رمان سمفونی مرگ پست 17
فصل یازدهم: تقدیر یک شیطان *
بردیا وارد آسانسور شده بود و میخواست عدد پنج رو فشار بده که تلفنش زنگ خورد. شماره ی خونه ی مادرش که روی صفحه افتاد زیر لب غری زد و قبل از اینکه جواب موبایلش رو بده روی دکمه ی طبقه ی پنجم فشار آورد:
-سلام مرجان خانوم...شما من وکشتی انقدر از صبح زنگ زدی.
-خوب این همه زنگ زدم چرا جواب ندادی؟
-خودت که میدونی من سر کار جواب تلفن کسی رو نمیدم...بعد با خودش فکر کرد بجزء پونیکا. لازم ندید به مادرش این رو بگه و حساسش کنه.
-بردیا جان از صبح هرچی زنگ میزنم خونه ی بنفشه پونیکا جواب نمیده...نگران شدم.
-اول که پونیکا کلا جواب تلفن خونه رو نمیده بعدم چیکار داشتید باهاش که از صبح زنگ میزنید؟
-هیچی فقط میخواستم حالش و بپرسم!آسانسور ایستاد و بردیا در حین پیاده شدن با لحن مشکوکی از مادرش پرسید:
-مطمئنی فقط همین بود؟ مثلا نمیخواستی بهش بگی زودتر با خانوادش صحبت کنه.
-نه بابا فقط میخواستم حالش و بپرسم حالا خیلی هم بهش بگیم فکر میکنه چه خبره!بردیا جلوی در واحد پونیکا وایستاد و به مرجان گفت:
-من همین الان میرم جدی با پونیکا صحبت میکنم و با زور دستش و میگیرم میبرم خونه ی پدرش. میخواستم صبح باهاش حرف بزنم که باهام قهر کرده بود.کلید به قفل انداخت و در رو باز کرد. به محض دیدن خونه که سوت و کور بود ابروهاش و با شک و دو دلی توی هم جمع کرد:
-مرجان من بعدا بهت زنگ میزنم.و سریع موبایل رو داخل جیب پالتوی سرمه ای رنگش انداخت:
-پونیکا؟ پونیکا؟
هرچقدر بیشتر می گشت کمتر به نتیجه میرسید. سریع با پونیکا تماس گرفت:
-دستگاه مشترک مورد نظر خاموش است...قبل از ردیف کردن جمله ی انگلیسی قطع کرد. از اونجایی که آدم محتاط و شکاکی بود نمیتونست دلش رو به اینکه پونیکا بیرون رفته و زود برمیگرده خوش کنه. میدونست که پونیکا به جز یک بار که حسابی هم بابتش تنبیه شده بود بدون خبر کردن بردیا جایی نمیره. هنوز انقدر شجاع نشده بود که بخواد برای خودش بچرخه. وقتی میرفت تا از آپارتمان خارج شه رد کم جون خط هایی که روی دیوار کشیده شده بودن نظرش رو جلب کرد و بهش نزدیک شد. درست مثل تقلا کردن برای آزاد شدن بود...مثل خط هایی که روی یخچال خونه ی پونیکا دیده بود. قلبش برای مدت زمان کوتاهی از حرکت ایستاد. فکر اینکه پونیکا ربوده شده بود دیوونش میکرد. مشت محکمی به دیوار زد:
-لعنتیا!
***
حدس میزدم حدود یک ساعت یا بیشتر از زمان به هوش اومدنم میگذشت و هنوز از زور ترس و وحشتی که از تکرار گذشته توی وجودم رخنه کرده بود نمیتونستم درست فکر کنم...چرا همایون باید یه بار دیگه من و میدزدید؟ هنوز انتقامش و نگرفته بود؟ پس توی تمام این مدت کجا بود؟ البته من هنوز همایون رو ندیده بودم و کسی که شخصا برای دزدیدنم اقدام کرده و من و توی چنگش گرفت پدر همایون بود که اسمش رو هم نمیدونستم. نه بدن درد داشتم و نه حتی جای یه خطساده روی بدنم...! فقط هنوز کمی احساس خواب آلودگی و رخوت میکردم. توی یه اتاقک کوچیک روی یه صندلی چوبی نشسته و دستام پشتم بسته شده بودن. هیچ کدوم از اینها دلیلی نمیشد تا من نترسم از زور ترس تمام تنم میلرزید. حالا از بار قبل بیشتر از زندگیم و وجود بردیا توی روزای رنگارنگم لذت میبردم و انگیزم برای زندگی بالا تر رفته بود.
