رمان لالایی بیداری16
حدود 10 روزی از برگشت آیدین می گذشت و من برخورد چندانی باهاش نداشتم. نه السا و نه پژمان و نه شراره در موردش حرف نمیزدن.
در مورد اینکه چرا من برخلاف اینکه حدود یک ماه هر روز بیمارستان می رفتم حالا موقع دیدن اون انقدر جدی هستم و حتی حاضر نیستم بهش نیم نگاهی بندازم یا یه سلام و احوال پرسی درستی باهاش بکنم.
و چقدر خوبه که کسی سوال نمی پرسه چون من جوابی ندارم که بهشون بگم که قانعشون کنه.
چند باری که آیدیم و اتفاقی تو حیاط یا تو کوچه دیدم با اینکه بهش نگاه نکردم اما حس می کردم که بهم خیره شده. برای اولین بار تو زندگیم سنگینی یه نگاه و حس کردم حسی که مثل قرار گرفتن تو یه کوره تیز و گرم و برنده بود و چقدر توان می خواست که از اون نگاه حذر کنم.
بی هدف دستهام رو کیبورد و چشمهام خیره به مونیتور لب تاب بود و تو افکارم که به هیچ جا نمیرسید غرق بودم.
صدای زنگ گوشیم باعث شد تکونی بخورم و نگاهمو به گوشی روی میز بدوزم.
افروز بود. تماس و وصل کردم و سلام کردم.
افروز: سلام آرام خوبی؟ کی خونه است؟
من: مرسی ممنون من و مامان خونه ایم چه طور؟
افروز: سعید یه کاری براش پیش اومده مجبوره امشب بره مسافرت فردا بر می گرده. منم کارام زیاده سونیا هم بهانه می گیره وسایلشو جمع کردم با سعید فرستادمش خونه ی شما. اگه میشه مراقبش باش براش کارتن بزار و یکمم باهاش بازی کن. من شب میام اونجا باشه؟
من: باشه حواسم هست.
با تحکم تاکید کرد: سفارش نکنما دعوا نکنید.
نفس خسته ای کشیدمو گفتم: باشه گفتم حواسم هست.
تماس و قطع کردم و مستمر به ادامه ی خیره شدن بی هدفم به مونیور ادامه دادم.
حدود نیم ساعت بعد سعید و سونیا اومدن. از اتاق بیرون رفتم و به سعید سلام کردم سونیا با دیدنم لبخندی زد و سلام کرد.
اصولا این بچه وقتهایی که با هم تنهاییم خیلی خوب رفتار می کنه ولی به محض رویت شخص سومی یهو سیمهاش قاطی میشه. در حال حاضر هنوز تحت تاثیر محبت زیاد مامان قرار نگرفته بود برای همینم اوضاع در وضعیت خوبی به سر می برد.
سعید مشغول صحبت با مامان شد. با یه "سفر سلامت و مراقب خودت باش" خداحافظی کردم و با سونیا رفتیم تو اتاقم.
در و بستم و رو به سونیا گفتم: خاله گشنت نیست؟ چیزی نمی خوای برات بیارم؟
نیشش کامل باز شد و ذوق زده گفت: خاله کیک داری؟ اگه داشته باشی همه شو می خورم.
لبخندی به هیجان و دلش که هوس کیک کرده بود زدم و گفتم: الان نداریم ولی اگه تحمل کنی تا یه ساعت دیگه یه کیک شکلاتی برات درست می کنم.
ذوق زده دستی بهم کوبید و کمی بالا پرید.
سونیا: منم کمک؟
سری به نشونه ی باشه تکون دادم و به سمت لب تاپم رفتم و از رو میز برداشتمش و دست سونیا رو گرفتم و با هم رفتیم توی آشپزخونه.
درسته الان ذوق کیک پزی داشت ولی وقتی ببینه نمیزارم با جفت دست بره تو ظرف آرد مطمئنن ذوقش کور میشه. برای اون موقع وجود لب تاپ و کارتن لازمه.
لب تاپ و گذاشتم رو میز و سونیا رو هم نشوندم پشتش. از بین کارتن هام یکی و که خودمم ندیده بودم انتخاب کردم و پخش کردم.
سونیا نشست به کارتن دیدن و منم مشغول شدم. دستهام به کار کیک پژی و چشمهام به کارتن.
این وسطا سونیا هم یه قاشقی تو ظرف آرد و مخلوط کیک تکون می داد که بعداً بتونم با دلیل بهش بگم کمکم کرده.
دوتایی با هم کیک پختیم و کارتن دیدیدم و خندیدیم و چایی و کیک خوردیم و کلی خوش گذروندیم.
موقع شام هم مثل یه دخترِ خانم نشست کنارم و هر قاشقی که براش از غذا پر کردم و بدون نق زدن خورد. کاش همیشه همین قدر آروم میبود.
السا و آرمین و بابا اومدن. هر کدوم یکم با سونیا خوش و بش و ماچ و بوسه کردن و هر کی رفت رد کار خودش. بازم من موندم و سونیا.
حدود ساعت 10 افروز اومد. با دیدن سونیا گفت: تو هنوز بیداری؟ از وقت خوابت خیلی گذشته دختر.
حدود نیم ساعتی مونده بود که کارتن تموم بشه. سونیا با التماس گفت: مامان بزار این یکمش و ببینم بعد می خوابم. نایستادم ببینم این دوتا چی میگن بشقاب میوه ای که با سونیا خورده بودم و برداشتم و رفتم تو آشپزخونه.
بعد کیک پختنمون محل استقرارمونو از آشپزخونه به اتاق من تغییر داده بودیم.
وقتی برگشتم افروز راضی شده بود و سونیا چهار چشمی تو مونیتور بود.
نشستم کنارش و با هم تا آخر کارتن و دیدیم و باید اعتراف کنم قشنگ بود و خنده دار.
افروزم غذاشو خورده بود و اومده بود تو اتاق و با لب تاپش مشغول کار کردن بود و یه اخمی هم رو پیشونیش بود. هر کاری که می کرد ظاهراً اون جوری که می خواست پیش نمی رفت که قیافه اشو تو هم برده بود.
سونیا آروم گفت: خاله دستشویی دارم.
بلند شدم و بردمش دستشویی. درسته که ساعات خوبی و گذرونده بودم اما کلافه بودم. کلافه از اینکه نتونسته بودم پشت پنجره منتظر بشینم.
با اینکه سرد شده بودم و یخ اما هنوز کارم پشت پنجره به انتظار نشستن بود.
سونیا رو از دستشویی برگردوندم. لب تاپ و جمع کردم. براش جا انداختم تا با مامانش تو اتاق ما بخوابن.
کارهامو که کردم رفتم نشستم پشت پنجره و خیره شدم به حیاط و در خونه...
تو تاریکی شب چیز زیادی پیدا نبود اما برای من کافی بود.
سونیا به جای خوابیدن هی هوله میرفت. از این ور اتاق می رفت اون طرف به هر چیز و هر کسی گیر می داد. السا که از وقتی برگشته بود خونه یه سره پای تلویزیون بود و یه چشمش به تلویزیون و یه چشم و دستش به گوشیش مشغول پیام دادن بود.
سونیا هم بیکار و دنبال یه بهانه برای سرگرمی و دیر تر خوابیدن بند کرده بود به من و ول نمی کرد.
خیلی سعی می کردم جلوی افروز خودمو آروم نشون بدم. در حالت عادی با یه چشم غره سونیا رو آروم می کردم اما الان کافی بود یه چشم غره برم و سونیا هم که مادرش و دیده بود شروع می کرد به الکی گریه کردن و دیگه واویلا میشد.
سعی کردم به کارهاش بی تفاوت باشم. حتی بهش نگاه نمی کردم که آرامشم و از دست ندم. اونم که دید توجهی بهش ندارم و دیگه حقیقتا داره مجبور میشه بخوابه از حربه ی نهایی استفاده کرد و برای جلب توجه من رفت سراغ گوشیم.
همه ی اهل خونه میدونستن که من چقدر روی گوشیم و لب تاپم حساسم و مثل بچه هام میمونن و کسی حق نداره بهشون دست بزنه. سونیا هم میدونست.
اما با این وجود گوشیمو گرفت و اومد کنارم ایستاد و یه پاشو انداخت پشت اون یکی پاش و یه دستشم زد به کمرش و گوشیمو مثل آرم میتیکُمون گرفت جلوم و گفت: اِه اِه خاله ببین گوشیت دست منه. ببین ببین.
چشمهامو بستم. نفس عمیقی کشیدم. رومو برگردوندم.
مادرِ این بچه کجا بود که چیزی بهش نمی گفت؟
سرش به کارش گرم بود و خبر از حرصی که بچه اش می داد نداشت.
رومو دوباره برگردوندم سمت پنجره. این بار سونیا خودشو کشید جلوتر و تقریباً گوشی و کرد تو حلقم.
اخم کردم، عصبی شدم و پر حرص دستمو گرفتم جلوش و کمی از خودم دورش کردم.
اما چون تعادل نداشت و رو یه پاش ایستاده بود نتونست خودشو کنترل کنه و ولو شد رو زمین.
خودش فقط نگام کرد اما این ولو شدنش باعث شد افروز که تا حالا بهمون توجهی نداشت نظرش جلب شه.
تو یه لحظه همچین هــــــــیِ بلندی کرد که فکر کردم کسی سقوط کرده.
از جاش بلند شد و خودش و به سونیا رسوند و نگران گفت: مامان جان خوبی دخترم؟
برگشت و یه چشم غره ی عظیم بهم رفت و با توپ و تشر گفت: واقعاً که خرس گنده خجالت نمی کشی، جلوی من دست رو بچه ام بلند می کنی؟ مگه بی پدر و مادره این جوری پرتش می کنی؟
یه نگاه سردِ بی کلام بهش انداخم و بی تفاوت رومو برگردوندم سمت پنجره. ترجیح می دادم جوابش و ندم چون حرفهاش به نظرم خیلی بی منطق بود.
برام جالب بود که تا حالا توجهی به سونیا نداشت همین که خورد زمین شد بچه اش؟ این که من 5 ساعت در خدمت به قول خودش بچه اش بودم و بهش غذا دادم، باهاش بازی کردم، براش کارتن گذاشتم و حتی بردمش دستشویی چیز مهمی نبودن و منم کار چندانی نکردم. اما همین که کمی هلش دادم و اونم سهواً زمین خورد من شدم جلاد؟ وقتی مثل دایه برای بچه اشم خوبم و تو یه همچین موقعیتی میشم نامادری.
بی توجهیم به حرفهایی که دیگه با صدای بلند تری می گفت باعث شد که مامان و السا هم بیان تو اتاق و وقتی افروز چشمش به اونا افتاد بغض کرد و بعد 4 کلمه بد و بیراه بستن بهم اشکش در اومد.
بازم یه نیم نگاه بهش کردم و رومو برگردوندم.
اما انگار نمی خواست کوتاه بیاد. سعی کردم بهش توضیح بدم که زدن و پرت کردنی در کار نبود.
برگشتم سمتش و بدون لبخند بدون حس گفتم: من پرتش نکردم فقط با دست یکم فرستادمش عقب.
پر حرص تر گفت: این یکمت چه جوری بود که پرت شد رو زمین؟
من: چون رو یه پاش ایستاده بود خورد زمین وگرنه دست من شتابی نداشت.
چشم غره ای بهم رفت و رو به سونیا با تشر گفت: 10 بار بهت گفتم با اینا حرف نزن هی نرو کنارشون که آخر این جوری بزننت خوب شد حالا کتک خوردی؟ مگه خانواده نداری که این جوری بزننت.
