رمان میرم جای من اینجا نیست19
مهرداد_آرام...وايسا
سرعتمو بيشتر كرد... حالم ازش بهم مي خورد.... فقط لحظه شماري مي كردم كه اين مسافرت كذايي تموم بشه
مهرداد_آرام وايسا... بهت مي گم وايسا
_دست از سرم بر دار
دستم به عقب كشيده شد.. همين باعث شد تعادلمو از دست بدمو بخورم زمين... كفِ دستام مي سوخت
مهرداد يكي از بازوهامو گرفته بود... بي توجه به كفِ دستم كه ازش خون ميومد، بازومو از دستش كشيدم بيرون
_به من دست نزن...
مهرداد_آرام بخدا من نمي خواستم...
_نمي خوام بشنوم... تو چي؟... فكر كردي نمي دونم فقط مي خواي جلوي ديگران تحقيرم كني؟... چي بهت ميرسه؟
مهرداد_من كه بغلش نكردم اون خودش بغلم كرد... آرام... بخدا زشتِ جلوي بچه ها
صدامو كمي بردم بالا
_چيش زشته؟... هان چيزش زشته؟... كارِ من يا كارِ تو كه آنا رو جلوي همه بغل كردي؟
مهرداد_من كه نمي خواستم بغلش كنم.... ديدي كه وقتي محسن خواست عكس بندازه خودش بغلم كرد
تلخ گفتم_باشه تو راست ميگي...
مهرداد_آرام...
هومن_مهرداد..آرام.. بياين همه آماده اند
به سمت هومن برگشتم
_الان ميايم آقا هومن...
محسن رفت و مهرداد گفت:
مهرداد_بيا دستتو بشور داره خون مياد...
مچ دستمو گرفت و رفتيم كنار جوب آبي كه از كنار خونه ي بي بي ميگذشت... نشستيم كنار جوب و دستمو كردم تو آب
مهرداد_ببين چيكار كردي با دستت...
_من يا تو؟...
مهرداد مشتي آب بر داشت و زد به صورتش بعد هم با كمال پروگي گوشه ي شالمو گرفت و آب صورتشو خشك كرد
مهرداد_عطرت چيه؟
_عصاره ي گلِ به تو چه...واسه چي صورتتو با شالم پاك كردي؟
مهرداد لبخندي زد و گفت:
مهرداد_ حرصتو دربيارم كه خوشگل شي...
رومو ازش برگردوندم...زير لب گفت:
مهرداد_بد اخلاق...
قرار بر اين بود كه درياچه اي كه تو 50كيليو متريِ روستا است و ناهار و اونجا بخوريم و بعد به سمت تهران حركت كنيم
همه كنار ميني بوس وايساده بودن منتظرِ منو مهرداد... به خواسته ي كتي من كنارش نشستم و سعيد هم كنار مهرداد...
نيم ساعتي از حركتمون گذشته بود كه كتي گفت:
كتي_آرام هنوز از دستِ مهرداد ناراحتي؟
ناراحتيم به اندازه اي بود كه نمي تونستم به روي خودم نيارم ... ديروز بعد از ظهر وقتي رفتم تو حياط آنا رو ديدم كه تو بغل مهردادِ و محسن داره ازشون كي ميندازه.. بد تر از همه وقتي بود كه آنا صورتِ مهرداد و بوسيد... اون لحظه نگاهِ همه به سمت من جلب شد معاني مختلفي كه از نگاه هر كدومشون برداشت مي كردم هواي حياط و برام غير قابل تحمل كرد... رفتم...
كتي_بهت حق ميدم ناراحت باشي... ولي آرام به خدا تقصيرِ مهرداد نبود.. آنا دوربينشو داد دستِ محسن تا ازشون عكس بندازه بعد رفت مهرداد و بغل كرد... مگر نه مهرداد اصلا اهل اين كارها نيست...
_ولي من خودم ديدم
كتي_اگه يكم دير تر ميومدي ميديدي كه آنا مهرداد و بغل كرد و تقصير از مهرداد نبوده... بعد از اينكه رفتي مهرداد همش تو حياط بود حتي شام هم نخورد...گناه داره نگاش كن چه ناراحتِ...
بر گشتم عقب و به مهرداد كه به بيرون زل زده بود نگاه كردم"هه مهرداد گناه داره؟... نشناختيش كتي اگه مي دونستي چه آدميِ نمي گفتي گناه داره...
كتي صداشو بلند كرد و داد زد
كتي_مـهرداد...
مهرداد_بله..
كتي_آرام كارت داره....
بعد هم خنده ي موزيانه اي كرد"چي؟.. اين خل شده؟ من كي كارش داشتم؟"
مهرداد كه از قيافه ي متجب من فهميده بود روحم هم خبر نداره رو به كتي گفت:
مهرداد_بگو دلم براي سعيد تنگ شده... چرا آرامو ميندازي وسط؟... پاشو سعيد.. پاشو برو پيشِ منزلت
كتي چشمكي به من زد... معنيِ اون چشمك و نفهميدم... فقط تو اون لحظه دلم مي خواست كلشو بكنم... سعيد از جاش بلند شد و ما جاهامونو عوض كرديم
مهرداد_بيا بشين كنارِ پنجره..
_همين جا خوبه..
مهرداد_واسه اين گفتم كه منظره و نگاه كني...
_هيچ گربه اي محض رضاي خداگربه نمي گيره...
مهرداد_ببين آرام من كه بهت گفتم تقصير من نبود... اينقدر بد اخلاقي نكن...
بدون اين كه جوابشو بدم سرشو تكيه دادم به صندلي و چشمامو بستم... خوابم نميومد... فقط نمي خواستم باهاش حرف بزنم...
**
ساعت نزدك هاي 1 بود كه رسيديم به درياچه... درياچه اي كه بالاي كوه بود... مهِ نيمه غليظي همه جارو گرفته بود ... از ميني بوس پياده شديم
حسن آقا_تو فصل بهار اينجا مثل بهشت ميمونه....
هومن_من تو بهارشو ديدم اينجا عاليه...
محسن_خوب برنامه برزيم ما هم بهارِ اينجارو ببينيم
همه يه نظري ميدادن ولي من گوشم جاي ديگه اي بود...
آنا_دارم تمام سعيمو مي كنم...
_...
آنا_هيچي نميگه... فقط روز اول باهام خوب بود...هرچي خواستم از زيرِ زبوش بكشم نشد
_...
آنا_به نظر من نميتوني از طريق من اقدام كني... اون به زن ها رو نميده...
_...
آنا_باشه... باشه... منم دوستت دارم...باي
تلفنش كه تموم شد برگشت سمتِ بچه ها... نمي دونم چرا به مكالمش گوش كردم فقط اينو ميدونستم كه خيلي مشكوك ميزنه...
برگشت سمتِ بچه ها و با پرستو كمي حرف زد...
مهرداد_چيه يك ساعته زل زدي به آنا...
_من به آنا نگاه نمي كردم...
مهرداد_آي آي آي... دروغ گفتن كارِ بديه آرام خانوم... حالا خوبه اصلا خوشگل هم نيست كه بخواي بهش زل بزني؟
پوزخندي زدم..
_مطمئني؟.. مورد پسندت نيست؟...
مهرداد_ديگه انقدرا هم بد سليقه نيستم ...
آنا_مهرداد ميشه باهم قدم بزنيم؟..
مهرداد_ببخشيد آناي عزيز... قرارِ با همسرم قدم بزنم..
آنا_اوه... ميشه منم باهاتون بيام؟..
مهرداد برگشت سمتم تا برام ترجمه كنه...
مهرداد_ميگه ميشه...
_از نظر من مشكلي نداره اگه دوست داري بيا..
آنا_واي مرسي آرام... پس من ميرم وسايلمو بزارم پيش پرستو...
_باشه منتظرت ميمونيم...
آنا بدو بدو رفت سمت بچه ها يكم كه دور شد به قيافه چپر چلاقِ مهرداد نگاه كردم...
_چرا خودتو اين ريختي كردي؟ ادم بايد كفاره بده
مهرداد_تو انگيليسي بلدي؟
_اهوم...
مهرداد_من فكر مي كردم متوجه نمي شي...لحجه ات عالي بود...
_آره..
انگار كه يك دفعه چيزي به خاطرش اومده باشه..
مهرداد_اون روز توي تراس...
_آره من ميفهميدم چي به آنا ميگفتي...
مهرداد_آرام من متاسفم...
پوزخندي زدم و گفتم:
_مهم نيست...
مهرداد سرشو پايين انداخت انگار شرمنده شده باشه... هه مهرداد و شرمندگي؟
آنا_خب بريم..
آنا رفت سمت مهرداد و دستشو حلقه كرد دور بازوش... خيلي برام جاي تعجب داشت كه انا فقط به مهرداد مي چسبِ... در صورتي كه توي جمع هومن مجرد بود و از مهرداد هم خوش تيپ تر بود....
بعد از چند دقيقه مهرداد به انگيليسي گفت:
مهرداد_عزيزم سردت شده؟... ببخشيد آنا جان...