در قهوه ای سوخته و درب داغون باز شد و من از دیدن هیبت نفرت انگیز همایون تمام تنم مشمئز شد و صورتم رو جمع کردم. صورتش خالی از هرگونه عاطفه و خشم بود. خالیِ خالی بدون هیچ حسی. اومد جلو و من که زبونم از ترس بند اومده بود سعی بی نتیجه ای برای دور شدن ازش داشتم. دو تا دستاش رو روی شونه های لرزونم گذاشت و صورتش رو مماس صورتم تنظیم کرد:
-اگه قول بدی دختر خوبی باشی کمکت میکنم فرار کنی!موتور فکم بلاخره راه افتاد:
-چ...چرا...ولم...نمی کنی؟!دستاش رو از روی شونه هام برداشت و رفت عقب:
-من دیگه کاری باهات ندارم...میدونی تنها چیزی که بعد از اینهمه سال کینه و نفرت و عطش انتقام نصیبم شد چی بود؟!ولمش پایین اومد و با لحن محزونی ادامه داد:
-فقط و فقط نفرت بیشتر...اون هم نسبت به خودم. تازه فهمیدم چقدر راه و اشتباه رفتم...امروز از همیشه پشیمون ترم که چرا با زندگیت بازی کردم! پدرم بعد از اینکه تو فرار کردی مدتی رو قاچاقی از ایران خارج شد و به رابطاش توی خارج از ایران پیوست تمام گروه از هم پاشید و حالا برای اینکه بتونه اونور آب واسه خودش باند تشکیل بده داشتن پول زیاد واجبه اونهم پول پدرت. از روز اولی که برات نقشه میکشید تا با ربودنت از پدرت پول بگیره من کنارش بودم و نهایت سعیم رو برای پنهون نگه داشتنت و بهم ریختن نقشه هاش کردم اما اون بلاخره پیدات کرد و منم اگر میخواستم جلوش و بگیرم همه چیز بدتر میشد...میون حرفش رفتم:
-چرا این کارارو باهام کردی همایون؟؟ تو...تو همچین آدمی نبودی!
-نبودم اما جبر زمونه و زور زیاد بابات من و عقده ای کرد. تمام آرزوم این بود که پدرت رو موقع پر پر شدن دسته گلش ببینم. فکر میکردم اون روز بلاخره به آرامش میرسم اما بیشتر از قبل احساس خفگی میکنم. تمام این سالها منتظر بودم که تو هم مثل زن من حامله شی...یه مورد مشابه به زن من و یه تقاص خونین. سرش رو چند بار به چپ و راست چرخوند:
-ای کاش همون موقع که پدرت میخواست برای راحتی خیالش دخلم و بیاره میمردم. پدرم من و نجات داد و کمکم کرد تا دوباره به خودم بیام...همه فکر میکردن من واقعا مردم. پدرم گفت که بهم کمک میکنه تا تقاص مرگ زن و بچم رو از پدرت بگیرم اما شرطی هم داشت و این بود که پول زیادی از پدرت بگیریم. من زیاد موافق این کارش نبودم به هر حال مخالفتی هم نکردم...مهم انتقامم بود اما توی یکی همون روزایی که شکنجت میکردیم خواب سمیه رو دیدم احساس میکردم که ازم دلخوره و روحش در عذابه...تازه اون موقع بود که خودم اومدم و قبل از اینکه پدرم نقشه ی خودش رو اجرا کنه تصمیم گرفتم آزادت کنم ولی از قبل اون دادستان اینکار رو کرده بود...تازه متوجه شدم که منظورش از اینکه توی لحظه ی آخر با وجود دیدن بردیا جلوش رو نگرفته بود و ازش خواسته بود من و ببره چی بود. بغض کردم و سرم رو انداختم پایین:
-تو یه آشغالی...ازت متنفرم.صداش میارزید:
-حق داری! من واقعا متاسفم...اما حالا میخوام جبران یه گوشه از اون روزایی که برات توی جهنم گذشت رو بکنم. دلت نمیخواد فرار کنی؟
دلم میخواست اما نه با کمک همایون.
