سورن:فوضولی تو!
عسل:چـــــــی؟
سورن:فوضولی تو!فوضولی تو داره اذیتم می کنه
با عصبانیت گفتم:منو باش که می خواستم به آقا کمک کنم بهش مشاوره بدم.لیاقت نداری که
سورن از اینکه لج منو در آورده بود حسابی خوشحال بود گفت:سرکار خانوم!مشاوره رو به کسی می دن که به کمک احتیاج داره و می خواد یه موضوعی رو که درحال حاضرتوش گیر کرده رو حل کنه.این مشاوره هات رو نگه دار واسه خودت چون مشکل من خیلی وقته زیرخاک دفن شده
وای حتما یکی رو دوست داشته حالا طرف مرده.آخی!طفلکی...
عسل:یعنی مرده؟
سورن لبخندی زد وباتعجب گفت:کی مرده؟
عسل:همونی که دوستش داشتی دیگه
دوباره اخم هاش رفت توهم وباز باهمون لحن تلخ گفت:آره واسه من که مرده.من خیلی وقته زیر خاک دفنش کردم...می شه دیگه هیچ سوالی نپرسی سرکار خانوم کنجکاو؟
عسل:قول نمی دم.راستش من وقتی می خوام از یه چیزی سردر بیارم تا نفهمم موضوعش چیه ول کن نیستم...
سورن با بدجنسی یکم سر جاش جا به جا شد وگفت:زیاد تلاش نکن فسقلی از چیزی سر در نمیاری...
عسل:اگه از متین بپرسم چی؟
سورن:متین که چیزی نمی دونه
عسل:چرا می دونه...
سورن:اگرم بدونه بهت چیزی نمی گه...خیالت راحت
سرم رو خواروندم و با لحن بچگونه ای گفتم:خیلی بدید خب اینطوری که من می میرم از کنجکاوی
سورن باخنده گفت:تو از بچگیت هم اینقدر فوضول بودی؟
عسل:نخیرم کنجکاو بودم نه فوضول
سورن:باهات شرط می بندم همین فوضولیت تو رو کشونده به همین کار
عسل:کدوم کار؟
سورن:منظورم شغلته دیگه
عسل:آهان آره...ولی یادت باشه نگفتی آخرش بهما
سورن:بابا عجب گیری دادی ها.حالا شاید یه روزی بهت گفتم
عسل:آقا از قدیم والایام گفتن کار امروز رو به فردا واگذار نکن.همین امروز بگو هم خیال من رو راحت کن هم خیال خودت رو
سورن ابروهاش رو انداخت بالا وگفت:الان وقتش نیست.اگر یه روزی تشخیص دادم که وقتشه خدمتتون عرض می کنم خانوم کنجکاو!حالا هم دست از سر کچل من بردار بزار یکم استراحت کنم عسل...
عسل:من موندم ما که فقط داریم استراحت می کنیم و همش تو اتاقمونیم.پس کی کار می کنیم
سورن:فردا...فردا کلی باید کار کنیم.راستی عسل صبح می ریم خرید
عسل:حالا لازمه واسه هر مهمونی درپیت اینا کلی جیب ددی جونت رو خالی کنیم؟
سورن با خنده وچشم های گرده شده گفت:واقعا که تو عجیبی!هر دفعه خواستیم بریم مهمونی کلی غر زدی!بابا همه زن ها عشق مهمونی ان تو چرا اینجوری ای؟شاید زیادی محیط کارت مردونه بوده تو روحیه ات تاثیر گذاشته.هان؟
عسل:نمی دونم شاید.آخه نیست که مهمونی هاشون چقدرم به آدم می چسبه هردفعه رفتیم مهمونی یه گندی بالا اومده.آخریش هم که...یادم می افته حالم بد می شه...
سورن:خیلی خب زیاد حرص نخور.به هر حال فردا صبح باید بریم خرید این دیگه آخرین مهمونیه راحت می شی از این به بعد...
عسل:بانیلوفرینا می ریم؟
سورن:نه خودم وخودت...دوتایی می ریم.یه چیزهایی رو سر راه باید بگیریم
عسل:مثلا چی؟
سورن:باید بریم اون انگشتر خوشگله رو که گفتم واست بخرم دیگه...بعد یه چشمکی زد
عسل:از کجا؟
سورن:فردا می ریم یه جورایی نا محسوس از بچه ها وسایل رو می گیریم.اون انگشتر وبا یه سری دوربین ومایکروفون های دیگه...
عسل:آهان...صبح زود می ریم؟
سورن:نه ساعت ده...می گم تو که نذاشتی من بخوابم بیا بریم پایین شام بخوریم حداقل
عسل:نذاشتم بخوابی ولی حداقل سرحالت آوردم.وقتی که اومدی تواتاق باید قیافه خودت رو تو آیینه می دیدی...عبوس و بداخلاق
سورن:چیه؟مرد با جذبه ندیدی؟
عسل:نه مرد لوس وننر ندیده بودم که خدارو شکر عمرم قد داد واونم دیدم...
سورن:بدو بریم پایین کم نمک بریز...

سورن:عسل...عسل پاشو دیگه خوابالو می خواستیم بریم خرید ناسلامتی...
عسل:بابا بزار بخوابم
سورن:پاشو خوابالو
آروم دم گوشم گفت:افسر به این تنبلی هم نوبره...نگاه کن توروخدا ما رو باکی فرستادن ماموریت...شانس نداریم که
عسل:باید کلی هم خدارو شکر کنی...به نظرمن که تو خوش شانس ترین مرد زمینی
سورن:اره اگه که فقط خودت اینو بگی.پاشو تا دودقیقه دیگه بلند نشی خودم می رم خرید تنهایی.اونوقت جنابعالی هم باید لباس های قدیمیت رو بپوشی
عسل:خیلی خب بابا حالا نزن مارو...بزار برم یه دوش بگیرم می ریم.
سورن:بدو زیاد وقت نداریما
بلند شدم و با چشم های نیمه باز و نیمه بسته اول رفتم توالت گلاب به روتون بعد رفتم حموم.حوله مو تنم کردم ونشستم پشت میز آرایشم و شروع کردم به بزک دوزک کردن...
