ارمیا همانطور که روی مبل نشسته بود ودستش را زیر چانه اش گذاشته بود به شمیم خیره ماند.شمیم دسپاچه نمی دانست دقیقا درآن موقع باید چه کاری انجام دهد! ارمیا آرام وخونسرد وخیره به شمیم ...! وشمیم دستپاچه ،پرازاسترس و باحالی دگرگون دستان یخ کرده را مرتب درهم قفل می کرد وآب دهانش را قورت می داد.! ارمیا خونسرد نگاهش را ازشمیم گرفت وازروی میزروبرویش بسته سیگار فلزی اش را برداشت ویک سیگارباریک ازداخل آن برداشت. شمیم زیرچشمی نگاهی به او کرد. کاش می توانست ، کاش می توانست برود وبا تمام توانش زیرگوشش بخواباند! ..پسره دیوانه ! چقدرشمیم باید می گفت سیگارنکش ! نه انگارواقعا چندماه نبودش ارمیا خیلی تغییرکرده بود.! ازجمله درپیش گرفتن عادت های قدیمش !
ارمیا سیگاررا بین لبهایش گذاشت وبافندکش آن را آتش زد ، مثل همیشه کام عمیقی ازسیگار گرفت ودودش را بیرون داد...نگاه جدی وخیره اش را برروی شمیم میخ کرد، شمیم فوری سرش را زیر انداخت ،ارمیا پوزخند زد ،کامی دیگر ازسیگارگرفت وهمانطور که دستش را که سیگاررابا آن گرفته بود را روی دسته مبل به صورت ایستاده قرارداد وسیگاررا بادوانگشتش گرفته بودو دودها موقع حرف زدن ازدهانش بیرون می آمد وگفت :
- بچه ای ...،هنوزم بچه ای..
شمیم ابروهایش را درهم کشید وچیزی نگفت ،ارمیابازهم گفت :
- بشین
شمیم سرش را بالا کرد وبی اعتنا گفت :
- راحتم
ارمیا بازهم کامی دیگرازسیگارگرفت .ابرویی به نشانه تاکید بالا انداخت گفت:
- گفتم بشین
شمیم با اخم وکمی بلندترگفت:
- نمی خوام، می خوام برم بیرون
ارمیا خندید ،خنده ای آرام ودربین دودهای سیگار..،باآن چال گونه ها..،اوه لعنتی...،چه می کرد با دل شمیمش!
درمیان خنده ی آرامش گفت :
- پس دوساعته منو خودتو خرفرض کردی که همین جوری عین علم ایستادی اینجا!
شمیم عصبی به اوتوپید:
- خیلی بی ادبی ارمیا !
ارمیا پوزخندی زد وهمان طور که به او نگاه می کرد گفت :
- می دونم، پیش زنم بی ادب نباشم پیش کی باشم !
وزیرچشمی بازهم به شمیم نگاه کرد.،شمیم خودش را به آن راه زد..،انگارکه نشنیده باشد..،اما شنید!
ارمیا داشت با زبان بی زبانی خاطراتشان را به یاد می آورد،مواقعی که ارمیا شیطنت می کرد وحرفهایی را به زبان می آورد وشمیم با خنده وداد می گفت :خیلی بی ادبی ! وارمیا جواب می داد:پیش زنم بی ادبی نکنم پیش کی کنم !؟!! دلش غنج می رفت..، دلش همان ارمیا را می خواست..،همان زندگی ،همان عشق،همان حرفها وکل کل ها...
ارمیا بی مقدمه پرید وسط فکرها وحسرت های شمیم :
- چرا تواین هشت ماه یاد منو بچت نکردی؟!
شمیم گفت :
- کردم
ارمیا گفت :
- کی اونوقت ؟!!! پس چرا ما جمال منورتونو حس نکردیم !؟!!
شمیم باحرص گفت :
- لازم نبود کسی بفهمه !
ارمیا باصدایی که بالا بود گفت :
- این مسخره بازیاچی بود درآوردی؟!!عین بچه آدم می اومدی سرزندگیت که حالا نخوای دروغ بگی !
شمیم هم عین ارمیا ازکوره دررفت وگفت :
- من دروغ نگفتم !
ارمیا آرام شد وباپوزخندی تمسخرآمیزگفت :
- آهان...گرفتم! درسته ، دروغم نمیگی..،توهمش به یادمابودی ! بامزاحمتای تلفنی وقت وبی وقتت ! درسته ؟!!باکارای مزخرفت !
شمیم لب هایش را روی هم فشار داد وحرص زنان نگاهی عصبی به ارمیا کرد وگفت :
- نه جناب دادفر! اون فقط به خاطر مادربزرگت بود،به خاطراین که اصرارمی کرد ازشما غافل نشم ..
ارمیا به میان حرفش پرید وگفت :
- خوبه بازهمینوهم مادربزرگ بهت یاد داده !
شمیم یک هو ازحرص داد زد :
- اما من تو این هشت ماه صدبار اومدم تهران وبرگشتم !
ارمیا باصدای داد اوساکت ماند...نگاهش رابه چشمان خشمگین شمیم دوخت ،شمیم هم خیره درچشمان خاکستری شوهرش ...،همان طور که حرصش تبدیل به اشک می شد گفت :
- نامرد نباش ارمیا، بی انصافی نکن...من یه مادرم ...


ارمیا باحالتی ناباور که تمسخر هم درلحنش پیدابود گفت :
- توقع داری باور کنم ؟!
شمیم باخشم وجدیت گفت :
- می تونم روش قسم بخورم ! حتی شاهد هم دارم ! سایه همیشه بامن می اومد تهران !
وصدایش را بالا برد وروبه سایه که درحیاط مشغول کمک بود داد زد :
- سایه ...،سایه بیاببینم ..
ارمیا گفت :
- خیلی خب..،حالا گیریم که چندباری هم می اومدی تهران ...
شمیم فوری به میان حرف ارمیا پرید وباحرص گفت :
- چندبارنه ! بگو صدبار..هرهفته ! هرماه !...
ارمیا درحالی که باورنکرده بود گفت :
- خب حالا همون که خودت می گی...گیریم می اومدی تهران ! براچی می اومدی؟ مهم دلیلته ! نگو به خاطرمنو تمنا که خندم می گیره ! حالا من که رفتم به جهنم !به حاطرتمنا..،نمی تونم باور کنم به خاطراون اومده باشی تهران وحتی یه بارم برا دیدنش نیومده باشی !