-من حاضرم بمیرم اما دیگه حتی یه ثانیه هم چشمام به نگاه شیطانیت نیفته...اومد جلوتر...پر شتاب و با قدم های محکم!
-پونیکا من و یادت نمیاد؟ من همایونم...اون چلچله رو یادت میاد؟
نمیتونستم فکر کنم و خاطره ای که مد نظرش بود رو به یاد بیارم...قیافه ی متفکرم رو که دید به کمکم شتافت:
-همون پرنده ی کوچولو و بال و پر شکسته که برات آوردم! یادت نیست؟
یادم اومد و خاطرات به مغزم هجوم آوردن...سیزده سالم بود...تازه از مدرسه برگشته بودم و ناهار میخوردم. همایون اون روز پی خریدای مادرم رفته بود به محض اینکه رسید توی آشپزخونه پرنده ی کوچیکی رو کنارم گذاشت...اول نگاه متعجبی به پرنده و بعد همایون انداختم:
-سلام عمو همایون...این چیه؟
دستی روی سر پرنده کشید که همونطور بی حرکت و هیچ گونه تلاشی برای فرار سینش از ترس پایین و بالا میرفت:
-سلام خانوم خوشگله...این یه چلچلست که میخوام کادوش بدم به تو.اخم کردم و قاشم و پرت کردم توی بشقاب:
-پرنده ی بیچاره رو گرفتی که بدیش به من؟ گناه داشت خوب!خندید و جواب داد:
-نخیر خانوم کوچولو نگرفتمش بالش شکسته و نمیتونه پرواز کنه...مراقبش باش تا پر و بالش خوب شن بعد میتونی آزادش کنی.اخم ابروهام تبدیل به لبخندی روی لبم شد:
- آخ جون اینطوری خیلی خوبه. قول میدم خوب خوب مراقبت کنم ازش تا بتونه دوباره پرواز کنه.یه خاطره که کمی نزدیک تر از قبلی بود دوباره توی ذهنم چرخ خورد... سیزده به در بود ومن هم چلچلم رو برده بودم تا آخر وقت که حسابی باهاش خداحافظی کردم آزادش کنم بره. بدون سوال و نظر خواستن از همایون در قفس و باز گذاشتم تا خودش بره اما وقتی بهش سر زدم دیدم قفس خونی شده و رد خون تا کمی بیرون از قفس کشیده شده بود. بعد یه دایره ی کوچیک از خون و چند تا پر...یه حیوون چلچلم رو خورده بود. اون شب تا صبح گریه کردم و هرچقدر همایون سعی کرد بهم بگه که مقصر من نبودم باز هم آروم نشدم و تا مدتی احساس گناه میکردم.همایون یه اُریگامی با پایه ی خونی رو توی دستش نگه داشته بود و بهش اشاره میکرد:
-اون چلچله شد این پرنده ی کاغذی. فکر میکردم خودت بفهمی...من حتی فکرش رو هم نمی کردم با وجود شباهتی که به چلچله داشت اما من باز هم متوجهش نشده بودم آخه همایون از نظر همه ی ما مرده بود. میتونستم بهش اعتماد کنم؟ دلم نمیخواست ولی راه دیگه ای نبود...با صدای گامهایی که به در نزدیک میشد همایون از من کاملا دور شد دستاش و زیر سینش جمع کرد و اخم غلیظی روی ابروهاش سایه انداخت...صدای قدم ها متعلق به همون کلاغ پیر و شوم بود که یه خالکوبی پری دریایی روی گردنش داشت...یه نماد واضح برای هرزگی هاش.
