سمفونی مرگ 15
یشی کردم و دستام و توی بغلم جمع کردم. واقعا سرد بود...داشتم یخ میزدم. توی دلم گفتم ای کاش به حرف بردیا گوش میدادم و یچیزی میپوشیدم. این فریمانم که بلد نیست قهرمان بازی در بیاره ژاکتش و بده من. فریمان نگاهی به من که میلرزیدم انداخت و گفت: -برو پالتوت و بپوش یخ میکنی. از این که لباس خودش و نداد بهم لج کردم و اخمالو جواب دادم: -نمیخوام. کارتُن و گذاشت تو بغلم و سیخارو دونه دونه روی منقل میچید: -هنوز از صبح ناراحتی؟ بیخیال خاله قزی نمیخواستم بخوری زمین که شوخی کردم. اصلا جون تو خودمم عذاب وجدان گرفتم. پوزخند زدم و با کارتُن زدم تو بازوش: -آره تو که راست میگی؟ ابروهاش رفتن بالا: -باور نمیکنی؟ -چرا اتفاقا دیدم اصلا صبحونه از گلوت پایین نمیرفت و غم باد گرفته بودی! دستش و انداخت دور شونه هام و گفت: -جون تو میخواستم انرژی بگیرم تا بتونم با تلاش دلت و به دست بیارم. دستش و از دور بازوم باز کردم و هولش دادم عقب: -انقدر جون من و مثل نقل و نبات قسم نخور. کارتُن و برداشت و در حالی که جوجه هارو باد میزد دوباره دستش و بازور دور شونه هام پیچید: -اصلا جون خودم. با من قهر نکن دیگه آخه... فریمان از صحبت باز ایستاد و دستش از روی شونم برداشته شد. نگاهم رو برگردوندم و بردیا رو دیدم که کت بلند و سرمه ایش رو دورم پیچید: -بذار این تنت باشه و به قهرت ادامه بده. بعد فریمان و کنار زد و بینمون وایساد: -این چه وضع جوجه کباب کردنه؟! به جای شیطونی کردن یخورده هم دل به وظایفی که بهت محول میشه بده. خودش یه بلوز آستین بلند تنش بود و مطمئنا سردش میشد. حوصله ی بحث نداشتم واسه همین پالتوش و پس نزدم و بیشتر دور خودم پیچیدمش. حیاط توی چُرت رفته بود و هیچ کس حرفی نمیزد. بردیا کارتُن و از فریمان گرفته بود و با قدرت ذغالارو شعله ور میکرد. چند دقیقه گذشت که فریمان بلاخره سکوت بینمون رو شکست. درحالی که یه سیخ از جوجه های آماده رو از توی سینی برمیداشت گفت: -ناهار با بردیا که انقدر وظیفه شناسه و منم میرم پی همون شیطونیم. پونیکا بیا بریم این اطراف یه گشتی بزنیم. نگاهم بین بردیا و فریمان میگشت. میترسیدم کارام نتیجه ی عکس بده اما به لذت سوزوندن بردیا می ارزید. نگاه اخموش به منقل بود و وانمود کرد براش مهم نیست. میدونستم وانمود میکنه چون این حالت سخت و سنگی صورتش و خوب میشناختم. پشتم و بهش کردم و در حالی که میرفتم طرف فریمان آروم زمزمه کردم: -پالتوت و بعدا میارم میدم بهت! گربه کوره که گفتن من بودما! این برعکس فریمان که فهمید سردمه و خودش رو ترجیح داد پالتوش و داده بود بهم و من اینطوری کنفش میکردم! چه کنم که خباثت توی ذاتم بود. خیابون و گرفتیم رفتیم بالا. سکوت سنگینی بود که فریمان شکوندش و یه تیکه جوجه گرفت طرفم: -بیا بخور گرم شی. جوجه ی داغ و از دستش گرفتم: -چقدر برفای اینجا سفید و بکرن. آدم دلش میخواد بپره وسط برفا. توی خیابون بی عبور و ساکت قدم میزدیم. فریمان رفت روی یدونه سنگ بزرگ و پهن نشست و من رو هم کنارش نشوند. -این برفا هم همون برفاست اما چون کسی از روشون رد نشده اینطوری فضارو خوشگل کردن. جو سنگین شده بود و حس کردم فریمان میخواد دست به اقدامی بزنه واسه همین خواستم شلوغش کنم سریع به اطرافم نگاهی انداختم...به یه تیکه چوب داغون و زهوار در رفته که دو طرف جوب و به هم متصل کرده بود اشاره کردم: -پُل رو ببین فریمان. فریمان نگاه خیرش و با زور از صورتم گرفت و به جایی که با انگشت اشاره میکردم دوخت. اون حالتی که بهش دست داده بود از بین رفت و زد زیر خنده...میون خنده برگشت طرفم: -تو به این تیکه چوب میگی پُل؟ دستام و کردم توی جیب پالتوی بردیا و با تخسی و خیلی جدی جواب دادم: -چی میگی؟ پُل گلدن گیت آمریکا رو از رو این ساختن. اندفعه صدای خندش به آسمون رسید. شاید حرفم خیلی هم خنده دار نبود ولی توی اون موقعیت و منظره ی چوب فلک زده که بیست سانتم نمیشد و مقایسش با پُل عظیم جثه ی گلدن گیت واقعا خنده دار بود. خودم هم خندیدم و با سیخ خالی زدم تو سرش: -به من نخند ببینم. دستی به موهاش کشید و درستشون کرد: -موهای من و کثیف میکنی؟ سرش و آورد جلوی صورتم. قش قش خندیدم و اومدم پسش بزنم که سیخ رفت تو پیشونیش. جدی وارد عمل شد و سیخ و با زور از دستم گرفت: -نزدیک بود کورم کنی...الان بهت نشون میدم با دم شیر بازی نکنی. جیغ زدم و با خنده از روی سنگ پاشدم....دوییدم سمت ویلا و رفتم توش. استرس گرفته بودم و با جیغ و سر و صدا پله هارو دوییدم بالا. در ویلا رو با ضرب باز کردم. بهار با چهره ی خندونی گفت: -باز میخوری زمینا! رفتم پشتش وایسادم و سنگر گرفتم. فریمان اومد جلو و گفت: -حداقل میرفتی پشت یه درخت سنگر میگرفتی اینکه بوته هم نیست. بهار جیغ کشید: -میزنم دو شقت میکنما فریمان. فریمان دو سه قدم رفت عقب: -بابا چرا جیغ میکشی؟ گوشم زنگ خورد. بعد انگشت اشارش و جلوم تکون داد: -دعا کن من تو رو تنها یه جا گیر نیارم! زبونم و در آوردم بیرون: -مردش نیستی. -اتفاقا خیلی هم مردشم! حرفش منظور داشت. از حالت خمیده و پشت بهار بیرون اومدم: -بی تربیت... آیناز زد تو پهلوش: -خجالت نمیکشی واسه دخترا شاخ و شونه میکشی؟ *** آیناز زد تو پهلوش: -خجالت نمیکشی واسه دخترا شاخ و شونه میکشی؟ فریمان به من اشاره کرد: -تو به این میگی دختر؟ این اژدهای هشت سره...نزدیک بود بزنه چشم و چالم و دربیاره. آیناز خندید و از ژاکتش گرفت: -خیلی خوب حالا...بیا بریم یه دست تخته بزنیم. فریمان یادش رفت من و تهدید میکرد و دنبالش روونه شد: -تو که همیشه میبازی. دیگه گوش به حرفشون ندادم و دنبال بردیا گشتم. با ساناز و سایه توی آشپزخونه بودن و انگار وسایل ناهار و آماده میکردن. بردیا که تا اون لحظه با اخم به ما نگاه میکرد سریع نگاهش و دزدید. مچش و گرفتم و با خوشی رفتم طرفش. با بردیا باید مقابله به مثل کرد، محبت فایده ای نداشت. پالتوش و در آوردم و گرفتم طرفش: -ممنون بابتِ این. خیره و عمیق نگاهم کرد اما پالتو رو از دستم نگرفت. نگاهش هزاران معنی داشت که من نمیتونستم معنیش رو از عمق دریای نگاهش صید کنم. چطوری میخواست چیزایی رو حس کنم که هیچوقت نشونشون نمیداد!؟ وقتی دیدم همونطوری نگاهم میکنه پالتوش و گذاشتم کنارش و خواستم برگردم برم که مچم رو گرفت...سرش رو بهم نزدیک تر کرد و با لحن کلافه ای پرسید: -فقط حوصله ی من و نداری؟ لااقل بگو چیکار کردم! زمزمه هاش باعث شد دلم به رحم بیاد. دستم و با زور از مچش در آوردم و گفتم: -یخورده فکر کنی خودت میفهمی! میخواستم برم بیرون از آشپزخونه که با دیدن نگاه موشکافانه ی ساناز بهش پوزخند زدم و باعث شدم تعجب کنه. میز و با سلیقه چیدیم و به محض اینک نشستم پشت میز فریمان هم نشست کنارم و همینطوری که درگوشم چرت و پرت میگفت و من و میخندوند غذا پرید گلوم و به شدت به سرفه افتادم. اشک به چشمم هجوم آورده بودو تار میدیدم. بهار که کنارم نشسته بود یه لیوان آب ریخت و داد دستم. آب و تا ته سرکشیدم و دوباره به سرفه افتادم. فریمان ریز ریز میخندید و پشتم میزد تا حالم جا بیاد. همه نگران نگاهم میکردن و فقط بردیا بود که بی اهمیت غذاش و میخورد انگار خیلی حرصش داده بودم که دیگه خودش و زده بود به بیخیالی. دوباره اشک تو چشمام جمع شد اما اینبار دلیل خاصی نداشت و همینطوری الکی بغض کردم و غذام زهرم شد. *** -خودم کردم که لعنت بر خودم باد... جوناس با تعجب و سردرگمی به من که فارسی این جمله رو گفته بودم نگاه کرد. بدون اهمیت دادن به نگاهش منظره ی شهر پاریس رو از بالای برج ایفل برانداز کردم و دوباره از اعماق وجودم فریاد کشیدم: -خودم کردم که لعنت بر خودم باد. چند نفری با خنده و بعضی ها هم متعجب نگاهم میکردن. اما من گریه داشتم... بغض داشتم...بغضی که توی یکی از همین غروب های نارنجی رنگ من و از پا درمیاورد. جوناس دستی صورتش کشید: -چرا خودت و آزاد نمیکنی؟ خودت میگی این عشق هرگز به سرانجام نمیرسه...خودت میگی همه چیز تموم شده...پس چرا انقدر احساس بدبختی میکنی؟ برگشتم سمتش و نگاهش کردم. دست باد موهای سیاهش و به بازی گرفته بود و با اون نگاه عقابیش نافذ نگاهم میکرد. صدام میلرزید: -چون که هرگز از ذهنم نمیره...این خاطرات دردناک اطرافم میرقصن و بهم دهن کجی میکنن...صورتش و توی هرچیزی که مقابلمه میبینم...صداش همیشه توی گوشمه. جوناس که تحت تاثیر لحن تلخ و ماتم زدم قرار گرفته بود نگاهش رنگ محبت گرفت و لبخند زد: -حرفای زیادی برای زدن توی یه قلب شکسته هست و از بیرون نگاه کردن به یه عشق خونین خیلی راحته تا اینکه تجربش کنی. میدونم غم بزرگی روی دلت سنگینی میکنه...چرا برای به دست آوردن عشق به این عمیقی دوباره شانست رو امتحان نمیکنی؟ سرم رو تکون دادم و حرفش رو با تحکم رد کردم: -غیر ممکنه بخشیده بشم! -غیر ممکنی وجود نداره نمیدونم چقدر زمان میتونه ببره اما مطمئن باش اگر تلاش کنی و بهش زمان بدی درست میشه...برگرد و تمام تلاشت رو بکن. اگه هنوز عاشقت باشه بلاخره میبخشتت. سریع گفتم: -و اگه دیگه عاشقم نباشه؟ شونه هاش و انداخت بالا: -اونموقع باز هم چیزی رو از دست ندادی. دوباره برمیگردی اینجا اما تا آخر عمرت خودت و سرزنش نمیکنی که چرا تمام تلاشت و نکردی. مطمئن میشی که باید از اون برهه ی زندگیت بگذری و اجازه بدی برای همیشه رها شی. دستام یخ کرده بود مدام با خودم تکرار میکردم که اگه حق با جوناس باشه چی...شاید راست میگفت و باید یه بار دیگه برای به دست آوردن قلب بردیا تلاشم رو میکردم. آهی کشیدم و به بخاری که به صورت توده ای از دهنم خارج شد نگاه کردم: -حق با توئه...همین کارو میکنم. *** امواج بی اندازه افسارگسیخته و سهمگین بودند. صدای کوبیده شدنشون به سنگای ساحلی حس خوبی بهم میداد. دستام رو روی آتیش داغ گرفتم. دماغم از سرمای زیاد به گز گز افتاده بود و دستام میسوخت. دستکشای خیسم رو روی پاهام گذاشته بودم. بعد از برف بازیِ جانانه ای که همگی رو حسابی خسته کرده بود آتیش روشن کردیم و دورش نشستیم. میلاد چند دقیقه ای میشد که رفته بود تا گیتارش رو از داخل خونه بیاره. قشنگ از قیافش میشد فهمید از این آدماست که سرطان موسیقی دارن و گیتارشون رو تا تو دستشویی هم با خودشون میبرن. گیتار به دست دوباره سرجاش نشست و گفت: -آهنگ درخواستی...