رمان بمون کنارم (جلد دوم )قسمت12
شمیم با حلقه ی اشکی که جلوی دیدش را تارکرده بود روی تخت خزید وخودش را به آرام آرام به سمت تمنا کشید...یک موجود کوچک..سفید وتپل می دید که به اندازه یک عروسک بود..نه شاید کمی بزرگتر...آرام نفس می کشید ودست کوچکش را انگارکه زیر سرش گذاشته بود...شمیم نمی فهمید..خواب می دید آیا ؟!!! چشمانش را بازو بسته کرد..قطرات اشکش روی پیراهن صورتی تمناریخت وشمیم بازهم جلویش تارشد...با لبهایی لرزان زیرلب گفت :
- وای خدا...عزیزم...کوچولوی مامان...
دست لرزانش را به سمت اوبرد وآرام آرام روی صورتش کشید...نرم ولطیف! مثل پنبه ..دلش مالامال ازعشق شده بود..عشق دخترک هشت ماهه اش...چه کرده بود شمیم ؟!! چه کرده بود با رفتنش ؟!! اگرمی فهمید خدا هم چنین هدیه ای به او داده که ولش نمی کرد وبیاید..!!! هشت ماه ! کم نبود..دردانه اش هشت ماه شیرخودش را نخورده بود! هشت ماه بود که بوی مادرش را نمی دانست چیست ! حالا شمیم آمده بود چه بگوید ؟! بگوید من مادرت هستم ؟!! مادر بی رحمت ؟!!
به صورت تمنایش نگاه کرد..لبهای صورتی وغنچه ای که مثل یک قلب کوچک درصورتش می درخشید...مژه هایی درست مانند مژه های ارمیا بلند وفر...ودماغی کوچک وپوستی سفید ولپ هایی برجسته...چشمانش را می دانست..نه مطمئن بود هم رنگ چشمان ارمیاست...لباسهایش یک بلوز وشلوار صورتی بودکه جلوی آن عکسهای بچگانه خورده بود...یک لحظه دلش غش رفت..خدا چه داده بود به آنها ؟!!! یک فرشته کوچولوی کوچک !
نگاهی به ارمیا کرد...تکیه به میزمطالعه اش داده بود ودست به سینه اورا تماشا می کرد..شمیم فین فینی کرد وگفت :
- میشه..میشه بغلش کنم ؟!
ارمیا کمی درچشمان اشکی شمیم خیره شد ...شاید دلش برای اشک های همسرش می سوخت...شاید دلش می خواست اورا درآغوش بگیرد وبگوید"زندگی من...نریز این اشکارو..." شاید می خواست ونمی شد...اما فقط لبخندی...خیلی محو زد وگفت :
- تومادرشی...!ازمن اجازه می گیری؟
شمیم اول متعجب وبعد با عشق به ارمیا خیره ماند...نه ! ارمیایش نه تنها تغییرنکرده بود..بلکه مردترهم شده بود!
باخوشحالی لبخند زد ودستانش را به زیرکمرکوچک تمنابرد واورا دریک حرکت..هرچند بادستهای بی جون ولرزان بلند کرد...تمنارا درآغوش گرفت ومحکم به سینه فشرد...نفس های تند تند وگرم دخترکش به سینه اش می خورد ودلش می ریخت...با لبخند به به صورتش نگاه کرد ودرمیان لبخندش زد زیرگریه...آرام آرام وبی صدا..سرش را روی سینه کودکش گذاشت وتاتوانست خودش را خالی کرد...چه کشید آن هشت ماه را بدون بچه اش..بدون شیردادن به او..بدون بوییدن او..بدون گریه هایش..بدون خنده هایش...حالا...باوجود او...دیگر نمی گذاشت..نمی گذاشت کسی اورا بگیرد....
******
باصدای نق ونقی چشمانش رابازکرد...نور اتاق چشمش را زد...چشمانش را روی هم فشارداد ...اما صدارا می شنید..دقت کرد..نمی فهمید..صدای چه بود...دستانش را روی چشمانش گذاشت وکمی چشمانش را مالید ...بعد کم کم چشمانش را بازکرد..صدا واضح ترشده بود..انگارداشت یک چیزهایی می فهمید...یک هو ازجاپرید..
فوری نگاهش را به کنار دستش دوخت..
دلش ریخت...
تمنایش !!!...خدایا!!!
چه می دید ؟!...
یعنی واقعا شب را پیش کودکش سرکرده بود؟!! پیش او بود وهیچ اتفاقی نیفتاده بود! گریه نکرده بود...نق نزده بود...بیدارنشده بود! ...به ساعت نگاه کرد..هفت صبح بود...لبخند زد وبه تمنا خیره شد..تمنا همانطور که دست وپا می زد نق نق می کرد..شمیم با عشق اورا بغل کرد:
- جونم مامانی...جونم عزیزم ...قربونت برم که سحرخیزی...فدای اون چشمات...
به چشمان درشت وخاکستری تمنا چشم دوخت...خنده اش عمیق شد وبا شادی وعشق تمنارا محکم به خود فشرد:
- وای خدا ...عزیییییزمامان..
همان لحظه صدای گریه تمنا بلند شد ...شمیم دست پاچه یک آن جا خورد...با بهت وتعجب به تمنا خیره شد...اوه! اشک های کوچکش برروی صورتش روان شده بود...عین دانه های مروارید..ریز وگرد وبلوری!...
شمیم فوری ازروی تحت پایین پرید واوراهمان طور که دربغل داشت تند تند تکان می داد...ازاین وربه اون ور...
- جونم مامان..نه نه..گریه نکنه...آروم آروم خوشکلم...
اما گریه ی تمنا بیشتر می شد...شمیم با نگرانی به صورت قرمز تمنا چشم دوخت ودر دل گفت :کاش ارمیا می آمد...می ترسید صدای تمنا همه را بیدار کند وشمیم کمی..فقط کمی رسوا شود! ..یا شاید هم اگر می فهمیدند بهش می خندیدند!
وقتی دید که تمنا آرام نمی شود...سرش را درگوش او برد وصداهایی نه چندان بلند درمی آورد...اورا بالا وپایین می کرد..ازاین دست به آن دست می کرد..اما تمنایش انگار سرلج افتاده بود..آرام شدنی درکارش نبود...
شمیم خسته گفت :
- آخه چته قربونت برم ؟!!
ودستش را نوازش گونه روی صورت اوکشید که صدایی را شنید..ازجا پرید وبه پشت سرش برگشت :
- بدش به من...
ارمیا! شمیم غمگین به ارمیا که نگاهش تمسخر آمیز بود نگاه کرد وتمنارا به خود چسباند...ارمیا جلو آمد وگفت :
- بدش به من..دق می کنه ..
شمیم یک قدم عقب رفت وبچه را بازهم به خود چسباند...درحالی که تمناهنوز هم گریه می کرد..ارمیا گفت :
- بدش شمیم ..الان بقیه رو بیدارمی کنه..گناه که نکردن بیچاره ها!...
- نمی خوام ..
شمیم اخم کرد وبچه را نداد...ارمیا با حرص جلو آمد وگفت :
- هنوزم لجبازی! خیلی خب..نمی دیش دیگه! ...
نگاهش رابه تمنا کرد وباصدایی مهربان گفت :
- تمنای بابا...عسل من...ببینمت گوگولم ...
تمناهمان موقع فوری گریه اش قطع شد وسرش را ازروی شانه شمیم بلند کرد وباهق هق کوچکی تا ارمیا را دید زد زیرگریه وبه طرف ارمیا خودش را پرت کرد...شمیم که فوق العاده ترسیده بود ..یک آن فکرکرد بچه ازدستش افتاد...اما ارمیا تمنارا که به سمتش کشیده شده بود را ازآغوش شمیم گرفت وسراورا روی گردنش گذاشت...تمنامثل همیشه بابوی پدرش آرام شد..هرچندهرلحظه هق هقی می کرد امایک هو صدای گریه اش قطع شد ولبهای خیسش را مثل همیشه روی گردن پدرش چسباند وچشمانش را روی هم گذاشت...ارمیا آرام آرام تاب می خورد ومی گفت :
- جون دلم بابایی...خوشکل بابا..
شمیم مات به آن دو خیره مانده بود...هنوز دستانش در هوا معلق مانده بود...به جای خالی تمنا برروی دستانش خیره ماند وحلقه اشک جلوی دیدش را تارکرد...نگاه تارش راروی تمنا که دستان کوچک وسفیدش را به سینه وگردن پدرش چسبانده بود گرداند و انگارکه همان موقع پاهایش سست شده باشد روی زمین وارفت..همان جا...نشست وبانگاهی تار..ثابت وخیره به زمین ...ماند!
بچه اش...بچه اش با اویی که نه ماه گوشت وخونش را پرورش داده بود غریبی می کرد!!!
ارمیا کمی تمنارا روی دستش تاب داد تا آرام شود...تمنا لحظه ای بعد خوابش برد...ارمیا اورا روی تخت خوباند وبه شمیم نگاه کرد...شمیم همانطور که مات نشسته بود خیره به روبرویش بدون پلک زدن مانده بود...ارمیا به سمتش رفت...جلوی روی همسرش ایستاد...آرام جلویش زانو زد وبه چشمان گریان شمیم نگاه کرد وگفت :
- باگریه چیزی درست نمیشه ...
شمیم هیچ واکنشی نشان نداد...ارمیا بازهم گفت :
- هنوز اول راهه...بچتو می گم...اگه...اگه بخوای مادری کنی..هنوز وقت داری!
شمیم سرش را به سمت ارمیا چرخاند وچشمانش را درچشمان ارمیا قفل کرد..ارمیا لبخندی زد وگفت :
- اونم مث خودت دل نازکه...زود دل می بنده به غریبه ها...فقط این بارتویه غریبه آشناهستی براش...
ارمیا مکثی کرد وادامه داد:
- شمیم ...تمنا هشت ماهه شیرخشک خورده ! این موضوع هشت ماهه به دلمه ! ...دلم می خواد ببخشمت..ولی..وقتی یادم میاد به زجرها وگرسنگی های تمنا..به نیمه های شب وگریه هاش..به بی قراریاش..دلم سنگ میشه ! نمی خوام برات سخت بگیرم..تومادرشی..برش داروببرش مث یه مادر! بهش برس...دلم می خواد شیرخودتو بهش بدی...امیدوارم بتونی..امیدوارم قبولت کنه...به خداشمیم..به خدا اگه تمنارو باشیرخودت! سیرکردی..اون وقت...
مکثی کرد وگفت :
- می بخشمت!
وسرش را زیرانداخت...ازجابلند شد ودستش را به سمت شمیم گرفت :
- پاشو...
شمیم نگاه اشکی اش را به ارمیا دوخت ومتعجب به دستش نگاه کرد..ارمیا با لبخند گفت :
- بگویاعلی وپاشو...پاشو عزیزم ...پاشوومادریتو ثابت کن...
شمیم ازشنیدن کلمه ی "عزیزم " بعد ازاون همه ماه ! بعد ازدوری ها..بعد ازنبود یک روز عاشقانه..قلبش به تپش افتاد ودلش! یک هو فرو ریخت...دست لرزانش را دردست ارمیا گذاشت وازجا بلندشد ...ارمیا دربلند شدنش به او کمک کرد ودست شمیم را درستان داغش گرفت وگفت :
- دیگه ام نبینم اشک بریزی...
به شمیم خیره شد وچیزی نگفت...شمیم یک آن دلش برای آغوش مردانه او پرزد...کاش..کاش..اما دریغ..ارمیا هنوز که اورا نبخشیده بود! آغوش کجا بود این وسط؟!! نگاهش را برروی تمناکه روی تخت آرام خوابش برده بود کشاند وفکرکرد..حالا همه چیز به او بستگی دارد...به این دخترکی که انگارزندگی ارمیا شده بود!
******
آن روز تاشب شمیم یک ریز دور وبرتمنا ور می رفت..وقتی المیرا برای دفعه اول تمنارا درآغوش شمیم دید آمد که سروصدا کند اما ارمیا با یک غرش مردانه اورا سرجایش نشاند..المیرا هم دیگر ساکت شد وچیزی نگفت...اما انگارهمه راضی بودند...همه حتی المیرایی که کمی ازشمیم دلخوربود وکینه اش بیش ازارمیا بود!
شمیم می فهمید...ارمیا آن ارمیای قبل نبود..او قبلا ارمیایی را می شناخت که وقتی ازکسی خشمگین با نارحت می شد تا تلافی نمی کرد وخشمش را بیش ازحد خالی نمی کرد دست برنمی داشت...اما حالا!..انگاریک ارمیای دیگر وارد جریان شده بود...یک ارمیای کامل! یک مردپخته...خشمش درحد همان دیدار اول بود وحالا حتی به شمیم هم لبخند می زد...دربچه داری هایش کمکش می کرد..راهنمایی های پدرانه اش شمیم را بیش ازپیش مشتاق می کرد...
تمنای کوچک هم هنوز به سمت ارمیا بیشتر گرایش داشت تاشمیم ..اما درطول چندروزی که شمیم مرتب اورا نازو نوازش می کرد انگارکه به شمیم عادت کرده باشد آرام بود وحتی به او می خندید!امااین میان...چیزهایی شمیم را آزار می داد...!این که مخفیانه ازکیانفر مرخصی چندروزه گرفته بود وهی سرکاررفتنش را پشت گوش می انداخت ..هی می ترسید حرفی بزند وسکوت می کردویکی هم این که ترمه فقط به عنوان دخترملوک خانم به همراه خانواده شوهرش آمده بود...زیادی دور وبر ارمیا می چرخید وتمنارا بیش ازشمیم به دست می گرفت...هرچند می دید که ارمیا هیچ دید مثبتی به اوندارد واعتنایی هم نمی کند ..اما نمی فهمید ...آن دختر به چه عنوان درآن خانه وبه همراه ارمیا آمده بود...برای چه انقدر دور وبر شوهر وبچه اش می گشت ؟!! دید خوبی نسبت به اونداشت..هرچندهربارکه بااو روبرو می شد نمی توانست رفتاربدی با دخترنوجوان داشته باشد..ولی..بازهم یک واهمه ازیک وجودیک دخترک نوجوان داشت !
روز سوم ماه محرم بود...ساعت هشت شب..صدای هیئت های بیرون ازخانه ودرکوچه وخیابان های آن شهر به گوش می رسید...همه دور هم شامشان را خوردند وارمیا زودترازهمه ازسرمیزبرخاست وتشکرکرد وبه اتاقش رفت...چنددقیقه بعدهم میزشام جمع شد وزن ها ودخترها مشغول کمک به حمیده خانم شدند ...همین روزها بود که نذری اش را مثل هرسال محرم دربین عزادارن پخش می کرد...یکی سبزی پاک می کرد ویکی برنج ...یکی ظرف هارا مرتب می کرد ویکی گوشت خرد می کرد...هرکسی مشغول به کاری بود...شمیم هم درحالی که تمنارا روی پاهایش نشانده بود کم کم به او غذا می داد...هنوز موفق به شیردادن به بچه اش نشده بود...شیرش کمی خشک بود وتمنا هنوز غریبه ! ولی شمیم مثل همیشه...امیدش به خدایش بود..انقدر پیش می رفت تا بالاخره تمنا بوی آشنای مادرش را بفهمد!
همان موقع که کمی برنج وخورش له شده ونرم دردهان تمنا می گذاشت دید که ارمیا تند تند ازپله ها پایین می آید...شمیم دهانش ازتعجب..ازعشق..از شوق بازماند...واقعا این ارمیا بود!؟!با آن تیپ؟با آن پالتوی مشکی که تابالای زانویش بود وبا آن شال سبزی که دور گردنش انداخته بود...آن یاحسینی که با مشکی روی شال سبزبود وآن یا ابوفاضلی که روی قسمت دیگر شال نوشته شده بود!...نه باورنمی کرد...ارمیا واقعا ارمیا بود!؟!!
ازجایش بلندشد...تمنارا روی دستش گرفت وجلو رفت...ارمیا داشت با عجله بیرون می رفت واصلا حواسش به تمنا وشمیم نبود:
- احسان کجاموندی پس...بدو دیرشد!
صدای احسان ازداخل آشپزخانه آمد:
- اومدم اومدم...
احسان هم بیرون آمد وشمیم دید که نه! انگاراین ها همه قصد کرده بودند...احسان هم تیپی درست همانند ارمیا زده بود وقصد رفتن را داشتند..به حیاط رفتند ودرحال پوشیدن کفش هایشان بودند که شمیم دم دررفت ودرتاریکی که زیاد دیده نمی شد آرام اوراصدا زد :
- ارمیا ...
ارمیا یک آن دلش ریخت!..پشتش به شمیم بود...یک لنگه کفشش دردستش مانده بود...نگاهش را همان طور به سمت شمیم برگرداند وبه شمیم نگاه کرد...احسان که می دید جو مناسبی برای ماندش نیست بیرون رفت تا منتظرآمدن ارمیا شود...شمیم چیزی نگفت..ارمیا کفشش را کامل پوشید ونزدیکش رفت :
- بله
همان موقع تمنا بادیدن پدرش ذوق کرد وخندید ...خودش را به سمت ارمیا کشاند وارمیا با عشق اورا درآغوش گرفت :
- کجا میایی بابایی..قربونت برم..
