسری!
بالاخره حرف های مهم ولی از نظر من چرت سورن ومتین با مهندس ومشتری هاتموم شد.ویه عده رفتن وسط که قر بدن.من نفهمیدم اینا مهمونی رسمی هاشون با پارتی هاشون چه فرقی می کنه؟
فقط خدا خدا می کردم که اون من رو ندیده باشه.اما مثه اینکه خدا داشت شانس تقسیم می کرد من رفته بودم پستونک بازی!
با دیدن من چشم هاش چهارتا شد.دوستاش هم که متوجه شدن یه جارو سیخ داره نگاه می کنه رد نگاهش رو گرفتن وبه من خیره شدن.
یکم اولش با شک بهم نگاه کردن.دوسه تاییشون رو که اصلا نمی شناختم.اما اون دو سه تایی رو که می شناختم بعد از کمی نگاه کردن خوشبختانه منو شناختن و اینطوری شد که گاومان دو قلو زایید!مبارکش باشه
دیدم که راه افتاده بیاد سمتم. نمی خواستم مهندس اینا شک کنن.الان میاد جلوی اینا یه چی می گه لو می ریم.تصمیم گرفتم حالا که منو دیده خودم برم سراغش که از پیش آمدهای بد جلوگیری کنم.
عسل:سلام.شما؟اینجا؟
کیوان با یه نیش شل زل زد بهم وگفت:تو اینجا چیکار می کنی؟توکه اهل اینجور مهمونی ها نبودی؟باورم نمی شه اینجا ببینمت.چقدر فرق کردی دختر؟
پارسا:عسل خانوم شماکه از اینجور مجلس ها خوشتون نمی اومد؟
یه چشم غره ای بهشون رفتم که دهنشون رو بستن.
عسل:بچه ها می شه در مورد من اینجا صحبت نکنید؟
پارسا:چرا؟
آروم گفتم:لطف کنید هویت من رو آشکار نکنید.خواهش می کنم
با تعجب به هم خیره شدن و یکم پچ پچ کردند.
عسل:مربوط به شغلمه.بعد یه لبخند مسخره زدم که کسی شک نکنه
کیوان یکم دور و بر رو با شک نگاه کرد ورو به دوستاش گفت:بچه ها چیزی نگید لابد مهمه دیگه
عسل:آقا کیوان می شه باهاتون تنها صحبت کنم
باز نیش این شل شد.
کیوان:حتما عزیزم
عق...حالم رو بهم نزن.
عسل:پس دنبال من بیاید اینجا نمی شه صحبت کنم.
نمی تونستم جلوی همه باهاش صحبت کنم.توی حیاط هم می ترسیدم یکی صدامون رو بشنوه.می دونستم تو طبقه خودمون همه پایین هستن و سرگرمن.به ناچار رفتیم تو اتاق خودمون.کیوان هم پشت سر من اومد.
عسل:بفرمایید

کیوان نشست روی کاناپه کنار تخت.منم تو آیینه یه نگاه به خودم انداختم وبادستمال کاغذی عرق رو از روی پیشونیم پاک کردم و برگشتم طرفش که دیدم زل زده بهم.


