ظرفای روی میز رو جمع کردم و نگاهی به بردیا انداختم که ولو شده بود رو کاناپه و درحالیکه یه خلال دندون گوشه ی لبش بود فیلم میدید. دلم میخواست با ظرفای توی دستم بزنم تو ملاجش...من کار کنم آقا ولو شه فیلم ببینه!
-
خیلی ممنون که انقدر کمک می کنید بردیا خان!سرش رو چرخوند طرفم:
-
خوب تو هم جمعشون نکن...من که گفتم بذار باشه فردا خودم جمعشون می کنم. امروز تو دادگاه خیلی اذیت شدم حوصلش و ندارم.ظرفای شام رو بردم دونه دونه چیدمشون توی ماشین ظرف شویی. امشب مامان بردیا و بهار اومده بودن برای شام خونش و من رو هم دعوت کردن تا شام و باهاشون بخورم...منم که از خداخواسته سریع پریدم اینور. از اونروز مدام نقشه های مختلف میکشیدم تا کارش و تلافی کنم ولی بردیا شده بود ستاره ی سهیل و با زور میشد دیدش چه برسه به...!از مامان بردیا خیلی خوشم اومده بود، یه زن مهربون و شوخ بود اما نه اونقدر شوخ که بشه لودگی...باهاش میخندیدی و شوخی میکردی ولی طوری بود که نمیذاشت از حدت خارج شی...به قول معروف احترام خودش و داشت.تا ظرفا توی ماشین شسته میشد میز و مرتب کردم و وسایل و گذاشتم تو کابینتا...جاشونم بلد نبودم و الکی میپچوندمشون تو سوراخ سمبه های خونش. رفتم روی اپن نشستم به فکر کردن. باید همون حیای نداشتم رو هم میذاشتم کنار و میزدم به سیم آخر. بدجور عقده ی اون شب مونده بود رو دلم. یه نگاه از توی آینه ی ماکروفر به خودم انداختم. موهام رو از زیر تیغ ماهی بافته و بالای سرم گوجه کرده بودم. یه پیرهن سفید و آستین کوتاه که تا روی رون پام بود پوشیده بودم. یقه ی مربعی و یکم باز داشت و زیر دامنش با سنگای براق کار شده بود از روی کمر گشاد میشد و پارچه ی دامنش لَخت بود. همچین دلبر و لوند هم به نظر نمی رسیدم اما بدم نبودم بیشتر ملوس و بچه گونه میزدم تا جذاب و پسرکش. با شنیدن صدای قدم های بردیا افکارم و کیش کیش و کارایی که قرار بود بکنم رو مرور کردمپشتم وایساد:
-
همه رو که تمیز کردی...دستت درد نکنه.نتونستم وسوسه ی درونیم و مهار کنم و با نقشه ی قبلی برگشتم طرفش...پاهام و که دورش حلقه کردم رنگ نگاه بی رمق و خستش به شیطنت تبدیل شد. انگار حالات درونیش تاثیر مستقیمی روی آبیِ چشماش داشت...الان رنگ نگاهش شبیه به یک اقیانوسِ متلاطم و خوشرنگ توی یه ظهر آفتابی شده بود. لبخندی که رو لبش نشست رو خیلی زود مهار کرد و اخم ظریفی به ابروهاش اومد...دو تا دستاش و گذاشت روی رون پاهام و اونارو از دورش باز کرد. بیشتر دل و جرات گرفتم چون از این کارش منظور داشت. میتونست پام و از رو زانو بگیره و اونارو پس بزنه. یجورایی با دست پس زدن و با پا پیش کشیدن به مدل بردیا بود. اینبار با سماجت دستام و دور گردنش حلقه کردم و باعث شدم تعجب هم به حالتای مختلف نگاهش اضافه شه. قبل از اینکه دستم و باز کنه خودم رو جلو کشیدم و همینطور که دستام دور گردنش بود از روی اپن پریدم پایین.یکی از دستام و بردم بالاتر و موهاش و گرفتم تو مشتم. یکی از ابروهاش و برد بالا...رفتم رو پنجه ی پاهام تا هم قدش بشم...لب پایینم و گرفتم به دندونم و براش چشم و ابرو اومدم. هر دو تا دستش و دور کمرم حلقه کرد و با لحن شوخ و شنگی گفت:
-
میدونم که داری تلافی میکنی و اینا بازیته اما چه کنم که خوب قوانین بازی و بلدی.قبل از اینکه بتونم جوابش و بدم لبام و حریصانه توی چنگ لبای خودش گرفت. دستی که توی موهاش بود رو محکم تر کردم و ناخودآگاه اون یکی دستم و زیر گوشش گذاشتم. پوستش داغ بود. حلقه ی دستاش محکم و تنگ تر شد و یکی از دستاش و پایین برد. رون پام و کشید بالا و من و چسبوند به کابینت...با این که کار سختی بود اما دیگه حس کردم ممکنه کار به جاهای باریک بکشه. مطمئن شده بودم اگه دست به اقدامی نزنم کارمون به تخت خواب میکشه واسه همین دو تا دستم و با هم پایین آوردم و گذاشتم رو سینش...به شدت پسش زدم اما فقط یه تکون جزئی خورد. لب پایینش و گاز ظریفی گرفتم و هلش دادم عقب.اول یکم گیج و منگ نگاهم کرد و در حالی که نفس نفس میزد یه قدم اومد جلو. شیطون خندیدم و رفتم سمت در:
-
تازه شدیم یک به یک حالا ببین چجوری تیر بارونت میکنم. بلاخره بازی رو خودت شروع کردی دیگه.قبل از اینکه برم بیرون بازم برگشتم نگاهش کردم. هنوز به حالت عادی برنگشته بود و احتمالا تا یکی دو ساعتی همونجا خشکش میزد.