تمنا بازهم خندید...چقدر خوشحال می شد وقتی درآغوش ارمیا قرارمی گرفت..انگارکه بوی ارمیا فوق العاده براش روح بخش بود...! شمیم بالبخند به آن دونگاه کرد وارمیا گفت :
- کاری داشتی ؟
شمیم خیره به چشمان ارمیا لحظه ای ماند وبعد گفت "
- میشه ...منم ..یعنی منوتمناروهم ببری؟
ارمیا کمی مکث کرد...شمیم ترسید...نکند که عصبانی شود..اما وقتی لبخند ارمیا را دید خیالش راحت شد..ارمیا گفت :
- من ازخدامه ...زودترمی گفتی خب! برو آماده شو...
شمیم خوشحال لبخند زد وخواست که فوری بپرد وبرود آماده شود...ارمیا باخنده گفت :
- شمیم ...
شمیم برگشت...
- بله ..
- پس این وروجک چی میشه ؟
شمیم خنده ای کرد وبه سمت ارمیا رفت وتمنارا گرفت ..ارمیا گفت :
- خوب خودتونوبپوشونین..هوا سردشده...
شمیم لبخندی زد وگفت :
- باشه..زود میام..
وخواست که برود...ایستاد وروبه ارمیا گفت :
- به المیرا هم بگو...سرشب می گفت خیلی دوس داره بیاد هیئت...حالا که من هستم اونم بیاد بهتره..
ارمیا کمی خیره به شمیم ماند...شمیم سرش را زیر انداخت...نگاه های آب کننده ارمیا داشت شروع می شد!...صدایش را که شنید :
- باشه می گم بهش...
دیگر نماند وبه سمت اتاقش پروازکرد ...دل دل می کرد فقط برای شنیدن صدای عزای حسین !..برای اشک ..برای بغض های این ماه...
خیلی زود خود وتمنا را آماده کرد...اول تمنارا کناری نشاند واسباب بازی کوچکی را روی پاهایش گذاشت تا سرگرم شود..پالتوی مشکی اش را همراه با روسری لبنانی اش که براق بود ومشکی را پوشید..روسری اش را بایک سگک زیبا بست و چادر دانشجویی براقش را که بسیار به روسری اش می آمد را پوشید وبه سمت تمنارفت...تمنا با خود مشغول بود وانگار که با عروسک دردستش حرف می زد یک ریز صدا درمی آورد ..! شمیم خنده ای ریز کرد ولپ تمنارا محکم بوسید...دلش غش می رفت از کارهای بامزه او!
تمنا با تعجب به مادرش خیره شد وبعد که انگار یادش آمده باشد لپش دردگرفته ریز ریز زد زیر گریه! شمیم فوری اورا بغل کرد وهمان طور که سعی می کرد اورا مشغول کند گفت:
- نه نه!..غلط کردم مامانی...غلط کردم...ببین..ببین اینو...نیگا چه خوشگله...
ودسته کلیدی را دردستش تکان می داد تا تمنا آرام شود...حالا درگیر ودار این وضعیت که عجله داشت چه غلطی نکرده بود! تمنا کمی به کلید ها که صدا می کرد ودردست شمیم بود خیره می شد وساکت !.بعد دوباره که یادش می آمد می زد زیر گریه...شمیم خسته گفت :
- ای بابا...یه بوسی زدیم رو لپتا!..چرا انقد نازنازی شدی خوشگلم ؟ببین..اگه گریه نکنی..بابا میادا...بابایی ..بابا...
تمنا ازشنیدن اسم بابا ساکت شد وبه در خیره شد...همان طور که نفس نفس می زد واشک های کوچکش روی لپ های تپل وسفیدش مانده بود منتظربود ..وشمیم گفت :
- الان بابا ارمیا میادا...باهم بریم ددری. بابایی..بابا ارمیا.....الان میاد تمنا کوچولوشو بغل می کنه...می برتش ددری..
تمنا ساکت گوش می داد وهی سرش را ازمادرش به دراتاق می چرخاند...منتظر پدرش...انگار سرگرم شده بود..شمیم هم درهمان میان فوری لباس های تمنارا پوشید وکلاهی را برسرتمنا گذاشت ...شلوارش مخمل مشکی بود وبرای بیرون خوب بود...فقط پتوی کوچک تمنارا برداشت تا اگر سرد بود به دور او بپیچد...اورا بغل کرد وتمناراروی دست گرفت که برود...صدای دراتاق آمد...
- شمیم ...آماده شدی؟
صدای ارمیا...شمیم دررا بازکرد وگفت :
- آره..بریم...
ارمیا به نگاهی به تمنا که اشک هایش روی گونه هایش بود گفت :
- چشه ؟
شمیم نگاهی به تمنا کرد وگفت :
- هیچی...فقط باباش زیادی نازنازی بارش آورده !
ارمیا ابروهایش را درهم کشید ودستانش را به سمت ارمیادراز کرد وگفت :
- چاکرشم به خدا...بدو بیا ببینم ...
تمنا دست وپا زنان به سمت ارمیا می پرید...شمیم اورا درآغوش ارمیا گذاشت وباهم راه افتادند..وقتی ازپله ها پایین می آمدند..سه تایی همراه هم ! همه ازپایین با تعجب به آنها خیره شده بودند...ترمه زیرچشمی به آنها نگاه می کرد هرچند خودش را به نفهمی می زد! ارمیا ازهمه خداحافظی کرد وشمیم هم پشت سراو خداحافظی کرد وبیرون رفتند...اما هردو..هم شمیم وهم ارمیادرچشمان بقیه شوق وتعجب را می خواندند..! حمیده خانم پشت سرآنها دستانش را به سمت آسمان دراز کرد وگفت :
- خدایا شکرت...
وروبه پسرش، آقای دادفر گفت :
- ارمیا خیلی بزرگ شده فرید...فک نمی کردم هنوز چیزی ندونسته...به این زودی ازخطاهای شمیم بگذره !
زهره خانم آه عمیقی کشید وگفت :
- اون خیلی وقته تغییرکرده مادر...دیگه کاراش برا ما تعجبی نداره !
بیرون ازخانه شمیم با تعجب با المیرا روبرو شد که منتظر درماشین ارمیا نشسته بود...شمیم تمنارا ازارمیا گرفت وکنار المیرا نشست وگفت :
- ببخشید معطل شدین
المیرا آرام جوابی نداد و احسان گفت :
- خواهش می کنم شمیم خانوم...دیرنمی شه..ازحالا تاآخرشب وقت داریم...
شمیم لبخند زد وارمیا پشت فرمان نشست ودستانش را کمی به هم سایید وگفت :
- اوووف ...چه شبیه سرد شده !
ماشین را روشن کرد وحرکت کرد...آینه ماشین را روی شمیم وصورتش تنظیم کرد...شمیم به یاد گذشته اش چشمانش را ازآینه خیره درچشمان ارمیا کرد ..همان موقع صدای احسان آمد که باخنده می گفت :
- می گم دیگه ازت گذشته ها...پیری ومعرکه گیری!
ارمیا چپ چپی به اونگاه کرد وبعد زد زیر خنده وگفت :
- توبرو به فکر سن وسالت باش که کپک زدی ویه بچه دست وپا نکردی !
المیرا درآن میان اعتراض کنان گفت :
- اِ...ارمیا...! بازاینو سرلج نندازا!
ارمیا چیزی نگفت واحسان گفت :
- نخیر..دیگه نمیشه ...دیگه قبول نیس المیرا خانوم ..
المیرا باحرص پایش را برکف ماشین کوبید وروبه ارمیا گفت :
- ارمیا !
ارمیا خندان گفت ":
- بده دارم برام دخترم دوماد جور می کنم ؟!
وازآینه نگاهی به شمیم کرد وروبه او چشمک زد ...شمیم خندید وگفت :
- اوه اوه...بیچاره دخترمن ! چه مادرشوهری هم قراره گیرش بیاد! قهرقهرو...
المیرا با حرص نگاهش را به شمیم دوخت ونفس عمیق وبلند بالایی کشید وسرش را به سمت پنجره چرخاند وچیزی نگفت...صدای خنده ارمیا واحسان درماشین پیچیده بود...
خیلی زود به مکان مورد نظرشان رسیدند...ارمیا ماشین را جایی مناسب پارک کرد وهمه پیاده شدندوباهم به سمت هیئتی که هیئت حضرت عباس نام داشت حرکت کردند...جلوی در ورودی خانم ها ارمیا تمنارا به شمیم سپرد وخودش با احسان وارد قسمت مردانه شدند...یک حسینه دوطبقه که طبقه پایین مردها بودند وباسینه زنی هایشان عزاداری می کردندوطبقه بالا دور تادور خانم ها نشسته بودند وازبالا عزاداری را تماشامی کردند...شمیم والمیرا بالا رفتند وجایی مناسب را که به راحتی هم می توانستند پایین را ببینند پیدا کردند ونشستند...البته المیرا حرفی نمی زد...فقط هرکاری که می خواست می کرد وشمیم هم چیزی نمی گفت...!
شمیم پتوی تمنارا کناری تازد وتمنارا درآغوشش خواباند...المیرا خیره به سینه زنی ها مانده بود وشمیم نگاهش به المیرا بود...هرچند دلش می خواست المیرا زودتر اخلاقش را درست کند امابازهم سعی کرد صبور باشد...به تمنا نگاه کرد وباغم در دل گفت :
- خدایا چه جوری بهش بفهمونم مادرشم ؟چطوری شرط ارمیا رو عملی کنم ؟چه شیری بهش بدم ؟خدایا..چه جوری به ارمیا بگم ؟چه طوری باهاش حرفاموبزنم ؟بگم چی ؟بگم برای چی تو واین فرشته رو ترک کردم ؟خدایا...خدایا...من به کی پناه ببرم ...؟!!
چشمان اشکی اش را از روی صورت تمنابلند کرد ویک لحظه ! روبرویش...روی دیوار بلند هیئت...پشت اشک هایی که دیدش را تارکرده بودند...تابلوی مردی را دید ...
اشکهایش شدت گرفت...ریخت وبرروی گونه هایش شدت گرفت...تابلوی بزرگ رنگ وروغن ...مردی زیبا..باچشم وابرویی آسمانی ...با لبهایی خشک ...با کلاه خودی که روی آن دو تاج پرمانند سبزبود...با یک لباس سبز بلند ودستانی که پرازآب بود و...اما لبهایش خشک !
نزدیک جوی آب زانو زده بود ومشکش کناردستش بود...هرکس آن تصویررا می دید می فهمید...حیرانی حال آن مرد...آب بخورد یا نه ! ...بنوشد یا ببرد ؟!!! اول خودش یا بچه ها؟!؟!...
شمیم زیرلب آهی کشید وگفت :
- یا ابوفاضل!...
دردلش غوغا به پا شده بود...مراسم شور وهیجان گرفته بود وچراغ های هیئت تقریبا کم نور وبعض هاخاموش شده بود..مردها وجوان ها دور تادور چند دایره بزرگ زده بودند ودست هارا محکم بالا می بردند وبرسینه هایشان می کوفتند..مداح می خواند وبقیه باصدای بلند جواب می داد :
- یاحسین ...
شمیم به دنبال ارمیا نگاهش را به پایین دوخت وچشمانش را گشت داد...درمیان آنهایی که ایستاده بودند اما درجمع سینه زنان نبودند...معمولا ارمیا اهل سینه زنی نبود! ...شمیم نگاهش را پیچ وتاب می داد دربین جمعت..هرچند نورکمی بود اما چهره ها واضح بود...نه نبود! ارمیا نبود!...شمیم فکرکرد توی این سرما نکند بیرون رفته باشد ؟!!...درمیان جمعیت ودایره سینه زنان نگاه کرد...شاید احسان را پیدا کند...خیلی زود اورا دید...حسابی درگیرسینه زنی بود وباصدای بلند می زد وجواب می داد...لبخندی زد وروبه المیرا ..نگاهش را چرخاند ...تعجب نکرد..آن عزاداری ها هرکس را گریان نمی کرد تعجب داشت !...المیرا با چشمان اشکی به عزاداران نگاه می کرد..اما شمیم روبه او باصدایی آرام نزدیک گوشش گفت :
- افتخارکن به مردت ! ببین چه طوری سینه می زنه...
المیرا چیزی نگفت وشمیم ادامه داد:
- نذار چیزی به دلش بمونه..اگه بچه دوس داره..خب براش بیار...کافیه توهمین ماه بخوای ازشون...
المیرا پوزخندی زد وگفت :
- نیس مرد تومرد نیس...نیس به خاطرکارای مزخرفت اومد زیرلگدت گرفت ! اون که مردترازشوهرمنه..اون خالص ترازاحسان می زنه...
شمیم نگاه حیرانش را باسرعت به سمت جمعیت سینه زن چرخاند...به احسان ..نه به نفربعدی نگاه کرد...دلش ریخت...خدای من !...چرا ندیدش...چرا نشناختش..
چقدر زیبا بود وقتی عزاداری می کرد..چقدر باآن شال سبز وآن پیراهن مشکی ..با آن سینه زدن ها...چقدر که این لباس ها به او می آمد...با آن ته ریشی که روی صورتش را پوشانده بود...واقعا ارمیایی دیگر شده بود...شمیم نگاه اشکی اش را به سمت المیرا کشاند ولبخندی زد وگفت :
- همیشه غافلگیرم می کنه...
المیرا چیزی نگفت...هنوز به عزادار ها...به برادر وشوهرش خیره بود...شمیم باغم نگاهش را به تمنا که خواب بود انداخت وگفت :
- می دونستی برا بخشیدنم شرط گذاشته ؟
المیرا چیزی نگفت...شمیم گفت :
- المیرا من به کمکت نیاز دارم ! ارمیا می دونست من شیر درست وحسابی ندارم...اما شرط گذاشته فقط درصورتی می بخشمتم که ..تمنارو باشیرخودم سیرکنم ..!
المیرا باتعجب سرش را به سمت اوبرگرداند وبه شمیم زل زد...شمیم زد زیرگریه وگفت :
- من هشت ماهه از بچم دور بودم...چطوری شیرمو برگردونم ؟!! این انصاف نیس المیرا ...
المیرا هنوز دربهت به شمیم خیره شده بود..شمیم درمیان اشک هایش گفت :
- به خدا من مجبور شدم برم المیرا...مجبور شدم ترکشون کنم...تمناهمون موقع زردی داشت ...نمی دونستم هیچ کاری بکنم..اگه باتمنا وارمیا می موندم زندگیم ازهم می پاشید...به خدا دوسشون داشتم که اومدم اینجا...دوسشون داشتم المیرا!...
سرش را زیر انداخت وگریه ی آرامش را ادامه داد...برای خالی کردن بغض های چندماهه اش..نیاز داشت..نیازداشت که حرف بزند واشک بریزد..هرچند دیگر چشمانش به اشک های همیشگی عادت کرده بود!
المیرا دلش یه لحظه سوخت...یک لحظه دلش هوای همان شمیم را کرد...شمیمی که هم خواهرش بود وهم زن برادرش!...اویی که قول داده بود به خودش دیگر شمیم را مثل همیشه به دل خود راه ندهد...آن هم فقط به خاطربرادرش...حالا ..همراه با شمیم اشک می ریخت...دست لرزانش را آرام آرام به سمت او برد ..وباکمی نوازش ..شمیم را نرم نرمک درآغوش گرفت..شمیم سرش را روی شانه المیرا گذاشت وگریه کرد...المیرا صدای اورا ازکنار گوشش شنید که گفت :
- چقدربه بوت احتیاج داشتم...بوی همدلیات..بوی خواهریات المیرا...
المیرا دست شمیم را فشرد وشمیم گفت :
- من جز شما کسی رو ندارم ...دیگه نگاهتو ازم نگردون...
المیرا چیزی نگفت وشمیم درآن چند ساعت ...درآن عزاداری...خودش را خالی کرد...هم با خدایش درد ودل می کرد وهم ازصاحب آن مجلس حاجتش را می خواست ...هم گریه می کرد وهم همه ی حرفها..قضیه ها..اتفاق ها...وهشت ماه گذشته را برای المیرا تعریف کرد...وآن میان بود که المیرا هم مانند حمیده خانم ...بین همه ...به شمیم حق داد...!
*****
ساعت از دوازده گذشته بود که به خانه برگشتند...همه خواب بودند وفقط چراغ خوابی درسالن روشن بود...المیرا واحسان شب بخیر گفتند وخیلی زود به اتاق هایشان رفتند...شمیم نگاهش را به ارمیا که تمنارا درآغوش داشت وتازه داشت به داخل می آمد انداخت وگفت :
- اگه خستت کرد بدش به من...
