رمان اقای مغرور خانم لجباز11
نمی دونم چرا دلم می خواست زار بزنم...اون دختر اولین جنازه ای نبود که می دیدم همیشه کارم با همین جرم و جنایت و جنازه ها بودو من بی هیچ ترسی کار می کردم. اما نمی دونم چرا دلم واسه این یکی اینقدر سوخت...قیافه معصومی داشت.حتی یه ثانیه هم صورتش از جلوی چشم هام کنار نمی رفت.عین یه پرده همش جلوی روم بود...تا می تونستم تو خلوت خودم گریه کردم...اراده م واسه گرفتن انتقام قوی تر شد...این از اولین قربانی...نباید بزاریم دومی وسومی هم از راه برسه...خدایا خودت کمکمون کن...خدایا من و سورن و متین تنها امیدمون به توهه .خدایا خودت هوامون رو داشته باش...اونقدری گریه کرده بودم که خودم می دونستم الان چشم هام اندازه یه نعلبکی باد کرده...با باز شدن در پتو رو کشیدم رو سرم...دلم نمی خواست سورن فکر کنه اینقدر ضعیفم که بادیدن یه جسد دارم گریه می کنم...سورن:عسل!عســــل...عسل پاشو ببینم بااین دختره حرف زدی؟صدام انگار که ازته چاه در می اومد و حسابی خش دار شده بود:آره...سورن:پاشو ببینم صدات چرا اینطوری شده؟عسل:خوابم میاد ولم کن بزار بخوابم...از زیر پتو دستم رو گرفت وکشید که مجبورشدم بشینم.پتو هم به طورکامل از روم رفت کنار...زیرلب غرولند کنان گفتم:چته دستم رو شکوندی...نمی گی شاید بنده اصلا لخت باشم اینطوری بلندم می کنی؟سورن لبخند محوی زد وگفت:خب تو اگه لخت باشی که اصلا نمی زاری بیام تو...بعد خیره شدبه بدن و صورتم...یکم معذب شدم و پتو رو دور بدنم پیچیدم خب خیلی هم سر وضعم بد نبود ولی خب اولین بار بود که منو با تاپ می دید..البته بعد از اون یبار که از حموم...سورن:گریه کردی؟باصداش دوباره مثل همیشه رشته ی افکارم رو پاره کرد با تته پته گفتم:نَـ..نه..خیره چشم هاش رو دوخته بود تو صورتم و پلک نمی زد و می خواست با نگاهش بهم بگه خرخودتی تابلو...سورن:من گوشام مخملی نیست ها؟خدارو شکر شاخ ودم هم ندارم...چرا گریه کردی؟ واسه اون دختره؟سرم رو انداختم پایین و اروم گوشه لبم رو گاز گرفتم.مگه می شه به این یارو دروغ گفت؟خودش همه چی رو می فهمه دیگه...دستش رو گذاشتم زیر چونه ام و سرم رو بلند کرد.مهربون نگاهم کرد وگفت:بخاطر اون ناراحتی؟منم ناراحت شدم...دلم می خواست تو این پرونده پای هیچ جسدی وسط نباشه...اما خودت که دیدی تقصیر منم نبود!اون یکی رو که نتونستیم کاری براش بکنیم باید مراقب این دختره مهشید باشیم...دختره کله شقیه اگه هی باز تهدید کنه که می ره به پلیس می گه نصیری یه بلایی سرش میاره ها...تو باهاش حرف بزن بزار بهت اعتماد کنه نزار اون بشه دومین جسد ماجرا...باشه عسل؟سرم واروم به نشونه ی مثبت تکون دادم.و دوباره بغض لعنتی اومد سراغم و باز هم بی اجازه شکست و یه دونه اشک سمج از چشمم رو گونه ام پرتاب شدم.سورن با انگشتش اشکم رو پا کرد.صورتم رو بادستاش قاب گرفت...با مهربون ترین لحنی که تا حالا ازش شنیده بودم گفت:خانومی تو محکم باش!بزار من و متین به تو دل خوش کنیم...بهت قول می دم دیگه نزارم کسی بمیره...تو قوی تر از این حرف هایی عسل!می دونم دل نازکی اما اینم می دونم که تو با بدتر از این ها هم طرف بودی و خم به ابرو نیاوردی...من و متین به اندازه کافی بار رو دوشمون هست...تو دیگه بیشترش نکن...من مهشید رو سپردم دست تو ها خانوم...نا امیدم نکنی!تو می دونی مانی وحشیه.درست مثل یه گرگ گرسنه اس که دختر ها واسه اش نقش یه بره رو دارن!ازت می خوام هم مراقب خودت باشی هم مراقب مهشید.نمی خوام اون لعنتی کوچیکترین آسیبی بهتون بزنه...بهم قول می دی؟رنگ غم رو خیلی خوب تو چشم های سورن می دیدم...نمی دونم چرا ولی خیلی دوست داشتم خودم رو تو آغوشش باندازم و دستاش رو حصار تنم کنه...به یه دل گرمی احتیاج داشتم اما اونم قدر من ناراحت بود...سرم و تکون دادم وبا صدای اروم اما با صلابت گفتم:قول می دم...قول می دم رئیس...این اولین بار بود که رئیس صداش می زدم واولین بار توی این پرونده بود که می خواستم درست عین یه نظامی برخورد کنم...با پشت دستم اشک هام رو پاک کردم.سورن هم با یه لبخند تلخ دراز کشید.نباید بزاریم اونا ببرن...این بازی یه قمار ساده نیست...جون و زندگی هزار تا جوون داره این وسط به بهای نا چیزی قمار می شه...عسل یادت نره واسه چی اینجایی...نیومدی فقط حال سورن رو بگیری...اومدی بینی این خلافکار های کثیف رو به خاک بمالی...یادت نره چشم امید سردار به توهه...یادت نره اون ها تو رو انتخاب کردن و بهت اعتماد کردن...نا امیدشون نکن...نه اون ها رو،نه سورن رو ونه خودت رو...لبخندی از سر غرور به خودم زدم برگشتم دیدم سورن اروم به خواب رفته...منم اروم سرجام دراز کشیدم...اما باز هم از یه طرف فکر لاله و معصومیتش و از طرف دیگه فکر انتقام و ماموریت از ذهنم بیرون نمی رفت...با همین فکر ها به خواب رفتم...نیمه شب با گریه از خواب پریدم...همش جیغ می زدم و اشک می ریختم...تنم خیس عرق بود...دستام می لرزید.تب و لرزم گرفته بود...سورن با صدای گریه ام به ضرب پاشد و چراغ خواب روی عسلی رو روشن کرد...
بالشم رو بغل کرده بودم وحالا دیگه بی صدا اشک می ریختم و می لرزیدم...سورن:عسل!عسل جان خوبی؟چت شده؟خواب بد دیدی؟عسل:خیلی بد بود سورن...خیلی بد...دوباره صدای هق هقم بلند شد.صدام دیگه گرفته بود و خش دار شده بود.جوری که از شنیدن صدای خودم ترسیدم.سورن آروم من رو تو بغلش گرفت و موهام رو نوازش کرد...سورن:آروم باش عسل...من اینجام هیشکی نمی تونه اذیتت کنه..خیالت راحت خانومی...سرم رو تو بغل سورن فرو کردم.بهش نیاز داشتم،خیلی زیاد!سورن:نمی خوای بگی چه خوابی دیدی؟خودم رو بیشتر بهش چسبوندم و بریده بریده گفتم:خواب..دی..دم هوا تاری..که تاریکه من تن..ها تو..ی باغم..از هر درختی خون می..ریزه..تو ومتین رو صدا می زنم هیچ..کدو..متون نیس..تید صدای قه ..قهه های مانی..و جیغ من..تو فضا..می..پیچه..مانی..می گه:دن..بال کی می گردی؟این..ها؟بعد تو و متین رو نشون می ده ..که از درخت....به این جای خوابم که رسیدم دیگه نتونستم ادامه بدم گریه ام بیشتر شد و اشک هم یکی پس از دیگری می اومدن و می رفتن...سورن همچنان موهام رو نوازش می کرد...نگرانی رو تو صداش می شد حس کرد اما سعی می کرد باز منو اروم کنهسورن:نترس!از قدیم گفتن خواب زن چپه خب بقیه اش رو نگفتی من و متین از درخت چی؟داشتیم می رفتیم بالا؟بعد خنده ی عصبی کرد...به چشم هاش نگاه کردم.اول توشون موجی از نگرانی بود اما وقتی دید من دیگه گریه نمی کنم و اروم بهش زل زدم مهربون شد و دسته ای از موهام رو که روی صورتم ریخته بود عقب زد ودوباره بالبخند پرسید:نگفتی بقیه اش روها؟اینطوری قبول نیست...می خوای بزاری تو خماریش بمونم؟لبخند تلخی زدم و با بغض و صدای گرفته گفتم:تو ومتین از درخت آویزون بودید...یعنی مانی دارتون زده بود...هرچی جیغ زدم صداتون کردم جواب ندادید فقط مانی بود که به سمتم می اومد و می خواست من رو بگیره...دوباره همون موج نگرانی به چشم های سورن برگشت...سعی می کرد با خنده نگرانی هاش رو پنهون کنه اما موفق نمی شدسورن:آخ جون دیدی گفتم خواب زن چپه؟وقتی خواب دیدی ما مردیم یعنی حالا حالاها زنده ایم ودر خدمتتون هستیم و ما مانی رو می کشیم...بعدشم سر شب اینقدر گریه کردی و به اون دختره فکر کردی که از این خواب های ترسناک دیدی...تازشم مانی غلط می کنه بیاد سمت تو و بخواد تورو بگیره مادرش رو به عزاش می شونم...عسل:سورن تنهام نزار من می ترسمسورن:نترس خانومی من اینجام هیچ کس نمی تونه بهت آسیب برسونه خیالت راحت گلم...بعدش دراز کشید. منم دراز کشیدم.می ترسیدم دوست داشتم بغلم کنه و الان که بهش احتیاج دارم کنارم باشه...مثل اینکه خودش این رو از توی چشم هام خوند که دستش رو دراز کرد ومن رو کشید تو بغلش...سورن:تا وقتی که جنابعالی می ترسید باید همین جا بخوابی...جات همینجاست...گفته باشم این یه تنبیه...سرم رو گذاشتم روی دستش اونم دستش رو دور کمرم حلقه کرد و من و به خودش چسبوند...بوی عطر تلخش ارومم می کرد.گرمی نفس هاش که به صورتم می خورد نشون می داد هنوز پیشمه وتنهام نذاشته...قفسه سینش آروم بالا و پایین می رفت.دستش روی موهام بالا و پایین می رفت و آروم نوازشم می کرد.این بار آروم تر از سر شب به خواب رفتم... صبح با احساس این که یکی رو صورتم زوم کرده لای چشم هام رو باز کردم.سورن رو دیدم که با قیافه ی خندون جلوی رومه...سورن:به به چه عجب خانوم چشم های مبارکشون رو باز کردن...پاشو دختر کلی کار داریم..دستم خوابید پاشو می خوام بلند شم...جات خوب بوده نمی خوای بلند شی؟آره شیطون؟یه نگاه به زیر سرم انداختم تازه یادم اومد که از دیشب رو دست این بنده خدا خوابیدم یه غلتی زدم و دمر روی بالش خودم خوابیدم...سورن:ای بابا تو که باز گرفتی خوابیدی؟بابا کار و زندگی داریم ها...متین در زد واز پشت در گفت:اجازه هست بیام تو؟سورن:نه نه نیامتین با تعجب ومشکوکانه پرسید:وا؟چرا؟سورن با خنده گفت:آخه لباس تنم نیست... متین با سرعت در رو باز کرد و باشک وتردید گفت:چی؟بعد نگاهی به سورن کرد که داشت ریز ریز می خندید و بالش رو به سمتش پرت می کردسورن:هوی به تو یاد ندادن وارد اتاق کسی می شی اول اجازه بگیری؟متین نگاهش رو به من که هنوز به ظاهر خواب بودم و دمر خوابیده بودم و پتوهم تا کمرم افتاده بود دوخت و با اخم گفت:من که اجازه گرفتم.ببینم اینجا خبری بوده؟سورن رد نگاهش رو گرفت و پتو رو تا گردنم بالا آورد ومنم یه تکونی خوردم و دوباره خوابیدمسورن:نخیرم...منحرف!بگو ببینم واسه چی عین مغول ها پریدی تو اتاق ما؟خبری شده؟متین که انگار تازه چیزی یادش افتاده باشه گفت:ازبس مشکوک می زنید که حواس واسه آدم نمی زارید یادم رفته بود اصلا واسه چی اومدم...بابا این دختره مهشید باز رفت رو نرو ما بیست وچهار ساعته هی می گه می رم به پلیس می گم...لوتون می دم ال می کنم...بل می کنم..نصیری هم دیوونه شده زده به سرش به مانی می گه بکشتش...مگه دیشب عسل باهاش حرف نزد؟سورن پاشو تا این یکی رو نکشتن یه کاری کنیم...دختره هم ه لال مونی نمی گیره لا مصب(همون لا مذهب)با حرف های متین عین فشنگ از جام پریدم متین هم که سر و وضع من و دیدسرش و انداخت پایین و گفت:من پایینم زود باشید بیاید تا کار دستمون ندادن...