من در اختیار همتونم. سایه زد تو بازوش: -خودت و انقدر تحویل نگیر بچه... -چیکار کنیم دیگه! از بس تحویلم نگرفتید مجبورم خدم خودم و تحویل بگیرم. فریمان بین بحث پرید: -حالا انقدر همدیگرو تحویل نگیرید لطفا. بعد ادامه داد: -اگه یه روز و بخون...داریوش و فرامرز اصلانی...بلدی؟ -دیگه این آهنگای مشهور کار مبتدیاست...معلومه که بلدم. پریدم وسط: -اگه میشه آهنگ شن های ساحلیِ گوگوش و بخون. با اینکه فرمان مخالفت کرد و خواست حرف خودش رو به کرسی بشونه اما میلاد حرف اول و آخر و زد و حسابش و گذاشت کف دستش: -خانوما مقدمن... بعد با خنده شروع کرد به گیتار زدن و خوندن...واقعا صدای قشنگ و رسایی داشت: شن های ساحلی کلبه های گلی چشمان باز صدف موجی که تن پوشیده با تور کف هر یک در این دریا چون دل عاشقم انتظار تو رو دارد بر لب های قایق رانان نغمه خوان خاموشی کرده آشیان بی تو جانا باز آ باز آ با طنین آواز خود با فسون و با ناز خود بار دیگر بلرزان قلب دریا را بر روی موج آب نیلوفر رفته خواب بر چشمان خواب او بر شام من یک بار دیگر بتاب باز آ باز آ باز آ چون دل عاشقم انتظار تو را دارد شن های ساحلی کلبه های گلی چشمان باز صدف موجی که تن پوشیده با تور کف هر یک در این دریا چون دل عاشقم انتظار تو رو دارد بر لب های قایق رانان نغمه خوان خاموشی کرده آشیان بی تو جانا باز آ باز آ با طنین آواز خود با فسون و با ناز خود بار دیگر بلرزان قلب دریا را با خنده به میلاد نگاه میکردم که هر از گاهی مات روی بهار میموند و چند بیت میخوند اما باز نگاهش رو میدزدید. نگاهم رفت سمت بردیا ببینم ناراحت نمیشه این پسر انقدر خواهرش رو دید میزنه که دیدم بردیا خان خودشون مشغول همینکارن...تا چشمم بهش افتاد نگاهش رو دزدید و به آتیش دوخت اما من دیگه مچش رو گرفته بودم و لبخند ژکوندی از سرخوشی روی لبم نشست. سرم رو انداختم پایین تا کسی متوجه لبخندم نشه. فرشته سریع از روی کنده ی چوب بلند شد و گفت: -من که دارم یخ میزنم و میرم تو. انگار حرف دل همه رو زده باشه هممون از شدت سرما دوییدیم تا بریم داخل خونه. *** * فصل دهم: در تلخ و شیرین زمستان * *** با شنیدن صدای محیبی و جیغ بلندی که تو سالن پیچید چشماش رو باز کرد و به سرعت از روی کاناپه بلند شد. برق ها خاموش بودن اما با همون اندک نور مهتابی که به داخل خونه تابیده بود میتونست منظره ی روبروش رو به خوبی ببینه. برای چند ثانیه قلبش از حرکت باز ایستاد و خیلی سریع کنترلش رو به دست آورد و دویید پای پله ها. صدای پای چند نفر که از پله ها پایین میومدن به گوشش رسید اما اهمیتی نداد. بردیا همون اول که از خواب پرید و از روی کاناپه بلند شد فریمان رو بالای پله ها دیده بود و مطمئن بود باعث سقوط کردن پونیکا از پله های سنگی اونه. برقا روشن شدن و همه پشت هم میپرسیدن که چه خبر شده...پونیکا زیر لبی ناله میکرد و اشک صورتش رو پوشونده بود.فریمان که توی بهت و شوک فرو رفته بود چند قدم به بردیا نزدیک شد و خواست به پونیکا کمک کنه اما همون لحظه بردیا مثل پلنگ زخمی به سمتش یورش برد و فریاد کشید: -فریمان فقط یه بار دیگه بهش نزدیک بشی به خدای احد و واحد میکشمت...بدون حتی یه لحظه درنگ... انقدر این حرف رو محکم و با کینه گفت که همه لال شدن و با ترس به صحنه ی رو به روشون نگاه کردن حتی خود فریمان. بردیا یقه ی فریمان رو با خشم ول کرد و رفت سمت پونیکا که روی زمین افتاده بود و شروع به حرف زدن با پونیکا کرد: _بخند پونیکا...زود باش بخند. پونیکا ناله میکرد و نامفهوم چیزی زیر لبش میگفت...بردیا اینبار فریاد کشید: -نمیتونی بخندی؟ خوب دو تا دستات و بالا نگه دار... پونیکا بازم ناله کرد. بردیا به شدت ترسید...این نشونه ها بیانگر این بود که پونیکا خونریزی داخلی داره. دستش رو زیر سر پونیکا گذاشت و دست دیگرش رو زیر زانوهاش انداخت و بلندش کرد. سریع پونیکارو پشت گذاشت و ناخودآگاه به یاد بار قبلی که پونیکای تقریبا مرده رو نجات داده بود افتاد. درست مثل همون بار. لبش رو به دندون گزید و دعا دعا میکرد بلای بدی به سر پونیکا نیومده باشه. با سریع ترین حالت ممکن خودش رو به نزدیک ترین بیمارستان رسوند و همونطور که پونیکارو داخل میبرد فریاد زد: -یکی کمک کنه...خواهشا یکی به من کمک کنه. چُرت شبانه ی بیمارستان رو صدای عربده های بردیا پروند. چند تن از دکترها و پرستاران به تقلا افتادن و برانکارد براشون آوردن بردیا نگاهش روی پونیکا بود و به دنبال بقیه وارد اتاق شد. دکتر سر پونیکارو مورد بررسی قرار داد و گفت: -باید اول یه عکس از جمجه بندازیم تا مطمئن شیم مویرگاش سالمه. بردیا فقط تایید کرد و به دیوار تکیه داد. به قدری شوکه شده بود که قادر به فکر کردن نبود. دکتر رو به رو بردیا ایستاده بود و توضیح میداد: -شكستگی از نوعه خطی هستش و در صورتی پدید میاد كه نیروی زیاد به سطح وسیعی از جمجمه وارد شه، این شكستگی ها می تونن به قاعده جمجمه هم گسترش پیدا کنن. میزان آسیب وارد شده به نسج مغز در انواع مختلف شكستگی متفاوته. شكستگی بدون عارضه جمجمه به خودی خود مشكلی نداره و به مرور زمان التیام پیدا میکنه، اما در این مورد پارگی سرخرگ سخت شامه ی مغزی که نزدیک شكستگیه باعث خونریزی داخل جمجمه ای شده و مشكلات فراوانی رو برای بیمار پدید آورده. نیاز به مداخله ی یه عمل جراحیه سادست. بردیا هیچ کدوم از حرفای دکتر رو متوجه نشد بجز واژه ی عمل. پیشونیش و توی چنگش گرفت و زیر لبی فحش میداد. دکتر که دید بردیا حال بدی پیدا کرده سریع پرسید: -باید از کی رضایت بگیریم برای عمل؟ شما همسرشون هستید؟ بردیا حرف دکتر رو رد کرد: -نه دکتر...کسی از اعضای خونوادش هم الان در دسترس نیست. بدون رضیت والد که میتونید عمل و انجام بدید؟ -بدون رضایت هم میشه. فقط شما باید یه سری برگه رو امضا کنید و برید صندوق برای تسویه. بردیا به سرعت تایید کرد: -دکتر هرکار لازمه بکنید سریع تر انجامش بدید...من الان میرم صندوق و برای امضای برگه ها برمیگردم. بردیا در حالی که به طرف صندوق میرفت با خودش اتمام حجت کرد که اگر پونیکا دوباره چشماش و باز کنه و نگاهش کنه برای همیشه تکلیفش و با این احساس تازه جوونه زده توی قلبش روشن میکنه چون بعد از این شوک بزرگ حالا خوب میدونست اسم این احساس رو باید چی بذاره...نمیدونست از بین این همه دختر چرا باید اون یه نفر پونیکا باشه؟! کسی که هیچ جوره با معیارای همشگیش تناسبی نداشت اما برخلاف همیشه افسار قلبش دیگه توی دستاش نبود. باید تکلیفش و روشن میکرد. زیر لب دعا دعا میکرد وبه راهش ادامه میداد. *** بردیا پُک عمیقی به سیگار زد و باعث شد شعله ی وجودِ سیگار تا نیمه به خاکستر بشینه. دود سیگار به خاطر سردی هوا از همیشه پررنگ تر اظهار وجود کرد و دور و بر رو مه آلود کرد. بردیا مطمئن نبود اگه بره داخل بتونه با وجود فریمان کنار بیاد. صدای قدم هایی میومد که پا روی برف های سپید و بکر میگذاشتن و صدای جیغشون و در میاوردن. بردیا نگاه گذرایی به بهار که بهش نزدیک میشد انداخت. اما اهمیتی بهش نداد و پُک دیگه ای به سیگارش زد. بهار وقتی دید برادرش روش و ازش گرفت با سماجت رفت و رو به روش وایساد: -این ادا اصولا چی بود در آوردی؟ بردیا اخم کرد و پرسید: -کدوم ادا اصولا؟ -همین دعوایی که با فریمان راه انداختی! اگه موضوع به گوش زن دایی برسه میدو... بردیا سریع و عصبانی بین حرف بهار پرید: -به جهنم که به گوشش میرسه اصلا برام مهم نیست. بعد که حس کرد تند رفت و بهار فقط از سر محبت اینارو میگه اضافه کرد: -خودت که دیدی تو همین یه روز چند بار نزدیک بود بلا سر پونیکا بیاره. بهار یه قدم اومد جلو و توی چشمای برادرش نگاه کرد. انگار که میخواست حقیقت و از نگاهش بخونه: -خوب به تو چه مربوطه؟! چرا انقدر تند رفتی؟ بردیا دوباره بی هیچ جوابی رو از بهار گرفت اما بهار لجوجانه خودش رو کشید جلوی دید بردیا و گفت: -چیزی هست که من ندونم؟! بردیا مثل همیشه که نمیتونست به خواهرش دروغ بگه جواب داد: -آره یه چیزایی هست که نمیدونی. بهار سریع پرسید: -خوب بگو تا بدونم. -الان چیزی نمیگم... به سمت خیابون راه افتاد و قبل از اینکه بهار دنبالش بره اخطار داد: -الان نه بهار...بهت میگم اما نه حالا...پس نذار عصبانیتم و سر تو خالی کنم. بهار سر جاش ایستاد و داد کشید: -دیگه نیازی نیست چیزی بگی چون خودم فهمیدم...پس تکلیف ساناز چی میشه؟ چرا امیدوارش کردی؟ بردیا از این که بهار اینطوری وسط خیابون داد می کشید عصبانی بود و زیر لب غرید: -من هیچوقت با ساناز طوری رفتار نکردم که بوی عشق و علاقه بده و امیدوارش کنه! ته سیگارش رو بین برف ها انداخت و رفت تا زمانی که عمل پونیکا تموم شه دوری بزنه...انتظار کشیدن بی قرارش میکرد. از وقتی که برگشته بود پیش بقیه یک ساعتی میگذشت...بلاخره دکتر از اتاق عمل خارج شد و نوید عمل موفقیت آمیز رو به همه داد...هرچند که قبل از شروع عمل هم گفته بود جراحی ساده ایه. از بین همه آیناز، ساناز، بهار و فریمان اومده بودن که وقتی از خوب بودن حال پونیکا مطمئن شدن برگشتن ویلا تا وسایلشون رو جمع کنن. فقط بردیا همونجا موند و هرچقدر هم بهار اصرار کرد حداقل تا به هوش اومدن پونیکا برگرده و استراحتی بکنه زیر بار نرفت. میخواست وقتی پونیکا چشماش و باز می کنه کنارش باشه و یه لحظه رو هم برای گفتن حرف دلش هدر نده. *** برای بار دوم بود که چشمام رو باز میکردم. بار قبل بردیا روی صندلی خوابش برده بود و اینبار از پنجره به منظره ی زمستونی نگاه میکرد. با تکون خفیفی که به خودم دادم سریع برگشت طرفم و تا چشمام و باز دید اومد سمتم: -بلاخره بیداری شدی؟ حالت چطوره؟ سرم ذوق ذوق میکرد و همینطوری الکی دلم میخواست به یکی بپرم: -نه که خیلی هم به حال من اهمیت میدی! همونجایی که بود ایستاد و با اخم دستاش و کرد توی جیبش: -این چه حرفیه که میزنی! معلومه که اهمیت میدم. پوزخند زدم: -تو که راست میگی! *** باز اومد یچیزی رو با همون ابروهای گره خوردش بگه که دکتر اومد تو اتاق و مجبور شد سکوت کنه...البته با همون قیافه ی اخمالوش. دکتر که دید بیدارم لبخند زد: -خانوم سر شکسته ی ما چطوره؟ به دکترم غر زدم...اصلا رو مود بدی بودم و دلم میخواست به ترک دیوارم گیر بدم: -اصلا حالم خوب نیست دکتر...