رو به من گفت: یکم شعور نداری فکر نمی کنی بچه رو این جوری بزنی تو روحیه اش اثر می زاره و الان به تو هیچی نمیگه بعدا هر کسی می تونه هر کاری خواست باهاش بکنه اینم هیچی بهش نمیگه. مگه من مرده ام با بچه ام مثل یتیمها رفتار می کنی؟
با دهن باز گفتم: چرا این جوری می کنی؟ 4-5 ساعته که نشستم کنارش از آب و غذا بگیر تا دستشویش و بردم خوب منم خسته میشم. دو دقیقه اومدم تو حال خودم یه گوشه بشینم. دو ساعته داره سعی می کنه حرصم بده هیچی نگفتم خودت ندیدی؟ دیدی که چه جوری گوشیمو گرفت داشت حرص می داد خوب یک کلمه بهش می گفتی نکن که من مجبور نشم از جلوی خودم بزارمش کنار که بعد این جوری تعادلش بهم بخوره و بی افته زمین.
این حرفهام مثل بنزین رو آتیش عمل کرد و باعث شد افروز منفجر بشه. دیگه نمیفهمیدم چی میگه یاد سالهای قبل افتادم یاد زمانی که که هنوز ازدواج نکرده بود و تو خونه بود. یاد روزی که یه دختر بچه ی 12-13 ساله بودم و اون موقع که از این دستگاه های خفن نبود یه آتاری ساده بود و میکرو. منم با همون بازی می کردم. افروز مشغول درس خوندن بود. وسط بازیم که به نقطه ی حساس رسیده بودم یهو بلند شد و اومد دسته ی بازی و ازم گرفت و گفت بده من می خوام بازی کنم.
به شدت سعی کردم از حقم دفاع کنم و پای بازیم بمونم اما با ضربه ای که افروز به صورتم زد و حسی از جاری شدن مایعی روی صورتم و بعد هلی که بهم داد و پرتم کرد یه طرف و خودش نشست پای بازی مجبور شدم برم دستشویی تا حداقل جلوی اون بغض نکنم.
وقتی به صورتم توی آینه نگاه کردم دیدم مایعی که رو صورتم روون شده بود و من با جفت دست جلوشو گرفته بودم خونی بود که از بینیم اومده بود.
و من چه ساده برای دفاع از چیزی که حقم بود به ناحق کتک خورده بودم و خون ریخته بودم و اما بازم کاری پیش نبرده بودم.
خیلی دلم می خواست ازش بپرسم من اون موقع پدر و مادر نداشتم؟ خانواده نداشتم؟ و چه طور میشه که تو به حق بزرگتریت می تونستی هر کاری که می خوای و هر زوری که دوست داری به ما بگی اما من به حق خاله بودن و زحمت کشیدن برای بچه اش نمی تونم خیلی محترمانه بهش بگم "عزیزم بالای چشمات یه جفت ابروی کمون خوشگل داری؟".
و اینکه فقط بچه ی اون بچه است؟ بچه ی بقیه پشمکن؟
با خودم در حال جنگ بودم و بین دفاع از حق و خورده شدن در راه حقم گیر کرده بودم که متوجه شدم افروز چنان اشک میریزه که به هق هق رسیده و یهو از جاش بلند شد و مامان اینا هم نتونستن جلوشو بگیرن و اونم شال و کلاه کرد و با سونیا از خونه رفتن بیرون و فقط آرمین تونست دنبالشون بره که شبونه تنها برنگردن خونه اشون و من موندم با دهن باز و یه خواهر که به جرات می تونم بگم خیلی خوب بلده حق ناحقش و از هر کی می خواد بگیره و یه سوال بزرگ که ....
"آیا منم باید حقم و از زندگی بگیرم؟؟..
جلوی آینه شالمو درست کردم و دستی به صورتم کشیدم. هوا هنوز تاریک بود اما کل ساختمون بیدار بودن.
با اینکه امروز چهار شنبه و وفات پیامبر بود اما به خاطر اینکه آخر هفته بود و میشد ازش به عنوان تعطیلات و زمان استراحت استفاده کرد همه رو به هیجان آورده بود مخصوصاً که چند روز پیش آقا محمد به کل ساختمون پیشنهاد داده بود که این آخر هفته رو بریم باغ یکی از دوستاش تو فشم. مردا خبر نداشتن اما خانمها ریز می خندیدن و میگفتن چون مرضیه خانم ویار ویلا و باغ و درخت کرده آقا محمد به فکر یه همچین سفری افتاده.
تقریباً روزای آخر بارداریش بود و آقا محمد سر از پا نمیشناخت اگه الان مرضیه خانم میگفت ویار کوسه کرده مطمئنن اون میرفت تا جنوب و خودش از اقیانوس براش کوسه صید می کرد و میاورد.
الانم چون شراره باهامون بود خیال مرضیه خانم راحت بود اینکه اگه اتفاقی بی افته یکی کار بلد هست پیشش.
هر کی هر کاری داشت ول کرد و اونایی هم که لازم بود مرخصی گرفته بودن و خلاصه همه با هم قرار بود راهی شیم.
کل وسایلی که این سه روز لازم داشتم و تو کوله ریخته بودم و آماده از اتاق زدم بیرون.
دم در خونه غلغله ای بود همه با هم حرف می زدن و هم همه ای بود. من اما هنوز گیج و منگ خواب بودم چون دیشب تا نزدیکیهای صبح بیدار بودم. صورتم پف کرده بود. صبح هر چی با آب یخ شستمش افاقه نکرد که نکرد.
خوابآلود و کلافه از این همه ازدحام و سر و صدا دستهامو تو جیب پالتوم فرو کردم و از گوشه و کنار رد شدم و چپیدم تو ماشین و چشمهام و بستم.
نفهمیدم کی بقیه سوار شدن کی راه افتادیم کی رسیدیم.
یه وقت به خودم اومدم دیدیم السا داره تند تند تکونم میده و صدام می کنه. به زور چشمهام و باز کردم.
السا: آرام پاشو دیگه همه رفتن تو ساختمون قندیل بستم زود باش.
اینو گفت و خودش زودتر از ماشین پیاده شد و رفت تو ساختمون. بینیمو بالا کشیدم و با چشمهای نیمه باز از ماشین پیاده شدم. نگاهی به اطراف انداختم. با اینکه زمستون بود اما کم و بیش درختهاش برگ داشتن و لابه لاشون درختهای لخت و بی برگ بلند تر از بقیه پیدا بودن. کل ماشینها تو حیاط باغ جا شده بودن. این جور که من میدیم به نظر باغش تقریباً بزرگ بود برخلاف ساختمونی که وسط باغ ساخته بودن.
یه ساختمون یه طبقه که عرضش زیاد بود اما طولش...
از پله های کوتاه ساختمون بالا رفتم و از رو تراس نسبتاً خوبش گذشتم و جلوی در کفشهامو در آوردم و گذاشتم کنار انبوه کفشهایی که مرتب و نامرتب دم در افتاده بودن و در چوبی بزرگ و باز کردم و وارد شدم.
به محض وارد شدنم صدای سر و صدای صحبت کلی آدم بلند شد. برای یک لحظه به خودم لرزیدم. توی خونه سرد تر از بیرون و باغ بود. یه فضای در بسته که وسیله ی گرمایشیش خاموش بود.
بابا و چند تا از مردای همسایه دور بخاری که سمت راست گوشه ی دیوار بود جمع شده بودن و سعی می کردن روشنش کنن.
سمت چپ یه آشپزخونه ی اپن بود که از این فاصله به نظر میومد امکاناتش خوب باشه.
یه دست مبل قدیمی اما راحت وسط هال نسبتا بزرگ ویلا بود که فکر کنم کل خانواده ی ما و به همراه عزیز بانو و بابا حسین و جا می داد و بقیه باید رو زمین می نشستن.
انتهای هال رو به روی در ورودی کمی به سمت راست یه راهرو بود که به اتاقها و دستشویی حمام راه داشت.
غصه ام گرفته بود که از حالا به مدت 3 روز برای دستشویی رفتن باید تو صف وا میستادم. البته بعداً شراره کشف کرد که یه دستشویی هم بیرون ساختمون هست و هر وقت اوضاع اضطراری شد و این توالته اشغال بود میشد پناه برد به اون خارجیه.
سه تا اتاق که دوتاشون بزرگ بودن و خانمها اشغالش کردن و قرار بود شبم همون جا رو هم رو هم بخوابن و یه اتاق که کمی کوچیکتر بود و خانمها رضایت داده بودن بدنش به آقایون تا وسایلشونو توش بزارن و یه چند نفری هم شب و توش بخوابن و اضافاتم تو هال می خوابیدن.
توی اتاق بزرگها بخاری های کوچیکی بود که بابا اینا بعد از روشن کردن بخاری هال رفتن سراغشون و اتاق آقایونم که بخاری نداشت و با یه هیتر برقی که آقا محمد آورده بود گرم کردن.
تا یک ساعت من با حفظ سمت پالتو پوش جمع شده تو خودم با چشمهایی که از سرما می پرید خیره شده بودم به دخترای مشنگی که با وجود سرمای استخون منجمد کنِ توی اتاق لباسهاشونو عوض کرده بودن و با همون پلیور و بافت می چرخیدن.
اگه جون داشتم یه چشم غره ی اساسی بهشون می رفتم. حقیقتا نمیفهمیدم الان توی این سرما بین آدمهایی که مدتهاست باهاشون داریم زندگی می کنیم و هر روز میبینیمشون و عناصر ذکوری که بینشونه یا خیلی بچه ان یا برادرای خودمونن یا نامزد و اینا دارن حقیقتاً آرایش کردن و تجدید کردن رژ خیلی واجبه؟
اگه قدرت داشتم و این سرما اجازه می داد و تو آینه به خودم نگاه می کردم حتماً لبهامو میدیدم که از سرما سفید شده.
شاید حالا یکم رژ برای نشون دادن خون در حال جریان تو رگهامون لازم باشه اما دیگه سایه و ریمل نوبره.
برای اینکه کنار این دخترا زیادی قیافه ی مرده ها رو نداشته باشم تو همون جایی که نشسته بودم و دستهایی که دورم پیچیده شده بود محبت کردم و لبهامو جمع کردم تو دهنم و شروع کردم به گاز گرفتنشون تا کمی قرمز شن.
داشتم تند تند لبهامو گاز می گرفتم که تو یه لحظه چشمم افتاد به آیدا که متعجب یه این حرکتم نگاه می کرد.
برای یک لحظه زمان و مکان یادم رفت. این چشمها... با این فرم و حالت یه بار دیگه هم به این حرکت من خیره شده بود اما اون چشمها با وجود تشابه زیاد تو فرم و حالت مال این آدم نبود.
چشمهام و بستم و لبهامو جمع کردم و نفس آرومی کشیدم تا خاطره ی یه روز دور از ذهنم خارج بشه.
در حال پس زدن خاطراتم بودم که حس کردم چیزی به لبهام کشیده میشه.
چشمهامو باز کردم و دیدم آیدا یه رژ دستش گرفته و داره نرم میکشه رو لبهام.
وقتی دید متعجب نگاش می کنم لبخندی زد و گفت: آرام جون این جوری لبات و گاز بگیری توی این هوا خشک میشن و ترک می خورن برات لبِ لو می زنم که هم یه کوچولو رنگ بگیره هم اینکه خشک نشن.
بی اختیار به این همه محبتش لبخند زدم. مهربونی تو این خانواده ارثیه...