سایه همان موقع داخل سالن آمد وروبه شمیم گفت :
- بامن کارداشتی ؟
شمیم آرام وبی رمق گفت :
- همه چیو بهش بگو
سایه باتعجب ونامفهومی گفت :
- چیو ؟
شمیم صدایش رابالا داد وگفت :
- همه دربه دریامو...همه چیزایی که توهشت ماه دیدی...همه اون رفت واومدام..همه بی قراریام..! بگو به خاطر ترسم ازآبرو جرئت نمی کردم پا توخونم بذارم..بگو به خاطر اون دختره نکبت به خاطراون عکسابه خاطر غیرتش ..به خاطر آبروی خودش ..ترکش کردم...بگو سایه ..بگو توروخدا...چراساکتی ..بگو ازدوری تمنا داشتم جون می دادم..بگو تواین هشت ماه شب وروز نداشتم...
وزد زیر گریه وهمانطور که اشک می ریخت روی زمین آوارشد ...سایه به طرفش دوید ،اوراگرفت وکنارش نشست ...ارمیا مات مانده بود..هیچ نمی گفت..شمیم گریه می کرد ومی گفت :
- همش باید می اومدم ازدور می دیدمتون..بچمو..شوهرمو..خونمو ..همه عشق هایی که داشتمو..همه چیزو باید ازدورفقط می دیدم! اونم شاید هرهفته یه بار! هریه ماه یه بار!...وقتی ام که نمی دیدمتون باید انقد زنگ می زدم انقد صداتونو گوش می کردم تاشاید دلم آروم بگیره..!من چاره ای نداشتم ..، می دونستم روژان رو زندگیم چنبره زده تا تورو بالاخره ازم بگیره..،دوست نداشتم پس بکشم ..،شاید فکرمی کرد کم آوردم،اما درواقع می خواستم فک کنه پس کشیدم،گول بخوره که دیگه احساس خطر نکنه..اون وقت ممکن بود دیگه ازریختن آبروم وپخش کردن عکسا دست برمی داشت...
ارمیا باصدایی که معلوم بود آرام شده گفت :
- مگه می خواستی بچه گول بزنی !خب می تونستی همه ایناروبهم بگی..بعد جوری نشون می دادیم که انگارترکمون کردی...لازم به این همه بدبختی نبود!
شمیم سرش رابه نشانه منفی به طرفین تکانی داد وگفت :
- اگه تومی فهمیدی..یا هرکس دیگه ای..اگه می دونستید که من کجاهستم وباهم ارتباط داشتیم هیچی درست نمی شد! ارمیا!
مکثی کرد ودرچشمان پرازخستگی شوهرش خیره شد وگفت :
- توچون منوازدست داده بودی نیروی انتقام درونت زنده شد! چون خشمگین شدی وواقعا روژان رو اززندگیت برای همیشه بیرون انداختی !
- ولی اگه توهم بودی من بازم...
شمیم نگذاشت حرف ارمیا ادامه پیدا کند وگفت :
- نه ..نه ! اشتباه نکن..این بارفرق داشت..! تویه بچه هم داشتی ارمیا! سختی هایی که بااون می کشیدی وبی مادری های اون ! سختی هایی که خودت به پای بزرگ کردنش می کشیدی..همشون باعث نیروی انتقامت شد..شاید اگه من بودم وتواین سختی هارو تحمل نمی کردی بازم روژان بود وبه اذیت وآزارش ادامه می داد! اما من تصمیم گرفتم برایه بارم که شده اونو درست وحسابی دک کنم..هرچی فک می کردم آخرش به همین راه می رسیدم که الان اومدم ! به ترک تو..به سختی کشیدنت..به انتقامت..به خشمت ارمیا !نبود من تورو آتیشی می کرد واین ازهمه چیز مهم تربود!همه اینا دست به دست هم داد وتورو برعلیه روژان پیروز کرد...ازتویه مرد ساخت ارمیا! می فهمی ! توحالا ...تازه ! یه مرد صبور شدی !
وصدایش را آرام کرد وگفت :
- من به خاطرپایداری زندگیمون رفتم !نه نابودی زندگیمون!
ارمیا آرنج های دستش را روی زانوهایش گذاشت وهمان طور که روی مبل نشسته بود پنجه دستانش را درموهایش کشید ونفس عمیقی کشید...
لحظه ای جوساکت شد...سایه دستان شمیم را دست گرفته بود وسرش را روی شانه اش گذاشته بود...خوبی آن جو این بود که حمیده خانم نمی گذاشت کسی داخل بیاید..!هرچند ازبیرون پیدا بود که همه بانگاه هایشان بدجور کنجکاو هستند!
ارمیا ازجایش بلند شد کمی کنارپنجره ایستاد ودستانش را درجیب شلوارش فروبرد..شمیم وسایه هم ازجابلندشدند...شمیم قصد رفتن به بالا راداشت که ...
ارمیا دستش را به سمت جعبه سیگارش برد ..خشم شمیم دیگرسرریز شد...دندان هایش را روی هم فشارداد..سایه دست شمیم را کشید به معنی این که بی توجه باشد..اما شمیم ایستاد..ارمیا یک نخ سیگار را بین دوانگشتش قرارداد..شمیم دستش را ازدست سایه بیرون کشید ...ارمیا سیگاررا بین لبهایش گذاشت..شمیم به طرف ارمیا فوری قدم برداشت..ارمیا فندک را نزدیک سیگارکرد تا روشنش کند..همان موقع ! تا خواست پیستونش را فشاردهد..
شمیم با شدت سیگاررا ازروی لبهایش کنارکشید وباحالتی عصبی آن را درسطل زباله کنارش پرت کرد وبرگشت روبه ارمیا..خیلی جدی گفت :
- احمق !
وراهش را گرفت وباسایه پله هارا یکی دوتا طی می کردند که بالا بروند...صدای ارمیا یک لحظه آن هارا ازرفتن باسرعت بازداشت..بدون اینکه به ارمیا نگاه کند فقط درپله هاایستاد..ارمیا پوزخندی زد وگفت :
- زیاد دور نگیرشمیم خانوم ! من هنوز سرقرارمون هستم...هیچی عوض نشده...!
شمیم لبهایش را روی هم فشارداشت وبدون اینکه دیگربایستد راهش را گرفت وتند تند پله های بعدی را بالا رفت ..سایه هم به دنبالش!
ارمیا دستانش رادرجیب شلوارش فرو کرد ودرحالی که ازپنجره افراد داخل حیاط را تماشا می کرد زیرلب گفت :
- هنوز هم نگرانمی ...
وخنده ای محو روی لبهایش نشست وفکرکرد اوهنوز شمیم خودش است !مال خودش..


ترمه که ازداخل حیاط ارمیا را زیر نظر گرفته بود..وقتی دید شمیم به بالا رفت ..،فوری تمنارا که درآغوشش بود را محکم بوسید وزیر گوشش آرام گفت :
- دوس داری بریم پیش بابایی ؟!!!