کیوان:چقدر خوشگل شدی
کلافه نگاهش کردم و نشستم روی تخت رو به روش.
عسل:واسه این حرف ها نیاوردمت بالا.آقا کیوان می خوام خوب دوستات رو توجیح کنی.این جا کسی نباید بفهمه من کی هستم.
کیوان موشکافانه نگاهم کرد:چرا؟
باصدای خیلی آروم گفتم:من الان تو ماموریتم کیوان
کیوان:واقعا؟واسه چی مگه مهندس نصیری هم خلاف می کنه؟
عسل:آره.تو اینجا چی کار می کردی؟
کیوان:یکی از بچه ها با مانی دوسته.مانی هم دعوتمون کرد بیایم مهمونی.من زیاد این جا کسی رو نمی شناسم
عسل:کدوم دوستت؟
کیوان:تو نمی شناسی. فریبرز
بازم آروم گفتم:کیوان مواظب باش چیزی نفهمه.ما چندماهه داریم واسه امشب نقشه می کشیم.اگه لو بریم زحمت چند ماهه یه گروه نابود می شه.
کیوان هم به تبعیت از من صداش رو آورد پایین و گفت:باشه بهشون می گم چیزی نگن.ولی واسه چی اینجایید؟خطرناکن؟
یه نفس عمیق کشیدم و به دور و برم نگاه کردم و با احتیاط گفتم:قاچاق قرص روانگردان.تازگی هام که یه سری قرص مسموم قاطی قرص ها شده که قابل تشخیص نیست.کشنده اس.تا حالا تو دوشب سه تا قربانی گرفته...
کیوان:یعنی اینقدر خطرناکه؟پس چرا می فروشنش
عسل:چون نمی خوان به سرمایه شون لطمه بخوره.
کیوان:چه آدمای کثیفی...
عسل:امشب حواستون باشه اگه مانی یا هر کس دیگه بهتون قرص تعارف کنید نخورید.ممکنه هر کدومشون از اون کشنده ها باشه
کیوان:باشه بهشون می گم برندارن
عسل:نه...نه!بردارید اینجوری شک می کنن.الان چندتاشون دیدن من تو رو آوردم بالا دارم باهات صحبت می کنم برندارید تابلو می شه.بردارید اما بزارید تو جیبتون نخورید.
کیوان:باشه
عسل:خیلی خب بریم
کیوان:عسل؟
عسل:بله؟
کیوان:دلم برات تنگ شده بود.عسل برگرد خواهش می کنم.من هنوز دوستت دارم
عسل:کیوان خواهشا باز شروع نکن
کیوان:چرا نمی خوای باور کنی که من دوستت دارم؟
پوزخند تلخی زدم و بهش خیره شدم.بالحن تلخی گفتم:کیوان اون فقط یه دوست داشتن ساده اول دانشگاه بود.من و تو به درد هم نمی خوردیم.تو یه دوست دختر می خواستی که همه جوره باهات باشه.اما من اون دختر نیستم.عقاید و خواسته هامون از زمین تا آسمون باهم فرق می کرد کیوان.اون قضیه تموم شده اس.خواهشا تمومش کن
کیوان:اما من هنوز دوست دارم
عسل:کیوان من الان تو ماموریتم.بزار بریم پایین من به کارم برسم
کیوان با دلخوری گفت:تو از اولم دوستم نداشتی.مگه نه؟
عسل:کیوان من می خوام منطقی باشم.تو دوست دختر می خواستی.دوست دختری که همه جوره باهات باشه
کیوان:نه من این رو نمی خوام.اگه بخوای میام خواستگاریت
عسل:کیوان.دوباره شروع نکن.من نامزد کردم
کیوان:داری دروغ می گی.این حرفا دیگه تکراری شده
عسل:دروغ نمی گم.با یکی از همکارام نامزد کردم الانم پایینه.
کیوان:باید ببینمش تا باورم بشه
عسل:باشه باهم آشناتون می کنم
تو چشم هاش غم رو می دیدم.اما من دیگه اون رو دوست نداشتم.یعنی همون موقع دانشگاهم که هر دومون زبان انگلیسی می خوندیم و اون بهم پیشنهاد دوستی داد علاقه خاصی بهش نداشتم.خب جوونی بود و منم دوست داشتم یکم شیطونی کنم.اما الان که یه پلیس بودم به این جور شیطنت ها علاقه ای نداشتم.
عسل:کیوان سر لج ولجبازی ماموریتمون رو...
کلافه دستی تو موهاش کرد وپاشد و رفت سمت در.برگشت سمتم و با یه نگاه غبار گرفته بهم خیره شد و پوزخندی زد:نترس.اونقدر بچه نیستم که سراین چیزها همه چیز رو خراب کنم.تو هم حق داشتی برای زندگی خودت تصمیم بگیری.اون ماجرا واسه سه سال پیش بود من زیادی خوش بین بودم که تو ازدواج نمی کنی و من بهت می رسم.بریم! شوهرت نباید بیشتر از این منتظرت بمونه

بعد هم در رو بست و منم رفتم دنبالش.تا طبقه پایین ساکت بودیم و تقریبا هیچ حرفی بینمون رد و بدل نشد.