بعد یک ساعت به خاطر روشن شدن بخاری اتاقها و هال و جمعیت زیادی که تو خونه بودن بالاخره ساختمون از حالت قندیل وار در اومد و منم تونستم از پیله ای که برای گرم موندنم درست کرده بودم در بیام و پالتومو با یه ژاکت بافت تا نزدیک زانو عوض کردم و رفتم تو آشپزخونه کمک بقیه ی خانمها تا صبحونه رو آماده کنن.
انقده خوب بود این جور مسافرتها. کلی آدم تو یه گوله جا تو هم لول می خوردن و وقت غذا هر چی تو چنته دارن و رو می کنن و چون تعطیلاته می تونیم تا دلمون می خواد بخوریم و کسی نیست که بگه بسه کمتر بخور چاق می شی.
چون معمولا انقدر فعالیت می کنیم که هضم میشه اما خوب از اونجایی که بیرون به شدت سرد بود کسی حس و حال فعالیت شدید خارج از ساختمون و نداشت. همه تو خود خونه کار می کردن. باباها که انگار تا حالا هیچ وقت نخوابیده بودن. مینشستن غذا می خوردن یکم حرف میزدن می خوابیدن.
دوباره بیدار میشدن چایی و اینا می خوردن یکم حرف می زدن در حد نیم ساعت بیرون تو باغ قدم می زدن دوباره میومدن می خوابیدن.
اما پسرا بیشتر بیرون بودن مگر اینکه می خواستیم یه بازی دسته جمعی کنیم میومدن و به ماها ملحق میشدن.
خانمها هم که همیشه نافشونو با آشپزخونه بریده بودن همون دور و اطراف بودن و مشغول غذا درست کردن و صحبت کردن.
دخترا هم همه توی یه اتاق جمع شده بودن و یک سره حرف میزدن. نصف بیشتر حرفهاشونم تکراری بود اما همه جوری رفتار می کردن که انگار بار اولیه که میشنون.
بیشتر هم به یادآوری خاطرات مسافرتهای قبلمون گذشت.
همه چیز خوب بود و اوقات خوبی بود اگه مجبور نمیشدم هر باز که از اتاق بیرون میرفتم از دست مهدی فرار کنم. حقیقتاً نمیدونستم دیگه چه جوری باید برخورد کنم تا بفهمه نمی خوام که بهم توجه کنه. همین که هر بار بحث ازدواج پیش میومد مامان آخر حرفها که خسته میشد تهدید میکرد و میگفت "انقده بمون که آخرش تو رو بدم به مهدی و خلاص" به اندازه ی کافی بد بود و اینکه جلوی بقیه بخواد بهم توجه کنه فقط اوضاع و بدتر میکرد. برای همینم مجبور بودم هر جا که میرم یکی و دنبال خودم بکشم.
بعد مدتها حس آرامشی داشتم که خیلی وقت بود گمش کرده بودم.
این آرامش با یه دلهره و یه هیجان ریز که اون ته مهای قلبم بود و سعی می کردم بهش فکر نکنم قاطی شده بود.
شب موقع خواب به خاطر کم بودن فضا همه خیاری خوابیدیم. یعنی تکون می خوردیم میرفتیم تو شکم و صورت یکی.
قبل خواب شراره همه رو به صف کرد که دستشوییهاشونو برن که نصف شب بساط لگد بازار نداشته باشیم.
چون هر کی که می خواست از جاش بلند بشه به خاطر تاریکی و تو هم تو هم بودن بچه ها محال بود رو پای کسی لگد نکنه یا رو سر کس دیگه ای نیوفته و بتونه به سلامت از این هفت خان بگذره و به دستشویی برسه و به خاطر همین اضطراب ممنوعیت دستشویی تا صبح من تا خود صبح به خودم پیچیدم و تا صبح خواب دستشویی دیدم.
روز دوم برای ناهار بساط کباب درست کردیم و یه جوجه کباب حسابی به بدن زدیم. هر چند من فقط 4 تا تیکه جوجه ی بدون برنج خوردم. یه چیزی تو گلوم بود که نمیزاشت غذا پایین بره. یه آتشفشانی تو شکمم شعله می کشید که حس می کردم مواد مذابش هی میاد تا سر حلقم و میره پایین.
خودم حس می کردم با همه ی سعی که تو آروم نگه داشتن صورتم دارم اما بازم این دلهره ام تو صورتم نمود داره.
بعد از خوردن ناهار و جمع کردن و شستن ظرفها مامان باباها رفتن تو اتاقها که بخوابن. حالا بخوابن یا حرف بزنن پای خودشون بود. چون من که به شخصه هر بار از دم اتاق مادرا رد میشدیم صدای پچ پچ و خنده اشون بلند بود.
اما باباها فقط خروپف می کردن.
دخترا و پسرا هم جمع شده بودن یه جا و سعی می کردن بی سر و صدا گل یا پوچ بازی کنن اما هر از چند گاهی صدای اعتراض و جیغ و خنده ی یکیشون بلند میشد.
پسرا نمیدونم چه جوری به چه شیوه ای هر بار مچ دخترا رو باز می کردن و اونا هم که حرص می خوردن چون داشتن می باختن با جیغ و ویغ سعی می کردن بهشون بقبولونن که دارن تقلب می کنن.
من و شراره و السا هم مثل این بی تربیتا لب تاپ آیدا رو گرفته بودیم و البته با اجازه ی خودش رفته بودیم تو فایل عکسها و داشتیم زیر و روش می کردیم. این وسط شراره و السا مدام اظهار نظرم می کردن.
رسیده بودیم به عکس بچگیهاشون که ظاهراً از روی عکسِ تو آلبوم گرفته بودن. مژگان خانم و آقا علیرضای جوون و خندون تو هر عکسی با یه عشقی این بچه ها رو بغل کرده بودن که نگو.
عکسهاشون مزه ی شیرینی داشت. فقط دیدنشون باعث میشد آدم لبخند بزنه.
یه سری عکسها بود که برای بچگیهای آیدین بود از موهای پر پشت و بلند و قیافه ی تخس پسر بچه ی تو عکس کاملا می تونستی بفهمی این عکس بچگی مال کیه.
بی اختیار سرمو بلند کردم و نگاهی به آیدین و پژمانی که آروم یه گوشه نشسته بودن و حرف می زدن انداختم. دوباره به عکسها نگاه کردم.
عکسها رو تو شمال گرفته بودن کنار دریا. چند تا عکس پشت سر هم از آیدین بود که با یه مایو کنار ساحل یا نشسته یا ایستاده و یا توی آب و یا مشغول جمع کردن گوش ماهی بود.
السا دکمه رو فشار داد و رفت عکس بعدی. عکسی که با دیدنش برای یک لحظه هر سه تاییمون هنگ کردیم.
کله ها همه جلو رفت به سمت مونیتور چشمها گرد و باز و صورتها متفکر شد برای آنالیز دقیق عکس و تایید حدسی که با دیدن عکس به ذهنمون رسیده بود.
بعد از اینکه مطمئن شدیم کله ها عقب کشیده شد دهنا جمع شد و صورتها سرخ.
بی اختیار از دهنم پرید.
من: آخـــــــی نازی....
صدام جوری بود که باعث شد السا و شراره نتونن خودشون و کنترل کنن و پق بزنن زیر خنده. همین خنده ی بی موقع توجه بقیه رو به ما جلب کرد حتی آیدین و پژمان هم دست از حرف زدن برداشتن و با تعجب به ما نگاه می کردن و تو چهره ی همه اشون یه سوال بود.
-: چی شده؟
اینو آیدا پرسید و متعاقب اون خودشو کشید جلو و سمت لب تاپ تا ببینه منشا این خنده ی بی موقع السا و شراره چیه.
یهو السا به خودش اومد و سریع دکمه ی ضربدر عکس و زد و شراره هم قبل از اینکه آیدا به لب تاپ برسه سریع در لب تاپ و بست و تند و به شکل کاملاً تابلویی با هول گفتن: چیزی نیست آرام یه چیزی گفت خنده امون گرفت.
و بعد هر سه منتظر به من خیره شدن و منم مبهوت از اینکه الان چی باید بگم گفتم: من فقط گفتم آخی نازی.
هنوز صدام همون لحن و داشت همون لحنی که باعث شد السا و شراره سرخ و کبود بشن حتی برای بار دوم.
دقیقاً پیدا بود به شدت با دیدن اون عکس تحت تاثیر قرار گرفتم و دلم غنج رفته.
عکسی از آیدین کوچیک با موهای پرپشت و بلند با بدنی لخت و یه مایوی کوچیک که رو به دریا ایستاده و کمی از نیمرخش پیداست. به شدت تمرکز کرده و هدف گیری کرده و ....
مطمئنن یک هزارم درصد آلودگی آب دریای خزر شمال به خاطر مایعیه که سالها قبل آیدین با تمرکز توی آب پاشیده بود.
و چقدر نمیمرخ و عکسش بامزه بود. صورت تخس اما مصممش.
نگاهم کشیده شد به آیدین و پژمان که از جاشون بلند شدن و از ساختمون بیرون رفتن.
آیدا برگشت سر جاش و مشغول بازی شد.
آرمین بلند شد و رفت دستشویی. السا با اخم گفت: اَه این آرمین رفت دستویی از الان تا نیم ساعت دستشویی اشغاله.
ده دقیقه ی بعد همچنان در حال دیدن عکسهای لب تاپ آیدا بودیم.
نگاهی به دستشویی پر انداختم. نگاهی به در ورودی. نگاهی به بچه هایی که مشغول بازی بودن.
تکیه امو به زمین دادم و از جام بلند شدم. نگاه السا و شراره به دنبالم کشیده شد.
تو یک کلمه ریز گفتم: میرم دستشویی.
شراره: می خوای باهات بیام؟
اخمی کردم و گفتم: تو این هوا؟ نمی خواد خودم میرم. همه مشغول بازین.
دقیقاً منظورم به مهدی بود که حواسش به ما نبود.
رفتم تو اتاق و پالتومو گرفتم و پوشیدم و از ساختمون بیرون اومدم. هوای سرد تو بینیم پیچید. دستهامو تو جیب پالتوم فرو بردم و نفس عمیقی کشیدم و سرما رو تو ریه هام راه دادم.
نگاهی به اطراف انداختم. برای رفتن به دستشویی باید می رفتم سمت چپ اما حس دستشویی پریده بود از اولم زیاد نداشتم فقط می خواستم کمی تنها باشم و از خونه بزنم بیرون.
پیچیدم سمت راست و رفتم بین درختهای باغ.
کمی قدم زدم و تو سکوت و تنهایی غرق شدم اما زیاد طول نکشید از بین درختها صدای صحبت میومد. کمی که دقیق شدم تونستم صداها رو از هم تشخیص بدم.
تو بدترین زمان فضولیم گل کرده بود و بدون اینکه تلاشی برای مهار کردنش داشته باشم به سمت صداها کشیده شدم.
پژمان: به خدا تو دیوونه ای خودتم نمیدونی چی می خوای.
آیدین: میدونم ولی نمیشه.
چشمهام بهشون بود تو جایی ایستاده بودم که کاملاً تو دیدم بودن. پژمان پشتش به من بود و آیدین تکیه داده بود به درخت و نیم رخش و می تونستم ببینم.
پژمان پر حرص گفت: چرا نمیشه؟
آیدین: خودت میدونی.
پژمان ملایم تر گفت: به خدا درک می کنه.
آیدین سری تکون داد و گفت: تو نمیفهمی.
پژمان این بار عصبی تر دستی تو موهاش کشید و گفت: خوب داداش من تو بگو تا منم بفهمم.