وکف دست تمنارا قلقلکی کوچک داد..تمنا ازخنده غش کرد و ترمه با شوق به سمت سالن پرواز کرد...تااین که روبروی در قرار گرفت وقصد داخل شدن داشت ..،صدای حمیده خانم اورا ازرفتن بازداشت :
- کجا دخترم ؟
ترمه برگشت..کمی حول کرده بود..،آب دهانش را قورت داد ولبخندی زورکی زد وگفت :
- می خواستم ..می خواستم برم تمنا رو ببرم پیش پدرش..آخه هی بابا، بابا می کنه..
حمیده خانم کمی مکث کرد وبعد گفت :
- خیلی خب..ببربچه رو بده خودت زود برگرد..به کمکت نیازدارم
ترمه لبخندی گشاد زد وگفت :
- چشم
ونگاهش را بی اعتنا ازچشمان خشمگین وقیافه حرصی المیرا گرفت وداخل شد..، ارمیا کنارپنجره ایستاده بود..وانگارکه درفکربود..خیره به بیرون مانده بود..!
ترمه آرام آرام به سمتش قدم برداشت وپشت سرش ایستاد ..،تمنا بادیدن پدرش جیغی بچگانه کشید ودستانش را باذوق بهم کوفت..ارمیا باصدای کوچولویش به عقب برگشت..بادیدن تمنا ولبخند روی لبش..،لبخندی آرام زد وگفت :
- جونم عزیزم..بیا بغل باباببینم
ترمه تمنارا به دست پدرش داد وگفت :
- خیلی گریه کرد..بچه دق کرده بود..چشماشوببینین ..بادکرده بسکه اشک ریخت..بایه بدبختی آرومش کردم..
ارمیا بی توجه به ترمه ..وبدون اینکه حتی نگاهی به او بیندازد ویا جوابی بهش بدهد...نگاهش را به صورت وقرمز واشکی تمنا که می خندید انداخت ودست کوچکش را بوسید وگفت :
- بمیرم بابایی...
تمنا سرش را درسینه پدرش فرو کرد ومثل عادت همیشگی اش یک دستش را به گردن او گرفت ولبهایش را به گردن پدرش چسباند...ارمیا اورا به خود فشرد وآرام گفت :
- نمی ذارم بابا..دیگه نمی ذارم کسی روت نگاه چپ بندازه..همشونو می کشم ..خودم می کشمون..!
تمنا که انگار می فهمید پدرش چه می گوید هق هقی را بایک نفس عمیق کشید وهمانطور بی حرکت به پدرش چسبیده بود..انگاردوست نداشت هیچ وقت ازآن آغوش بیرون بیاید...
همان لحظه شمیم وسایه درحالی که آماده شده بودند ازاتاق بیرون آمدند..شمیم داشت تند تند ازپله هاپایین می آمد که برود ..یک ثانیه سرش را ناخوداگاه گرداند وبا دیدن آن صحنه...حرف های ارمیا..ترمه که کنارآن ها ایستاده بود وآن لبحند وقیحش!قدم هایش انگارسست شد...سرعتش را آرام کرد ونگاه حسرت بارش را به تمنادوخت...اوبازهم چه باشوق به آغوش پدرش پناه برده بود! یک آن شمیم به شدت ازخودش بیزارشد ! خودش با دست خودش چه کرده بود! چرا وقتی داشت تمنارا به خود نزدیک می کرد با یک دعوای الکی بچه اش را ازخود راند ؟!!! حالا اگر تمنادیگر به طرفش نمی آمد چه ؟!!
سایه که تازه رسیده بود پشت سرشمیم ایستاد ونزدیک گوشش گفت :
- بی اعتنا..بی اعتنا باش شمیم..نباید اون دختره بفهمه توضعف داری..نباید حضورشو جدی بگیری..اون یه بچه اش که فقط چشم وابروی ارمیا هوسیش کرده ! محکم باش وبدون هیچ عکس العملی بیا ازجلوشون رد شو...
شمیم آب دهانش را بابغض قورت داد وهمان طور آرام آرام ازپله ها پایین رفت..بدون اینکه دیگر حتی یک نگاه به آنها بیندازد..ازسالن رد می شد که ارمیا نگاهش به او افتاد..نگاهش را فوری از او گرفت..وشمیم باسایه بیرون رفتند وبعدازخدافظی ازهمه برای رفتن به عکاسی راهی شدند...
اما درخانه ..صدای حمیده خانم ترمه را خواند:
- ترمه جان ..دخترم کجا رفتی ؟!
ترمه یک هو دستپاچه نگاهی به ارمیا کرد وبه بیرون دوید..روبه حمیده خانم گفت :
- بله ..ببخشین..نمی دونم چرا یادم رفت ! کاری دارین ؟
حمیده خانم گفت :
- بیا برو این سینی آش رو بین همسایه هام پخش کن دخترم..
ترمه این پا وآن پایی کرد وگفت :
- اممم..چشم ..کفشامو بپوشم اومدم..

المیرا چپ چپ نگاهی به ترمه انداخت وسریع خودش را به ارمیا رساند...ارمیا درحال حرف زدن ونازکشیدن تمنا بود...المیرا با حرص دندان هایش را روی هم فشرد...زیرلب روبه ارمیا گفت :
- انگار خیلی خوش به حالیت شده نه ؟!!
ارمیا باخنده بدون اینکه به المیرا نگاه کند گفت :
- برمنکرش لعنت...
المیرا پوفی کرد وگفت :
- آها حتما من منکر زندگی خوشکلتم !
ارمیا یک هو با جدیت سرش را بالا کردوگفت :
- زندگیم مگه چشه ؟!
المیرا پوزخند زد :
- هیچی ..هیچی ...فقط این خوشی زیادی نزنه زیردلت !
ارمیا نگاهش را روی المیرا ریز کرد وگفت :
- چته المیرا ؟چرا طعنه می زنی؟
المیرا بازهم با پوزخندی تلخ گفت :
- مگه برات مهمه !؟
ارمیا اخم کرد ...والمیراگفت:
- هه! اگه فرق می کرد که الان به جای بازی کردن با این بچه و کل کل کردن با ترمه خانومتون می رفتی دنبال زنت ببینی تنها کجارفت تو این شهرغریب!
ارمیا ابروهایش را درهم کشید :
- مگه شمیم رفت بیرون ؟!
- نه پس ...وایساده لاو ترکوندن ترمه خانومو باشوهرخودشو تماشامی کنه !
ارمیا عصبی وباسرعت ازجا برخاست ...تمنارا به دست المیرا داد وگفت :
- بگیر بچه رو لطفا...حرف مفت هم نزن ..!
ودوان دوان ازپله ها بالا رفت ...المیرا سری به طرفین تکان داد وبیرون رفت..


*****

- یعنی شما می فرمایین دیگه اصلا نمی خواین کارکنین ؟
شمیم نگاهی به سایه کرد وبعد روبه کیانفرگفت :
- بله ..نمی خوام دیگه کارکنم .