سرم درد میکنه، حالت تهوع دارم، دلم میخواد...دلم میخواد... دکتر به کمکم شتافت و ادامه ی حرفم و گفت: -دلت میخواد یکی و تا میخوره بگیری بزنی...ها؟ دقیقا دنبال این کلمه نمیگشتم اما نزدیک به منظورم بود. دکتر که مرد مسن و کچلی بود ادامه داد: -طبیعیه دخترم...اعصابت تضعیف شده. ملافه ی تختم و توی دستم گرفتم و فشارش دادم و غر زدم: -اَه...دکتر کی مرخص میشم؟ نگاهم رفت سمت بردیا که نفهمیدم واسه چی چهرش رو به انفجار بود...البته از خنده. دکتر هم خنده کنان و بی اهمیت به من که یک ریز غر میزدم و به تکون خوردنشون هم گیر میدادم معاینم کرد و خندون رفت بیرون. برگشتم و درحالی که از عصبانیت چشمام و باریک کرده بودم به بردیا چشم غره رفتم: -به چی میخندی؟ بردیا که داشت تا همون لحظه میخندید لبخندش و جمع و جور کرد...با تک سرفه ای نشست روی صندلی: -به تو میخندم...شدی عین این پیرزنای غرغرو... این و گفت و دوباره خندید...و من فکر کردم که خندیدن زیاد به صورتش نمیاد. اخم که میکرد دوست داشتنی تر بود. روم و با حرص ازش گرفتم و نگاهم و دوختم به بیرون. -خوب حالا قهر نکن... زبونم و براش درآوردم بیرون و دوباره صورتم و با قهر ازش گرفتم. بلد بود چطوری بسوزونتم: -میخواستم یچیزی بهت بگم اما حالا که انقدر بد اخلاقی نمیگم. کنجکاو شدم و نگاهش کردم. یه بار قبلا با همین روش سرم کلاه گذاشته بود...شونه هام و انداختم بالا که باعث شد سر دردم بیشتر شه بی توجه به دردم گفتم: -هه...فکر کردی بچه ام میخوای گولم بزنی؟ اوندفعه هم گفتی برام یچیز خریدی اما دروغ گقته بودی. بردیا سرش رو فرود آورد: -آره حق با توئه اونبار میخواستم اذیتت کنم ولی حالا واقعا میخواستم یچیز مهم بهت بگم. گوشه ی چشمی نازک کردم و با منت گفتم: -حالا که انقدر اصرار داری بگو... با تحکم گفت: -الان نمیگم...اخلاقت اومد سرجاش اونموقع میگم. نزدیک بود از عصبانیت تمام تنم آتیش بگیره: -یا الان بگو یا هیچوقت دیگه بهت گوش نمیدم. به صندلی تکیه داد و گفت: -باشه اگه دوست نداری بشنوی که دیگه هیچی. چشماش و گذاشت روی هم و یه خنده ی شیطون نشست گوشه ی لبش. ملافه ی تختم و انقدر توی دستم چلوندم که چروک شد. چشمام و با حرص بستم و دعا کردم که زودتر خوابم ببره تا به التماس نیفتادم... *** تموم راه تا خونه رو بردیا لطف کرد و برای خالی نبودن عریضه سمفونی هایِ بتهون و گذاشت. من هم که کلا از موسیقیِ بی کلام متنفر بودم و سر دردم بدتر شد. بهار و بچه های دیگه چند روز قبل از ما برگشته بودن تهران. بهار دانشگاه داشت و بقیه هم مشغله های خودشون و داشتن. کافی بودیه بار دیگه چشمم به فریمان بی شرف بیفته. تقصیر خودم بود که بهش روی الکی دادم. اون شب یهو گشنم شد و خواستم برم سر یخچال...هنوز نرسیده بودم به پله ها که نمیدونم از کجا مثل عجل معلق ظاهر شد. حال و هوایی که داشت من و ترسوند و اومدم برم عقب و بهش هشدار بدم اگه بهم دست بزنه جیغ می کشم که واقعا جیغ کشیدم...البته برای کله پا شدنم روی پله های سنگی. فقط مونده بودم بردیا که همیشه سرش شلوغه چرا مونده بود پیشم؟! زیر لبی به خودم اخطار دادم: -اینکه دلیل چیزی نمیشه...خوب نمی تونسته من و تنها بذاره که. هرکسی بود همینکارو میکرد... *** پوفی کشیدم و لباسام و ریختم تو ماشین لباس شویی. بردیا اصلا بالا نیومد و سریع رفت...معلوم بود زیاد از حد غیبت کرده و کلافست. -همشم تقصیر من بود دیگه... این و گفتم و خودم جواب خودم و دادم: -تقصیر من چی بود؟ همش تقصیر پسرداییِ منحرفش بود. -با خودت حرف میزنی؟ یه متر پریدم بالا و برگشتم به بردیا نگاه کردم: -سلام...اینجا چیکار می کنی؟ گاهی فکر می کنم خدا به مردا سلام دادن یاد نداده. کیان هم هیچوقت عادت نداشت سلام بده...سامان...ترجیح دادم به اینکه سامان چطوری بود فکر نکنم. بردیا با انگشت اشارش زد به بازوم: -حواست کجاست؟ گیج و منگ نگاهش کردم: -چیزی گفتی؟ نمیدونم چرا نگاهش برق میزد: -بیا بریم اونور هم میخوام یچی بهت بگم و هم یچی بهت بدم. سبد رخت چرکارو زدم بغلم: -همین جا نمیشه بگی؟ دنبالم اومد و گفت: -نه نمیشه چیزی که میخوام بهت بدم اونوره. دیدم وقت ناز و ادا نیست این بردیا دمدمیه یهو میزنه زیرش و اصلا نمیگه. سبد و گذاشتم تو حموم و برگشتم طرفش: -خیلی خوب بریم. در و پشتمون بست...نمیدونم حس می کردم یا واقعا یکم دستپاچه بود. اصلا اینشکلی که میشد انگار نمیشناختمش. روی مبل نشستم و اونم نشست کنارم: -ببین پونیکا راستش و بخوای الان یه مدته توی دودلی و شکم...نمیدونم باید بهت بگم یا زوده...همه چیز توی ذهنم به هم ریخته. کاملا برگشت طرفم: -به هر حال با اتفاقی که اون شب افتاد و تو از پله ها افتادی فکر کردم لازم نیست دیگه کشش بدم و شاید اگه دست رو دست بذارم هیچوقت دیگه نشه بگم پس... صدای زنگ آیفون باعث شد ندیده به کسی که پریده بود وسط حرفای بردیا فحش بدم. قیافه ی ساناز و که پشت آیفون دیدم بیشتر فحشش دادم. عین خرمگس افتاده بودمسر راه و ول کن نبود. بردیا هول شد: -این اینجا چیکار میکنه؟ بعد از بازوی من گرفت و بلندم کرد: -بهتره بری خونت...