دستِ آنارو از دورِ بازوهاش آزاد كرد و اومد كنارِ من و دستشو انداخت روي شونه هاي من... خيلي آروم زيرِ گوشم به فارسي گفت:
مهرداد_مي بيني كه من خودمو بهش نمي چسبونم اين اونِ كه مياد سمتم...
جوابشو ندادم...
بعد از گشت و گزارِ 10دقيقه اي كنار درياچه توي مه...رفتيم كنارِ بچه ها..
پرستو_بابا مرديم از گشنگي... بياين ديگه...
آنا_پرستو من خيلي گرسنمه
پرستو_بيا عزيزم امروز يه غذاي ايرانيِ ديگه داريم
آنا_چي هست؟
پرستو_آبگوشت...
مهرداد_اه من دوست ندارم
پرستو_اصلا مهم نيست...آرام جان تو دوست داري؟
_آره عزيزم خيلي هم عاليه...
پرستو_قربونت برم...آقا مهرداد ياد بگير... ببين آرام چه خوش سفرِ..واي آرام آبگوشت هاي مش ماشاا... حرف نداره...
مهرداد نگاهي به پرستو كه داشت با گوشكوب توي كاسه مخلفاتشو ميكوبيد كرد
مهرداد_حالم بهم خورد... دمبه دوست داري؟
پرستو_اومممم.... ميميرم براش
مهرداد_اه اه... دختر هم انقدر چندش؟
پرستو_برو بابا بچه سوسول... كتي...اون پيازو پرت كن...
من كه داشتم با غذام بازي ميكردم... نمي دونم چرا اصلا اشتها يي براي خوردن نداشتم... از يك طرف سرم خيلي درد ميكرد... بادي امروز صبح ميومد كار دستم داد..
مهرداد_چرا نمي خوري؟
_مي خورم...
مهرداد_بخور ديگه... همش داشتي با غذات بازي ميكردي... اگه دوست نداري يه چي ديگه سفارش بدم؟..
_نه همين خوبه...
مهرداد خيلي آروم جوريكه فقط من و خوش بشنويم گفت:
مهرداد_نمي خواي تمومش كني؟... جونِ مهرداد انقدر سرد نباش...
پوزخندِ تلخي زدم و مثل خودش خيلي آروم گفتم:
_چي باعث شده فكر كني جونت برام مهمِ؟
براي چند لحظه ناباورانِ نگام كرد... بعد از چند لحظه نگاشو ازم گرفت و غذاشو نصفِ ول كرد و از جاش بلند شد...
حسن آقا_مهرداد چرا نخووردي؟
مهرداد_سير شدم حسن آقا ميرم يكم قدم بزنم
آنا_كجا ميري مهرداد؟
مهرداد_ميرم قدم بزنم
آنا_ميشه منم باهات بيام؟
مهرداد نگاهي به من انداخت
مهرداد_يك وقت ديگه مي خوام تنها باشم..
آنا با لب و لوچه آيوزيون نشست سرِ جاش... چشمم به غذاي مهرداد ميوفتاد عذابي وجدان مي گرفتم... قاشق و بردم سمت دهنم ولي وقتي چشمم به غذاي مهرداد افتاد نتونستم بزارمش تو دهنم... آروم قاشقو گذاشتم روي بشقاب.... بعد از اينكه همه غذاهاشونو خوردن بلند شدم و از رستوران اومدم بيرون...
مهرداد روي تنه ي درختي كه كنارِ درياچه افتاده بود نشسته بود... با شنيدن صداي شكستنِ شاخه هاي زير، زيرِ پاهام سرشو برگردوند...
مهرداد_نمي خواي آتش بس بدي نه؟
_آتش بس برايِ چي؟
مهرداد_برايِ اينكه من خسته شدم...
_هه... خسته نباشيد
مهرداد_آرام من كاملا جدي ام... تو واقعا نمي خواي از اين وضع دربياي؟
_چه وضعي؟... مگه تو چه وضعيم...
مهرداد_هيچي...
_نه بگو بدونم تو چه وضعيم...
مهرداد_آرام بيا بشين مي خوام باهات حرف بزنم...
رفتم كنارش نشستم
_بگو..
مهرداد_من ديگه دوست ندارم تنها زندگي كني
_اِ؟... اونوقت بايد كجا زندگي كنم؟
مهرداد_مسخره نكن.... خب معلومه خونه ي من... خونه ي شوهرت...
مهرداد_برگشتيم تهران يك راست ميريم خونه ات تا وسايلتو جمع كنيم..
_آقاي به اصطلاح شوهر...اين اطمينان از كجا نشات مي گيره؟.... از كجا ميدوني كه من قبول مي كنم؟؟؟
مهرداد_چون هنوز دوستم داري..
سعي كردم چشمام سردترين حالت ممكن باشه ... زل زدم تو چشماش... خيلي ريلكس گفتم
_اون وقت اينو كي بهت گفته؟
مهرداد خيلي مطمئن گفت_مي خواي بگي هيچ حسي بهم نداري؟
_چرا دارم...ولي نه اوني كه تو فكر ميكني... ازت بدم مياد...
مهرداد _يعني نمي خواي به خودمون فرست بديم تا همديگه رو بشناسيم؟
_من تورو خوب ميشناسم... پست تر از تو خودتي... فقط نمي دونم چرا فكرمي كني چيزي و كه نسيم انداخته دور من بر مي دارم؟
مهرداد از خشم صورتش سرخ شده بود... نفس هاشو با حرص بيرون ميداد... صداي بچه ها كه از رستوران ميومدن بيرون و مي تونستم بشنوم... مهرداد كاملا بهم چسبيد... دستشو انداخت دورِ بازوم و شروع كرد به فشار دادن با هر كلمه اي كه از دهنش بيرون ميومد فشارِ روي دستم بيشتر و بيشتر ميشد...
مهرداد_يك بار...فقط يك بار ديگه اين حرف و بزن تا از صفحه ي روزگار محوت كنم... بهت رو دادم پرو شدي... يه بار ديگه زبون درازي كني... خودم زبونتو ميبرم...
از جاش بلند شد و رفت سمت بچه ها... اگه يكم بيشتر فشار ميداد دستم ميشكست...ديونه
*****
توي ميني بوس نشسته بوديم نيم ساعتي بود كه از درياچه راه افتاده بوديم... تو اين مدت مهرداد فقط جلوي بچه ها با من حرف ميزد... از اينكه اون حرفارو بهش زدم ذره اي ناراحت نبودم... بر عكس دلم شاد شد كه سوزوندمش...
مهرداد_بيداري؟
با چشماي بسته گفتم
_آره
مهرداد_نظرت قطعيِ؟
_راجبِ چي؟
مهرداد_نمي خواي بياي با من زندگي كني؟
_چقدر تو پرويي....من خونمو دوست دارم...با تو بهشتم نمياد
مهرداد_پس چرا طلاق نمي گيري؟
_چيِه مي خواي طلاق بگيرم؟
مهرداد_برام فرقي نمي كنه... فقط حالا كه شرايط تغيير كرده مي خواستم بيشتر بشناسمت...سايد ازت خوشم ميومد
_چرا مي خواي بشناسيم وقتي برات بود و نبودم فرقي نمي كنه؟
مهرداد_من كه نمي خوام تا آخر عمر مجرد بمونم...
_آها... پس بگو... بحث نياز و اين حرفا....
مهرداد_اِي همچنين...از هوو كه خوشت نمياد؟
دلم ريخت نكنه واقعا بخواد زن بگير؟... سعي كردم آروم باشم....
_جايِ مو كه تنگ نميكنه... چرا بايد بدم بياد؟
مهرداد_خوبه.. پس تو انتخابش بهم كمك كن...
_چرا بايد براي تو وقت بزارم؟
مهرداد_باشه نزار... فقط اينو بگو... به نظرت آنا خوبه؟
سعي كردم بغضو روي صدام تاثير نذاره..
_بهم مياين... حالا ميزاري بخوابم؟
مهرداد_خوبه...بخواب...
رومو كردم سمت پنجره ... سرمو تكيه دادم به شيشه و اشك ريختم... "مهرداد ازت بدم مياد تو سنگ دل ترين آدمي هستي كه تو عمرم ديدم..."
****
هومن_چي شده حسن آقا
حسن آقا_نمي دونم بايد بزنم كنار
حسن آقا كنار جاده نگه داشت و خودشو سعيد و هومن از ماشين پياده شدن... بعد از چند دقيقه مهرداد هم رفت پيششون
پرستو_چه شانسي داريم... تو اين برف و سرما ماشين خراب شده
_ايشاالله كه درست ميشه... نگران نباش
پرستو_خدا كنه...