سورن:شما زن ها آرایش نکنید پاتون رو بیرون نمی زارید نه؟
از توی آیینه یه نگاه بهش انداختم. تکیه داده بود به دیوار و دست به سینه داشت بهم نگاه می کرد.نگاش کن تو رو خدا انگار واسه من رفته عکاسی می خواد عکس بیاندازه مدل وایستاده...خودشیفته است دیگه احساس خوشتیپی می کنه
عسل:شما با آرایش کردن من مشکلی دارید؟
سورن:نه زیاد.دوست ندارم وقتی باهام میای بیرون چشم های همه روتو باشه...
باکمی دلخوری گفتم:خب مگه تقصیر منه که همه به من خیره می شن؟
اومد جلو و دستاش روگذاشت رو پشت صندلیم و سرش رو یکم خم کرد و از تو آیینه بهم نگاه کرد وگفت:یکمش تقصیر توهه...پورو نشو ولی خب توهم خوشگلی آرایشم که کنی و به خودت برسی دیگه همه زل می زنن بهت.منم خوشم نمیاد وقتی می رم بیرون همه نگاهت کنن.یهو دیدی اعصاب معصابم خورد شد زدم لت وپارشون کردم ...همشیره...
جمله آخر روبا لحن داش مرام لووتی ها گفت که خنده ام گرفت اما نمی دونم چرا تا کلمه آخر رو شنیدم لبخندم محو شد.
شاید دوست نداشتم این مهربونی های اخیر سورن رو محبت خواهر برادری تعبیر کنم...
بایکم جدیت گفتم:باشه سعی می کنم وقتی باشما میام بیرون کمتر آرایش کنم
سورن:ممنون می شم.اگر می شه یکم زودتر حاضر شو که به همه کارهامون برسیم.آخه واسه ساعت به ساعت امروز برنامه ریزی کردم نمی خوام برنامه ام بهم بخوره
عسل:چشم الان حاضر می شم.
از تو کمدم یه دست لباس و مانتو و شلوار برداشتم و روکردم به سورن وگفتم.
عسل:می شه بری بیرون.آخه می خوام لباس بپوشم
سرش رو تکون داد و بدون حرف رفت بیرون.
باید یه جوری با این احساسات مسخره ام کنار می اومدم.بدتر ازهمه این بود که اصلا نمی دونستم دوستش دارم یانه!
سرم رو چندبار عصبی تکون دادم و سعی کردم دوباره این افکار مزخرف روکنار بزارم.
لباسام رو پوشیدم یه مانتوی کوتاه و جذب طوسی با شلوارکتان مشکی و کیف و کفش وشال مشکی.یکم به خودم عطر زدم ورفتم پایین.نشستم با نیلوفر صبحونه بخورم.
سورن بلند شد وگفت:من صبحونه خوردم می رم بالا حاضر شم
سرم رو به نشونه ی فهمیدن تکون دادم.
عسل:نیلوفر هنوز بامتین قهری؟
نیلوفربا یکم عصبانیت گفت:عسل اگه جای متین سورن این کار رو می کرد توچی کار می کردی؟
بهش فکر کردم.من می دونستم متین اون کارو نکرده اما نیلوفر نمی دونست وفکر می کرد متین بهش خیانت کرده والان هم عین خیالش نیست.راستش من رابطه جدی بین متین ونیلوفر نمی دیدم.شاید متین هم به خاطر همین زیاد فکر عکس العمل نیلوفر نبوده و همه حسابش نکرده.اما نیلوفر این طور که معلومه بدجوری متین رو دوست داشته وبه احساسش برخورده...نمی دونم شاید این کار متین یکم لازم بوده.تا نیلوفر رو از خودش دورکنه.بدون شک اگر باهم خوب بودن و بعد نیلوفر متوجه می شد متین پلیسه وهمه این ها از اول بازی بوده بیشتر دلش می شکست.فکر کنم به خاطرهمینه که متین تلاشی برای آشتی با نیلوفر نمی کنه...
نیلوفر:عسل با تواما.چیه جواب دادنش برات سخته؟
عسل:راستش رو بخوای آره.حتی یه لحظه هم نمی تونم فکر این رو بکنم که سورن این کار رو بکنه...نیلوفر متین پسر خوبیه اما می دونی بلد نیست عاشق کسی باشه...یعنی چطوری بگم ارتباطش با دخترها زیاد خوب نیست...سریع حوصله اش سر می ره...یوقت فکر نکنی هوس بازه و تنوع طلبه ها نه...بهت قول می دم اون کارو فقط به خاطراین که گیر نیافتیم و دهن مهشید رو ببنده انجام داده و هیچ قصد وقرضی از کارش نداشته...ولی نیلوفر سعی کن به متین زیاد فکر نکنی...اون پسر جذاب و خوشتیپ و پولداریه...شوخ طبع هم هست و هر دختری رو به خودش جذب می کنه.توهم کم کسی نیستی...دخترمهندس نصیری هستی...خوشگلی ظریفی پولداری هر پسری آرزوشه تو فقط یه نگاه بهش بیاندازی...متین یه دوست خوبه اما فکر نمی کنم یه دوست پسر یا شوهر خوبی باشه.چون ارتباط عاطفیش لنگ می زنه.اگه خودش دیگه سراغت نیومد توهم دیگه فراموشش کن...باشه نیلوفر؟بهم قول می دی؟
نیلوفر یکم آروم شد اما ناراحتی وغمش بیشتر شد.
بهارک 1375 آنلاین نیست.  



نیلوفر:باشه قول می دم.سعی می کنم فراموشش کنم...ممنونم عسل.یکم بهم دل گرمی دادی.تا الان فکر می کردم چون من برای متین جذاب نبودم من رو ول کرده اما حالا باحرف های تو یکم آروم شدم ممنونم عزیزم...دستم رو روی میز فشرد ولبخند بی جونی زد.
عسل:اینطوری فکر نکن خانوم خوشگله...
سورن از پله ها اومد پایین.بلیز وشلوار مشکی پوشیده بود با کفش اسپرت طوسی و یه کت طوسی اسپرت.