خوب نیست اینجا ببینتت. دکمه ی آیفون و زد. هاج و واج نگاهش کردم: -پس حرفی که میخواستی بزنی چی؟ -بعدا بهت میگم. -من تا حرفت و نزنی هیچ جا نمیرم... واقعا نمیخواستم برم. میترسیدم حرفاش رو دیگه ادامه نده...چشماش و یه لحظه بست و سعی کرد خونسردیش و حفظ کنه: -گفتم که بعدا میگم. زنگ در و زدن. بردیا توی پیشونیش زد و دستم و گرفت...از یه طرفم جلوی دهنم و محکم گرفت تا صدای جیغم درنیاد و من و برد تو حموم اتاقش: -خواهش میکنم همینجا باش تا ساناز بره. بعدش حرف میزنیم. دندونام و روی هم فشردم و دستام و مشت کردم اما بردیا منتظر نموند تا منفجر شدنم رو ببینه و سریع رفت سراغ دختر خالش. واقعا بهم برخورده بود. یعنی انقدر اهمیت میداد که ساناز اگه مارو با هم ببینه چه فکری میکنه؟ این افکار بیشتر من و سوزوند. از حموم بیرون اومدم و رفتم دم در فالگوش وایسادم. ساناز: راستش زیاد نمیشینم و باید برم اما... مکثی کرد و ادامه داد: ساناز: بهار چند روز پیش بهم یه اخطاری داد و باعث شد چشمام باز شه... گوشم و از در دور کردم...چشمش باز شه؟ یعنی نقشه ای داشت! نمیتونستم وایسم اینا دل و قلوه رد و بدل کنن. فکری به ذهنم رسید و دوییدم تو حموم. یه حوله ی بزرگ و سفید بود و یدونه هم کوچیک تر که آبی رنگ بود و روش گلای برجسته ی سرمه ای داشت. لباسام و تند تند از تنم کندم و ریختم رو تخت. حوله ی سپید و پیچیدم دورم و آبی و دور موهام شکل عمامه درست کردم تا معلوم نشه موهام خشکه. با همون هیبتی که درست کرده بودم رفتم پشت در و گوش وایسادم...ساناز شده بود متکلم وحده: -تا حالا صبر کردم که از سر کار بیای و زود خودم و رسوندم اینجا...بردیا میدونم که از احساساتم نسبت به خودت خبر داری اما بهار بهم گفت باید خیلی زود از زبون خودم بشنوی وگرنه ممکنه دیر بشه و هیچوقت نتونم بهت بگم...نمیدونم منظور بهار چی بود اما گفت اگه نگم اونوقت تا اخر عمرم پشیمون میشم... بردیا: ساناز...!! ساناز: خواهش می کنم وسط حرفم نپر...بذار تموم شه. مجبور نیستی همون حسی که بهت دارم و به من داشته باشی اما من باید بهت اغرار کنم... کمی مکث کرد و ادامه داد: -بردیا من...من عاشقتم...خیلی وقته که دوستت دارم و دارم توی خودم میریزمش... دیگه خسته شدم. صداش خواهش و عجز داشت اما من دلم نسوخت میخواستم آتیشش بزنم...داشت شورش و در میاورد. دیگه نتونستم جلوی خودم و بگیرم و در اتاق و باز کردم. درحالی که پوزخند داشتم رفتم توی سالن. از صدای قدمام هردوتاشون برگشتن نگاهم کردن. بردیا چشماش و بست و لبش رو گزید... اما ساناز مات و متحیر مونده بود به من که با اون سرو وضع که فقط یه معنی میداد داشتم میرفتم سمتش. با خونسردی تمام لبخند زدم: -سلام ساناز...چه عجب! ساناز نگاه عصبانی و پر اشکی به من و بردیا انداخت و دویید سمت در: -برای خودم متاسفم. توی دلم گفتم "منم برات متاسفم... " بردیا عربده کشید: -این چه غلطی بود که کردی! واینسادجوابش و بگیره و دویید دنبال ساناز: -ساناز صبر کن...ساناز به خدا اونطوری که فکر میکنی نیست. نفهمیدم چرا با اینکه دکش کردم ولی اصلا حس خوبی نداشتم. بردیا رفته بود دنبالش تا بهش توضیح بده! چی و توضیح بده؟ مگه چی بینشون بود که اگر من و بردیا با هم بودیم به اون هم مربوط میشد؟ رفتم تو اتاقش و لباسام و دوباره پوشیدم. سرخورده و عصبی میرفتم سمت در که در باز شد و بردیا اومد تو. کارد میزدی خونش در نمیومد...با چشمای عصبانی و ترسناکش بهم نگاه میکرد. اومد طرفم و بازوهام و گرفت تو دستش...مثل بید من و میلرزوند: -چرا اینکارو کردی؟ چی و میخوای ثابت کنی؟ کف دستام و گذاشتم رو سینش و با شدت زیادی پسش زدم اما از جاش تکون هم نخورد. جیغ کشیدم و به گریه افتادم: -دست از سرم بردار... دوباره سعی کردم پسش بزنم اما هرچقدر تلاش کردم فایده ای نداشت. اشکام و پاک کردم و سرخورده نگاهش کردم: -خیلی خوب اگه انقدر برات مهمه که این دختره درموردت چی فکر میکنه همین فردا میرم پیشش و میگم بازیِ من بود و تو اشتباهی ازت سر نزده...راستش و بهش میگم. این حرف و که زدم طوفانی تر شد و من و چسبوند به دیوار. شونه هام از فشار دستش در حال خورد شدن بود و سرم دوباره درد میکرد. از بین دندوناش با حرص غرید: -دختره ی احمق! تو فکر کردی بخاطر این قایمت کردم؟ بخاطر خودت بود دیوونه...میدونی اگه بقیه می فهمیدن من و تو توی یه خونه بودیم چقدر پشتت حرف میزدن...تو همه چیز و بدتر کردی و با اون کار احمقانت گند زدی به همه چیز. -برام مهم نیست دیگران چی میگن...بذار هرچی میخوان بگن. سرش و جلو تر آورد: -اما برای من خیلی مهمه. -بردیا دستام و شکوندی... لبم و از درد به دندون گرفته بودم...انگار خودش هم تازه متوجه فشار دستاش شد...ولم کرد و رفت عقب. -همه چیزو بهم ریختی پونیکا. از سر راهم کنارش زدم: -خوب کاری کردم...حقش بود. رفتم خونه و در رو پشتم محکم به هم کوبیدم. پشت در نشستم و سر دردناکم و محکم کوبیدم به در: -تو دیگه نشو درد لای استخونام... از سر درد کلافه شدم. میخواست چی بهم بگه؟ حرفاش رنگ و بوی خوبی میداد...