- خانم خرسند ماقرارداد داریم ! هنوز چهارماه مونده !
سایه به جای شمیم جواب داد:
- آقای کیانفرخانم خرسند فقط برای اینکه سرگرم باشن به کار رو آوردن..خودتون که درجریانین !
کیانفر روبه شمیم گفت :
- یعنی الان دیگه به کاراحتیاج ندارین ؟
سایه آرام پوفی کرد وزیرلب غزغری کرد که فقط شمیم شنید وشمیم درجواب کیانفر گفت :
- نخیر...
- می تونم بپرسم چرا ؟
شمیم خیلی راحت وباآرامش گفت :
- خب یه شرایطی پیش اومده که دیگه کارکردنم صلاح نیس...
کیانفر ابروهایش را درهم کشید...انگاربه چیزی که می خواست نرسیده بود...نفس عمیقی کشید وگفت :
- نکنه اتفاقی برای مادرتون افتاده ؟
- نه نه ...ایشون حالشون اززحمت ها ولطف های شما خیلی هم خوبه ..من خودم یه مشکلات شخصی پیدا کردم که بهم اجازه نمی ده دیگه کارکنم ...
کیانفربا سماجت گفت :
- یعنی ..
سایه با بی حوصلگی گفت :
- یعنی این که شوهرشون اومدن دنبالشون وایشون دیگه اجازه کارکردن نداره..شوهرشون ماشالله به اندازه کافی دستشون به دهنشون می رسه ..
شمیم چشمان متعجبش را به سایه که خیلی راحت حرف می زد دوخت وکیانفر چشمانش ثابت وبی حرکت روی شمیم مانده بود..شمیم سرش را زیر انداخت...چندلحظه سکوت برقرارشد...سایه لبخندی زد وباخود فکرکرد..آخیش...راحت شدند..ازدست این آدم سممج فوضول !
کیانفر آب دهانش را قورت داد وباصدای آرامی گفت :
- خوشحالم ...
ومکثی کرد وادامه داد:
- که شوهرتون اومدن دنبالتون..خب ..دراین صورت من حرفی ندارم..شما می تونین قرارداد رو لغوکنین..فقط..من درآمد این ماهتونو طبق همیشه آخر ماه وکامل بهتون پرداخت می کنم ..عیبی که نداره ازنظرشما؟
شمیم فوری گفت :
- من ازدرآمد این ماهم می گذرم..لطفا اگه میشه بدین به خیریه ای چیزی که صوابش بهم برسه..فقط نمی خوام کسی بفهمه که من اینجا کارمی کردم...می دونین کارعیب نیس..اما ممکنه شوهرم خوشش نیاد..معمولا ازکارکردن من با مردای جوون اونم توی هم چین مغازه ای نفرت داشت...
کیانفر سری به نشانه فهمیدن تکان داد وگفت :
- بله ..می فهمم..حق دارن البته..خیالتون راحت باشه ..من سعی می کنم طبق گفته شما پیش برم ..
شمیم لبخندی ملیح زد ..انگار خیالش راحت شده باشد ...گفت :
- ممنون


کیانفر هم لبخندی تلخ زد وگفت :
- بیاین این فرم رو امضا کنین لطفا ...
*****
دررا با شدت بهم کوفت وهمانطور که ریموت ماشینش را می زد یک قدم برداشت که برود ...اما صدایی ازپشت سرشنید :
- ارمیا خان...برگشت روبه صدا..بادیدن قیافه ترمه ...خشمش صدبرابرشد ونفسش را به بیرون فوت کرد...تاخواست حرفی بزند ترمه گفت :
- راستش..دیدم ..دیدم خیلی پریشونین..گفتم همراتون بیام ..یه وقت خدای نکرده دارین رانندگی می کنین ...
ارمیا نگذاشت اوحرفش را ادامه دهد وازبین دندان قروچه اش گفت :
- برو تو که حوصله تو یکی رو ندارم به خدا...ترمه چشمانش ازتعجب گشاد شد وارمیا باسرعت ازاو دورشد ...سوارماشین شد وآن را فوری روشن کرد وبا یک تک گاز حرکت کرد...ترمه متحیرازرفتار ارمیا به رفتن ماشینش که کم کم دور می شد خیره ماند ...باخود فکرمی کرد ارمیا هیچ وقت این طور با اورفتارنکرده بود...دلش گرفت ...بغض دخترانه اش را قورت داد وقطره اشکی ازچشمش پایین ریخت...واماارمیا...باسرعت می راند تافقط بتواند شمیم را درهمین خیابان های دور وبر پیدا کند..شاید هنوز دیرنشده باشد...شاید پیدایش کند...شهر ساحلی کوچکی بود..آنقدر بزرگ نبود که نشود یک آدم را پیدا کرد...امابدشانسی که داشت این بود که هیئت های مذهبی ازخیابان ها درحال عبور بودند وتردد به سختی ممکن بود...ارمیا سرعتش را کم کرد وگوشه ای ماشینش را پارک کرد وباحرص وبا مشت محکم برروی فرمان زد :- لعنتی !وهمان طور که نفس نفس می زد به هیئتی که ازدور جلو می آمد نگاه کرد ...دلش شورمی زد..نمی دانست برای چه ...اما حس خوبی نداشت..لعنت به آن المیرایی که ترس را دردلش کاشت !...نگاهش را کمی دور وبرچرخاند...نه ..انگار نه شمیمی بود ونه سایه ای !فایده نداشت ..باید فکری می کرد...ماشین را روشن کرد..وفوری دنده عقب گرفت..با سرعت!وبعدهم فرمان را چرخاند وماشینش را وارد یک کوچه فرعی کرد...هرچه باداباد...باید می رفت..فقط خدا خدا می کرد که این کوچه های پیچ درپیچ باریک نشود که راهش بسته شود...اما یک چیزی را هم یادش بود ..آن هم اینکه همیشه وقتی به شمال می آمد با روژان ازهمین کوچه های پیچ درپیچ ازترافیک وشلوغی فرارمی کردند..پس می شد امید داشت که به خیابان های اصلی برسد...!همان لحظه انقدرمشغول فکرکردن بود که ...ناگهان ...صدای وحشت ناک ترمزی درون گوشش پیچید...سرش را با شدت بالا کرد...نور چراغ ماشینی که علامت می داد وصدای بوقش...باشدت پایش را روی ترمز کوبید....بازهم صدای گوش خراش لاستیک های ماشینش که روی آسفالت ها کشیده می شد ...
فوری پایین پرید ...
عصبانی بود...باید یقه طرف را می گرفت ...باید به او حالی می کرد که او مقصر بوده ...فوری به سمت ماشین او رفت ...در سمت راننده را باز کرد ویقه اورا گرفت وداد زد :
- مرتیکه مگه کوری؟!!