صورت آیدن جمع شد فکش منقبض شد، پر حرص و عصبی تکیه اش و از درخت گرفت و برگشت سمت پژمان و با توپ پر بهش خیره شد و یهو همه ی اون عصبانیت و حرص محو شد و جاش و به یه نگاه متعجب و ناباور داد. جوری که باعث شد پژمان هم مکثی کنه و رد نگاه آیدین و بگیره و برگرده به پشت و خیره بشه به من.
هر دو نگاهشون به من بود. به خودم اومدم.
نفهمیدم کی و چه جوری از بین درختها بیرون اومدم و دقیقاً در تیر رس نگاهشون تمام قد ایستادم. اونقدر مشتاق و کنجکاو بودم که بفهمم چی میگن و در مورد چی بحث می کنن که نفهمیدم چه جوری و کجا ایستادم.
آیدین نگاه ازم بر نمی داشت. چشمهای پژمان بین من و آیدین در گردش بود.
شاید برای اولین بار بعد از بیدار شدنش بود که بهش نگاه می کردم. خیره...
بدون اینکه چشم از آیدین بردارم خطاب به پژمان گفتم: پژمان جان میشه....
لازم نبود ادامه اش و بگم لازم نبود جمله ام و کامل کنم از همون پژمان جان فهمید چی می خوام، چی میگم.
سری تکون داد و آروم گفت: مطمئنی؟
سری به نشونه ی آره تکون دادم. یه باشه ای گفت و دوباره یه نگاهی به آیدین انداخت و به سمتم قدم برداشت و از کنارم گذشت و .... تنهامون گذاشت...
نمیدونستم چی بگم... از کجا شروع کنم...
دستهامو تو هم قلاب کردم. سرمو به اطراف چرخوندم. منو منی کردم و کمی ابروهام به خاطر تمرکز تو هم رفت.
گلومو صاف کردم و زبون باز کردم.
من: چند شب پیش افروز و سونیا اومده بودن خونه امون... که بمونن... حدود 5 ساعت با سونیا بازی کردم و تر و خشکش کردم. باید می خوابید منم می خواستم تنها باشم... اما خوابش نمیومد... نمی خواست تنها باشه.... می خواست بازی کنه... با من..
اومد جلوم هی حرف زد آخرم دید فایده نداره انگشت گذاشت رو نقطه ضعفم و ...
گوشه ی لبم و به دندون گرفتم. سری چرخوندم و گفتم: کمی با دست هولش دادم. آروم بود و غیر عمد... تعادلش بهم خورد و افتاد زمین... افروز اومد و کلی داد و بی داد کرد و بدون اینکه به کارهایی که تو این 5 ساعت انجام داده بودم توجه کنه هر چی خواست گفت و آخرم با سونیا برگشت خونه اشون.
سونیا می دونست تقصیر خودشه اما چیزی نگفت، موقع رفتن گریه کرد اما چیزی نگفت...
مادرش از حق دخترش دفاع کرد اما حق منو ندید....
سرمو چرخوندمو خیره شدم تو چشمهاش... شاید نمیفهمید منظورم چیه؟ شاید فکر می کرد یه درد و دل ساده است...
آروم گفتم: دلم تنگ شده بود برای این حرف زدن ساده ... بی بهونه...
اخمهام بیشتر شد، فکم منقبض شد، مصمم نگاش کردم و گفتم: امروز می خوام از حقم، از چیزی که فکر می کنم حقمه دفاع کنم. آدمهای اطراف می تونن نظر بدن، راهنمایی کنن اما این زندگی منه، مال منه، حقه منه.
الان من فقط به یک کلمه از طرف تو نیاز دارم، فقط کافیه که بگی می خوای. بگی همه ی این حس هایی که من دارم توهم نیست خیال نیست، همه ی اون تلفنها و حرفها، اون پیام، اون شعر .. فقط کافیه که بگی تنها به خاطر اینکه قشنگ بود برام نفرستادیش.
بگو... به خاطر خودم فرستادیش... فقط بگو...
برام مهم نیست که اوضاع خوب نیست. هیچی مهم نیست.
لبمو به دندون گرفتم و آروم تر گفتم: فقط بگو...
نگاه خیره اش ثابت شد، ابروهاش تو هم گره خورد دستهاش... دستهاش مشت شد و وقتی نگاهم و روشون دید فرو برد تو جیب شلوارش.
جدی، سرد و یخ زده گفت: من چیزی ندارم که بگم. هیچی هم در مورد حسهایی که داری نمیدونم. واقعاً فکر نمیکردم به خاطر 4 تا تلفن و احوال پرسی ساده یه همچین فکرایی بکنی.
ابروهای جمع شدم از هم باز شد. به هم نزدیک شد و به فرم ناراحتی بالا رفت. لبهام فشرده و چونه ام لرزید. قلبم لرزید و چنگ زده شد.
تو از کدوم سیاره ای ؟
تو از کدوم ستاره ای ؟
که با نگاه شیشه ای
از جنس سنگ خاره ای؟
حرفهاش سخت بود و سنگین. فشارشون خیلی زیاد بود.
با صدایی که کماکان سعی می کردم محکم باشه گفتم: می تونی بگی... می تونی هر چی دلت می خواد انکار کنی و منو به اشتباه بندازی اما نمیتونی شعورم و زیر سوال ببری. من نه یه دختر 14 ساله ام نه یه بچه ی نابالغ.
من یه دختر کامل و بالغم که خودشو... تو رو خوب می شناسه.
بعد اون روز جلوی در خونه بارها از خودم متنفر شدم که چرا مثل یه نوجوون رفتار کردم. بارها خودمو شماتت کردم که چرا خامی کردم چرا بچگی کردم و انقدر به احساساتم میدون دادم.
اما اون روز جلوی در خونه اتون وقتی افتادی، وقتی اون جوری دیدمت... هیچی مهم نبود... نه من .... نه همسایه ها... نه اینکه ممکنه چه فکری بکنن....
تو مهم بودی که دراز کش اونجا رو زمین بودی و من... آدمی بودم که دیگه قلبش تو سینه نمی زد. دنیاش یکدفعه تاریک شد و ایستاد و همه ی زندگیش منتهی شد به کسی که رو زمینه و چشمهاش بسته است.
اخم کردم، بغض کردم، ناراحت نگاش کردم و یه قدم جلو گذاشتم.
محکم گفتم: من مدتها پشت اون در بسته منتظر نشستم... منتظر نشستم تا بیدار بشی. دعا کردم و از خدا خواستم... که خوابت تموم شه و بلند شی. بیدار شدی... چشمهات و باز کردی اما من هنوز منتظر بودم.
میدونم نمی خواستی منو ببینی منم نمی خواستم.
سری به طرفین تکون دادم و گفتم: نه به خاطر اینکه مریض بودی و مدتها خواب. به خاطر اینکه آیدینی نبودی که میشناختم.
رفتم... رفتم و منتظر شدم تا خودت بشی. بلند... پا بر جا و استوار. صبر کردم... نگات نکردم تا بتونم تو یه همچین روزی که دوباره خودت شدی نگات کنم و بهت بگم ...
زل زدم تو چشمهاش و گفتم: آیدین.... من تا اینجا پیش اومدم.... فقط منتظر یه تاییدم....
حرفي بزن چيزي بگو
از عشق پاييزي بگو
از آتشي كه با نگات
در من مي افروزي بگو
از سوختنم از ساختنم
با تو هميشه باختنم
در عشق تو گداختنم
از عشق هر روزي بگو...
اخم کرد فکش و رو هم فشار داد و باز هم سرد گفت: هیچ تاییدی در کار نیست. متاسفم که مجبور شدی این حرفها رو بزنی و تاسفم بیشتره که براشون جوابی ندارم.
آرام خانم... من اون حسی که شما بهم دارید و ندارم و واقعاً ببخشید اگه کاری کردم که باعث شد به اشتباه بی افتید.
اخم کردم و ناراحت لبخند کجی زدم. لبهام و به دندون گرفتم.
با تو نمونده چاره اي
جز قلب پاره پاره اي
بي خبر از پياده اي
اگه هنوز سواره اي
نگاهی به آسمون کردم. دستهامو مشت کردم.
من این همه وقت منتظر نبودم که با 4 کلمه حرفی که میدونستم دروغه پا پس بکشم. دستهای مشت شده تو جیبش... فک منقبض شده اش.. نگاهی که به ظاهر تو چشمهای منه اما یه جایی پشت سرمو نگاه می کنه. آدمی که از تماس چشمی باهام پرهیز میکنه...
همه و همه نشون میداد که داره دروغ میگه.
خدایا منو ببخش... میدونم درست نیست اما تنها راهه. بزار آخرین تلاشمم بکنم... بنده ی خوبی میشم بهت قول میدم...
خیره به چشمهاش... با نگاهی که توش یه دنیا حرف بود. بدون پلک زدن. قدم جلو گذاشتم.
یک قدم...
دو قدم....
رو به روش سینه به سینه ایستادم...
متعجب از حرکتم سرش و پایین آورد و این بار حقیقتاً تو چشمهام نگاه کرد. دست راستمو بالا بردم و آروم گذاشتم رو پلیور زخیمش.
از پس این همه لایه... گوشت و پوست و خون و لباسها باز هم حرکت کوبش وار قلبش پیدا بود...
و چقدر تند....
تند تر از هر زمانی...
رو پنجه ی پام بلند شدم. بی توجه به چشمهای متعجب و گرد و مات شده اش نزدیک شدم.
چشمهام و بستم.
1001....
1002....
1003....
ازش فاصله گرفتم و رو پاشنه ی پام فرود اومدم.
این قلب... این کوبش دیوانه وار دروغ نمیگه.
قلبی هم هست که بتونه تند تر از قلب الان آیدین بزنه؟
دستمو پایین کشیدم. دو قدم عقب رفتم....
زل زدم تو چشمهای مات مونده و آدمی که انگار نفس کشیدن و فراموش کرده بود.
با چشمهایی که هزاران حرف و فریاد میزد نگاش کردم و گفتم: بازم می تونی بگی هیچ حسی نداری؟ تمام اون روزا... هیچی نبود... این... هیچی نبود؟
مبهوت بود... ناباور مثل مسخ شده ها دستش و بالا آورد و گذاشت رو لبهاش و مات نگام کرد.
گیج بود.... اما مثل یه طوطی تکرار کرد...
-: هیچی نبود...
دوباره دستگاه آبمیوه گیری مادر بزرگم به جای میوه قلب منو چلوند. خونهاش و تا قطره ی آخر خارج کرد.
بدنم یخ... احساسم منجمد شد...
نور كدوم ستاره اي؟
كه با نگاه شيشه اي
از جنس سنگ خاره اي
همه ی درد.. همه ی غم... همه ی غروری که به خاطر احساسم نادیده اش گرفتم و در آخر همه ی این فداکاری مزخرفش غم شد.. درد شد.. آه شد و شد... یه قطره ی اشک...
شد یه قطره اشک و حلقه شد تو چشمهای همیشه خشکم...
چشمهایی که برای فرزین و سر خونیش نبارید....
چشمهایی که برای بابای رو تخت بیمارستان نبارید...
چشمهایی که هیچکی نتونست خیسش کنه ...
اما الان... تو یه هوای یخ بسته ی زمستون... آدمی که گرمی و به زندگیم داد... ابری و خیسش کرده بود...
لبهام و بهم فشردم و در هم شکسته با آخرین توانم نگاه خیسم و ازش گرفتم و چرخیدم که برم...
که ... برم...