بعد از ده دقيقه حسن آقا اومد توي ماشين و گفت:
حسن اقا_ماشين خراب شده بايد زنگ بزنم امداد خودرو...شما تو ماشين بمونيد بيرون خيلي سردِ
كتي_بابا اين جا كه آنتن نميده چطوري مي خواين زنگ بزنيد؟
حسن آقا_خدا بزرگه دخترم... هومن و مهرداد ميرن يكم جلوتر.. اونجا چندتا مغازه است از اونجا زنگ ميزنند
نمي دونم چرا دلم شورميزد.... خيلي نگرانِ مهرداد بودم... همش بيرون و نگاه مي كردمف منتظر بودم مهرداد هر چه زودتر برگرده...
دو ساعتي ميشد كه مهرداد و هومن رفته بودن ولي هيچ خبري ازشون نبود...دلم خيلي شور ميزد... حتي حسن آقا هم ميگفت دير كردن... دستِ خودم نبود خيلي نگران بودم... آخر سر از سعيد خاستم تا بريم دنبالِ مهرداد و هومن،ولي سعيد با اومدن من مخالفت كرد و خودشو شوهر سميه رفتن...
***
حسن آقا_اومدن...
سريع از جام بلند شدم و از اتوبوس اومدم بيرون...مه و برف باعث ميشد نتونم درست ببينم... كمي جلوتر رفتم سعيد و ديدم كه كنار هومن وايساده
سعيد_مثل اينكه تلفن هاشون قطع شده... جاده بسته شده بايد صبر كنم تا فردا صبح كه باز بشه
حسن آقا_چاره اي نيست
_سعيد آقا مهرداد كجاست؟
به جاي سعيد هومن جواب داد
هومن_حالش خوبه... بايد بريم پيشش
_كجا بايد بريم؟... مهرداد كجاست؟...اتفاقي افتاده؟
هومن_نه چيزِ خاصي نيست... فقط تو راه سه نفر مي خواستن ازمون زور گيري كنند...يكم باهاشون درگير شديم... مهرداد هم حالش خوبه فقط دستش يكم زخمي شده كه دارن براش پانسمان مي كنند..
_تورو...خدا ... راست ميگي؟...حالش ... خوبه؟
سعيد_آرام خانوم به خدا حالش خوبه... منم ديدمش فقط دستش نياز به پانسمان داره...
اينو گفت و كتي و با صداي بلند صدا كرد... كتي حراسون خودشو به من رسوند
كتي_چي شده؟...آرام حالت خوبه؟... چرا انقدر رنگت پريده؟... سعيد هومن... آرام چرا اينطوري شده؟
***
چشمامو به زور باز كردم... سرم رو شونه ي كسي بود...
كتي_بيدار شدي؟... حالت خوبه؟..
_خوبم
سرمو از رو شونه ي كتي برداشتم
كتي_تو كه ما و نصفه جون كردي؟...
_ببخشيد... دستِ خودم نبود...
كتي_اشكال نداره عزيزم... منم جاي تو بودم ضعف مي كردم... ولي نگران نباش عزيزم مهرداد حالش خوبه
دستي به شالم كشيدم
_بقيه كجان؟
كتي_بابا و سميه اينا با هومن و آنا رفتن... اگه حالت بهتره پاشو بريم.
از جام بلند شدم... كوله پشتي مو برداشتم و از ميني بوس اومديم پايين... پرستو و محسن داشتن با سعيد حرف ميزدن تا ما اومديم بيرون برگشتن سمتِ من...
پرستو_حالت خوبه آرام؟..
_خوبم... ببخشيد كه منتظرم موندين...
محسن_اين چه حرفيه آرام خانوم اختيار دارين... خب اگه آماده اين سعيد ماشين و قفل كن بريم
بعد از اينكه سعيد ماشين و قفل كرد به راه افتاديم... حركت كنارِ جاده اونم تو برف چي سخت بود... بعضي از جاها پاهامون تا زانو ميرفت توي برف... يك ساعتي ميشد كه پياده روي مي كرديم... همه مون از سرما تو خودمون جمع شده بوديم... از پيچ جاده كه گذشتيم چند تا مغازه زو ديدم كه فقط يكيشون چراغش روشن بود...
سعيد_رسيديم...
پرستو_تنك گاد... داشتم قديل ميبستم..
رسيديم به يه در كه پشت مغازه بود... محسن در زد... بعد از چند ثانيه در باز شد...
حسن آقا_سريع بياين تو...هوا سرده
وقتي پامو تو گذاشتم به هيچ كس كاري نداشتم فقط با چشمامو دنبالِ مهرداد مي گشتم... با اينكه همه مي گفتن حالش خوبه بازم تا با چشماي خودم نمي ديدم باورم نمي شد.... ديدمش... كه دراز كشيده و چشماشو بسته... رفتم كنارش نشستم...
حسن آقا_حالش خوبه دخترم فقط خوني كه از دست داده بي حالش كرده...نگران نباش
مهرداد چشماشو باز كرد... منو كه كنارش ديد زل زد توي چشمام.... نگاهش با هميشه فرق مي كرد يه جورِ خاصي بود....
_حالت خوبه؟...
مهرداد_من خوبم نگران نباش...
نگاهش داشت ذوبم مي كرد... نمي دونم چرا احساس مي كردم گونه هام گل انداخته...
پرستو_اهم... اهم... اينجا بچه نشسته ها
با حرفِ پرستو همه زدن زيرِ خنده... مهرداد هم مي خنديد....
مهرداد_كه چي پرستو خانوم؟...
پرستو_داري قورتش مي دي بچه مو...
مهرداد دستشو از زيرِ پتو در آورد و دستمو گرفت
مهرداد_زنمِ دوست دارم حرفيه؟
پرستو_نه عزيزم مالِ خودتِ نوشِ جونت ما كه بخيل نيستيم...
كتي_پرستوووو... زشته...
پرستو دستاشو گذاشت روي سينه اش و كمي خم شد
پرستو_چشم چشم مامان كتي... من لال مي شم
محسن_به جايِ اين حرفا كسي چيزي نداره بخوريم؟
پرستو_ببينيد چقدر شكموِ با اين لاغريش اندازه ي فيل غذا مي خوره
محسن_پرستو جان...
پرستو_جانم عزيزم؟... دروغ كه نمي گم؟
محسن_خوب چي كار كنم بدنم ميطلبه....
حسن آقا_الان حاج رضا برامون غذا مياره...
تازه نگاهم به دورو برم افتاد... يه اتاقِ بزرگ قديمي كه فقط با يه بخاريِ نفتي گرم ميشد... گرما كه عرض كنم... اتاق و قابل تحمل تر از بيرون مي كرد... با فرشايِ لاكي رنگِ قديمي...
قرار بود شب و اينجا بمونيم تا فردا كسي و بفرستن براي تعمير ماشين... بعد از خوردن نيمرو هايي كه حج رضا درست كرده بود... همه آماده شدن براي خواب
محسن_خوب خانم ها و آقايونِ زن و شوهر... يكم مهربون تر بخوابيد كه جامون بشه...
حاج رضا چند دست پتوي كهنه داشت داد بهمون تا زيرمون بندازيم....
مهرداد_تو بيا سمت ديوار بخواب... هومن كنارِ من مي خوابه...
جامو كه باهاش عوض كردم تازه دسته مجروحشو ديدم... از سر شونه اش تا آرنجش باند پيچي شده بود... لكه هاي خوني كه از زيرِ باند مشخص بود حالمو بهم مي زد مهرداد كه نگاهِ خيرمو روي دستش ديد گفت_
مهرداد_به چي نگاه مي كني؟
_مطمئني كه دستت نياز به بخيه نداره؟..
مهرداد_نياز كه داشت ولي خونشو بند آورديم...
_با چي زدنت؟...
مهرداد_با بطري ... مست بودن حاليشون نبود... فكر نكنم تا فردا صبح دوم بيارن
_چرا؟
مهرداد_وقتي زدنم فرار كردن سمت جنگل... بعدم تو اين برف و سرما با پاي پياده... سه تا آدم مست بنظرت زنده مي مونند؟
كنارِ ديوار دراز كشيدم... رومو كردم سمت ديوار... سردم بود... منو مهرداد فقط يك پتويِِ تك نفره داشتيم يكم كشيدم روي خودمو چشمامو بستم... ياد زخمِ دستش ميوفتادم دلم ريش مي شد...."خدايا نكنه بخاطر كارايي كه با من كرده اين بلا سرش اومده؟... من كه نفرينش نكردم...خدايا از سرِ تقصيراتش بگذر..." به خودم لرزيدم... سردم بود.... دستو پاهامو تو خودم جمع كرده بودم... مهرداد هم كنار دراز كشيد...
آروم گفتم_مهرداد دستت...
مهرداد_حالتش خوبه...
_چرا اومدي تو حلقِ من؟..
مهرداد_مگه نشنيدي؟.... زن و شوهر ها بايد مهربونتر بخوابن...
حرفايي كه مي زد توام با خنده بود.... منم چيزي نگفتم داشتم گرم ميشدم...چي از اين بهتر؟... يكم كه گذشت مهرداد گفت:
مهرداد_هومن گفت كه خيلي نگرانم شده بودي.... محسن هم گفت كه حالت بد شده بود.... متاسفم كه نگرانت كردم... ولي...
_ولي چي؟...