سورن:بریم خانومم؟
عسل:بریم عزیزم...خداحافظ نیلوفر جون...حرف هام یادت نره.دیگه بهش فکر نکن.باشه؟
نیلوفر آروم سرش رو تکون داد وگفت :باشه.خوش بگذره
عسل:اگه دوست داری تو هم بیا باهامون
سورن چشم غره ای رفت که فکرکنم از چشم نیلوفر پنهون نموند.با یه لبخند کمرنگی گفت:نه ممنون دوتایی برین بیشتر خوش می گذره...به سلامت
عسل:باشه عزیزم هر طور راحتی فعلا
تا از در سالن زدیم بیرون سورن ناخنش رو فرو کرد توی دستم ومحکم فشار داد.آروم دم گوشم گفت:چی الکی واسه خودت تعارف می کنی؟
عسل:آی دستم...خب یه تعارف کردم دیگه زشت بود اگه بی تعارف می اومدیم
سورن:مگه نشنیدی می گن تعارف اومد نیومد داره؟اگه می گفت باشه می خواستی چی کار کنی؟واقعا که...داشتی همه برنامه هامون رو بهم می زدی ها...
عسل:خیلی خب توهم ها.حالا که چیزی نشده
سورن:معلومه چیزی نشده اگه می شد که می کشتمت
عسل:قاتل!
سورن:بزار بکشمت بعد بگو قاتل هنوز نکشتمت که
دستم رو ازتوی دستش کشیدم بیرون.وبا دلخوری تو هوا چندبار تکونش دادم.
عسل:نگاه کن چیکار کرد پسره با دست نازنینم...خدا بگم چیکارت کنه سورن...
سوار ماشین شدیم وگفت:اونقدرهم محکم نبود خودت رو لوس نکن...
کف دستم رو که جای ناخنش مونده بود و قرمز شده بود رو جلوی صورتش گرفتم وگفتم:زدی داغونش کردی نگاه کن؟
دستم رو توی هوا گرفت و درست همونجا رو بوسید.یهو داغ شدم.با دستپاچگی دستم رو کشیدم عقب.اما اون هنوز بی تفاوت بود و انگار هیچ اتفاقی نیافتاده.منم تصمیم گرفتم عادی برخورد کنم و به روی خودم نیارم.
دم یه پاساژ بزرگ و شیک نگه داشت.با زحمت یه جای پارک پیدا کرد و بعد هم پیاده شد.منم به دنبالش پیاده شدم.دستم رو گرفت وگفت:دستم رو ول نکن اینجا بزرگه همدیگه رو گم می کنیم.
عسل:مگه بچه ایم؟
چشم غره ای رفت بهم.منم به زور یه باشه ای گفتم و دستش رو بااکراه گرفتم.دست کوچولوم رو تو دست بزرگش گرفت. یه فشار کوچیکی بهش داد و از پله ها رفتیم بالا.پاساژ4 طبقه شیکی بود.اما همونطوری که قرارمون بود رفتیم طبقه سوم.بوتیک قشنگ و بزرگی بود.رفتیم تو...دوتا مرد باهامون سلام علیک کردم و خوش آمد گفتن.یکیشون که از همکارای خودمون بود خیلی قیافه اش آشنابود برام ولی اسمش رو یادم نمی اومد.اون یکی رو هم تاحالا ندیده بودم.





فروشنده:خب سورن جان در خدمتیم.چی مد نظرتونه بیارم خدمتتون؟
سورن:یه لباس شب شیک و پوشیده واسه خانوم می خواستیم و یه دست کت و شلوار هم واسه خودم...ترجیح می دم یه کم باهم هم خونی داشته باشن...
فروشنده:سرکار خانوم شما چه رنگی رو می پسندین؟
عسل:رنگ خاصی مدنظرم نیست...
فروشنده:پس تشریف بیارید این طرف...
بعد جلوتر حرکت کرد و ماهم به دنبالش رفتیم.چندتا پله کوچولو رو رفت بالا و وارد سالن دوم بوتیک شدیم.
فروشنده همینطور که به لباس هایی که توی رگال قرار داشتن اشاره می کرد،گفت:این ها بهترین کارهای ماست می تونید همه شون رو بردارید ونگاه کنید اگر خوشتون اومد پروش کنید.
یکم لباس ها رو اینور واونور کردم.اکثرشون یا کوتاه بودن یازیادی یقه هاشون باز بود و برهنه بودن...بعضی هاشونم مشابه ش رو توی مهمونی های قبل پوشیده بودم و نمی خواستم تکراری باشه...
همینطور که لباس ها رو به هم می زدم ونگاهشون می کردم.یه لباس آبی کاربنی بلند نظرم رو جلب کرد.لباس ساده اما خوش دوختی بود.تا روی زانوم تنگ بود و بعدش گشاد می شد.پارچه ساتن براقی داشت و روی زانو وآستین هاش وبالای لباس حسابی کار شده بود.آستین سه ربع قشنگ و تنگی داشت که لباس رو پوشیده و درعین حال شیک می کرد.سورن که نگاه خیره ام رو روی لباس دیدگفت:از این خوشت اومده؟
مشتاقانه نگاهم رو بهش دوختم و با لبخند سر تکون دادم.اون لبخند قشنگی زد و رو به فروشنده گفت:امید جان همین رو بده خانوم پرو کنه
فروشنده:ای به چشم.خوش سلیقه هم هستیدها حسابی
بعد لباس رو از توی رگال در آورد وداد به من.منم رفتم تواتاق پرو و پوشیدمش.دقیق اندازه بدنم بود. سورن رو صدا کردم که نظر بده.
عسل:سورن سورن...بیا ببین خوبه
سورن:در رو باز کن.
در رو باز کردم وداشتم با اشتیاق به پایین لباسم نگاه می کردم.سرم رو آوردم که بگم قشنگه.چشمام روی سورن خیره موند.یه کت و شلوار آبی کاربنی سیر که به سرمه ای می زد تنش بود که دور لبه های کت نوار باریک داشت.یه پاپیون همرنگ وبلیز سفید هم پوشیده بود وعین مانکن ها دستش رو تو جیب شلوارش فروکرده بود و یه ژست باحال گرفته بود.
سورن:توکه محشری.خیلی بهت میاد.من چطور شدم؟
هنوز هم مات سورن بودم که چشمکی زد و گفت:چیه خیلی خوشگل شدم اینطوری نگاهم می کنی؟اینجوری نگاهم نکن تموم می شم ها
لبخند مهربونی بهش زدم وگفتم:آره خیلی بهت میادخوشگل شدی
دستم رو گرفت گفت:شما هم خیلی خوشگل شدی پرنسس زیبا...