ارمیا روبروی شمیم ایستاد وتمنارا درآغوش اوگذاشت وگفت :
- خسته که من هیچ وقت ازش خسته نمی شم...می دونی که...وقتی من یکی رو دوس دارم..تاآخرش هستم...! من با نفس کشیدن های تمنا نفس کشیدم...توقع نداشته باش ازش خسته شم!...اینی که می بینی می دمش به تو..چون مادرشی وباید...بهش برسی...
شمیم با غم به چشمان ارمیا درآن تاریکی زل زد ...چشمان خاکستری مردش...برق می زد ...درآن تاریکی ..عین یک پروژکتوربود...!
شمیم به خوبی می فهمید منظور ارمیا ازرسیدن به تمنا شیردادن به اوست ! آخر چطور ؟!! هرچند شیرش خشک خشک هم نبود...هرچند درآن چندماه حمیده خانم هی به شمیم توصیه می کرد..توصیه هایی که مثل توصیه ها ونگرانی های یک مادربود! ..هرچند شمیم بعضی اوقات پشت گوش می انداخت ویا یادش می رفت..اما حالا...
حالا باعث شده بود لااقل شیرش به طور کامل خشک نباشد! اگر مراقبت ها وتوصیه های آن زن باتجربه نبود..
شمیم واقعا ازاوممنون بود...!
نه می توانست باارمیا مخالفت کند نه می توانست به تمنا شیر بدهد! بازهم سکوت کرد وفقط به سمت راه پله ها راه افتاد که برود...صدای ارمیا باعث شد بایستد...
- شب بخیر..
شمیم برگشت ونگاهی غمگین به ارمیا انداخت وزیرلب گفت :
- شب بخیر...
وبه اتاقش رفت ...تمنارا روی تختش خواباند ...جوراب های کوچک وکاپشن وکلاه تمنارا به آرامی به طوری که بیدار نشود بیرون آورد وکناری گذاشت..لباس های خودش را عوض کرد..چراغ را خاموش کرد که بخوابد..صدای دراتاقش را شنید..
- شمیم ...بیداری؟
شمیم به سمت دررفت ودرابازکرد...المیرا درتاریکی ایستاده بود...سرش را زیر انداخت وگفت :
- من بیام امشب پیش تو بخوابم ؟
شمیم اول با تعجب وبعد با خنده گفت :
- پس شوهرت چی میشه ؟
- یه شب که هزارشب نمیشه !
شمیم چشمانش را ریز کرد وگفت :
- ببینم ..نکنه باز سربچه ...
المیرا فوری به میان حرفش آمد وگفت :
- اگه نمی خوای بیام پیشت میرم پیش ارمیامی خوابم !
شمیم ساکت وعصبی به او نگاه کرد وگفت :
- من به فکرخودتم ..چرا انقد اذیتش می کنی المیرا ؟!برو ...برو بخواب پیشش..الان اون بیشترازهرکسی به تو احتیاج داره ..
المیرا بدون حرفی برگشت که برود..شمیم فوری بازویش را گرفت :
- خیلی خب..فقط همین امشب...ولی مطمئن باش من نمی ذارم انقد اون پسر بیچاره رو خون به جیگر کنی...
المیرا داخل اتاق شد وگفت :
- آخی...دیگ به دیگ میگه برو من هستم جات !اگه تو بیل زنی باغچه خودتو بیل بزن..داداش بدبختم همش تنها! تواون اتاق نم کشید!
شمیم دررا بست وبی توجه به حرف المیرا گفت :
- توروتخت بخواب منو تمناهم رو زمین ...
المیرا گفت :
- باشه ولی خر خودتی !
شمیم باحرص گفت :
- المیرا ...می ذاری کپه مرگمونوبذاریم یانه ؟
المیرا خودش را روی تخت انداخت وشمیم هم جای خواب خود وتمنارا درست کرد وخوابید...المیرا همان طور که به سقف خیره شده بود گفت :
- شمیم ...
شمیم همان طور که با تمنا ونفس های آرامش خیره بود گفت :
- هوم...
المیرا گفت :
- می گم ..می خوای بریم دکتر..شاید یه دارویی چیزی باشه که شیرتو روون کنه..
- لازم نیس...من آخرش به بچم شیرخودمو می دم ...
المیرا با ناامیدی گفت :
- چه جوری آخه !؟ اصن شیرت نمیاد..به زود دوسه تا قطره..تمناباید قسمشون بده..
شمیم لبخندی زد وگفت :
- درست میشه...
- می خوای برم به مامان بزرگ بگم با ارمیا حرف بزنه ؟شایدازخرشیطون پایین اومدا!
شمیم خونسرد گفت:
- ارمیا حق داره..خودمم ازکارم پشیمونم..شاید براجبرانه..نمی دونم..ولی شرطشو بی چون وچرا پذیرفتم..نمی خوام دیگه فک کنه کم آوردم..من بالاخره تمنارو شیرمی دم...!
المیرا گفت :
- شمیم ...
- هوم ؟
- دلم می خواد یه چیزایی بهت بگم ولی ازارمیا می ترسم ...
شمیم نگاهش را به المیرا دوخت وگفت :
- چی ؟
- می دونی...تو ازوقتی مارودیدی اصلا هیچی نپرسیدی! نمی خوای بدونی ارمیا تواین چندماه چیکارا کرد؟! عکسات چی شد ؟! آبروت چی شد ؟روژان چی شد ؟
شمیم نگاهی به تمنا کرد ودرحالی موهای زیبای اورا نوازش می کرد گفت:
- رفتاراتون نمی ذاشت من حرفی بزنم..ارمیا جدیه..خیلی جدی..هنوز نبخشیدتتم..توهم قهربودی..مامان وبابات هم که خب...من روم نمی شد سرمو جلوشون بلند کنم..احسان هم..یه جورایی می ترسیدم به توبگه وتوهم که جوگیر...
المیرا باتعجب به شمیم نگاه کرد وبعد غمگین گفت :
- وقتی یادم میاد که بعد رفتنت ارمیا چه کشید دلم ریش میشه..شمیم اونم یه کم...یه کم بیشترازتو زجرکشیده...حق بده بهم..سختی های زندگی ارمیا زیادی بود براش..قبل ازدواجش که اون روژان احمق..بعد ازازدواجش هم که تو...
خودت خوب می دونی چقدرمی خوادت...یعنی..یه جورایی نبود تو ..نبود اونه !...وقتی رفتی اون تایه مدت عین دیوونه ها تواتاقش کزکرده بود..فقط گیتارمی زد..می خوند..توتاریکی..می زد می شکست..اشک می ریخت..درو روبه هیچ کس بازنمی کرد..به زود عذا می خورد..هیچ کس رو نمی دید..اصلا اوضاش وخیم بود...حتی یادش هم نبود یه بچه نوزاد داره! ...دیگه خسته شده بودم..یه روز رفتم وبه زورباهاش ملاقات کردم...برا دفعه اول کشیدم زیرگوش برادربزرگترم...باید بهش می فهموندم ..می خواستم بیدارشه..اول سیلی زدم بعد یه خورده دعوا کردم وحرف بارش کردم..بعدش هم تمنارو کنارش خوابوندم...می دونی ضربه نهایی رو با تمنا زدم..اگه بودی شمیم..اگه بودی ومی دیدی..موقعی که ارمیا ازخواب بیدار شد وتمنارو دید...
المیرا مکثی کرد وانگار که درآن لحظه گذشته غرق شده باشد..مدتی بعد گفت :
- ازاون روز به بعد ارمیا بهترشد...کم کم شد همون ارمیا..اما یه چیزایی تغییرکرده بود..ارمیا زیادی حس انتقام داشت..زیادی خشمگین بود..یه کارایی می کرد..می فهمیدم اما نمی دونستم دقیقا چیکارمی کنه...تااین که یه روز فهمیدم..روژانو انداخته زندان !
شمیم با تعجب چشمانش درشت شد وگوش هایش تیزتر...المیرا گفت :
- توخیلی چیزارو نمی دونی..ملیسا..امید ..روژان...اینا همشون تو بدبختیتون دست داشتن..البته امید نه..امید بدبخت فقط قصدش همونی بوده که به توگفته..می خواسته توملیسا رو راضی کنه باهاش ازدواج کنه..اما ملیسای نامرد..
شمیم زیرلب گفت :
- باورم نمی شه...ملیسا ؟!!!!
المیرا پوزخندی زد وگفت :
- اگه حوصلشو داری همه رو برات بگم !یه گوش پرصبروحوصله می خواد...
شمیم گفت :
- توکه می دونی دارم ازفوضولی می میرم...تاصبح هم بشه گوش می دم..فقط بگو توروخدا...
المیرا شروع کرد وتعریف کرد...همه وهمه را...ازملیسا ودسیسه هایش..ازروژان وکارهایش..ازعکسها..ازارمیا وملاقاتش با روژان..ازخانه دوست ارمیا..از گول زده شدن روژان توسط روژان..ودرآخرگیرافتادن روژان ودادگاه هایی که حکم آخرش به زندان افتادن روژان بود به مدت ده سال!..
شمیم با قیافه ای باور نکردنی به حرفهای المیرا گوش می داد...مرتب به میان حرفهای المیرا می پرید وبا هیجان سوال می پرسید...باورش نمی شد همه ی آن اتفاق ها درعرض هشت ماه افتاده باشد ! فکرنمی کرد ارمیا انقدر جدی همه مسائل را دنبال کرده باشد وهمه چیز را روشن کرده باشد...درواقع ازخوشحالی باور نمی کرد...انقدر باور این قضیه برایش سخت بود که..
المیرا همه ی حرفهایش را زد...خوابش گرفت ...خوابش برد وشمیم ...
تادم دمای صبح بیدار ماند وفکرمی کرد....!
*****
باصدای پیامک گوشی اش بیدارشد...چشمانش را چندبار باز وبسته کرد...انگارصبح شده بود...با بی جانی بلند شد ونشست ...گوشی قرضی درب وداغون سایه را که چندماه دردستش بود را برداشت وپیامک را نگاه کرد...بادیدن اسم روی گوشی ..چشمانش گشاد شد !
- کیانفر!!!
پیامک را خواند...
- سلام خانم خرسند...امیدوارم حالتون خوب باشه...راستش خواستم بگم که مهلت مرخصیتون تموم شده.. دیدم خبری ازتون نیست نگران شدم...لطفا حتما یه خبربهم بدین...
شمیم خیره به گوشی ماند وفکرکرد باید کاررا یکسره کند...دیگر به آن مغازه نمی رفت بهتربود...ازهرلحاظ بهتربود!
وشروع به نوشتن پیامکی به کیانفرکرد:
- سلام ...من خوبم...نگران نباشین..فقط یه خورده سرم شلوغ شده...همین امروز میام خدمتتون...
گوشی را کناری گذاشت وبه جای تمنانگاه کرد...تازه متوجه نبود او شد...حدس می زد المیرا اورا بیرون برده باشد..نگاهی به ساعت کرد...10صبح !
چقدر خوابیده بود!
پتویش را جمع کرد ...موهایش را شانه زد..آن هارا بالا برد ودم اسبی بست...یک تونیک مشکی وسفید وشلوار چرم مشکی اش را پوشید وروسری مشکی اش را هم به سرکرد وبیرون رفت...از درکه بیرون رفت..ازبالای پله ها...همه را درجنب وجوش می دید...اوه چه خبربود !
همه دررفت وآمد بودند...بوی آش نذری تمام خانه را پرکرده بود...آرام آرام ازپله ها پایین رفت..درهمان حال زهره خانم ازآشپزخانه بیرون آمد..بادیدن شمیم لبخند زد :
- اِ شمیم جان بیدار شدی
- سلام زن عمو..چه خبره اینجا؟
- سلام عزیزم...برو دست وروتو بشور بیاآش بخور
شمیم لبخند زد وگفت :
- چشم...
خیلی زود دست ورویش را شست وخشک کردو به آشپزخانه رفت...زهره خانم واحسان آن جا بودند...شمیم گفت :
- سلام..
احسان که مشغول خنده وسرگرم تمنابود سرش را به سمت شمیم برگرداند...
- سلام شمیم خانوم...ظهرتون بخیر ایشالله ...
شمیم روبه احسان خندید وگفت :
- من تانصفه شب به حرفای چرت خانوم شما گوش می کردم...چونه که نیس لامصب..مخمو خورد...
احسان گفت :
- مال بد بیخ ریش صاحبش!من حاضربودم به خاطرشما نگهش دارما..خب به زور می فرستادینش پیش خودم دیگه...
شمیم مرموز به احسان نگاهی کرد وهرسه بلند زدند زیرخنده...شمیم گفت :
- یه شب ازدستش راحت بودی آقا احسان..برو خداروشکرکن..
زهره خانم کاسه ای ازآش رشته تازه وداغ را جلوی شمیم گذاشت وگفت :
- المیرا فعلا افتاده رو دنده لج...خدارو همیشه شکرمی کنم احسان هیچ وقت ازگل بالاتربهش نمیگه..به خدا اگه یه مرد دیگه بود زیرلگدش می گرفت...
احسان با خجالت گفت :
- خجالتم ندین مادرجان...من عاشق المیرام...
شمیم روبروی تمنارفت وبا عشق بوسه ای برگونه او زد وگفت :
- واقعیته آقا احسان...شما واقعا صبورین...
احسان لبخندی تلخ زد وگفت :
- ولی نه بیشترازارمیا!
شمیم ساکت شد! نگاهش را مدتی به احسان انداخت وبعد سرش را زیر انداخت ...بوی پیازداغ ونعناداغ روی آش اشتهایش را تحریک کرده بود...اما بااین حرف احسان ! دیگرنه مزه کشک را روی زبانش می فهمید ونه نعناداغ وپیازداغش را ...با بی میلی مشغول خوردن آش رشته اش شد...
احسان بیرون رفت وتمنارا به زهره خانم داد..زهره خانم گفت :
- ازحرفاشون ناراحت نشو ...اونا ارمیا رو خیلی دوس دارن..دلشون می خواد رابطتون مث اول شه...فقط خوبیتونو می خوان..هم احسان هم المیرا وهم بقیه...
شمیم سری به نشانه مثبت تکان داد وگفت :
- می دونم زن عمو..می دونم..اما منم...
حرفش را نیمه کاره رها کرد وساکت شد..زهره خانم گفت :
- حرفتوبزن عزیزم...توهم حق داری ازخودت دفاع کنی..هرچی تودلت داری بگو..به همه..این طوری شاید همه چیز تغییرکرد...
شمیم کمی مکث کرد وگفت :
- چشم..سعی می کنم...
وبه تمنا نگاهی کرد وخندید...تمناهم درجواب مادرش لبخند کوچکی زد...شمیم گفت :
- قربونت برم ...
روبه مادرشوهرش گفت :
- شیرشو خورده ؟
- آره..صبح ارمیا درست کرد بهش داد...
شمیم باتعجب گفت :
- مگه کی بیدارشده ؟
- دخترکم سحرخیزه ماشالله...ساعت هفت...
شمیم خندید وتمنارا ازآغوش مادرشوهرش گرفت وگفت :
- برم یه کم آش بگیرم بهش بدم بخوره...
وهمانطور که تمنارابازهم می بوسید وبا او بچگانه حرف می زد بیرون رفت.. حیاط سرسبز خانه حمیده خانم پربود ازبوی آش نذری... ویک دیگ مسی که سایه وحمیده خانم والمیرا دورش ایستاده بودند وحمیده خانم بایک ملاغه آش را هم می زد...شمیم لبخند زد وجلو رفت ...
- سلام به همگی...اوه اوه...چه بویی راه انداختین!...
هرسه نفر جواب سلامش را دادندو المیرا گفت :
- توبرو بخواب کم خوابیدی!
سایه ریزخندید...شمیم اخمی کرد وبالای سردیگ ایستاد وگفت :
- خوبه تودیشب فکت گرم شده بود ...امون نمی دادی!
المیرا باحرص دستش را به کمر زد وگفت :
- کی می گفت تاحرف نزنی برام خوابم نمی بره !
حمیده خانم به وسط بحث آن دوپرید وبا آرامش گفت :
- بس کنید دخترا...بهتره به جای این بچه بازیا..کمک کنین آش رو بکشیم ...
همان موقع ازدرحیاط ارمیا وارد خانه شد...شمیم نگاهش روی او خیره ماند...بلافاصله پشت سرش ترمه هم بالبخند شادی وارد خانه شد ودستانش را بهم زد وروبه حمیده خانم گفت :
-همه رو پخش کردیم...!
حمیده خانم گفت :
- آفرین به تو دختر...
ارمیا با اخم وحرص گفت :
- اِ دروغ نگو بچه ! خوبه همش توماشین نشسته بودیا!
حمیده خانم گفت :
- دعوا نداره که...دست دوتاتون درد نکنه مادر...