یک هو دلش ریخت....چشمانش برروی سرنشینان ماشین ماند...دستانش ازروی یقه آن پسرکم کم سست می شد...خیره برروی چشمان اشکی وترسان شمیم مانده بود...جالب این بود که پسرراننده هیچ عکس العملی ازعصبانیت ارمیانشان نمی داد...اما ارمیا فقط برروی صورت شمیم مانده بود..باورش نمی شد...شمیم درماشین یک غریبه چکارمی کرد !یعنی برای همین بیرون رفته بود ؟!! وارمیا هم انقدر باشدت به دنبالش آمده بود ؟!!!
پوزخندی زد ویقه پسر را ول کرد ویک قدم عقب رفت...لبخند تلخش صورتش دهان کجی می کرد...عقب رفت ودرماشین کیانفررا به شدت بهم کوفت وبه سمت ماشینش رفت..شمیم نفس عمیقی کشید..وسایه گفت:
- فک کنم به خیر گذشت...شمیم بدو...بدو بریم تا پشیمون نشده...
کیانفر گفت :
- کجا حالا ؟!!
سایه باحرص گفت :
- آقای کیانفر تاهمین جا هم این لطف های بیش ازحد شما براتون دردسرسازبوده..برید خداروشکر کنین ارمیا خان ازخرشیطون گذشت ...
کیانفر بااخم گفت :
- مگه من چه کار خلافی انجام دادم ؟!!!
همان موقع سایه بادیدن ارمیا که برمی گشت جیغ خفیفی زد..:
- یاخدا!دیدین گفتم برمی گرده!...شمیم..شمیم ببین زنجیر دستشه !بدبخت شدیم ...
کیانفر آب دهانش را قورت داد وگفت :- یعنی چی بدبخت شدیم خانوم ؟!! منکه گناهی مرتکب نشدم...می تونم با صحبت کردن ایشون رو آروم کنم..من فقط می خواستم همسرشونو برسونم !...دعوا نداره که...سایه گفت :
- آقای کیانفر لطف کنین هرچی مامی گیم انجام بدین..الان ماهم به نفع شماکارمی کنیم هم خودمون ...لطفا دنده عقب بگیرین ...کیانفر هم که انگار رگ قلدری اش گرفته بود با حالتی که انگار نمی ترسد گفت :
- من هیچ وقت فرار توکارم نیس خانوم..بذارین خودمون حلش کنیم ...همان موقع ارمیا رسید...درماشین کیانفر را بازکرد...تاکیانفرخواست عکس العملی نشان دهد ..ارمیا یقه را محکم گرفت واورا ازماشین بیرون کشید "
- اجازه بدید آقای محترم ...سو تفاهم شده...ارمیا انگار نمی شنید...کیانفر را محکم گرفت وبه بدنه ماشینش کوفت ..آرام نزدیکش ..باچشمانی خونی مانند گفت :
- خفه شو مردک ...
شمیم فوری ازماشین پیاده شد...ارمیا زنجیر دور دستش را محکم ترگرفت وروبه کیانفرگفت :
- چهارساله که درست وحسابی دعوانکردم...می دونی..امروز تو واین خانوم ..واشاره چشمی به شمیم کرد وگفت :
- خونمو به جوش آوردین دیگه.
.ویقه کیانفر رامحکم فشرد ...کیانفر داشت خفه می شد وارمیا درمیان دندان های بهم فشرده اش گفت :
- می خوام حسابی امروز خودمو خالی کنم...شمیم روبه ارمیا گفت :
- بس کن ارمیا...ارمیا نگاهش را به او دوخت..پوزخند زد :
- می دونی چیه ...من دیگه به خودمم اعتماد ندارم ! به چشمای خودم دیگه اعتماد ندارم ! دیگه خرت نمی شم !..اکی ؟!!! دیگه خرت نمی شم ..پس لطفا کناروایسا...
شمیم با غصب جلو آمد وگفت :
- اون هیچ ربطی به من وزندگیم نداره ارمیا...بذار برات توضیح بدم...ارمیا داد زد ..یک هو از کوره دررفت :
- حرف نزن شمیم ...نمی خوام هیچی بشنوم..تو دیگه هیچ راهی برا خودت نذاشتی...
شمیم هم داد زد :
- ولی این مرد فقط صاحب کارمه...می فهمی ...فقط صاحب کار!!!
ارمیا پوزخند زد ...باتمسخر گفت :
- آها...منم که دوتا گوش این ور واون ور سرم دارم...توهم که یه حساب پرپول تو بانک داری!شمیم باحرص گفت :
- ارمیا...بفهم ..من پیش این مرد کارمی کردم...فقط برااین که سرگرم شم...به خدا راس می گم ..به هرکی که دوس داری راس می گم ...
ارمیا دستش را که زجیرآهنی را دور آن پیچیده بود را بالا آورد وبی توجه خواست کیانفر را کبود وسیاه کند که شمیم گفت :
- به جون تمنام قسم دروغ نگفتم ...

ارمیا ماند...دستش درهوا ثابت وچشمانش برروی زمین خیره ماند...



شمیم ادامه داد:
- می دونستم اگه بفهمی مث الان جارو جنجال راه می ندازی...براهمین چیزی دراین مورد نگفتم ..باورکن منم مث خودت دیگه حوصله این بازیا رو ندارم...!
کیانفرهم درتصدیق حرفهای شمیم سری تکان داد وگفت :
- خانومتون راس می گن...ایشون چندماهه توی آتلیه بنده کارمی کنن..امروز هم برای تصفیه حساب اومده بودن...!
ارمیا چپ چپ نگاهی به کیانفر کرد ویقه اش را ول کرد وکمی عقب رفت...کیانفرنفس عمیقی کشید وخودش را درست وراس کرد..سایه که تازه ازماشین پیاده شده بود دربحث به وجود آمده دخالت کرد وگفت :
- ارمیا خان اشتباه ازمن بود که پیشنهاد این کارو به شمیم دادم ..اصلا شمیم قبول نمی کرد..من اصرارکردم...
ارمیا نگاه زخمی اش را روی سایه چرخاند..سایه باترس آب دهانش را قورت داد ...وباترسی آشکار نگاهش را ازارمیا دزدید...کیانفر گفت :
- اگه باورتون نمی شه می تونیم بریم پیش مادرتون..حتی ایشون هم شاهد این قضایا بودن...منو کامل می شناسن ...
ارمیا کمی جاخورد ...شمیم درادامه حرف کیانفر گفت :
- آقای کیانفر درست می گن...اصلا کسی که این چندماه همش کمک حال مابود تا مادربزرگ رو مداوا کنیم آقای کیانفربودن..ایشون لطف بزرگی به مادربزرگ کردن ارمیا...