بوسه کوچیکی رو دستم نشوند.
سورن:بدو لباسامونو در بیاریم تا چشم نخوردیم.
لباسم رو در آوردم واومدم بیرون.سورن هم بامن ازاتاق پرو دیگه خارج شد.
فروشنده:خب همین ها اکی دیگه؟
سورن:آره امید جون دستت درد نکنه
فروشنده لباسامون رو توی جعبه های خوشگل گذاشت وگفت:سورن جون چون از دوستان و مشتری های قدیمی هستی اشانتیونت روهم داخلش گذاشتم.
بعد یه چشمک بهمون زد و ماهمبا لبخند جوابش رو دادیم.
مرد دیگه ای که توی بوتیک بود و از اول یکم ساکت بود همون که گفتم نمی شناختمش رو به من کرد وگفت:این لباس زیبایی که شما انتخاب کردید حیفه یه ست جواهرات زیبا نداشته باشه.
بعد یه سرویس رو جلوم گرفت و بازش کرد.سرویس نسبتا طریف و زیبایی بود.بهش می خورد که نقره باشه.زنجیرهای ظریف نقره ای رنگ داشت و در وسط گردنبند و دستبند و انگشتر و پایین گوشواره هاش نگین های تراشیده ی آبی داشت.
عسل:چه جالب دقیقا نگین هاش بالباسم سِته...
یه نگاه به سورن کردم که یعنی بگیرمشون یانه؟که چشم هاش رو به نشونه ی موافقت بست. منم بالبخند رو به همون مرد گفتم:ممنون.می خوامش...
مرده یکم رفت اونور تر و یه چیزایی تو جواهرات گذاشت و اون رو هم برام توی جعبه لباسم گذاشت و به سورن گفت:خیلی مراقب این سرویس باش..متوجه منظورم که می شی؟
سورن سرش رو تکون داد وگفت:خیالت راحت مراقب مراقبم...
منم سرم رو تکون کردم و تایید کردم.پس دوربین و مایکروفون رو کار گذاشته بود.
بعد از دست دادن اومدیم بیرون.




سورن:گشنه ات نیست؟
عسل:راستش رو بخوای چرا...سر صبحونه هم که نشد چیزی بخورم فقط داشتم به نیلوفردل گرمی می دادم
سورن:آها راستی چی بهش می گفتی؟
عسل:هیچی بابا داشتم می گفتم متین پسر خوبیه اما اصلا تو قید وبند دوست دختر واین ها نیست توهم بهش دل نبند بی خودی...همین ها...
سورن:پس کلا زدی نا امیدش کردی؟
عسل:نباید می کردم؟خودت می دونی که ما تا چند روز بیشتر اینجا نیستیم.این دختره نباید دل بسته ی متین بشه...چون متین قرار نیست باهاش بمونه
سورن:کار خوبی کردی...فست فود یا رستوران
عسل:اوم؟فست فود...دلم پیتزا می خواد
سورن:خوش اشتهای شکمو...باشه بریم طبقه اول یه فست فود خوب داره
عسل:تو زیاد میای این پاساژ؟
سورن:نه خیلی زیاد ولی بعضی از خریدهام رو اینجا می کنم.چطور؟
عسل:هیچی همینجوری پرسیدم
رفتیم تویه فست فود شیک.گارسون اومد ورو به سورن ومن گفت:خیلی خوش اومدین.خانوم وآقا چی میل دارید؟
سورن:عسل چه پیتزایی می خوای؟
عسل:من مخلوط می خورم
سورن:دوتا پیتزا مخلوط با نوشابه.بعد رو بهم کرد وگفت:نوشابه می خوری دیگه؟
عسل:آره
سورن:چه رنگی؟
عسل:مشکی
سورن:دوتا نوشابه مشکی.ممنون
گارسون:خواهش می کنم.میارم خدمتتون.
تا گارسون بیاد سورن از شیشه بغلمون به مردمی که داشتن خرید می کردن نگاه می کرد و روی میزبا انگشتاش رینگ گرفته بود...
عسل:تو فکری؟
سورن:اوهوم
عسل:اگه نمی گی بهم فوضولی می شه بپرسم تو چه فکری هستی؟
سورن:تا دوسه روز دیگه از هم جدا می شیم...فکر کنم دلم واسه کل کل کردن باتو تنگ بشه
عسل:جدی؟
سورن:اوهوم...
عسل:حتما بهم عادت کردی.بر گردی به روال زندگی عادیت منو یادت می ره بعد چند روز...
سورن لبخند تلخی زد و چیزی نگفت.گارسون پیتزاهامون رو گذاشت روی میز وگفت:قربان چیز دیگه ای لازم ندارید؟
سورن:نه ممنون
گارسون:خواهش می کنم نوش جان.با اجازه
بعد از رفتن گارسون شروع کردیم به خوردن پیتزاهامون.پیتزای خوشمزه ای بود اما فکر وخیال نمی ذاشت زیاد به طعمش فکر کنم...
یعنی سورنم دلش برام تنگ می شد؟یعنی همونطوری که بهش گفتم می شه بعد چند روز همدیگه رو فراموش کنیم؟یعنی جدی جدی بهم عادت کردیم یا...دلم می خواست همون عادت باشه...اون من رو به چشم یه دختر شیطون می دید که فقط باهاش کل کل کنه تا حوصله اش سرنره...نمی دونم...نمی دونم.فقط وقتی می تونم بفهمم این حس چیه که ازش دور باشم...
اگر عادت بود که سریع فراموشش می کنم.اگرم دوست داشتن بود که...
سورن:حالا تو تو فکری ها!به چی فکر می کنی؟
عسل:به حرف های تو...
