وقتی دیدم بردیا پرونده رو جلوش باز کرده و داره میخونتش رفتم تو اتاقمون که میشد همون اتاق بردیا قبل از مستقل شدنش و مجله ی مورد نظرم و برای اجرای نقشم بیرون کشیدم. ایده ای که از کلمه ی تنوع تو سرم نقش بسته بود رو کیش کیش کردم اون پشت مشتای ذهنم تا فردا بهش رسیدگی کنم. بردیا سه روز اول عید رو تعطیل بود که میخواستیم بریم سفر اما مامانش برنامه هامون روبه هم ریخت. بردیا برای اولین بار توی تمام مدتی که میشناختمش از خواب دیر بیدار شد. من در حال پختن ناهار بودم که دیدم خمیازه کشان به بدنش کش و قوس داد و اومد تو آشپزخونه: -به به...خورشید خانوم. سحر خیز شدی! طلبکارانه نگاهش کردم: -سحر خیز؟ ساعت یکه جناب خوش خواب. اومد نشست پشت میز و یه چشمش و باز کرد: -دیشب نذاشتی بخوابم که...تا صبح فقط داشتم از دست ضرباتت توی خواب فرار میکردم. مظلومانه نگاهش کردم و چاقویی که باهاش کاهو خورد میکردم و گذاشتم توی ظرف: -اوه...ببخشید. دیشب خواب خیلی بدی میدیدم. راستش نگران زندگیمونم! میترسم... دو تا چشماشم متعجب باز کرد و بهم خیره شد: -چیش انقدر ترسناکه اونوقت؟! به مجله ی روی میز که باز بود و روی صفحه ی مورد نظرم اشاره کردم: -توی این مجله راجع به مشکلات زن و شوهرا نوشته...مخصوصا مشکلاتی که اول ازدواجشون بهش برمیخورن. بعد رفتم کنار مجله وایسادم یه پام و به زانوم گیر دادم و با انگشتام روی خطا کشیدم و براش خوندم: -وقتی وارد زندگی مشترک میشوید انتظار نداشته باشید همدیگر را آنطور که توقع دارید بشناسید. بردیا روی میز ضرب گرفت: -مزخرفه...تو انگار جفت دو قلوی منی! با بهت و حیرت چند بار سرم رو براش تکون دادم و رفتم سراغ سالاد نصفه کارم: -خیلی خوب! قدم اول برای اینکه بفهمیم اون مجله مزخرفه من برات ناهار مورد علاقت و درست کردم. بردیا که داشت دوباره چرتش میبرد خوشحال نگاهم کرد: -واقعا! قیمه داریم؟! ابروهام و توی هم کشیدم...گوشه ی لبم و گزیدم و با لحن ناامیدانه ای گفتم: -قرمه سبزی! بردیا آب دهنش و پر سرو صدا قورت داد و قیافه ی حق به جانبی به خودش گرفت: -اینکه نشد دلیل بر نشناختن همدیگه...این واسه اینه که تو هیچوقت آشپزی نمی کنی. تشر زدم: -نخیر همینه که تو مجله نوشته. لااقل یه بو میکشیدی اینطوری ضایع نشی! پاش و برو دست و صورتت و بشور بیا ناهار. بردیا بلند شد و درحالی که میرفت بیرون غر زد: -از دست شما زنا! این چیزای مزخرف چیه میخونی صبح زیبام و خراب کردی. وسط خوردن غذاش بود که رفتم مجله رو از رو اپن برداشتم و باز رفتم کنارش نشستم...تقصیر خودش بود که تنوع میخواست!   وسط خوردن غذاش بود که رفتم مجله رو از رو اپن برداشتم و باز رفتم کنارش نشستم...تقصیر خودش بود که تنوع میخواست! براش خط بعدی رو خوندم و به قیافه اش که میگفت دست از سرم بردار اهمیتی ندادم: -فقط به این دلیل که وارد زندگی مشترک شدید توقع نداشته باشید وسایل قدیمی خود را بیرون بی اندازد. بعد زیر لبی غر زدم: -مردا کلا هیچوقت عوض نمیشن...حتی اگه زندگیشون و با یه زن شریک شن... بردیا بشقابش رو توی سینک گذاشت و دوباره اومد پیشم نشست: -این حقیقت نداره. انشگت اشارم و جلوی چشمش بردم: -اوه...واقعا؟! انگشتم و زد کنار: -کردیش تو چشمم...آره واقعا! -آخه چند وقت پیش وقتی داشتم اتاقت و تمیز میکردم یه عکس پیدا کردم که با یکی از بیست و چهار رنگ دوست دخترای قبلیت انداخته بودیش... مبهوت شد و لبش و کشید زیر دندونش: -اوووچ...خوب...خوب راستش...فکر کردم همشون و ریختم بیرون. بعد خجالت زده نگاهم کرد: -متاسفم. شونه هام انداختم بالا: -اشکالی نداره...میدونم حرفم بی ادبانه بود ولی گاهی احساس غریبی میکنم تو خونت...من هنوز نتونستم وسایلم رو تو خونت جا به جا کنم چون نمیدونم باید کجا بذارمشون! بعد ادامه دادم: -اینا به کنار...به معجزه ی این مجله اعتقاد پیدا کردی؟! دوباره جبهه گرفت: -اینا همش یه مشت دروغه! مجله ی خاله زنکی معجزش کجا بود؟! دوباره کلم و کردم تو مجله و بدون توجه به اینکه گفت اعتقادی نداره بهش گفتم: -اینجا راه حلم براش نوشته...خوب گفته باید بیشتر روی روحیات و اخلاقای هم تمرکز کنید و همدیگرو خوب بشناسید. مثلا با علایق همدیگه آشنا شید... سرشو کنار کله ی من اورد تو مجله: -اینجا چیزی راجع به س.ک.س داشتن ننوشته؟! سرم و بلند کردم و با اخم بهش خیره شدم. یکم با نیش باز نگاهم کرد و بلاخره در حالی که دستاش و به نشونه ی تسلیم بالا میبرد گفت: -خیلی خوب بابا...اونطوری نگاه نکن. حالا چطوری باید همدیگرو بهتر بشناسیم؟ ذوق زده از پشت میز بلند شدم و دوییدم سمت اتاقم: -الان برمیگردم. از بین وسایلی که هنوز بازشون نکرده بودم یکی از آلبومای موسیقیم و بیرون کشیدم و دوباره دوییدم تو آشپزخونه نشستم پیشش: -باید این و گوش بدی. بعد آلبوم و گرفتم سمتش...اون و از دستم گرفت و نگاهی بهم انداخت: -راستش من اصلا از موسیقی راک خوشم نمیاد. ابروهام رفت بالا: -چطوری ممکنه از راک خوشت نیاد؟ -خوب چون اونا دپرس کننده و سرسام آورن. دندونام و روی هم سابیدم و آلبوم و با حرص از دستش درآوردم: -خیلی خوب...میرم یه DVD دیگه بیارم با سبک جاز یا پاپ...هرکدوم دوست داشتی. قبل از اینکه بتونم برم دستم و گرفت: -من کلا موزیک دوست ندارم پونیکا! بازوم و از دستش بیرون کشیدم: -میبینی؟! من واقعا حس میکنم نمیشناسمت. -خوب چرا عصبانی میشی؟! واقعا دارم سعی میکنم باهات صادق باشم تا بیشتر همدیگرو بشناسیم. میخوام کمک کنم دیگه از ناشناخته های زندگی مشترک نترسی...ممکنه چیزایی هم باشه که من دوست داشته باشم و تو دوست نداشته باشی، درسته؟ نشستم سرجام و به ظاهر آروم شدم: -آره راست میگی...خیلی خوب، نظرت راجع به ساناز چیه؟ چشماش و با تعجب درشت کرد: -چی گفتی؟ -یه چیز و گفتم که من ازش بدم میاد ولی تو خوشت میاد. ایندفعه جدی از پشت میز بلند شدم و رفتم بیرون از آشپزخونه: -در هر صورت امروز باید این آلبوم راک و گوش بدی...گفته باشم!   -در هر صورت امروز باید این آلبوم راک و گوش بدی...گفته باشم! بعد رفتم سمت اتاق: -حالا اگه من و ببخشی باید برم موسیقی مورد علاقم و بذارم تو قفسه تا بعدا گوش بدمش. صدای کلافش از توی آشپزخونه اومد: -اونا آشغالن محاله گوشم و باهاشون آزار بدم. من حالا حالاها به فسفرام نیاز دارم. برگشتم سمتش...صورتم از عصبانیت سرخ شده بود: -تو واقعا با چیزی که وانمود میکنی فرق داری...همونطور که تو مجله نوشته بود. اولش میخواستم یخورده اذیتش کنم اما حالا دنبال راهی میگشتم تا حسابی بسوزه و قبول کنه اون مجله ی روانشناسانه حقیقت محضه. از توی چمدونم یه لباس خواب خوشگل و قرمز بیرون آوردم و تنم کردم موهام و موس زدم و ریختم دورم و یه نیمچه آرایشم کردم. اول در اتاق و باز کردم ببینم اوضاع بیرون چطوره. صدا نمیومد. آسه آسه رفتم طرف اتاق مامانش و چپیدم توش. برق اتاق و روشن کردم. یه اتاق نسبتا بزرگ به سبک سنتی بود. تختش بزرگ بود و خوشم اومد...رفتم رو تخت نشستم و هندزفری رو تو گوشم گذاشتم. حالا آهنگ گوش نمیدادما وانمود میکردم. یه مدت گذشت تا بلاخره شنیدم بردیا صدام میزنه: -پونیکا؟! کجایی دختر؟ در اتاق مامانش و که باز کرد از دیدن من چشماش گرد شد: -اینجایی؟ چیکار میکنی؟ گوشیای هندزفری رو بیرون کشیدم: -چی گفتی؟ انگار تازه ظاهر متفاوتم رو دیده بود چند بار پایین تا بالام و برانداز کرد: -میگم اینجا چیکار میکنی؟ هندرفری هارو آوردم جلو چشمش: -نمیبینی؟ آهنگ گوش میدم. اومد داخل: -حالا چرا اینجا؟ -همینطوری واسه تنوعـــش. شاید وسایلم و اوردم اینجا کلا! اومد جلوتر: -تو اتاق مامانم؟ -ای بابا. کشتی من و با این اتاق مامان جونت. نمیخورمش که... بعد لحنم نرم تر شد و دستش و گرفتم و کشیدم: -بیا اینجا بشین پیشم... سری تکون داد و همونطوری گیج و منگ از اینهمه دوگانگی من نشست کنارم.  -مگه چه اشکالی داره بیایم اینجا؟ نفسش و فوت کرد بیرون: -خوب یه جوریه...حس خوبی ندارم بهش. باعث میشه احساس صاحب خونه بودن کنم...انگار خیلی پرروییم اگر اینجا بخوابیم... خم شدم طرفش و انگشت اشاره ام رو کشیدم روی گردنش...لحنم هم وسوسه انگیز بود: -کی راجع به خواب حرف زد؟ یه دستم رو هم کشیدم رو سینش. سریع خودش و از دست من که کم کم داشتم مثل عنکبوت دورش میتنیدم آزاد کرد و دستش و پشت گردنش کشید...بعد انگشت اشارش و تهدید وار جلوم تکون داد: -نه...نه...نه...حتی حرفش و هم نزن! دوباره دستش و کشیدم...وقتی دیدم خیلی جدی پسم زد بیشتر مصمم شدم حتما به مرادم برسم: -اینجا ما الان صاحب خونه ایم دیگه...نباید تو اتاق صاحب خونه باشیم؟ دستش و بیرون کشید و زیر سینش جمع کرد: -ببین کی داره بازور مجبورم میکنه! تو که تو این چند ماه به من نگاهم نکردی...حالا چی شده انقدر مصممی؟ یعنی مستقیما داری ازم درخواست میکنی؟ یه ابروم و انداختم بالا: -مگه چیه؟ تازه تو اون مجله نوشته بود یه راه حلش تنوعه تو هم که دیشب میگفتی تنوع میخوای!  چند لحظه همونطور که دستاش زیر سینش جمع شده بود نگاهم کرد و با انگشتش روی بازوش ضرب گرفت...بلاخره اومد نشست رو تخت: -به نظر من نویسنده ی مجله هم اگر اینجا بود میگفت اتاق من بهتره...چون بزرگتره، من بیشتر دوستش دارم و قاب عکس مامانم هم رو به رومون نیست که انگار داره نگاهمون میکنه! سرم و گذاشتم رو شونش: -البته که اون اتاق بهتره اما با یه فرق. نگاهم کرد: -چه فرقی؟ سرم و برداشتم و ابروم و انداختم بالا: -پونیکا نداره...انتخاب با خودت! دستش و زیر چونش کشید و کمی فکر کرد: -خوب من برات هرکاری میکنم...مثلا کار چندش آور و زننده ای مثل خوابیدن تو تخت مامانم... آخریا رو که میگفت صورتش جمع شده بود. زبونم و کشیدم رو لب پایینم و دستام و انداختم دور گردنش: -پس فکر کنم ازت میخوام که... حرفم تو دهنم بود که گفت: -منم فکر کنم قراره خواستت و انجام بدم. بعد کامل برگشت طرفم و درحالی که من و میخوابوند رو تخت لبش و محکم گذاشت رو لبم... *** دستاش و روی سینه ی لختش جمع کرده بود و با حرص به سقف نگاه میکرد. یه ربع میشد ریز ریز بهش میخندیدم. یهویی دعوام کرد: -اصلا هم خنده دار نیست... شلیک خندم رفت به آسمون و منفجر شدم...بین خنده بریده بریده گفتم: -متاسفم...فقط چون خیلی عصبانی ای خندم میگیره. تا حالا کسی رو ندیده بودم انقدر واسه چنین چیزی عصبانی شه. روش و اونوری کرد...دستم و گذاشتم رو بازوش و دلداری دهنده تکونش دادم: -اوه....عزیزم اینکه اصلا موضوع مهمی نیست! باور کن چنین تنوعی برای هر مردی اتفاق نمیفته که... ایندفعه انقدر بلند داد زد که نیشم بسته شد: -باورم نمیشه اسم تنوع و میذاری خوابیدن تو تخت خواب مامان من! سرش و بلند کرد و نگاه عصبی ای بهم انداخت: -و همش هم تقصیر توئه... خودم و عقب کشیدم و طلبکارانه نگاهش کردم: -ببخشید! تقصیر من شد حالا؟ خودت تنوع میخواستی. دوباره خندم گرفت اما سعی کردم جدی بمونم. -همش با اون مجله ی احمقانه ی تو شروع شد! -خیلی خوب اون مجله همین حالا از نظر من مرد...دیگه قبولش ندارم، فقط خیلی حال داد تو رو سوزوندم. دوباره زدم زیر خنده...پاشد نشست و تکیه داد به تخت...گوشیش و از روی بغل تختی برداشت: -خیلی خوب حالا که اینطوری شد یه لحظه صبر کن. وسط خنده گفتم: -چیکار می کنی؟ -فکر کنم توی انتخابم اشتباه کردم، دارم زنگ میزنم به ساناز. قیافه ی آدمای ناراحت و واسه ی یه لحظه به خودم گرفتم: -اوووه...خوب فکر کنم این کار برای اینکه نیاز به تنوع داری کمکت کنه. بعد در حالی که دوباره به قیافه ی کفریش میخندیدم روم و برگردوندم اونوری. -من میخوام بخوابم سر و صدا نکن. چیزی نکشید که بخاطر خستگی زیاد بیهوش شدم.   چیزی نکشید که بخاطر خستگی زیاد بیهوش شدم. چشمام و که باز کردم هنوز هوا روشن بود. اول نفهمیدم توی اتاق نا آشنا چیکار میکنم اما با هجوم اتفاقات ظهر به ذهنم شروع کردم به خندیدن...اصلا یاد قیافه ی تخس بردیا که میفتادم خندم میگرفت...یعنی به بدترین حالت ممکن حالش و گرفته بودما!  خوشحال و خندون پاشدم از اتاق رفتم بیرون اما همون لحظه ای که وارد سالن شدم دهنم از تعجب باز موند. با نوار مشکی یه خط سرتاسری از این سر خونه تا اون سرش که میرسید به وسط آشپزخونه و یخچال روی زمین کشیده شده بود. مبهوت دور و برم رو نگاه کردم و سرم رو با گیجی خاروندم: -اینجا چه خبره؟ بردیا درحالی که مجله ی من توی یه دستش بود و نوار چسب مشکی تو اون یکی دستش شبیه عقل کلا از آشپزخونه بیرون اومد و از روی مجله شروع به خوندن کرد: -وقتی وارد زندگی مشترک شدید باید یک حقیقت را قبول کنید... مکثی کرد و اومد اون ور خط و رو به روم وایساد...سرش و اورد جلوی صورتم و ادامه داد: -باید برای حریم شخصی طرف مقابل ارزش قائل شوید و بدانید او هم فضایی برای خودش میخواهد. فکم چسبید به زمین...رفته بود مجله رو خونده بود و میخواست مقابله به مثل کنه. سری خودم و جمع و جور کردم و بهش پوزخند زدم. نگاهی به این سر خونه تا اون سر خونه انداختم: -پس حریم شخصی میخوای؟ به مجله اشاره کرد: -این و توی مجله نوشته، پس حقیقت داره! تو طرف خودت میمونی و اتاق خوابا مال تو میشه. منم روی کاناپه میخوابم...چطوره؟ -این دیگه خیلی مسخرست! توی اون مجله نوشته شبیه بچه های دبستانی که میزشون و نصف میکنن خونه رو به دو قسمت تقسیم کنیم؟ یه ابروش و انداخت بالا: -پس چطوری منظورش از تنوع رابطه داشتن رو تخت مامان من بود! چشم بسته غیب گفتی؟! حواست باشه اگه از خط رد شی میبازی و این مجله ات هم احمقانست و حق با منه. البته توی همه چیز حق با منه! چند لحظه موشکافانه نگاهم کرد: -خوب؟! مجله رو عصبی از تو دستش بیرون کشیدم و مثل شیء عزیزی تو بغلم فشردم: -قبوله...خوبیش اینه که دستشویی طرف منه. شونه هاش و انداخت بالا: -مهم نیست...فکر کنم خیلی گشنمه. میرم قرمه سبزی داغ کنم...هرچند که قیمه بود بهتر میشد. برگشتم سمتش: -خیلی پررویی. داشت به روم میاورد که غذای مورد علاقش و بلد نیستم...خوب باید از کجا میدونستم چی دوست داره؟! انگار واقعا مجلهه راست میگفت! رفتم توی اتاقم...