شبیه یه اعتراف شیرین بود اما ساناز با ورود نا به هنگامش همه چیزو به هم ریخت. اینطور فکر کردم اما خودمم میدونستم بیشتر بخاطر نقشه ی خودم بود ولی به هر حال به کنف کردن ساناز می ارزید. رفتم تو آشپزخونه و دو تا مسکن خوردم. اون شب تا سحر خوابم نبرد و وقتی هم که خوابیدم مدام کابوسای ترسناکی میدیدم. *** جمعه بود و بردیا مثل همیشه رفته بود پیش مرجان البته حالا حرفای مهمی هم بود که میخواست به مادرش بگه. به کابینت تکیه داده بود و پاش و با حالت عصبی به سنگای آشپزخونه میزد. مرجان که انگار متوجه استرس پسرش شده بود و احساس میکرد توی گفتن چیزی شک داره خودش سر حرف رو باز کرد: -چه خبر بردیا؟ اینروزا چیکارا می کنی؟ پاهای بردیا از حرکت ایستادن. از کابینت فاصله گرفت و پشت میز نشست: -خبر مهمی دارم مرجان... مرجان قابلمه ی پر از آب و گذاشت رو گاز...شعله ی زیرش رو زیاد کرد و به بردیا خیره شد: -سراپا گوشم بردیا خان. بردیا من من کنان گفت: -خوب...خوب فکر کنم یه تصمیمات جدیدی برای زندگیم گرفتم... نفسش و فوت کرد بیرون. هیچوقت برای حرف زدن انقدر خودش رو به زحمت ننداخته بود. مرجان لبخند گرمی زد: -چه تصمیماتی؟ نکنه میخوای زن بگیری؟ یه دستی زد و از نگاه بردیا متوجه شد که به هدف زده. با خنده ادامه داد: -ببین اینجا چه خبره! آره بردیا خان؟ میخوای زن بگیرم برات؟! بردیا کلافه شد: -مرجان خانوم اگه میخوای بهت بگم تیکه ننداز لطفا. مرجان لبخندش و خورد و جدی شد: -باشه. حالا این دختر خوشبخت کیه؟ هرچند که خودم میدونم اما میخوام از دهن خودت بشنوم. بردیا بلند شد و رفت کنار مادرش به اپن تکیه داد: -جسارت نباشه اما اشتباه میکنی...اونی که شما فکر میکنی نیست. -اتفاقا همونیه که من فکر میکنم...مگه منظورت پونیکا نیست؟ چشمای بردیا گرد شد و با تعجب پرسید: -شما از کجا میدونی؟ انقدر تابلو بودم؟ واقعا تعجب کرده بود. مرجان نمک توی آب جوش ریخت و گفت: -نه عزیزم ولی مادری که رنگ نگاه بچه هاش و نخونه مادر نیست...تو کافیه به یچیز فکر کنی تا من بفهمم چی تو فکرته. بردیا دستاش و کرد تو جیبای شلوارش: -خوب حالا که میدونی نمیخوای بگی نظرت چیه؟ مرجان یه لنگه ابروش و برد بالا: -یعنی باور کنم به نظر من اهمیت میدی! بردیا اخم کرد: -این چه حرفیه...؟معلومه که نظرت مهمه. -خوب اگه بگم دور این دختر و یه خط قرمز بکش قبول می کنی؟ بردیا سرش و بالا انداخت: -نه، اما تلاش میکنم راضیت کنم. -راستش منم قصد مخالفت کردن ندارم...اولا به سنی رسیدی که خودت واسه خودت تصمیم بگیری بعدم من خودم زندگیم و با مردی که تفاهم زیادی با افکار و عقایدم نداشت شروع کردم و حتی یه ثانیه هم از انتخابم پشیمون نشدم. نمیتونم برای تو تصمیم بگیرم. مرجان به یاد گذشته آهی کشید و ادامه داد: -اما فقط خوب چشمات و باز کن و مطمئن شو پونیکارو میشناسی...درضمن باید در مورد این دختر خیلی مراقب باشی. تو زندگیش زجر زیادی کشیده...همین قضیه ی پدرش و اینارو میگم. اگه واقعا میخوایش باید خیلی مراقب باشی که اذیتش نکنی. بردیا لبخند زد: -لازم به گفتن نبود چون خودم حواسم هست...یعنی مشکلی ندارید؟ -نه چه مشکلی؟! کی بریم برای گل پسرم خواستگاری؟ بردیا از شنیدن واژه ی خاستگاری حس عجیبی بهش دست داد: -خواستگاری؟ مرجان اخم کرد و دست به کمر زد: -پس چی؟ فکر کردی چون دختره بغل گوشته باید همینطوری دستش و بگیری بیاریش سر زندگیت؟ عشق و زندگی و ازدواجم مثل کارت میمونه. قوانین خودش و داره... -منظورم این نبود...راستش من هنوز به خودش نگفتم. مرجان تعجب کرد: -نگفتی؟! هه...شاید اصلا از تو خوشش نیاد خوب. باید اول به خودش میگفتی شما که دیگه بعد از این همه همسایگی و دوستی با هم تعارف ندارید! -به این سادگی ها هم نیست...اما مطمئنم اونم من و... هرکار کرد کلمه ی دوست داشتن تو دهنش نمی چرخید. تک سرفه ای زد و دیگه چیزی نگفت. مرجان منظورش و فهمید و سریع پرسید: -از کجا انقدر مطمئنی اونم دوستت داره! -بس که خوش تیپم... این و گفت و خندید. مرجان با قاشق چوبی زد تو پهلوش: -پونیکا دختر خوشگل و خوش قد و بالائیه...پسرای خوشتیپ دور و برش کم نیستن. اگر بر طبق خوشتیپی میگی بذار در کوزه آبش و بخور. بردیا خندش و خورد و جواب داد: -این یکی از دلایلش بود. و بعد جریان چند شب قبل رو برای مرجان تعریف کرد. البته قضیه ی حوله پوشیدن پونیکارو نگفت. از واکنش مادرش میترسید. فقط گفت پوینکا به حرفش گوش نداده و برگشته توی سالن تا ساناز و حرص بده...از طرفی هم با ساناز صحبت کرده بود و میدونست اون دیگه چیزی به کسی نمیگه. به نظرش ساناز واقعا دختر قابل اعتمادی بود. مرجان با شنیدن ماجرا انگشت اشارش رو گزید: -واقعا این کارو کرد؟ بعد خندید: -خدا به دادمون برسه با این دختره...! بردیا هم خندید: -از این جور کارای عجیب زیاد میکنه! مرجان تیکه انداخت: -بردیا خان بدجور دلت و دادی رفته که اینطوری میخندیا! فکر نکن حواسم نیست قدیما اینطوری نمیخندیدی. بردیا اخم کرد: -شما همون ناهارت و درست کن...