وروبه کیانفر گفت :
- لطف کنین حالا که قضیه رو شده تاخونه بیاین و به ارمیا همه چیزرو ثابت کنین..من دوس ندارم هیچ شکی تودلش باشه..مادربزرگ هم حتماازدیدنتون خوشحال میشه ..
کیانفر روبه شمیم لبخندی زد وگفت :
- بله ...هرچی شمابخواین ...
شمیم روبه ارمیا که آرام شده بود وانگاردرفکربود گفت :
- چطوره ؟ موافقی ؟!!
ارمیا سرش را بالا کرد ودرحالی که به سمت ماشینش می رفت گفت :
- سوارشین ...
وزود تردر ماشین رابرای شمیم باز کرد وخودش هم پشت فرمان نشست...شمیم نگاهی به سایه که هاج وواج مانده بود کجاسوارشود کرد وگفت :
- توبرو باکیانفرفعلا...می ترسم نصفه راه بزنه به کلش پیادت کنه...
سایه پشت چشمی نازک کرد وگفت :
- ایششششششش..
شمیم لبخندی زد وسوار ماشین ارمیا شد...ارمیا گازش را گرفت وکیانفرهم پشت سراو....
******
شمیم نگاهش را به صورت جدی ارمیا دوخت وگفت :
- سرعتت خیلی زیاده ...
ارمیا بدون اینکه به شمیم نگاه کند گفت :
- عیبی داره ؟
- عیب که خیلی داره...منتها من به فکر اون دختربچه ایم که منتظرآدمایی مث منوتوئه !
ارمیا نگاه خصمانه ای به شمیم کرد وگفت :
- چراتو هرچی میشه پای اونو وسط می کشی؟!
شمیم لبخندی غمگین زد وگفت :
- چون نقطه ضعفت فقط تمناس...قبلنا...نقطه ضعفت یکی دیگه بود...فقط اون روت تاثیرداشت !ولی حالا... همه می دونن دیگه فقط تمنائه که رو تو تاثیرداره...
وسرش را زیر انداخت وبغضش رابدون اینکه فروکندگفت :
- خوشحالم ..این خیلی عالیه ..
ارمیا می فهمید شمیم منظورش چه بود...می فهمید نقطه ضعف همیشگی اش شمیم بوده...یادش بود که فقط شمیم روی اوتاثیرداشت...اما این دلیل نمی شد که حالا فقط تمنا همه زندگی اش باشد !!
نگاه خیره اش رابرروی شمیم که غمگین بود انداخت ...دلش می خواست تمام دنیارابهم بریزد...فقط زمین وزمان را بهم بریزد وداد بزند...که فقط ثانیه ای دختری که کناردستش بود دیگر چشمانش اشکی نشود..دیگرنشود!
انقدرنگاهش کرد که شمیم هم ازسنگینی نگاه اوسرش رابالا کرد و...یک هو..صورتش حالت وحشت را گرفت وجیغ زد :
- ارمیا مواظب باش....
ارمیا نگاهش رادرآن ثانیه به جلو دوخت ومتوجه پاترول غول پیکری که ازروبرو می آمدشد...سریع وباتمام توانش پایش را برروی پدال ترمزکوبید...ماشین با آن سرعت درآن خیابان شلوغ شاید دریک سانتی متری سپرماشین روبرویی ایستاد...وآن قدر وحشت ناک ترمزگرفته بود که شمیم درحال پرت شدن به جلو بود که ارمیا با دستش شانه اورا گرفت واورا محکم گرفت وروی صندلی خواباند...خیلی زود شمیم ازخطر اثابت سرش به جلوی ماشین گذشت ...ارمیا درحالی که نفس نفس می زد نگاهش را به شمیم که روی صندلی هنوز خوابیده بود کرد ووحشت زده گفت :
- شمیم ...شمیم حالت خوبه ؟
شمیم دستش را به سرش گرفت وبا قیافه ای گرفته به زور بلندشد..ارمیا باترس وناراحتی گفت :
- حالت خوبه ؟!!چیزیت نشد؟!!جاییت دردنمی کنه !؟!
شمیم دلش ریخت...بازهم نگرانی های ارمیا..! دلش می خواست ازخوشحالی خودش را ازماشین به بیرون پرت کند...!
صدای مردمی که به رانندگی ارمیا بدوبیراه می گفتن ازبیرون ماشین می آمد...انقدر ارمیا سرگرم نگاه کردن به شمیم بود که حتی نمی فهمید دوروبرش چه خبراست !
- شمیم می خوای بریم دکتر؟!! چرا حرف نمی زنی ؟!حالت خوبه ؟!
شمیم ازشدت ذوق نمی دانست چه بگوید..کاش بیشترنازمی کرد..بیشتروبیشتر..تاارمیا بازهم بیشتروبیشترنازبخرد...فقط سری تکان دادوبه آرامی گفت :
- خوبم..فقط زودتربرو راه بیفت تاسایه ایناندیدن...
ارمیا باسماجت گفت:
- مطمئنی دکترنمی خوای؟!
شمیم چپ چپی به اونگاه کرد وگفت :
- ولی فک کنم تودیگه الان دکترلازم شدی!

ارمیا لحظه ای اخم کرد وبعد لبخندی ملیح زد وحرکت کرد..بایک بوق به ماشین روبرویی اش وبقیه خیلی باسرعت مهلکه را ترک کرد وبه سمت خانه مادربزرگش راند...این دومین تصادف اجباری بود که ازبیخ گوششان به خیرگذشت ...سومی اش چه بود! فقط باید خدا بخیرمی کرد...


دقایقی بعد هردوماشین یکی پس ازدیگری نزدیک خانه حمیده خانم پارک کردند...ارمیا ماشین را خاموش کرد وساکت کمی صورت شمیم را بررسی کرد وبعد گفت :
- می تونی پیاده شی ؟کمک لازم نداری؟
شمیم اخمی کرد وگفت :
- بابا فلج که نشدم دیگه ! خیرسرم هنوز سالمما!
ارمیا شانه ای بالا انداخت وگفت :
- والله ازاین تن وبدن تو بعید نیس...آدمای نازنازی همیشه ی خدا یه چیزیشون هس!
وبدون هیچ حرفی دیگرازماشین پیاده شد...شمیم دندان هایش را روی هم فشارداد وفوری ازماشین پایین پرید وجلوی ارمیاایستاد ودستش را به کمرش زد وسد معبرش شد:
- منظورت ازآدمای نازنازی کی بود؟!!
ارمیا نگاهی به چشمان خشمناک اما درعین حال معصوم شمیم کرد وریز خندید وسری به طرفین تکان داد ...شمیم لگدی به پای او زد ..وارمیا یک هو خنده اش را قورت داد وگفت :
- اِ...خوبه سنی ازت می گذره ها! قد تخت جمشید سن داری !