///////////////////////////////////////////////////////سریع یه آب به دست و صورتم زدم وقتی تو آیینه دستشویی خودم رو دیدم نشناختم ازبس چشم هام پف کرده بود و زیر چشم هام ریمل ریخته بود سیاه شده بود.یکم که قیافه آدمیزاد گرفتم اومدم بیرون ویه لباس مناسب پوشیدم و سریع باسورن رفتیم پایین.دختره دوباره صداش رو سرش گرفته بود منهدس نصیری عصبانی روی مبل های طبقه دوم نشسته بود ومانی هم تو اتاق دختره بود و صدای زد وخورد می اومد...سورن:سلام مهندس بازچی شدهنادرخان:سلام می خواستی چی بشه؟باز زر زرهای این ور پریده شروع شده...باید بکشیمش اینجوری برامون دردسرهعسل:نه مهندس من خودم باهاش حرف می زنم آرومش می کنمنادرخان:این اگه با حرف آروم می شد که همون دیشب باید ساکت می شد بااون همه حرف هایی که بهش زدیم این دختره آدم بشو نیست...واسه مون خطرناکه چاره ای جز مرگش نیست...متین:مهندس شما به مانی بگید فعلا کاری نکنه من خودم یه جوری ساکتش می کنم.شاید هنوز باور نداره که تصمیمتون واسه کشتنش جدیه!شما فعلا دست نگه دارید...عسل بامن بیادنبال متین راه افتادم تویه اتاق دیگه...بعد از این که در مورد حرف های دیشبم بامهشید ازم پرسید ومنم همه چی رو بهش گفتم اومدیم پیش بقیه...متین:بسپرینش به من...بعد هم رفت تو اتاق دختره و به مانی گفت بره بیرون و درو بست.اولش صدایی نمی اومد اما بعد صدای جیغ های دختره شروع شد...من و سورن با تعجب به هم خیره شدیم.یعنی متین داشت چی کار می کرد؟یعنی دختره رو زده؟اونها اگه متین رو نشناسن حق دارن ولی من و سورن که می دونیم اون پلیسه و بی گدار به آب نمی زنه یعنی داره چیکار می کنه؟بعد از یک ربع متین خندون در حالی که کمربندش رو می بست.اومد بیرون و در اتاق دختره رو از پشت کلید کرد.صدای گریه های دختره ازتوی اتاق می اومد...چشم های من و سورن اندازه یه نعلبکی شده بود...بقیه هم کمی باتعجب به متین نگاه می کردن اما زیاد براشون عجیب نبود...متین دوسه تا دکمه ی بالایی پیراهنش روهم بست و شاد و شنگول موبایلش رو تو هوا تکون داد و با لبخند کجی کنار ما ایستاد...نادرخان با پوزخندی گفت:خب!چی شد؟متین:دختره بیشتر از اینکه از مرگ بترسه از پدرش می ترسه که یوقت خدای نکرده دخترش رو تو جاهای بدبد نبینه و سکته کنه...هه...پدره کلی بلا سر دختره آورده دختره فرار کرده هنوز فکر پدرست...دیوانه...باورنمی کرد می خواین بکشینش...اما این یکی رو باور کرد که یه فیلم خوشگل ازش رو می فرستم واسه باباجونش...تا اطلاع ثانوی دهن مهشید خانوم عین دراتاقش قفل قفله...باورم نمی شد یعنی اصلا باور کردنی نبود متین بخواد همچین کاری رو بکنه...باشنیدن این حرف ها نیلوفر با گریه دوید سمت پله های پایین و متین هم نیلوفر نیلوفر کنان دنبال نیلوفر می دوید...مهندس نصیری لبخند ژکوندی به روی لب هاش بود وگفت:آفرین...نه مثل اینکه این متین هم یه جر بزه ای داره ما نمی دونستیم...بفرمایید سورن جان صبحونه پایین حاضره...ماکه بادیدن اون صحنه ها هنوز تو شوک و بودیم و میلی به صبحونه خوردن نداشتیم.ولی خب چه می شه کرد دیشبم که بااون اتفاق نتونستیم شام بخوریم الانم اگه صبحونه نخوریم ضعف می کنیم.ناچارا رفتیم پایین...سورن:معلوم نیست این پسره چه حقه ای تو کارشه...عسل:سورن تو باور می کنی متین اون کارو بکنه؟سورن:عمرا!من متین رو بزرگش کردم اون اهل اینجور برنامه ها نیست.می دونم یه کاری کرده که سر نصیری روشیره بماله بدبخت اصلا حواسش به نیلوفر جونش نبود مثه این که...باخنده و این که سورن بهم اطمینان داده بود که مطمئنه متین این کار رو نکرده نشستیم سر میز...بعد از چند دقیقه متین خسته وکوفته خودش رو ول کرد روی صندلیمتین:عسل یه چایی واسم بریزسورن باطعنه وخنده گفت:می بینم که خسته ای مــــــرد!خسته نباشیمتین یه نگاه چپ چپی به سورن کرد و با خنده ی بامزه ای گفت:سلامت باشی مــــــرد!چایی متین رو ریختم و گذاشتم جلوش.سورن چشمکی زد وپرسید:خوش گذشت؟متین استکانش رو برداشت و یه قلپ چایی ازش خورد.بعد با پررویی گفت:بــــــله!جای دوستان خالیسورن یه مشت خوابوند تو کمر متین که چایی پرید تو گلوشمتین در حالی که با دستش داشت چایی ها رو پاک می کرد از رو لباسش گفت:چته بابا؟سورن:زهر مارچی کار کردی دختره رو؟متین لبش رو گاز گرفت وبه من اشاره کرد وگفت:زشته حالا!بعدا برات تعریف می کنم.بعد زد زیر خنده
این دفعه من یه تیکه نون طرفش پرت کردم وگفتم:که خوش گذشته بهت؟حالا نیلوفرخانوم باهات آشتی کرد؟متین:نه بابا خانوم تیریپ قهر برداشتهعسل:حق هم داره والامتین:نه باید یاد بگیره لارج فکر کنه...سورن:خفه بابا چیکارش کردی دیوونه؟متین سریع تکون داد وجدی گفت:بریم بالا بهت می گم...بعد ازتموم شدن صبحونه رفتیم بالا تواتاق ما خودمون رو پرتاب کردیم روی تخت.من وسورن عین بچه ها دستمون رو زیر چونه امون زده بودیم وساکت چشم به دهن متین دوخته بودیم.متین با تعجب به ما نگاه می کرد:چتونه؟مگه قراره قصه هزار ویک شب براتون بگم که اینقدر مشتاقید؟سورن:زودباش تعریف کن چه جوری دهن دختره رو بستی؟عسل:مردیم از فوضولیمتین:خب مگه پایین نشنیدین چی به مهندس گفتم؟دیگه چی رو می خواین بدونید؟اگه می خواین جزییات و بدونید که شرمنده زشته نمی شه بگم...سورن بالش و کوبوند تو سرشمتین:چته تو امروز؟باشه بابا بریم تو اتاق خودمون برات جزییاتم تعریف می کنم این جا جلو عسل عیبه بابابعد یه چشم وابرویی اومد و لبش رو گاز گرفت.سورن:توکه انتظار نداری باور کنیم؟متین دستمون نیانداز می رم به سردار گزارش می کنم پدرتو در بیاره هامتین:خیلی خب بابا...دیدم این نصیری زده به سرش می گه این دختره رو بکشیم منم گفتم چیکار کنم که باعسل حرف زدم...فهمیدم نقطه ضعف دختره پدرشه...همینعسل:چی چی و همین؟بگو با دختره چی کار کردی این که همه ماجرا نبودمتین:رفتم تو اتاق نشستم با دختره حرف زدم.گفتم این ها می گیرن می کشنت...می گفت به جهنم واین حرف ها.دختره کله اش بوی قرمه سبزی می ده دیوونه ست...بهش گفتم پلیس این چیزارو می دونه ولی الان موقعش نیست.گفتم که کاری نکنه سورن:خره تو چیکار کردی؟اینجوری که لومون دادی به دخترهمتین:نه بابا اون طوری هام که تو می گی نیست...چه لویی؟گفتم ما احساس خطر می کنیم پلیس ها همین دور و برامونن انگار.یه چرت و پرت هایی سرهم کردم تحویلش دادم دیگه...ولی تونترس بی گدار به آب نزدم.عسل:خب اون داستان چی بود گفتی؟ماجرای کمربند و...متین زد زیر خنده و بریده بریده گفت:وای اون رو که نگو!قیافه تو وسورن موقع گفتن اون داستان خنده دار شده بود...وای نبودید خودتون رو تو آیینه ببینید که...سورن:هه هه هه...بی مزه!بگو تا از وسط دونصفت نکردم دقمون دادی پسرمتین:هیچی به دختره گفتم می خوام کمکت کنم این ها واقعا می خوان بکشن تو رو یکم زیادی ترسوندمش باورش شد...گفت چی کار کنم.گفتم وانمود کن من دارم بهت تجاوز می کنم.جیغ بزن گریه کن.منم بهشون می گم ازت فیلم گرفتم وگفتم به بابات نشون می دم می گم تهدیدت کردم توهم ترسیدی خیالشون راحت بشه که دهنت بسته است...بهش یکم اطمینان دادم که آسیبی بهش نمی رسونن ...همین!سورن:زهرمار!دوساعته مارو گیر آوردیمتین:دقیقا!عسل:حالا نیلو جون رو کجای دلت می خوای بزاری؟سورن:اصلا به اون فکر نکردی وقتی داشتی این داستان رو می ساختی،نه؟متین:والا راه دیگه ای برای نجات این مهشیده از دست نصیری اینا پیدا نمی کردم.نمی تونستم بزارم دختره رو بکشن که یوقت نیلو خانوم ناراحت نشه...عسل:حالا می خوای بانیلوفر بهم بزنی؟متین یه نگاه عاقل اندر سفیهی بهم انداخت وگفت:مگه تا الان باهاش دوست بودم که بخوام بهم بزنم؟من فقط باهاش معاشرت می کردم..به جان خودم اگه یه حرف عاشقانه بهش زده باشم...خودش الکی همه چیز رو بزرگ کرده.حالا هم قهر کرده به من چه خب؟سورن:اما باید یکم ازدلش دربیاری! اون دختره نصیریه تو چنگت داشته باشیش بد نیست...متین قیافه اش رو در هم کرد ویه چین انداخت به بینیش وگفت:کی می ره این همه راه رو...وای من که اصلا حوصله منت کشی ندارم.اصلا معلوم نیست کجا رفته...سورن:پاشو برو یکم ناز بکش تنبلی نکنمتین:آقا راستی یه چیزی...این جا صبح چه خبر بود؟جلوی سردار با دست پس می زنید اینجا با پا پیش می کشید؟سورن:کوفت!تو آدم نمی شی متین؟متین:نه جدی می گمسورن:عسل خواب بد دیده بود دیشب یکم بی قرار شده بود همینمتین یه چشمکی زد وگفت:تا باشه از این خواب های بدعسل:چرت نگو برو دنبال نیلوفر صدای در اتاقش اومدمتین سریع پاشد و رفت سمت در و رفت بیرون.باز برگشت و چشمک زد وگفت:تا من میام بچه های خوبی باشید ها...عسل باز خواب بد نبینیسورن:دِ برو بچه پررو...متین باخنده پرید بیرونسورن باخنده سرش رو تکون داد وگفت:آتیش پاره ایه این پسرعسل:اوهوم!نگاش کن چه داستانی سرهم کرده...سورن:هیـــس!هیس!عسل:چی شده؟سورن:هیچی ساکت باش!صداشون داره میاد مثه این که پرنسس نیلوفر تحویلش نگرفته الانم با جارو می زنه پرتش می کنه بیرون...اینجا صدا خوب نمیاد بیادست منو کشید و برد سمت در و گوشش رو چسبوند به در اتاق خودمونمنم گوشم رو چسبوندم به در و آروم گفتم:خب بریم پشت در خودشون دیگهسورن:هیس!می خوای یه دفعه در رو باز کنن پرت شیم تو آبرو وحیثیتمون بره...صدای متین و نیلوفر می اومدمتین:نیلوفر جان گوش کن بابا آخه من که کاری نکردم.اون کار رو کردم که نره لومون بده بد کردم هوای بابات رو داشتم؟نیلوفر:خفه شو.اون که اینجا بود چجوری می خواست لومون بده؟بگو آقا هوس بازن تا چشمش به یکی می افته آب از دهنش راه می افته عنان از کف می ده...سورن ریز ریز می خندید:بیچاره متین!آخی! طفلکی...باز دوباره می خندید منم خنده ام گرفته بودمتین:این حرف ها چیه عزیزم؟اگه من اینطور آدمی بودم که از تو به این زیبایی نباید می گذشتم.هان؟من این کارو کردم چون نمی خواستم دست پدرت دوباره به خون یه دختر دیگه آلوده بشه!مگه ندیدی باباتو که چقدر عصبی بود باید می ذاشتم دختره رو بکشه؟من این کارو واسه خاطر پدرت کردم اونوقت تو باهام اینطوری رفتار می کنی؟نیلوفر:بی خودی گردن پدر من نیانداز!رفتی عشق وحالت رو کردی حالا می گی به خاطر پدرت بود؟اون مهشید لعنتی یعنی اینقدر جونش می ارزید؟متین:نیلوفر تو هم داری کم کم اون روی خودت رو نشون می دی ها!مثه اینکه توهم بدت نمیاد پدرت هر روز یکی رو بزنه بکشه،نه؟نیلوفر:بــــــــرو بیرون نمی خوام دیگه ببینمتمتین:بهتر!اومد بیرون و در رو کوبوند!عصبی رفت تو اتاق خودش و در اونجا روهم کوبید...سورن:اوه!چه وحشی...دختره بد جوری قهر کرده ها...عسل:اره اصلا اروم نمی شه حق هم داره خب اون که نمی دونه متین کاری نکرده فکرکرده متین همه کارش رو کرده حالا اومده سراغ اون...سورن:بیچاره متین آش نخورده و دهن سوخته!نیلوفر دلش ازاین پره که چرا متین به اون دست هم نمی زنه اما رفته با مهشید...عسل:سورن!سورن:چیه خب راست می گم دیگه...جنسا کلا حسودین شما زنا...عسل:خب چیه؟بده نمی خوایم مرد خودمون رو یکی دیگه صاحب بشه؟سورن ابرویی بالا انداخت وگفت:نه بابا حرف های جدید جدید می شنوم.حالا مرد جنابعالی کی هست؟پشت چشمی ناز ک کردم وسرم رو به سمت دیگه چرخوندم:کلی گفتم!سورن:مطمئنی؟عسل:اوهوم مطمئنم.می گم این متین هم بلد نبود خوب منت کشی کنه هاسورن باخنده گفت:بابا این زیاد آک آکه...نگاه به قیافه اش نکن دوست دختر نداشته تا حالا بدونه تو این مواقع باید چی کار کنهعسل:ولی بیچاره نیلوفر چه فکر هایی داره می کنه الانسورن:تو چرا حرص می خوری الان؟عسل:خب دارم خودم رو می زارم جای اون.زن نیستی بفهمی چقدر سخته کهسورن:آخی راست می گی کاش متین نقشه اش رو به من می گفت من این کار رو می کردم طفلی نیلوفر اون موقع دیگه حرص نمی خوردعسل:مثه اینکه شما هم زیاد بدتون نمیاد هاسورن خوابید رو تخت و دستاش رو گذاشت زیر سرش و در حالی که سعی می کرد خنده اش و قورت بده گفت:چرا بدم بیاد؟خب منم مردم دیگهاخم غلیظی کردم و بلند شدم که برم.مچ دستم رو گرفت و با لبخند خبیثی گفت:کجا؟عسل:می رم لباسام رو مرتب کنمسورن:بهونه بیخودی نیار...ناراحت شدی؟عسل:نه چرا باید ناراحت شمگوشه لبش رو به دندون گرفت و ابروهاش رو انداخت بالا...سورن:من یکم می خوابم اتفاقی افتاد بیدارم کنعسل:چقدر می خوابید ما اومدیم اینجا فقط بخوابیم؟سورن:والا این شما بودیدکه دیشب جاتون گرم ونرم بود راحت خوابیدی.من بیچاره دیشب خوابم نبرد از بس که وول خوردیعسل:من که آروم گرفتم خوابیدم.شما خوابت نبرده تقصیر من چیه؟سورن:خیلی خب اصلا جنابعالی خیلی هم آروم بودی من بودم که هی وول می خوردم حالا اجازه هست بخوابم؟عسل:بخوابیه ساعتی که گذشت دیدم نه واقعا حوصله ام داره سر می ره.خواستم برم پیش متین که صداش رو جلوی در اتاقش شنیدم.داشت با مانی حرف می زد