امروز رو مود تیکه انداختن به منی انگار. از آشپزخونه بیرون رفت و روی مبل حال نشست. هیچ فکرش رو هم نمیکرد مادرش انقدر راحت کنار بیاد. البته مرجان همیشه با بچه هاش دوست بوده و یادشون داده بود هرچیزی رو با جرات بهش بگن حتی اگر اشتباه بود. و با خوش اندیشید که انتخاب پونیکا اشتباهه یا درست؟! یادش رفته بود که عشق درست و غلط سرش نمیشه. گوشی سفید و بزرگم توی دستم بود و هنوز مردد به جمله ام نگاه میکردم. نوشته بودم: -بردیا بابت اون شب متاسفم...نمیدونم چرا یهو بچه شدم و... کف دستم یخ کرده بود و مشتش کردم. لبم رو گزیدم و زیر لبی گفتم: -خیلی مزخرف شد...من و عذرخواهی؟ بَک اسپیس رو گرفتم و جمله رو پاک کردم. -چرا پاکش کردی؟ خیلی خوب بود که... یه سکته ی ناقص زدم و از جام پریدم بالا. شونم محکم خورد نمیدونم به کجای صورت بردیا که صدا داد. دستم و روی قلب لرزونم گذاشتم و برگشتم طرفش. چونش و گرفته بود تو دستش. با حالت عصبی پوست لب پایینم رو میکندم و یه قدم رفتم جلو: -چی شد بردیا؟ معلوم نبود این بشر چطوری همیشه انقدر آروم میاد که متوجه ورودش نمیشم. صورتش و که آورد بالا، چشمای عصبانیش رو که دیدم، لالمونی گرفتم و همون یه قدم رو هم رفتم عقب. یکم چونش و توی دستش این ور اونور کرد: -چرا اینطوری دیوونه بازی درمیاری؟ نگاه به ساعت کردم. یازده شب بود...به ساعت اشاره کردم و طلبکار پرسیدم: -این موقع شب اینجا چیکار میکنی؟ یکم فکش رو بدون کمک گرفتن از دستش تکون داد و جواب داد: -همین الان از سر کار برگشتم. اومده بودم... نذاشتم حرفش و ادامه بده و ادامه ی حرفش رو گرفتم: -اومده بودی یه سر بزنی. وقتی دیدم بر و بر نگاهم میکنه و چیزی نمیگه کف دستم و جلوش بلند کردم: -لطفا اون کلید و بهم بده. حق نداری هروقت دلت خواست و بی خبر بیای تو...حداقل یه زنگ بزن. نگاهش رنگ و بویی از شیطنت گرفت...لبخند کجی نشست گوشه ی لبش: -کلید و میخوای؟! با سرم تایید کردم. یه قدم رفت عقب و دسته کلیدش رو از جیبش بیرون کشید: -خوب پس بیا ازم بگیرش. معلوم نبود واسه ی چی انقدر سرخوش میزنه. از اینکه با پررویی اس ام اس عذرخواهیم رو خونده بود دلخور و عصبی شدم و پوزخند زدم: -هه...خوب من اگه بخوام بیام بگیرمش بهم نمیدیش که...میخوای من و مترسک کنی بهم بخندی! کلید و انداخت توی انگشت اشارش و تکونش داد: -امتحان کن خودت ببین کلید و بهت میدم یا نه...مطمئن باش اگه بتونی مقاومت کنی بهت میدمش. بازیش گرفته بود؟ دستام و مشت کردم و با قدمای محکم و استوار رفتم طرفش. انگشت اشارم و آوردم بالا و جلوش تکون دادم: -وای به حالت اگه جرزنی کنی. نگاهی به دسته کلید انداختم و از زیر کلیدا گرفتم و خواستم بکشمش بیرون. نه تکونی به خودش داد و نه فشاری برای بیرون کشیدن کلید از دستم بهش وارد کرد فقط حلقه ی جاسوییچی رو بین انگشت خم شده روی بنده انشگتش گیرداده بود و من هرچقدر میکشیدمش حتی دستش تکون هم نمیخورد. با غیط نگاهی به چشمای خندونش انداختم و مصمم تر شدم که حتما جاسوییچی و از دستش بیرون بکشم. چهارچنگولی افتاده بودم به جون یه انگشتش و سعی داشتم بازش کنم. انقدر مشغول بودم که وقتی دسته کلید رو کشید عقب منم با دسته کلید رفتم تو بغلش. یه دستش به کلید بود و دست من روی دستش. اون یکی دستش و پیچید دور کمرم و باعث شد از تعجب درخت رو سرم سبز شه. همینطور که صورتش و میاورد جلو من خودم و میکشیدم عقب. واقعا از حرکتش توی بهت و حیرت فرو رفته بودم و نمیتونستم چیزی بگم. انقدر رفتم عقب که تا کمر خم شده بودم. وقتی دیدم نگاهش توی صورتم گشت و روی لبم نشست توی دلم گفتم چی بهتر از این؟ ایندفعه مست هم که نبود. چشمام رو بستم و اجازه دادم ادامه بده هرچقدر چشمام و بسته نگه داشتم دیدم خبری نیست. صدای جدیش بلند شد: -چرا چشمات و بستی؟ چشمام و سریع باز کردم. همونطوری خم شده بودم و دستش دور کمرم پیچیده شده بود ولی سرش دیگه تو دو سانتی صورتم نبود و عقب کشیده بودش. دستش و از دور کمرم باز کرد و چون ناگهانی این کارو انجام داد نزدیک بود تعادلم رو از دست بدم و بخورم زمین. با بدبختی تعادلم رو حفظ کردم و از مبل چسبیدم. از عصبانیت رو به انفجار بودم. دست کلید کف دست عرق کردم بود. خم شد و درحالی که کلیدارو و از دستم بیرون می کشید گفت: -خوش گذشت. بعد با خنده و سرخوشی رفت سمت در. بلاخره از اون حالت گنگی بیرون اومدم و جیغ کشیدم: -بیشعور...قرار شد جرزنی نکنی! برگشت طرفم: -من که جرزنی نکردم. خودت نتونستی مقاومت کنی و زود تسلیم شدی. دندونام و از خشم روی هم سابیدم بالشتک روی کاناپه رو برداشتم اما قبل از اینکه بهش بخوره پرید بیرون و درم پشتش بست. فریاد زدم: -بردیا خان پس بچرخ تا بچرخیم. رفتم روی مبل ولو شدم. یه طرفم عصبانی بود و یه طرفم سرخوش میزد...حالا نه اینکه خیلی هم کم ضایعم کرده بود ولی یه حسی بهم میگفت بردیا مردی نیست که فقط از روی تفریح اینکارارو با هر دختری بکنه...مطمئن بودم توی دلش خبرائیه ولی اینکه تو دلش باشه کجا و اینکه از زبونش بشنوم کجا! دستم رو روی قلبم که خودش رو با بیقراری به در و دیوار سینم میکوبید گذاشتم...واقعا بدجور من و برده بود لب چشمه و تشنه برم گردونده بود ولی در همیشه روی یه پاشنه نمیچرخه... -بردیا خان مراقب خودت باش!!