 

فردای اونروز صبح با نشاطی رو شروع کردم. تصمیم داشتم یکم خودم رو سرگرم آشپزی کنم و از خجالت شکمم در بیام. کوچیک تر که بودم مامانم همیشه غذا رو از دستم میگرفت و میگفت سبزیجات بدمزه رو با زور بکنم تو معده ی فلک زدم...اعتراض هم که میکردم میگفت وقتی بزرگ شدی ازم تشکر میکنی...اما من یک درصد هم ممنونش نبودم چون هزار جور مرض معده ای و سوءتغذیه گرفتم. به یاد گذشته ها آه کشیدم و فکر کردم بد نباشه برم به مادرم سر بزنم.به بردیا اس ام اس دادم که هروقت برگشت یه سری به خونم بزنه.جواب اس ام اسم و کوتاه داد:
-
فکر کن نیام!خودمم میدونستم خیلی پرروامآخه کدوم دختری جرات میکرد بعد از کاری که من دیشب با بردیای فلک زده کردم دوباره دعوتش کنه...؟! من کاری نداشتم که دیگران چیکار میکنن، مهم این بود من همونطور که دلم میگفت پیش میرفتمپیش بند بسته بودم و کل هیکلم آردی شده بود...نگاهم رفت سمت ساعت. نه...ای کاش کار بردیا یه زمان معین داشت اصلا معلوم نبود کی میره و کی میاد. گاهی جمعه ها هم مجبور میشد بره دادسراشیرینی هارو از توی فر درآورده بودم و میخواستم تستشون کنم ولی صدای زنگ مانع اینکار شد. با گفتن اینکه چه عجب یاد گرفت زنگ بزنه در رو روش باز کردم. بدون اینکه بهم سلام بده اومد تو و طعنه ی محکمی بهم زد:
-
شیرینی های من کو؟
ابروهام رفت بالا:
-
یادم نمیاد گفته باشم برات شیرینی درست کردم!
-
بوش کل آپارتمان و برداشته.شونه ی دردناکم و توی دستم فشردم و رفتم تو آشپزخونه:
-
برای تو که درست نکردم...واسه خودمه.
-
پس چرا زنگ زدی بیام اینجا...میخوای بازم کار بدی دستم؟
پس نمیخواست خودش و بزنه به اون راه که مثلا هیچی نشده! داشت کار دیشبم رو به روم میاورد.پوزخند زدم:
-
یه امشب رو بهت مرخصی میدماومد تو آشپزخونه:
-
اگه مرخصی نخوام چی؟
داشت گولم میزد. من که به راحتی ها رو دست نمیخوردم:
-
یادمه چند بار گفتی من سبک تو نیستم.شونه هاش و انداخت بالا و به شیرینی ها نگاه کرد:
-
مردم سلیقشون عوض میشه دیگه...بعد دستش و کشید رو موهام:
--
چقدر آردی شدی.بی هوا یدونه شیرینی برداشت و یه گاز گنده بهش زد. با کنجکاوی و امیدواری عینهو گربه ی شرک زل زده بودم بهش ببینم نظرش چیه. به سرفه افتاد و شیرینی رو انداخت داخل سینی فر:
-
افتضاحه!چه رک! چشک غره ای بهش رفتم و گفتم:
-
خیلی هم خوش مزست...الکی ایراد نگیر.یه سرفه ی دیگه هم کرد و گفت:
-
به جان خودم ایراد نیست...شور شده.سرم رو با گیجی خاروندم:
-
شور؟ مطمئنم توش شکر ریختم.بعد خودم یکم چشیدمش...اونقدر که بردیا اداش و در آورد شور نبود اما واقعا یکم شور شده بود.
-
چقدر توش نمک ریختی؟
موبایلم رو از روی کابینت برداشتم و به دستور غذا نگاه کردم:
-
اینجا نوشته یه ردیف باریک...بردیا نمک پاش و داد دستم و کف دستش و آورد بالا:
-
بهم نشون بده یه خط نمک چقدر میشه.موبایل و گذاشتم سرجاش و نشونش دادم چقدر ریختم.پوزخند زد و برای خالی کردن دستش تو سینک کف دستاش و بهم زد:
-
بانـــوی گرامی، این شد یه کف دست نمک که!شونه هام و انداختم بالا:
-
اصلا میریزمشون دور.بعد سینی رو توی آشغالی خالی کردم:
-
ایندفعه سعی میکنم همون یه خط نمک و بریزم.دستش و کرد تو آرد و زد نوک دماغم:
-
بابا پشتکار!دستای آردیم و مالیدم به کتش. اول متحیر نگاه به کتش کرد و بعد درحالی که با نگاهش تهدیدم میکرد کتش و درآورد و آستیناش و زد بالا:
-
من آردی میکنی؟! دلمم ازت پره، فقط ببین چه بلایی به سرت بیارم.اومدم از دستش فرارکنم که سریع از مچم گرفت. کف دستش و گذاشت پس کلم و با زور کلم و کرد تو ظرف آرد. تا پلکام هم آردی شده بود. سرفه میکردم آردا تو هوا پخش میشدن...وقتی که گذاشت کلم و بیارم بیرون حس خفه گی بهم دست داد و از عصبانیت دود از کلم بلند شد. جیغ زدم:
-
تو خجالت نمی کشی در برابر دخترا از زور بازوت استفاده میکنی؟
بی خیال شونه هاش و انداخت بالا و درحالی که دستاش توی جیب شلوارش بود رفت تکیه داد به کابینت.با لحن تخسی گفت:
-
مگه تو خجالت کشیدی در برابر من از حربه های زنانت استفاده کردی!من که کلا چیزی به نام خجالت سرم نمیشد. با آستینم صورتم و نصفه نیمه پاک کردم...وقتی دید از زور حرص طبق معمول بغض کردم نگاهش رنگ محبت گرفت:
-
اصلا این بچه بازیا چیه ما درمیاریم؟ چرا مثل دو تا آدم عاقل و بالغ با هم دوست نشیم؟
نشستم رو زمین و پاهام و دراز کردم. لبام و خیلی لوس جمع کردم و دادم جلو:
-
نمیخوام!از ژستم شلیکی خندید و اومد نشست کنارم:
-
چرا؟ 
-
تو خیلی بدجنسی...چرا کلمو کردی تو آرد!؟ ببین جه شکلی شدم!و به صورت و بدنم اشاره کردم.
-
عیب نداره...عوضش یاد میگیری با دم شیر بازی نکنی.شونش و زد به شونم...هولش دادم عقب:
-
تو دم موشم نیستی چه برسه به دم شیر!نشسته بودیم کف آشپزخونه و دعوا میکردیم...خُل تر از ما هم پیدا میشد؟ دلم اعتراف میخواست...میخواستم به عشقی که مطمئن بودم توی دلش داره اعتراف کنه.
-
اگه دلت میخواد باهات دوست شم باید اعتراف کنی و اون چیزی که اون روز میخواستی بهم بگی رو زود بگیبردیا دستم رو از روی زمین برداشت و روی نبضم و ناز کرد. یعنی قلبم از این محکم تر محال بود بکوبه...صداش فکر کنم به گوش بردیا هم رسید:
-
بیا دیگه بازی درنیاریم و تو هم لطفا یه بار توی زندگیت مثل بچه ی عاقل بشین گوش کن.منتظر و با چشمای درشت شده بهش خیره شدم.
-
با این که اصلا کار راحتی نیست باید بگم یه مدتی هست که بدجور درگیر یه جفت چشم قهوه ای رنگ شدم...چشمایی که...با عصبانیت پریدم وسط حرفش:
-
چشمای من فندقیِ...قهوه ای نیستش که.اول چند لحظه مبهوت نگاهم کرد و بعد زد زیر خنده:
-
یعنی راه نداره تو خرابکاری نکنی! هان؟
خودم هم خندم گرفت. بردیا من و کشید و نشوند رو زانوهاش و گفت:
-
اصلا بی خیال اعتراف، انگار قسمت نیست...این مدلی قشنگتره.بعد من و بوسیدعمیق و طولانی...اینبار مانعش نشدم. خودم بیشتر از اون میخواستم...راست میگفت مگه حتما باید میگفت عاشقمه؟! من حرف دلش و از نگاهش خونده بودم.اون شب شیرینی اعترافش و به دست آوردن بردیا یه طرف که بهم خیلی مزه داد اما از اینکه خودشم صورت و لباسش آردی شد بیشتر حال کردم.