وقتی اومدیم پایین کیوان رفت سمت دوستاش.منم رفتم پیش متین و سورن.
سورن با اخم نگاهم کرد و با یه لحنی که خیلی خوب نبود گفت:اون یارو کی بود؟
عسل:یکی از آشناهامون
سورن:خب واسه چی باهاش رفتی بالا.کجا رفتین؟
من ساده لوحم زود گفتم:تو اتاق
سورن چشم هاش گرد شد و گفت:چی؟تو اتاق؟خوشم باشه چه چیزهایی دارم می شنوم
عسل:سورن شروع نکن.
آرومتر دم گوشش گفتم:اون من و می شناخت.باید بهش توضیح می دادم و توجیحش می کردم که یوقت چیزی از دهنش نپره
متین با یکم نگرانی گفت:حالا چی شد؟
عسل:هیچی حله
دیدم کیوان داره میاد سمتمون.
سورن با طعنه گفت:مثه اینکه آشناتون دارن تشریف میارن
کیوان با یه پوزخندی اومد سمتمون.فکر کرد الان دستم رو رو می کنه.
کیوان:سلام عرض می کنم
متین:سلام متین هستم.حال شما؟
کیوان:خوش وقتم.متشکرم خوبم.بعد رو کرد سورن که دست من رو گرفته بود . با یه اخمی بهش نگاه می کرد،گفت:افتخار آشنایی نمی دید؟
من زودتر گفتم:معرفی می کنم.سورن نامزد عزیزم.آقا کیوان هم از بچه های دانشکده
سورن با یه پوزخندی نگاه خریدارانه ای به کیوان انداخت و رو به من گفت:دانشکده خودمون؟
ابروهام رو انداختم بالا.
عسل:نه.دانشکده زبان
سورن با کیوان دست و داد وگفت:از آشناییتون خوشوقتم آقا کیوان
کیوان هم با غرور خاصی گقت:ممنون من هم همینطور.تبریک می گم
سورن:ممنون
کیوان:اومده بودم سلامی عرض کنم.با اجازه...
عسل:کیوان؟
کیوان برگشت سمتم.هنوز اون پوزخند رو لبش بود.
کیوان:بله؟
عسل:همه چی حله دیگه؟
کیوان آروم سری تکون داد وگفت:آره.حله
عسل:ممنون
سورن آروم دم گوشم گفت:باید بعدا همه چیز رو برام توضیح بدی
یه طوری نگاهش کردم که توش یه جمله بود"ولم کن بابا"
سورن یبار دیگه خشمگین تر نگاهم کرد.حس کردم اون جمله رو از تونگاهم خونده خشمگین شده.نیشخندی به افکارم زدم.دیوونه شدم من.اخه اون چطوری می خواد افکارمن و بخونه؟
تاثیر دیدن کیوان و شوکه شدنمه لابد زده به سرم دیگه!
دوباره متین وسورن رفتن تو بحث نصیری و مشتری ها و منم به ناچار به دنبالشون کشیده شدم.این بار با دقت بیشتری به حرف هاشون گوش کردم و سعی کردم به وسیله دوربین توانگشترم حسابی ازشون عکس بیاندازم.
آها یه ژست دیگه!
حالا سرتو بالا کن.
نه این خوب نشد یکی دیگه.
آقا یه نگاه به ما کن
همینجوری تو دلم می خندیدم و ازشون عکس می گرفتم چه حالی می داد.
گفت گوی5+7 که تموم شد نتیجه این شد که...
دِ.. دِ..دِدِن...خانوم ها و آقایان نتیجه براین شد که...فردا 5 تا مشتری کله گنده بیان توهمین ویلا معامله کنن و سود و حالش رو ببرن یه عده جوون هم بدبخت کنن دور همی خودشون خوش باشن.ای آدمای کثیف!

یکم که دقت کردم دیدم یه چی خالیه تو جمع.بعد که یکم بیشتر دقت کردم دیدم "چی" نیست "کی"هست.یه ذره دیگه گشتم ببینم کی توجمع نیست.که دیدم مانی نیست.اصلا از سر شب زیاد تو مهمونی ندیده بودمش.نمی دونم چرا ولی دلم بدجور شور می زد