ناگفته هارا گفته ام
حالا پر از شنيدنم
يه حرف تازه تر بزن
خواستي بياي به ديدنم
نگاهم و دید .... خیسی چشمهام و دید... دهنش به تعجب باز شد... نگاهش ناباور شد... صورتش نگران و قلبش...
فکر کنم قلبش بالاخره تپید...
با صدای بلندی ملتمس گفت: گریه نکن... حتی یه قطره اشکم نریز.
عصبی شد و این بار بلند تر فریاد زد: تو برای هیچ کس گریه نکردی. لعنتی آخه مگه منه احمق چه ارزشی دارم؟ چرا این کارو می کنی؟
چرخیدم سمتش. با چشمهایی که خیس بود اما اشکهاش رون نبود گفتم: خودت میدونی.
کف دستشو محکم کوبوند رو پیشونیش و با بغض گفت: بدبختی هم همینه. اینکه میدونم و روزی 1000 بار خودم و نفرین می کنم به خاطر کاری که خودم کردم. حسی که خودم بوجودش آوردم. تو داشتی زندگیتو می کردی خودم اومدم و پیله کردم و سرک کشیدم تو زندگیت و مجبورت کردم و آرامشت و بهم ریختم و...
پریدم وسط حرفش و گفتم: و آرومم کردی...
آروم شد... به چشمهام خیره شد و با صدای ملایم تری گفت: تو آرامی... تو آرامش میدی... من فقط گوش میدم... من فقط شنونده ام..
لبخند کوچیک و پر بغضی زدم و گفتم: شنونده ای که من هیچ وقت نداشتم...
دستی به موهاش کشید و گفت: باید داشته باشی... اما نباید من باشم...
یه قدم جلو رفتم و گفتم: اما من می خوام تو باشی...
اخم کرد ... دستهاش و مشت کرد... آروم آروم گفت: نمیتونم... نمیشه... نمیشه... بزار بی خیال شیم. بزار فراموش کنیم..
عصبی اخمهام باز شد. بغضم فراموش شد صاف و جدی نگاش کردم. ملایمت کافی بود...
با تحکم گفتم: چرا؟ چرا نمیشه؟ چرا بی خیال شیم؟ دل آدم اسباب بازیه که کوکش کنیم بگیم این یکی خوبه اون یکی بده؟ چرا من باید فراموش کنم؟ چرا تو باید فراموش کنی؟ نمی خوام؟ بگو خودتو راحت کن. تا کی می خوای تو دهنت نگهش داری تو دلت... بگو و خلاصمون کن... هر دومونو.....
چشمهاش و بست. با خودش در جنگ بود... خیلی سخت... اینو میتونستم از صورت کبود شده اش بفهمم....
سری به نشونه ی نه تکون داد که بدجوری خار شد و رفت تو قلبم.
تلخ شدم، سرد شدم.
با لحنی که ازش انزجار می بارید تلخ و با نیش گفتم: بگو عرضه اشو ندارم بگو می ترسم. بگو جراتش و ندارم. متنفرم از این فداکاری مزخرفی که به خیال خودت داری انجامش میدی.
با همه ی حرصم با همهی تلخی کلامم رو پاهام چرخیدم و برگشتم که برم و تنهاش بزارم.
آدمی که حتی نمیتونست به زبون بیاره حسی و که تو دلش بود و تو صورتش فریاد میزد و....
تا خواستم قدم از قدم بردارم دستم کشیده شد و چرخونده شدم و بازوهام قفل شد بین پنجه هاش و صورتش و نزدیک صورتم آورد و پر بغض و عصبی گفت: چی می خوای بگم؟ چی می تونم بگم؟ بگم دوست دارم؟ بگم دلم می خواد هر روز ببینمت؟ بگم تو ساده و ساکت منو به خودت عادت دادی.. وابسته کردی؟ اینکه دنیام با تو آروم شده... اینکه هر کاری کردم هر چی تو چنته داشتم رو کردم تا خودمو بهت نزدیک کنم؟
اینکه از همون روز عروسی که پرده کنار رفت و برای یک ثانیه دیدمت از تو ذهنم بیرون نرفتی؟ بیرون نرفتی....
صدش آرومتر شد.
-: اینکه خودمم نفهمیدم که کی و چه جوری ریز شدم به همه ی حرکاتت به همه ی حالتهات جوری که الان تو رو از خودتم بهتر میشناسم؟
می خوای اینا رو بشنوی؟
که بگم همیشه نگرانتم.... همیشه چشمم دنبالته؟ همیشه مواظبتم...
عصبی پوزخندی زد و سری تکون داد و با اخمهایی که هی تو هم می رفت و باز میشد و لبهایی که مدام رو هم فشرده میشد گفت: نه بهتره بگم سعی می کنم مواظبت باشم... وقتهایی که بیدارم نگرانتم... وقتی خواب نیستم چشمم دنبالته...
فشار پنجه هاش رو بازوهام هر لحظه بیشتر میشد و کلماتش و پر حرص تر ادا میکرد.
درک می کردم که فشاری که تحمل میکنه خیلی زیاده.
آروم شدم. آرامش گرفتم و همه اش و ریختم تو نگاهم و زل زدم بهش و اونقدر نگاه کردم تا تونستم چشمهاش و تو نگاهم ثابت کنم.
آروم گفتم: آیدین... بزار خودم تصمیمی بگیرم. من میخوام باشم... با تو.. چه وقتی بیداری چه وقتی خوابی...
پوزخندی زد و بازوهامو ول کرد و یه قدم عقب رفت. عصبی دستی تو موهاش و بعد رو صورتش و گردنش کشید و دست دیگه اش و به کمرش زد و شروع کرد به چپ و راست قدم رو رفتن.
عصبی گفت: چه طور می تونی این حرف و بزنی؟ من مسافرت نمیرم... مأموریت کاری هم نیستم که بدونم کی میرم و کی بر می گردم.
اوضاع من خیلی فرق داره. من جایی نمیرم همین جام کنارتم اما خواب... اما بی خبر... غیر هوشیار... چه طور می تونم بگم بیا با هم باشیم...
آهان ببخشید یه نکته ای و یادم رفت... با هم باشیم وقتهایی که من بیدارم.. موقع هایی که خواب نیستم و هوشیارم.
یه چیز دیگه من نمیدونم کی می خوابم و کی بیدارم...
معلوم نیست دفعه ی دیگه کی خوابم ببره... یا چقدر طول بکشه که بیدار شم. شاید الان خوابیدم و دفعه ی بعید که بیدار شدم 20 سال گذشته باشه.
ایستاد. دستهاش و پایین آورد و دوباره خیره شد بهم. آروم تر گفت: واقعاً انتظار داری ازت اینو بخوام؟ آرام... این فداکاری نیست... از خود گذشتگی هم نیست...
این دیدن واقعیتهاست...
مهم نیست که من چقدر با تو آرومم که چقدر تو رو می خوام... که وقتی نمیدونم کی قراره دوباره بخوابم دوست دارم با تو حرف بزنم و کنار تو باشم.... که برام لالایی تو روزای بیداری.
اینا مهم نیست... مهم اینه که من یه زندگی عادی ندارم....
حال من نرمال نیست...
متاسفم... متاسفم که باعث شدم آرامشت بهم بخوره...
درک نمی کردم هیچ کدوم از حرفهاش و درک نمی کردم. شاید منطقی حرف میزد اما منم منطقی داشتم و این منطق من بود که بهم میگفت حرفهاش شاید حقیقی اما مزخرفه.
اینکه حسی که من دارم چیزی نیست که یه خواب بتونه جلوشو بگیره.
دوباره جلو رفتم و گفتم: برای من مهم نیست. چرا نمیزاری خودم تصمیم بگیرم. من می خوام باشم... با تو.... اگه بیدار بودی که خوبه... اگه خوابیدی... منتظر می مونم...
من نمیدونم بیماریت چیه... دکترا هم نمیدونن... اما اگه شده همه جا رو زیر و رو می کنم تا بفهمم راه درمانش چیه... فقط تا اون موقع طاقت بیار... جا نزن... نزار حس کنم دارم تنهایی تلاش می کنم.
با چشمهایی که توش یه دنیا حرف بود خیره شد به چشمهام...
کم آورده بود... بین من و منطقم و استقامتم کم آورده بود...
می تونستم لبخند بزنم... می تونستم شاد باشم... چون میتونستم امید و تو چشمهاش ببینم...
دیگه فکر نمی کرد هر لحظه ممکنه بخوابه و بیدار نشه.
لبم و به دندون گرفتم و لبخند زدم. یه لبخند شاد... از ته دل...
بعد مدتها سر خوش...
اونم خندید... اونم شاد بود....
قلبم تو سینه محکم می تپید....
صدای قدمهای کسی باعث شد به خودمون بیایم. هر دو برگشتیم و به پژمانی که سراسیمه سمتمون میومد نگاه کردیم.
تند دوییده بود و نفس نفس میزد.
بهمون که رسید ایستاد. کمی نفس کشید تا بتونه حرف بزنه.
پژمان: هر چی گفتین و نگفتین بسه. جمع کنید باید بریم.
آیدین متعجب گفت: چرا؟
پژمان: مرضیه خانم دردشه باید بریم بیمارستان.
با چشمهای گرد ذوق زده گفتم: عزیزم الهی...
آیدین با تعجب بیشتر گفت: همه بریم؟
یه لحظه هنگ نگاش کردم. بدبخت پیدا بود شوکه شده راستم میگفت این همه آدم تو بیمارستان منتظر یه زائو.
در هر حال هر کی نمی خواست بره نره من می خواستم برم.
بدون توجه به اون دوتای دیگه دوییدم سمت ساختمون و خودم و رسوندم به بقیه. خدا رو شکر به خاطر شرایط قاراشمیش توی ساختمون کسی نفهمید من غیب شدم.
السا حرص می خورد و وسایل منو می چپوند تو کوله ام.
شراره هم تند تند لباس می پوشید که زودتر با محمد آقا و مرضیه خانم بره. سریع کیفمو برداشتم و گفتم: منم باهاتون میام.
بدون توجه به غرغرهای السا همراه زائو راهی بیمارستان شدیم.
واقعاً صحنه ی خنده داری بود یه زائو بود و حدود 20 و اندی همراه.
محمد آقا هم مدام تو راهرو قدم میزد. از سمت راست می رفت می خورد به بابا اینا از سمت چپ می رفت می خورد به خانمها.
کلا شیر تو شیری بود. پرستارا هی میرفتن و میومدن ماها رو ساکت می کردن.
انقدر ذوق زده بودم که نگو.
کل ساختمون چند سالی بود که دست به دعا و منتظر نوزادی از این خانواده بودن. بالاخره خدا صدای همه امون شنیده بود و حالا همه منتظر بودن ببینن این هدیه ی خدا چه شکلیه؟
بعد کلی انتظار در باز شد و رو یه تخت کوچولوی چرخدار یه نوزاد زشت قرمز و بیرون آوردن که هی دهنش و باز می کرد و میبست و چشمهاشم از هم باز نمیشد.
با اینکه سرخ بود و قیافه اش با اون مایعات روش زشت اما به چشم من خیلی خوشگل بود.
با ذوق داشتم به نوزاد کوچولوی سرخ نگاه می کردم و برای خودم لبخند می زدم که پرستاره تخت و هل داد و پسر کوچولوی محمد آقا رو با خودش برد و باباشم همراه خودش کشوند.
ظاهرا بچه با این همه جمعیت در شرف خفه شدن بود.
پر حسرت به بچه ی در حال رفتن نگاه می کردم که چشمم افتاد به آیدین که با لبخند پر محبتی دست به سینه تکیه داده به دیوار نگام می کرد.