مانی:کلید اتاق مهشید رو بدهمتین:می خوای چی کار؟مانی:حیفه تو حالشو ببری من بشینم کنار...چی می شه ما هم به این شیرینی یه ناخنکی بزنیممتین:اوه!پس قضیه حسودیه؟ایول...ایول!شرمنده مانی جون مهندس مهشید رو سپرده دست من منم نمی تونم اجازه بدم بهت اذیتش کنیمانی:نه بابا!تو می ری حال می کنی فیلم می گیری تهدید می کنی اذیت نمی شه،یه خوش گذرونی ساده ی من می خواد اذیتش کنه؟متین:مهشید دست منه الان.نه تو نه هیچکس دیگه حق نداره بهش نزدیک بشه مانی،فهمیدی؟مانی:یعنی تو مهشید رو به نیلوفر ترجیح می دی؟یعنی حاضری که نیلوفر رو به خاطر مهشید از دست بدی؟واقعا برات متاسفم متینمتین:مانی بی خیال من شو تو کارهای منم دخالت نکن من خودم خوب می دونم باید چیکارکنم.دور وبر مهشید هم نپلک...اگه کاری نداری می خوام به کارم برسممانی:باشه دور وبر مهشید جونت نمی پلکم...زیاد مالی هم نیست،من عسل رو بیشتر ترجیح می دم به دست آوردن اون باید لذت بخش تر باشهمتین:مانی خفه شو...خفه شو!به جان متین اگر به اون نزدیک بشی زنده ات نمی زارم.البته می دونم سورن جلوتر از من سرتو می بره...سارا رو ول کردی بیای اینجا دنبال دختر بگردی؟اینجا کسی واسه تو وجود ندارهمانی:مراقب حرف زدنت باش!مثه اینکه یادت رفته من کی هستم؟من مهندس ارشد شرکت نصیری ام...همون شرکتی که برای وارد شدن توش کلی موس موس می کردیمتین:توهم مثه اینکه مقام من و فراموش کردی؟من در حال حاضر یکی از شرکای نصیری ام...پس مقامم ازتو بالا تره ...پارو دم من نزار...شاید بگم بخندم کسی من و جدی نگیره اما اگه پاش بیافته از همه گرگ ترم...پس حواست به کارات باشه...خوش اومدیمتین دراتاقش رو بست.مانی هم از پشت در یه مشت به در زد وگفت:بچرخ تا بچرخیم آقا متین!تند نرو!جوجه رو آخر پاییز می شمرن...بعدش هم با عصبانیت پله ها رو رفت پایین...می ترسم این دعوا به ضرر متین تموم شه...تصمیم گرفتم حالا که متین عصبیه پیشش نرم.گوشم رو از روی در برداشتم و برگشتم که خوردم به یه جسم خیلی بزرگ.سرم رو که بلند کردم دیدم سورن با موهای ژولیده وچشم های پف کرده ونیمه باز جلومه...از دیدن سر و وضعش خنده ام گرفتسورن:چیه چرا می خندی؟چه خبر بود؟کی با کی دعواش شده بود؟عسل:قیافه ات و تو آیینه نگاه کنی خودتم خنده ات می گیره...متین ومانی!نمی دونی چه دعوایی کردن که...سورن:الان می رم پیشش ببینم چی شدهبعد از گفتن این حرف باهمون قیافه رفت تو اتاق متین...سرمیز شام تقریبا همه باهم قهر بودن...همیشه جمع رو متین گرم می کردکه الان اون از همه ساکت تر بود.هم با نیلوفر قهر بود هم با مانی دعوا کرده بود.ناصر خان هم که اصلا پیداش نبود.می گفتن رفته شمال واسه مهمونی برمی گرده!واسه چی رفته اونجا خدا می دونه!نادرخان هم که مثل این که ذهنش خیلی در گیر بود حرفی نمی زد!سورن هم که کلا کم حرف بود منم تا کسی ازم سوال نمی پرسید حرف نمی زدم...نیلوفرم کلا رفته بود تو فاز ناز!بیچاره نمی دونست متین اینقدر درگیره که نیلوفر اصلا به چشمش نمیاد...مانی هم داشت واسه کی نقشه می کشید الله و اعلم!بالاخره نادرخان سکوت جمع رو شکوند وگفت:مانی مهمونی پس فرداست...همه چیز رو سریع حاضر کنید نمی خوام هیچ کم وکاستی باشهسورن:هنوز خرابکاری مهمونی قبل نخوابیده مهندسنادر خان:ما زیاد وقت نداریم سورن جان...هر چی بیشتر این قرص ها تو دستمون بمونه برامون درسرمی شه...یکم خودم رو متعجب نشون دادم و گفتم:یعنی توی مهمونی قرص ها رو می فروشید؟نادرخان تک خنده ای کرد وگفت:نه دخترم!ما فقط جنس رو تو مهمونی به مشتری هامون نشون می دیم...خریدشون می مونه واسه بعد...مانی پوزخندی زد وگفت:یه جور شوی قرصه..تن قرصامون لباس می پوشونیم میان وسط یه قری می دن مشتری ها خوششون اومد می شینن پای میز معاملهلبخند کمرنگی رو لب هامون نشست که خیلی زود برطرف شد و همه دوباره برگشتن به همون لاک خودشون!نادرخان:من مهمون ها رو به شخصه خودم دعوت کردم...فقط می مونه اسباب پذیرایی...می خوام از همه چیز چند نوع وجود داشته باشه...چند نوع غذا و دسر و نوشیدنی...هیچ چیزی نباید کم باشه...دلم می خواد مهمونی کاملا دهن پر کن باشه...کوچکترین اشتباهی بدجور من و عصبی می کنه...توکه منو می شناسی مانی...
مانی:بله قربان اما من دست تنها این کارها رو انجام بدم؟ناصر خان هم که شمال تشریف دارن...نادرخان:ناصر واسه مهمونی میاد تهران...رفت یه سری به زن وبچه اش بزنه...سورن:زن و بچه اش؟مگه تو دبی...نادرخان:ناصر دوتا زن و زندگی داره حالا رفته سراغ اون یکیبعد هم خندید و رو به مانی ادامه داد:نه چرا دست تنها از بچه ها کمک بگیر...فردا هم زنگ می زنم نیرو بفرستن واسه کمک...نمی خوام هیچ اتفاق بدی اون شب بیافته...از شلوغی استفاده می کنیم و قرص ها رو بسته بندی می کنیم...عسل:مگه بسته بندی شده نیستن؟نادرخان:چرا اما نه برای مشتری...برای مشتری هامون باید طور دیگه ای بسته بندی کنیم...تعداد انبوه تری و می فهمید که چی می گم ؟عسل:بله البته...نادرخان:می خوام سیستم امنیتی کامل باشه مانی.مانی:شما خیالتون راحت هر دو قدم یکی رو می زارم...کسی جرئت نفس کشیدن ندارهعسل:این که مهمونی نمی شه مگه بنده خداها اومدن زندانمانی:ما کارمون خیلی حساسه سرکار خانوم...نمی تونیم ریسک کنیم.بعدشم قرار نیست با اسلحه بالا سرشون وایسن که...فقط برای امنیته خودشونه...نادرخان:فردا همه چیز رو هماهنگ کنسورن:ولی مگه قرار نبود مهمونی یه چند روز دیگه باشه؟چرا به این زودی؟نادرخان:گفتم که نمی خوام قرص ها زیاد دستمون بمونه علاوه بر اون ما یکم خرده فروشی هم کردیم.می ترسم یه اتفاق دیگه بیافتهعسل:چه اتفاقی؟نادرخان:اگه یه نفر دیگه هم بمیره مشتری هامون اعتمادشون رو نسبت به قرص های ما ازدست می دن تا اتفاق دیگه ای نیافتاده باید آبشون کنیمعسل:یعنی ممکنه کس دیگه ای هم بمیره؟نادرخان:این فقط یه احتمالهسورن:یعنی این امکان وجود داره که مشکل از قرص ها باشه؟مانی:آره اما این احتمال خیلی زیاد نیست.چون اون شب حدودا100 نفر از اون قرص ها خوردن ولی اون اتفاق فقط واسه یه نفر افتاد...پس احتمالش حدودا 1%بیشتر نیست...دلیلی نداره خیلی نگران باشیم...سورن:منم با شما موافقم مهندس نصیری...بهتره تاکس دیگه ای نمرده قرص ها رو بفروشیم...بعد از تموم شدن شام.همه رفتن که بخوابن...ماهم بایه ذهن آشفته به خواب رفتیم...فردا صبح همون اتفاقی که دلمون نمی خواست بیافته،افتاد.بعد از گرفتن یه دوش و حاضر شدن، داشتم با سورن می رفتم پایین که صبحونه بخوریم که مانی رو دیدیم که توی سالن کوچیک طبقه دوم نشسته بود و داشت خیلی عصبی با یه پسری صحبت می کرد.مانی طوری نشسته بود که متوجه ما که روی پله ها ایستاده بودیم و می خواستیم از حرف هاشون سر دربیاریم نشد...پسر هم طوری نشسته بود که فقط نیمرخ صورتش رو می تونستیم ببینیم.قیافه اش آشنا بود یکم که فکر کردم دیدم همون پسریه که شب مهمونی مانی از همه پذیرایی می کرد و نوشیدنی وقرص تعارف می کرد.یه جوری اونشب انگار اون میزبان بود...اسمش رو فراموش کرده بودم اما مطمئن بودم همون پسره ست
پسر:مانی دیشب حال دوتا از بچه ها باز بد شد...میثم که اصلا به بیمارستان نرسید.تومهمونی تموم کرد...اما شبنم یکم حالش بهتر بود یعنی بهتر که نه،زنده بود. با کیهان رسوندیمش بیمارستان اما حالش خیلی بده الان دکترها می گن زیاد امیدی بهش نیست...مانی عصبی سرش داد زد:تو وکیهان غلط کردین شبنم رو بردین بیمارستان.می خواین لو مون بدین؟بااین کارتون پای پلیس رو باز می کنید اینجا...رامین پلیس بو ببره گاومون زاییده...آخه پسر یه جو عقل تو سرتو نیست؟نمی شد یه بی صاحب مونده ای می بردین اون دختره رو؟حالا تن لش نیس خیلی ارزش داره به خاطرش فناشیمرامین:چی داری می گی مانی؟ما قرارمون این بود که بچه ها قرص بدیم عشق وحال کنن نه که برن سینه قبرستون...پریشب لاله،دیشبم میثم وشبنم...شما دارید چیکار می کنید مانی؟بچه ها دیگه می ترسن از قرص هاتون بخورن...لاله رو بگیم معده اش آک بوده زیادی تازه وارد بوده بهش نساخته.میثم و شبنم که یه عمر این کاره بودن چرا اینجوری شدن.ها؟مانی:نمی دونم نمی دونم خودمم گیج شدم.یعنی تو می گی بعضی از قرص ها خرابن؟رامین:بعضیا یا همه ش رو نمی دونم ولی این و می دونم بی اعتمادی تو بچه ها دیگه زیاد شده.دست و دلشون می لرزه بخوان خرید کنن.همش منتظر اینن که توهمونی یکی پخش زمین شه و به خاطر اون قرص ها بمیره..مانی:رامین نباید بزاری این خبرا جایی درز کنه.مهندس فردا شب مهمونی داره اگه مشتری ها این خبرا رو بشنون دیگه نمی خرن ازمون اونوقت مادیگه ورشکست می شیم.مهندس به عالم و آدم بدهکاره.با اون گندی هم که شما زدین پلیس دیر یا زود ردمون ومی زنه...رامین بچه ها رو هر جور که می تونی ساکت کن..بزار معامله فردا شب جوش بخوره خودم همه چی رو راست و ریس می کنم.فقط تا فردا شب خبری از مهمونی نیست.گفته باشم.حوصله ی جنازه های بعدی رو ندارم.فهمیدی چی گفتم؟رامین:مانی چرا نمی فهمی اون قرص ها فاسده.می خوای عمده بفروشی آدم های بیشتری رو به کشتن بدی؟مانی:چاره ای نداریم.ماتا خرخره تو باتلاقیم رامین.اگر مشتری هامون بو بپرن نابود می شیم می فهمی؟رامین:خب آره هر کسی فقط به فکر منافع خودشه.تو ومهندس هم باید به فکر جیب خودتون باشید که یوقت ضرر نکنید خدای نکرده...بعد بلند شد وسری از روی تاسف تکون داد وگفت:امیدوارم هر چه زودتر این مصیبت تموم شه...شما هم برید دنبال گیر کارتون که جوون های مردم و سر هیج و پوچ به کشتن ندید خداحافظ...مانی نشسته باهاش دست داد وخداحافظی سردی کرد.بعد از رفتن پسر آرنج هاش رو گذاشت روی زانوش و سرش رو توی دستاش گرفت...سورن عصبی بود.منم دست کمی از اون نداشتم...اصلا دلمون نمی خواست این قضیه باز قربانی داشته باشه اما انگار همه چیز بر وفق مراد ما نمی خواد پیش بره...باصدای سورن مانی از جا پرید سعی کرد نگرانیش رو پنهون کنهمانی:سلام سورن جان.صبح بخیر پایین صبحونه رو تازه مریم خانوم چیده تاشما مشغول شید منم میام...بلند شد بره که با صدای سورن سرجاش میخکوب شدسورن:بشین سرجات.توهیچ جا نمی ری.رامین اینجا چیکار داشتسعی کرد همون ژست مسلط همیشگی اش رو نگه داره.صداش رو صاف کرد وگفت:هیچی همین جوری اومده بود.یه حالی بپرسه یه سراغی هم ازمهشید بگیره...همین!سورن:مطمئنی؟مانی:آرهسورن:پس قضیه مهمونی دیشب چیه؟خودم شنیدم که گفت میثم وشبنم حالشون دیشب بد شدهرنگ نگاه مانی تغییر کرد.اول کمی ترس و بعد کمی رنگ عصبانیت به خودش گرفت وگفت:شما یاد نگرفتی که نباید فال گوش وایسی؟سورن خنده ی عصبی کرد وگفت:نمی خوای که برای فال گوش ایستادن تنبیهم کنی؟اینطور نیست؟ با صدای بلند و تحکم خاصی گفتم:تو داری چیکار می کنی مانی؟اون قرص ها هر روز داره قربانی می گیره این قرارمانبود...مگه نمی گفتید این قرص ها شادی آوره؟پس چرا الان داره جون جوونا رو می گیره؟مانی:به خدا خودمم نمی دونم...تا حالا سابقه نداشته تو دوشب دونفر بمیرن...با پوزخندی گفتم:سه نفر...اون دختره رو هم باید جز مرده ها حساب کرد...مانی:من می ترسم این شیرخام خورده ها دختره رو بردن بیمارستان.پلیس حتماتحقیقاتش رو شروع کرده بدبخت می شیم بدبخت...عسل:خب تو چه انتظاری داشتی؟که دختره رو نبرن بیمارستان؟که روز به روز به تعداد کشته ها افزوده شه؟ اول یکی بعد دوتا بعد سه تا...تا به بالا آره؟بایدم بترسی پای همه مون گیره پلیس که بیاد همه مون نابودیمسورن دستم رو گرفت وگفت:آروم تر عسل،مشکل این قرص ها چیه؟مانی:نمی دونم بزار یه زنگ به دکتر ساجدی بزنمبعد خیلی عصبی دست کرد تو جیب شلوارش بعد از یکم گشتن تو جیب هاش گوشیش رو در آورد و شماره ساجدی رو گرفت.یه سیگار روشن کرد وباعصبانیت بهش پک زدمانی:الو..الو سلام دکترساجدی-چه خوبی آقا؟این قرص ها تو دوروز دوسه نفرو به کشتن داده.شما چیکار کردی بااین قرص ها؟زهر توشون ریختی؟-شوخی چیه؟به من می خوره الان بخوام شوخی کنم؟تا الان دونفر رو راهی قبرستون کرده یه دخترم الان توتخت بیمارستان داره با مرگ و زندگی دست و پنجه نرم می کنه.مگه فرمولشون همون فرمول همیشگی نبوده؟چرا اینطوری شده؟-چــــــــی؟؟؟شما چیکار کردی؟یعنی چی آقا؟مهندس نصیری از این کارتون خبر داره؟شما بااین کارتون مارو نابود کردید دکتر...-واقعا که...خدانگهداروبعد گوشی رو قطع کردوباز هم عصبی چند پک دیگه به سیگارش زد .زیر لب همش فحش می دادو به زمین وآسمون لعنت می فرستاد