همون کلاغ پیر و شوم بود که یه خالکوبی پری دریایی روی گردنش داشت...یه نماد واضح برای هرزگی هاش.نیشندی روی لبش بود. به محض ورود رو به همایون گفت:
-بیرون وایسا.همایون یک قدم جلو اومد و با لجبازی گفت:
-قرار شد از من چیزی رو پنهون نکنی...مردی که نمیدونم اسمش رو توی دفترچه ی ذهنم گم کرده بودم یا از اول هم اسمش رو نمیدونستم کمی جلوتر اومد و گفت:
-خوب خوب...خانوم خانوما! مشتاق دیدارت بودیم.بیشتر چسبیدم به پشتی صندلی و چه بسا اگر میشد دلم میخواست خودم رو توش حل کنم. نگاه بی پروام رو با سرکشی تو چشمای گستاخش انداختم:
-میخواید با من چیکار کنید؟ شما فقط یه مشت حیوونید!با انگشت اشارش تلنگری به گونم زد و خندید:
-خوشم میاد در هر شرایطی زبونت خوب کار میکنه...نه خوشم اومد زرنگی!مثل ببر زخم خورده به خودم پیچیدم:
-گفتم ازم چی میخوای لعنتی؟!این بار تلنگر محکم تری به گونم زد:
-ایندفعه از خودت چیزی نمیخوام فقط ددی جونت باید سر کیسش رو یکم سمت ما کج کنه...وسط حرفش پریدم:
-بابای من اگه پول مفت داشت بده به شماها که الان به این جایی که هست نمی رسید.پقی خندید و چند بار روی شونم زد:
-از کی تا حالا گوشه ی هلفدونی شده جای خوب؟
تعجب کردم. پس میدونست که بابام زندانه و بازم میخواست ازش پول بگیره...اما چطوری؟ نتونستم جلوی کنجکاویم رو بگیرم و با لحنی که هم رنگ و بویی از خشم مونده توی صدام رو داشت و هم کنجکاو بود پرسیدم:
-چجوری میخوای ازش پول بگیری؟ میخوای مستقیم بری تو دهن شیر؟
-خوب گاهی باید ریسک کرد دیگه...من اینبار یا میبرم یا برای همیشه میبازم...اون همه پول ارزششو داره...زنگ میزنم به دوست پسر دادستانت و بازی رو از طرف اون شروع میکنم.از شنیدن کلمه ی دوست پسر دادستان تمام تنم لرزید و شروع کردم به جیغ جیغ کردن:
-لعنت به تو...لعنت به پول...دست از سر من و زندگیم بردارید. به هق هق افتادم و سرم رو انداختم پایین. اهمیتی به من نداد و از روی میزی که گوشه ی اتاق نسبتا تاریکی زده و نمور قرار داشت موبایل سفیدم رو برداشت.
-حالا این و روشن میکنم و منتظر میمونیم ببینیم بلاخره کی دوست پسر محترم تماس میگیرن. اگه از طرف اون به جایی نرسیدم یکی و مستقیم میفرستم سراغ پدرت تو زندان ولی مطمئن باش هرجوری شده به هدفم میرسم.این رو گفت و موبایل به دست از اتاق خارج شد...دوباره بغضم شکست و به گریه افتادم دلم نمیخواست تحت هیچ شرایطی بردیا رو قاطی ماجرا کنه...بازی خطرناکی بود و بوهای بدی به مشامم میرسید..اگر بلایی به سر بردیا میاورد...! حتی فکرش هم دیوونم میکرد.همایون چند قدم اومد جلو:
-آروم باش پونیکا اینطوری خیلی بهتر شد...این مرد دیگه مثل گذشته دور و برش شلوغ نیست و گروهش از هم پاشیده. دوست پسرت بفهمه خیلی بهتره اون باهوش و زیرکه و میدونه باید چیکار کنه...درحال گریه و هق هق فریاد زدم و سعی کردم با دستهای بسته از خودم برونمش:
-خفه شو...خفه شو...از تو بیشتر از همه متنفرم...همش تقصیر توئه.