***

 

با فشار هایی که دستی به بازوم وارد میاورد یه چشمم و اون هم نسیه باز کردم. بردیا داشت تکونم میداد...اومی کشیدم و روم و برگردوندم اونوری. صدای معترضش بلند شد:
-
پونیکا پاشو دیگه...مامانمینا دارن میان اینجا!شونه هام و نصفه نیمه انداختم بالا و پتو رو لای پاهام چلوندم:
-
خوب بیان...صدام شول و ول بود. بردیا دوباره مثل ویبره ی موبایل تکونم داد:
-
خوب اگه مامانم تو رو تو تخت خواب من ببینه که فاتحم خوندست. پاشو دیگه...اَه!دوباره یه چشمم و باز کردم:
-
اَه چیه بی ادب؟! خوب میخواستی دختر نیاری تو رخت خوابت.باز یکم تو جام وول خوردم و بی توجه به بردیا چشمام و بستم.صدای دور شدنش و از تخت شنیدم:
-
اینطوریاست دیگه!حتی نگاهش هم نکردم. میترسیدم وقتی چشمام و باز میکنم خواب از توشون بپره. گرمای پتو و حال رخوت زدم باعث شد چشمام گرم شه و داشت خوابم میبرد که حس کردم دو تا دست رفت زیرم و من و بلند کرد. میدونستم جز بردیا کسی نمیتونه باشه. همونطوری که چشمام بسته بود سرم رو گذاشتم رو سینش. نهایت نهایتش فکر میکردم میبرتم میذاره تو خونه ی خودم رو تخت بخوابم. با شنیدن صدای شرشر آّب اومدم چشمام و باز کنم و ببینم صداش از کجاست که تمام هیکلم تو آب رفت. چشمام تا آخرین حد ممکن باز شد و جیغ کشیدم:
-
چیکار میکنی دیوونه؟
از دست و پایی که توی وان میزدم خودشم خیس شد. لباس خواب سفید سبکم اومده بود روی آب. چیزی نمونده بود بزنم زیر گریه. از وان فاصله گرفت و انگشت اشارش و خیلی جدی جلوم تکون داد:
-
زود بیا بیرون لباس تنت کن! هیچ خوشم نمیاد مامانم و بهار این شکلی ببیننت.صدای بسته شدن در پشتش که اومد انگاری از شوک و ناباوری خارج شدم:
-
بیشور...نمیتونستی مثل آدم بیدارم کنی؟
اصلا هم یادم نبود چقدر تلاش کرده بود بیدارم کنه. انگار وقتی خواب از کلم پرید فهمیدم بردیا حق داره و مامانش اگه من و اونجا میدید خیلی بد میشد. لباس خواب و از تنم درآوردم و پرتش کردم تو سبد رخت چرکاوقتی بدنم به دمای آب عادت کرد شامپوی بردیارو برداشتم و یه عالمه توی کف دستم خالی کردم. بعد از اینکه حموم کردنم تموم شد سرم رو گذاشتم رو بالشتک وان و یک ربعی میشد که توی آرامش و خلاء به هیچی فکر نمیکردم...صدای در زدن بردیا باعث شد زیر لبی فحشش بدم:
-
پونیکا زود باش دیگه...چیکار میکنی اون تو؟
صدام و انداختم سرم:
-
کشتی من و! اومدم.تک ضربی به در زد:
-
زود...با حرص و عصبانیت از وان بیرون اومدم و حوله ی سپیدش و پیچیدم دورم. از موهام آب میچکید...با قدمای محکم و مصمم رفتم طرف در و با شتاب بازش کردم. من و که با اون هیبت دید لبخند زد:

-چه عجب! فکر کردم تو وان خفه شدی.

**

 

برو بر با دلخوری نگاهش کردم و بعد درحالی که میرفتم سمت در گفتم:
-
اگه من دیگه به تو نگاه هم کردم...از کنارش که رد میشدم چشم غره ی جانانه ای بهش رفتم:
-
پونیکا نیستم!چند قدم دور نشده دلا شد و دستش رو حلقه کرد دور بازوم:
-
بی خیال خورشید خانوم...حالا نارحت میشی چرا؟
خواستم بازوم و از تو دستش دربیارم که هر دو تا دستام و گرفت و من و با زور نشوند رو صندلی میز توالت.
-
میشینی همین جا تکونم نمیخوری...وگرنه با خودم طرفی!سشوار سفید و مشکی مارک فیلیپسش رو از داخل کشوی اول و عریضِ میز توالت درآورد. ذوق کردم و مثل بچه های حرف گوش کن نشستم تا موهام و سشوار بکشه. قبل از این هیچوقت کسی از روی محبت موهام و سشوار نکشیده بود. آرایشگر برای پولش اینکارو میکرد و زیر دستای بی رحمش بدتر آدم احساس بدی بهش دست میدادبردیا خیلی لطیف و نرم موهام و شونه میزد و خشکشون میکرد. همچین با دقت و متفکر با موهام بازی میکرد که انگار داره یه کشف مهم انجام میده. وقتی دید با خنده نگاهش میکنم سشوار و خاموش کرد و گذاشت رو میز:
میخندی؟ واقعا که حق داری بخندی! ببین به چه روزی انداختی مارو!!دستی لای موهای خشک شدم کشیدم و چرخیدم طرفش:
-
ازخداتم باشه.موهام و زد پشت گوشم و خم شد کنار لبم رو خیلی نرم و کوچولو بوس کرد:
-
از خدامه...بعد راست ایستاد و رفت سمت در:
-
همین جا بشین الان برمیگردم.بعد از رفتنش من هم رفتم پشت پنجره وایسادم و به بارش ریز و بی وقفه ی برف نگاه کردم. یک هفته ای میشد که تسلیم خواستن بردیا شده بودم. بردیا هم مثل همه ی مردای دیگه بود و بیشتر فکر و ذکرش روی رابطه میچرخید اما یه تفاوت بزرگ با خیلیاشون داشت و من هم بخاطر تفاوتش بود که تسلیمش شدم...این تفاوت که بردیا اول عاشق میشد و اینکارو با کسی که عاشقش بود انجام میداد. از طرفی من هیچوقت به این چیز ها اهمیت نمیدادم و حتی قبل از ازدواج با کیان هم دختر نبودم...حالا دیگه با وجود مطلقه بودن هیچ مشکلی با این موضوع نداشتم. میدونستم محاله بردیا فقط من و برای همخوابه بودنش بخواد و بزنه زیر قول و قراراش. اصلا توی مخیلم نمیگنجید که همچین آدمی باشه.با صدای در ورودی به خودم اومدم. بردیا درحالی که لباسام دستش بود اومد تو اتاق و با حرکت پر شتابی لباسارو توی دستم انداخت:
-
زود باش لباسات و بپوش میترسم برسن.عین بچه های خطاکار بود که سعی در پنهون کردن شیطونیشون دارن. دستی به سرش کشید و روش و از من گرفت:
-
هیچوقت جمعه ها مامانم نمیومد اینورا!بیشتر با خودش حرف میزد تا من. یه پیرهن سفید با گل های درشت صورتی-زرد بود. لباسام و پوشیدم و درحالی که موهام و از بالا میبستم نگاهش کردم که داشت میرفت طرف حمومقبل از اینکه بتونه بره تو سوالی که مدتی میشد ذهنم رو درگیر کرده بود پرسیدم:
-
حالا چرا انقدر ترسیدی؟تو که گفتی با مامانت صحبت کردی!تیشرت سرمه ای رنگش رو وسط راه از تنش خارج کرد و چشمم افتاد به خالکوبی پشتش که عضله های پیچ در پیچش رو زیرش قایم کرده بود. جواب داد:
-
صحبت کردم...اما مامانم توصیه کرد اول به خودت بگم و تا وقتی که جدی با مامانت صحبت نکرده و محرم نشدیم دست از پا خطا نکنم.قش قش خندیدم:
-
چقدرم تو به حرف مامانت گوش دادی!طلبکار نگاهم کرد:همش تقصیر توئه دیگه.دستم و زدم به کمرم:
-
تقصیر من چیه؟
در حالی که میرفت توی حموم خندید:
-
از بس که خوشگلی!ناخودآگاه یه خنده ی سرخوش و پت و پهن روی لبم نشست که هرکار کردم جمع نشد.رو به روی مامان بردیا و کنار بهار نشسته بودم. مرجان جون به خیارای حلقه حلقه شده ی توی بشقابش نمک پاشید و بهم تعارف کرد:
-
پونیکا جون خوب شد که تو هم اینجایی.بعد رو به بردیا پرسید:
-
بردیا باهاش صحبت کردی؟!بردیا تایید کرد و من توی دلم گفتم کارای دیگه هم کرده.