مهرداد تك خنده ي آرومي كرد و بغلِ گوشم گفت:
مهرداد_ديدي دوستم داري؟... مگر نه انقدر نگرانم نمي شدي...
_شدي مثل اين دختر بچه ها كه تا يه پسر نگاشون ميكنه كلي فكرهاي جور واجور ميزنه به سرشون... خجالت بكش بزرگ شدي 28سالته... ولي مثل بچه 8ساله مي موني...
مهرداد_هر چي دوست داري بگو... ولي من كه ميدونم تو دلت چي ميگذره... اين حرفا هم براي اينه كه پنهونش كني...
حرصي شدم گفتم
_مي دوني چيه؟... هر جور كه دوست داري فكر كن... نظر... عقيده ات... فكرت... اصلا برام مهم نيست...
مهرداد_حرص نخور عزيزم دارم باهات شوخي ميكنم....راستي آرام لاغر شديا...
_كه چي؟...
مهرداد_چرا هر حرفي كه ميزنم سريع جبهه مي گيري؟
_آخه تو هيچ حرفيو بي منظور نمي زني...
مهرداد_خيلي بد اخلاق شديا.. نميشه باهات حرف زد....اصلا لاغر تر نشدي خيلي هم چا شدي... خوبه؟
_هميني كه هست... الانم مي خوام بخوابم خوبم مياد...انقدر حرف نزن لطفا...
مهرداد_بخواب.. شب بخير
جوابِ شب بخيرشو هم ندادم و چشمامو بستم... توي خواب و بيداري بودم كه صداي مهرداد وشنيدم كه داره با خودش حرف ميزنه....
مهرداد_لعنت بهت مهرداد... لعنت....
نمي دونم برايِ چي به خودش لعنت فرستاد... انقدر خوابم ميودم ك اصلا بهش فكر نكردم و خوابم برد.
مهرداد تكوني خورد كه من باعث منم از خواب بيدار شم.... هوا روشن شده بود ولي مشخص بود كه هوا ابريِ...
مهرداد_بيدار شدي؟
_اوهوم...
مهرداد_اوهوم نه و صبح بخير بد اخلاق...
_صبح بخير آقاي اخلاقِ سال...
نشستم سر جام... هيچ كس تو اتاق نبود...
_اينا كجان؟...
صدايِ خفيفي اومد...
_اه.... بزارين بخوابيم...
دنبال صدا مي گشتم كه پتوي گوشه ي اتاق كنار رفت و سرِ ژوليده پوليده ي پرستو ازش اومد بيرون...
پرستو_خوابيدما...
_توي پرستو؟... ببخشيد بخواب عزيزم...
مهرداد_چي چيو بخواب بلند شو ببينم لنگِ ظهرِ...
پرستو_مهرداد جان... برادر...
مهرداد_واي چه مهربون.....جونم آبجي؟
پرستو_خفه شو....
مهرداد_پرستو دوباره شروع نكنا...مثل اون دفعه گريه ات در مياد....
پرستو_بميرم برات آرام گيرِ چه اوران گوتاني افتادي... اين همه شوخي هاش مثل خوشه.. پشت وانتي...
مهرداد_پرستو چقدر حرف ميزني مگه خوابت نميومد بگير بخواب....
پرستو_مگه تو ميزاري؟ انقدر كه از آدم حرف مي كشي.... ايـــــــش...
مهرداد_من به فكرِ گوشِ خانومم...من به صداي زيلو جيغ جيغويي تو عادت دارم...ولي خانومم نه...
پرستو جيغ كشيد..
پرستو_صداي ِ تو چي... مثل دراكولا ميمونه... تا حالا نه صدايِ خندت توجه كردي؟... مثل شيهه ي اسب مي مونه..
من پقي زدم زيرِ خنده... از خنده يمن مهرداد و پرستو هم به خنده افتادن... هميشه بابام مي گفت وقتي از تهِ دل مي خندم اطرافيان و هم وادار به خنده مي كنم...
پرستو_شما كه نزاشتين من بيچاره بخوابم حداقل بريم پيش بقيه... همه رو نخورن...
پرستو زدتر از ما رفت بيرون... مهرداد داشت سعي مي كرد پايتوشو تنش كنه... دستشو خيلي نمي تونست تكون بده...
_بده به من...
پالتوشو از دستش گرفتم رفتم پشتش ايستادم و پالتو رو تنش كردم
مهرداد_مرسي...
_خواهش مي كنم...
پالتومو تنم كردم و با مهرداد از اتا خارج شديم... برف قطع شده بود ولي هوا بشدت سرد بود... كمي كه جلو تر رفتيم سعيد و محسن و ديديم كه كنارِ ميني بوي حسن آقا وايسادن و مردي هم داره با ماشينِ ور ميره...
مهرداد_تو برو تو منم الان ميام
_باشه..
مهرداد رفت سمتشون منم رفتم تو مغازه... همه در حالِ صبحانه خوردن بود... كتي با دست بهم اشاره كرد كه برم پيشش بشينم... سلامِ جمعي كردمو كنارِ كتي نشستم... صبحانه ام تموم شده بود ولي مهرداد نيومد... نمي دونستم چي كار كنم قلبم ميگفت "براش لقمه بگيرم "ولي مغزم مي گفت" به تو چه ربطي داره واسه اون لقمه بگيري"... در جدال عقل و دل.. دل برنده شد و براش لقمه ي بزرگ نون و پنير گرفتم....
مهرداد_دستت درد نكنه... خيلي گشنه ام بود...
گاز بزرگي به لقمه زد....
دو ساعتي ميشد كه تعميركار رفته بود تا براي ماشينِ حسن آقا قطعه بخره تو اين مدت همه توي اتاق جمع شده بوديم... هركي يه كاري مي كرد... مهرداد با هومن صحبت مي كرد،آنا ناخون هاشو سوهان مي كشيد، بچه هاي سميه رفته بودن برف بازي، كتي و پرستو سر به سر هم ميزاشتن،محسن و سعيد و حسن آقا هم با ماشين ور ميرفتن..
آنا كه سوهان كشيدنش تموم شده بود اومد كنارم نشست و گفت:
آنا_آرام دانشگاه مي ري؟
_آره... حسابداري مي خونم...
آنا_چه خوب... به مد و لباس علاقه داري؟
_هي.. كمي..
آنا_آرام تو چهره ي خيلي زيبايي داري... دوست داري مدل بشي؟؟... يكي از دوستانم تازه اومده يران دنبال مدل هاي كمي چاق ميگرده براي لباس هاش.. تو تمامِ خوصوصياتي كه اون مي خواد و داري... چهره ي زيبا... شكم نداري... رنگ پوست و موي زيبايي هم داري...
_اوه ممنون آناي عزيزم... مرسي بابت پينهادت ولي من نمي تونم بپذيرم..
آنا كارتي از جيبش در آورد و گرفت سمتم...
آنا_اينو بگير هر وقت نظرت عوض شد با اين شماره تماس بگير...
_باشه...
آنا از كنارم بلند شد و رفت پيشِ كتي و پرستو... مهرداد تا جاي خالي آنا رو كنار ديد بلند شد و اومد كنارم نشست..
مهرداد_آنا چي مي گفت؟
شونه مو انداختم بالا...
_با من كار داشت نه تو...
مهرداد_بهت مي گم بگو مگر نه از خود آنا مي پرسم...
_از خودش بپرسي بهتره...
فكر نمي كردم بخواد واقعا بپرسه ولي در كمال تعجب با صداي بلند گف:
مهرداد_آنا به آرام چي ميگفتي؟
آنا اول يكم تعجب كرد ولي بعد گفت:
آنا_گفتم بياد مدل بشه توي شوي دوستم...خانومت چهره ي زيبايي داره...
پرستو_آره راست ميگه آرام بيا برو مدل شو..
مهرداد اخماشو كرد تو هم و به فارسي به پرستو تشر زد...
مهرداد_لازم نكرده... خوشم نمياد زنمو به نمايش بزارم...
پرستو كمي جا خورد... لحنِ مهرداد بيش از حد خشن بود... معلوم بود خيلي بدش اومده... براي پرستو با شرمندگي لب زدم
_ببخشيد
پرستو چشماشو رو هم گذاشت و لب زد
پرستو_اشكال نداره...
خودمو به مهرداد نزديك كردم
_چرا با پرستو اينطوري حرف زدي؟
مهرداد_نمي فهمه چي از دهنش بيرون مياد...
_اون كه چيزي نگفت... حالا چرا عصباني ميشي؟
مهرداد_آرام من اصلا خوشم نمياد از اين كارا.. خوشم نمياد بري مسخرِ جلوي مردم راه بري...
_من كه قرار نيست برم... چرا انقدر جوش مياري؟
مهرداد_اون كارتي كه آنا داد بهت و بده به من..
كارتو از جيبم در آوردم و دادم دستِ مهرداد... مهرداد هم همون موقع كارت و ريز ريز كرد...
مهرداد_حالا خيالم راحت شد...