یهو فکرم رفت پیش مهشید.یادمه نصیری به مانی گفته بود شب مهمونی یه کاری کنه این دختره اینجا نباشه که سر و صدا کنه و لوشون بده که قرص ها آدم رو می کشه و این حرفا...
چرا حالا یادم افتاد؟وای نکنه بلایی سر دختره آورده باشه.سورن اون و دست من سپرده بود.
یه دفعه سرجام سیخ وایسادم.همه نگاهشون رو من چرخید.یه لبخند مسخره تحویلشون دادم و سریع دم گوش متین گفتم:کلید اتاق مهشید دست توهه؟
متین:آره می خوای چی کار؟
عسل:توبده به من کاریت نباشه.
متین نگاه مشکوکی بهم انداخت و سعی کرد از تو چشمام چیزی بخونه که سریع پلک هام رو بستم و با یکم عصانیت کف دستم رو گرفتم مقابلش.سری تکون داد و با یکم شک و تردید کلید اتاق مهشید رو گذاشت کف دستم.
با یه لبخند مسخره دیگه که احساس می کردم قیافه ام رو شبیه کودن ها کرده یه با اجازه ای زیر لب گفتم و رفتم.طبقه بالا.پله های اول رو که در تیر رس همه قرار داشتم آروم رفتم بالا و وقتی فهمیدم دیگه بقیه نمی تونن من رو ببینن دویدم سمت اتاق مهشید.
دستام می لرزید.نمی دونم ولی حساس می کردم الان در رو باز کنم با جنازه مهشید رو به رو می شم.
در اتاق رو باز کردم.پلک هام رو بسته بودم بعد آروم بازشون کردم.خدارو شکر جنازه مهشید اینجا نبود ولی اتاق یکم به هم ریخته بود.این بهم ریختگی یکم آشفته ام کرده بود.چون اصلا شبیه شلختگی نبود احساس می کردم یکی وارد اینجا شده وهمه چی رو بهم ریخته.
یکم جلوتر که رفتم صدای خرد شدن شیشه رو زیر پاشنه کفشم حس کردم.پام رو بلند کردم که دیدم یه لیوان شکسته افتاده رو زمین.دنبال قطره های خونی چیزی می گشتم که خوش بختانه اونجا نبود.
رفتم بیرون و توی سالن نگاهم رو به اتاق های دیگه چرخوندم.یه چندتاییش رو فال گوش ایستادم ولی دیدم صدایی نمیاد.بعدشم می دونستم مانی اینقدر خنگ نیست که مهشید رو از یه اتاق ببره تو اتاق بغل دستیش.این کار خنده دار بود.
اتاق مانی! آره آره لابد بردتش اتاق خودش...بیشرف از فرصت استفاده کرده و برده اتاق خودش یه حالی هم باهاش بکنه.ولی چرا تا حالا این کاررو نکرده بود؟اصلا کلید از کجا آورده؟
لابد مهندس گفته این دختره رو یه کاریش بکنه بهش کلید داده اونم برده اتاق خودش.از اونجا هم که طبقه سومه صدا پایین نمیاد راحت داره عشق و حال می کنه
رفتم بالا و جلوی در اتاق مانی فال گوش واستادم.دیدم نخیر.هیچ صدایی نمیاد.لابد صدای کفش های منو شنیده ساکت شدن.
عسل:مانی!مانی جان بیا یه لحظه کارت دارم
سکوت
عسل:مانــــی!!!
نیلوفر متعجب اومد بیرون و به من نگاه کرد.
نیلوفر:توبا مانی چی کار داری؟
یکم با دستپاچه گفتم:چیزه...دیدم پایین تو مهمونی نیست دوستش فریبرز صداش می کرد.سراغش رو ازم گرفت گفتم بیام دنبالش تو اینجا چیکار می کنی ؟
نیلوفر یه نگاه عاقل اندر سفیهی بهم انداخت که توام با تعجب بود:خب اتاقمه دیگه
از خجالت سرخ شدم.خب بنده خدا راست می گه دیگه اتاقشه.این چه سوالی بود من پرسیدم؟
عسل:نه..نه منظورم اینه که چرا پایین نیستی
نیلوفر:اومده بودم آرایشم رو تجدید کنم.زیادی عرق کرده بودم یکمش پاک شد
آخ ناز بشی الهی موش نخورتت.یه لبخند ازهمون مسخره ها بهش زدم.
نیلوفر:خب مانی که اینجا نبود بیا بریم پایین
بعد دست من و کشید و کشون کشون برد پایین.باز تو سالن نگاه انداختم ندیدمش.





ازیه چند نفری پرسیدم که اون ها هم ندیده بودنش.از یه پیشخدمت که داشته به چندتا دیگه شون امر و نهی می کرد و بهش می خورد سر پرست بقیه باشه پرسیدم.
عسل:آقا مانی رو ندیدی؟
پیشخدمت:آقا مانی؟
عسل:منظورم مهندس کیانیه.همونی که باهاتون هماهنگ کرده واسه مهمونی
پیشخدمت:آهان بله.نمی دونم رفتن تو حیاط.به نظرم رفتن پایین
پیش خودم فکر کردم این دیگه کیه.مگه پایین تر از اینجاهم هست؟که یهو یادم افتاد...
آره...زیر زمین...
دیگه موندن رو جایز ندونستم.هر چه قدر سرم رو چرخوندم و دنبال سورن و متین گشتم نبودن.ناچارا تنهایی و بدون گفتن به کسی راه افتادم سمت زیر زمین.
خب خونه قدیمی و عمارت نبود بگم که فکر می کردم الان وارد یه زیر زمین تاریک و مخوف می شم که در و دیوارش رو عنکبوت گرفته و از زیر پات موش رد می شه. می دونستم اینجا استخر داره...
وای...استخر!
نکنه دختره بیچاره رو تو استخر خفه کرده باشه.بیچاره مهشید!
رفتم از پله ها پایین.خوب از اینجا که به پایین راه نداره.یادم افتاد یه در پشتی داره ساختمون که به زیر زمین می خوره!
ساختمون رو دور زدم و رسیدم به دره!
لای در کمی باز بود.آروم در رو باز کردم و در رو دوباره به همون حالت سابق رهاکردم.کفش هام رو در اوردم وگرفتم دستم.صدای تق تق کفشام لوم می داد.
پله ها رو رفتم پایین.اولش یه راه روی باریک بود که نه چندان تاریک بود.یعنی لامپ داشت ولی کوچیک و کم نور بود.دیوار ها با کاشی های ریز و خوشگل پوشیده شده بود و با خورده کاشی طرح دلفین و ماهی و اینجور چیزها رو دیوار درست کرده بودن.
رسیدم به ته راهرو معلوم بود به سالن استخر می خوره و یه سالن خیلی بزرگه. ریسکش زیاد بود که همین جوری می رفتم جلو. بنابراین تصمیم گرفتم با احتیاط از لبه ی دیوار سرک بکشم ببینم تو سالن چه خبره!
وای خدای من!اینجا پراز لاشخوره!
یه میز خیلی بزرگ یکم اونطرف تر از استخر بود که کلی آدم هیکلی و قلچماق دورش بودن و داشتن قرص ها رو بسته بندی می کردن!کلی بسته های قرص و کارتون اونجا بود.نفری یه قرص بیاندازین بالا ببینیم کدوم یکیتون می میره یکم خوشحال شیم.تن لش ها!
پس مهشید کجاست؟یعنی اینجاهم نیست؟
نه ...نه داره صداش میاد یعنی کجاست؟
صدای داد مهشید رو می شنیدم که همش می گفت:ولم کنید لعنتی ها ولم کنید.
و بعد صدای قهقهه های کریه چندتا مرد می اومد.
قلبم داشت فشرده می شد.یعنی اون حیوون ها داشتن چی کار می کردن؟درسته مهشید دختر پاکی نبود که بترسم یوقت خدای نکرده باکره بودنش رو ازش بگیرن.ولی به هر حال هرکسی هر چقدر هم بد باشه دوست نداره چندین نفر بریزن سرش و آزارش بدن!اونم کسایی که یه جورایی قاتل بهترین دوستش محسوب می شن!