 

بردیا تایید کرد و من توی دلم گفتم کارای دیگه هم کرده. یدونه خیار برداشتم و تشکر کردم.

برگشتم سمت بهار که سرش و کرده بود تو گوشیش. احساس می کردم از چیزی دلخوره، زدم تو پهلوش:
-
ناراحتی!! بخاطر قضیه ی من و بردیاست؟
نگاهم کرد و لبخند گرمی زد:
-
نه عزیزم به نظر من تو و بردیا خیلی با هم مچید و به هم میاید...بدون توجه به حضور بردیا و مامانش دوبار از بهار پرسیدم:
-
بخاطر سانازه؟
بهار نگاه گذرایی به بردیا که شیش دانگ حواسش به ما بود انداخت:
-
خوب من از وقتی بچه بودیم محرم راز ساناز بودم و دلم سوخت براش...به خدا اگه ساناز و بردیا به هم میرسیدن انقدر خوش حال نمیشدم اما یکم فکر ساناز مشغولم کرده.سرم رو تکون دادم:
-
درک میکنم...اونم به هرحال باید کنار بیاد.قبل از اینکه بهار چیزی بگه مامان بردیا ازم پرسید:
-
عزیزم با مادر و پدرت صحبت کردی؟
از شنیدن اسم پدر تنم لرزید و کوتاه جواب دادم:
-
هنوز نه.
-
خوب صحبت کن...من که میبینم پسرم با این سنش بلاخره دم به تله داده عجله دارم. ایشالا منم با مادرت صحبت میکنم یه روز برای خواستگاری خدمت برسیم.دیگه از اون حالت غمزده خارج نشدم و جواب دادم:
-
خوش اومدید...در اسرع وقت با مادرم صحبت میکنمبعد به این فکر کردم باید حتما برم مامانم و ببینم و بهش خبر بدم. قیافه ی مامانم و وقتی خبرم و میشنید توی ذهنم تجسم کردم...خدا به دادم برسه!عمیقا توی فکر بودم و یهو یادم به لباس خوابم افتاد که خیس خیس انداختمش تو رخت چرکا و قرار بود برش دارم تا بوی نا نگیره. نمیدونم چرا خیر سرم فکرم و بلند گفتم:
-
ای وای لباس خوابم و یادم رفت از تو سبد رخت چرکا بردارم.قبل از اینکه از روی مبل پاشم بردیا چایی تو دهنش و پوف کرد بیرون و به سرفه افتاد...مرجان به بردیا مدام چشم غره میرفت و نگاه متعجب بهار بین من و بردیا میگشت. دستش و گذاشتم رو سرم و زیر لبی گفتم:
-
عجب گندی زدم!مرجان جون انقدر با سیاست بود که پیش من حرفی نزنه و سریع جو و عوض کرد اما میدونستم بردیا سر این موضوع قیامت به پا میکنه. این و از نگاهای آتیشیش که گاه و بی گاه به من مینداخت فهمیدم.