اعصابم خورد بود. مثلا میخواست چی رو ثابت کنه؟ همش تقصیر خودش بود که گفت تنوع میخواد و لجم و درآورد. آهنگی که ظهر میخواستم بدم بهش گوش کنه رو گذاشتم تو لب تاپم و صداش و تا آخرین حد ممکن زیاد کردم که اونم بشنوه و حرص بخوره. رفتم جلوی آینه و همونطور که با آهنگ بالا پایین میپریدم با یه برس توی دستم صدام و انداخته بودم سرم و میخوندم. یهویی وسط خوندن حس کردم فقط خودم تنها میخونم و خواننده ی اصلی همراهیم نمی کنه...در پی علت اینکه چرا دارم تنها میخونم چشمام و باز کردم و دیدم ای وای! برق رفته بود. رفتم بیرون از اتاق که دیدم بردیا خندون نگاهم میکنه. در پنل برق قسمتای مختلف خونه باز بود و اتفاقا فقط اتاق مامانش برق نداشت. عصبانی شدم و جیغ کشیدم: -برق و وصل کن! خونسرد شونه هاش و بالا انداخت: -خیلی اصرار داری خودت بیا وصلش کن. میخواست از خط رد شم؟ به کاهدون زده بود...محال بود کوتاه بیام. عین سگی که در شرف حملست دندون غروچه کردم و با نگاه کشدار و عصبی ای برگشتم تو اتاق. لبتاپم، از وقتی که باهاش کوبیده بودم تو صورت فریمان یه دقیقه هم شارژ نگه نمیداشت و باتریش آب روغن قاطی کرده بود. بردیا هم این و میدونست و برعلیهم ازش استفاده کرد. حالا حوصلم سر میرفت. چون برق نبود لبتاپم نداشتم. رفتم با حرص روی تخت نشستم اما همون لحظه چشمم به گوشیش که روی بغل تختی بود افتاد.  جیغ بلندی از خوشحالی کشیدم: -آخ جون... گوشی و سریع برداشتم و دوییدم بیرون. بردیا پرونده به دست روی مبل نشسته بود. تا نگاهش به من افتاد گوشیش و جلوش تکون دادم: -ببین چی تو طرف خودم پیدا کردم! سریع پروندش و پرت کرد رو میز و دویید سمتم: -نه...نه...نه...نه! یه قدم مونده به خط بهش تذکر دادم: -رد شی باختی... ترمزش و کشید و همون جا وایساد. سرم توی گوشیش بود. در حالی که یه متن و مینوشتم بلند خوندمش: -همکار عزیزم...من علاقه ی خاصی بهت دارم...یعنی هر موقع که ازت دور میشم دلم بیقرارت میشه و دوست دارم دوباره ببینمت. بردیا عینهو برق گرفته ها چند لحظه نگاهم کرد و خیلی عصبی انگشت اشارش و جلوم گرفت: -جراتش و نداری! روی Send زدم و وقتی صدای دلیوری گوشیش اومد با چشمای گرد شده بهش نگاه کردم: -اوووپس...دستم خورد! برگشتم سمت اتاق و در حالی که میخندیدم گفتم: -برق و وصل نکنی همین اس و به همه ی همکارای خانومت میفرستم. داد زد: -خوب پس اول گوشیم و پس بده تا برق و وصل کنم... برگشتم طرفش: -نخیر اول تو برق و وصل کن تا پست بدمش. دست از پا درازتر نگاهم کرد: -من کی تا حالا بهت دروغ گفتم؟! هیچوقت دروغ نمیگفت و حرفی میزد روش وایمیساد اما میترسیدم موبایل و پسش بدم برق و نزنه. شونه هام و بالا انداختم و با بیتفاوتی گفتم: -زود باش تصمیم بگیر...یا برق و وصل کن اول یا اندفعه که بری سر کار همه ی همکارای خانومت میریزن سرت... مشکوک نگاهم کرد: -پس میدیش دیگه؟! ***   معصومانه جواب دادم: -یعنی انقدر نسبت بهم بی اعتمادی؟ توی اون مجله این و هم نوشته بود که... پرید وسط حرفم: -خیلی خوب...نمیخواد اینطوری نگام کنی! رفت سمت فیوز و برق رو وصل کرد: -زود باش پسش بده. قاطعانه گفتم: -موبایلت و پست نمیدم...از کجا معلوم؟! اومدیم من دادمش بهت تو دوباره برق و قطع کردی! اما تا وقتی برق وصل باشه قول میدم به هیچ کس اس ندم. سرش رو حرص زده تکون داد: -باشه...یادت باشه قول دادی! رفتم تو اتاق: -آره قول دادم. اون روز تا موقع خواب براش آهنگای مورد علاقم و با صدای بلند گذاشتم تا در حد غیر قابل باوری حرصش بدم. فقط مطمئن بودم وقتی بخوابم پامیشه میره دستشویی و من باید گرسنه میموندم. صبح با صدای بلند تلویزیون از خواب بیدار شدم. مست خواب رفتم بیرون دیدم بردیا فوتبال میبینه و خیلی هم مشتاقانه دوتا چشماش و دوخته به صفحه ی سبز رنگ...تمام دیروز رو منتظر چنین صحنه ای بودم. آخه کنترل تیویزیون طرف من بود. آسه آسه و جوری که بردیا متوجه نشه رفتم کنترل و برداشتم و صبر کردم توی یه لحظه حساس دکمه ی OFF رو زدم.بردیا که چیزی نمونده بود بره تو تلویزیون یهو داد زد: -اَه...چه موقع برق رفتنه؟! بعد که نگاهش افتاد به برق روشن در پی علت خاموشی ناگهانی تلویزیون چشماش رو من ثابت موند. خیلی سعی کرد خوددار باشه وگرنه میومد اینور خط و چپ و راست میزد لهم میکرد کنترل و ازم میگرفت و میرفت بقیه ی فوتبالش و نگاه میکرد...درعوض واسه حرص دادن من همونجا نشست و دستاش و زیر سینش زد: -مهم نیست. کنترل و توی دستم تکون دادم: -آره جون عمت! رفتم چسبیدم به ستون و با کنترل توی دستم براش شکلک در آوردم. رفت سمت تلویزیون و دکمه ی روشنش و زد. یه کانال نمیذاشتم بمونه که...