***
بردیا فریاد زد:
-مرتیکه دخترت الان معلوم نیست کجاست و چه بلایی به سرش میارن تو به فکر فصل و فروش زیر قیمت کارخونتی؟
فرهاد سرش رو با تاسف تکون داد:
-مساله کارخونه نیست...اگه اون بیژن کثافت گفته هفتاد میلیارد یعنی هفتاد میلیارد...نه یه قرون کمتر. چجوری باید توی یه هفته بفروشمش؟ اصلا مگه من از این تو کاری هم از دستم برمیاد؟!بردیا فقط سر سوزنی آروم شد و جواب داد:
-تو نگران اونش نباش یه وکیل خوب برات بگیرم میتونی فروش کارخونت و بسپری دستش...برام مهم نیست چقدر میخرنش حاضرم برای برگردوندن پونیکا هرکاری بکنم.بعد که حس کرد اتمام حجت کرده از روی صندلی بلند شد...میدونست فرهاد هم با این آخرین راهی که داشتن موافقه. اولش تصمیم گرفته بود خودش دست به کار بشه و بدون باج دادن به آدم مفت خوری مثل بیژن پونیکارو نجات بده اما فرهاد روی این خیال باطلش خط بطلان کشیده بود و گفته بود که حتی اگه بیژن به چیزی که میخواد هم نرسه محاله از ریختن خون پونیکا بگذره...باید مثل یه مار زهری سم کشندش رو میریخت. برای همین هم بردیا بین کل وارد کردن پلیس به قضیه رو بیخیال شده بود و میخواست پولی که به هیچ عنوان کم هم نبود رو برای کفتار پیر آماده کنه و پونیکا رو پس بگیره.کارهای فروش کارخونه و وکیل بازی بیش از حد توانش بود و از این همه درد تموم دنده هاش شکسته بود اما بردیا آدمی نبود که در برابر مشکلات کمر خم کنه و میخواست با یه روح زخم خرده یک تنه بره تو قلب یه کوه بزرگ و سنگی. با تمام فشاری که روی وکیل فرهاد میاورد و مستقیما توی کارهاش دخالت میکرد بیشتر از پنجاه میلیارد نتونست سهام فرهاد رو که بخش عمده ای از سهام کل کارخونه بود رو بفروشه اون هم به یکی دیگه از سهامداران کارخونه. از بانک هم نمیشد پولی بیرون کشید چون اگر یه نفر که خودش توی زندانه و حتی با وجود وکیل بخواد باقی پول درخواستی بیژن که بیست میلیارد بود و به هیچ عنوان پول کمی نبود رو بیرون بیاره حتما پلیس خبر دار میشد و نقشه به هم میریخت.سراغ گاوصندوق و گرفت و پول رو که به دلار بود از گاوصندوق بیرون کشید با توجه به اینکه بیژن گفته بود فقط به دلار میتونست راحت حدس بزنه که میخواد از ایران بره. به محض باز کردن در گاوصندوق پرونده ها و وسایل جاسوسی توجهش رو جلب کرد و پوزخندی روی لبش نشوند. به یاد سپهبد حسینی افتاد که چند سال بعد از مرگ غریب الوقوع پدرش اون رو احضار کرده بود و بهش مدارک و اطلاعات رو داده بود و ازش خواسته بود پرونده ی قدیمی پدرش که مربوط به یکی از بزرگترین خلافکارای ایران میشد رو به اتمام برسونه. اون یه دادستان بود و صد در صد حل کردن چنین پرونده هایی توی حیطه ی شغلیش نبود اما چون پرونده توی گذشته دوری مربوط به پدرش میشد سپهبد حسینی که دوست صمیمی پدرش بود به بردیا اعتماد کرده و به صورت مخفی همه چیز رو بهش سپرده بود! پرونده ی مربوط به خلافکاری با نام بیژن پاکزاد...واقعا مسخره بود حالا که به نظر میرسید اون مرد رو پیدا کرده و میخواست راه نرفته ی پدرش رو ادامه بده باید زیر تمام قول و قراراش میزد و به این مرد حیوون صفت کمک میکرد تا راحت تر فرار کنه.