سورن با شیطنت گفت:به کدوم حرفام؟
عسل:همین قضیه که می گی دلم تنگ می شه دیگه
سورن لبخند شیطنت باری زد و لبش رو با دستمال پاک کرد ودست هاش رو جلوی لبش بهم قفل کرد و گفت:خب؟حالا به چی این حرف فکر می کردی؟
منم با شیطنت و کمی خباثت ابروم رو انداختم بالاوگفتم:داشتم فکر می کردم منم دلم برات تنگ می شه یانه
سورن:خب حالا به چه نتیجه ای رسیدید سرکارِِخانوم؟
عسل:فکر کردم دیدم نه تنها دلم برات تنگ نمی شه بلکه چقدر خوشحالم از اینکه از دستت خلاص می شم
عین بادکنکی که بهش سوزن زده باشن بادش خالی شد وقیافه اش رنگ دلخوری گرفت.
با خنده گفتم:بابا شوخی کردم به خدا...اتفاقا دلم خیلی هم برات تنگ می شه
هنوز یکم دلخور بود.اما مشتاقانه بهم نگاه کرد و من هم ادامه دادم.
-دلم واسه اذیت کردنت تنگ می شه.تونباشی کی رو دق بدم آخه؟
یه اخم شیرینی کرد ویه تیکه از پیتزاش رو گذاشت تودهنش.چشم ازم برنمی داشت.چندباری که سربلند کردم دیدم همچنان بهم نگاه می کنه و پیتزاش رو می خوره.عسل:چیه شاخ در آوردم؟
سورن:نه چطور؟
عسل:آخه یه طور عجیبی بهم خیره شدی واسه همون پرسیدم
سورن:عسل تو تاحالا عاشق شدی؟
باتردید نگاهش کردم.
عسل:این سوال رو قبلا هم پرسیده بودی ها
سورن:آره ولی جوابت یادم نیست
دروغ می گفت.یه حافظه ای داره که نگو...یادشه دوباره می خواد از زبونم بکشه بیرون
عسل:مهمه؟
سورن:دوست دارم بدونم؟
عسل:بزار به وقتش بهت می گم الان موقعش نیست
سورن:داری تلافی می کنی؟
عسل:تواینطور فکر کن
سورن:باشه...باشه عسل خانوم تلافی کن
عسل:هر وقت تواون قضیه رو برام تعریف کردی منم جواب این سوالت رو می دم...
سورن:قول؟
عسل:قول...
بعد انگشتامو رو به نشونه ی قول دادن به هم قفل کردم
عسل:قول قول قول
سورن:قول مردونه...خب اگه غذات تموم شد پاشوبریم به بقیه کارهامون برسیم
عسل:مگه بازهم کاری مونده؟اومده بودیم خرید کنیم که کردیم دیگه...
سورن:نه یه کوچولو دیگه کار داریم.پاشو بسته زیاد نخور چاق می شی ها
با اخم گفتم:من چاقم؟
سورن باخنده گفت:نگفتم که چاقی.گفتم چاق می شی
از روی صندلی بلند شدم و دستم روبا دستمال کاغذی پاک کردم و کیفم رو برداشتم از روی میز.
سورن هم خریدامون رو برداشت و بعد ازپرداخت صورت حساب،رفتیم به سمت ماشین.سورن خریدها رو گذاشت روی صندلی های عقب ونشست توماشین.منم نشستم وبی حوصله گفتم:کجا می خوایم بریم آخه؟
سورن:صبر کم می ریم خودت می فهمی دیگه...
بعد از بیست دقیقه جلوی یه ساختمون نگه داشت.ساختمون مسکونی بود.
با تعجب نگاهش کردم وگفتم:اینجا دیگه کجاست؟
سورن:پیاده شو...
با تعجب و کنجکاوی پیاده شدم.تازه تونستم تابلوی جلوی در روببینم."آرایشگاه سارینا"
سورن زنگ طبقه دوم روزد.زن جوونی آیفون رو براشت:بله؟
سورن:صادقی هستم برای خانومم وقت گرفته بودم
زن:بله بفرمایید
سورن:برو عسل جان یکم به سر وضع خودت برس.قبلا با خانوم آذری صحبت کردم چه کارهایی بکنه.کارش حرف نداره از آشناهای قدیممونه.من می رم.هروقت کارت داشت تموم می شد یه ده دقیقه قبلش بهم زنگ بزن میام دنبالت...می بینمت فعلا...
جای هیچ حرفی رو برام نذاشت و سریع سوار ماشین شد.یه دست تکون داد و رفت.
برگشتم در ساختمون باز بود.به ناچار رفتم بالا طبقه دوم.روی یکی از درها اسم آرایشگاه رو نوشته بود.زنگ در رو زدم که دختر جوونی با موهای هایلایت شده و تاپ وشلوارک قرمز در رو برام باز کرد و با خوش رویی دعوتم کرد برم تو...





دختر:سلام.خیلی خوش اومدی عزیزم.اونجا بشین تا ناهید خانوم رو صدا کنم
روی صندلی هایی که دختر اشاره کرد نشستم.آرایشگاه بزرگ و شیکی بود.دخترهای زیادی هم اونجا بودن که هر کدوم یه مشتری داشتن وداشتن به اون ها می رسیدن.
سرگرم دید زدن دور وبرم بودم که باصدای زن تقریبا میانسالی به خودم اومدم.موهای رنگ شده زیبایی داشت که خیلی ساده دم اسبی بسته بود.یکم تپل وسفید بود.
ناهید:سلام دخترم.خوش اومدی
به رسم ادب پاشدم وباهاش دست دادم.
عسل:ممنونم
ناهید:آقای صادقی از آشناهای خیلی خوب ما هستن.حسابی سفارشت کرده.عروسشی؟سهیلا جون نگفته بود که عروس گرفته؟
عسل:راستش من...
ناهید خانوم خندید وزد به شونه ام وگفت:شایدم دوست دخترشی هان؟به هر حال باید بهش حسابی تبریک بگم چون خیلی خوش سلیقه اس.توخیلی نازی...
عسل:ممنونم نظر لطفتونه
ناهید:خب دخترم دوست داری اول چی کار کنم؟
عسل:والا من زیاد نمی دونم آخه سورن گفت شما همه چیز رو...
ناهید:پس خودت نظر خاصی نداری؟اشکال نداره خودت رو بسپار دست من...خیالت راحت.موهات رو رنگ کنم؟
عسل:نه اگه می شه رنگشون نکنید
بابا من دخترم.درسته الان همه دخترها موهاشون رو رنگ می کنن و مش و...هم می کنن.اما من خوشم نمی اومد.دوست داشتم وقتی عروس می شم یکم تغییرکنم.