سرعتمو بيشتر كرد... حالم ازش بهم مي خورد.... فقط لحظه شماري مي كردم كه اين مسافرت كذايي تموم بشه
مهرداد_آرام وايسا... بهت مي گم وايسا
_دست از سرم بر دار
دستم به عقب كشيده شد.. همين باعث شد تعادلمو از دست بدمو بخورم زمين... كفِ دستام مي سوخت
مهرداد يكي از بازوهامو گرفته بود... بي توجه به كفِ دستم كه ازش خون ميومد، بازومو از دستش كشيدم بيرون
_به من دست نزن...
مهرداد_آرام بخدا من نمي خواستم...
_نمي خوام بشنوم... تو چي؟... فكر كردي نمي دونم فقط مي خواي جلوي ديگران تحقيرم كني؟... چي بهت ميرسه؟
مهرداد_من كه بغلش نكردم اون خودش بغلم كرد... آرام... بخدا زشتِ جلوي بچه ها
صدامو كمي بردم بالا
_چيش زشته؟... هان چيزش زشته؟... كارِ من يا كارِ تو كه آنا رو جلوي همه بغل كردي؟
مهرداد_من كه نمي خواستم بغلش كنم.... ديدي كه وقتي محسن خواست عكس بندازه خودش بغلم كرد
تلخ گفتم_باشه تو راست ميگي...
مهرداد_آرام...
هومن_مهرداد..آرام.. بياين همه آماده اند
به سمت هومن برگشتم
_الان ميايم آقا هومن...
محسن رفت و مهرداد گفت:
مهرداد_بيا دستتو بشور داره خون مياد...
مچ دستمو گرفت و رفتيم كنار جوب آبي كه از كنار خونه ي بي بي ميگذشت... نشستيم كنار جوب و دستمو كردم تو آب
مهرداد_ببين چيكار كردي با دستت...
_من يا تو؟...
مهرداد مشتي آب بر داشت و زد به صورتش بعد هم با كمال پروگي گوشه ي شالمو گرفت و آب صورتشو خشك كرد
مهرداد_عطرت چيه؟
_عصاره ي گلِ به تو چه...واسه چي صورتتو با شالم پاك كردي؟
مهرداد لبخندي زد و گفت:
مهرداد_ حرصتو دربيارم كه خوشگل شي...
رومو ازش برگردوندم...زير لب گفت:
مهرداد_بد اخلاق...
قرار بر اين بود كه درياچه اي كه تو 50كيليو متريِ روستا است و ناهار و اونجا بخوريم و بعد به سمت تهران حركت كنيم
همه كنار ميني بوس وايساده بودن منتظرِ منو مهرداد... به خواسته ي كتي من كنارش نشستم و سعيد هم كنار مهرداد...
نيم ساعتي از حركتمون گذشته بود كه كتي گفت:
كتي_آرام هنوز از دستِ مهرداد ناراحتي؟
ناراحتيم به اندازه اي بود كه نمي تونستم به روي خودم نيارم ... ديروز بعد از ظهر وقتي رفتم تو حياط آنا رو ديدم كه تو بغل مهردادِ و محسن داره ازشون كي ميندازه.. بد تر از همه وقتي بود كه آنا صورتِ مهرداد و بوسيد... اون لحظه نگاهِ همه به سمت من جلب شد معاني مختلفي كه از نگاه هر كدومشون برداشت مي كردم هواي حياط و برام غير قابل تحمل كرد... رفتم...
كتي_بهت حق ميدم ناراحت باشي... ولي آرام به خدا تقصيرِ مهرداد نبود.. آنا دوربينشو داد دستِ محسن تا ازشون عكس بندازه بعد رفت مهرداد و بغل كرد... مگر نه مهرداد اصلا اهل اين كارها نيست...
_ولي من خودم ديدم
كتي_اگه يكم دير تر ميومدي ميديدي كه آنا مهرداد و بغل كرد و تقصير از مهرداد نبوده... بعد از اينكه رفتي مهرداد همش تو حياط بود حتي شام هم نخورد...گناه داره نگاش كن چه ناراحتِ...
بر گشتم عقب و به مهرداد كه به بيرون زل زده بود نگاه كردم"هه مهرداد گناه داره؟... نشناختيش كتي اگه مي دونستي چه آدميِ نمي گفتي گناه داره...
كتي صداشو بلند كرد و داد زد
كتي_مـهرداد...
مهرداد_بله..
كتي_آرام كارت داره....
بعد هم خنده ي موزيانه اي كرد"چي؟.. اين خل شده؟ من كي كارش داشتم؟"
مهرداد كه از قيافه ي متجب من فهميده بود روحم هم خبر نداره رو به كتي گفت:
مهرداد_بگو دلم براي سعيد تنگ شده... چرا آرامو ميندازي وسط؟... پاشو سعيد.. پاشو برو پيشِ منزلت
كتي چشمكي به من زد... معنيِ اون چشمك و نفهميدم... فقط تو اون لحظه دلم مي خواست كلشو بكنم... سعيد از جاش بلند شد و ما جاهامونو عوض كرديم
مهرداد_بيا بشين كنارِ پنجره..
_همين جا خوبه..
مهرداد_واسه اين گفتم كه منظره و نگاه كني...
_هيچ گربه اي محض رضاي خداگربه نمي گيره...
مهرداد_ببين آرام من كه بهت گفتم تقصير من نبود... اينقدر بد اخلاقي نكن...
بدون اين كه جوابشو بدم سرشو تكيه دادم به صندلي و چشمامو بستم... خوابم نميومد... فقط نمي خواستم باهاش حرف بزنم...
**
ساعت نزدك هاي 1 بود كه رسيديم به درياچه... درياچه اي كه بالاي كوه بود... مهِ نيمه غليظي همه جارو گرفته بود ... از ميني بوس پياده شديم
حسن آقا_تو فصل بهار اينجا مثل بهشت ميمونه....
هومن_من تو بهارشو ديدم اينجا عاليه...
محسن_خوب برنامه برزيم ما هم بهارِ اينجارو ببينيم
همه يه نظري ميدادن ولي من گوشم جاي ديگه اي بود...
آنا_دارم تمام سعيمو مي كنم...
_...
آنا_هيچي نميگه... فقط روز اول باهام خوب بود...هرچي خواستم از زيرِ زبوش بكشم نشد
_...
آنا_به نظر من نميتوني از طريق من اقدام كني... اون به زن ها رو نميده...
_...
آنا_باشه... باشه... منم دوستت دارم...باي
تلفنش كه تموم شد برگشت سمتِ بچه ها... نمي دونم چرا به مكالمش گوش كردم فقط اينو ميدونستم كه خيلي مشكوك ميزنه...
برگشت سمتِ بچه ها و با پرستو كمي حرف زد...
مهرداد_چيه يك ساعته زل زدي به آنا...
_من به آنا نگاه نمي كردم...
مهرداد_آي آي آي... دروغ گفتن كارِ بديه آرام خانوم... حالا خوبه اصلا خوشگل هم نيست كه بخواي بهش زل بزني؟
پوزخندي زدم..
_مطمئني؟.. مورد پسندت نيست؟...
مهرداد_ديگه انقدرا هم بد سليقه نيستم ...
آنا_مهرداد ميشه باهم قدم بزنيم؟..
مهرداد_ببخشيد آناي عزيز... قرارِ با همسرم قدم بزنم..
آنا_اوه... ميشه منم باهاتون بيام؟..
مهرداد برگشت سمتم تا برام ترجمه كنه...
مهرداد_ميگه ميشه...
_از نظر من مشكلي نداره اگه دوست داري بيا..
آنا_واي مرسي آرام... پس من ميرم وسايلمو بزارم پيش پرستو...
_باشه منتظرت ميمونيم...
آنا بدو بدو رفت سمت بچه ها يكم كه دور شد به قيافه چپر چلاقِ مهرداد نگاه كردم...
_چرا خودتو اين ريختي كردي؟ ادم بايد كفاره بده
مهرداد_تو انگيليسي بلدي؟
_اهوم...
مهرداد_من فكر مي كردم متوجه نمي شي...لحجه ات عالي بود...
_آره..
انگار كه يك دفعه چيزي به خاطرش اومده باشه..
مهرداد_اون روز توي تراس...
_آره من ميفهميدم چي به آنا ميگفتي...
مهرداد_آرام من متاسفم...
پوزخندي زدم و گفتم:
_مهم نيست...
مهرداد سرشو پايين انداخت انگار شرمنده شده باشه... هه مهرداد و شرمندگي؟
آنا_خب بريم..
آنا رفت سمت مهرداد و دستشو حلقه كرد دور بازوش... خيلي برام جاي تعجب داشت كه انا فقط به مهرداد مي چسبِ... در صورتي كه توي جمع هومن مجرد بود و از مهرداد هم خوش تيپ تر بود....
بعد از چند دقيقه مهرداد به انگيليسي گفت:
مهرداد_عزيزم سردت شده؟... ببخشيد آنا جان...