المیرا زیرلب ایشی گفت ونگاهش را ازترمه برگرفت ...زیرچشمی به شمیم خیره شد..شمیم با اصلا نگاهی به ارمیا وترمه هم نمی انداخت...روبه حمیده خانم گفت :
- مادرجون..ممکنه یه کم ازاون قسمتای آبکیش برا تمنا بکشین؟
ارمیا که انگار تازه نگاهش متوجه شمیم شده بود...جلو آمد وروبروی صورت تمنا خندید :
- چطوری کوچولم ؟
تمنا ذوق زده همراه با یک جیغ بچگانه روبه پدرش خندید...حمیده خانم کمی آش برای تمنادرظرفی کوچک ریخت وشمیم بی توجه به ارمیا وحتی بدون سلام راهش را گرفت ورفت...وارد آشپزخانه شد وقاشقی کوچک را برداشت وبیرون رفت..روی مبلی نشست وکمی آش را با قاشق هم زد تا سرد شود...قبلا شنیده بود برای دادن غذا به بچه نباید غذای داخل قاشق را برای سرد شدنش فوت کرد...چون ممکن بود هرمیکروارگانیسمی را ازدهانش وارد غذاکند...! همان طور که آش را هم می زد تمنا هی باشیطنت هایش تقلا می کرد که ظرف آش را بریزد ...شمیم هی دستش را پس می زد ولی تمنا مرتب شیطنت می کرد...شمیم تصویر خنده ترمه را جلوی چشمش آورد وباغم خشمش را فروخورد...تمنا بازهم اذیت می کرد...دستان تپل وسفیدش را می کشید جلو...شمیم اورا عقب می کشید وبازهم درفکر فرومی رفت...صدای شاد ارمیا...اِ دروغ نگو بچه ! خوبه همش توماشین نشسته بودیا!...پس باهم رفته بودند بیرون !...بغضش را قورت داد ...صدای خنده ی بلند ترمه درگوشش پیچید...تمنا دستش را درون آش زد وشمیم باترس این که دستش سوخته باشید ...یک هو ازعصیانیت منفجر شدوداد زد :
- اِ انقد اذیت نکن بچه ..
تمنا کمی ساکت به مادرش خیره شد ...باهق هقی کوچک لبهای سرخ وکوچکش را بیرون داد ...لب آمدنش هم زیبا بود..اشک های کوچکش جوشید وشمیم هم همراه بااواشک هایش جوشید..تمنا یک هو زد زیر گریه ودادش بلندشد....
- چته تو؟به بچه چیکارداری ...
نگاه گریانش را به ارمیا دوخت...اوکی آمده بود...! ازجایش بلند شد وتمنارا کمی درآغوشش فشرد وهمان طورکه آرام اشک می ریخت زیرلب گفت :
- ببخش عزیزم ..ببخشم...غلط کردم...
تمنا هنوزهم گریه می کرد...شمیم اورا هی درآغوشش تاب می داد اما بی فایده..ارمیا فوری نزدیک آمد وگفت:
- بدش به من..بدش ..نمی خواد مادری کنی...
شمیم دستش را پس کشید وباخشم گفت :
- نمی خوام...
ارمیا داد زد:
- توغلط می کنی نمی خوای! تواین هشت ماهه که بزرگش کردم یه بار توروش اخم نکردم ! بعد توهنوز ازراه نرسیده سربچه داد می زنی !
شمیم هم دادزد :
- به خودم مربوطه !بچمه !
ارمیا دست به کمرزد وگفت :
- اِ؟جدی ؟!! بچته ؟!!! موقعی که دوسه روزه بود وگشنه وبدون شیر کجا بودی مادرفداکار؟!!! بچته ؟!!!
ازصدای دادهای آن ها همه به سالن هجوم آورده بودند...هرکسی چیزی می گفت تا آن هارا ازهم جدا کند..اما ارمیا وشمیم بدترلج کرده بودند..شمیم ازروی عصبانیت ...وارمیا به خاطرتمنا که گریه اش شدید ترشده بود وتقریبا دق کرده بود! المیرا جلو آمد وبه زوربچه را ازشمیم گرفت تا آرامش کند واحسان ارمیا را کنارکشید ...
- بیارکنارپسر..آروم باش..
- ولم کن احسان...دیگه به اینجام رسیده به خدا...
وهمزمان دستش را زیرگلویش زد...حمیده خانم گفت :
- زن توهم کم نکشیده ارمیا خان !
ارمیا با تعجب به سمت مادربزرگش برگشت وحمیده خانم کمی جلو آمد وگفت :
- موقعی که من داشتم تواین خونه جون می دادم وکسی نبود به دادم برسه !توکجابودی ببینی ارمیا خان ؟!!
چشمهای همه به جز سایه وشمیم گشاد شده بود!
ارمیا با تعجب به مادربزرگش نگاه می کرد...همه گوش هایشان تیز شده بود..شاید فکر می کردنداشتباه شنیده اند...اما حمیده خانم خیلی محکم ادامه حرفش را زد..چشم درچشم ارمیا ادامه داد:
- شمیم از همون اولی که وارد خونه من شد احساس کردم خدا این دخترو برا من فرستاده که نذاره ازتنهایی بمیرم ...
درهمان میان ..آقای دادفر بالاخره بعدازمدتی سکوتش را شکست وگفت :
- دور ازجون مادر..این چه حرفیه ..
حمیده خانم بازهم ادامه داد:
- نه بذاربگم فرید...بذار بگم که انقد پسرت دو نگیره واین دختربی گناه رو محکوم کنه!این من بودم که نذاشتم شمیم تواین هفت هشت ماهه برگرده خونش !
همه دهانشان بازمانده بود...وارمیابا صدایی بی رمق گفت :
- مامان بزرگ !
حمیده خانم گفت :
- شما سالی یه بارم زور به من دربه در سرمی زدین...باز وقتی بچه بودین دلم خوش بود به هوای شمال وسرگرمیاتون پدرومادراتونو مجبور می کردین که بیاین خونم..اما چندسال بود که حسابی تنها بودم...حتی یه تماسو هم به زورباهام می گرفتین...یادته ارمیا..یادته مادر...
قبل از ازدواجت چقدربا روژان می اومدین اینجا..یادته دوتایی هرهفته ایجابودین..بااذیتاتون. شیطنتاتون ..دلم خوش بود که تنها نیستم..
حمیده خانم اشک چشمش را پاک کرد والمیرا جلو رفت ودستش را برگردن مادربزرگش انداخت..ارمیا سرش را زیر انداخت وحمیده خانم گفت :
- ارمیا مادر...دلم برات خیلی لک زده بود...انقدر که همه عکساتو قاب کردم وتو اتاقت زده بودم...می دونم اوضاع خوبی نداشتی این چندسال...تو آخرین باری که ازخونه من رفتی با روژان دست تودست بودی! باهم خوشحال می گفتین که می رین ودفعه بعد برای دعوت عروسیتون برمی گردین...اما رفتین و..
حمیده خانم سکوت کرد وارمیا که انگارپاهایش سست شده باشد روی مبلی نشست وسرش را دردست گرفت...حمیده خانم گفت :
- وقتی فهمیدم روژان باهات چیکارکرده دلم داشت پرپرمی شد به خدا...تو بیش ازاونی که فک می کردی برام مهم بودی پسرکم...عاشقت بودم..جوونیتومی پرستیدم...وقتی فهمیدم ضربه خوردی...فقط ازته دل دعا کردم که خدا یکی رو بهت بده که جبران همه بدی های روژان شه...نتونستم روژانو نفرین کنم..نه می تونستم کاری بکنم نه می تونستم بچمو نفرین کنم..فقط زنگ زدم وباهاش حرف زدم..انقدر نصیحتش کردم که باگریه گوشی رو روم قطع کرد...کله شق بود..جوون بود وخام...! خیلی شکستم مادر..شکستم وقتی نتونستم براتون کاری انجام بدم...
المیرا بااشک درچشمانش مادربزرگش را به خود فشرد وحمیده خانم دست اورا دردستش فشرد وگفت :
- خدارو شکر که المیرا کم وبیش بهم خبرارو می داد..اما ارمیا تو...دیگه یادم نکردی ...جزاین که عیدا مجبوربودی...یا وظیفه داشتی وبهم زنگ می زدی برا تبریک! همین...می فهمیدم انقدر داغونی مادر..که حتی یادت نیس..یه مادربزرگی هم داشتی یه روز...
ارمیا باغم وبغض گفت :
- مامان بزرگ...به مرگ خودم نه ..باورکنین ...
حمیده خانم به میان حرف او آمد وگفت :
- صبرکن مادر...من ازت گله نمی کنم..حق بهت می دم...هرکسی هم جای توبود داغون می شد وهمه چیزو ازیادش می رفت...تو،تواوج جوونیت ضربه های بدی خوردی..حق می دم بهت...اما همه اینا رو گفتم که به یه جا برسم .....! به شمیمت ارمیا خان !
یادمه عروسیت دعوت شدم اما نیومدم...چون نه خودت زنگ زدی...نه یادم کردی.! ولی بازم به دل نگرفتم وگفتم سرش این باربه زنش گرمه ..نمی رم که بفهمه ازش دلخورم...عروسیت هم گذشت...رفتی سرخونه وزندگیت ومنویاد نکردی...اون روژان که رفت وپشت سرشم نگاه نکرد...نه خودش نه مادرش...اازاونا توقعی نبود اما ازتو خیلی توقع داشتم...ازتهران تااینجا راهی نیس..ولی خب فراموشی راه کم وزیاد نمی شناسه..خلاصه مادر...انگارخدا دردمو فهمید...یه روز که مث همیشه با همسایه ها ودور وبریام سرگرم آش پختن بودیم فهمیدم صدای جیغ وداد میاد..رفتیم بیرون خونه دیدم یه دختر رو دست سایه افتاده...
سایه می گفت دنبال من بوده ...آوردمش خونمون..تایه هفته سرپا نشد...تادم مرگ رفت وبرگشت...
ارمیا باشنیدن این حرف سرش را با شدت بالا کرد ونگاهش را به شمیم دوخت...شمیم با خجالت ازنگاه خیره ارمیا سرش را پایین انداخت ...حمیده خانم گفت :
- چندتا دکتر اومدن بالاسرش...می ترسیدم تکونش بدم..دکتراهم می گفتن تازه وضع حمل کرده براش خوب نیس...خلاصه که این دختر یه بار تو زایمان جون داد ویه بارم توخونه من ..به خاطر...
نمی دونم به خاطرچی...مقصرکی بوده...ولی وقتی فهمیدم این دختر...زن ارمیاس..! انگاردنیارو بهم داده بودن..با جون ودل ازش مراقبت کردم...چندبارم خواستم بهتون خبربدم که اینجائه...نمی دونستم براچی به من پناه آورده اصلا منو ازکجا می شناسه وآدرسمو ازکجا آورده..ولی مهم جونش بود ونگرانی شوهر وخانوادش...اما همش خودش مانع می شد...توحال زارش ..باهربدبختی بود بهم گفته بود نذارم شوهرش بفهمه...منم وقتی می دیدم بهم پناه آورده...دل نمی کردم بهتون بگم..
ارمیا یک هو داد زد :
- یعنی چی مامان بزرگ !؟!! یعنی چی که هشت ماه تموم می دونستین وماروخبرنکردین !...شما اصلا خبرداشتین ما چه وضعی داریم ؟!!
حمیده خانم با صبوری وآرام گفت :
- صبرکن پسرم...هنوز نرسیدیم...من گفتم که خدا زنتو برامن فرستاده...نگو نه !
همه با کنجکاوی گوش می کردند...حمیده خانم نگاهی به شمیم کرد ولبخند زد ...
شمیم هم بالبخند جواب اوراداد وحمیده خانم روبه همه گفت :
- یکی دوماه بعدازاومدنش به خونم،من افتادم گوشه خونه ...!
چشمها بازهم گشاد شد . آقافرید فوری گفت :
- چی می گین مادر؟!!!مگه مامرده بودیم که شما افتادی گوشه خونه !
حمیده خانم گفت :
- می گم مادر،می گم .
نفس عمیقی کشید وادامه داد:
- چندماهی بود که می رفتم دکتر هی می گفتن پوکی استخون دارم،دوا درمون آنچنانی نداره .فقط باقرص کلسیم ولبنیات واین حرفا خودمو سروپا نگه می داشتم. خلاصه توهمین گیرودار یه روز دم خونمون خوردم زمین ،ازبس دستم پربود روبرومو ندیدم ،رو دوتا پله اول بودم که چادرم گیر کرد بین پاهام وخوردم زمین ...!
زهره خانم بادستش به صورتش کوفت وگفت :
- وای خدا مرگم بده
حمیده خانم گفت :
- خدا نکنه مادر. هیچی دیگه،این پاها دیگه برامن پانشد،همیشه خدارو صدهزارمرتبه شکرمی کنم که شمیم وسایه بودن، شمیم پیشم بود وگرنه من دیگه جون سالم به درنمی بردم . شمیم وسایه توخونه بودن اومدن کمکم وبایه بنده خدا دیگه بردنم دکتر...
همان موقع سایه نزدیک گوش شمیم گفت :
- اوه اوه! اگه ارمیا بفهمه این بنده خدا کیانفربوده !
شمیم چپ چپی به سایه نگاه کرد وبه حرفهای حمیده خانم گوش کرد:
- خدابهشون خیربده ، من که نمی تونستم حتی راه برم ! اومدن وباماشین بردنم دکتر، خدابه جوونیشون خیروبرکت بده،همیشه دعاشون می کنم
المیرا باتعجب گفت :
- باماشین کی مامان بزرگ ؟
حمیده خانم نگاهی به شمیم که ترسیده بود کرد وگفت :
- گفتم که ،یه بنده خدا! شاید دوس نداشته باشه اسمشو ببرم! فقط همیشه دعاگوشم..
هیچ کس چیزی دیگرنگفت، وحمیده خانم بازهم ادامه داد:
- بردنم سی تی اسکن ،جوابش که اومد فهمیدم قسمت مچ پاهام ترک برداشته، پوکی استخونم کم بود..، دیگه این یکی هم اضافه شد!
آقافرید عصبی گفت :
- پس چرا ماروخبرنکردین ؟!
- شمارو خبرکنم که چی مادر؟ازکارو زندگی می نداختمتون فقط ! وقتی می گم شمیم برامن فرشته نجات بود دروغ نگفتم ،شش ماه پام توگچ واتل بندی بود واین دخترنذاشت من تکون بخورم . اگه نبود هم من دوتا پاهامو ازدست می دادم هم تواین خونه ازتنهایی می مردم.
درحالی که اشک چشمانش را پرکرده بود گفت :
- به خدابهش خرده نگیرین، این دخترعین یه پرستارشش ماه مث دخترخودم منو ضبط وبند کرد، هیچ وقت بهم غرنزد، عصبانی نشد ،هم غذامی پخت هم به خونه می رسید هم به من !
وگریه اش شدت گرفت وآرام آرام گریه کرد. المیرا اورا درآغوشش فشرد وگفت :
- مامان بزرگ !
همه انگارکه وارفته بودند جز ترمه که نمی دانست چه خبراست وشمیم وسایه که همه چیز را می دانستند! حمیده خانم ازجایش بلند شد وگفت :
- من دیگه حرفی ندارم، اگه می خواین به هفت هشت ماهی که اینجا مونده ایراد بگیرین اول بیاین پیش من! من خودم نخواستم خبرتون کنه! خودم نخواستم بیاد مزاحم کاروزندگیتون بشه !شماها همیشه سرتون شلوغه ! وقت واسه این جور چیزا ندارین که !
احسان باخجالت گفت :
- نگین به خدا مادر،این چه حرفیه !
- دروغ می گم پسرم ؟نه اگه دروغ می گم بگین دروغ می گم !کدومتون می تونستین شش ماه تموم به من برسین ؟دکترگفته بود اگه شش هفت ماه بدون حرکت بودم که بودم ،وگرنه دیگه سروپا نمی شم!
ارمیا گفت :
- خب می بردیمتون تهران مادربزرگ ! این که غصه نداشت !
حمیده خانم دستش را تکان داد وگفت:
- من نصف عمرمو تواین خونه گذروندم، اگه قراربود بمیرم دوست داشتم توخونه خودم باشم وتکونم نمی خوردم !
تک تک افراد باخجالت هی می گفتند :
- خداسلامتیتون بده
- خدا سایتونو ازبالا سرمون کم نکنه
حمیده خانم گفت :
- حالاهم که خداخواست وخودتون بعدازمدت ها سرازخونه من درآوردین !خداروشکر،گذشته هاروبریزین دور! باتوهم هستما ارمیا خان
ارمیا سرش را زیر انداخت ومادربزرگش گفت :
- من گفتنیای خودمو گفتم! اگه هنوزم چیزی ازنظرتون عیب وایراد داره که به من مربوط نیس ازخودشمیم بپرسین، ولی گفته باشم،کسی دیگه حق نداره شمیم رو سرزنش کنه !اون به اندازه شماهایاحتی بیشترازشماها زجرکشیده! می فهمی آقای پدر؟بیشترازتوشاید!
ارمیا چیزی نگفت ،می فهمید حرف مادربزرگش بااوست اما بازهم چیزی نگفت وحمیده خانم گفت :
- حالاهم نشینین ..پاشید برید نذریارو پخش کنید...همش یخ کرد!
به دنبال حمیده خانم همه ازجابلند شدند ،درحالی که باهم پچ پچ می کردند ویا درمورد حرفهای مادربزرگشان حرف می زدند،نظرمی دادند ،اما خوبی اش به این بود که کسی حق مخالفت وحرف زدن ناحق نداشت ! حرف حمیده خانم یک کلام بود ! حق وبه جا!