تو فکر راه چاره بودم و زیر لب اون مردها و آبا واجدادشون رو به رگبار فحش بسته بودم که یهو دستی روشونه ام نشست.


صدای خنده ی یه قلچماق از پشتم اومد.
مرد:تو اینجا چی کار می کنی کوچولو؟مامانت می دونه تو اینجایی؟
بازوهام رو تو دستای زمختش گرفته بود و می خندید.ببند اون حلقت و خمیر دندون گرون می شه!
اروم سرم رو بلند کردم بهش خیره شدم!آب دهن نداشته م و قورت دادم وسعی کردم جدی و با صلابت باشم.آروم اما با تحکم و غرور خاص خودم گفتم:ولم کن.
مرد:نه نه نه خانوم کوچولو شما که تا اینجا اومدی دیگه زشته همینطوری بری.
بعد چشمکی زد و لبش رو چسبوند به گردنم که نزدیک بود بالا بیارم.
باصدای فریاد بلندی گفتم:ولم کن آشغال لعنتی!
بعد با آرنجم کوبیدم تو گردنش!ایشالله شاهرگت قطع شه ننه ات به عزات بشینه.
با صدای دادمن.مانی داد زد:چه خبره اونجا؟
مرده که با دست گردنش رو می مالوند و زیر لب به من فحش می داد گفت:هیچی نیست آقا مانی.یه گربه کوچولوست.
مرتیکه به من می گه گربه!نمی دونه من چه ببربنگالی هستم واسه خودم.حتما تا چهار تا پنجول ننداختم رو صورتش حالیش نمی شه با کی طرفه!
مانی که دیگه داشته کم کم می اومد سمت ما رو به مرده گفت:چه خبره شلوغش کردی؟
مرد:آقا گفتم که...
نذاشت مرده حرف بزنه.چون نگاه مانی افتاد به من و خندید.
مانی:این گربه رو می گفتی؟تو اینجا چی کار می کنی عزیزم؟
من که حالا با دیدن مانی اون روح سرکش و حاضر جوابم فعال شده بود و انرژی دوباره گرفته بودم با پرخاشگری و دست های مشت شده گفتم:مهشید کجاست؟
مانی:اوه!چه گربه ی بداخلاقی.باید حواسمون باشه یوقت چنگمون نندازه
بعد دست من و آروم تو دستش گرفت و به ناخن هام دست کشید و یه چشمک زد و ادامه داد:بااین پنجه های کوچولوی ظریفش
با عصبانیت دستم رو از تو دستش کشیدم بیرون و تو چشم هاش که پراز شیطنت بود زل زدم وگفتم:گفتم مهشید کجاست؟نشنیدی؟
با خنده ی مستانه ای دست هاش رو برد بالا.
مانی:باشه باشه تسلیم.اونجاست.داره با بچه ها عشق و حال می کنه
به طرف ته سالن که اشاره کرده بود راه افتادم که کمرم رو گرفت و انگشت اشاره اش رو تو هوا تکون داد.مانی:نچ...نچ!قرار نیست خوشیشون رو به هم بزنی ها
دستش رو از تنم جدا کردم و رفتم جلو!با خنده پشت سرم می اومد.
حالا نگاه همه اون هایی که داشتن قرص ها رو بسته بندی می کردن رو من بود و باتعجب بهم خیره شده بودن.چیه؟حتما فکر کردن یه لقمه جدید براشون رسیده.
از بینشون مهشید رو دیدم که به صورت نیمه عریان به ستون بسته شده و یه عده لاشخور دورش هستن و دارن اذیتش می کنن.اون هم جیغ می زنه و بهشون فحش می ده!
میز رو دور زدم و رفتم جلو!
یکیشون نگاه هیزش رو دوخت به اندامم و با لبخند زشتی گفت:آقا مانی.عروسک جدیده!
مانی از پشت سرم اومد و دستش رو گذاشت رو شونه ام وبالبخند گفت:اوه نه نه...چشم هاتون رو درویش کنید این یکی صاحاب داره!
دستش رو از روی شونه ام کشیدم و دوباره به مهشید خیره شدم.فقط لباس های زیرش تنش بود که اون هاهم یکم به هم ریخته شده بودن و تقریبا کارآیی خودشون رو از دست داده بودن.جلوی اون همه مرد!مطمئن بودم اگه من جای اون بودم خودم رو می کشتم.
حالا مردها با دیدن من دست از سر اون برداشته بودن و یه نور امیدی تو چشم های خسته و گریون مهشید پیدا شد.
لباش ورم کرده و چندجای تن و گردنش کبود و خون مرده شده بود.
عسل:دِ لعنتی تو بااین دختر چه کردی؟
مانی:مهندس گفت ساکتش کن
عسل:مهندس گفت ساکتش کن یا این بلا رو سرش بیار؟تو غلط کردی رفتی تو اتاق مهشید اصلا.کی به تو کلید داده بود؟مگه کلید دست متین نبود؟
مانی که رنگ نگاهش عوض شده بود و یکم خشم توش موج می زد با پوزخند گفت:چیه؟نکنه فکر کردی فقط همون یدونه کلیده آره؟نه خانوم کوچولو مهندس کلید همه اتاق هارو داره.حتی اتاق شما رو.بعدش هم نمی دونستم باید از جنابعالی اجازه بگیرم.
عسل:مانی یا همین الان این دختر رو ول می کنی بره تو اتاقش یا من می رم بالا جلوی همه آبرو و حیثیتت نداشته ات رو می برم.تو واقعا فکر کردی کی هستی که این کار رو با این دختر می کنی؟