هی تا میومد جلب شه به تلویزیون کانال و عوض میکردم. آخر خسته شد و تلویزیون و خاموش کرد: -اصلا نخواستم. برگشت طرف من. کنترل و گذاشتم روی عسلی پایه بلند و یکی از انگشتم و با حالت وسوسه آمیزی کشیدم روی رون لخت پام. اول نگاهی به پاهام کرد و بعد به صورتم خیره شد: -این اصلا عادلانه نیست.  ابروهام رفت بالا: -چرا؟ پام یکم میخاره. بعد پشتم و بهش کردم و چسبیدم به ستون. انگشت اشارم و کشیدم رو ستون سرد و پام و بردم بالا انگاری دارم با ستون معاشقه می کنم. درحالی که دستم و روی پای بی مو و خوش فرمم میکشیدم نگاهی بهش انداختم: -فقط به این فکر کن که چقدر بهت نزدیکه و اگر بخوای به راحتی لمسش کنی...فقط کافیه چند قدم بیای جلو. یه ابروش و انداخت بالا و یه قدم اومد جلو: -بذارش واسه یه وقت دیگه! آب دهنش و قورت داد و معلوم بود تمام تلاشش و میکنه به پاهام نگاه نکنه. منم سرم و با تاکید تکون دادم: -خیلی خوب...پس من میرم. تمام طول روز رو روی تخت خوابیدم و زل زدم به سقف. دلم یهو براش تنگ شد و به خودم لعنت فرستادم که چرا به جای خوش گذروندن و لذت بردن از پیش شوهرم بودن داشتم این سه روز تعطیلیش و کوفتش میکردم. نمیدونم ساعت چند بود اما با حس اینکه چیزی خورد به در روم و گردوندم. یه موشک منگنه شد به دیوار و نعشش افتاد رو زمین. سریع از رو تخت پریدم پایین و رفتم سراغ موشکه...بازش کردم: -بیا از اتاق بیرون. رفتم بیرون دیدم اونور خط نشسته و چشمش به در اتاقه. من و که دید لبخند زد...یهو یه حس خیلی خوبی از طرز نگاه کردنش توی دلم پر شد. آروم و با لبخند دوستانه ای رفتم توی طرف خودم کنارش نشستم.  -وقتی که اینطوری بی قرارم نمیتونم بخوابم... فقط نگاهش کردم: -قبول کن که شناخت خیلی هم مهم نیست...یعنی مهمه که تو من و به اندازه ی کافی بشناسی اما اینکه رنگ مورد علاقم و غذای مورد علاقم و ندونی اصلا دلیل نمیشه که به من نمیخوری! من... مکثی کرد و ادامه داد: -من فکر نمیکنم هیچ جفت دیگه ای میتونستم پیدا کنم که انقدر همه ی کاراش و با دل و جونم دوست داشته باشم...هیچ کس برام مثل تو نیست پونیکا. دستام از اعترافات شیرینش به لرزش افتاد. دستم و از روی پام برداشت و دستش و پیچید دور دستم. روی آرنجم و نوازش کرد: -دلم میخواد همیشه و همیشه پیشم باشی...یعنی بعد از تمام حوادثی که پشت سر گذاشتیم فکر نمیکنم بتونم بدون تو زندگی کنم. یه دستم و گذاشتم روی گونش...تو چشماش نگاه کردم و با مهربونترین لحن ممکن گفتم: -توی اون مجله فقط یه مشت چرند نوشته بود. بعد سرم و گذاشتم رو شونش: -منم بدون تو نمیتونم زنده بمونم. دستش و گذاشت زیر چونم و سرم رو بالا اورد: -پس بازی تمومه؟ پلک زدم: -تمومه. سریع از روی زمین بلند شد: -پس فکر کنم باید برم دستشویی. منم پاشدم و خلاف جهتش دوییدم سمت آشپزخونه: -مردم از گرسنگی... همین دو روز متفاوت شد آغاز چند ماه شیرینی که تا عروسیمون کنار بردیا سپری کردم...بدون ذره ای شک و دو دلی در مورد اینکه شاید اشتباه میکنم. هر روز با خودم میگفتم از این بیشتر عاشق نمیشم و بردیا با مردونگی هاش بهم میفهموند توی اشتباهم... ***   *** شکلات داغم و گذاشتم رو میز گرد کافی شاپ و زل زدم تو چشمای سپیده: -بابا جان سپیده گفتم که نمیشه...من مثلا سه روز دیگه قراره عروس بشم...وقت ندارم. دلخور نگاهم کرد: -شما که همه کارتون و کردید...اصلا مگه نمیگی خیلی دوست داری من و سامان آشتی کنیم؟ من که نمیتونم همینطوری برم بهش بگم بیا با هم بمونیم...باید فضای دوستانه درست کنم دیگه! سپیده اصرار داشت فردا شب من و بردیا برای شام بریم خونشون تا قبل از عروسیم یه شب دور هم باشیم اما من اصلا دلم نمیخواست سامان و ببینم...با خودم فکر کردم اگه به آشتی کردنشون ختم شه خیلی خوب میشه. سامان هم که توی جمع کاری نمی کنه...به هر حال یه بار دیگه شانسم و امتحان کردم: -یعنی هیچ راهی نداره بیخیال شی؟ الان دو ساعته داری مخ من و میخوری! سرش و با قاطعیت تکون داد: -هیچ راهی نداره...در ضمن مشتاقم بردیا خان رو هم که انقدر اسمش ورد زبونته ببینم. آخرین جرعه ی شکلات داغم و نوشیدم: -خیلی خوب...پس بذار اول به بردیا بگم بعد بهت خبر میدم. از اونجایی که من هیچوقت توی زندگیم شانس نداشتم وقتی موضوع رو با بردیا در میون گذاشتم جواب داد: -من که حرفی ندارم...اتفاقا بدم نمیاد چند تا از دوستات و بشناسم. سعی کردم خیلی تابلو نکنم که دوست ندارم برم خونه ی سپیده اینا: -پس کارت چی میشه؟ میخوای مرخصی بگیری؟ -نه مرخصی که نمیتونم بگیرم...یعنی واسه عروسی هم خیلی ضرب و زور زدم چند روز مرخصی بگیرم. نمیخواستم لحنم ذوق زده باشه: -یعنی من تنها برم؟ با تعجب نگاهم کرد: -نه ، آدرس و بهم بده من مستقیم از سر کار میام اونجا. اینطوری شد که فهمیدم هیچ جوره نمیتونم فرار کنم...گاهی اوقات از این همه سماجتی که سپیده توی کاراش داشت در عجب میموندم. یعنی فقط الان نبود که همیشه همین شکلی بود انقدر اصرار میکرد تا همون چیزی بشه که میخواد. روی فرمون ماشین ضرب گرفته بودم و توی دلم نمیدونم به کی فحش میدادم. بلاخره بعد از یه ربع معطلی و دل دل کردن پیاده شدم و رفتم سمت خونشون. ماشین بردیا دستم بود. هروقت میخواستم برم بیرون ماشینش و میداد به من و خودش با یکی از زیر دستاش که خونش نزدیک مجتمع ما بود میرفت سرکار...واسه ی همین خوبیاش بود که گفتن راز دلم رو هر روز به روز بعد انداختم و حالا هم تصمیمم رو گرفته بودم که تحت هیچ شرایطی نذارم بفهمه. زنگ آیفون و زدم و چیزی نکشید که در باز شد. تمام طول حیاط و ایوون رو خدا خدا میکردم سامان کلا امشب نیاد خونه و نبینمش. همینکه در ورودی باز شد نگاهم افتاد تو چشمای میشی و خوشگلش و نفسم بند اومد. البته از ترس و نفرت... اون هم به من خیره شده بود، میخواستم یه کار کنم نگاه خیرش و از روم برداره. اما نمیتونستم مستقیم بهش بگم. از نگاهش فرار کردم و سرم رو انداختم پایین... سپیده که کنارش وایساده بود زد تو بازوش: -بیا برو کنار دوستم و بیرون نگه داشتی! تعجب کردی؟ پونیکاست دیگه... سامان همونطوری که نگاهم میکرد و انگار به هیچ عنوان نمیخواست نگاهش و ازم بگیره از درگاه در فاصله گرفت...آه که من چقدر یه روز برای این نگاه میمردم! چقدر ساده بودم که هوس و با عشق اشتباه میگرفتم... نزدیک بود بزنم زیر گریه که سامان بلاخره لب باز کرد: -چقدر تغییر کردی پونیکا! رفتم تو و همون طور که از کنارش رد میشدم والبته با لبخندی که سپیده مشکوک نشه بهش گفتم: -هنوز خوب نمیدونی واقعا چقدر عوض شدم!   توی حرفم یه عالمه منظور بود...میدونستم که منظورم و از لا به لای همون چند کلمه حرفِ دوستانه میفهمه. سپیده دستم و گرفت و درحالی که من و دنبالش میبرد توی اتاق خواب به سامان گفت: -سامان میوه هارو شستم...بچینشون تو میوه خوری تا من برگردم. سامان فقط سری به معنای باشه تکون داد. یه احساس خیلی عجیبی از دیدنش توی دلم پیدا کردم. نه اینکه دلم براش ضعف رفت یا دوباره هوس کردم کار بدی بکنم اما واقعا توی این مدت هیولای بزرگی از وجودش توی ذهنم ساخته بودم، در صورتی که سامان واقعا آدم بدی نبود. اگه خیانت وحشتناکش و میذاشتم کنار و نادیده میگرفتمش، هرچند که قابل نادیده گرفتن نبود، میشد گفت سامان یجورایی مرد خیلی خوبیه. با محبت، آروم، مظلوم، ساده و صادق. دلم براش میسوخت...یعنی توی نگاه اولش حسی بود که باعث شد دلم براش بسوزه. سپیده من و گذاشت توی اتاق و خودش رفت بیرون.  مانتوی یاسی رنگم و درآوردم وگذاشتم روی تخت...یه بلوز آستین بلند بنفش پوشیده بودم که کمر قهوه ای داشت، با شلوار جین سفید. دستی توی موهام که بخاطر شال روی سرم پفش خوابیده بود کشیدم. از اتاق خارج شدم و دیدم که سپیده توی آشپزخونست ولی سامان روی مبل سه نفره نشسته...دستش و زده زیر چونش و عمیقا توی فکره. شک و دو دلی رو گذاشتم کنار و با اعتماد به نفس رفتم نشستم روی مبل تک نفره و کیفمم گذاشتم کنار پام: -خوووب...چه خبر آقا سامان؟! چیکارا میکنی؟ دوباره کشدار نگاهم کرد: -مثل قدیم! نقاشی میکشم و تدریس میکنم. سرم رو تکون دادم و از توی سینی ای که سپیده جلوم گرفته بود یه شربت آلبالوی خوشرنگ و هوس انگیز برداشتم: -خیلی خوبه.  انگشتم و روی خنکای لیوان کشیدم: -سپیده به خدا اگه نیای بشینی میرما! اومدم خودت و ببینم. خوشم نمیومد با سامان تنها باشم. سپیده سینی به دست رفت سمت آشپزخونه: -الان میام. سامان سریع روی مبل جا به جا شد و لیوانش و گذاشت رو میز: -شنیدم داری ازدواج میکنی! به در آشپزخونه خیره شدم: -درست شنیدی. اخم کرد...کاری که تا حالا ندیده بودم بکنه: -فکر کردی به همین راحتیه؟ اگه نمیومدی اینجا هم دنبالش بودم یجوری آدرست و پیدا کنم بیام سراغت. میدونی چقدر بخاطرت عذاب کشیدم؟! یه شب نشد بخوابم و قبلش به تو فکر نکنم...اینکه کجایی و چیکار میکنی. فکر اینکه مرده باشی دیوونم میکرد! همین؟ درست شنیدم؟ پونیکا من باید از دهن این و اون بشینم چه بلایی به سر بچمون اومده؟ خیلی چیزا بین ما بود که به همین راحتی نمیشه ازشون گذشت. لیوانم و کوبیدم رو میز و بهش چشم غره رفتم: -من که راحت تر از اونی که فکرش و بکنی گذشتم...از اولم عاشقت نبودم و همش بازی بود. صداش یکم رفت بالا و از حالت زمزمه خارج شد: -واسه ی تو بازی بود...