-هه...محاله بذارم از دستم بری!دستش و مشت کرد و لباس پوشید. آدرس و با اس ام اس براش فرستاده بودن. پولارو گذاشت روی صندلی کنار دستش و با سریع ترین حالت ممکن خودش رو به آدرس مورد نظر رسوند. یه باغ توی جاده های شهریار بود...همیشه تعریف خلاف و خون ریزی توی باغ های این منطقه رو میشنید. از ماشین پیاده شد و کیف رو توی مشتش گرفت.نمیدونست چرا همه چیز در عرض یک روز به هم ریخت...اصلا چطور شد که اومدن دنبال پونیکا، اون هم بعد از این همه مدت؟! بعد از تمام تلاش هایی که توی تمام این مدت برای پیدا کردن بیژن و همایون کرده بود فکر میکرد برای همیشه از زندگی پونیکا بیرون رفتن. عشق ضعف بود و با خودش میگفت که ای کاش هیچ وقت عاشق نمیشد اما حالا باید توی آتیش حقیقت میسوخت...برای پونیکا هر کاری میکرد! حتی اگه اون کار چنین ریسک بزرگی میبود...بیژن خیلی راحت میتونست ترتیب هر دوی اونارو بده و با پولا فرار کنه...آهی کشید:
-راه دیگه ای نیست.طبق قرار قبلی میس کالی به شماره ی پونیکا انداخت بعد از چند دقیقه همایون و بیژن و کسی که دست پونیکارو از پشت گرفته بود از در بیرون اومدن. روی سر پونیکا گونی کشیده بودن و چون از زیرش دهنش رو بسته بودن صدای جیغای خفش دل بردیا رو خون کرد.بیژن دستش رو زیر سینش جمع کرد:
-پولارو آوردی؟
بردیا کیف رو نشونشون داد:
-اول پونیکا...بیژن خونسردیش رو از دست داد و با نگاه حریصانش روی کیف فریاد زد:
-اول پولا...نذار اون روی من بالا بیاد.بردیا کیف رو باز کرد و روی زمین گذاشت...طبق نقشه ی قبلی فندکی از توی جیبش خارج کرد و تهدید وار بالای پولا نگه داشت و بلند تر از بیژن عربده کشید:
-اول پونیکا...ممکنه از دستم بیفته...دیگه خوددانی.بیژن پوزخند زشتی زد و دستش رو داخل کتش برد و با اسلحه ای که روی مگسکش صداخفه کنی وصل شده بود بدون حتی ذره ای مکث تیر خلاصی به مغز پونیکا زد. مقابل نگاه بهت زده ی بردیا و همایون پونیکا جیغ خفه و مقطعی کشید و همون لحظه روی زمین افتاد. نگاه ناباور بردیا برای چند ثانیه روی خونی که روی زمین ریخته بود ثابت موند. همایون همون لحظه دویید جلو.بیژن برگشت سمتش و به ساق پاش شلیک کرد:
-پسره ی احمق...فکر کردی من ببوئم؟ فکر کردی نمیدونستم مدام داشتی تو گوش پونیکا میخوندی که فراریش میدی!همایون روی زمین نشست و پاش رو توی دستش گرفت. اما بردیا هنوز ناباورانه به جسد روی زمین چشم دوخته بود باید کاری میکرد...هرچه سریعتر باید پونیکارو به بیمارستان میرسوند هرچند که همین حالا هم مطمئن بود جونی توی تنش نیست.
***
هنوز چند قدمی بیشتر به جنازه ی روی زمین نزدیک نشده بود که بیژن علامتی به مرد قوی هیکل داد و اون هم سریع گونی رو از سر دختر بیچاره برداشت. همایون که تا همون لحظه از درد پاش مثل گرگ زوزه می کشید از ناله کردن متوقف شد و با بهت و حیرت به دختری که روی زمین افتاده بود و از جای گلوله ای که روی پیشونیش حک شده بود خون بیرون میزد نگاهی کرد.بردیا هم خیلی سریع از حرکت ایستاد نباید خوشحال میشد و نفسش رو با خیال راحت بیرون میفرستاد...شاید این دختر نگون بخت پونیکای اون نبود اما احتمالا آدمای زیادی توی زندگیش بودن و برای خیلی ها مهم بود...ولی خودش هم نفهمید چرا انقدر خیالش راحت شد و قلبش آروم گرفت. با شنیدن صدای خنده ی بلندی نگاهش رو که هنوز سایه ای از ترس تیرش کرده بود بالا آورد. بیژن با صدای بلندی میخندید:
-خیلی خوش گذشت...اما دیگه بازی بسه.بعد از اینکه از خندیدن متوقف شد رو به مرد درشت هیکل امر کرد:
-برو پولارو بردار بیار اینجا... بردیا بدون مکث به سمت پول ها عقب رفت و اونارو از روی زمین برداشت:
-مگه پولارو نمیخوای؟ پس بگو پونیکا کجاست؟
-جاش امنه...زود باش اول پولارو رد کن بیاد تا بهت بگم کجاست.بردیا پوزخندی زد که برخلاف سعی در پنهان کردنش عصبی بود...فکری به سرش زد:
-خیلی خوب پولارو بهت میدم اما اینا فقط نصفشه...بقیش و وقتی پونیکارو دیدم میگیری.بیژن مخالفتی نکرد و به مردی که مردد ایستاده بود اشاره زد. مرد پولهارو از دست بردیا گرفت و چشم غره ی نافرمی هم بهش رفت تا حساب کار دستش بیاد اما با همون شُکی که بیژن با کشتن دخترک غریبه بهش داده بود باید شیش دانگ حواسش رو جمع میکرد. بیژن کیف سامسونت مشکی رنگ رو توی دستش گرفت و روش بوسه ی محکم زد:
-بقیه ی پولارو میدی تا دختره رو پس بدم بهت.اما بردیا همین حالا هم به خوبی میدونست که بعد از گرفتن پول بی برو برگرد پونیکا کشته میشه و این آخرین چیزی بود که توی دنیا میتونست اتفاق بیفته. باید نقشه ی بهتری میکشید.