دستِ آنارو از دورِ بازوهاش آزاد كرد و اومد كنارِ من و دستشو انداخت روي شونه هاي من... خيلي آروم زيرِ گوشم به فارسي گفت:
مهرداد_مي بيني كه من خودمو بهش نمي چسبونم اين اونِ كه مياد سمتم...
جوابشو ندادم...
بعد از گشت و گزارِ 10دقيقه اي كنار درياچه توي مه...رفتيم كنارِ بچه ها..
پرستو_بابا مرديم از گشنگي... بياين ديگه...
آنا_پرستو من خيلي گرسنمه
پرستو_بيا عزيزم امروز يه غذاي ايرانيِ ديگه داريم
آنا_چي هست؟
پرستو_آبگوشت...
مهرداد_اه من دوست ندارم
پرستو_اصلا مهم نيست...آرام جان تو دوست داري؟
_آره عزيزم خيلي هم عاليه...
پرستو_قربونت برم...آقا مهرداد ياد بگير... ببين آرام چه خوش سفرِ..واي آرام آبگوشت هاي مش ماشاا... حرف نداره...
مهرداد نگاهي به پرستو كه داشت با گوشكوب توي كاسه مخلفاتشو ميكوبيد كرد
مهرداد_حالم بهم خورد... دمبه دوست داري؟
پرستو_اومممم.... ميميرم براش
مهرداد_اه اه... دختر هم انقدر چندش؟
پرستو_برو بابا بچه سوسول... كتي...اون پيازو پرت كن...
من كه داشتم با غذام بازي ميكردم... نمي دونم چرا اصلا اشتها يي براي خوردن نداشتم... از يك طرف سرم خيلي درد ميكرد... بادي امروز صبح ميومد كار دستم داد..
مهرداد_چرا نمي خوري؟
_مي خورم...
مهرداد_بخور ديگه... همش داشتي با غذات بازي ميكردي... اگه دوست نداري يه چي ديگه سفارش بدم؟..
_نه همين خوبه...
مهرداد خيلي آروم جوريكه فقط من و خوش بشنويم گفت:
مهرداد_نمي خواي تمومش كني؟... جونِ مهرداد انقدر سرد نباش...
پوزخندِ تلخي زدم و مثل خودش خيلي آروم گفتم:
_چي باعث شده فكر كني جونت برام مهمِ؟
براي چند لحظه ناباورانِ نگام كرد... بعد از چند لحظه نگاشو ازم گرفت و غذاشو نصفِ ول كرد و از جاش بلند شد...
حسن آقا_مهرداد چرا نخووردي؟
مهرداد_سير شدم حسن آقا ميرم يكم قدم بزنم
آنا_كجا ميري مهرداد؟
مهرداد_ميرم قدم بزنم
آنا_ميشه منم باهات بيام؟
مهرداد نگاهي به من انداخت
مهرداد_يك وقت ديگه مي خوام تنها باشم..
آنا با لب و لوچه آيوزيون نشست سرِ جاش... چشمم به غذاي مهرداد ميوفتاد عذابي وجدان مي گرفتم... قاشق و بردم سمت دهنم ولي وقتي چشمم به غذاي مهرداد افتاد نتونستم بزارمش تو دهنم... آروم قاشقو گذاشتم روي بشقاب.... بعد از اينكه همه غذاهاشونو خوردن بلند شدم و از رستوران اومدم بيرون...
مهرداد روي تنه ي درختي كه كنارِ درياچه افتاده بود نشسته بود... با شنيدن صداي شكستنِ شاخه هاي زير، زيرِ پاهام سرشو برگردوند...
مهرداد_نمي خواي آتش بس بدي نه؟
_آتش بس برايِ چي؟
مهرداد_برايِ اينكه من خسته شدم...
_هه... خسته نباشيد
مهرداد_آرام من كاملا جدي ام... تو واقعا نمي خواي از اين وضع دربياي؟
_چه وضعي؟... مگه تو چه وضعيم...
مهرداد_هيچي...
_نه بگو بدونم تو چه وضعيم...
مهرداد_آرام بيا بشين مي خوام باهات حرف بزنم...
رفتم كنارش نشستم
_بگو..
مهرداد_من ديگه دوست ندارم تنها زندگي كني
_اِ؟... اونوقت بايد كجا زندگي كنم؟
مهرداد_مسخره نكن.... خب معلومه خونه ي من... خونه ي شوهرت...
مهرداد_برگشتيم تهران يك راست ميريم خونه ات تا وسايلتو جمع كنيم..
_آقاي به اصطلاح شوهر...اين اطمينان از كجا نشات مي گيره؟.... از كجا ميدوني كه من قبول مي كنم؟؟؟
مهرداد_چون هنوز دوستم داري..
سعي كردم چشمام سردترين حالت ممكن باشه ... زل زدم تو چشماش... خيلي ريلكس گفتم
_اون وقت اينو كي بهت گفته؟
مهرداد خيلي مطمئن گفت_مي خواي بگي هيچ حسي بهم نداري؟
_چرا دارم...ولي نه اوني كه تو فكر ميكني... ازت بدم مياد...
مهرداد _يعني نمي خواي به خودمون فرست بديم تا همديگه رو بشناسيم؟
_من تورو خوب ميشناسم... پست تر از تو خودتي... فقط نمي دونم چرا فكرمي كني چيزي و كه نسيم انداخته دور من بر مي دارم؟
مهرداد از خشم صورتش سرخ شده بود... نفس هاشو با حرص بيرون ميداد... صداي بچه ها كه از رستوران ميومدن بيرون و مي تونستم بشنوم... مهرداد كاملا بهم چسبيد... دستشو انداخت دورِ بازوم و شروع كرد به فشار دادن با هر كلمه اي كه از دهنش بيرون ميومد فشارِ روي دستم بيشتر و بيشتر ميشد...
مهرداد_يك بار...فقط يك بار ديگه اين حرف و بزن تا از صفحه ي روزگار محوت كنم... بهت رو دادم پرو شدي... يه بار ديگه زبون درازي كني... خودم زبونتو ميبرم...
از جاش بلند شد و رفت سمت بچه ها... اگه يكم بيشتر فشار ميداد دستم ميشكست...ديونه
*****
توي ميني بوس نشسته بوديم نيم ساعتي بود كه از درياچه راه افتاده بوديم... تو اين مدت مهرداد فقط جلوي بچه ها با من حرف ميزد... از اينكه اون حرفارو بهش زدم ذره اي ناراحت نبودم... بر عكس دلم شاد شد كه سوزوندمش...
مهرداد_بيداري؟
با چشماي بسته گفتم
_آره
مهرداد_نظرت قطعيِ؟
_راجبِ چي؟
مهرداد_نمي خواي بياي با من زندگي كني؟
_چقدر تو پرويي....من خونمو دوست دارم...با تو بهشتم نمياد
مهرداد_پس چرا طلاق نمي گيري؟
_چيِه مي خواي طلاق بگيرم؟
مهرداد_برام فرقي نمي كنه... فقط حالا كه شرايط تغيير كرده مي خواستم بيشتر بشناسمت...سايد ازت خوشم ميومد
_چرا مي خواي بشناسيم وقتي برات بود و نبودم فرقي نمي كنه؟
مهرداد_من كه نمي خوام تا آخر عمر مجرد بمونم...
_آها... پس بگو... بحث نياز و اين حرفا....
مهرداد_اِي همچنين...از هوو كه خوشت نمياد؟
دلم ريخت نكنه واقعا بخواد زن بگير؟... سعي كردم آروم باشم....
_جايِ مو كه تنگ نميكنه... چرا بايد بدم بياد؟
مهرداد_خوبه.. پس تو انتخابش بهم كمك كن...
_چرا بايد براي تو وقت بزارم؟
مهرداد_باشه نزار... فقط اينو بگو... به نظرت آنا خوبه؟
سعي كردم بغضو روي صدام تاثير نذاره..
_بهم مياين... حالا ميزاري بخوابم؟
مهرداد_خوبه...بخواب...
رومو كردم سمت پنجره ... سرمو تكيه دادم به شيشه و اشك ريختم... "مهرداد ازت بدم مياد تو سنگ دل ترين آدمي هستي كه تو عمرم ديدم..."
****
هومن_چي شده حسن آقا
حسن آقا_نمي دونم بايد بزنم كنار
حسن آقا كنار جاده نگه داشت و خودشو سعيد و هومن از ماشين پياده شدن... بعد از چند دقيقه مهرداد هم رفت پيششون
پرستو_چه شانسي داريم... تو اين برف و سرما ماشين خراب شده
_ايشاالله كه درست ميشه... نگران نباش
پرستو_خدا كنه...
بعد از ده دقيقه حسن آقا اومد توي ماشين و گفت:
حسن اقا_ماشين خراب شده بايد زنگ بزنم امداد خودرو...شما تو ماشين بمونيد بيرون خيلي سردِ
كتي_بابا اين جا كه آنتن نميده چطوري مي خواين زنگ بزنيد؟
حسن آقا_خدا بزرگه دخترم... هومن و مهرداد ميرن يكم جلوتر.. اونجا چندتا مغازه است از اونجا زنگ ميزنند
نمي دونم چرا دلم شورميزد.... خيلي نگرانِ مهرداد بودم... همش بيرون و نگاه مي كردمف منتظر بودم مهرداد هر چه زودتر برگرده...