همه بیرون رفتند ومانده بودنددونفر درسالن : ارمیا وشمیم !...
- وای خدا...عزیزم...کوچولوی مامان...
دست لرزانش را به سمت اوبرد وآرام آرام روی صورتش کشید...نرم ولطیف! مثل پنبه ..دلش مالامال ازعشق شده بود..عشق دخترک هشت ماهه اش...چه کرده بود شمیم ؟!! چه کرده بود با رفتنش ؟!! اگرمی فهمید خدا هم چنین هدیه ای به او داده که ولش نمی کرد وبیاید..!!! هشت ماه ! کم نبود..دردانه اش هشت ماه شیرخودش را نخورده بود! هشت ماه بود که بوی مادرش را نمی دانست چیست ! حالا شمیم آمده بود چه بگوید ؟! بگوید من مادرت هستم ؟!! مادر بی رحمت ؟!!
به صورت تمنایش نگاه کرد..لبهای صورتی وغنچه ای که مثل یک قلب کوچک درصورتش می درخشید...مژه هایی درست مانند مژه های ارمیا بلند وفر...ودماغی کوچک وپوستی سفید ولپ هایی برجسته...چشمانش را می دانست..نه مطمئن بود هم رنگ چشمان ارمیاست...لباسهایش یک بلوز وشلوار صورتی بودکه جلوی آن عکسهای بچگانه خورده بود...یک لحظه دلش غش رفت..خدا چه داده بود به آنها ؟!!! یک فرشته کوچولوی کوچک !
نگاهی به ارمیا کرد...تکیه به میزمطالعه اش داده بود ودست به سینه اورا تماشا می کرد..شمیم فین فینی کرد وگفت :
- میشه..میشه بغلش کنم ؟!
ارمیا کمی درچشمان اشکی شمیم خیره شد ...شاید دلش برای اشک های همسرش می سوخت...شاید دلش می خواست اورا درآغوش بگیرد وبگوید"زندگی من...نریز این اشکارو..." شاید می خواست ونمی شد...اما فقط لبخندی...خیلی محو زد وگفت :
- تومادرشی...!ازمن اجازه می گیری؟
شمیم اول متعجب وبعد با عشق به ارمیا خیره ماند...نه ! ارمیایش نه تنها تغییرنکرده بود..بلکه مردترهم شده بود!
باخوشحالی لبخند زد ودستانش را به زیرکمرکوچک تمنابرد واورا دریک حرکت..هرچند بادستهای بی جون ولرزان بلند کرد...تمنارا درآغوش گرفت ومحکم به سینه فشرد...نفس های تند تند وگرم دخترکش به سینه اش می خورد ودلش می ریخت...با لبخند به به صورتش نگاه کرد ودرمیان لبخندش زد زیرگریه...آرام آرام وبی صدا..سرش را روی سینه کودکش گذاشت وتاتوانست خودش را خالی کرد...چه کشید آن هشت ماه را بدون بچه اش..بدون شیردادن به او..بدون بوییدن او..بدون گریه هایش..بدون خنده هایش...حالا...باوجود او...دیگر نمی گذاشت..نمی گذاشت کسی اورا بگیرد....
******
باصدای نق ونقی چشمانش رابازکرد...نور اتاق چشمش را زد...چشمانش را روی هم فشارداد ...اما صدارا می شنید..دقت کرد..نمی فهمید..صدای چه بود...دستانش را روی چشمانش گذاشت وکمی چشمانش را مالید ...بعد کم کم چشمانش را بازکرد..صدا واضح ترشده بود..انگارداشت یک چیزهایی می فهمید...یک هو ازجاپرید..
فوری نگاهش را به کنار دستش دوخت..
دلش ریخت...
تمنایش !!!...خدایا!!!
چه می دید ؟!...
یعنی واقعا شب را پیش کودکش سرکرده بود؟!! پیش او بود وهیچ اتفاقی نیفتاده بود! گریه نکرده بود...نق نزده بود...بیدارنشده بود! ...به ساعت نگاه کرد..هفت صبح بود...لبخند زد وبه تمنا خیره شد..تمنا همانطور که دست وپا می زد نق نق می کرد..شمیم با عشق اورا بغل کرد:
- جونم مامانی...جونم عزیزم ...قربونت برم که سحرخیزی...فدای اون چشمات...
به چشمان درشت وخاکستری تمنا چشم دوخت...خنده اش عمیق شد وبا شادی وعشق تمنارا محکم به خود فشرد:
- وای خدا ...عزیییییزمامان..
همان لحظه صدای گریه تمنا بلند شد ...شمیم دست پاچه یک آن جا خورد...با بهت وتعجب به تمنا خیره شد...اوه! اشک های کوچکش برروی صورتش روان شده بود...عین دانه های مروارید..ریز وگرد وبلوری!...
شمیم فوری ازروی تحت پایین پرید واوراهمان طور که دربغل داشت تند تند تکان می داد...ازاین وربه اون ور...
- جونم مامان..نه نه..گریه نکنه...آروم آروم خوشکلم...
اما گریه ی تمنا بیشتر می شد...شمیم با نگرانی به صورت قرمز تمنا چشم دوخت ودر دل گفت :کاش ارمیا می آمد...می ترسید صدای تمنا همه را بیدار کند وشمیم کمی..فقط کمی رسوا شود! ..یا شاید هم اگر می فهمیدند بهش می خندیدند!
وقتی دید که تمنا آرام نمی شود...سرش را درگوش او برد وصداهایی نه چندان بلند درمی آورد...اورا بالا وپایین می کرد..ازاین دست به آن دست می کرد..اما تمنایش انگار سرلج افتاده بود..آرام شدنی درکارش نبود...
شمیم خسته گفت :
- آخه چته قربونت برم ؟!!
ودستش را نوازش گونه روی صورت اوکشید که صدایی را شنید..ازجا پرید وبه پشت سرش برگشت :
- بدش به من...
ارمیا! شمیم غمگین به ارمیا که نگاهش تمسخر آمیز بود نگاه کرد وتمنارا به خود چسباند...ارمیا جلو آمد وگفت :
- بدش به من..دق می کنه ..
شمیم یک قدم عقب رفت وبچه را بازهم به خود چسباند...درحالی که تمناهنوز هم گریه می کرد..ارمیا گفت :
- بدش شمیم ..الان بقیه رو بیدارمی کنه..گناه که نکردن بیچاره ها!...
- نمی خوام ..
شمیم اخم کرد وبچه را نداد...ارمیا با حرص جلو آمد وگفت :
- هنوزم لجبازی! خیلی خب..نمی دیش دیگه! ...
نگاهش رابه تمنا کرد وباصدایی مهربان گفت :
- تمنای بابا...عسل من...ببینمت گوگولم ...
تمناهمان موقع فوری گریه اش قطع شد وسرش را ازروی شانه شمیم بلند کرد وباهق هق کوچکی تا ارمیا را دید زد زیرگریه وبه طرف ارمیا خودش را پرت کرد...شمیم که فوق العاده ترسیده بود ..یک آن فکرکرد بچه ازدستش افتاد...اما ارمیا تمنارا که به سمتش کشیده شده بود را ازآغوش شمیم گرفت وسراورا روی گردنش گذاشت...تمنامثل همیشه بابوی پدرش آرام شد..هرچندهرلحظه هق هقی می کرد امایک هو صدای گریه اش قطع شد ولبهای خیسش را مثل همیشه روی گردن پدرش چسباند وچشمانش را روی هم گذاشت...ارمیا آرام آرام تاب می خورد ومی گفت :
- جون دلم بابایی...خوشکل بابا..
شمیم مات به آن دو خیره مانده بود...هنوز دستانش در هوا معلق مانده بود...به جای خالی تمنا برروی دستانش خیره ماند وحلقه اشک جلوی دیدش را تارکرد...نگاه تارش راروی تمنا که دستان کوچک وسفیدش را به سینه وگردن پدرش چسبانده بود گرداند و انگارکه همان موقع پاهایش سست شده باشد روی زمین وارفت..همان جا...نشست وبانگاهی تار..ثابت وخیره به زمین ...ماند!
بچه اش...بچه اش با اویی که نه ماه گوشت وخونش را پرورش داده بود غریبی می کرد!!!
ارمیا کمی تمنارا روی دستش تاب داد تا آرام شود...تمنا لحظه ای بعد خوابش برد...ارمیا اورا روی تخت خوباند وبه شمیم نگاه کرد...شمیم همانطور که مات نشسته بود خیره به روبرویش بدون پلک زدن مانده بود...ارمیا به سمتش رفت...جلوی روی همسرش ایستاد...آرام جلویش زانو زد وبه چشمان گریان شمیم نگاه کرد وگفت :
- باگریه چیزی درست نمیشه ...
شمیم هیچ واکنشی نشان نداد...ارمیا بازهم گفت :
- هنوز اول راهه...بچتو می گم...اگه...اگه بخوای مادری کنی..هنوز وقت داری!
شمیم سرش را به سمت ارمیا چرخاند وچشمانش را درچشمان ارمیا قفل کرد..ارمیا لبخندی زد وگفت :
- اونم مث خودت دل نازکه...زود دل می بنده به غریبه ها...فقط این بارتویه غریبه آشناهستی براش...
ارمیا مکثی کرد وادامه داد:
- شمیم ...تمنا هشت ماهه شیرخشک خورده ! این موضوع هشت ماهه به دلمه ! ...دلم می خواد ببخشمت..ولی..وقتی یادم میاد به زجرها وگرسنگی های تمنا..به نیمه های شب وگریه هاش..به بی قراریاش..دلم سنگ میشه ! نمی خوام برات سخت بگیرم..تومادرشی..برش داروببرش مث یه مادر! بهش برس...دلم می خواد شیرخودتو بهش بدی...امیدوارم بتونی..امیدوارم قبولت کنه...به خداشمیم..به خدا اگه تمنارو باشیرخودت! سیرکردی..اون وقت...
مکثی کرد وگفت :
- می بخشمت!
وسرش را زیرانداخت...ازجابلند شد ودستش را به سمت شمیم گرفت :
- پاشو...
شمیم نگاه اشکی اش را به ارمیا دوخت ومتعجب به دستش نگاه کرد..ارمیا با لبخند گفت :
- بگویاعلی وپاشو...پاشو عزیزم ...پاشوومادریتو ثابت کن...
شمیم ازشنیدن کلمه ی "عزیزم " بعد ازاون همه ماه ! بعد ازدوری ها..بعد ازنبود یک روز عاشقانه..قلبش به تپش افتاد ودلش! یک هو فرو ریخت...دست لرزانش را دردست ارمیا گذاشت وازجا بلندشد ...ارمیا دربلند شدنش به او کمک کرد ودست شمیم را درستان داغش گرفت وگفت :
- دیگه ام نبینم اشک بریزی...
به شمیم خیره شد وچیزی نگفت...شمیم یک آن دلش برای آغوش مردانه او پرزد...کاش..کاش..اما دریغ..ارمیا هنوز که اورا نبخشیده بود! آغوش کجا بود این وسط؟!! نگاهش را برروی تمناکه روی تخت آرام خوابش برده بود کشاند وفکرکرد..حالا همه چیز به او بستگی دارد...به این دخترکی که انگارزندگی ارمیا شده بود!
******
آن روز تاشب شمیم یک ریز دور وبرتمنا ور می رفت..وقتی المیرا برای دفعه اول تمنارا درآغوش شمیم دید آمد که سروصدا کند اما ارمیا با یک غرش مردانه اورا سرجایش نشاند..المیرا هم دیگر ساکت شد وچیزی نگفت...اما انگارهمه راضی بودند...همه حتی المیرایی که کمی ازشمیم دلخوربود وکینه اش بیش ازارمیا بود!
شمیم می فهمید...ارمیا آن ارمیای قبل نبود..او قبلا ارمیایی را می شناخت که وقتی ازکسی خشمگین با نارحت می شد تا تلافی نمی کرد وخشمش را بیش ازحد خالی نمی کرد دست برنمی داشت...اما حالا!..انگاریک ارمیای دیگر وارد جریان شده بود...یک ارمیای کامل! یک مردپخته...خشمش درحد همان دیدار اول بود وحالا حتی به شمیم هم لبخند می زد...دربچه داری هایش کمکش می کرد..راهنمایی های پدرانه اش شمیم را بیش ازپیش مشتاق می کرد...
تمنای کوچک هم هنوز به سمت ارمیا بیشتر گرایش داشت تاشمیم ..اما درطول چندروزی که شمیم مرتب اورا نازو نوازش می کرد انگارکه به شمیم عادت کرده باشد آرام بود وحتی به او می خندید!امااین میان...چیزهایی شمیم را آزار می داد...!این که مخفیانه ازکیانفر مرخصی چندروزه گرفته بود وهی سرکاررفتنش را پشت گوش می انداخت ..هی می ترسید حرفی بزند وسکوت می کردویکی هم این که ترمه فقط به عنوان دخترملوک خانم به همراه خانواده شوهرش آمده بود...زیادی دور وبر ارمیا می چرخید وتمنارا بیش ازشمیم به دست می گرفت...هرچند می دید که ارمیا هیچ دید مثبتی به اوندارد واعتنایی هم نمی کند ..اما نمی فهمید ...آن دختر به چه عنوان درآن خانه وبه همراه ارمیا آمده بود...برای چه انقدر دور وبر شوهر وبچه اش می گشت ؟!! دید خوبی نسبت به اونداشت..هرچندهربارکه بااو روبرو می شد نمی توانست رفتاربدی با دخترنوجوان داشته باشد..ولی..بازهم یک واهمه ازیک وجودیک دخترک نوجوان داشت !
روز سوم ماه محرم بود...ساعت هشت شب..صدای هیئت های بیرون ازخانه ودرکوچه وخیابان های آن شهر به گوش می رسید...همه دور هم شامشان را خوردند وارمیا زودترازهمه ازسرمیزبرخاست وتشکرکرد وبه اتاقش رفت...چنددقیقه بعدهم میزشام جمع شد وزن ها ودخترها مشغول کمک به حمیده خانم شدند ...همین روزها بود که نذری اش را مثل هرسال محرم دربین عزادارن پخش می کرد...یکی سبزی پاک می کرد ویکی برنج ...یکی ظرف هارا مرتب می کرد ویکی گوشت خرد می کرد...هرکسی مشغول به کاری بود...شمیم هم درحالی که تمنارا روی پاهایش نشانده بود کم کم به او غذا می داد...هنوز موفق به شیردادن به بچه اش نشده بود...شیرش کمی خشک بود وتمنا هنوز غریبه ! ولی شمیم مثل همیشه...امیدش به خدایش بود..انقدر پیش می رفت تا بالاخره تمنا بوی آشنای مادرش را بفهمد!
همان موقع که کمی برنج وخورش له شده ونرم دردهان تمنا می گذاشت دید که ارمیا تند تند ازپله ها پایین می آید...شمیم دهانش ازتعجب..ازعشق..از شوق بازماند...واقعا این ارمیا بود!؟!با آن تیپ؟با آن پالتوی مشکی که تابالای زانویش بود وبا آن شال سبزی که دور گردنش انداخته بود...آن یاحسینی که با مشکی روی شال سبزبود وآن یا ابوفاضلی که روی قسمت دیگر شال نوشته شده بود!...نه باورنمی کرد...ارمیا واقعا ارمیا بود!؟!!
ازجایش بلندشد...تمنارا روی دستش گرفت وجلو رفت...ارمیا داشت با عجله بیرون می رفت واصلا حواسش به تمنا وشمیم نبود:
- احسان کجاموندی پس...بدو دیرشد!
صدای احسان ازداخل آشپزخانه آمد:
- اومدم اومدم...
احسان هم بیرون آمد وشمیم دید که نه! انگاراین ها همه قصد کرده بودند...احسان هم تیپی درست همانند ارمیا زده بود وقصد رفتن را داشتند..به حیاط رفتند ودرحال پوشیدن کفش هایشان بودند که شمیم دم دررفت ودرتاریکی که زیاد دیده نمی شد آرام اوراصدا زد :
- ارمیا ...
ارمیا یک آن دلش ریخت!..پشتش به شمیم بود...یک لنگه کفشش دردستش مانده بود...نگاهش را همان طور به سمت شمیم برگرداند وبه شمیم نگاه کرد...احسان که می دید جو مناسبی برای ماندش نیست بیرون رفت تا منتظرآمدن ارمیا شود...شمیم چیزی نگفت..ارمیا کفشش را کامل پوشید ونزدیکش رفت :
- بله
همان موقع تمنا بادیدن پدرش ذوق کرد وخندید ...خودش را به سمت ارمیا کشاند وارمیا با عشق اورا درآغوش گرفت :
- کجا میایی بابایی..قربونت برم..