با دیدنم چشمهاش و آروم بست و باز کرد و من چقدر ذوق کردم و لبخندم عظیم تر شد...
ادامه دارد...
در مورد اینکه چرا من برخلاف اینکه حدود یک ماه هر روز بیمارستان می رفتم حالا موقع دیدن اون انقدر جدی هستم و حتی حاضر نیستم بهش نیم نگاهی بندازم یا یه سلام و احوال پرسی درستی باهاش بکنم.
و چقدر خوبه که کسی سوال نمی پرسه چون من جوابی ندارم که بهشون بگم که قانعشون کنه.
چند باری که آیدیم و اتفاقی تو حیاط یا تو کوچه دیدم با اینکه بهش نگاه نکردم اما حس می کردم که بهم خیره شده. برای اولین بار تو زندگیم سنگینی یه نگاه و حس کردم حسی که مثل قرار گرفتن تو یه کوره تیز و گرم و برنده بود و چقدر توان می خواست که از اون نگاه حذر کنم.
بی هدف دستهام رو کیبورد و چشمهام خیره به مونیتور لب تاب بود و تو افکارم که به هیچ جا نمیرسید غرق بودم.
صدای زنگ گوشیم باعث شد تکونی بخورم و نگاهمو به گوشی روی میز بدوزم.
افروز بود. تماس و وصل کردم و سلام کردم.
افروز: سلام آرام خوبی؟ کی خونه است؟
من: مرسی ممنون من و مامان خونه ایم چه طور؟
افروز: سعید یه کاری براش پیش اومده مجبوره امشب بره مسافرت فردا بر می گرده. منم کارام زیاده سونیا هم بهانه می گیره وسایلشو جمع کردم با سعید فرستادمش خونه ی شما. اگه میشه مراقبش باش براش کارتن بزار و یکمم باهاش بازی کن. من شب میام اونجا باشه؟
من: باشه حواسم هست.
با تحکم تاکید کرد: سفارش نکنما دعوا نکنید.
نفس خسته ای کشیدمو گفتم: باشه گفتم حواسم هست.
تماس و قطع کردم و مستمر به ادامه ی خیره شدن بی هدفم به مونیور ادامه دادم.
حدود نیم ساعت بعد سعید و سونیا اومدن. از اتاق بیرون رفتم و به سعید سلام کردم سونیا با دیدنم لبخندی زد و سلام کرد.
اصولا این بچه وقتهایی که با هم تنهاییم خیلی خوب رفتار می کنه ولی به محض رویت شخص سومی یهو سیمهاش قاطی میشه. در حال حاضر هنوز تحت تاثیر محبت زیاد مامان قرار نگرفته بود برای همینم اوضاع در وضعیت خوبی به سر می برد.
سعید مشغول صحبت با مامان شد. با یه "سفر سلامت و مراقب خودت باش" خداحافظی کردم و با سونیا رفتیم تو اتاقم.
در و بستم و رو به سونیا گفتم: خاله گشنت نیست؟ چیزی نمی خوای برات بیارم؟
نیشش کامل باز شد و ذوق زده گفت: خاله کیک داری؟ اگه داشته باشی همه شو می خورم.
لبخندی به هیجان و دلش که هوس کیک کرده بود زدم و گفتم: الان نداریم ولی اگه تحمل کنی تا یه ساعت دیگه یه کیک شکلاتی برات درست می کنم.
ذوق زده دستی بهم کوبید و کمی بالا پرید.
سونیا: منم کمک؟
سری به نشونه ی باشه تکون دادم و به سمت لب تاپم رفتم و از رو میز برداشتمش و دست سونیا رو گرفتم و با هم رفتیم توی آشپزخونه.
درسته الان ذوق کیک پزی داشت ولی وقتی ببینه نمیزارم با جفت دست بره تو ظرف آرد مطمئنن ذوقش کور میشه. برای اون موقع وجود لب تاپ و کارتن لازمه.
لب تاپ و گذاشتم رو میز و سونیا رو هم نشوندم پشتش. از بین کارتن هام یکی و که خودمم ندیده بودم انتخاب کردم و پخش کردم.
سونیا نشست به کارتن دیدن و منم مشغول شدم. دستهام به کار کیک پژی و چشمهام به کارتن.
این وسطا سونیا هم یه قاشقی تو ظرف آرد و مخلوط کیک تکون می داد که بعداً بتونم با دلیل بهش بگم کمکم کرده.
دوتایی با هم کیک پختیم و کارتن دیدیدم و خندیدیم و چایی و کیک خوردیم و کلی خوش گذروندیم.
موقع شام هم مثل یه دخترِ خانم نشست کنارم و هر قاشقی که براش از غذا پر کردم و بدون نق زدن خورد. کاش همیشه همین قدر آروم میبود.
السا و آرمین و بابا اومدن. هر کدوم یکم با سونیا خوش و بش و ماچ و بوسه کردن و هر کی رفت رد کار خودش. بازم من موندم و سونیا.
حدود ساعت 10 افروز اومد. با دیدن سونیا گفت: تو هنوز بیداری؟ از وقت خوابت خیلی گذشته دختر.
حدود نیم ساعتی مونده بود که کارتن تموم بشه. سونیا با التماس گفت: مامان بزار این یکمش و ببینم بعد می خوابم. نایستادم ببینم این دوتا چی میگن بشقاب میوه ای که با سونیا خورده بودم و برداشتم و رفتم تو آشپزخونه.
بعد کیک پختنمون محل استقرارمونو از آشپزخونه به اتاق من تغییر داده بودیم.
وقتی برگشتم افروز راضی شده بود و سونیا چهار چشمی تو مونیتور بود.
نشستم کنارش و با هم تا آخر کارتن و دیدیم و باید اعتراف کنم قشنگ بود و خنده دار.
افروزم غذاشو خورده بود و اومده بود تو اتاق و با لب تاپش مشغول کار کردن بود و یه اخمی هم رو پیشونیش بود. هر کاری که می کرد ظاهراً اون جوری که می خواست پیش نمی رفت که قیافه اشو تو هم برده بود.
سونیا آروم گفت: خاله دستشویی دارم.
بلند شدم و بردمش دستشویی. درسته که ساعات خوبی و گذرونده بودم اما کلافه بودم. کلافه از اینکه نتونسته بودم پشت پنجره منتظر بشینم.
با اینکه سرد شده بودم و یخ اما هنوز کارم پشت پنجره به انتظار نشستن بود.
سونیا رو از دستشویی برگردوندم. لب تاپ و جمع کردم. براش جا انداختم تا با مامانش تو اتاق ما بخوابن.
کارهامو که کردم رفتم نشستم پشت پنجره و خیره شدم به حیاط و در خونه...
تو تاریکی شب چیز زیادی پیدا نبود اما برای من کافی بود.
سونیا به جای خوابیدن هی هوله میرفت. از این ور اتاق می رفت اون طرف به هر چیز و هر کسی گیر می داد. السا که از وقتی برگشته بود خونه یه سره پای تلویزیون بود و یه چشمش به تلویزیون و یه چشم و دستش به گوشیش مشغول پیام دادن بود.
سونیا هم بیکار و دنبال یه بهانه برای سرگرمی و دیر تر خوابیدن بند کرده بود به من و ول نمی کرد.
خیلی سعی می کردم جلوی افروز خودمو آروم نشون بدم. در حالت عادی با یه چشم غره سونیا رو آروم می کردم اما الان کافی بود یه چشم غره برم و سونیا هم که مادرش و دیده بود شروع می کرد به الکی گریه کردن و دیگه واویلا میشد.
سعی کردم به کارهاش بی تفاوت باشم. حتی بهش نگاه نمی کردم که آرامشم و از دست ندم. اونم که دید توجهی بهش ندارم و دیگه حقیقتا داره مجبور میشه بخوابه از حربه ی نهایی استفاده کرد و برای جلب توجه من رفت سراغ گوشیم.
همه ی اهل خونه میدونستن که من چقدر روی گوشیم و لب تاپم حساسم و مثل بچه هام میمونن و کسی حق نداره بهشون دست بزنه. سونیا هم میدونست.
اما با این وجود گوشیمو گرفت و اومد کنارم ایستاد و یه پاشو انداخت پشت اون یکی پاش و یه دستشم زد به کمرش و گوشیمو مثل آرم میتیکُمون گرفت جلوم و گفت: اِه اِه خاله ببین گوشیت دست منه. ببین ببین.
چشمهامو بستم. نفس عمیقی کشیدم. رومو برگردوندم.
مادرِ این بچه کجا بود که چیزی بهش نمی گفت؟
سرش به کارش گرم بود و خبر از حرصی که بچه اش می داد نداشت.
رومو دوباره برگردوندم سمت پنجره. این بار سونیا خودشو کشید جلوتر و تقریباً گوشی و کرد تو حلقم.
اخم کردم، عصبی شدم و پر حرص دستمو گرفتم جلوش و کمی از خودم دورش کردم.
اما چون تعادل نداشت و رو یه پاش ایستاده بود نتونست خودشو کنترل کنه و ولو شد رو زمین.
خودش فقط نگام کرد اما این ولو شدنش باعث شد افروز که تا حالا بهمون توجهی نداشت نظرش جلب شه.
تو یه لحظه همچین هــــــــیِ بلندی کرد که فکر کردم کسی سقوط کرده.
از جاش بلند شد و خودش و به سونیا رسوند و نگران گفت: مامان جان خوبی دخترم؟
برگشت و یه چشم غره ی عظیم بهم رفت و با توپ و تشر گفت: واقعاً که خرس گنده خجالت نمی کشی، جلوی من دست رو بچه ام بلند می کنی؟ مگه بی پدر و مادره این جوری پرتش می کنی؟
یه نگاه سردِ بی کلام بهش انداخم و بی تفاوت رومو برگردوندم سمت پنجره. ترجیح می دادم جوابش و ندم چون حرفهاش به نظرم خیلی بی منطق بود.
برام جالب بود که تا حالا توجهی به سونیا نداشت همین که خورد زمین شد بچه اش؟ این که من 5 ساعت در خدمت به قول خودش بچه اش بودم و بهش غذا دادم، باهاش بازی کردم، براش کارتن گذاشتم و حتی بردمش دستشویی چیز مهمی نبودن و منم کار چندانی نکردم. اما همین که کمی هلش دادم و اونم سهواً زمین خورد من شدم جلاد؟ وقتی مثل دایه برای بچه اشم خوبم و تو یه همچین موقعیتی میشم نامادری.
بی توجهیم به حرفهایی که دیگه با صدای بلند تری می گفت باعث شد که مامان و السا هم بیان تو اتاق و وقتی افروز چشمش به اونا افتاد بغض کرد و بعد 4 کلمه بد و بیراه بستن بهم اشکش در اومد.
بازم یه نیم نگاه بهش کردم و رومو برگردوندم.
اما انگار نمی خواست کوتاه بیاد. سعی کردم بهش توضیح بدم که زدن و پرت کردنی در کار نبود.
برگشتم سمتش و بدون لبخند بدون حس گفتم: من پرتش نکردم فقط با دست یکم فرستادمش عقب.
پر حرص تر گفت: این یکمت چه جوری بود که پرت شد رو زمین؟
من: چون رو یه پاش ایستاده بود خورد زمین وگرنه دست من شتابی نداشت.
چشم غره ای بهم رفت و رو به سونیا با تشر گفت: 10 بار بهت گفتم با اینا حرف نزن هی نرو کنارشون که آخر این جوری بزننت خوب شد حالا کتک خوردی؟ مگه خانواده نداری که این جوری بزننت.