شمیم پوفی کرد وخواست جواب ارمیا را بدهد..تادهن باز کرد که ارما با دیدن کیانفر وسایه که می آمدن چشم وابرویی آمد وگفت :
- ششش...دارن میان اینا..
شمیم لبهایش را روی هم فشارداد وزیرلب طوری که ارمیا بشنود گفت :
- دارم برات جناب دادفر!
ارمیا لبخندی زد وچیزی نگفت...یادش به چندسال قبل وکل کل های خودش وشمیم افتاده بود! درست مثل همین حالا!
اما فرقش تنها دراین بود که آن موقع سایه همدیگررا باتیرمی زدند و حالا مطمئنا همدیگررا با جون ودل می خواستند!
هرچهارنفر باهم وارد خانه حمیده خانم شدند واز دیرحیاط که وارد شدند همه چشمها با سلام بلند وبالای سایه روی قیافه های ارمیا وکیانفر ماند!
شاید جز حمیده خانم وسایه وشمیم بقیه پیش خودشان جلل خالق می گفتند به آن شباهت ! ارمیا وکیانفر انگارچیزی نمی فهمیدید..اما اطرافیان ..
مانند دفعه اول شمیم همه دست به دهان مانده بودند!
ارمیانگاه چپ چپی به کیانفرکرد و گفت :
- معرفی می کنم ...آقای کیانفر..یکی ازدوستان قدیمی که لطف زیادی به ماداشتن ..
شمیم با تعجب به ارمیا نگاه می کرد..می فهمید...درواقع ارمیا را می شناخت..مارموزی بود برای خودش...می فهمید که بااین معرفی می خواسته درواقع واکنش مادربزرگش را درمقابل همه ببیند..!که آیا کیانفر را می شناسد یا نه! حمیده خانم با لبخند وشوق جلو آمد وگفت :
- خوش اومدی پسرم ...خوشحالم کردی...خیلی وقت بود ازت خبری نداشتم ..فک نمی کردم یادی ازما کنی!
ارمیا نگاه تیزبینیش را روی مادربزرگ وکیانفر به خوبی رد وبدل می کرد وکیانفر یاسرتعظیمی روبه مادربزرگ کرد وگفت :
- سلام خانوم ..خواهش می کنم نفرمایین ..ازکم سعادتی بنده بوده ...ما همیشه خدمتتون ارادت داریم ..
حمیده خانوم با خوش رویی لبخندی را تحویل شایان داد واورا با بقیه به داخل تعارف کرد...درآن میان المیرا که چشمانش ازتعجب داشت درمی آمد فوری نزدیک شمیم آمد ونزدیک گوشش گفت :
- پس بگو خانوم چرا هشت ماه یادی هم ازبچه وشوهرش نمی کرد! زاپاسه کارخودشو کرده !
شمیم نیشگونی ازبازوی المیرا گرفت ودندان هایش را روی هم فشارداد وگفت :
- خفه لطفا...هرچی بدبختی کشیدم همش زیر سرهمون داداش خوشکلته ! هیچ ربطی هم به این پسربیچاره نداره..تازه خداخیرش بده که یه کاری برا مادست وپا کرد ونذاشت ویلون وسیلون بمونم !
المیرا دستش را ازدست شمیم بیرون کشید ودرحالی که جای نیشگون را می مالید تا دردش کمترشود گفت :
- دروغ می گم سایه ؟..پسره کپی ارمیائه !
وروبه شمیم گفت :
چه جوری تورش کردی ناقلا ؟!!
سایه با خنده زود گفت :
- شمیم راس میگه..خودشم اون اولا فک کرده ارمیا سرکارش گذاشته اومده اینجا! باورکن تا یه مدت توهم می زد این یارو ارمیائه! ولی خب...یه تفاوتایی هم دارن ..تشخیصشون تابلوئه !
المیرا گفت :
- لامصب...انگارهمزاد همن ! میگن هرکسی تودنیا یه همزاد واسه خودش داره ها...قصه ایناس..!
شمیم گفت :
- جالبه خودشون اصلا نمی دونن !
المیرا سری به نشانه تایید تکان داد وگفت :
- جالب اون ترمه بدبخته که الان ازخواب پا میشه وبه جا یه ارمیا بادوتا ارمیا روبرو میشه !
سایه با ذوق گفت :
- ایـــــــــی جونم ..!
وصدای شلیک خنده هرسه نفریک هو بالا رفت ...


لحظاتی بعد دخترها هم به جمع داخل سالن اضافه شدند ...هرکدام روی مبلی یا صندلی که می دیدند می نشستند...المیرا وشمیم کنارقرار گرفتند...شمیم زیرچشمی به ارمیا وکیانفر که کناریکدیگر نشسته بودند نگاه کرد...خنده اش گرفته بود اما خنده اش را قورت داد..واقعا قیافه های اطرافیان بادیدن آن شباهت خنده داربود...
هنوز این فکر ازمغزش کاملا رد نشده بود که صدای پوک خنده المیرا شنید...با اخم به کنار دستش نگاه کرد وبا آرنجش سلقمه ای به پهلوی او زد :
- زهرمار
المیرا سرش را نزدیک گوش شمیم برد وآرام گفت :
- به خدا قیافه هارو نیگا..هرکدومشون عین شکلکای یاهو مسنجرشدن !
شمیم خنده اش را به زور قورت داد وبااخم روبه المیرا گفت :
- المیرا نیشتو ببند توروخدا...مادربزرگ پیش این یارو خیلی آبرو داره..زشته !
المیرا سعی کرد خنده اش را قورت دهد وچیزی نگوید..اما درحقیقت نمی توانست...واقعا قیافه ها دیدن داشت !
سایه درآن حین ازهمه پذیرایی می کرد و مادربزرگ ازگذشته وجریان های آشنایی خودشان وکیانفر تعریف می کرد..ازتمام لطف هایی که شایان مانند یک پسر برای درمان حمیده خانم کرده بود ودرقبال آن هیج نخواسته بود!
بااین تعاریف ارمیا لحظه به لحظه سرش را بیشتر زیر می انداخت وبا سوییچ ماشینش بازی می کرد..شمیم می فهمید او با غرورش درگیراست...حالا که به کیانفر یک معذرت خواهی مفصل بدهکاربود !
حمیده خانم روبه شایان گفت :
- پسرم ماآخرهفته رو قراره بریم توی جنگل..بعد ازعزاداریا ایشالله..دوس دارم توهم توی جمعمون باشی..مادرتوهم بیار..بیچاره تنها توی خونه نمونه بهتره ...
شایان لبخندی موقر زد وگفت :
- شرمندم می کنین خانوم..من مزاحم جمع خانوادگیتون نمی شم !