دو ساعتي ميشد كه مهرداد و هومن رفته بودن ولي هيچ خبري ازشون نبود...دلم خيلي شور ميزد... حتي حسن آقا هم ميگفت دير كردن... دستِ خودم نبود خيلي نگران بودم... آخر سر از سعيد خاستم تا بريم دنبالِ مهرداد و هومن،ولي سعيد با اومدن من مخالفت كرد و خودشو شوهر سميه رفتن...
***
حسن آقا_اومدن...
سريع از جام بلند شدم و از اتوبوس اومدم بيرون...مه و برف باعث ميشد نتونم درست ببينم... كمي جلوتر رفتم سعيد و ديدم كه كنار هومن وايساده
سعيد_مثل اينكه تلفن هاشون قطع شده... جاده بسته شده بايد صبر كنم تا فردا صبح كه باز بشه
حسن آقا_چاره اي نيست
_سعيد آقا مهرداد كجاست؟
به جاي سعيد هومن جواب داد
هومن_حالش خوبه... بايد بريم پيشش
_كجا بايد بريم؟... مهرداد كجاست؟...اتفاقي افتاده؟
هومن_نه چيزِ خاصي نيست... فقط تو راه سه نفر مي خواستن ازمون زور گيري كنند...يكم باهاشون درگير شديم... مهرداد هم حالش خوبه فقط دستش يكم زخمي شده كه دارن براش پانسمان مي كنند..
_تورو...خدا ... راست ميگي؟...حالش ... خوبه؟
سعيد_آرام خانوم به خدا حالش خوبه... منم ديدمش فقط دستش نياز به پانسمان داره...
اينو گفت و كتي و با صداي بلند صدا كرد... كتي حراسون خودشو به من رسوند
كتي_چي شده؟...آرام حالت خوبه؟... چرا انقدر رنگت پريده؟... سعيد هومن... آرام چرا اينطوري شده؟
***
چشمامو به زور باز كردم... سرم رو شونه ي كسي بود...
كتي_بيدار شدي؟... حالت خوبه؟..
_خوبم
سرمو از رو شونه ي كتي برداشتم
كتي_تو كه ما و نصفه جون كردي؟...
_ببخشيد... دستِ خودم نبود...
كتي_اشكال نداره عزيزم... منم جاي تو بودم ضعف مي كردم... ولي نگران نباش عزيزم مهرداد حالش خوبه
دستي به شالم كشيدم
_بقيه كجان؟
كتي_بابا و سميه اينا با هومن و آنا رفتن... اگه حالت بهتره پاشو بريم.
از جام بلند شدم... كوله پشتي مو برداشتم و از ميني بوس اومديم پايين... پرستو و محسن داشتن با سعيد حرف ميزدن تا ما اومديم بيرون برگشتن سمتِ من...
پرستو_حالت خوبه آرام؟..
_خوبم... ببخشيد كه منتظرم موندين...
محسن_اين چه حرفيه آرام خانوم اختيار دارين... خب اگه آماده اين سعيد ماشين و قفل كن بريم
بعد از اينكه سعيد ماشين و قفل كرد به راه افتاديم... حركت كنارِ جاده اونم تو برف چي سخت بود... بعضي از جاها پاهامون تا زانو ميرفت توي برف... يك ساعتي ميشد كه پياده روي مي كرديم... همه مون از سرما تو خودمون جمع شده بوديم... از پيچ جاده كه گذشتيم چند تا مغازه زو ديدم كه فقط يكيشون چراغش روشن بود...
سعيد_رسيديم...
پرستو_تنك گاد... داشتم قديل ميبستم..
رسيديم به يه در كه پشت مغازه بود... محسن در زد... بعد از چند ثانيه در باز شد...
حسن آقا_سريع بياين تو...هوا سرده
وقتي پامو تو گذاشتم به هيچ كس كاري نداشتم فقط با چشمامو دنبالِ مهرداد مي گشتم... با اينكه همه مي گفتن حالش خوبه بازم تا با چشماي خودم نمي ديدم باورم نمي شد.... ديدمش... كه دراز كشيده و چشماشو بسته... رفتم كنارش نشستم...
حسن آقا_حالش خوبه دخترم فقط خوني كه از دست داده بي حالش كرده...نگران نباش
مهرداد چشماشو باز كرد... منو كه كنارش ديد زل زد توي چشمام.... نگاهش با هميشه فرق مي كرد يه جورِ خاصي بود....
_حالت خوبه؟...
مهرداد_من خوبم نگران نباش...
نگاهش داشت ذوبم مي كرد... نمي دونم چرا احساس مي كردم گونه هام گل انداخته...
پرستو_اهم... اهم... اينجا بچه نشسته ها
با حرفِ پرستو همه زدن زيرِ خنده... مهرداد هم مي خنديد....
مهرداد_كه چي پرستو خانوم؟...
پرستو_داري قورتش مي دي بچه مو...
مهرداد دستشو از زيرِ پتو در آورد و دستمو گرفت
مهرداد_زنمِ دوست دارم حرفيه؟
پرستو_نه عزيزم مالِ خودتِ نوشِ جونت ما كه بخيل نيستيم...
كتي_پرستوووو... زشته...
پرستو دستاشو گذاشت روي سينه اش و كمي خم شد
پرستو_چشم چشم مامان كتي... من لال مي شم
محسن_به جايِ اين حرفا كسي چيزي نداره بخوريم؟
پرستو_ببينيد چقدر شكموِ با اين لاغريش اندازه ي فيل غذا مي خوره
محسن_پرستو جان...
پرستو_جانم عزيزم؟... دروغ كه نمي گم؟
محسن_خوب چي كار كنم بدنم ميطلبه....
حسن آقا_الان حاج رضا برامون غذا مياره...
تازه نگاهم به دورو برم افتاد... يه اتاقِ بزرگ قديمي كه فقط با يه بخاريِ نفتي گرم ميشد... گرما كه عرض كنم... اتاق و قابل تحمل تر از بيرون مي كرد... با فرشايِ لاكي رنگِ قديمي...
قرار بود شب و اينجا بمونيم تا فردا كسي و بفرستن براي تعمير ماشين... بعد از خوردن نيمرو هايي كه حج رضا درست كرده بود... همه آماده شدن براي خواب
محسن_خوب خانم ها و آقايونِ زن و شوهر... يكم مهربون تر بخوابيد كه جامون بشه...
حاج رضا چند دست پتوي كهنه داشت داد بهمون تا زيرمون بندازيم....
مهرداد_تو بيا سمت ديوار بخواب... هومن كنارِ من مي خوابه...
جامو كه باهاش عوض كردم تازه دسته مجروحشو ديدم... از سر شونه اش تا آرنجش باند پيچي شده بود... لكه هاي خوني كه از زيرِ باند مشخص بود حالمو بهم مي زد مهرداد كه نگاهِ خيرمو روي دستش ديد گفت_
مهرداد_به چي نگاه مي كني؟
_مطمئني كه دستت نياز به بخيه نداره؟..
مهرداد_نياز كه داشت ولي خونشو بند آورديم...
_با چي زدنت؟...
مهرداد_با بطري ... مست بودن حاليشون نبود... فكر نكنم تا فردا صبح دوم بيارن
_چرا؟
مهرداد_وقتي زدنم فرار كردن سمت جنگل... بعدم تو اين برف و سرما با پاي پياده... سه تا آدم مست بنظرت زنده مي مونند؟
كنارِ ديوار دراز كشيدم... رومو كردم سمت ديوار... سردم بود... منو مهرداد فقط يك پتويِِ تك نفره داشتيم يكم كشيدم روي خودمو چشمامو بستم... ياد زخمِ دستش ميوفتادم دلم ريش مي شد...."خدايا نكنه بخاطر كارايي كه با من كرده اين بلا سرش اومده؟... من كه نفرينش نكردم...خدايا از سرِ تقصيراتش بگذر..." به خودم لرزيدم... سردم بود.... دستو پاهامو تو خودم جمع كرده بودم... مهرداد هم كنار دراز كشيد...
آروم گفتم_مهرداد دستت...
مهرداد_حالتش خوبه...
_چرا اومدي تو حلقِ من؟..
مهرداد_مگه نشنيدي؟.... زن و شوهر ها بايد مهربونتر بخوابن...
حرفايي كه مي زد توام با خنده بود.... منم چيزي نگفتم داشتم گرم ميشدم...چي از اين بهتر؟... يكم كه گذشت مهرداد گفت:
مهرداد_هومن گفت كه خيلي نگرانم شده بودي.... محسن هم گفت كه حالت بد شده بود.... متاسفم كه نگرانت كردم... ولي...
_ولي چي؟...
مهرداد تك خنده ي آرومي كرد و بغلِ گوشم گفت:
مهرداد_ديدي دوستم داري؟... مگر نه انقدر نگرانم نمي شدي...