سورن:چی شد مانی؟عسل:دکتر ساجدی چیکار کرده؟مانی پوزخندی زد وگفت:دکتر!حیف اون اسم که رو این مردک بزارن.اسم خودش رو گذاشته دکتر.مرتیکه نفهم می گه قرص ها به حد نصاب نرسیده بود مهندس گفت یه سری دیگه تولید کنم یکی از مواد رو کم داشتیم پول نبود بخریم درصد مواد رو یکم تغییر دادم.می گه فکر نمی کردم بخواد خطرناک بشه...مردک با این کارش تیشه زده به ریشه امون...سورن عصبی دستی تو موهاش فرو کرد وگفت:مهندس نصیری چی؟خبرداره؟مانی:می گه به مهندس گفته بوده درصد مواد رو عوض کرده ولی هیچ کدومشون نمی دونستن اینقدر اوضاع خطری می شه...عسل:واقعا که...یعنی بخاطر این که پول خرج نکنن کاری کردن که مردم رو به کشتن بدن؟مانی:اونا که نمی دونستن اینطوری می شهعسل:اما اشتباهی کردن که ممکنه سر همه مون رو بالای دار ببره.واقعا آدم اینقدر بی فکر.مهندس که این کاره نبود واسه چی خودش رو قاطی کرده و اومده تواین راه؟همون قرص لاغری هارو درست می کرد و می فروخت بهتر بود که...واقعا که بی عر...بقیه حرفم رو خوردم.نفسم رو عصبی فوت کردم.مانی:باید زودتر به مهندس بگم...بعد دوید پایین و با عصبانیت و صدای بلند مهندس رو صدا زد.ماهم پشت سرش رفتیم پاییننادرخان:چه خبرته مانی؟چی شده این قدر عصبی هستی؟مانی:مهندس شما چیکار کردی؟دکتر ساجدی به شما گفته بوده یکی از مواد رو تموم کرده و درصد مواد رو عوض کرده اما شما هیچی بهش نگفتید؟واقعا این چه سهل انگاری بود که شما کردید؟نادر خان:مگه چی شده حالا؟اینبار سورن باصدای محکم وجدیش گفت:می خواستید چی بشه؟این چند نفری که مردن از اون قرص ها خوردن...از اون قرص هایی که درصدشون با اجازه شما عوض شده حالا هم حسابی باقرص های سالم قاطی شدن و نمی شه ازهم جداشون کرد...حالا هر کسی از اون قرص ها بخوره می میره...چند نفر دیگه باید بمیرن مهندس؟می دونید؟به تعداد همه ی اون قرص های سری دوم باید کشته بدیم شما این رو می خواید؟نادرخان کلافه دستی تو موهای جو گندمیش کشید و با بی قراری و دستپاچگی گفت:می خواید چیکار کنید؟هان؟سورن:شما می خواید چیکار کنید؟می خواین اون قرص ها رو بفروشید؟نادرخان:پس می خوای چیکار کنم؟کلی ضرر رو به جون بخرم؟کل سرمایه ام رو دود کنم بفرستم رو هوا؟علاوه بر اون پول خود جنابعالی هم هست.مگه هی دم گوشم نمی خوندی که سرمایه وسودت رو هر چه زودتر بهت بدم؟حالا می خوای به خاطر یه احتمال کوچیک کل زندگیم روببازم؟نه...نه من همچین ریسکی نمی کنم.نباید مشتری هامون از این قضیه بو ببرن فهمیدید؟نباید...سورن بزار برای بعد فقط همین یبار...سورن:سرمایه تون مهم تره یا جون جوونای مردم؟نادرخان:بس کن دیگه...جوونای مردم اگه درست وحسابی بودن که طرف اینجور برنامه ها نمی اومدن...فقط تا فردا بزارید این معامله ها جوش بخوره قول می دم از این به بعد حواسم رو بیشتر جمع کنم...ازتون خواهش کردم...باشه مهندس؟سورن سرش رو عصبی تکون داد وگفت:فقط همین یه بارنادرخان:ممنون پسرمسورن عصبانی رفت سمت پله ها.منم بیشتر موندن تو اون جمع لعنتی رو جایز ندونستم بدون هیچ حرفی پشت سر سورن رفتم توی اتاقمون.بابسته شدن در سورن عصبی فریاد می زد و طول اتاق رو طی می کردسورن:مرتیکه پولش براش مهمتره .این همه جوون رو به کشتن بده ککش هم نمی گزه...به تو هم می گن آدم؟قاچاقچی هم باشی باید یکم مرام ومروت داشته باشی...البته نباید از همچین کسی انتظار بیشتری داشته باشیم...به هر حال اون یه خلافکاره دیگهسعی کردم با صدای آروم به آرامش دعوتش کنم ولی عصبی تر ازاین حرف ها بودعسل:سورن آرومتر می شنون..سورن:بشنون به جهنمعسل:یعنی چی به جهنم؟می خوای همه چی لو بره؟سورن کمی آرومتر شد ومستاصل گفت:تو می گی چی کار کنیم؟خیلی وقت نداریم.فوق فوقش تا پس فردا...دستش رو توی دستم گرفتم و یه لبخند بهش زدم و گفتم:قوی باش رئیس.مگه قرار نبود روی من و کم کنی؟باید محکم وایسیم و بجنگیم.تا اینجا رو با زحمت اومدیم بقیه اش رو هم می تونیم سورن...مطمئن باش.امیدت به خدا باشه پسر...لبخند بی جونی زد و رو صورتم دست کشید وگفت:نگاه تو رو خدا...کارم به کجا رسیده فسقل بچه داره بهم اعتماد به نفس و دلگرمی می دهاخم کردم بالب های غنچه شده نشستم کنارش لب تخت وبا حالت قهر گفتم:مارو باش داریم امید می دیم به آقا...اصلا به من چهدستش رو انداخت دور شونه ام و چسبوند به خودشسورن:خیلی خب دیگه قهرنکن.بیا فکر هامون رو بزاریم روهم ببینیم چیکار کنیمسرم رو گذاشتم رو شونه اش و یکم تو فکر رفتمسورن:چی شدی؟عسل:دارم فکر می کنمسورن:به نتیجه ای هم رسیدی؟عسل:برو متین رو صدا کن یه جلسه بزاریمسورن:ای به چشم رئیسبعد بلند شدو رفت تو اتاق متین.بعد از دو دقیقه با متین اومدن تو.از اونجایی که اتاقمون میز مذاکره نداشت طبق معمول نشتیم رو تخت.کل جریانی که پایین اتفاق افتاد رو مو به مو واسه متین تعریف کردیم
متین:حالا شما می گید چی کار کنیم؟عسل:سورن یه زنگ بزن به ددی جون باهاش صلاح ومشورت کنمتین و سورن زدن زیر خندهسورن:باشه عزیزم همین الان یه گزارش براش می نویسمبعد لپ تاپش رو برداشت و سریع یه گزارش واسه سردار ایمیل کرد.تا جواب برامون بیاد باز هم فکری کردیممتین:من می گم فردا مشتری ها رو شناسایی کنیم .فردا که اینجا خیلی شلوغه نمی تونیم همه شون رو دستگیر کنیم خیلی هم شیر تو شیر می شه اینجا...بزاریم پس فردا که مشتری ها میان واسه معامله کردن یه تور بیاندازیم سرشون و همه رو صید کنیم،چطوره؟سورن که سرش تو لپ تاپش بود گفت:اتفاقا ددی جون هم همین رو می گه البته با لحن مودبانه تر و رسمی تری...باتعجب گفتم:به همین زودی جوابش اومد؟سورن:آره دیگه عصر عصرِ سرعت وارتباطاتهمتین:خب حالا دستور چیه؟سورن:گفته فردا همه چیز رو تحت نظر بگیریم مشتری ها رو شناسایی کنیم بعد روز معامله دستگیرشون کنیممتین یقه لباسش رو داد بالا و یه ژست باحال گرفت به خودش.متین:دیدید گفتم...حالا لازم نیست بگم ریا شه اما چند دفعه ای خواستن رئیس رو باز نشسته کنن بره پیش خونواده اش تو خونه بشینه به من گفتن بیام جانشینش بدم من قبول نکردم دیدن فرد لایق تری وجود نداره رئیس رو بازنشسته نکردنسورن در حالی که سعی می کردخنده اش رو قورت بده گفت:یعنی اعتماد به نفسی که تو داری رئیس جمهور ندارهمتین:خواهش می کنم البته اگه من رئیس بشم مطمئن باش تو رو معاون خودم می کنمسورن:نه بابامن اصلا از پارتی بازی خوشم نمیاد.اینقدر سعی خودم رو می کنم که به اون درجه ای برسم که لایق معاونت شما باشممتین:آفرین...من به پشت کارتو جوون افتخار می کنمسورن:خیلی خب حالا خودت رو لوس نکن...عسل فردا تو مهمونی باید یه انگشتری دستت کنی که توش دوربین کار می زاریم.میای بامن و باهمه سلام وعلیک می کنی و از همه فیلم می گیری.همه مون باید بهمون مایکروفون وصل باشه.فردا کاملا مسلح باشید شاید یه اتفاقاتی بیافته که از عهده ما خارج باشه...عسل:اگر مهندس فهمید مسلحیم چی می خوای بهش بگی؟سورن:می گیم خودتون گفتید واسه امنیتمون قدم به قدم ادمای مسلح می زارید ماهم برای امنیت خودمون مسلحیم.همین!می تونم بپیچونمش تو زیاد نگران اون نباشمتین:بفرما خانوم کوچولو دلت اینقدر هیجان می خواست حالا خوشحالی؟عسل:والا دلم هیجان می خواست ولی نه این همه اون هم یه دفعه ایسورن:باید خیلی مراقب باشیم کوچکترین اشتباه آخرین اشتباهمونهمتین:خب دیگه؟سورن:فعلا همین تا بعد ببینم چه چیزهای دیگه ای به ذهنم می رسهمتین:خیلی خب پس من فعلا می رم تو اتاقم خبری شد صدام کنیدسورن:باشهمتین رفت تو اتاق خودش و من موندم و سورنعسل:سورن؟سورن:هوم؟عسل:یعنی همه چیز خوب پیش میره؟سورن نگاه چپ چپی بهم کرد و ادای من رو در آورد:من بهترین مامور ادره ام هیچ دختری رو دست من نیست.هرجا من بودم موفق شدم و ال ...بل..حالا چرا اینقدر ترسیدی؟عسل:نترسیدم.فقط یه سوال پرسیدم اگه دوست نداری جواب نده چرا می زنی تو برجک آدم.سورن:آخ فدای برجکت داغون شد؟عسل:نخیرم برجک بنده ضد ضربه تر ازاین حرف هاستسورن تک خنده ی مردونه ای کرد و بامهربونی گفت:خیلی خب ببخشید. من که خیلی به این ماموریت امیدوارم آخه نا سلامتی دوتا افسر خوب و با پشتکار و حرفه ای باهامن مطمئنم که ما پیروز ماجراییم سرکار خانوم گل قهر کن...دقت کردی جدیدا خیلی لوس شدی؟عسل:اصلا هم اینطور نیستسورن:چرا هست!قبلا بیشتر اهل دعوا و چزوندن بودی اما الان همش یا قهر می کنی یا لبات و جمع می کنی وساکت می شی.نکنه...؟با تعجب بهش نگاه کردم وگفتم:نکنه چی؟سورن با شیطنت ابروهاش رو انداخت بالا وگفت:نکنه عاشقم شدی؟این ها نشونه ی عشقه ها
//////////////////////////////////////////////////اصلا دوست نداشتم این حرف رو بشنوم.یک آن تمام بدنم گر گرفت وداغ شدم.نمی دونم از خجالت بود یا عصبانیت.نمی دونستم راست می گفت یانه.اما دلم نمی خواست اسم احساسی که بهش داشتم رو عشق بزارم.احساس می کردم این حس اونقدرها هم پر رنگ وجدی نیست که بشه اون اسم رو روش گذاشت.شاید وابستگی بهتر باشه...اگه دست خودم بود که اسم عادت رو روش می زاشتم.ولی بدیش این بودکه خودم می دونستم به سورن عادت نکردم.یعنی شرایط طوری بود که نمی شد به هیچ چیز عادت کرد.تا می اومدی با یه اتفاق کنار بیای و بهش عادت کنی یه اتفاق تازه تر از راه می رسید و کاسه وکوزه مون رو بهم می زد...چند ثانیه ای بهش خیره شدم که باعث شد بل بگیره و با شیطنت بیشتر بگه:چیه زدم تو خال؟درست گفتم نه؟قیافه ام روعصبانی کردم وگفتم:چندبار به روتون خندیدم دلیل براین نیست که رفتارم رو هر چیزی که دوست دارید تصور کنید.من فقط خواستم الان که تنش های عصبیمون زیاده یکم باهات خوب باشم که دغدغه هامون کمتر بشه فکر نمی کردم بخوای رفتارم رو چیز دیگه ای برداشت کنید.واقعا براتون متاسفمسورن که یکم ناراحت شده بود بایه پشیمونی خاصی گفت:ببخشید اما اون فقط یه شوخی ساده بود عسل.فکر نمی کردم اینقدر بهت بربخوره و ناراحت بشیعسل:برگشتی بهم می گی عاشقت شدم بعد می گی شوخی کردم؟واقعا که یه تخته که نه،چند تخته ات کمهسورن با لحن دلخوری گفت:یعنی من دیوونه ام؟باپوزخندی گفتم:نه دیوونه نیستی فقط یکم اعتماد به نفست بالاهه زیادی خودت رو تحویل می گیریرنگ نگاهش عوض شد.غمگین شد.ابری شد.بلند شد از روی تخت ومقابلم ایستاد.حالا مجبور بودم از پایین بهش خیره شم.تا حالا بغض یه مرد رو اینقدر از نزدیک ندیده بودم.نمی دونستم واقعا بغض بود یا من اینطوری فکر می کردم.به خودم هزار دفعه لعنت فرستادم که چرا اونطوری گفتم بهش.اما هنوز محکم بود.با همون اخم همیشگی و صلابت و جذبه خاصش که دل همه رو می برد.با پوزخندی گوشه لبش گفت:آره...آره تو راست می گی!من زیادی خودم رو تحویل می گیرم.عاشقی؟هه چه کلمه ی خنده داری...هیشکی نمی تونه من رو حتی یه روز دوست داشته باشه یا تحملم کنه.اونوقت انتظار دارم کسی عاشقم باشه؟چه انتظار بزرگی.من به حد خودم قانعم! ازت انتظار ندارم عاشقم باشی.نه از تو نه از هیچ کس دیگه! اون فقط یه شوخی بود...ببخشید...واقعا ببخشید عسل...فکر کنم دیگه نتونست خودش رو کنترل کنه که سریع رفت بیرون و در رو بست.خواستم دنبالش برم که گفتم شاید به خلوت نیاز داشه باشه.می دونستم با این حرف ها و رفتارهایی که بعضی موقع ها ازش سر می زنه یه شکست عشقی بزرگ داشته تو زندگیش...به این نتیجه چندبار توهمین مدت کم رسیده بودم.خیلی دوست داشتم از قضیه اش سر دربیارم.می خواستم از متین بپرسم اما گفتم شاید ناراحت شه...شایدم چون یه جورایی ته دلم می خواست خود سورن برام تعریف کنه سراغ متین نرفتم وسعی کردم تا زمانی که خود سورن بهم نگفته این عسل کنجکاو درونم رو خفه کنم.البته کار خیلی سختی بود اما چه کنم مجبور بودم دیگه...کلی با خودم کلنجار رفتم که چرا اون حرف ها روبهش زدم.خب هر دفعه که باهاش کل کل می کردم کلی حرف بهش می زدم و اونم ناراحت نمی شد ولی الان؟با خودم تصمیم گرفتم وقتی برگشت تو اتاق از دلش دربیارم و اگه تونستم ماجرای عشقش رو از زیر زبونش بکشم بیرون...تاغروب تو اتاقم موندم...بالاخره اومد.بایه قیافه درهم وچشم های پرخون خوابید روی تخت و پشت بهم کرد. رفتم کنارش روی تخت نشستم که پتو روکشید روی سرش...عسل:اوه چه بداخلاق.مثلا قهری الان؟سورن:عسل راحتم بزار می خوام تنها باشمبا کمی عصبانیت گفتم:تا الان تنها بودی بستت نبود.پاشو زود آشتی کن من حوصله ناز کشیدن ندارم هاسورن:کسی هم ازت انتظار ناز کشیدن نداره.موضوع تونیستی پس بیخیال شوعسل:پس موضوع چیه؟پایین دوباره اتفاقی افتاده؟سورن:نهعسل:پس ناراحتیتون مربوط به کدوم موضوعه آقا؟سورن:یه موضوع خیلی قدیمی مهم نیست بزار بخوابمعسل:پاشو آشتی کن.پسر بچه ی پنج ساله نیستی که اینطوری قهر می کنی.حالا مگه من چی گفتم؟حالا اگه می گفتم وای عاشقتم می میرم برات نیشت باز بود نه...والا شما مردها اصلا یه مدلید همه تون از درون بچه ایدسورن:بله حق با شماست حالا اجازه هست بخوابم؟عسل:نخیرم اجازه نیست.باید بگی یهو چت شد؟مطمئنم واسه یه کلمه حرف من اینطوری نشدی.سورن چیزی آزارت می دهحالا دیگه قشنگ دراز کشیده بود یه دستش رو گذاشته بود زیر سرش.نگاهش رو به سقف دوخت و با پوزخند تلخی گفت:نه...ابروم رو انداختم بالا وبالحنی که توش فقط این جمله موج می زد که"خر خودتی"گفتم:ســـــورن من بچه ام؟خب تابلوهه که یه چیزی داره اذیتت می کنه چرا نمی گی بهم یکم سبک شیسورن:آره یه چیزی داره اذیتم می کنهبااشتیاق گفتم:خب چی؟بهم بگو شاید بتونم کمکت کنم؟لبخند کجی زد که اینقدر تلخ بود نمی زد بهتر بود.