رو به من گفت: یکم شعور نداری فکر نمی کنی بچه رو این جوری بزنی تو روحیه اش اثر می زاره و الان به تو هیچی نمیگه بعدا هر کسی می تونه هر کاری خواست باهاش بکنه اینم هیچی بهش نمیگه. مگه من مرده ام با بچه ام مثل یتیمها رفتار می کنی؟
با دهن باز گفتم: چرا این جوری می کنی؟ 4-5 ساعته که نشستم کنارش از آب و غذا بگیر تا دستشویش و بردم خوب منم خسته میشم. دو دقیقه اومدم تو حال خودم یه گوشه بشینم. دو ساعته داره سعی می کنه حرصم بده هیچی نگفتم خودت ندیدی؟ دیدی که چه جوری گوشیمو گرفت داشت حرص می داد خوب یک کلمه بهش می گفتی نکن که من مجبور نشم از جلوی خودم بزارمش کنار که بعد این جوری تعادلش بهم بخوره و بی افته زمین.
این حرفهام مثل بنزین رو آتیش عمل کرد و باعث شد افروز منفجر بشه. دیگه نمیفهمیدم چی میگه یاد سالهای قبل افتادم یاد زمانی که که هنوز ازدواج نکرده بود و تو خونه بود. یاد روزی که یه دختر بچه ی 12-13 ساله بودم و اون موقع که از این دستگاه های خفن نبود یه آتاری ساده بود و میکرو. منم با همون بازی می کردم. افروز مشغول درس خوندن بود. وسط بازیم که به نقطه ی حساس رسیده بودم یهو بلند شد و اومد دسته ی بازی و ازم گرفت و گفت بده من می خوام بازی کنم.
به شدت سعی کردم از حقم دفاع کنم و پای بازیم بمونم اما با ضربه ای که افروز به صورتم زد و حسی از جاری شدن مایعی روی صورتم و بعد هلی که بهم داد و پرتم کرد یه طرف و خودش نشست پای بازی مجبور شدم برم دستشویی تا حداقل جلوی اون بغض نکنم.
وقتی به صورتم توی آینه نگاه کردم دیدم مایعی که رو صورتم روون شده بود و من با جفت دست جلوشو گرفته بودم خونی بود که از بینیم اومده بود.
و من چه ساده برای دفاع از چیزی که حقم بود به ناحق کتک خورده بودم و خون ریخته بودم و اما بازم کاری پیش نبرده بودم.
خیلی دلم می خواست ازش بپرسم من اون موقع پدر و مادر نداشتم؟ خانواده نداشتم؟ و چه طور میشه که تو به حق بزرگتریت می تونستی هر کاری که می خوای و هر زوری که دوست داری به ما بگی اما من به حق خاله بودن و زحمت کشیدن برای بچه اش نمی تونم خیلی محترمانه بهش بگم "عزیزم بالای چشمات یه جفت ابروی کمون خوشگل داری؟".
و اینکه فقط بچه ی اون بچه است؟ بچه ی بقیه پشمکن؟
با خودم در حال جنگ بودم و بین دفاع از حق و خورده شدن در راه حقم گیر کرده بودم که متوجه شدم افروز چنان اشک میریزه که به هق هق رسیده و یهو از جاش بلند شد و مامان اینا هم نتونستن جلوشو بگیرن و اونم شال و کلاه کرد و با سونیا از خونه رفتن بیرون و فقط آرمین تونست دنبالشون بره که شبونه تنها برنگردن خونه اشون و من موندم با دهن باز و یه خواهر که به جرات می تونم بگم خیلی خوب بلده حق ناحقش و از هر کی می خواد بگیره و یه سوال بزرگ که ....
"آیا منم باید حقم و از زندگی بگیرم؟؟..
جلوی آینه شالمو درست کردم و دستی به صورتم کشیدم. هوا هنوز تاریک بود اما کل ساختمون بیدار بودن.
با اینکه امروز چهار شنبه و وفات پیامبر بود اما به خاطر اینکه آخر هفته بود و میشد ازش به عنوان تعطیلات و زمان استراحت استفاده کرد همه رو به هیجان آورده بود مخصوصاً که چند روز پیش آقا محمد به کل ساختمون پیشنهاد داده بود که این آخر هفته رو بریم باغ یکی از دوستاش تو فشم. مردا خبر نداشتن اما خانمها ریز می خندیدن و میگفتن چون مرضیه خانم ویار ویلا و باغ و درخت کرده آقا محمد به فکر یه همچین سفری افتاده.
تقریباً روزای آخر بارداریش بود و آقا محمد سر از پا نمیشناخت اگه الان مرضیه خانم میگفت ویار کوسه کرده مطمئنن اون میرفت تا جنوب و خودش از اقیانوس براش کوسه صید می کرد و میاورد.
الانم چون شراره باهامون بود خیال مرضیه خانم راحت بود اینکه اگه اتفاقی بی افته یکی کار بلد هست پیشش.
هر کی هر کاری داشت ول کرد و اونایی هم که لازم بود مرخصی گرفته بودن و خلاصه همه با هم قرار بود راهی شیم.
کل وسایلی که این سه روز لازم داشتم و تو کوله ریخته بودم و آماده از اتاق زدم بیرون.
دم در خونه غلغله ای بود همه با هم حرف می زدن و هم همه ای بود. من اما هنوز گیج و منگ خواب بودم چون دیشب تا نزدیکیهای صبح بیدار بودم. صورتم پف کرده بود. صبح هر چی با آب یخ شستمش افاقه نکرد که نکرد.
خوابآلود و کلافه از این همه ازدحام و سر و صدا دستهامو تو جیب پالتوم فرو کردم و از گوشه و کنار رد شدم و چپیدم تو ماشین و چشمهام و بستم.
نفهمیدم کی بقیه سوار شدن کی راه افتادیم کی رسیدیم.
یه وقت به خودم اومدم دیدیم السا داره تند تند تکونم میده و صدام می کنه. به زور چشمهام و باز کردم.
السا: آرام پاشو دیگه همه رفتن تو ساختمون قندیل بستم زود باش.
اینو گفت و خودش زودتر از ماشین پیاده شد و رفت تو ساختمون. بینیمو بالا کشیدم و با چشمهای نیمه باز از ماشین پیاده شدم. نگاهی به اطراف انداختم. با اینکه زمستون بود اما کم و بیش درختهاش برگ داشتن و لابه لاشون درختهای لخت و بی برگ بلند تر از بقیه پیدا بودن. کل ماشینها تو حیاط باغ جا شده بودن. این جور که من میدیم به نظر باغش تقریباً بزرگ بود برخلاف ساختمونی که وسط باغ ساخته بودن.
یه ساختمون یه طبقه که عرضش زیاد بود اما طولش...
از پله های کوتاه ساختمون بالا رفتم و از رو تراس نسبتاً خوبش گذشتم و جلوی در کفشهامو در آوردم و گذاشتم کنار انبوه کفشهایی که مرتب و نامرتب دم در افتاده بودن و در چوبی بزرگ و باز کردم و وارد شدم.
به محض وارد شدنم صدای سر و صدای صحبت کلی آدم بلند شد. برای یک لحظه به خودم لرزیدم. توی خونه سرد تر از بیرون و باغ بود. یه فضای در بسته که وسیله ی گرمایشیش خاموش بود.
بابا و چند تا از مردای همسایه دور بخاری که سمت راست گوشه ی دیوار بود جمع شده بودن و سعی می کردن روشنش کنن.
سمت چپ یه آشپزخونه ی اپن بود که از این فاصله به نظر میومد امکاناتش خوب باشه.
یه دست مبل قدیمی اما راحت وسط هال نسبتا بزرگ ویلا بود که فکر کنم کل خانواده ی ما و به همراه عزیز بانو و بابا حسین و جا می داد و بقیه باید رو زمین می نشستن.
انتهای هال رو به روی در ورودی کمی به سمت راست یه راهرو بود که به اتاقها و دستشویی حمام راه داشت.
غصه ام گرفته بود که از حالا به مدت 3 روز برای دستشویی رفتن باید تو صف وا میستادم. البته بعداً شراره کشف کرد که یه دستشویی هم بیرون ساختمون هست و هر وقت اوضاع اضطراری شد و این توالته اشغال بود میشد پناه برد به اون خارجیه.
سه تا اتاق که دوتاشون بزرگ بودن و خانمها اشغالش کردن و قرار بود شبم همون جا رو هم رو هم بخوابن و یه اتاق که کمی کوچیکتر بود و خانمها رضایت داده بودن بدنش به آقایون تا وسایلشونو توش بزارن و یه چند نفری هم شب و توش بخوابن و اضافاتم تو هال می خوابیدن.
توی اتاق بزرگها بخاری های کوچیکی بود که بابا اینا بعد از روشن کردن بخاری هال رفتن سراغشون و اتاق آقایونم که بخاری نداشت و با یه هیتر برقی که آقا محمد آورده بود گرم کردن.
تا یک ساعت من با حفظ سمت پالتو پوش جمع شده تو خودم با چشمهایی که از سرما می پرید خیره شده بودم به دخترای مشنگی که با وجود سرمای استخون منجمد کنِ توی اتاق لباسهاشونو عوض کرده بودن و با همون پلیور و بافت می چرخیدن.
اگه جون داشتم یه چشم غره ی اساسی بهشون می رفتم. حقیقتا نمیفهمیدم الان توی این سرما بین آدمهایی که مدتهاست باهاشون داریم زندگی می کنیم و هر روز میبینیمشون و عناصر ذکوری که بینشونه یا خیلی بچه ان یا برادرای خودمونن یا نامزد و اینا دارن حقیقتاً آرایش کردن و تجدید کردن رژ خیلی واجبه؟
اگه قدرت داشتم و این سرما اجازه می داد و تو آینه به خودم نگاه می کردم حتماً لبهامو میدیدم که از سرما سفید شده.
شاید حالا یکم رژ برای نشون دادن خون در حال جریان تو رگهامون لازم باشه اما دیگه سایه و ریمل نوبره.
برای اینکه کنار این دخترا زیادی قیافه ی مرده ها رو نداشته باشم تو همون جایی که نشسته بودم و دستهایی که دورم پیچیده شده بود محبت کردم و لبهامو جمع کردم تو دهنم و شروع کردم به گاز گرفتنشون تا کمی قرمز شن.
داشتم تند تند لبهامو گاز می گرفتم که تو یه لحظه چشمم افتاد به آیدا که متعجب یه این حرکتم نگاه می کرد.
برای یک لحظه زمان و مکان یادم رفت. این چشمها... با این فرم و حالت یه بار دیگه هم به این حرکت من خیره شده بود اما اون چشمها با وجود تشابه زیاد تو فرم و حالت مال این آدم نبود.
چشمهام و بستم و لبهامو جمع کردم و نفس آرومی کشیدم تا خاطره ی یه روز دور از ذهنم خارج بشه.
در حال پس زدن خاطراتم بودم که حس کردم چیزی به لبهام کشیده میشه.
چشمهامو باز کردم و دیدم آیدا یه رژ دستش گرفته و داره نرم میکشه رو لبهام.
وقتی دید متعجب نگاش می کنم لبخندی زد و گفت: آرام جون این جوری لبات و گاز بگیری توی این هوا خشک میشن و ترک می خورن برات لبِ لو می زنم که هم یه کوچولو رنگ بگیره هم اینکه خشک نشن.
بی اختیار به این همه محبتش لبخند زدم. مهربونی تو این خانواده ارثیه...