-آدرس نمیدی؟
-فعلا خبری از آدرس نیست محل قرار بعدی رو بعدا بهت میگم.بعد قبل از اینکه سوار ماشینی که جلوی پاش پارک شد بشه ادامه داد:
-یادت باشه که بین دوست دخترت و مرگ فقط فشار یه ماشست پس پلیس و درگیر نمیکنی...شیرفهم شد؟
بردیا تایید کرد و ماشین از جلوشون عبور کرد و اون رو توی حسرت دستگیریِ این مرد خوک صفت گذاشت. بی معطلی با اورژانس تماس گرفت تا همایون و دختری که از هویتش چیزی نمیدونست رو از اونجا ببرن.برخلاف بار قبل پلیس رو توی جریان کارش قرار داد...نه میتونست و نه میخواست که بذاره بیژن به مرادش برسه. به خودش اعتماد کامل داشت جدا از سهل انگاری های گاه به گاهش توی سن نوجوونی و با زور پدرش آموزش دیده بود و میخواست روزی مثل پدرش یه سپهبد بزرگ و همه فن حریف باشه وقتی به سن بالاتر رسیده بود شیطنت کرد و کمی از مسیرش منحرف شد اما بعد از مصیبتی که با مرگ دو تن از عزیزترین هاش بهش وارد اومد دوباره خودش رو جمع و جور کرده بود اینبار به جای پا گذاشتن جای پای پدرش وارد دایره ی جنایی شده و پله های ترقی رو بی وقفه طی میکرد. به خودش و آموزش هایی که دیده بود اطمینان داشت.آدرس رو برای سروان هاشمی فرستاد و خودش خیلی قبل تر از اینکه پلیس ها اقدام کنن خودش وارد عمل شد میدونست با ریختن پلیس امکان داره بیژن هم پا به فرار بذاره و هم بلایی به سر پونیکا بیاره. به همین خاطر بردیا نقشه ی بی عیب و نقصی که مو لای درزش نمیرفت کشیده بود.از دیوار خونه خرابه ی مورد نظرش بالا رفت و سعی کرد با کمترین سر و صدا یه گوشه سنگر بگیره. میله ای که توی دستش بود رو چند بار کف دستش زد و پشت یه سنگ بزرگ نشست و گوش سپرد. خبری نشد...با بی قراری نگاهی به در ورودی انداخت که فقط یک نفر که کم از غول نداشت جلوش کشیک میداد. غیر ممکن بود زور بردیا به اون هیکل گنده برسه. از طرفی هم هر لحظه امکان داشت پلیس ها از راه برسن و همه چیز خراب تر شه. بلاخره بدون اینکه از قبل تصمیمش رو داشته باشه آجر نسبتا بزرگی که کمی آنسوتر افتاده بود رو برداشت و با نهایت زورش کوبید به در آهنی. با صدایی که بلند شد نگهبان از حالت چرت بیرون پرید و سریع از روی صندلی بلند شد:
-کی اونجاست؟
***