بالشم رو بغل کرده بودم وحالا دیگه بی صدا اشک می ریختم و می لرزیدم...سورن:عسل!عسل جان خوبی؟چت شده؟خواب بد دیدی؟عسل:خیلی بد بود سورن...خیلی بد...دوباره صدای هق هقم بلند شد.صدام دیگه گرفته بود و خش دار شده بود.جوری که از شنیدن صدای خودم ترسیدم.سورن آروم من رو تو بغلش گرفت و موهام رو نوازش کرد...سورن:آروم باش عسل...من اینجام هیشکی نمی تونه اذیتت کنه..خیالت راحت خانومی...سرم رو تو بغل سورن فرو کردم.بهش نیاز داشتم،خیلی زیاد!سورن:نمی خوای بگی چه خوابی دیدی؟خودم رو بیشتر بهش چسبوندم و بریده بریده گفتم:خواب..دی..دم هوا تاری..که تاریکه من تن..ها تو..ی باغم..از هر درختی خون می..ریزه..تو ومتین رو صدا می زنم هیچ..کدو..متون نیس..تید صدای قه ..قهه های مانی..و جیغ من..تو فضا..می..پیچه..مانی..می گه:دن..بال کی می گردی؟این..ها؟بعد تو و متین رو نشون می ده ..که از درخت....به این جای خوابم که رسیدم دیگه نتونستم ادامه بدم گریه ام بیشتر شد و اشک هم یکی پس از دیگری می اومدن و می رفتن...سورن همچنان موهام رو نوازش می کرد...نگرانی رو تو صداش می شد حس کرد اما سعی می کرد باز منو اروم کنهسورن:نترس!از قدیم گفتن خواب زن چپه خب بقیه اش رو نگفتی من و متین از درخت چی؟داشتیم می رفتیم بالا؟بعد خنده ی عصبی کرد...به چشم هاش نگاه کردم.اول توشون موجی از نگرانی بود اما وقتی دید من دیگه گریه نمی کنم و اروم بهش زل زدم مهربون شد و دسته ای از موهام رو که روی صورتم ریخته بود عقب زد ودوباره بالبخند پرسید:نگفتی بقیه اش روها؟اینطوری قبول نیست...می خوای بزاری تو خماریش بمونم؟لبخند تلخی زدم و با بغض و صدای گرفته گفتم:تو ومتین از درخت آویزون بودید...یعنی مانی دارتون زده بود...هرچی جیغ زدم صداتون کردم جواب ندادید فقط مانی بود که به سمتم می اومد و می خواست من رو بگیره...دوباره همون موج نگرانی به چشم های سورن برگشت...سعی می کرد با خنده نگرانی هاش رو پنهون کنه اما موفق نمی شدسورن:آخ جون دیدی گفتم خواب زن چپه؟وقتی خواب دیدی ما مردیم یعنی حالا حالاها زنده ایم ودر خدمتتون هستیم و ما مانی رو می کشیم...بعدشم سر شب اینقدر گریه کردی و به اون دختره فکر کردی که از این خواب های ترسناک دیدی...تازشم مانی غلط می کنه بیاد سمت تو و بخواد تورو بگیره مادرش رو به عزاش می شونم...عسل:سورن تنهام نزار من می ترسمسورن:نترس خانومی من اینجام هیچ کس نمی تونه بهت آسیب برسونه خیالت راحت گلم...بعدش دراز کشید. منم دراز کشیدم.می ترسیدم دوست داشتم بغلم کنه و الان که بهش احتیاج دارم کنارم باشه...مثل اینکه خودش این رو از توی چشم هام خوند که دستش رو دراز کرد ومن رو کشید تو بغلش...سورن:تا وقتی که جنابعالی می ترسید باید همین جا بخوابی...جات همینجاست...گفته باشم این یه تنبیه...سرم رو گذاشتم روی دستش اونم دستش رو دور کمرم حلقه کرد و من و به خودش چسبوند...بوی عطر تلخش ارومم می کرد.گرمی نفس هاش که به صورتم می خورد نشون می داد هنوز پیشمه وتنهام نذاشته...قفسه سینش آروم بالا و پایین می رفت.دستش روی موهام بالا و پایین می رفت و آروم نوازشم می کرد.این بار آروم تر از سر شب به خواب رفتم... صبح با احساس این که یکی رو صورتم زوم کرده لای چشم هام رو باز کردم.سورن رو دیدم که با قیافه ی خندون جلوی رومه...سورن:به به چه عجب خانوم چشم های مبارکشون رو باز کردن...پاشو دختر کلی کار داریم..دستم خوابید پاشو می خوام بلند شم...جات خوب بوده نمی خوای بلند شی؟آره شیطون؟یه نگاه به زیر سرم انداختم تازه یادم اومد که از دیشب رو دست این بنده خدا خوابیدم یه غلتی زدم و دمر روی بالش خودم خوابیدم...سورن:ای بابا تو که باز گرفتی خوابیدی؟بابا کار و زندگی داریم ها...متین در زد واز پشت در گفت:اجازه هست بیام تو؟سورن:نه نه نیامتین با تعجب ومشکوکانه پرسید:وا؟چرا؟سورن با خنده گفت:آخه لباس تنم نیست... متین با سرعت در رو باز کرد و باشک وتردید گفت:چی؟بعد نگاهی به سورن کرد که داشت ریز ریز می خندید و بالش رو به سمتش پرت می کردسورن:هوی به تو یاد ندادن وارد اتاق کسی می شی اول اجازه بگیری؟متین نگاهش رو به من که هنوز به ظاهر خواب بودم و دمر خوابیده بودم و پتوهم تا کمرم افتاده بود دوخت و با اخم گفت:من که اجازه گرفتم.ببینم اینجا خبری بوده؟سورن رد نگاهش رو گرفت و پتو رو تا گردنم بالا آورد ومنم یه تکونی خوردم و دوباره خوابیدمسورن:نخیرم...منحرف!بگو ببینم واسه چی عین مغول ها پریدی تو اتاق ما؟خبری شده؟متین که انگار تازه چیزی یادش افتاده باشه گفت:ازبس مشکوک می زنید که حواس واسه آدم نمی زارید یادم رفته بود اصلا واسه چی اومدم...بابا این دختره مهشید باز رفت رو نرو ما بیست وچهار ساعته هی می گه می رم به پلیس می گم...لوتون می دم ال می کنم...بل می کنم..نصیری هم دیوونه شده زده به سرش به مانی می گه بکشتش...مگه دیشب عسل باهاش حرف نزد؟سورن پاشو تا این یکی رو نکشتن یه کاری کنیم...دختره هم ه لال مونی نمی گیره لا مصب(همون لا مذهب)با حرف های متین عین فشنگ از جام پریدم متین هم که سر و وضع من و دیدسرش و انداخت پایین و گفت:من پایینم زود باشید بیاید تا کار دستمون ندادن...
///////////////////////////////////////////////////////سریع یه آب به دست و صورتم زدم وقتی تو آیینه دستشویی خودم رو دیدم نشناختم ازبس چشم هام پف کرده بود و زیر چشم هام ریمل ریخته بود سیاه شده بود.یکم که قیافه آدمیزاد گرفتم اومدم بیرون ویه لباس مناسب پوشیدم و سریع باسورن رفتیم پایین.دختره دوباره صداش رو سرش گرفته بود منهدس نصیری عصبانی روی مبل های طبقه دوم نشسته بود ومانی هم تو اتاق دختره بود و صدای زد وخورد می اومد...سورن:سلام مهندس بازچی شدهنادرخان:سلام می خواستی چی بشه؟باز زر زرهای این ور پریده شروع شده...باید بکشیمش اینجوری برامون دردسرهعسل:نه مهندس من خودم باهاش حرف می زنم آرومش می کنمنادرخان:این اگه با حرف آروم می شد که همون دیشب باید ساکت می شد بااون همه حرف هایی که بهش زدیم این دختره آدم بشو نیست...واسه مون خطرناکه چاره ای جز مرگش نیست...متین:مهندس شما به مانی بگید فعلا کاری نکنه من خودم یه جوری ساکتش می کنم.شاید هنوز باور نداره که تصمیمتون واسه کشتنش جدیه!شما فعلا دست نگه دارید...عسل بامن بیادنبال متین راه افتادم تویه اتاق دیگه...بعد از این که در مورد حرف های دیشبم بامهشید ازم پرسید ومنم همه چی رو بهش گفتم اومدیم پیش بقیه...متین:بسپرینش به من...بعد هم رفت تو اتاق دختره و به مانی گفت بره بیرون و درو بست.اولش صدایی نمی اومد اما بعد صدای جیغ های دختره شروع شد...من و سورن با تعجب به هم خیره شدیم.یعنی متین داشت چی کار می کرد؟یعنی دختره رو زده؟اونها اگه متین رو نشناسن حق دارن ولی من و سورن که می دونیم اون پلیسه و بی گدار به آب نمی زنه یعنی داره چیکار می کنه؟بعد از یک ربع متین خندون در حالی که کمربندش رو می بست.اومد بیرون و در اتاق دختره رو از پشت کلید کرد.صدای گریه های دختره ازتوی اتاق می اومد...چشم های من و سورن اندازه یه نعلبکی شده بود...بقیه هم کمی باتعجب به متین نگاه می کردن اما زیاد براشون عجیب نبود...متین دوسه تا دکمه ی بالایی پیراهنش روهم بست و شاد و شنگول موبایلش رو تو هوا تکون داد و با لبخند کجی کنار ما ایستاد...نادرخان با پوزخندی گفت:خب!چی شد؟متین:دختره بیشتر از اینکه از مرگ بترسه از پدرش می ترسه که یوقت خدای نکرده دخترش رو تو جاهای بدبد نبینه و سکته کنه...هه...پدره کلی بلا سر دختره آورده دختره فرار کرده هنوز فکر پدرست...دیوانه...باورنمی کرد می خواین بکشینش...اما این یکی رو باور کرد که یه فیلم خوشگل ازش رو می فرستم واسه باباجونش...تا اطلاع ثانوی دهن مهشید خانوم عین دراتاقش قفل قفله...باورم نمی شد یعنی اصلا باور کردنی نبود متین بخواد همچین کاری رو بکنه...باشنیدن این حرف ها نیلوفر با گریه دوید سمت پله های پایین و متین هم نیلوفر نیلوفر کنان دنبال نیلوفر می دوید...مهندس نصیری لبخند ژکوندی به روی لب هاش بود وگفت:آفرین...نه مثل اینکه این متین هم یه جر بزه ای داره ما نمی دونستیم...بفرمایید سورن جان صبحونه پایین حاضره...ماکه بادیدن اون صحنه ها هنوز تو شوک و بودیم و میلی به صبحونه خوردن نداشتیم.ولی خب چه می شه کرد دیشبم که بااون اتفاق نتونستیم شام بخوریم الانم اگه صبحونه نخوریم ضعف می کنیم.ناچارا رفتیم پایین...سورن:معلوم نیست این پسره چه حقه ای تو کارشه...عسل:سورن تو باور می کنی متین اون کارو بکنه؟سورن:عمرا!من متین رو بزرگش کردم اون اهل اینجور برنامه ها نیست.می دونم یه کاری کرده که سر نصیری روشیره بماله بدبخت اصلا حواسش به نیلوفر جونش نبود مثه این که...باخنده و این که سورن بهم اطمینان داده بود که مطمئنه متین این کار رو نکرده نشستیم سر میز...بعد از چند دقیقه متین خسته وکوفته خودش رو ول کرد روی صندلیمتین:عسل یه چایی واسم بریزسورن باطعنه وخنده گفت:می بینم که خسته ای مــــــرد!خسته نباشیمتین یه نگاه چپ چپی به سورن کرد و با خنده ی بامزه ای گفت:سلامت باشی مــــــرد!چایی متین رو ریختم و گذاشتم جلوش.سورن چشمکی زد وپرسید:خوش گذشت؟متین استکانش رو برداشت و یه قلپ چایی ازش خورد.بعد با پررویی گفت:بــــــله!جای دوستان خالیسورن یه مشت خوابوند تو کمر متین که چایی پرید تو گلوشمتین در حالی که با دستش داشت چایی ها رو پاک می کرد از رو لباسش گفت:چته بابا؟سورن:زهر مارچی کار کردی دختره رو؟متین لبش رو گاز گرفت وبه من اشاره کرد وگفت:زشته حالا!بعدا برات تعریف می کنم.بعد زد زیر خنده