تمنا بازهم خندید...چقدر خوشحال می شد وقتی درآغوش ارمیا قرارمی گرفت..انگارکه بوی ارمیا فوق العاده براش روح بخش بود...! شمیم بالبخند به آن دونگاه کرد وارمیا گفت :
- کاری داشتی ؟
شمیم خیره به چشمان ارمیا لحظه ای ماند وبعد گفت "
- میشه ...منم ..یعنی منوتمناروهم ببری؟
ارمیا کمی مکث کرد...شمیم ترسید...نکند که عصبانی شود..اما وقتی لبخند ارمیا را دید خیالش راحت شد..ارمیا گفت :
- من ازخدامه ...زودترمی گفتی خب! برو آماده شو...
شمیم خوشحال لبخند زد وخواست که فوری بپرد وبرود آماده شود...ارمیا باخنده گفت :
- شمیم ...
شمیم برگشت...
- بله ..
- پس این وروجک چی میشه ؟
شمیم خنده ای کرد وبه سمت ارمیا رفت وتمنارا گرفت ..ارمیا گفت :
- خوب خودتونوبپوشونین..هوا سردشده...
شمیم لبخندی زد وگفت :
- باشه..زود میام..
وخواست که برود...ایستاد وروبه ارمیا گفت :
- به المیرا هم بگو...سرشب می گفت خیلی دوس داره بیاد هیئت...حالا که من هستم اونم بیاد بهتره..
ارمیا کمی خیره به شمیم ماند...شمیم سرش را زیر انداخت...نگاه های آب کننده ارمیا داشت شروع می شد!...صدایش را که شنید :
- باشه می گم بهش...
دیگر نماند وبه سمت اتاقش پروازکرد ...دل دل می کرد فقط برای شنیدن صدای عزای حسین !..برای اشک ..برای بغض های این ماه...
خیلی زود خود وتمنا را آماده کرد...اول تمنارا کناری نشاند واسباب بازی کوچکی را روی پاهایش گذاشت تا سرگرم شود..پالتوی مشکی اش را همراه با روسری لبنانی اش که براق بود ومشکی را پوشید..روسری اش را بایک سگک زیبا بست و چادر دانشجویی براقش را که بسیار به روسری اش می آمد را پوشید وبه سمت تمنارفت...تمنا با خود مشغول بود وانگار که با عروسک دردستش حرف می زد یک ریز صدا درمی آورد ..! شمیم خنده ای ریز کرد ولپ تمنارا محکم بوسید...دلش غش می رفت از کارهای بامزه او!
تمنا با تعجب به مادرش خیره شد وبعد که انگار یادش آمده باشد لپش دردگرفته ریز ریز زد زیر گریه! شمیم فوری اورا بغل کرد وهمان طور که سعی می کرد اورا مشغول کند گفت:
- نه نه!..غلط کردم مامانی...غلط کردم...ببین..ببین اینو...نیگا چه خوشگله...
ودسته کلیدی را دردستش تکان می داد تا تمنا آرام شود...حالا درگیر ودار این وضعیت که عجله داشت چه غلطی نکرده بود! تمنا کمی به کلید ها که صدا می کرد ودردست شمیم بود خیره می شد وساکت !.بعد دوباره که یادش می آمد می زد زیر گریه...شمیم خسته گفت :
- ای بابا...یه بوسی زدیم رو لپتا!..چرا انقد نازنازی شدی خوشگلم ؟ببین..اگه گریه نکنی..بابا میادا...بابایی ..بابا...
تمنا ازشنیدن اسم بابا ساکت شد وبه در خیره شد...همان طور که نفس نفس می زد واشک های کوچکش روی لپ های تپل وسفیدش مانده بود منتظربود ..وشمیم گفت :
- الان بابا ارمیا میادا...باهم بریم ددری. بابایی..بابا ارمیا.....الان میاد تمنا کوچولوشو بغل می کنه...می برتش ددری..
تمنا ساکت گوش می داد وهی سرش را ازمادرش به دراتاق می چرخاند...منتظر پدرش...انگار سرگرم شده بود..شمیم هم درهمان میان فوری لباس های تمنارا پوشید وکلاهی را برسرتمنا گذاشت ...شلوارش مخمل مشکی بود وبرای بیرون خوب بود...فقط پتوی کوچک تمنارا برداشت تا اگر سرد بود به دور او بپیچد...اورا بغل کرد وتمناراروی دست گرفت که برود...صدای دراتاق آمد...
- شمیم ...آماده شدی؟
صدای ارمیا...شمیم دررا بازکرد وگفت :
- آره..بریم...
ارمیا به نگاهی به تمنا که اشک هایش روی گونه هایش بود گفت :
- چشه ؟
شمیم نگاهی به تمنا کرد وگفت :
- هیچی...فقط باباش زیادی نازنازی بارش آورده !
ارمیا ابروهایش را درهم کشید ودستانش را به سمت ارمیادراز کرد وگفت :
- چاکرشم به خدا...بدو بیا ببینم ...
تمنا دست وپا زنان به سمت ارمیا می پرید...شمیم اورا درآغوش ارمیا گذاشت وباهم راه افتادند..وقتی ازپله ها پایین می آمدند..سه تایی همراه هم ! همه ازپایین با تعجب به آنها خیره شده بودند...ترمه زیرچشمی به آنها نگاه می کرد هرچند خودش را به نفهمی می زد! ارمیا ازهمه خداحافظی کرد وشمیم هم پشت سراو خداحافظی کرد وبیرون رفتند...اما هردو..هم شمیم وهم ارمیادرچشمان بقیه شوق وتعجب را می خواندند..! حمیده خانم پشت سرآنها دستانش را به سمت آسمان دراز کرد وگفت :
- خدایا شکرت...
وروبه پسرش، آقای دادفر گفت :
- ارمیا خیلی بزرگ شده فرید...فک نمی کردم هنوز چیزی ندونسته...به این زودی ازخطاهای شمیم بگذره !
زهره خانم آه عمیقی کشید وگفت :
- اون خیلی وقته تغییرکرده مادر...دیگه کاراش برا ما تعجبی نداره !
بیرون ازخانه شمیم با تعجب با المیرا روبرو شد که منتظر درماشین ارمیا نشسته بود...شمیم تمنارا ازارمیا گرفت وکنار المیرا نشست وگفت :
- ببخشید معطل شدین
المیرا آرام جوابی نداد و احسان گفت :
- خواهش می کنم شمیم خانوم...دیرنمی شه..ازحالا تاآخرشب وقت داریم...
شمیم لبخند زد وارمیا پشت فرمان نشست ودستانش را کمی به هم سایید وگفت :
- اوووف ...چه شبیه سرد شده !
ماشین را روشن کرد وحرکت کرد...آینه ماشین را روی شمیم وصورتش تنظیم کرد...شمیم به یاد گذشته اش چشمانش را ازآینه خیره درچشمان ارمیا کرد ..همان موقع صدای احسان آمد که باخنده می گفت :
- می گم دیگه ازت گذشته ها...پیری ومعرکه گیری!
ارمیا چپ چپی به اونگاه کرد وبعد زد زیر خنده وگفت :
- توبرو به فکر سن وسالت باش که کپک زدی ویه بچه دست وپا نکردی !
المیرا درآن میان اعتراض کنان گفت :
- اِ...ارمیا...! بازاینو سرلج نندازا!
ارمیا چیزی نگفت واحسان گفت :
- نخیر..دیگه نمیشه ...دیگه قبول نیس المیرا خانوم ..
المیرا باحرص پایش را برکف ماشین کوبید وروبه ارمیا گفت :
- ارمیا !
ارمیا خندان گفت ":
- بده دارم برام دخترم دوماد جور می کنم ؟!
وازآینه نگاهی به شمیم کرد وروبه او چشمک زد ...شمیم خندید وگفت :
- اوه اوه...بیچاره دخترمن ! چه مادرشوهری هم قراره گیرش بیاد! قهرقهرو...
المیرا با حرص نگاهش را به شمیم دوخت ونفس عمیق وبلند بالایی کشید وسرش را به سمت پنجره چرخاند وچیزی نگفت...صدای خنده ارمیا واحسان درماشین پیچیده بود...
خیلی زود به مکان مورد نظرشان رسیدند...ارمیا ماشین را جایی مناسب پارک کرد وهمه پیاده شدندوباهم به سمت هیئتی که هیئت حضرت عباس نام داشت حرکت کردند...جلوی در ورودی خانم ها ارمیا تمنارا به شمیم سپرد وخودش با احسان وارد قسمت مردانه شدند...یک حسینه دوطبقه که طبقه پایین مردها بودند وباسینه زنی هایشان عزاداری می کردندوطبقه بالا دور تادور خانم ها نشسته بودند وازبالا عزاداری را تماشامی کردند...شمیم والمیرا بالا رفتند وجایی مناسب را که به راحتی هم می توانستند پایین را ببینند پیدا کردند ونشستند...البته المیرا حرفی نمی زد...فقط هرکاری که می خواست می کرد وشمیم هم چیزی نمی گفت...!
شمیم پتوی تمنارا کناری تازد وتمنارا درآغوشش خواباند...المیرا خیره به سینه زنی ها مانده بود وشمیم نگاهش به المیرا بود...هرچند دلش می خواست المیرا زودتر اخلاقش را درست کند امابازهم سعی کرد صبور باشد...به تمنا نگاه کرد وباغم در دل گفت :
- خدایا چه جوری بهش بفهمونم مادرشم ؟چطوری شرط ارمیا رو عملی کنم ؟چه شیری بهش بدم ؟خدایا..چه جوری به ارمیا بگم ؟چه طوری باهاش حرفاموبزنم ؟بگم چی ؟بگم برای چی تو واین فرشته رو ترک کردم ؟خدایا...خدایا...من به کی پناه ببرم ...؟!!
چشمان اشکی اش را از روی صورت تمنابلند کرد ویک لحظه ! روبرویش...روی دیوار بلند هیئت...پشت اشک هایی که دیدش را تارکرده بودند...تابلوی مردی را دید ...
اشکهایش شدت گرفت...ریخت وبرروی گونه هایش شدت گرفت...تابلوی بزرگ رنگ وروغن ...مردی زیبا..باچشم وابرویی آسمانی ...با لبهایی خشک ...با کلاه خودی که روی آن دو تاج پرمانند سبزبود...با یک لباس سبز بلند ودستانی که پرازآب بود و...اما لبهایش خشک !
نزدیک جوی آب زانو زده بود ومشکش کناردستش بود...هرکس آن تصویررا می دید می فهمید...حیرانی حال آن مرد...آب بخورد یا نه ! ...بنوشد یا ببرد ؟!!! اول خودش یا بچه ها؟!؟!...
شمیم زیرلب آهی کشید وگفت :
- یا ابوفاضل!...
دردلش غوغا به پا شده بود...مراسم شور وهیجان گرفته بود وچراغ های هیئت تقریبا کم نور وبعض هاخاموش شده بود..مردها وجوان ها دور تادور چند دایره بزرگ زده بودند ودست هارا محکم بالا می بردند وبرسینه هایشان می کوفتند..مداح می خواند وبقیه باصدای بلند جواب می داد :
- یاحسین ...
شمیم به دنبال ارمیا نگاهش را به پایین دوخت وچشمانش را گشت داد...درمیان آنهایی که ایستاده بودند اما درجمع سینه زنان نبودند...معمولا ارمیا اهل سینه زنی نبود! ...شمیم نگاهش را پیچ وتاب می داد دربین جمعت..هرچند نورکمی بود اما چهره ها واضح بود...نه نبود! ارمیا نبود!...شمیم فکرکرد توی این سرما نکند بیرون رفته باشد ؟!!...درمیان جمعیت ودایره سینه زنان نگاه کرد...شاید احسان را پیدا کند...خیلی زود اورا دید...حسابی درگیرسینه زنی بود وباصدای بلند می زد وجواب می داد...لبخندی زد وروبه المیرا ..نگاهش را چرخاند ...تعجب نکرد..آن عزاداری ها هرکس را گریان نمی کرد تعجب داشت !...المیرا با چشمان اشکی به عزاداران نگاه می کرد..اما شمیم روبه او باصدایی آرام نزدیک گوشش گفت :
- افتخارکن به مردت ! ببین چه طوری سینه می زنه...
المیرا چیزی نگفت وشمیم ادامه داد:
- نذار چیزی به دلش بمونه..اگه بچه دوس داره..خب براش بیار...کافیه توهمین ماه بخوای ازشون...
المیرا پوزخندی زد وگفت :
- نیس مرد تومرد نیس...نیس به خاطرکارای مزخرفت اومد زیرلگدت گرفت ! اون که مردترازشوهرمنه..اون خالص ترازاحسان می زنه...
شمیم نگاه حیرانش را باسرعت به سمت جمعیت سینه زن چرخاند...به احسان ..نه به نفربعدی نگاه کرد...دلش ریخت...خدای من !...چرا ندیدش...چرا نشناختش..
چقدر زیبا بود وقتی عزاداری می کرد..چقدر باآن شال سبز وآن پیراهن مشکی ..با آن سینه زدن ها...چقدر که این لباس ها به او می آمد...با آن ته ریشی که روی صورتش را پوشانده بود...واقعا ارمیایی دیگر شده بود...شمیم نگاه اشکی اش را به سمت المیرا کشاند ولبخندی زد وگفت :
- همیشه غافلگیرم می کنه...
المیرا چیزی نگفت...هنوز به عزادار ها...به برادر وشوهرش خیره بود...شمیم باغم نگاهش را به تمنا که خواب بود انداخت وگفت :
- می دونستی برا بخشیدنم شرط گذاشته ؟
المیرا چیزی نگفت...شمیم گفت :
- المیرا من به کمکت نیاز دارم ! ارمیا می دونست من شیر درست وحسابی ندارم...اما شرط گذاشته فقط درصورتی می بخشمتم که ..تمنارو باشیرخودم سیرکنم ..!
المیرا باتعجب سرش را به سمت اوبرگرداند وبه شمیم زل زد...شمیم زد زیرگریه وگفت :
- من هشت ماهه از بچم دور بودم...چطوری شیرمو برگردونم ؟!! این انصاف نیس المیرا ...
المیرا هنوز دربهت به شمیم خیره شده بود..شمیم درمیان اشک هایش گفت :
- به خدا من مجبور شدم برم المیرا...مجبور شدم ترکشون کنم...تمناهمون موقع زردی داشت ...نمی دونستم هیچ کاری بکنم..اگه باتمنا وارمیا می موندم زندگیم ازهم می پاشید...به خدا دوسشون داشتم که اومدم اینجا...دوسشون داشتم المیرا!...
سرش را زیر انداخت وگریه ی آرامش را ادامه داد...برای خالی کردن بغض های چندماهه اش..نیاز داشت..نیازداشت که حرف بزند واشک بریزد..هرچند دیگر چشمانش به اشک های همیشگی عادت کرده بود!
المیرا دلش یه لحظه سوخت...یک لحظه دلش هوای همان شمیم را کرد...شمیمی که هم خواهرش بود وهم زن برادرش!...اویی که قول داده بود به خودش دیگر شمیم را مثل همیشه به دل خود راه ندهد...آن هم فقط به خاطربرادرش...حالا ..همراه با شمیم اشک می ریخت...دست لرزانش را آرام آرام به سمت او برد ..وباکمی نوازش ..شمیم را نرم نرمک درآغوش گرفت..شمیم سرش را روی شانه المیرا گذاشت وگریه کرد...المیرا صدای اورا ازکنار گوشش شنید که گفت :
- چقدربه بوت احتیاج داشتم...بوی همدلیات..بوی خواهریات المیرا...
المیرا دست شمیم را فشرد وشمیم گفت :
- من جز شما کسی رو ندارم ...دیگه نگاهتو ازم نگردون...
المیرا چیزی نگفت وشمیم درآن چند ساعت ...درآن عزاداری...خودش را خالی کرد...هم با خدایش درد ودل می کرد وهم ازصاحب آن مجلس حاجتش را می خواست ...هم گریه می کرد وهم همه ی حرفها..قضیه ها..اتفاق ها...وهشت ماه گذشته را برای المیرا تعریف کرد...وآن میان بود که المیرا هم مانند حمیده خانم ...بین همه ...به شمیم حق داد...!
*****
ساعت از دوازده گذشته بود که به خانه برگشتند...همه خواب بودند وفقط چراغ خوابی درسالن روشن بود...المیرا واحسان شب بخیر گفتند وخیلی زود به اتاق هایشان رفتند...شمیم نگاهش را به ارمیا که تمنارا درآغوش داشت وتازه داشت به داخل می آمد انداخت وگفت :
- اگه خستت کرد بدش به من...
ارمیا روبروی شمیم ایستاد وتمنارا درآغوش اوگذاشت وگفت :
- خسته که من هیچ وقت ازش خسته نمی شم...می دونی که...وقتی من یکی رو دوس دارم..تاآخرش هستم...! من با نفس کشیدن های تمنا نفس کشیدم...توقع نداشته باش ازش خسته شم!...اینی که می بینی می دمش به تو..چون مادرشی وباید...بهش برسی...
شمیم با غم به چشمان ارمیا درآن تاریکی زل زد ...چشمان خاکستری مردش...برق می زد ...درآن تاریکی ..عین یک پروژکتوربود...!