واسه ی من همه ی دنیام بود. تو همه چیزم شده بودی پونیکا! تنم لرزید و پوست تنم مور مور شد. سپیده همون لحظه از آشپزخونه اومد بیرون و گفت: -دادم سامان رامبد و برد پیش مامانم. این بچه رو سر و تهش و بزنن اونجاست...نمیدونم خونه ی مامانم چی داره! بعد اومد پیشم نشست و ظرف میوه ام رو جلوتر کشید: -پوست بکن پونیکا...تو که تعارفی نبودی! نگاه سامان روم سنگینی میکرد. میترسیدم با این تابلو بازیاش آبروم و ببره: -هنوزم تعارفی نیستم. میخورم عزیزم. نگاه به ساعت مچیم انداختم: -نمیدونم چرا بردیا نیومد. سپیده زد رو رونم: -ببین چه بردیا بردیا میکنه! هرکی ندونه فکر میکنه شوهر ندیده ای...تو که شانس دومتم هست. بهش چشم غره رفتم و سامان به جای من جواب داد: -از قدیم گفتن تا سه نشه بازی نشه... سپیده جای من جواب داد: -نه بابا سردیش میکنه...تازه این بردیا خان هم خوب تیکه ایه! پونیکارو که میشناسی؟ سراغ بداش نمیره. سامان گذرا نگاهم کرد. سپیده بعد از جریان فریده و کشته شدنش تو استخر خونم بردیا رو ندیده بود اما گفت بازم یچیزایی ازش یادشه. سپیده زد رو پام: -خداییش کی فکرش و میکرد اینطوری سرنوشت برات رقم بزنه؟ یعنی من که کفم برید وقتی شنیدم گفتی داری با اون دادستان بداخلاق ازدواج میکنی...سر صحنه ی جرم میخواست بگیره بزنتت. از یادآوری گذشته لبخندی به شیرینیِ عسل روی لبم نشست. خداییش چقدر اون شب خیرگی کردما! ساعت هفت و نیم بود که بلاخره بردیا از راه رسید. قبل از سپیده و به قول سپیده مثل شوهر ندیده ها دوییدم تو حیاط و همونطور که داشت از پله ها میومد بالا پریدم گونش و بوس کردم. مهربون نگاهم کرد: -خورشید خانوم من چطوره؟ دستم و دور بازوش حلقه کردم و خودم و لوس چسبوندم بهش: -خوبم، فقط دلم تند تند برات تنگ میشه. همون لحظه سپیده اومد دم در واسه پیشواز...تا مارو دید لبخند زد و سلام علیک کرد. بردیا بازوش و از دست من که مثل کنه چسبیده بودم بهش درآورد و خیلی مودبانه با سپیده دست داد و سلام و علیک کرد. به محض اینکه بردیا و سپیده خواستن برن تو دوباره رفتم چسبیدم به بازوی بردیا...نگام کرد و لپم و کشید: -اِی...شیطون! سامان از دور مارو دید و حرص خورد. دلم نمیخواست حرصش بدم میخواستم حساب کار بیاد دستش. بردیا از دیدن سامان به طرز آشکاری جا خورد ولی به روی خودش نیاورد و نشست روی مبل منم کنارش. نمیدونم از چه بابت قیافه ی بردیا اخمالو شد و توی فکر رفت. سامان با اومدن بردیا دیگه خیره خیره نگاهم نمیکرد. دستش اومده بود که بردیا خیلی تیزه. شام و خوردیم و نزدیکای دوازده شب بود. بردیا خیلی کم حرف میزد و دربرابر پرحرفیا و شیرین بازیای سپیده لبخند میزد. منم که روزه ی سکوت گرفته بودم. داشتم به دلیل توی هم رفتن قیافه ی بردیا موقع دیدن سامان فکر میکردم. پاشدم رفتم دستشویی که بعدش بریم خونه...بردیا بی حوصله به نظر میرسید. دستشوییشون مدلی بود که وقتی وارد یه راهرو میشدی حموم دستشویی اونجا بود و یه سرویس بهداشتیم تو اتاق خوابشون داشتن.  رفتم جلوی روشویی ایستادم و برای کم کردن استرسم کف دستم و پر آب کردم و صورتم و آب زدم. از صدای تقی که شنیدم برگشتم دیدم سامان اومد تو و در و پشتش بست. از ترس رو به سکته بودم. میدونستم جایی که منتهی به حموم دستشویی میشه از تو سالن دید نداره و بردیا نمیفهمه سامان کجا رفت اما بازم خیلی خیلی زیاد ترسیدم. اومد جلوتر و گفت: -باید باهات حرف بزنم. دست و پا لرزون و با قدمای بلند رفتم سمت در اما بازوم و گرفت و من و کوبید به دیوار و روم خیمه زد: -مجبورم نکن کاری بکنم که به ضرر جفتمونه...فقط میخوایم حرف بزنیم. هولش دادم عقب: -الان وقتش نیست... بعد نگاه ترسیدم و خیره ی در کردم: -ممکنه بفهمن. -حتی سرسوزنم برام مهم نیست که بفهمن...پس اعصابم و به هم نریز. لبم و به دندون گرفتم و به التماس افتادم: -ترو خدا سامان ولم کن.  دستش و بالای سرم گذاشته بود و سرش و برد تو گردنم...دلم بهم خورد و سعی کردم از خودم دورش کنم: -سامان نکن...با زندگیم بازی نکن...ترو خدا! بیشتر سعی کردم پسش بزنم...صورتش و آورد جلوی صورتم و با چشمای خمارش بهم خیره شد: -پونیکا نمیتونم...بفهم! -من نمیتونم باهات باشم حتی اگه آبرومم ببری نمیتونم...پس زندگیم و خراب نکن. -پونیکا ما خیلی چیزای مشترک با هم داشتیم...شاید اون بچه دیگه وجود نداشته باشه اما به هر حال نمیشه بگی هیچوقت نبوده. ایندفعه بیشتر هولش دادم: -دیگه حاضر نیستم به سپیده و شوهرم خیانت کنم. پس فکر من و از سرت بیرون کن. اجازه داد پسش بزنم و چشمای غمگینش و ازم گرفت: -واقعا همین و میخوای؟ اینکه برای همیشه از زندگیت برم بیرون! سریع تایید کردم: -آره همین و میخوام...خواهش میکنم همه چیز و فراموش کن. در صدایی داد و من هراس زده به در خیره شدم. به سرعت از سامان فاصله گرفتم و رفتم بیرون. کسی نبود...نفس پر استرس و بلندی کشیدم...همه ی تنم میلرزید. همین که وارد سالن شدم گفتم: -سپیده ما دیگه میریم. بردیا هم سریع بلند شد. انگار منتظر بود. سپیده توی فکر بود:  -بودید حالا! سرم رو تکون دادم: -نه دیگه دیره بردیا باید صبح بره سر کار. رفتم مانتو و کیفم و برداشتم و تنم کردم...دم در وقتی داشتم میشستم تو ماشین به سپیده گفتم: -با من میای آرایشگاه؟ سپیده با تاکید گفت: -نــــه! توی جشن میبینمت عروس خانوم! لبخندی زدم و نشستم توی ماشین.   بردیا تا برسیم خونه حرف نزد و جواب حرفام و یکی در میون کوتاه میداد. با خودم فکر کردم که شاید بردیا حرفای من و سامان رو توی دستشویی شنیده و تنم از این فکر لرزید. امکان نداشت اگر اینطوری بود الان داشت عربده کشی میکرد نه اینکه انقدر آروم زل بزنه به جاده. بلاخره وقتی رسیدیم خونه دلم طاقت نیاورد و در حالی که مانتوم و به چوب لباسی آویزون میکردم پشت بهش و با لحن خونسردی پرسیدم: -چیزی شده بردیا؟ از سر شب تو فکری! برگشتم طرفش: -اگه چیزی اذیتت میکنه باید بهم بگی... خیره نگاهم کرد و بعد سرش و تکون داد: -چیز مهمی نیست. خیالم راحت شد که چیز مهمی نیست: -خوب هرچیزی که هست بگو. اومد جلوم وایساد و دو تا دستام و توی مشت مردونه اش فشرد: -مطمئنی میخوای بهت بگم؟ سرم رو به معنی آره پایین انداختنم. دستام و ول کرد: -ببین پونیکا من بهت اعتماد دارم...ولی خوب یه چیزی هست که میخوام بدونم... آب دهنم و قورت دادم و سعی کردم خونسرد باشم.  -هرچی دوست داری بپرس. -سامان از تو خوشش میاد؟ دهنم باز موند و چشمام تا آخرین حد ممکن باز شد...از کجا فهمیده بود؟ اگه حرفامون و توی دستشویی میشنید الان انقدر خونسرد نبود...پس! نذاشت جوابش و بدم و سریع گفت: -فکر نکن پرسیدن همچین چیزی برام راحته! اما از سر شب داره دیوونم میکنه! سرم رو ناباورانه تکون دادم: -این فکرای احمقانه چیه که به سرت زده؟!  مثل همیشه که وقتی به یکی شک داشت و موشکافانه رفتارا و حالاتش رو زیر نظر میگرفت نبود. فقط با بی قراری و پشت سر هم به موهاش چنگ میزد. -اون شبی رو که توی باغ پدرت مهمونی گرفته بودید و یادته؟ همون شبی که من از دیوار اومدم تا بترسونمت؟ همون شبی که دزدیدنت... مغزم مثل کامپیوتر شروع به جستجو کردن بین حوادث اخیر کرد و خیلی سریع یادم افتاد کدوم شب و میگه: -آره یادمه...چطور؟ البته خوب میدونستم ربط بینشون چیه...اون من و سامان رو اونشب با هم دیده بود. جوابم رو همونطور که حدس میزدم داد: -میدونی که حافظه ی تصویریِ من خیلی خوبه و قیافه ها اصلا یادم نمیره...سامان و اون شب برای بار دوم دور و برت دیدم. بار اول سر صحنه ی جرمِ قتل دوستت فریده و بار دوم هم توی مهمونی...اون شب من خوب زیر نظرت داشتم...میدونستم سامان شوهرت نیست و داشتید با هم مشاجره میکردید یعنی تو مشاجره میکردی و اون انگار روی چیزی اصرار داشت. اولین فکری که اونشب به سرم زد این بود که موضوع احساسیه اما به من مربوط نمیشد و راحت ازش گذشتم. امشب که دوباره سامان و دیدم خیلی جا خوردم. فکر نمیکردم شوهر دوستت باشه... مکثی کرد و اومد جلو دستم رو گرفت...لحنش محکم اما مهربون بود: -حالا ازت میخوام اگه چیزی بوده بهم بگی...نه اینکه بگم به تو شک دارم فقط اگه سامان حتی توی گذشته احساسی بهت داشته بهم بگو. یخ کردم و ستون فقراتم از ترس و استرس خیس عرق شده بود. دستم و از توی دستش بیرون کشیدم و با تحکم گفتم: -استرس قبل عروسی به جای من به تو سرایت کرده؟ اینا چیه میگی؟ راستش و بخوای اصلا یادم نیست سر چی بحث میکردیم اما من و سامان کلا زیاد باهم رابطه ی خوبی نداریم و زیاد شده باهاش بحثم شه...حالا واقعا چرا فکر کردی اون از من خوشش میاد؟ سعی میکردم خونسرد باشم و از اونجایی که دروغگوی خوبی زاده شدم تونستم روی اعصابم کنترل داشته باشم. چون میدونستم بردیا هم خیلی تیزه بیشتر تلاشم و میکردم.  بردیا نفسش و فوت کرد بیرون و شونه هاش و انداخت بالا: -نمیدونم...گفتم که این حسی بود که اون لحظه از دیدنتون بهم دست داد. دلخور نگاهش کردم: -خیلی بدجنسی... لبخند مهربونی زد: -بابا جان خودت گفتی بگم...اگه اصرارنمیکردی حتی به روتم نمیاوردم. اینطوری بود که من بازم دربرابر وجدان و نفسم ایستادگی کردم تا بردیا رو از دست ندم اما هنوزم که هنوزه با خودم میگم ای کاش بهش میگفتم حتی اگه به قیمت از دست دادنش تموم میشد بهتر بود وقتی ازم پرسید بهش میگفتم...ای کاش...