این دفعه من یه تیکه نون طرفش پرت کردم وگفتم:که خوش گذشته بهت؟حالا نیلوفرخانوم باهات آشتی کرد؟متین:نه بابا خانوم تیریپ قهر برداشتهعسل:حق هم داره والامتین:نه باید یاد بگیره لارج فکر کنه...سورن:خفه بابا چیکارش کردی دیوونه؟متین سریع تکون داد وجدی گفت:بریم بالا بهت می گم...بعد ازتموم شدن صبحونه رفتیم بالا تواتاق ما خودمون رو پرتاب کردیم روی تخت.من وسورن عین بچه ها دستمون رو زیر چونه امون زده بودیم وساکت چشم به دهن متین دوخته بودیم.متین با تعجب به ما نگاه می کرد:چتونه؟مگه قراره قصه هزار ویک شب براتون بگم که اینقدر مشتاقید؟سورن:زودباش تعریف کن چه جوری دهن دختره رو بستی؟عسل:مردیم از فوضولیمتین:خب مگه پایین نشنیدین چی به مهندس گفتم؟دیگه چی رو می خواین بدونید؟اگه می خواین جزییات و بدونید که شرمنده زشته نمی شه بگم...سورن بالش و کوبوند تو سرشمتین:چته تو امروز؟باشه بابا بریم تو اتاق خودمون برات جزییاتم تعریف می کنم این جا جلو عسل عیبه بابابعد یه چشم وابرویی اومد و لبش رو گاز گرفت.سورن:توکه انتظار نداری باور کنیم؟متین دستمون نیانداز می رم به سردار گزارش می کنم پدرتو در بیاره هامتین:خیلی خب بابا...دیدم این نصیری زده به سرش می گه این دختره رو بکشیم منم گفتم چیکار کنم که باعسل حرف زدم...فهمیدم نقطه ضعف دختره پدرشه...همینعسل:چی چی و همین؟بگو با دختره چی کار کردی این که همه ماجرا نبودمتین:رفتم تو اتاق نشستم با دختره حرف زدم.گفتم این ها می گیرن می کشنت...می گفت به جهنم واین حرف ها.دختره کله اش بوی قرمه سبزی می ده دیوونه ست...بهش گفتم پلیس این چیزارو می دونه ولی الان موقعش نیست.گفتم که کاری نکنه سورن:خره تو چیکار کردی؟اینجوری که لومون دادی به دخترهمتین:نه بابا اون طوری هام که تو می گی نیست...چه لویی؟گفتم ما احساس خطر می کنیم پلیس ها همین دور و برامونن انگار.یه چرت و پرت هایی سرهم کردم تحویلش دادم دیگه...ولی تونترس بی گدار به آب نزدم.عسل:خب اون داستان چی بود گفتی؟ماجرای کمربند و...متین زد زیر خنده و بریده بریده گفت:وای اون رو که نگو!قیافه تو وسورن موقع گفتن اون داستان خنده دار شده بود...وای نبودید خودتون رو تو آیینه ببینید که...سورن:هه هه هه...بی مزه!بگو تا از وسط دونصفت نکردم دقمون دادی پسرمتین:هیچی به دختره گفتم می خوام کمکت کنم این ها واقعا می خوان بکشن تو رو یکم زیادی ترسوندمش باورش شد...گفت چی کار کنم.گفتم وانمود کن من دارم بهت تجاوز می کنم.جیغ بزن گریه کن.منم بهشون می گم ازت فیلم گرفتم وگفتم به بابات نشون می دم می گم تهدیدت کردم توهم ترسیدی خیالشون راحت بشه که دهنت بسته است...بهش یکم اطمینان دادم که آسیبی بهش نمی رسونن ...همین!سورن:زهرمار!دوساعته مارو گیر آوردیمتین:دقیقا!عسل:حالا نیلو جون رو کجای دلت می خوای بزاری؟سورن:اصلا به اون فکر نکردی وقتی داشتی این داستان رو می ساختی،نه؟متین:والا راه دیگه ای برای نجات این مهشیده از دست نصیری اینا پیدا نمی کردم.نمی تونستم بزارم دختره رو بکشن که یوقت نیلو خانوم ناراحت نشه...عسل:حالا می خوای بانیلوفر بهم بزنی؟متین یه نگاه عاقل اندر سفیهی بهم انداخت وگفت:مگه تا الان باهاش دوست بودم که بخوام بهم بزنم؟من فقط باهاش معاشرت می کردم..به جان خودم اگه یه حرف عاشقانه بهش زده باشم...خودش الکی همه چیز رو بزرگ کرده.حالا هم قهر کرده به من چه خب؟سورن:اما باید یکم ازدلش دربیاری! اون دختره نصیریه تو چنگت داشته باشیش بد نیست...متین قیافه اش رو در هم کرد ویه چین انداخت به بینیش وگفت:کی می ره این همه راه رو...وای من که اصلا حوصله منت کشی ندارم.اصلا معلوم نیست کجا رفته...سورن:پاشو برو یکم ناز بکش تنبلی نکنمتین:آقا راستی یه چیزی...این جا صبح چه خبر بود؟جلوی سردار با دست پس می زنید اینجا با پا پیش می کشید؟سورن:کوفت!تو آدم نمی شی متین؟متین:نه جدی می گمسورن:عسل خواب بد دیده بود دیشب یکم بی قرار شده بود همینمتین یه چشمکی زد وگفت:تا باشه از این خواب های بدعسل:چرت نگو برو دنبال نیلوفر صدای در اتاقش اومدمتین سریع پاشد و رفت سمت در و رفت بیرون.باز برگشت و چشمک زد وگفت:تا من میام بچه های خوبی باشید ها...عسل باز خواب بد نبینیسورن:دِ برو بچه پررو...متین باخنده پرید بیرونسورن باخنده سرش رو تکون داد وگفت:آتیش پاره ایه این پسرعسل:اوهوم!نگاش کن چه داستانی سرهم کرده...سورن:هیـــس!هیس!عسل:چی شده؟سورن:هیچی ساکت باش!صداشون داره میاد مثه این که پرنسس نیلوفر تحویلش نگرفته الانم با جارو می زنه پرتش می کنه بیرون...اینجا صدا خوب نمیاد بیادست منو کشید و برد سمت در و گوشش رو چسبوند به در اتاق خودمونمنم گوشم رو چسبوندم به در و آروم گفتم:خب بریم پشت در خودشون دیگهسورن:هیس!می خوای یه دفعه در رو باز کنن پرت شیم تو آبرو وحیثیتمون بره...صدای متین و نیلوفر می اومدمتین:نیلوفر جان گوش کن بابا آخه من که کاری نکردم.اون کار رو کردم که نره لومون بده بد کردم هوای بابات رو داشتم؟نیلوفر:خفه شو.اون که اینجا بود چجوری می خواست لومون بده؟بگو آقا هوس بازن تا چشمش به یکی می افته آب از دهنش راه می افته عنان از کف می ده...سورن ریز ریز می خندید:بیچاره متین!آخی! طفلکی...باز دوباره می خندید منم خنده ام گرفته بودمتین:این حرف ها چیه عزیزم؟اگه من اینطور آدمی بودم که از تو به این زیبایی نباید می گذشتم.هان؟من این کارو کردم چون نمی خواستم دست پدرت دوباره به خون یه دختر دیگه آلوده بشه!مگه ندیدی باباتو که چقدر عصبی بود باید می ذاشتم دختره رو بکشه؟من این کارو واسه خاطر پدرت کردم اونوقت تو باهام اینطوری رفتار می کنی؟نیلوفر:بی خودی گردن پدر من نیانداز!رفتی عشق وحالت رو کردی حالا می گی به خاطر پدرت بود؟اون مهشید لعنتی یعنی اینقدر جونش می ارزید؟متین:نیلوفر تو هم داری کم کم اون روی خودت رو نشون می دی ها!مثه اینکه توهم بدت نمیاد پدرت هر روز یکی رو بزنه بکشه،نه؟نیلوفر:بــــــــرو بیرون نمی خوام دیگه ببینمتمتین:بهتر!اومد بیرون و در رو کوبوند!عصبی رفت تو اتاق خودش و در اونجا روهم کوبید...سورن:اوه!چه وحشی...دختره بد جوری قهر کرده ها...عسل:اره اصلا اروم نمی شه حق هم داره خب اون که نمی دونه متین کاری نکرده فکرکرده متین همه کارش رو کرده حالا اومده سراغ اون...سورن:بیچاره متین آش نخورده و دهن سوخته!نیلوفر دلش ازاین پره که چرا متین به اون دست هم نمی زنه اما رفته با مهشید...عسل:سورن!سورن:چیه خب راست می گم دیگه...جنسا کلا حسودین شما زنا...عسل:خب چیه؟بده نمی خوایم مرد خودمون رو یکی دیگه صاحب بشه؟سورن ابرویی بالا انداخت وگفت:نه بابا حرف های جدید جدید می شنوم.حالا مرد جنابعالی کی هست؟پشت چشمی ناز ک کردم وسرم رو به سمت دیگه چرخوندم:کلی گفتم!سورن:مطمئنی؟عسل:اوهوم مطمئنم.می گم این متین هم بلد نبود خوب منت کشی کنه هاسورن باخنده گفت:بابا این زیاد آک آکه...نگاه به قیافه اش نکن دوست دختر نداشته تا حالا بدونه تو این مواقع باید چی کار کنهعسل:ولی بیچاره نیلوفر چه فکر هایی داره می کنه الانسورن:تو چرا حرص می خوری الان؟عسل:خب دارم خودم رو می زارم جای اون.زن نیستی بفهمی چقدر سخته کهسورن:آخی راست می گی کاش متین نقشه اش رو به من می گفت من این کار رو می کردم طفلی نیلوفر اون موقع دیگه حرص نمی خوردعسل:مثه اینکه شما هم زیاد بدتون نمیاد هاسورن خوابید رو تخت و دستاش رو گذاشت زیر سرش و در حالی که سعی می کرد خنده اش و قورت بده گفت:چرا بدم بیاد؟خب منم مردم دیگهاخم غلیظی کردم و بلند شدم که برم.مچ دستم رو گرفت و با لبخند خبیثی گفت:کجا؟عسل:می رم لباسام رو مرتب کنمسورن:بهونه بیخودی نیار...ناراحت شدی؟عسل:نه چرا باید ناراحت شمگوشه لبش رو به دندون گرفت و ابروهاش رو انداخت بالا...سورن:من یکم می خوابم اتفاقی افتاد بیدارم کنعسل:چقدر می خوابید ما اومدیم اینجا فقط بخوابیم؟سورن:والا این شما بودیدکه دیشب جاتون گرم ونرم بود راحت خوابیدی.من بیچاره دیشب خوابم نبرد از بس که وول خوردیعسل:من که آروم گرفتم خوابیدم.شما خوابت نبرده تقصیر من چیه؟سورن:خیلی خب اصلا جنابعالی خیلی هم آروم بودی من بودم که هی وول می خوردم حالا اجازه هست بخوابم؟عسل:بخوابیه ساعتی که گذشت دیدم نه واقعا حوصله ام داره سر می ره.خواستم برم پیش متین که صداش رو جلوی در اتاقش شنیدم.داشت با مانی حرف می زد
مانی:کلید اتاق مهشید رو بدهمتین:می خوای چی کار؟مانی:حیفه تو حالشو ببری من بشینم کنار...چی می شه ما هم به این شیرینی یه ناخنکی بزنیممتین:اوه!پس قضیه حسودیه؟ایول...ایول!شرمنده مانی جون مهندس مهشید رو سپرده دست من منم نمی تونم اجازه بدم بهت اذیتش کنیمانی:نه بابا!تو می ری حال می کنی فیلم می گیری تهدید می کنی اذیت نمی شه،یه خوش گذرونی ساده ی من می خواد اذیتش کنه؟متین:مهشید دست منه الان.نه تو نه هیچکس دیگه حق نداره بهش نزدیک بشه مانی،فهمیدی؟مانی:یعنی تو مهشید رو به نیلوفر ترجیح می دی؟یعنی حاضری که نیلوفر رو به خاطر مهشید از دست بدی؟واقعا برات متاسفم متینمتین:مانی بی خیال من شو تو کارهای منم دخالت نکن من خودم خوب می دونم باید چیکارکنم.دور وبر مهشید هم نپلک...اگه کاری نداری می خوام به کارم برسممانی:باشه دور وبر مهشید جونت نمی پلکم...زیاد مالی هم نیست،من عسل رو بیشتر ترجیح می دم به دست آوردن اون باید لذت بخش تر باشهمتین:مانی خفه شو...خفه شو!به جان متین اگر به اون نزدیک بشی زنده ات نمی زارم.البته می دونم سورن جلوتر از من سرتو می بره...سارا رو ول کردی بیای اینجا دنبال دختر بگردی؟اینجا کسی واسه تو وجود ندارهمانی:مراقب حرف زدنت باش!مثه اینکه یادت رفته من کی هستم؟من مهندس ارشد شرکت نصیری ام...همون شرکتی که برای وارد شدن توش کلی موس موس می کردیمتین:توهم مثه اینکه مقام من و فراموش کردی؟من در حال حاضر یکی از شرکای نصیری ام...پس مقامم ازتو بالا تره ...پارو دم من نزار...شاید بگم بخندم کسی من و جدی نگیره اما اگه پاش بیافته از همه گرگ ترم...پس حواست به کارات باشه...خوش اومدیمتین دراتاقش رو بست.مانی هم از پشت در یه مشت به در زد وگفت:بچرخ تا بچرخیم آقا متین!تند نرو!جوجه رو آخر پاییز می شمرن...بعدش هم با عصبانیت پله ها رو رفت پایین...می ترسم این دعوا به ضرر متین تموم شه...تصمیم گرفتم حالا که متین عصبیه پیشش نرم.گوشم رو از روی در برداشتم و برگشتم که خوردم به یه جسم خیلی بزرگ.سرم رو که بلند کردم دیدم سورن با موهای ژولیده وچشم های پف کرده ونیمه باز جلومه...از دیدن سر و وضعش خنده ام گرفتسورن:چیه چرا می خندی؟چه خبر بود؟کی با کی دعواش شده بود؟عسل:قیافه ات و تو آیینه نگاه کنی خودتم خنده ات می گیره...متین ومانی!نمی دونی چه دعوایی کردن که...سورن:الان می رم پیشش ببینم چی شدهبعد از گفتن این حرف باهمون قیافه رفت تو اتاق متین...سرمیز شام تقریبا همه باهم قهر بودن...همیشه جمع رو متین گرم می کردکه الان اون از همه ساکت تر بود.هم با نیلوفر قهر بود هم با مانی دعوا کرده بود.ناصر خان هم که اصلا پیداش نبود.می گفتن رفته شمال واسه مهمونی برمی گرده!واسه چی رفته اونجا خدا می دونه!نادرخان هم که مثل این که ذهنش خیلی در گیر بود حرفی نمی زد!سورن هم که کلا کم حرف بود منم تا کسی ازم سوال نمی پرسید حرف نمی زدم...نیلوفرم کلا رفته بود تو فاز ناز!بیچاره نمی دونست متین اینقدر درگیره که نیلوفر اصلا به چشمش نمیاد...مانی هم داشت واسه کی نقشه می کشید الله و اعلم!بالاخره نادرخان سکوت جمع رو شکوند وگفت:مانی مهمونی پس فرداست...همه چیز رو سریع حاضر کنید نمی خوام هیچ کم وکاستی باشهسورن:هنوز خرابکاری مهمونی قبل نخوابیده مهندسنادر خان:ما زیاد وقت نداریم سورن جان...هر چی بیشتر این قرص ها تو دستمون بمونه برامون درسرمی شه...یکم خودم رو متعجب نشون دادم و گفتم:یعنی توی مهمونی قرص ها رو می فروشید؟نادرخان تک خنده ای کرد وگفت:نه دخترم!ما فقط جنس رو تو مهمونی به مشتری هامون نشون می دیم...خریدشون می مونه واسه بعد...مانی پوزخندی زد وگفت:یه جور شوی قرصه..تن قرصامون لباس می پوشونیم میان وسط یه قری می دن مشتری ها خوششون اومد می شینن پای میز معاملهلبخند کمرنگی رو لب هامون نشست که خیلی زود برطرف شد و همه دوباره برگشتن به همون لاک خودشون!نادرخان:من مهمون ها رو به شخصه خودم دعوت کردم...فقط می مونه اسباب پذیرایی...می خوام از همه چیز چند نوع وجود داشته باشه...چند نوع غذا و دسر و نوشیدنی...هیچ چیزی نباید کم باشه...دلم می خواد مهمونی کاملا دهن پر کن باشه...کوچکترین اشتباهی بدجور من و عصبی می کنه...توکه منو می شناسی مانی...