شمیم به خوبی می فهمید منظور ارمیا ازرسیدن به تمنا شیردادن به اوست ! آخر چطور ؟!! هرچند شیرش خشک خشک هم نبود...هرچند درآن چندماه حمیده خانم هی به شمیم توصیه می کرد..توصیه هایی که مثل توصیه ها ونگرانی های یک مادربود! ..هرچند شمیم بعضی اوقات پشت گوش می انداخت ویا یادش می رفت..اما حالا...
حالا باعث شده بود لااقل شیرش به طور کامل خشک نباشد! اگر مراقبت ها وتوصیه های آن زن باتجربه نبود..
شمیم واقعا ازاوممنون بود...!
نه می توانست باارمیا مخالفت کند نه می توانست به تمنا شیر بدهد! بازهم سکوت کرد وفقط به سمت راه پله ها راه افتاد که برود...صدای ارمیا باعث شد بایستد...
- شب بخیر..
شمیم برگشت ونگاهی غمگین به ارمیا انداخت وزیرلب گفت :
- شب بخیر...
وبه اتاقش رفت ...تمنارا روی تختش خواباند ...جوراب های کوچک وکاپشن وکلاه تمنارا به آرامی به طوری که بیدار نشود بیرون آورد وکناری گذاشت..لباس های خودش را عوض کرد..چراغ را خاموش کرد که بخوابد..صدای دراتاقش را شنید..
- شمیم ...بیداری؟
شمیم به سمت دررفت ودرابازکرد...المیرا درتاریکی ایستاده بود...سرش را زیر انداخت وگفت :
- من بیام امشب پیش تو بخوابم ؟
شمیم اول با تعجب وبعد با خنده گفت :
- پس شوهرت چی میشه ؟
- یه شب که هزارشب نمیشه !
شمیم چشمانش را ریز کرد وگفت :
- ببینم ..نکنه باز سربچه ...
المیرا فوری به میان حرفش آمد وگفت :
- اگه نمی خوای بیام پیشت میرم پیش ارمیامی خوابم !
شمیم ساکت وعصبی به او نگاه کرد وگفت :
- من به فکرخودتم ..چرا انقد اذیتش می کنی المیرا ؟!برو ...برو بخواب پیشش..الان اون بیشترازهرکسی به تو احتیاج داره ..
المیرا بدون حرفی برگشت که برود..شمیم فوری بازویش را گرفت :
- خیلی خب..فقط همین امشب...ولی مطمئن باش من نمی ذارم انقد اون پسر بیچاره رو خون به جیگر کنی...
المیرا داخل اتاق شد وگفت :
- آخی...دیگ به دیگ میگه برو من هستم جات !اگه تو بیل زنی باغچه خودتو بیل بزن..داداش بدبختم همش تنها! تواون اتاق نم کشید!
شمیم دررا بست وبی توجه به حرف المیرا گفت :
- توروتخت بخواب منو تمناهم رو زمین ...
المیرا گفت :
- باشه ولی خر خودتی !
شمیم باحرص گفت :
- المیرا ...می ذاری کپه مرگمونوبذاریم یانه ؟
المیرا خودش را روی تخت انداخت وشمیم هم جای خواب خود وتمنارا درست کرد وخوابید...المیرا همان طور که به سقف خیره شده بود گفت :
- شمیم ...
شمیم همان طور که با تمنا ونفس های آرامش خیره بود گفت :
- هوم...
المیرا گفت :
- می گم ..می خوای بریم دکتر..شاید یه دارویی چیزی باشه که شیرتو روون کنه..
- لازم نیس...من آخرش به بچم شیرخودمو می دم ...
المیرا با ناامیدی گفت :
- چه جوری آخه !؟ اصن شیرت نمیاد..به زود دوسه تا قطره..تمناباید قسمشون بده..
شمیم لبخندی زد وگفت :
- درست میشه...
- می خوای برم به مامان بزرگ بگم با ارمیا حرف بزنه ؟شایدازخرشیطون پایین اومدا!
شمیم خونسرد گفت:
- ارمیا حق داره..خودمم ازکارم پشیمونم..شاید براجبرانه..نمی دونم..ولی شرطشو بی چون وچرا پذیرفتم..نمی خوام دیگه فک کنه کم آوردم..من بالاخره تمنارو شیرمی دم...!
المیرا گفت :
- شمیم ...
- هوم ؟
- دلم می خواد یه چیزایی بهت بگم ولی ازارمیا می ترسم ...
شمیم نگاهش را به المیرا دوخت وگفت :
- چی ؟
- می دونی...تو ازوقتی مارودیدی اصلا هیچی نپرسیدی! نمی خوای بدونی ارمیا تواین چندماه چیکارا کرد؟! عکسات چی شد ؟! آبروت چی شد ؟روژان چی شد ؟
شمیم نگاهی به تمنا کرد ودرحالی موهای زیبای اورا نوازش می کرد گفت:
- رفتاراتون نمی ذاشت من حرفی بزنم..ارمیا جدیه..خیلی جدی..هنوز نبخشیدتتم..توهم قهربودی..مامان وبابات هم که خب...من روم نمی شد سرمو جلوشون بلند کنم..احسان هم..یه جورایی می ترسیدم به توبگه وتوهم که جوگیر...
المیرا باتعجب به شمیم نگاه کرد وبعد غمگین گفت :
- وقتی یادم میاد که بعد رفتنت ارمیا چه کشید دلم ریش میشه..شمیم اونم یه کم...یه کم بیشترازتو زجرکشیده...حق بده بهم..سختی های زندگی ارمیا زیادی بود براش..قبل ازدواجش که اون روژان احمق..بعد ازازدواجش هم که تو...
خودت خوب می دونی چقدرمی خوادت...یعنی..یه جورایی نبود تو ..نبود اونه !...وقتی رفتی اون تایه مدت عین دیوونه ها تواتاقش کزکرده بود..فقط گیتارمی زد..می خوند..توتاریکی..می زد می شکست..اشک می ریخت..درو روبه هیچ کس بازنمی کرد..به زود عذا می خورد..هیچ کس رو نمی دید..اصلا اوضاش وخیم بود...حتی یادش هم نبود یه بچه نوزاد داره! ...دیگه خسته شده بودم..یه روز رفتم وبه زورباهاش ملاقات کردم...برا دفعه اول کشیدم زیرگوش برادربزرگترم...باید بهش می فهموندم ..می خواستم بیدارشه..اول سیلی زدم بعد یه خورده دعوا کردم وحرف بارش کردم..بعدش هم تمنارو کنارش خوابوندم...می دونی ضربه نهایی رو با تمنا زدم..اگه بودی شمیم..اگه بودی ومی دیدی..موقعی که ارمیا ازخواب بیدار شد وتمنارو دید...
المیرا مکثی کرد وانگار که درآن لحظه گذشته غرق شده باشد..مدتی بعد گفت :
- ازاون روز به بعد ارمیا بهترشد...کم کم شد همون ارمیا..اما یه چیزایی تغییرکرده بود..ارمیا زیادی حس انتقام داشت..زیادی خشمگین بود..یه کارایی می کرد..می فهمیدم اما نمی دونستم دقیقا چیکارمی کنه...تااین که یه روز فهمیدم..روژانو انداخته زندان !
شمیم با تعجب چشمانش درشت شد وگوش هایش تیزتر...المیرا گفت :
- توخیلی چیزارو نمی دونی..ملیسا..امید ..روژان...اینا همشون تو بدبختیتون دست داشتن..البته امید نه..امید بدبخت فقط قصدش همونی بوده که به توگفته..می خواسته توملیسا رو راضی کنه باهاش ازدواج کنه..اما ملیسای نامرد..
شمیم زیرلب گفت :
- باورم نمی شه...ملیسا ؟!!!!
المیرا پوزخندی زد وگفت :
- اگه حوصلشو داری همه رو برات بگم !یه گوش پرصبروحوصله می خواد...
شمیم گفت :
- توکه می دونی دارم ازفوضولی می میرم...تاصبح هم بشه گوش می دم..فقط بگو توروخدا...
المیرا شروع کرد وتعریف کرد...همه وهمه را...ازملیسا ودسیسه هایش..ازروژان وکارهایش..ازعکسها..ازارمیا وملاقاتش با روژان..ازخانه دوست ارمیا..از گول زده شدن روژان توسط روژان..ودرآخرگیرافتادن روژان ودادگاه هایی که حکم آخرش به زندان افتادن روژان بود به مدت ده سال!..
شمیم با قیافه ای باور نکردنی به حرفهای المیرا گوش می داد...مرتب به میان حرفهای المیرا می پرید وبا هیجان سوال می پرسید...باورش نمی شد همه ی آن اتفاق ها درعرض هشت ماه افتاده باشد ! فکرنمی کرد ارمیا انقدر جدی همه مسائل را دنبال کرده باشد وهمه چیز را روشن کرده باشد...درواقع ازخوشحالی باور نمی کرد...انقدر باور این قضیه برایش سخت بود که..
المیرا همه ی حرفهایش را زد...خوابش گرفت ...خوابش برد وشمیم ...
تادم دمای صبح بیدار ماند وفکرمی کرد....!
*****
باصدای پیامک گوشی اش بیدارشد...چشمانش را چندبار باز وبسته کرد...انگارصبح شده بود...با بی جانی بلند شد ونشست ...گوشی قرضی درب وداغون سایه را که چندماه دردستش بود را برداشت وپیامک را نگاه کرد...بادیدن اسم روی گوشی ..چشمانش گشاد شد !
- کیانفر!!!
پیامک را خواند...
- سلام خانم خرسند...امیدوارم حالتون خوب باشه...راستش خواستم بگم که مهلت مرخصیتون تموم شده.. دیدم خبری ازتون نیست نگران شدم...لطفا حتما یه خبربهم بدین...
شمیم خیره به گوشی ماند وفکرکرد باید کاررا یکسره کند...دیگر به آن مغازه نمی رفت بهتربود...ازهرلحاظ بهتربود!
وشروع به نوشتن پیامکی به کیانفرکرد:
- سلام ...من خوبم...نگران نباشین..فقط یه خورده سرم شلوغ شده...همین امروز میام خدمتتون...
گوشی را کناری گذاشت وبه جای تمنانگاه کرد...تازه متوجه نبود او شد...حدس می زد المیرا اورا بیرون برده باشد..نگاهی به ساعت کرد...10صبح !
چقدر خوابیده بود!
پتویش را جمع کرد ...موهایش را شانه زد..آن هارا بالا برد ودم اسبی بست...یک تونیک مشکی وسفید وشلوار چرم مشکی اش را پوشید وروسری مشکی اش را هم به سرکرد وبیرون رفت...از درکه بیرون رفت..ازبالای پله ها...همه را درجنب وجوش می دید...اوه چه خبربود !
همه دررفت وآمد بودند...بوی آش نذری تمام خانه را پرکرده بود...آرام آرام ازپله ها پایین رفت..درهمان حال زهره خانم ازآشپزخانه بیرون آمد..بادیدن شمیم لبخند زد :
- اِ شمیم جان بیدار شدی
- سلام زن عمو..چه خبره اینجا؟
- سلام عزیزم...برو دست وروتو بشور بیاآش بخور
شمیم لبخند زد وگفت :
- چشم...
خیلی زود دست ورویش را شست وخشک کردو به آشپزخانه رفت...زهره خانم واحسان آن جا بودند...شمیم گفت :
- سلام..
احسان که مشغول خنده وسرگرم تمنابود سرش را به سمت شمیم برگرداند...
- سلام شمیم خانوم...ظهرتون بخیر ایشالله ...
شمیم روبه احسان خندید وگفت :
- من تانصفه شب به حرفای چرت خانوم شما گوش می کردم...چونه که نیس لامصب..مخمو خورد...
احسان گفت :
- مال بد بیخ ریش صاحبش!من حاضربودم به خاطرشما نگهش دارما..خب به زور می فرستادینش پیش خودم دیگه...
شمیم مرموز به احسان نگاهی کرد وهرسه بلند زدند زیرخنده...شمیم گفت :
- یه شب ازدستش راحت بودی آقا احسان..برو خداروشکرکن..
زهره خانم کاسه ای ازآش رشته تازه وداغ را جلوی شمیم گذاشت وگفت :
- المیرا فعلا افتاده رو دنده لج...خدارو همیشه شکرمی کنم احسان هیچ وقت ازگل بالاتربهش نمیگه..به خدا اگه یه مرد دیگه بود زیرلگدش می گرفت...
احسان با خجالت گفت :
- خجالتم ندین مادرجان...من عاشق المیرام...
شمیم روبروی تمنارفت وبا عشق بوسه ای برگونه او زد وگفت :
- واقعیته آقا احسان...شما واقعا صبورین...
احسان لبخندی تلخ زد وگفت :
- ولی نه بیشترازارمیا!
شمیم ساکت شد! نگاهش را مدتی به احسان انداخت وبعد سرش را زیر انداخت ...بوی پیازداغ ونعناداغ روی آش اشتهایش را تحریک کرده بود...اما بااین حرف احسان ! دیگرنه مزه کشک را روی زبانش می فهمید ونه نعناداغ وپیازداغش را ...با بی میلی مشغول خوردن آش رشته اش شد...
احسان بیرون رفت وتمنارا به زهره خانم داد..زهره خانم گفت :
- ازحرفاشون ناراحت نشو ...اونا ارمیا رو خیلی دوس دارن..دلشون می خواد رابطتون مث اول شه...فقط خوبیتونو می خوان..هم احسان هم المیرا وهم بقیه...
شمیم سری به نشانه مثبت تکان داد وگفت :
- می دونم زن عمو..می دونم..اما منم...
حرفش را نیمه کاره رها کرد وساکت شد..زهره خانم گفت :
- حرفتوبزن عزیزم...توهم حق داری ازخودت دفاع کنی..هرچی تودلت داری بگو..به همه..این طوری شاید همه چیز تغییرکرد...
شمیم کمی مکث کرد وگفت :
- چشم..سعی می کنم...
وبه تمنا نگاهی کرد وخندید...تمناهم درجواب مادرش لبخند کوچکی زد...شمیم گفت :
- قربونت برم ...
روبه مادرشوهرش گفت :
- شیرشو خورده ؟
- آره..صبح ارمیا درست کرد بهش داد...
شمیم باتعجب گفت :
- مگه کی بیدارشده ؟
- دخترکم سحرخیزه ماشالله...ساعت هفت...
شمیم خندید وتمنارا ازآغوش مادرشوهرش گرفت وگفت :
- برم یه کم آش بگیرم بهش بدم بخوره...
وهمانطور که تمنارابازهم می بوسید وبا او بچگانه حرف می زد بیرون رفت.. حیاط سرسبز خانه حمیده خانم پربود ازبوی آش نذری... ویک دیگ مسی که سایه وحمیده خانم والمیرا دورش ایستاده بودند وحمیده خانم بایک ملاغه آش را هم می زد...شمیم لبخند زد وجلو رفت ...
- سلام به همگی...اوه اوه...چه بویی راه انداختین!...
هرسه نفر جواب سلامش را دادندو المیرا گفت :
- توبرو بخواب کم خوابیدی!
سایه ریزخندید...شمیم اخمی کرد وبالای سردیگ ایستاد وگفت :
- خوبه تودیشب فکت گرم شده بود ...امون نمی دادی!
المیرا باحرص دستش را به کمر زد وگفت :
- کی می گفت تاحرف نزنی برام خوابم نمی بره !
حمیده خانم به وسط بحث آن دوپرید وبا آرامش گفت :
- بس کنید دخترا...بهتره به جای این بچه بازیا..کمک کنین آش رو بکشیم ...
همان موقع ازدرحیاط ارمیا وارد خانه شد...شمیم نگاهش روی او خیره ماند...بلافاصله پشت سرش ترمه هم بالبخند شادی وارد خانه شد ودستانش را بهم زد وروبه حمیده خانم گفت :
-همه رو پخش کردیم...!
حمیده خانم گفت :
- آفرین به تو دختر...
ارمیا با اخم وحرص گفت :
- اِ دروغ نگو بچه ! خوبه همش توماشین نشسته بودیا!
حمیده خانم گفت :
- دعوا نداره که...دست دوتاتون درد نکنه مادر...