***

بردیا ظرفارو گذاشت روی اپن بالای ماشین ظرف شویی:

-ای بابا مرجان جان برای شما چه فرقی میکنه؟! من که قرار نیست دست به سرش کنم!مرجان هنوز صداش بلند بود:
-
یه بار ازت یه چیزی خواستم بردیا...لابد من یه چیزی میدونستم که توصیه کردم دست نگه داری دیگه. انقدر هول بودی؟
بردیا برای اولین بار توی عمرش از رابطه ی دوستانه و راحتی که با مادرش داشت پشیمون شد:
-
منم نمیخواستم اینطوری شه...یهویی شد!
-
گفته باشم بردیا خان. باید این دختررو زور کنی زودتر با مامانش حرف بزنه...آخر آبروی من و میبری با این کارات.بردیا فنجونای چایی رو چید توی سینی و به مادرش که روی مبل نشسته بود نگاهی انداخت:
-
خیلی خوب مادر من! اینکه حرص و جوش خوردن نداره...همین امشب باهاش حرف میزنم.مرجان حرف بردیا رو رد کرد:
-
لازم نکرده تو همون فردا باهاش صحبت کن...درضمن دیگه هم دست از پا خطا نمیکنی ها! جوونای این دوره و زمونه معلوم نیست چی تو کلشونه که به هیچ صراطی مستقیم نیستن...بردیا چشم زیر لبی گفت اما خودش هم میدونست فقط برای آروم کردن مادرش کوتاه اومده و مثلا به حرفش گوش میکنه...بعضی وقتا فکر میکرد چیزی به نام عقل توی کله ی پونیکا نیست که انقدر خرابکاری میکنه. از به یاد آوردن قیافه ی وحشت زده ی پونیکا وقتی چنین سوتی ای داده بود لبخند به لبش نشست...به محض رفتن مادرش و بهار که از خجالتش از موقع رفتن پونیکا توی اتاق سنگر گرفته بود رفت تا به پونیکا سر بزنه و احتمالا هم باید دعواش میکرد اما مگه دلش میومد جدی جدی پونیکارو دعوا کنه؟!

***

صدای زنگ در مجبورم کرد از پشت میز صبحانه بلند شم. غر زدم:

-حالا هیچوقت زنگ نمیزنه ها! دیشب دعوام کرد دیگه...چیکار داره؟
نزدیک در بودم و هنوز غر میزدم:
-
اصلا بردیا خیلی وقته رفته سرکار که...


در و با شتاب باز کردم و خواستم دعواش کنم که از دیدن کسی که پشت در بود از عمق وجودم جیغ کشیدم و حس کردم حنجرم در حال جر خوردنه...اینجا چیکار میکرد؟!

چنان جیغ میکشیدم که گوشم زنگ زد. قبل از اینکه صدای کر کننده ی جیغم به گوش دیگران برسه دستمال سپیدی آغشته به مایع فرار روی دهنم قرار گرفت. نهایت سعیم رو برای نفس نکشیدن به کار بردم. مردی که اینطور به من حمله برده بود تنها نبود چند نفر سیاه پوش همراهش بودن...آیا از پس این همه مرد اون هم با وجود بیهوش کننده ای که روی دهن و دماغم رو پوشونده بود برمیومدم؟ البته که نه!

نیرویی نمونده بود تا صرف دست و پا زدن بشه...با نفس عمیقی که ناخود آگاه کشیدم احساس گیجی و رخوت کردم و دست و پام مثل دو عضو اضافی روی بدنم سنگینی میکردن. آخرین چیزی که ازبین پلک های خواب زده و خمارم و البته دید تارم دیدم خالکوبی آشنایی به شکل یه پری دریایی بود که با ظرفی داخل دستش رو تنش آب می ریخت.