مانی:بله قربان اما من دست تنها این کارها رو انجام بدم؟ناصر خان هم که شمال تشریف دارن...نادرخان:ناصر واسه مهمونی میاد تهران...رفت یه سری به زن وبچه اش بزنه...سورن:زن و بچه اش؟مگه تو دبی...نادرخان:ناصر دوتا زن و زندگی داره حالا رفته سراغ اون یکیبعد هم خندید و رو به مانی ادامه داد:نه چرا دست تنها از بچه ها کمک بگیر...فردا هم زنگ می زنم نیرو بفرستن واسه کمک...نمی خوام هیچ اتفاق بدی اون شب بیافته...از شلوغی استفاده می کنیم و قرص ها رو بسته بندی می کنیم...عسل:مگه بسته بندی شده نیستن؟نادرخان:چرا اما نه برای مشتری...برای مشتری هامون باید طور دیگه ای بسته بندی کنیم...تعداد انبوه تری و می فهمید که چی می گم ؟عسل:بله البته...نادرخان:می خوام سیستم امنیتی کامل باشه مانی.مانی:شما خیالتون راحت هر دو قدم یکی رو می زارم...کسی جرئت نفس کشیدن ندارهعسل:این که مهمونی نمی شه مگه بنده خداها اومدن زندانمانی:ما کارمون خیلی حساسه سرکار خانوم...نمی تونیم ریسک کنیم.بعدشم قرار نیست با اسلحه بالا سرشون وایسن که...فقط برای امنیته خودشونه...نادرخان:فردا همه چیز رو هماهنگ کنسورن:ولی مگه قرار نبود مهمونی یه چند روز دیگه باشه؟چرا به این زودی؟نادرخان:گفتم که نمی خوام قرص ها زیاد دستمون بمونه علاوه بر اون ما یکم خرده فروشی هم کردیم.می ترسم یه اتفاق دیگه بیافتهعسل:چه اتفاقی؟نادرخان:اگه یه نفر دیگه هم بمیره مشتری هامون اعتمادشون رو نسبت به قرص های ما ازدست می دن تا اتفاق دیگه ای نیافتاده باید آبشون کنیمعسل:یعنی ممکنه کس دیگه ای هم بمیره؟نادرخان:این فقط یه احتمالهسورن:یعنی این امکان وجود داره که مشکل از قرص ها باشه؟مانی:آره اما این احتمال خیلی زیاد نیست.چون اون شب حدودا100 نفر از اون قرص ها خوردن ولی اون اتفاق فقط واسه یه نفر افتاد...پس احتمالش حدودا 1%بیشتر نیست...دلیلی نداره خیلی نگران باشیم...سورن:منم با شما موافقم مهندس نصیری...بهتره تاکس دیگه ای نمرده قرص ها رو بفروشیم...بعد از تموم شدن شام.همه رفتن که بخوابن...ماهم بایه ذهن آشفته به خواب رفتیم...فردا صبح همون اتفاقی که دلمون نمی خواست بیافته،افتاد.بعد از گرفتن یه دوش و حاضر شدن، داشتم با سورن می رفتم پایین که صبحونه بخوریم که مانی رو دیدیم که توی سالن کوچیک طبقه دوم نشسته بود و داشت خیلی عصبی با یه پسری صحبت می کرد.مانی طوری نشسته بود که متوجه ما که روی پله ها ایستاده بودیم و می خواستیم از حرف هاشون سر دربیاریم نشد...پسر هم طوری نشسته بود که فقط نیمرخ صورتش رو می تونستیم ببینیم.قیافه اش آشنا بود یکم که فکر کردم دیدم همون پسریه که شب مهمونی مانی از همه پذیرایی می کرد و نوشیدنی وقرص تعارف می کرد.یه جوری اونشب انگار اون میزبان بود...اسمش رو فراموش کرده بودم اما مطمئن بودم همون پسره ست
پسر:مانی دیشب حال دوتا از بچه ها باز بد شد...میثم که اصلا به بیمارستان نرسید.تومهمونی تموم کرد...اما شبنم یکم حالش بهتر بود یعنی بهتر که نه،زنده بود. با کیهان رسوندیمش بیمارستان اما حالش خیلی بده الان دکترها می گن زیاد امیدی بهش نیست...مانی عصبی سرش داد زد:تو وکیهان غلط کردین شبنم رو بردین بیمارستان.می خواین لو مون بدین؟بااین کارتون پای پلیس رو باز می کنید اینجا...رامین پلیس بو ببره گاومون زاییده...آخه پسر یه جو عقل تو سرتو نیست؟نمی شد یه بی صاحب مونده ای می بردین اون دختره رو؟حالا تن لش نیس خیلی ارزش داره به خاطرش فناشیمرامین:چی داری می گی مانی؟ما قرارمون این بود که بچه ها قرص بدیم عشق وحال کنن نه که برن سینه قبرستون...پریشب لاله،دیشبم میثم وشبنم...شما دارید چیکار می کنید مانی؟بچه ها دیگه می ترسن از قرص هاتون بخورن...لاله رو بگیم معده اش آک بوده زیادی تازه وارد بوده بهش نساخته.میثم و شبنم که یه عمر این کاره بودن چرا اینجوری شدن.ها؟مانی:نمی دونم نمی دونم خودمم گیج شدم.یعنی تو می گی بعضی از قرص ها خرابن؟رامین:بعضیا یا همه ش رو نمی دونم ولی این و می دونم بی اعتمادی تو بچه ها دیگه زیاد شده.دست و دلشون می لرزه بخوان خرید کنن.همش منتظر اینن که توهمونی یکی پخش زمین شه و به خاطر اون قرص ها بمیره..مانی:رامین نباید بزاری این خبرا جایی درز کنه.مهندس فردا شب مهمونی داره اگه مشتری ها این خبرا رو بشنون دیگه نمی خرن ازمون اونوقت مادیگه ورشکست می شیم.مهندس به عالم و آدم بدهکاره.با اون گندی هم که شما زدین پلیس دیر یا زود ردمون ومی زنه...رامین بچه ها رو هر جور که می تونی ساکت کن..بزار معامله فردا شب جوش بخوره خودم همه چی رو راست و ریس می کنم.فقط تا فردا شب خبری از مهمونی نیست.گفته باشم.حوصله ی جنازه های بعدی رو ندارم.فهمیدی چی گفتم؟رامین:مانی چرا نمی فهمی اون قرص ها فاسده.می خوای عمده بفروشی آدم های بیشتری رو به کشتن بدی؟مانی:چاره ای نداریم.ماتا خرخره تو باتلاقیم رامین.اگر مشتری هامون بو بپرن نابود می شیم می فهمی؟رامین:خب آره هر کسی فقط به فکر منافع خودشه.تو ومهندس هم باید به فکر جیب خودتون باشید که یوقت ضرر نکنید خدای نکرده...بعد بلند شد وسری از روی تاسف تکون داد وگفت:امیدوارم هر چه زودتر این مصیبت تموم شه...شما هم برید دنبال گیر کارتون که جوون های مردم و سر هیج و پوچ به کشتن ندید خداحافظ...مانی نشسته باهاش دست داد وخداحافظی سردی کرد.بعد از رفتن پسر آرنج هاش رو گذاشت روی زانوش و سرش رو توی دستاش گرفت...سورن عصبی بود.منم دست کمی از اون نداشتم...اصلا دلمون نمی خواست این قضیه باز قربانی داشته باشه اما انگار همه چیز بر وفق مراد ما نمی خواد پیش بره...باصدای سورن مانی از جا پرید سعی کرد نگرانیش رو پنهون کنهمانی:سلام سورن جان.صبح بخیر پایین صبحونه رو تازه مریم خانوم چیده تاشما مشغول شید منم میام...بلند شد بره که با صدای سورن سرجاش میخکوب شدسورن:بشین سرجات.توهیچ جا نمی ری.رامین اینجا چیکار داشتسعی کرد همون ژست مسلط همیشگی اش رو نگه داره.صداش رو صاف کرد وگفت:هیچی همین جوری اومده بود.یه حالی بپرسه یه سراغی هم ازمهشید بگیره...همین!سورن:مطمئنی؟مانی:آرهسورن:پس قضیه مهمونی دیشب چیه؟خودم شنیدم که گفت میثم وشبنم حالشون دیشب بد شدهرنگ نگاه مانی تغییر کرد.اول کمی ترس و بعد کمی رنگ عصبانیت به خودش گرفت وگفت:شما یاد نگرفتی که نباید فال گوش وایسی؟سورن خنده ی عصبی کرد وگفت:نمی خوای که برای فال گوش ایستادن تنبیهم کنی؟اینطور نیست؟ با صدای بلند و تحکم خاصی گفتم:تو داری چیکار می کنی مانی؟اون قرص ها هر روز داره قربانی می گیره این قرارمانبود...مگه نمی گفتید این قرص ها شادی آوره؟پس چرا الان داره جون جوونا رو می گیره؟مانی:به خدا خودمم نمی دونم...تا حالا سابقه نداشته تو دوشب دونفر بمیرن...با پوزخندی گفتم:سه نفر...اون دختره رو هم باید جز مرده ها حساب کرد...مانی:من می ترسم این شیرخام خورده ها دختره رو بردن بیمارستان.پلیس حتماتحقیقاتش رو شروع کرده بدبخت می شیم بدبخت...عسل:خب تو چه انتظاری داشتی؟که دختره رو نبرن بیمارستان؟که روز به روز به تعداد کشته ها افزوده شه؟ اول یکی بعد دوتا بعد سه تا...تا به بالا آره؟بایدم بترسی پای همه مون گیره پلیس که بیاد همه مون نابودیمسورن دستم رو گرفت وگفت:آروم تر عسل،مشکل این قرص ها چیه؟مانی:نمی دونم بزار یه زنگ به دکتر ساجدی بزنمبعد خیلی عصبی دست کرد تو جیب شلوارش بعد از یکم گشتن تو جیب هاش گوشیش رو در آورد و شماره ساجدی رو گرفت.یه سیگار روشن کرد وباعصبانیت بهش پک زدمانی:الو..الو سلام دکترساجدی-چه خوبی آقا؟این قرص ها تو دوروز دوسه نفرو به کشتن داده.شما چیکار کردی بااین قرص ها؟زهر توشون ریختی؟-شوخی چیه؟به من می خوره الان بخوام شوخی کنم؟تا الان دونفر رو راهی قبرستون کرده یه دخترم الان توتخت بیمارستان داره با مرگ و زندگی دست و پنجه نرم می کنه.مگه فرمولشون همون فرمول همیشگی نبوده؟چرا اینطوری شده؟-چــــــــی؟؟؟شما چیکار کردی؟یعنی چی آقا؟مهندس نصیری از این کارتون خبر داره؟شما بااین کارتون مارو نابود کردید دکتر...-واقعا که...خدانگهداروبعد گوشی رو قطع کردوباز هم عصبی چند پک دیگه به سیگارش زد .زیر لب همش فحش می دادو به زمین وآسمون لعنت می فرستاد
سورن:چی شد مانی؟عسل:دکتر ساجدی چیکار کرده؟مانی پوزخندی زد وگفت:دکتر!حیف اون اسم که رو این مردک بزارن.اسم خودش رو گذاشته دکتر.مرتیکه نفهم می گه قرص ها به حد نصاب نرسیده بود مهندس گفت یه سری دیگه تولید کنم یکی از مواد رو کم داشتیم پول نبود بخریم درصد مواد رو یکم تغییر دادم.می گه فکر نمی کردم بخواد خطرناک بشه...مردک با این کارش تیشه زده به ریشه امون...سورن عصبی دستی تو موهاش فرو کرد وگفت:مهندس نصیری چی؟خبرداره؟مانی:می گه به مهندس گفته بوده درصد مواد رو عوض کرده ولی هیچ کدومشون نمی دونستن اینقدر اوضاع خطری می شه...عسل:واقعا که...یعنی بخاطر این که پول خرج نکنن کاری کردن که مردم رو به کشتن بدن؟مانی:اونا که نمی دونستن اینطوری می شهعسل:اما اشتباهی کردن که ممکنه سر همه مون رو بالای دار ببره.واقعا آدم اینقدر بی فکر.مهندس که این کاره نبود واسه چی خودش رو قاطی کرده و اومده تواین راه؟همون قرص لاغری هارو درست می کرد و می فروخت بهتر بود که...واقعا که بی عر...بقیه حرفم رو خوردم.نفسم رو عصبی فوت کردم.مانی:باید زودتر به مهندس بگم...بعد دوید پایین و با عصبانیت و صدای بلند مهندس رو صدا زد.ماهم پشت سرش رفتیم پاییننادرخان:چه خبرته مانی؟چی شده این قدر عصبی هستی؟مانی:مهندس شما چیکار کردی؟دکتر ساجدی به شما گفته بوده یکی از مواد رو تموم کرده و درصد مواد رو عوض کرده اما شما هیچی بهش نگفتید؟واقعا این چه سهل انگاری بود که شما کردید؟نادر خان:مگه چی شده حالا؟اینبار سورن باصدای محکم وجدیش گفت:می خواستید چی بشه؟این چند نفری که مردن از اون قرص ها خوردن...از اون قرص هایی که درصدشون با اجازه شما عوض شده حالا هم حسابی باقرص های سالم قاطی شدن و نمی شه ازهم جداشون کرد...حالا هر کسی از اون قرص ها بخوره می میره...چند نفر دیگه باید بمیرن مهندس؟می دونید؟به تعداد همه ی اون قرص های سری دوم باید کشته بدیم شما این رو می خواید؟نادرخان کلافه دستی تو موهای جو گندمیش کشید و با بی قراری و دستپاچگی گفت:می خواید چیکار کنید؟هان؟سورن:شما می خواید چیکار کنید؟می خواین اون قرص ها رو بفروشید؟نادرخان:پس می خوای چیکار کنم؟کلی ضرر رو به جون بخرم؟کل سرمایه ام رو دود کنم بفرستم رو هوا؟علاوه بر اون پول خود جنابعالی هم هست.مگه هی دم گوشم نمی خوندی که سرمایه وسودت رو هر چه زودتر بهت بدم؟حالا می خوای به خاطر یه احتمال کوچیک کل زندگیم روببازم؟نه...نه من همچین ریسکی نمی کنم.نباید مشتری هامون از این قضیه بو ببرن فهمیدید؟نباید...سورن بزار برای بعد فقط همین یبار...سورن:سرمایه تون مهم تره یا جون جوونای مردم؟نادرخان:بس کن دیگه...