ناهید:باشه دخترم هر طور که خودت می خوای.اتفاقابه نظر منم رنگ نکنی بهتره.موهای مشکی خوشگلی داری آخه...ابروهات رو بردارم دیگه؟
عسل:بله یکم تمیز بشن بهتره
بعد از برداشتن ابرو حسابی صورتم رو بند انداخت.یکم درد داشت.برعکس موهام وابروهام موهای صورتم بور بود یکم و دیده نمی شدن.به خاطرهمین زیاد اصلاح نمی کردم.اما الان که تو آینه خودم رو نگاه کردم حسابی ذوق کردم...سفیدتر از قبل شده بودم و پوستم عین آینه شده بود...
ناهید:می گم دخترم یه چندتا مش تو موهات دربیارم خوشگل می شه ها.یه چندتا قهوه ای با فاصله زیاد درمیارم که موهات سایه روشن بشه...خیالت راحت زیاد روشن نمی شه.انجام بدم؟
بایکم دودلی قبول کردم.خودمم بدم نمی اومد یکمی تغییر کنم...
بعد از یک ساعتی که رو موهام ور رفت وشست وخشکش کرد.صندلیم رو چرخوند رو به روی آیینه
ناهید:چطوره؟
بلند شدم وباهیجان رفتم جلوی آیینه و به موهام دست کشیدم.زیاد تابلو نبود اما یه سایه روشن خوبی به موهام داده بود.امشبمجلسرو می ترکونم.با یاد آوری این موضوع بادم خالی شد.آی کیو تو مگه کلاه گیس نمی زاری امشب؟
مثل اینکه ناهید خانوم هم ذهن خون بود که گفت:آقای صادقی گفت امشب مهمونی دعوتید واسه مهمونی درستت کنم. اما نمی دونم چرا گفت برات کلاه گیس بزارم؟توکه خودت موهای به این قشنگی داری نیازی به کلاه گیس نیست؟
عسل:آخه مهمونیش یه جورایی بازه نمی تونم روسری سرم کنم....از یه طرفم نمی خوام موهام رو کسی...
ناهید:آهان از اون لحاظ؟باشه دخترم تو شنیونت کلاه گیس رنگ موهای خودت می زارم طبیعی طبیعی که خودتم شک نکنی...
این ناهید خانوم فکر کنم خیلی بی حوصله اس.آخه نمی زاره آدم حرفش رو بزنه هی می پره تو حرف آدم
بعد از دوساعت میکاپ و شنیون بالاخره ناهید خانوم رضایت داد بنده خودم رو تو آیینه ببینم.انگار اومدم برنامه آیینه ممنوع!جو گرفتتش نمی زاره تو آیینه نگاه کنم.
-وای خدای من چه خوشگل شدم
یه شنیون ساده بود که یکمی از موهای کلاه گیسم بالاش جمع می شد و بقیه به صورت فر پایین می ریخت میکاپمم با لباسم سِت بود و رگه های آبی نقره ای داشت...
همه ی دخترهایی که اونجا کار می کردن وسایر مشتری ها حتی خود ناهید خانوم که من رو درست کرده بود بهم خیره نگاه می کردن و زیرلب یه چیزایی پچ پچ می کردن...
ناهید:ماشالله سهیلا جون عجب عروسی گرفته ها...حسابی دهن همه رو آب انداخته
بعد با شوخی زد رو شونه ام و گونه ام رو بوسید...
ناهید خانوم آروم دم گوشم گفت:بین خودمون باشه ها جز معدود دخترهایی هستی که قبل از اینکه بیان آرایشگاه و آرایش کنن هم عروسکی.اکثرا میان اینجا یکم قیافه شون رنگ و رو بگیره شوهر بیچاره بتونه یه نگاه تو صورتشون بیاندازه ولی تو اینقدر خوشگلی که من که زنم دارم وسوسه می شم بخورمت...
باحنده گفتم:پس بهتر هر چه زودتر به سورن زنگ بزنم تامن و نخوردید...
ناهید:آره والا بهش بگو زود برسه چون اگه دیر بیاد دیگه عروس نداره ها
ناهید خانوم زن شوخی بود وصدالبته مهربون...باید از سورن بپرسم چه نسبتی باهاشون داره.بنده خدا فکر می کنه من زن سورنم...







بااین فکر ته دلم قنج رفت.یعنی فکر کن من زن جزیره ی گرینلند معروف،سورن بشم...
ولی خودمونیم ها جدیدا دیگه یخ بازی در نمیاره.آقا یاد گرفته جدیدا به جای اخم وتخم،قهر کنه...تازه به این سن رسیده فهمیده بچگی نکرده لابد گفته بزار یکم لوس شم ببینم چه مزه ای می ده...
فکرکن سورن از بچگی اخمو بوده باشه...مثلا وقتی می خواستن بهش شیر بدن با کلی ترس و لرز برش می داشتن از تو قنداق.
اونم می گفته"به نام قانون بزاریدم زمین خودم می تونم بلند شم احتیاج به بغل کردن شما ندارم مادر محترم"
باخنده سرم رو به چپ و راست تکون دادم تا از فکر در بیام.گوشی موبایلم رو که تا حالا تو کیفم بود رو در آوردم.
سه تا میسکال داشتم و چهارتا پیام.طبق معمول اول میسکال هام روچک کردم تا بعد با فرصت بیشتری پیام هارو بخونم.هر سه تا میسکال از سورن بود.بعد رفتم سراغ پیام ها.بازهم همش از سورن بود.به ترتیب از پایین پیام ها رو باز کردم.
-سلام عزیزم کارت تموم نشد؟
- عسل خیلی طول کشیدها کارت کی تموم می شه بیام دنبالت؟
- چرا گوشیت رو برنمی داری؟حواب بده
-عسل داری اعصابم رو خورد می کنی ها خب جواب بده دیگه.
اوه اوه چه بداخلاق...حتما الان توپش پره...ترسیدم بهش زنگ بزنم.بین این حس که زنگ بزنم یا زنگ نزنم گیر کرده بودم که خدا خیرش بده خوش زنگ زد.
با ترس و لرز گوشی رو برداشتم.