مانی عین این گاوها که جلوش پارچه قرمز می گیرن قرمز شده بود و از دماغش دود بیرون می زد.منم دست کمی از اون نداشتم!
مانی چند بار با عصبانیت سرش رو تکون داد و به افرادش نگاه کرد که دست از کار کشیده بودن و انگار که یه فیلم جالب دیده باشن به ما خیره شده بودن.
مانی سرشون فریاد زد:شما ها واسه چی دارین من و نگاه می کنین؟دِ به کارتون برسید احمق ها...
همه از ترس دوباره خودشون رو سرگرم کار کردن.سعی کردم تو همون شلوغی چندتا عکس بیاندازم.بالاخره اصل جنس ها اینجا بود دیگه.
مانی:عسل با من بیا
عسل:مانی مهشید رو ول کن بره
مانی:باشه ولش می کنم تو بیا بریم
زل زدم تو چشم هاش و بایه پوزخندگفتم:فکر کردی من بچه ام؟که منو ببری و خر کنی و دوباره این بیچاره اینجا جیغ بزنه؟نه آقا من نه خرم نه گوشام مخملیه.
مانی کلافه دستی تو موهاش کرد و رو به یکیشون گفت:بازش کن بفرستش بالا.
مرده با اکراه بازش کرد.همه شون یه جوری نگاهم می کردن.اگه راه داشت مطمئنا خرخره م رو می جویدن که خوشی شون رو خراب کردم.اونم تو جاهای حساسش.
مهشید با یه تن زخمی و کبود در حالی که تو چشم هاش برق تشکر رو می دیدم لباس هاش رو ازروی زمین برداشت و خواست بپوشه. رفتم جلو و کمکش کردم.دستش رو گذاشت روی شونه ام و آروم با صدای خش داری که از زور گریه وجیغ هایی که زده بود انگار از ته چاه در می اومد گفت:ممنون عسل...ممنون...خوب موقعی رسیدی...ممنون
لبخند امیدوارانه ای بهش زدم وگفتم:خواهش می کنم.وظیفه ام بود.من و ببخش!باید بیشتر از این ها مراقبت می بودم.منو ببخش.
خواستم ببرمش بالا که مانی نذاشت.
مانی:اکبر می برتش تو بیا با من باهات کار دارم.
نگاه پر خشمم رو بهش دوختم.
عسل:نمی خواد.می خوای باز من و گول بزنی؟
مانی:نه..نه به خدا.می برتش بالا.قول می دم.باشه؟
با شک بهش نگاه کردم.مهشید نگاه خسته ش رو بهم دوخت و یه لبخند بی جونی زد.
مهشید:برو
عسل:اگه دوباره...
مهشید:چیزی نیست...تو برو...نگران نباش...
با دلی پر از شک وتردید دنبال مانی راه افتادم.نمی دونستم چی می خواد بهم بگه اما هم دلم شور می زد هم حسابی کنجکاو شده بودم...
عسل:مانی کجا می ریم؟
مانی:یه چیز خیلی مهمی رو می خوام بهت بگم
عسل:چی؟
مانی:اینجا نمی شه.باید یه جا بریم بتونم باهات حرف بزنم.
حالا دیگه رسیده بودیم جلوی در زیر زمین.ایستادم رو به روش وبا یه پوزخند گفتم:فکر می کنی می تونی من و خر کنی؟مانی چرا اینقدر من و ساده فرض می کنی؟رو پیشونی من چیزی نوشته؟
مانی:نه اینطوری نیست که تو فکر می کنی.فقط یکم حرفام مهمه نمی خوام کسی بشنوه باور کن عسل.بریم یه جای خلوت که کسی نشنوه چی دارم بهت می گم دیوونه
عسل:خب یکم می ریم جلوتر بگو
مانی سری تکون داد وگفت:باشه
عسل:حالا در مورد چی هست حرفت؟
مانی:خراب شدن قرص ها یه اشتباه ساده نبوده عمدی بوده