- چه مزاحمتی پسرم ؟ توهم جزیی ازخانواده ما...مطمئن باش بچه های من نمی ذارن بهت بد بگذره !
شایان سرش را زیر انداخت وتشکری کوتاه کرد...المیرا به شمیم گفت :
- ببینم قضیه جنگل چیه مانمی دونستیم ؟!!!
شمیم شانه ای بالا انداخت وگفت :
- والله منم تازه شنیدم..حتما مادربزرگ خودش برنامه ریزی کرده
المیرا ابرویی باشادی بالا انداخت وگفت :
- ای جونم ...عاشق این برنامه هاشم من !
شمیم پوزخندی زد وگفت :
- باوجود شایان و ترمه !چه شود ...
وفکرش را به دور دست ها فرستاد...انگار خوشحال بود ازآن برنامه..المیرا چشمانش را روی شمیم ریز کردوگفت :
- چه نقشه ای داری بلا گرفته ؟!
شمیم لبخندی زد وگفت :
- هیچی...مطمئن نیستم ..
- نگو همونیه که من حدس می زنم شمیم ...
شمیم نگاهی به المیرا کرد وریز خندید وگفت :
- من چه می دونم توچی فک می کنی!
ومکثی کرد وادامه داد :
- راستی فردا میای بریم مهدیه ؟روضه شیراخوارگانه !! می خوام تمنارو سبزپوش کنم ببرمش...
المیرا که حواسش به کلی پرت شده بود با ذوق گفت :
- وای خدا..راس می گی ؟!!! ای عمش به فداش ...چی بشه پفک نمکی...!
*****
- شمیم اومدی ؟!! دیر شدا...
شمیم ازداخل اتاق داد زد :
- اومدم ..یه کم صبرکن بابا...
المیرا غرغر کنان زیرلب گفت :
- خوبه خودش می خواسته صبح زود بره ..اگه قصد ظهرو کرده بود کی می رفت ؟!!
احسان گفت :

- انقدر غرنزن عزیزم ..بچه کوچیک داره ..حتما آماده کردنش طول کشیده !


المیرا که انگار هنوز با احسان قهرش را تمام نکرده بود ... بدون این نگاهش را به احسان بندازد گفت :
- ایشششش...تونمی خواد طرفداری اونو کنی به خدا!
هیچ کس جز آن دونفردر سالن نبودند...المیرا منتظر شمیم بود واحسان مشغول تماشای تلویزیون درحقیقت المیرا ازنظر می گذراند ...خنده ای کرد وگفت:
- من دارم طرفداری حق رو می کنم ...!
المیرا دستش را به کمرش زد و ادای خاصی در آورد ...احسان خنده اش شدت گرفت ودرمیان خنده اش گفت :
- آخه توکه هنوز خودت بچه ای چه جوری من میخوام برات بچه بسازم ؟!!! دوتایی خفم می کنین ...
المیرا چشمانش را ازحرص درشت کرد وگفت :
- احســـــــــــان !
- فدات !
المیرا درمیان حرص واخم ازقیافه خندان احسان خنده اش گرفت وبه زوربااخم گفت :
- صدبارگفتم انقد بچه بچه نکن جلو من !...
هنوز احسان جواب المیرا را نداده بود که ارمیا وارد سالن شد ..وانگار که آخرین صحبت های آنهارا شنیده باشد روبه خواهرش گفت :
- یعنی چی بچه بچه نکنه ؟!! می زنم لهت می کنما المیرا..! اِ دختره نفهم ! خب وقتی شوهرت بچه دوس داره تو چته هی نق می زنی ؟!! خوبه فردا بره ده تا هوو وچهل تا بچه سرت بیاره !؟!!!
المیرا اخم کرده گفت :
- داداش ...تودیگه چرا!
ارمیا گفت :
- داداش و کو...الله اکبر...!بسه المیرا به خدا..بچه بازی بسه..به جای خودخواهی یه کم به شوهرت هم فک کن..
المیرا چیزی نگفت وسرش را زیرانداخت ...همان موقع ارمیا شمیم را با تمنا ازبالای پله ها دید چشمانش برق زد ..وبا ذوق گفت :
- ای جانم ...!
وبا شوق به سمت پله ها پرزد ...المیرا واحسان نگاهشان را به آنها دوختند...صدای جیغ المیرا ازشوق ودیدن تمنا با آن لباس ها درآمد :
- وویییییی ...چی کردیش شمیم ...هلو شده ...
و اوهم با عشق به طرف آنهارفت ..ارمیا با اخم روبه المیرا گفت :
- بزن کناربابا...
المیرا داد وبیداد می کرد اما ارمیا تمنارا که کاملا سبزپوش شده بود را از شمیم گرفت وتند تندمی بوسید :
- بابایی قربونت بره ...چقده تو خوشکل شدی ...احسان ببین تربچمو...
احسان بادیدن تمنا لبخندی باحسرت زد وغرق درنگاه کردن به او شد...یک بلوز وشلوار سبز وازجنس ساتن پوشیده بود...ویک چپیه هم به همراه یک سربند "یا ساقی عطاشا " روی سرش بود...صورت تپل وسفید تمنا درون آن لباس ها فوق العاده زیبا نشان می داد واورا بیش ازپیش عزیزتروجذاب ترکرده بود!
شمیم روبه المیرا وارمیا گفت :
- خوبه بابا شما دوتاهم ! بیاین بریم دیرشد! الان تموم میشه ها! تابریم ظهرشده...
المیرا با زور تمنارا ازارمیا گرفت...طوری که تمنا ترسید وبه گریه افتاد ..المیرا گفت :
- اِ..مرد گنده...بچه رو چسبیده ول نمی کنه ! خجالت بکش...
ارمیا با تعجب گفت :
- خوبه بچه منه ها! حالا خودت آرومش کن...ببین اشکاشوبه خدا..
شمیم سری به نشانه تاسف تکان داد وجلو آمد وتمنارا گرفت واورا به آغوش فشرد وآرام آرام نوازشش کرد...نزدیک گوشش قربان صدقه رفت ...ودقایقی بعد او آرام شد...ارمیا لبخندی زد وبا تشرروبه المیرا گفت :
- ببین ...اینو می گن مادر! ولی تو فردا بچتو مچاله می کنی تحویل جامعه می دی !
المیرا ازحرص جیغی سرارمیا زد وارمیا با خنده ای شیطنت بارفرارکرد ...احسان فوری زنش را گرفت تا فقط باآن سنشان بازهم کل کل ها وبچث هایشان را شروع نکنند!
ساعت 9 صبح بود که بالاخره ارمیا آن هارا ...المیرا وشمیم را نزدیک در ورودی مهدیه پیاده کرد ورفت ...

ادامه دارد//....