- الو؟
- تو کجایی؟دوساعته دارم زنگ می زنم بهت پیام می دم انگار که نه انگار
- ببخشید خب گوشیم توی کیفم بود متوجه نشدم
- تو که من رو دق دادی.مردم از نگرانی دختر...چی شد؟
- چی چی شد؟
- بچه ی من!چی شد دختره یا پسر؟بابا منظورم کارته.چی شد؟تموم شد؟
- آهان بله تموم شد
- خیلی خب نزدیکم الان می رسم.آماده باش همینجوری هم خیلی دیر شده دیگه دم آرایشگاه معطل نشم...
- باشه باشه آماده می شم
سریع تند تند لباس هام رو پوشیدم.سورن یکم عصبی بود نمی خواستم بیشتر از این عصبی بشه و امشبم رو زهرمار کنه.
بعد از پرداخت مبلغ قابل توجهی که البته پولش رو سورن از جیب مبارک داده بود.از همه خداحافظی کردم واز پله ها اومدم پایین.سورن دو باره زنگ زد.
- بله؟
- من پایینم زود بیا
- باشه
تلفن رو قطع کردم و آروم آروم از پله ها رفتم پایین.چون لباسم بلند بود با احتیاط قدم برمی داشتم که نیافتم.البته یه چندجایی نزدیک بود بخورم زمین که خدارو شکر نرده ها رو گرفتم.به هر زحمتی همون دوطبقه رو اومدم پایین و جلوی در رسیدم.سورن توی مزدا3 سفیدی که مانی بهمون داده بود،نشسته بود و به رو به رو خیره شده بود.
تقه ای به شیشه زدم و سرم رو خم کردم تا بتونم از پنجره که نصفه ونیمه باز بودببینمش.
عسل:سلام عرض شد
سورن یه نگاه به صورتم انداخت وابروهاش رو باتعجب داد بالا.انگار باورش نشده بود من همون عسلم که ازاین در رفتم بالا.
باخنده ای که به زور می خواست بخورتش وجاش روبه شک وتعجب بده گفت:ببخشید من شما رو می شناسم؟به جا نمیارم سرکار خانوم؟
بعد به نشونه ی نشناختن سرش رو تکون داد و دوباره پرسید:شما؟
عسل:سورن اذیت نکن در روبزن سوار شم.حسابی خسته ام
خندید و"نچی"گفت و قفل رو زد ودرسمت خودش رو باز کرد وپیاده شد.
عسل:قفل کودک زده بودی؟
سورن:آره خواستم بچه ها به زور سوار ماشین نشن که مثل اینکه نمی شه
عسل:چطور؟
اشاره ای به من کرد وگفت:آخه یه جوری خودشون رو خوشگل می کنن که آدم نمی تونه در رو باز نکنه





بااخم ساختگی گفتم:من بچه ام
درست به در سمت من تکیه داد وگفت:اوهوم
بازباهمون اخم ساختگی که یکم غلیظترش کرده بودم گفتم:اگه نمی خواستی سوار شم چرا اومدی دنبالم اصلا؟
دیدم با یه لبخند ژکوند زل زده به من ودست به سینه نگاهم می کنه
عسل:چیه آدم ندیدی؟
سورن:می گم این دست ناهید خانوم جادو می کنه ها
عسل:چیه می خوای توهم بری پیشش؟
سورن:نه!گفتم اگه زد به سرم خواستم زن بگیرم بیارمش اینجا
عسل:راستی چی بهش گفتی که فکر کرد قراره باهم ازدواج کنیم؟
سورن سری تکون داد وگفت:چیزی نگفتم.مردم رو نمی شناسی بیخودی شایعه درست می کنن
عسل:قرار نیست بزاری من سوار شم؟
سورن تندتند چرا چرایی گفت و در رو برام باز کرد و دستم رو گرفت وکمکم کرد که بااون لباسم توی ماشین بشینم.خودش هم ماشین رو سریع دور زد ونشست.
تازه متوجه تیپ دخترکشش شدم که همون کت وشلوار رو پوشیده بود وحسابی صورت وموهاش رو صفا داده بود.صورتش شده بود عین صورت دخترها صاف وسفید.
البته نمی شه کتمان کردکه ته ریش بهش نمیاد.اتفاقا ته ریش های ظهرش حسابی جذاب و پر جذبه اش کرده بود.اما من کلا صورت اصلاح کرده رو ترجیح می دادم.
تا اونجایی که یادمه این خصوصیت رو از مادرم به ارث برده بودم که نمی ذاشت بابا به جز اون ریش پرفسوری جوگندمیش موی دیگه ای رو صورتش باشه.هر روز صبح پدر رو مجبور می کردباقی صورتش رو اصلاح کنه.
پدرم هر چه قدر می گفت:خانوم من قاضی ام.قاضی و ریشش
مادرم می گفت:مگه قراره مراجعه کننده هات وهمکارات درموردت نظر بدن که این حرف رو می زنی؟اصل کار منم که دوست دارم شوهرم همیشه آراسته و خوشتیپ باشه.
و این بحث همیشگی سر صبح پدرومادرمن بود.پدرومادری که حالا نزدیک به دوماهی می شد که ندیده بودمشون وحسابی دلم براشون تنگ بود.
سورن باحالت مسخره ای در حالی که با یه دستش فرمون رو گرفته بود وبا مهارت رانندگی می کرد.(این کی راه افتاده بود اصلا من متوجه نشدم؟)دستی روی صورتش کشید وگفت:چیزی رو صورتمه؟
ازبهت در اومدم و سرم رو به چپ وراست تکون دادم که ازفکر بپرم بیرون.(دقت کردین من وقتی می رم تو فکر چقدر تابلو می شم؟باید یه فکری واسه این اخلاق خودم بکنم ها...)
عسل:چی گفتی؟
سورن:دوساعته زل زدی به صورت من.گفتم لابد چیزی روی صورتمه این طوری داری نگاهم می کنی.