_شدي مثل اين دختر بچه ها كه تا يه پسر نگاشون ميكنه كلي فكرهاي جور واجور ميزنه به سرشون... خجالت بكش بزرگ شدي 28سالته... ولي مثل بچه 8ساله مي موني...
مهرداد_هر چي دوست داري بگو... ولي من كه ميدونم تو دلت چي ميگذره... اين حرفا هم براي اينه كه پنهونش كني...
حرصي شدم گفتم
_مي دوني چيه؟... هر جور كه دوست داري فكر كن... نظر... عقيده ات... فكرت... اصلا برام مهم نيست...
مهرداد_حرص نخور عزيزم دارم باهات شوخي ميكنم....راستي آرام لاغر شديا...
_كه چي؟...
مهرداد_چرا هر حرفي كه ميزنم سريع جبهه مي گيري؟
_آخه تو هيچ حرفيو بي منظور نمي زني...
مهرداد_خيلي بد اخلاق شديا.. نميشه باهات حرف زد....اصلا لاغر تر نشدي خيلي هم چا شدي... خوبه؟
_هميني كه هست... الانم مي خوام بخوابم خوبم مياد...انقدر حرف نزن لطفا...
مهرداد_بخواب.. شب بخير
جوابِ شب بخيرشو هم ندادم و چشمامو بستم... توي خواب و بيداري بودم كه صداي مهرداد وشنيدم كه داره با خودش حرف ميزنه....
مهرداد_لعنت بهت مهرداد... لعنت....
نمي دونم برايِ چي به خودش لعنت فرستاد... انقدر خوابم ميودم ك اصلا بهش فكر نكردم و خوابم برد.
مهرداد تكوني خورد كه من باعث منم از خواب بيدار شم.... هوا روشن شده بود ولي مشخص بود كه هوا ابريِ...
مهرداد_بيدار شدي؟
_اوهوم...
مهرداد_اوهوم نه و صبح بخير بد اخلاق...
_صبح بخير آقاي اخلاقِ سال...
نشستم سر جام... هيچ كس تو اتاق نبود...
_اينا كجان؟...
صدايِ خفيفي اومد...
_اه.... بزارين بخوابيم...
دنبال صدا مي گشتم كه پتوي گوشه ي اتاق كنار رفت و سرِ ژوليده پوليده ي پرستو ازش اومد بيرون...
پرستو_خوابيدما...
_توي پرستو؟... ببخشيد بخواب عزيزم...
مهرداد_چي چيو بخواب بلند شو ببينم لنگِ ظهرِ...
پرستو_مهرداد جان... برادر...
مهرداد_واي چه مهربون.....جونم آبجي؟
پرستو_خفه شو....
مهرداد_پرستو دوباره شروع نكنا...مثل اون دفعه گريه ات در مياد....
پرستو_بميرم برات آرام گيرِ چه اوران گوتاني افتادي... اين همه شوخي هاش مثل خوشه.. پشت وانتي...
مهرداد_پرستو چقدر حرف ميزني مگه خوابت نميومد بگير بخواب....
پرستو_مگه تو ميزاري؟ انقدر كه از آدم حرف مي كشي.... ايـــــــش...
مهرداد_من به فكرِ گوشِ خانومم...من به صداي زيلو جيغ جيغويي تو عادت دارم...ولي خانومم نه...
پرستو جيغ كشيد..
پرستو_صداي ِ تو چي... مثل دراكولا ميمونه... تا حالا نه صدايِ خندت توجه كردي؟... مثل شيهه ي اسب مي مونه..
من پقي زدم زيرِ خنده... از خنده يمن مهرداد و پرستو هم به خنده افتادن... هميشه بابام مي گفت وقتي از تهِ دل مي خندم اطرافيان و هم وادار به خنده مي كنم...
پرستو_شما كه نزاشتين من بيچاره بخوابم حداقل بريم پيش بقيه... همه رو نخورن...
پرستو زدتر از ما رفت بيرون... مهرداد داشت سعي مي كرد پايتوشو تنش كنه... دستشو خيلي نمي تونست تكون بده...
_بده به من...
پالتوشو از دستش گرفتم رفتم پشتش ايستادم و پالتو رو تنش كردم
مهرداد_مرسي...
_خواهش مي كنم...
پالتومو تنم كردم و با مهرداد از اتا خارج شديم... برف قطع شده بود ولي هوا بشدت سرد بود... كمي كه جلو تر رفتيم سعيد و محسن و ديديم كه كنارِ ميني بوي حسن آقا وايسادن و مردي هم داره با ماشينِ ور ميره...
مهرداد_تو برو تو منم الان ميام
_باشه..
مهرداد رفت سمتشون منم رفتم تو مغازه... همه در حالِ صبحانه خوردن بود... كتي با دست بهم اشاره كرد كه برم پيشش بشينم... سلامِ جمعي كردمو كنارِ كتي نشستم... صبحانه ام تموم شده بود ولي مهرداد نيومد... نمي دونستم چي كار كنم قلبم ميگفت "براش لقمه بگيرم "ولي مغزم مي گفت" به تو چه ربطي داره واسه اون لقمه بگيري"... در جدال عقل و دل.. دل برنده شد و براش لقمه ي بزرگ نون و پنير گرفتم....
مهرداد_دستت درد نكنه... خيلي گشنه ام بود...
گاز بزرگي به لقمه زد....
دو ساعتي ميشد كه تعميركار رفته بود تا براي ماشينِ حسن آقا قطعه بخره تو اين مدت همه توي اتاق جمع شده بوديم... هركي يه كاري مي كرد... مهرداد با هومن صحبت مي كرد،آنا ناخون هاشو سوهان مي كشيد، بچه هاي سميه رفته بودن برف بازي، كتي و پرستو سر به سر هم ميزاشتن،محسن و سعيد و حسن آقا هم با ماشين ور ميرفتن..
آنا كه سوهان كشيدنش تموم شده بود اومد كنارم نشست و گفت:
آنا_آرام دانشگاه مي ري؟
_آره... حسابداري مي خونم...
آنا_چه خوب... به مد و لباس علاقه داري؟
_هي.. كمي..
آنا_آرام تو چهره ي خيلي زيبايي داري... دوست داري مدل بشي؟؟... يكي از دوستانم تازه اومده يران دنبال مدل هاي كمي چاق ميگرده براي لباس هاش.. تو تمامِ خوصوصياتي كه اون مي خواد و داري... چهره ي زيبا... شكم نداري... رنگ پوست و موي زيبايي هم داري...
_اوه ممنون آناي عزيزم... مرسي بابت پينهادت ولي من نمي تونم بپذيرم..
آنا كارتي از جيبش در آورد و گرفت سمتم...
آنا_اينو بگير هر وقت نظرت عوض شد با اين شماره تماس بگير...
_باشه...
آنا از كنارم بلند شد و رفت پيشِ كتي و پرستو... مهرداد تا جاي خالي آنا رو كنار ديد بلند شد و اومد كنارم نشست..
مهرداد_آنا چي مي گفت؟
شونه مو انداختم بالا...
_با من كار داشت نه تو...
مهرداد_بهت مي گم بگو مگر نه از خود آنا مي پرسم...
_از خودش بپرسي بهتره...
فكر نمي كردم بخواد واقعا بپرسه ولي در كمال تعجب با صداي بلند گف:
مهرداد_آنا به آرام چي ميگفتي؟
آنا اول يكم تعجب كرد ولي بعد گفت:
آنا_گفتم بياد مدل بشه توي شوي دوستم...خانومت چهره ي زيبايي داره...
پرستو_آره راست ميگه آرام بيا برو مدل شو..
مهرداد اخماشو كرد تو هم و به فارسي به پرستو تشر زد...
مهرداد_لازم نكرده... خوشم نمياد زنمو به نمايش بزارم...
پرستو كمي جا خورد... لحنِ مهرداد بيش از حد خشن بود... معلوم بود خيلي بدش اومده... براي پرستو با شرمندگي لب زدم
_ببخشيد
پرستو چشماشو رو هم گذاشت و لب زد
پرستو_اشكال نداره...
خودمو به مهرداد نزديك كردم
_چرا با پرستو اينطوري حرف زدي؟
مهرداد_نمي فهمه چي از دهنش بيرون مياد...
_اون كه چيزي نگفت... حالا چرا عصباني ميشي؟
مهرداد_آرام من اصلا خوشم نمياد از اين كارا.. خوشم نمياد بري مسخرِ جلوي مردم راه بري...
_من كه قرار نيست برم... چرا انقدر جوش مياري؟
مهرداد_اون كارتي كه آنا داد بهت و بده به من..
كارتو از جيبم در آوردم و دادم دستِ مهرداد... مهرداد هم همون موقع كارت و ريز ريز كرد...
مهرداد_حالا خيالم راحت شد...
+ نوشته شده در شنبه ۱۳۹۲/۱۰/۲۸ ساعت 14:52 توسط ♥♥♥مینا♥♥♥
|