جوونای مردم اگه درست وحسابی بودن که طرف اینجور برنامه ها نمی اومدن...فقط تا فردا بزارید این معامله ها جوش بخوره قول می دم از این به بعد حواسم رو بیشتر جمع کنم...ازتون خواهش کردم...باشه مهندس؟سورن سرش رو عصبی تکون داد وگفت:فقط همین یه بارنادرخان:ممنون پسرمسورن عصبانی رفت سمت پله ها.منم بیشتر موندن تو اون جمع لعنتی رو جایز ندونستم بدون هیچ حرفی پشت سر سورن رفتم توی اتاقمون.بابسته شدن در سورن عصبی فریاد می زد و طول اتاق رو طی می کردسورن:مرتیکه پولش براش مهمتره .این همه جوون رو به کشتن بده ککش هم نمی گزه...به تو هم می گن آدم؟قاچاقچی هم باشی باید یکم مرام ومروت داشته باشی...البته نباید از همچین کسی انتظار بیشتری داشته باشیم...به هر حال اون یه خلافکاره دیگهسعی کردم با صدای آروم به آرامش دعوتش کنم ولی عصبی تر ازاین حرف ها بودعسل:سورن آرومتر می شنون..سورن:بشنون به جهنمعسل:یعنی چی به جهنم؟می خوای همه چی لو بره؟سورن کمی آرومتر شد ومستاصل گفت:تو می گی چی کار کنیم؟خیلی وقت نداریم.فوق فوقش تا پس فردا...دستش رو توی دستم گرفتم و یه لبخند بهش زدم و گفتم:قوی باش رئیس.مگه قرار نبود روی من و کم کنی؟باید محکم وایسیم و بجنگیم.تا اینجا رو با زحمت اومدیم بقیه اش رو هم می تونیم سورن...مطمئن باش.امیدت به خدا باشه پسر...لبخند بی جونی زد و رو صورتم دست کشید وگفت:نگاه تو رو خدا...کارم به کجا رسیده فسقل بچه داره بهم اعتماد به نفس و دلگرمی می دهاخم کردم بالب های غنچه شده نشستم کنارش لب تخت وبا حالت قهر گفتم:مارو باش داریم امید می دیم به آقا...اصلا به من چهدستش رو انداخت دور شونه ام و چسبوند به خودشسورن:خیلی خب دیگه قهرنکن.بیا فکر هامون رو بزاریم روهم ببینیم چیکار کنیمسرم رو گذاشتم رو شونه اش و یکم تو فکر رفتمسورن:چی شدی؟عسل:دارم فکر می کنمسورن:به نتیجه ای هم رسیدی؟عسل:برو متین رو صدا کن یه جلسه بزاریمسورن:ای به چشم رئیسبعد بلند شدو رفت تو اتاق متین.بعد از دو دقیقه با متین اومدن تو.از اونجایی که اتاقمون میز مذاکره نداشت طبق معمول نشتیم رو تخت.کل جریانی که پایین اتفاق افتاد رو مو به مو واسه متین تعریف کردیم
متین:حالا شما می گید چی کار کنیم؟عسل:سورن یه زنگ بزن به ددی جون باهاش صلاح ومشورت کنمتین و سورن زدن زیر خندهسورن:باشه عزیزم همین الان یه گزارش براش می نویسمبعد لپ تاپش رو برداشت و سریع یه گزارش واسه سردار ایمیل کرد.تا جواب برامون بیاد باز هم فکری کردیممتین:من می گم فردا مشتری ها رو شناسایی کنیم .فردا که اینجا خیلی شلوغه نمی تونیم همه شون رو دستگیر کنیم خیلی هم شیر تو شیر می شه اینجا...بزاریم پس فردا که مشتری ها میان واسه معامله کردن یه تور بیاندازیم سرشون و همه رو صید کنیم،چطوره؟سورن که سرش تو لپ تاپش بود گفت:اتفاقا ددی جون هم همین رو می گه البته با لحن مودبانه تر و رسمی تری...باتعجب گفتم:به همین زودی جوابش اومد؟سورن:آره دیگه عصر عصرِ سرعت وارتباطاتهمتین:خب حالا دستور چیه؟سورن:گفته فردا همه چیز رو تحت نظر بگیریم مشتری ها رو شناسایی کنیم بعد روز معامله دستگیرشون کنیممتین یقه لباسش رو داد بالا و یه ژست باحال گرفت به خودش.متین:دیدید گفتم...حالا لازم نیست بگم ریا شه اما چند دفعه ای خواستن رئیس رو باز نشسته کنن بره پیش خونواده اش تو خونه بشینه به من گفتن بیام جانشینش بدم من قبول نکردم دیدن فرد لایق تری وجود نداره رئیس رو بازنشسته نکردنسورن در حالی که سعی می کردخنده اش رو قورت بده گفت:یعنی اعتماد به نفسی که تو داری رئیس جمهور ندارهمتین:خواهش می کنم البته اگه من رئیس بشم مطمئن باش تو رو معاون خودم می کنمسورن:نه بابامن اصلا از پارتی بازی خوشم نمیاد.اینقدر سعی خودم رو می کنم که به اون درجه ای برسم که لایق معاونت شما باشممتین:آفرین...من به پشت کارتو جوون افتخار می کنمسورن:خیلی خب حالا خودت رو لوس نکن...عسل فردا تو مهمونی باید یه انگشتری دستت کنی که توش دوربین کار می زاریم.میای بامن و باهمه سلام وعلیک می کنی و از همه فیلم می گیری.همه مون باید بهمون مایکروفون وصل باشه.فردا کاملا مسلح باشید شاید یه اتفاقاتی بیافته که از عهده ما خارج باشه...عسل:اگر مهندس فهمید مسلحیم چی می خوای بهش بگی؟سورن:می گیم خودتون گفتید واسه امنیتمون قدم به قدم ادمای مسلح می زارید ماهم برای امنیت خودمون مسلحیم.همین!می تونم بپیچونمش تو زیاد نگران اون نباشمتین:بفرما خانوم کوچولو دلت اینقدر هیجان می خواست حالا خوشحالی؟عسل:والا دلم هیجان می خواست ولی نه این همه اون هم یه دفعه ایسورن:باید خیلی مراقب باشیم کوچکترین اشتباه آخرین اشتباهمونهمتین:خب دیگه؟سورن:فعلا همین تا بعد ببینم چه چیزهای دیگه ای به ذهنم می رسهمتین:خیلی خب پس من فعلا می رم تو اتاقم خبری شد صدام کنیدسورن:باشهمتین رفت تو اتاق خودش و من موندم و سورنعسل:سورن؟سورن:هوم؟عسل:یعنی همه چیز خوب پیش میره؟سورن نگاه چپ چپی بهم کرد و ادای من رو در آورد:من بهترین مامور ادره ام هیچ دختری رو دست من نیست.هرجا من بودم موفق شدم و ال ...بل..حالا چرا اینقدر ترسیدی؟عسل:نترسیدم.فقط یه سوال پرسیدم اگه دوست نداری جواب نده چرا می زنی تو برجک آدم.سورن:آخ فدای برجکت داغون شد؟عسل:نخیرم برجک بنده ضد ضربه تر ازاین حرف هاستسورن تک خنده ی مردونه ای کرد و بامهربونی گفت:خیلی خب ببخشید. من که خیلی به این ماموریت امیدوارم آخه نا سلامتی دوتا افسر خوب و با پشتکار و حرفه ای باهامن مطمئنم که ما پیروز ماجراییم سرکار خانوم گل قهر کن...دقت کردی جدیدا خیلی لوس شدی؟عسل:اصلا هم اینطور نیستسورن:چرا هست!قبلا بیشتر اهل دعوا و چزوندن بودی اما الان همش یا قهر می کنی یا لبات و جمع می کنی وساکت می شی.نکنه...؟با تعجب بهش نگاه کردم وگفتم:نکنه چی؟سورن با شیطنت ابروهاش رو انداخت بالا وگفت:نکنه عاشقم شدی؟این ها نشونه ی عشقه ها
//////////////////////////////////////////////////اصلا دوست نداشتم این حرف رو بشنوم.یک آن تمام بدنم گر گرفت وداغ شدم.نمی دونم از خجالت بود یا عصبانیت.نمی دونستم راست می گفت یانه.اما دلم نمی خواست اسم احساسی که بهش داشتم رو عشق بزارم.احساس می کردم این حس اونقدرها هم پر رنگ وجدی نیست که بشه اون اسم رو روش گذاشت.شاید وابستگی بهتر باشه...اگه دست خودم بود که اسم عادت رو روش می زاشتم.ولی بدیش این بودکه خودم می دونستم به سورن عادت نکردم.یعنی شرایط طوری بود که نمی شد به هیچ چیز عادت کرد.تا می اومدی با یه اتفاق کنار بیای و بهش عادت کنی یه اتفاق تازه تر از راه می رسید و کاسه وکوزه مون رو بهم می زد...چند ثانیه ای بهش خیره شدم که باعث شد بل بگیره و با شیطنت بیشتر بگه:چیه زدم تو خال؟درست گفتم نه؟قیافه ام روعصبانی کردم وگفتم:چندبار به روتون خندیدم دلیل براین نیست که رفتارم رو هر چیزی که دوست دارید تصور کنید.من فقط خواستم الان که تنش های عصبیمون زیاده یکم باهات خوب باشم که دغدغه هامون کمتر بشه فکر نمی کردم بخوای رفتارم رو چیز دیگه ای برداشت کنید.واقعا براتون متاسفمسورن که یکم ناراحت شده بود بایه پشیمونی خاصی گفت:ببخشید اما اون فقط یه شوخی ساده بود عسل.فکر نمی کردم اینقدر بهت بربخوره و ناراحت بشیعسل:برگشتی بهم می گی عاشقت شدم بعد می گی شوخی کردم؟واقعا که یه تخته که نه،چند تخته ات کمهسورن با لحن دلخوری گفت:یعنی من دیوونه ام؟باپوزخندی گفتم:نه دیوونه نیستی فقط یکم اعتماد به نفست بالاهه زیادی خودت رو تحویل می گیریرنگ نگاهش عوض شد.غمگین شد.ابری شد.بلند شد از روی تخت ومقابلم ایستاد.حالا مجبور بودم از پایین بهش خیره شم.تا حالا بغض یه مرد رو اینقدر از نزدیک ندیده بودم.نمی دونستم واقعا بغض بود یا من اینطوری فکر می کردم.به خودم هزار دفعه لعنت فرستادم که چرا اونطوری گفتم بهش.اما هنوز محکم بود.با همون اخم همیشگی و صلابت و جذبه خاصش که دل همه رو می برد.با پوزخندی گوشه لبش گفت:آره...آره تو راست می گی!من زیادی خودم رو تحویل می گیرم.عاشقی؟هه چه کلمه ی خنده داری...هیشکی نمی تونه من رو حتی یه روز دوست داشته باشه یا تحملم کنه.اونوقت انتظار دارم کسی عاشقم باشه؟چه انتظار بزرگی.من به حد خودم قانعم! ازت انتظار ندارم عاشقم باشی.نه از تو نه از هیچ کس دیگه! اون فقط یه شوخی بود...ببخشید...واقعا ببخشید عسل...فکر کنم دیگه نتونست خودش رو کنترل کنه که سریع رفت بیرون و در رو بست.خواستم دنبالش برم که گفتم شاید به خلوت نیاز داشه باشه.می دونستم با این حرف ها و رفتارهایی که بعضی موقع ها ازش سر می زنه یه شکست عشقی بزرگ داشته تو زندگیش...به این نتیجه چندبار توهمین مدت کم رسیده بودم.خیلی دوست داشتم از قضیه اش سر دربیارم.می خواستم از متین بپرسم اما گفتم شاید ناراحت شه...شایدم چون یه جورایی ته دلم می خواست خود سورن برام تعریف کنه سراغ متین نرفتم وسعی کردم تا زمانی که خود سورن بهم نگفته این عسل کنجکاو درونم رو خفه کنم.البته کار خیلی سختی بود اما چه کنم مجبور بودم دیگه...کلی با خودم کلنجار رفتم که چرا اون حرف ها روبهش زدم.خب هر دفعه که باهاش کل کل می کردم کلی حرف بهش می زدم و اونم ناراحت نمی شد ولی الان؟با خودم تصمیم گرفتم وقتی برگشت تو اتاق از دلش دربیارم و اگه تونستم ماجرای عشقش رو از زیر زبونش بکشم بیرون...تاغروب تو اتاقم موندم...بالاخره اومد.بایه قیافه درهم وچشم های پرخون خوابید روی تخت و پشت بهم کرد. رفتم کنارش روی تخت نشستم که پتو روکشید روی سرش...عسل:اوه چه بداخلاق.مثلا قهری الان؟سورن:عسل راحتم بزار می خوام تنها باشمبا کمی عصبانیت گفتم:تا الان تنها بودی بستت نبود.پاشو زود آشتی کن من حوصله ناز کشیدن ندارم هاسورن:کسی هم ازت انتظار ناز کشیدن نداره.موضوع تونیستی پس بیخیال شوعسل:پس موضوع چیه؟پایین دوباره اتفاقی افتاده؟سورن:نهعسل:پس ناراحتیتون مربوط به کدوم موضوعه آقا؟سورن:یه موضوع خیلی قدیمی مهم نیست بزار بخوابمعسل:پاشو آشتی کن.پسر بچه ی پنج ساله نیستی که اینطوری قهر می کنی.حالا مگه من چی گفتم؟حالا اگه می گفتم وای عاشقتم می میرم برات نیشت باز بود نه...والا شما مردها اصلا یه مدلید همه تون از درون بچه ایدسورن:بله حق با شماست حالا اجازه هست بخوابم؟عسل:نخیرم اجازه نیست.باید بگی یهو چت شد؟مطمئنم واسه یه کلمه حرف من اینطوری نشدی.سورن چیزی آزارت می دهحالا دیگه قشنگ دراز کشیده بود یه دستش رو گذاشته بود زیر سرش.نگاهش رو به سقف دوخت و با پوزخند تلخی گفت:نه...ابروم رو انداختم بالا وبالحنی که توش فقط این جمله موج می زد که"خر خودتی"گفتم:ســـــورن من بچه ام؟خب تابلوهه که یه چیزی داره اذیتت می کنه چرا نمی گی بهم یکم سبک شیسورن:آره یه چیزی داره اذیتم می کنهبااشتیاق گفتم:خب چی؟بهم بگو شاید بتونم کمکت کنم؟لبخند کجی زد که اینقدر تلخ بود نمی زد بهتر بود.
+ نوشته شده در شنبه ۱۳۹۲/۱۰/۲۸ ساعت 16:56 توسط ♥♥♥مینا♥♥♥
|