عسل:نه چیزی نبود
سورن با شیطنت گفت:راستش رو بگو پس چرا اینطوری نگام می کردی؟
عسل:چه جوری؟
سورن:یه جوری که انگار تا حالا پسر خوشگل ندیدی
عسل:اتفاقا دیدم تا دلت بخواد
سورن یه نگاه چپ بهم انداخت و دوباره به روبه روش خیره شد وبااخم گفت:آها.مثلا کی؟
عسل:بهت نمیاد غیرتی بشی.پس قیافه ات رو اونطوری نکن
سورن:چرا بهم نمیاد؟
عسل:آخه اولا من وتو که نسبتی باهم نداریم.(اینو یکم باشیطونی گفتم.)بعد از گفتن این حرف دقت کردم که عکس العملش روببینم که فقط یکم گره اخم هاش بیشتر شد.
-دوما من منظورم پسرهای غریبه نبود.نترس من به پسرهای مردم چشم بد ندارم.همشون رو مثل برادر خودم می دونم.بعد بلند زدم زیر خنده...
یکم خیالش بهتر شد واخم هاش باز شد.
سورن:حالا این پسرهای آشنای خوشگل که گفتی کی ها هستن؟
عسل:اوم؟خب فامیل ما که کلا خوشگل بازاره.ولی سر دسته همه شون عرشیاست.قربونش بشم من...
سورن باتعجب از قربون صدقه من برگشت وچپ چپ نگاهم کردو گفت:خوشم باشه.حالا این آقا عرشیا کی تون هست که اینقدرسنگش رو به سینه می زنید؟
آرنجم رو مثل خوش تکیه دادم به لبه پنجره وباحالت متفکرانه ای دستم رو زدم زیر چونه ام.چشمام رو تیز کردم وبایه لبخند که نشانه ی خباثتم بود گفتم:چطور مگه فرقی می کنه؟
سورن:آره فرق می کنه.چون جنابعالی فعلا زن صیغه ای منی ومنم می خوام بدونم این آقا عرشیا کیه که وقتی ازش تعریف می کنی دلت قنج میره؟
صیغه؟آهان صیغه...از بس تواین چندمدته سرگرم پرونده وکل کل باهم و رو کم کنی بودیم اصلا حواسم نبودکه بینمون صیغه خونده شده والان محرمیم.


راستش شاید یکی از دلایل این که زیاد متوجه این صیغه بینمون نمی شدم وآزارم نمی داد این بود که سورن خوب حد خودش رو می دونست وکاری نمی کرد که اذیت بشم...
صیغه!هه چه اسمی...نمی دونم چرا ولی از اسمش هم خوشم نمی اومد...
باحالت تدافعی گفتم:سورن مثه اینکه تو زیادی این صیغه روجدی گرفتی ها؟خوبه تا چند روز دیگه ماموریت تموم می شه باید فسخش کنیم...
نگاهش رنگ دلخوری گرفت.نمی خواستم ناراحتش کنم.ولی این حقیقت بود.به من چه که حقیقت براش تلخه؟
یعنی به راستی حقیقت براش تلخه؟یعنی اونم از اینکه ازم جدا بشه ناراحت می شه؟اونم؟مگه من هم ازاین جدایی ناراحت می شم؟
مثل همیشه سعی کردم از این مسئله فرار کنم و ذهنم رو مشغولش نکنم.گذاشتم یه وقتی روش فکر کنم که دغدغه های فکری دیگه ای نداشته باشم و بتونم بادید بازتری به نتیجه برسم.
باقی راه رو سورن ساکت بود.نمی خواستم امشب برام تلخ باشه.بدون شک اگه ذهنمون مشغول باشه نمی تونیم خوب تصمیم گیری کنیم و به وظیفه اصلیمون یعنی ماموریتمون برسیم.
دلم نمی خواست غرورمون باعث شه بچه هارو که الان چشم امیدشون به ماست رو ناامید کنیم.درسته لجبازم،مغرورم اما خودخواه که نیستم.البته من خودمم می دونم حرف اشتباهی نزدم و فقط حقیقت رو بهش گوشزد کردم.اما چه کنم که جدیدا آقا لوس شدن.لابد برای من تو ذهن خودش کلی نقشه کشیده و از این که فعلا زنشم تو دلش قند آب می کنن...
عسل:سورن؟
سورن که پیاده شد بود و سمت ساختمون می رفت برگشت و یه نگاه بهم کرد که معلوم بود حسابی دلخوره...
عسل:از چی ناراحت شدی؟
سورن:هیچی.فقط یکم از صبح زیادی اینور اونور رفتیم خسته ام.
باز خواست راه بیافته که دستش رو از پشت کشیدم که باعث شد بایسته.رو به روش جلوی در ساختمون ایستادم.چونه اش رو تو دستم گرفتم وسرش رو بلند کردم.
عسل:به من نگاه کن
باز داشت سرش رو اینور اونور می کرد که چونه اش رو از دست من نجات بده.اما من محکم تر چونه اش رو گرفتم وگفتم:
-گفتم به من نگاه کن
کلافه بهم نگاه کرد.
عسل:از کدوم حرفم ناراحت شدی؟ازاینکه گفتم بعد ازاینکه از اینجابریم باید صیغه مون رو فسخ کنیم؟مگه قرارمون همین نبوده از اول.دلیلی نداره که ناراحت شی.ما که چیزی بینمون نبوده که بخوایم ناراحت شیم ازتموم شدنش...
واقعا همین طور بوده؟یعنی نباید ناراحت بشیم از تموم شدن این رابطه که هنوز خودمم نمی دونم یه رابطه می شه اسمش رو گذاشت یانه...
سورن پوزخندی زد وگفت:نه از اون ناراحت نشدم
عسل:چرا ازهمون ناراحت شدی
سورن:گفتم که نه
بالجبازی پام رو زمین کوبیدم وگفتم:نخیرم.قبل از اون حرفم خوب بودی
سورن باخنده گفت:بابا چه اصراری داری بگی من ازاین قضیه ناراحتم؟
بعد باشیطنت چشمک زد.
منم با لبخند خبیثانه ای نگاه خریدارانه ای بهش کردم وگفتم:خب چون ناراحتی دیگه.البته بهتم حق می دم.تو این مدت برای خودت زیاد خیال پردازی کردی دیدی همش داره میره برباد ناراحتی.درست گفتم نه؟
سورن نوک بینیم رو کشید و گفت:نه
بعد از پله هارفت بالا وبدون اینکه برگرده نگاهم کنه گفت:تونمیای تو مگه؟
پوفی کشیدم و رفتم پشت سرش که باهم وارد شدیم.