عسل:چی؟تو از کجا می دونی؟





مانی:هیــس!یواشتر.گفتم که یکم بریم جلوتر بهت می گم.نمی خوام کس دیگه ای بفهمه
باید از حرف هاش سر در می آوردم.بدون شک این یه سر نخ خوب برای ما بود.نمی خواستم زیاد باهاش تنها باشم اونم یه جایی دور از بقیه.خب مانی آدم خطرناکی بود نمی خواستم همون بلایی که چند دقیقه پیش سر مهشید آورده بود سرمنم بیاره!
یکم جلوتر رفتیم بین درخت ها.خیلی دور نبودیم اما از دید همه پنهون شده بودیم من جلوتر از مانی راه می رفتم و به حرف هاش گوش می کردم.دیدم مانی ساکت شد.یک آن ترسیدم برگشتم طرفش که...
برگشتم طرفش که چندتا از همون قلچماق ها رو دیدم که تیشرت جذب مشکی پوشیده بودن با شلوار سیاه.هیکلشون سه برابر من بود.
مانی وسط ایستاده بود و با لبخند ژکوند نگاهم می کرد.دو تا قلچماق هم اینورش دوتا هم اونورش.دسته به سینه به من نگاه می کردن.
اخم کردم و با جذبه خاصی گفتم:خب داشتی می گفتی؟
مانی چند قدم اومد جلوتر که گفتم:سرجات وایسا.من اونقدر وقت ندارم که تو بخوای دستم باندازی.سریع اون حرف مهمت رو بگو می خوام به ادامه مهمونی برسم.
پوزخندی زد و دست هاش رو فرو کرد تو جیب شلوارش.کج نگاهم کرد وگفت:هستیم حالا در خدمتتون.
با عصبانیت نگاهش کردم.بهتر بود هر چه زودتر برم پیش سورن.با عصبانیت از کنارش رد شدم که دستم رو محکم گرفت.احساس کردم استخوونام داره خورد می شه.
آدم هاش هم حالا در حال آماده باش ایستاده بودن.اما من هنوز همون ژست جسورم رو داشتم.
اروم اما با تحکم گفتم:ول کن دستم و لعنتی
مانی پوزخندی زد و گوشش رو آورد جلوتر.
مانی:چی گفتی عزیزم صدات برام مفهوم نبود
باکف دست آزادم محکم خوابوندم توی سینش.از بس محکم زدم تکونی خورد اما دوباره به همون حالت قبلیش ایستاد.
با تحکم و این بار با صدای بلندتری گفتم:دستم رو ول کن مهندس کیانی
مانی قیافه اش جدی شد و گفت:شرمنده حالا حالاها مهمون ما هستی
بعد با ابرو به گنده ها اشاره کرد و گفت:این خانوم کوچولو رو ببرید.
نه مثل این که قضیه خیلی جدیه.دوتا از آدم هاش اومدن سمتم.مانی دستم رو ول کرد و رفت عقب و باز با همون لبخند مسخره اش دست به سینه بهم نگاه کرد.
عسل:اینجا چه خبره؟دستتون بهم بخوره خودتون رو از الان مرده بمونید.مثل این که نمی دونید من کی ام؟
مردها به مانی نگاه کردن اونم ابرویی بالا انداخت و گفت بیخیال.دوباره اومدن سمتم.
یه هوگ خوابوندم تو صورت یکیشون.برگشتم سمت اون یکی و یه راناسیک زدم که جا خالی داد.یه لگد خابوندم تو جای حساسش و برگشتم سمت اولی.
خر تو خری شده بود...هر چی حرص و قدرت داشتم سرشون خالی کردم.انگشترهای بزرگ تو دستم صورتشون رو بد جور خش می انداخت.پاشنه های تیز کفشم رو هم فرو می کردم تو بدنشون.دیگه اینقدر دور شده بودیم که هیچ کس صدامون روهم نمی شنید.
اسلحه داشتم اما نمی خواستم ازش استفاده کنم.اونا 5 نفرن.منم 6 تا گلوله دارم.اما نمی تونم همه شون رو بکشم.ماموریت به هم می خوره..چاقوم رو هم باید یه فرصت پیدا می کردم که از کنار ران پام برش دارم.اما اینا حتی یه ثانیه هم بهم فرصت نمی دن.فکر نمی کردن یه جوجه بتونه این همه زخمیشون کنه.مانی هم که انگار داره کارتون می بینه فقط با لبخند نگاه می کرد.انگار از زجر کشیدن من خوشش می اومد.
به انگشترم نگاه کردم.دوربینش چیزیش نشه.با نگاه کردن به انگشتام یاد پنجه بکسم افتادم.سریع از س و ت ی ن م درش آوردم و گذاشتم تو اون یکی دستم که خالی بود.ضربه های هوگم حالا موثر تر بود و صورت و بازوهاشون رو زخمی می کرد.یکیشون از پشت من و گرفت و یکی دیگه شون داشت می اومد سمتم.دوتا پام رو بلند کردم و کوبوندم تو سینش.برگشتم و یه آپرگاد خوابوندم تو فک طرف که فکر کنم فکش در رفت.
حسابی خیس عرق بودم.موهام به صورتم چسبیده بود و نفس نفس می زدم.یکم هم تنم خراش و ضربه دیده بود و خون اومده بود.تا خواستم برم سراغ یکی دیگه شون یه چیز از پشت خورد تو سرم...