المیرا زیرلب ایشی گفت ونگاهش را ازترمه برگرفت ...زیرچشمی به شمیم خیره شد..شمیم با اصلا نگاهی به ارمیا وترمه هم نمی انداخت...روبه حمیده خانم گفت :
- مادرجون..ممکنه یه کم ازاون قسمتای آبکیش برا تمنا بکشین؟
ارمیا که انگار تازه نگاهش متوجه شمیم شده بود...جلو آمد وروبروی صورت تمنا خندید :
- چطوری کوچولم ؟
تمنا ذوق زده همراه با یک جیغ بچگانه روبه پدرش خندید...حمیده خانم کمی آش برای تمنادرظرفی کوچک ریخت وشمیم بی توجه به ارمیا وحتی بدون سلام راهش را گرفت ورفت...وارد آشپزخانه شد وقاشقی کوچک را برداشت وبیرون رفت..روی مبلی نشست وکمی آش را با قاشق هم زد تا سرد شود...قبلا شنیده بود برای دادن غذا به بچه نباید غذای داخل قاشق را برای سرد شدنش فوت کرد...چون ممکن بود هرمیکروارگانیسمی را ازدهانش وارد غذاکند...! همان طور که آش را هم می زد تمنا هی باشیطنت هایش تقلا می کرد که ظرف آش را بریزد ...شمیم هی دستش را پس می زد ولی تمنا مرتب شیطنت می کرد...شمیم تصویر خنده ترمه را جلوی چشمش آورد وباغم خشمش را فروخورد...تمنا بازهم اذیت می کرد...دستان تپل وسفیدش را می کشید جلو...شمیم اورا عقب می کشید وبازهم درفکر فرومی رفت...صدای شاد ارمیا...اِ دروغ نگو بچه ! خوبه همش توماشین نشسته بودیا!...پس باهم رفته بودند بیرون !...بغضش را قورت داد ...صدای خنده ی بلند ترمه درگوشش پیچید...تمنا دستش را درون آش زد وشمیم باترس این که دستش سوخته باشید ...یک هو ازعصیانیت منفجر شدوداد زد :
- اِ انقد اذیت نکن بچه ..
تمنا کمی ساکت به مادرش خیره شد ...باهق هقی کوچک لبهای سرخ وکوچکش را بیرون داد ...لب آمدنش هم زیبا بود..اشک های کوچکش جوشید وشمیم هم همراه بااواشک هایش جوشید..تمنا یک هو زد زیر گریه ودادش بلندشد....
- چته تو؟به بچه چیکارداری ...
نگاه گریانش را به ارمیا دوخت...اوکی آمده بود...! ازجایش بلند شد وتمنارا کمی درآغوشش فشرد وهمان طورکه آرام اشک می ریخت زیرلب گفت :
- ببخش عزیزم ..ببخشم...غلط کردم...
تمنا هنوزهم گریه می کرد...شمیم اورا هی درآغوشش تاب می داد اما بی فایده..ارمیا فوری نزدیک آمد وگفت:
- بدش به من..بدش ..نمی خواد مادری کنی...
شمیم دستش را پس کشید وباخشم گفت :
- نمی خوام...
ارمیا داد زد:
- توغلط می کنی نمی خوای! تواین هشت ماهه که بزرگش کردم یه بار توروش اخم نکردم ! بعد توهنوز ازراه نرسیده سربچه داد می زنی !
شمیم هم دادزد :
- به خودم مربوطه !بچمه !
ارمیا دست به کمرزد وگفت :
- اِ؟جدی ؟!! بچته ؟!!! موقعی که دوسه روزه بود وگشنه وبدون شیر کجا بودی مادرفداکار؟!!! بچته ؟!!!
ازصدای دادهای آن ها همه به سالن هجوم آورده بودند...هرکسی چیزی می گفت تا آن هارا ازهم جدا کند..اما ارمیا وشمیم بدترلج کرده بودند..شمیم ازروی عصبانیت ...وارمیا به خاطرتمنا که گریه اش شدید ترشده بود وتقریبا دق کرده بود! المیرا جلو آمد وبه زوربچه را ازشمیم گرفت تا آرامش کند واحسان ارمیا را کنارکشید ...
- بیارکنارپسر..آروم باش..
- ولم کن احسان...دیگه به اینجام رسیده به خدا...
وهمزمان دستش را زیرگلویش زد...حمیده خانم گفت :
- زن توهم کم نکشیده ارمیا خان !
ارمیا با تعجب به سمت مادربزرگش برگشت وحمیده خانم کمی جلو آمد وگفت :
- موقعی که من داشتم تواین خونه جون می دادم وکسی نبود به دادم برسه !توکجابودی ببینی ارمیا خان ؟!!
چشمهای همه به جز سایه وشمیم گشاد شده بود!
ارمیا با تعجب به مادربزرگش نگاه می کرد...همه گوش هایشان تیز شده بود..شاید فکر می کردنداشتباه شنیده اند...اما حمیده خانم خیلی محکم ادامه حرفش را زد..چشم درچشم ارمیا ادامه داد:
- شمیم از همون اولی که وارد خونه من شد احساس کردم خدا این دخترو برا من فرستاده که نذاره ازتنهایی بمیرم ...
درهمان میان ..آقای دادفر بالاخره بعدازمدتی سکوتش را شکست وگفت :
- دور ازجون مادر..این چه حرفیه ..
حمیده خانم بازهم ادامه داد:
- نه بذاربگم فرید...بذار بگم که انقد پسرت دو نگیره واین دختربی گناه رو محکوم کنه!این من بودم که نذاشتم شمیم تواین هفت هشت ماهه برگرده خونش !
همه دهانشان بازمانده بود...وارمیابا صدایی بی رمق گفت :
- مامان بزرگ !
حمیده خانم گفت :
- شما سالی یه بارم زور به من دربه در سرمی زدین...باز وقتی بچه بودین دلم خوش بود به هوای شمال وسرگرمیاتون پدرومادراتونو مجبور می کردین که بیاین خونم..اما چندسال بود که حسابی تنها بودم...حتی یه تماسو هم به زورباهام می گرفتین...یادته ارمیا..یادته مادر...
قبل از ازدواجت چقدربا روژان می اومدین اینجا..یادته دوتایی هرهفته ایجابودین..بااذیتاتون. شیطنتاتون ..دلم خوش بود که تنها نیستم..
حمیده خانم اشک چشمش را پاک کرد والمیرا جلو رفت ودستش را برگردن مادربزرگش انداخت..ارمیا سرش را زیر انداخت وحمیده خانم گفت :
- ارمیا مادر...دلم برات خیلی لک زده بود...انقدر که همه عکساتو قاب کردم وتو اتاقت زده بودم...می دونم اوضاع خوبی نداشتی این چندسال...تو آخرین باری که ازخونه من رفتی با روژان دست تودست بودی! باهم خوشحال می گفتین که می رین ودفعه بعد برای دعوت عروسیتون برمی گردین...اما رفتین و..
حمیده خانم سکوت کرد وارمیا که انگارپاهایش سست شده باشد روی مبلی نشست وسرش را دردست گرفت...حمیده خانم گفت :
- وقتی فهمیدم روژان باهات چیکارکرده دلم داشت پرپرمی شد به خدا...تو بیش ازاونی که فک می کردی برام مهم بودی پسرکم...عاشقت بودم..جوونیتومی پرستیدم...وقتی فهمیدم ضربه خوردی...فقط ازته دل دعا کردم که خدا یکی رو بهت بده که جبران همه بدی های روژان شه...نتونستم روژانو نفرین کنم..نه می تونستم کاری بکنم نه می تونستم بچمو نفرین کنم..فقط زنگ زدم وباهاش حرف زدم..انقدر نصیحتش کردم که باگریه گوشی رو روم قطع کرد...کله شق بود..جوون بود وخام...! خیلی شکستم مادر..شکستم وقتی نتونستم براتون کاری انجام بدم...
المیرا بااشک درچشمانش مادربزرگش را به خود فشرد وحمیده خانم دست اورا دردستش فشرد وگفت :
- خدارو شکر که المیرا کم وبیش بهم خبرارو می داد..اما ارمیا تو...دیگه یادم نکردی ...جزاین که عیدا مجبوربودی...یا وظیفه داشتی وبهم زنگ می زدی برا تبریک! همین...می فهمیدم انقدر داغونی مادر..که حتی یادت نیس..یه مادربزرگی هم داشتی یه روز...
ارمیا باغم وبغض گفت :
- مامان بزرگ...به مرگ خودم نه ..باورکنین ...
حمیده خانم به میان حرف او آمد وگفت :
- صبرکن مادر...من ازت گله نمی کنم..حق بهت می دم...هرکسی هم جای توبود داغون می شد وهمه چیزو ازیادش می رفت...تو،تواوج جوونیت ضربه های بدی خوردی..حق می دم بهت...اما همه اینا رو گفتم که به یه جا برسم .....! به شمیمت ارمیا خان !
یادمه عروسیت دعوت شدم اما نیومدم...چون نه خودت زنگ زدی...نه یادم کردی.! ولی بازم به دل نگرفتم وگفتم سرش این باربه زنش گرمه ..نمی رم که بفهمه ازش دلخورم...عروسیت هم گذشت...رفتی سرخونه وزندگیت ومنویاد نکردی...اون روژان که رفت وپشت سرشم نگاه نکرد...نه خودش نه مادرش...اازاونا توقعی نبود اما ازتو خیلی توقع داشتم...ازتهران تااینجا راهی نیس..ولی خب فراموشی راه کم وزیاد نمی شناسه..خلاصه مادر...انگارخدا دردمو فهمید...یه روز که مث همیشه با همسایه ها ودور وبریام سرگرم آش پختن بودیم فهمیدم صدای جیغ وداد میاد..رفتیم بیرون خونه دیدم یه دختر رو دست سایه افتاده...
سایه می گفت دنبال من بوده ...آوردمش خونمون..تایه هفته سرپا نشد...تادم مرگ رفت وبرگشت...
ارمیا باشنیدن این حرف سرش را با شدت بالا کرد ونگاهش را به شمیم دوخت...شمیم با خجالت ازنگاه خیره ارمیا سرش را پایین انداخت ...حمیده خانم گفت :
- چندتا دکتر اومدن بالاسرش...می ترسیدم تکونش بدم..دکتراهم می گفتن تازه وضع حمل کرده براش خوب نیس...خلاصه که این دختر یه بار تو زایمان جون داد ویه بارم توخونه من ..به خاطر...
نمی دونم به خاطرچی...مقصرکی بوده...ولی وقتی فهمیدم این دختر...زن ارمیاس..! انگاردنیارو بهم داده بودن..با جون ودل ازش مراقبت کردم...چندبارم خواستم بهتون خبربدم که اینجائه...نمی دونستم براچی به من پناه آورده اصلا منو ازکجا می شناسه وآدرسمو ازکجا آورده..ولی مهم جونش بود ونگرانی شوهر وخانوادش...اما همش خودش مانع می شد...توحال زارش ..باهربدبختی بود بهم گفته بود نذارم شوهرش بفهمه...منم وقتی می دیدم بهم پناه آورده...دل نمی کردم بهتون بگم..
ارمیا یک هو داد زد :
- یعنی چی مامان بزرگ !؟!! یعنی چی که هشت ماه تموم می دونستین وماروخبرنکردین !...شما اصلا خبرداشتین ما چه وضعی داریم ؟!!
حمیده خانم با صبوری وآرام گفت :
- صبرکن پسرم...هنوز نرسیدیم...من گفتم که خدا زنتو برامن فرستاده...نگو نه !
همه با کنجکاوی گوش می کردند...حمیده خانم نگاهی به شمیم کرد ولبخند زد ...
شمیم هم بالبخند جواب اوراداد وحمیده خانم روبه همه گفت :
- یکی دوماه بعدازاومدنش به خونم،من افتادم گوشه خونه ...!
چشمها بازهم گشاد شد . آقافرید فوری گفت :
- چی می گین مادر؟!!!مگه مامرده بودیم که شما افتادی گوشه خونه !
حمیده خانم گفت :
- می گم مادر،می گم .
نفس عمیقی کشید وادامه داد:
- چندماهی بود که می رفتم دکتر هی می گفتن پوکی استخون دارم،دوا درمون آنچنانی نداره .فقط باقرص کلسیم ولبنیات واین حرفا خودمو سروپا نگه می داشتم. خلاصه توهمین گیرودار یه روز دم خونمون خوردم زمین ،ازبس دستم پربود روبرومو ندیدم ،رو دوتا پله اول بودم که چادرم گیر کرد بین پاهام وخوردم زمین ...!
زهره خانم بادستش به صورتش کوفت وگفت :
- وای خدا مرگم بده
حمیده خانم گفت :
- خدا نکنه مادر. هیچی دیگه،این پاها دیگه برامن پانشد،همیشه خدارو صدهزارمرتبه شکرمی کنم که شمیم وسایه بودن، شمیم پیشم بود وگرنه من دیگه جون سالم به درنمی بردم . شمیم وسایه توخونه بودن اومدن کمکم وبایه بنده خدا دیگه بردنم دکتر...
همان موقع سایه نزدیک گوش شمیم گفت :
- اوه اوه! اگه ارمیا بفهمه این بنده خدا کیانفربوده !
شمیم چپ چپی به سایه نگاه کرد وبه حرفهای حمیده خانم گوش کرد:
- خدابهشون خیربده ، من که نمی تونستم حتی راه برم ! اومدن وباماشین بردنم دکتر، خدابه جوونیشون خیروبرکت بده،همیشه دعاشون می کنم
المیرا باتعجب گفت :
- باماشین کی مامان بزرگ ؟
حمیده خانم نگاهی به شمیم که ترسیده بود کرد وگفت :
- گفتم که ،یه بنده خدا! شاید دوس نداشته باشه اسمشو ببرم! فقط همیشه دعاگوشم..
هیچ کس چیزی دیگرنگفت، وحمیده خانم بازهم ادامه داد:
- بردنم سی تی اسکن ،جوابش که اومد فهمیدم قسمت مچ پاهام ترک برداشته، پوکی استخونم کم بود..، دیگه این یکی هم اضافه شد!
آقافرید عصبی گفت :
- پس چرا ماروخبرنکردین ؟!
- شمارو خبرکنم که چی مادر؟ازکارو زندگی می نداختمتون فقط ! وقتی می گم شمیم برامن فرشته نجات بود دروغ نگفتم ،شش ماه پام توگچ واتل بندی بود واین دخترنذاشت من تکون بخورم . اگه نبود هم من دوتا پاهامو ازدست می دادم هم تواین خونه ازتنهایی می مردم.
درحالی که اشک چشمانش را پرکرده بود گفت :
- به خدابهش خرده نگیرین، این دخترعین یه پرستارشش ماه مث دخترخودم منو ضبط وبند کرد، هیچ وقت بهم غرنزد، عصبانی نشد ،هم غذامی پخت هم به خونه می رسید هم به من !
وگریه اش شدت گرفت وآرام آرام گریه کرد. المیرا اورا درآغوشش فشرد وگفت :
- مامان بزرگ !
همه انگارکه وارفته بودند جز ترمه که نمی دانست چه خبراست وشمیم وسایه که همه چیز را می دانستند! حمیده خانم ازجایش بلند شد وگفت :
- من دیگه حرفی ندارم، اگه می خواین به هفت هشت ماهی که اینجا مونده ایراد بگیرین اول بیاین پیش من! من خودم نخواستم خبرتون کنه! خودم نخواستم بیاد مزاحم کاروزندگیتون بشه !شماها همیشه سرتون شلوغه ! وقت واسه این جور چیزا ندارین که !
احسان باخجالت گفت :
- نگین به خدا مادر،این چه حرفیه !
- دروغ می گم پسرم ؟نه اگه دروغ می گم بگین دروغ می گم !کدومتون می تونستین شش ماه تموم به من برسین ؟دکترگفته بود اگه شش هفت ماه بدون حرکت بودم که بودم ،وگرنه دیگه سروپا نمی شم!
ارمیا گفت :
- خب می بردیمتون تهران مادربزرگ ! این که غصه نداشت !
حمیده خانم دستش را تکان داد وگفت:
- من نصف عمرمو تواین خونه گذروندم، اگه قراربود بمیرم دوست داشتم توخونه خودم باشم وتکونم نمی خوردم !
تک تک افراد باخجالت هی می گفتند :
- خداسلامتیتون بده
- خدا سایتونو ازبالا سرمون کم نکنه
حمیده خانم گفت :
- حالاهم که خداخواست وخودتون بعدازمدت ها سرازخونه من درآوردین !خداروشکر،گذشته هاروبریزین دور! باتوهم هستما ارمیا خان
ارمیا سرش را زیر انداخت ومادربزرگش گفت :
- من گفتنیای خودمو گفتم! اگه هنوزم چیزی ازنظرتون عیب وایراد داره که به من مربوط نیس ازخودشمیم بپرسین، ولی گفته باشم،کسی دیگه حق نداره شمیم رو سرزنش کنه !اون به اندازه شماهایاحتی بیشترازشماها زجرکشیده! می فهمی آقای پدر؟بیشترازتوشاید!
ارمیا چیزی نگفت ،می فهمید حرف مادربزرگش بااوست اما بازهم چیزی نگفت وحمیده خانم گفت :
- حالاهم نشینین ..پاشید برید نذریارو پخش کنید...همش یخ کرد!
به دنبال حمیده خانم همه ازجابلند شدند ،درحالی که باهم پچ پچ می کردند ویا درمورد حرفهای مادربزرگشان حرف می زدند،نظرمی دادند ،اما خوبی اش به این بود که کسی حق مخالفت وحرف زدن ناحق نداشت ! حرف حمیده خانم یک کلام بود ! حق وبه جا!
همه بیرون رفتند ومانده بودنددونفر درسالن : ارمیا وشمیم !...
+ نوشته شده در شنبه ۱۳۹۲/۱۰/۲۸ ساعت 16:5 توسط ♥♥♥مینا♥♥♥
|