آخ سرم...




سورن:::
سورن:متین عسل رو ندیدی؟
متین نگاهی به دور وبرش کرد وگفت:نه...ازم کلید اتاق مهشید رو خواست منم بهش دادم دیگه نفهمیدم کجا رفت
دستی توی موهام فرو بردم و کلافه گفتم:اه لعنتی!ازش غافل شدیم پیداش نیست متین
متین:همش دردسره به خدا این دختره.دنبالش گشتی
سری تکون دادم و گوشیم رو برداشتم تا برای صدمین بار به عسل زنگ بزنم.باز صدای زن تو گوشم می پیچید."مشترک مورد نظر در دسترس نمی باشد لطفا بعدا شماره گیری فرمایید"
سورن:اه برنمی داره...من میرم دنبالش
متین:ببین با این پسره چی بود اسمش حیوانه کیوانه کیه با این نرفته جایی
اخمام گره خورد توی هم.
پوزخندی زدم و گفتم:باشه ازش می پرسم.
با تمام غرور رفتم سمت همون پسره نمی دونم چرا ولی حس خوبی نسبت بهش نداشتم یعنی با عسل چه نسبتی داره؟یا چه نسبتی داشته؟
اخمام توی هم بود. درست شب به این مهمی این دختره غیبش زده.
سورن:ببخشید آقا کیوان
کیوان که سرگرم حرف زدن با دوستاش بود یه نگاه خریدارانه از سر تا پا بهم انداخت و با پوزخند گفت:بله؟
نفس عمیقی کشیدم.چطور ازش می پرسیدم عسل رو ندیده؟مطمئنا دستم می انداخت و می گفت زن توهه من چه بدونم
صدام رو صاف کردم وگفتم:عسل رو ندیدین؟داشتم دنبالش می گشتم گفتم شاید بازم باشما...
کیوان پرید وسط حرفم و گفت:نمی دونم زن شماست من خبری ندارم
اه لعنتی همون که گفتم شد.
دوباره با همون غرور گفتم:آخه دفعه پیش هم خیلی دنبالش گشتم بعد دیدم که با شماست فکر کردم ازش خبردارید
کیوان با یه پوزخند بد نگام کرد و گفت:مثل این که خانومتون زیاد پابند شما نیستن که همش گم می شن
دوستاش زدن زیر خنده.قسم می خورم خیلی جلوی خودم رو گرفتم که با مشت نزنم تو دهنش.یه اخم وحشتناک کردم که همه لبخنداشون رو خوردن و ساکت شدن.یه پوزخند به کیوان زدم و سری از روی تاسف براش تکون دادم.
رفتم دوباره پیش متین.
متین:چی شد؟
سورن:هیچی مردک نفهم منو دست انداخته نه نیست
متین:اتاقای خودمون و مهشید رو هم سر زدم کسی نبود.سورن یه چیز می گم ولی هول نکنی ها
با اضطراب نگاهش کردم که گفت:سورن مانی هم پیداش نیست

باشنیدن این حرف دلم هری ریخت پایین.وای خدای من شب آخری عسل رو کجا برده؟خدایا خودت شاهدی که عین چشمام ازش نگه داری کردم.نذار امانت دار بدی باشم.کمکم کن بتونم پیداش کنم.