بعد یک ساعت به خاطر روشن شدن بخاری اتاقها و هال و جمعیت زیادی که تو خونه بودن بالاخره ساختمون از حالت قندیل وار در اومد و منم تونستم از پیله ای که برای گرم موندنم درست کرده بودم در بیام و پالتومو با یه ژاکت بافت تا نزدیک زانو عوض کردم و رفتم تو آشپزخونه کمک بقیه ی خانمها تا صبحونه رو آماده کنن.
انقده خوب بود این جور مسافرتها. کلی آدم تو یه گوله جا تو هم لول می خوردن و وقت غذا هر چی تو چنته دارن و رو می کنن و چون تعطیلاته می تونیم تا دلمون می خواد بخوریم و کسی نیست که بگه بسه کمتر بخور چاق می شی.
چون معمولا انقدر فعالیت می کنیم که هضم میشه اما خوب از اونجایی که بیرون به شدت سرد بود کسی حس و حال فعالیت شدید خارج از ساختمون و نداشت. همه تو خود خونه کار می کردن. باباها که انگار تا حالا هیچ وقت نخوابیده بودن. مینشستن غذا می خوردن یکم حرف میزدن می خوابیدن.
دوباره بیدار میشدن چایی و اینا می خوردن یکم حرف می زدن در حد نیم ساعت بیرون تو باغ قدم می زدن دوباره میومدن می خوابیدن.
اما پسرا بیشتر بیرون بودن مگر اینکه می خواستیم یه بازی دسته جمعی کنیم میومدن و به ماها ملحق میشدن.
خانمها هم که همیشه نافشونو با آشپزخونه بریده بودن همون دور و اطراف بودن و مشغول غذا درست کردن و صحبت کردن.
دخترا هم همه توی یه اتاق جمع شده بودن و یک سره حرف میزدن. نصف بیشتر حرفهاشونم تکراری بود اما همه جوری رفتار می کردن که انگار بار اولیه که میشنون.
بیشتر هم به یادآوری خاطرات مسافرتهای قبلمون گذشت.
همه چیز خوب بود و اوقات خوبی بود اگه مجبور نمیشدم هر باز که از اتاق بیرون میرفتم از دست مهدی فرار کنم. حقیقتاً نمیدونستم دیگه چه جوری باید برخورد کنم تا بفهمه نمی خوام که بهم توجه کنه. همین که هر بار بحث ازدواج پیش میومد مامان آخر حرفها که خسته میشد تهدید میکرد و میگفت "انقده بمون که آخرش تو رو بدم به مهدی و خلاص" به اندازه ی کافی بد بود و اینکه جلوی بقیه بخواد بهم توجه کنه فقط اوضاع و بدتر میکرد. برای همینم مجبور بودم هر جا که میرم یکی و دنبال خودم بکشم.
بعد مدتها حس آرامشی داشتم که خیلی وقت بود گمش کرده بودم.
این آرامش با یه دلهره و یه هیجان ریز که اون ته مهای قلبم بود و سعی می کردم بهش فکر نکنم قاطی شده بود.
شب موقع خواب به خاطر کم بودن فضا همه خیاری خوابیدیم. یعنی تکون می خوردیم میرفتیم تو شکم و صورت یکی.
قبل خواب شراره همه رو به صف کرد که دستشوییهاشونو برن که نصف شب بساط لگد بازار نداشته باشیم.
چون هر کی که می خواست از جاش بلند بشه به خاطر تاریکی و تو هم تو هم بودن بچه ها محال بود رو پای کسی لگد نکنه یا رو سر کس دیگه ای نیوفته و بتونه به سلامت از این هفت خان بگذره و به دستشویی برسه و به خاطر همین اضطراب ممنوعیت دستشویی تا صبح من تا خود صبح به خودم پیچیدم و تا صبح خواب دستشویی دیدم.
روز دوم برای ناهار بساط کباب درست کردیم و یه جوجه کباب حسابی به بدن زدیم. هر چند من فقط 4 تا تیکه جوجه ی بدون برنج خوردم. یه چیزی تو گلوم بود که نمیزاشت غذا پایین بره. یه آتشفشانی تو شکمم شعله می کشید که حس می کردم مواد مذابش هی میاد تا سر حلقم و میره پایین.
خودم حس می کردم با همه ی سعی که تو آروم نگه داشتن صورتم دارم اما بازم این دلهره ام تو صورتم نمود داره.
بعد از خوردن ناهار و جمع کردن و شستن ظرفها مامان باباها رفتن تو اتاقها که بخوابن. حالا بخوابن یا حرف بزنن پای خودشون بود. چون من که به شخصه هر بار از دم اتاق مادرا رد میشدیم صدای پچ پچ و خنده اشون بلند بود.
اما باباها فقط خروپف می کردن.
دخترا و پسرا هم جمع شده بودن یه جا و سعی می کردن بی سر و صدا گل یا پوچ بازی کنن اما هر از چند گاهی صدای اعتراض و جیغ و خنده ی یکیشون بلند میشد.
پسرا نمیدونم چه جوری به چه شیوه ای هر بار مچ دخترا رو باز می کردن و اونا هم که حرص می خوردن چون داشتن می باختن با جیغ و ویغ سعی می کردن بهشون بقبولونن که دارن تقلب می کنن.
من و شراره و السا هم مثل این بی تربیتا لب تاپ آیدا رو گرفته بودیم و البته با اجازه ی خودش رفته بودیم تو فایل عکسها و داشتیم زیر و روش می کردیم. این وسط شراره و السا مدام اظهار نظرم می کردن.
رسیده بودیم به عکس بچگیهاشون که ظاهراً از روی عکسِ تو آلبوم گرفته بودن. مژگان خانم و آقا علیرضای جوون و خندون تو هر عکسی با یه عشقی این بچه ها رو بغل کرده بودن که نگو.
عکسهاشون مزه ی شیرینی داشت. فقط دیدنشون باعث میشد آدم لبخند بزنه.
یه سری عکسها بود که برای بچگیهای آیدین بود از موهای پر پشت و بلند و قیافه ی تخس پسر بچه ی تو عکس کاملا می تونستی بفهمی این عکس بچگی مال کیه.
بی اختیار سرمو بلند کردم و نگاهی به آیدین و پژمانی که آروم یه گوشه نشسته بودن و حرف می زدن انداختم. دوباره به عکسها نگاه کردم.
عکسها رو تو شمال گرفته بودن کنار دریا. چند تا عکس پشت سر هم از آیدین بود که با یه مایو کنار ساحل یا نشسته یا ایستاده و یا توی آب و یا مشغول جمع کردن گوش ماهی بود.
السا دکمه رو فشار داد و رفت عکس بعدی. عکسی که با دیدنش برای یک لحظه هر سه تاییمون هنگ کردیم.
کله ها همه جلو رفت به سمت مونیتور چشمها گرد و باز و صورتها متفکر شد برای آنالیز دقیق عکس و تایید حدسی که با دیدن عکس به ذهنمون رسیده بود.
بعد از اینکه مطمئن شدیم کله ها عقب کشیده شد دهنا جمع شد و صورتها سرخ.
بی اختیار از دهنم پرید.
من: آخـــــــی نازی....
صدام جوری بود که باعث شد السا و شراره نتونن خودشون و کنترل کنن و پق بزنن زیر خنده. همین خنده ی بی موقع توجه بقیه رو به ما جلب کرد حتی آیدین و پژمان هم دست از حرف زدن برداشتن و با تعجب به ما نگاه می کردن و تو چهره ی همه اشون یه سوال بود.
-: چی شده؟
اینو آیدا پرسید و متعاقب اون خودشو کشید جلو و سمت لب تاپ تا ببینه منشا این خنده ی بی موقع السا و شراره چیه.
یهو السا به خودش اومد و سریع دکمه ی ضربدر عکس و زد و شراره هم قبل از اینکه آیدا به لب تاپ برسه سریع در لب تاپ و بست و تند و به شکل کاملاً تابلویی با هول گفتن: چیزی نیست آرام یه چیزی گفت خنده امون گرفت.
و بعد هر سه منتظر به من خیره شدن و منم مبهوت از اینکه الان چی باید بگم گفتم: من فقط گفتم آخی نازی.
هنوز صدام همون لحن و داشت همون لحنی که باعث شد السا و شراره سرخ و کبود بشن حتی برای بار دوم.
دقیقاً پیدا بود به شدت با دیدن اون عکس تحت تاثیر قرار گرفتم و دلم غنج رفته.
عکسی از آیدین کوچیک با موهای پرپشت و بلند با بدنی لخت و یه مایوی کوچیک که رو به دریا ایستاده و کمی از نیمرخش پیداست. به شدت تمرکز کرده و هدف گیری کرده و ....
مطمئنن یک هزارم درصد آلودگی آب دریای خزر شمال به خاطر مایعیه که سالها قبل آیدین با تمرکز توی آب پاشیده بود.
و چقدر نمیمرخ و عکسش بامزه بود. صورت تخس اما مصممش.
نگاهم کشیده شد به آیدین و پژمان که از جاشون بلند شدن و از ساختمون بیرون رفتن.
آیدا برگشت سر جاش و مشغول بازی شد.
آرمین بلند شد و رفت دستشویی. السا با اخم گفت: اَه این آرمین رفت دستویی از الان تا نیم ساعت دستشویی اشغاله.
ده دقیقه ی بعد همچنان در حال دیدن عکسهای لب تاپ آیدا بودیم.
نگاهی به دستشویی پر انداختم. نگاهی به در ورودی. نگاهی به بچه هایی که مشغول بازی بودن.
تکیه امو به زمین دادم و از جام بلند شدم. نگاه السا و شراره به دنبالم کشیده شد.
تو یک کلمه ریز گفتم: میرم دستشویی.
شراره: می خوای باهات بیام؟
اخمی کردم و گفتم: تو این هوا؟ نمی خواد خودم میرم. همه مشغول بازین.
دقیقاً منظورم به مهدی بود که حواسش به ما نبود.
رفتم تو اتاق و پالتومو گرفتم و پوشیدم و از ساختمون بیرون اومدم. هوای سرد تو بینیم پیچید. دستهامو تو جیب پالتوم فرو بردم و نفس عمیقی کشیدم و سرما رو تو ریه هام راه دادم.
نگاهی به اطراف انداختم. برای رفتن به دستشویی باید می رفتم سمت چپ اما حس دستشویی پریده بود از اولم زیاد نداشتم فقط می خواستم کمی تنها باشم و از خونه بزنم بیرون.
پیچیدم سمت راست و رفتم بین درختهای باغ.
کمی قدم زدم و تو سکوت و تنهایی غرق شدم اما زیاد طول نکشید از بین درختها صدای صحبت میومد. کمی که دقیق شدم تونستم صداها رو از هم تشخیص بدم.
تو بدترین زمان فضولیم گل کرده بود و بدون اینکه تلاشی برای مهار کردنش داشته باشم به سمت صداها کشیده شدم.
پژمان: به خدا تو دیوونه ای خودتم نمیدونی چی می خوای.
آیدین: میدونم ولی نمیشه.
چشمهام بهشون بود تو جایی ایستاده بودم که کاملاً تو دیدم بودن. پژمان پشتش به من بود و آیدین تکیه داده بود به درخت و نیم رخش و می تونستم ببینم.
پژمان پر حرص گفت: چرا نمیشه؟
آیدین: خودت میدونی.
پژمان ملایم تر گفت: به خدا درک می کنه.
آیدین سری تکون داد و گفت: تو نمیفهمی.
پژمان این بار عصبی تر دستی تو موهاش کشید و گفت: خوب داداش من تو بگو تا منم بفهمم.
صورت آیدن جمع شد فکش منقبض شد، پر حرص و عصبی تکیه اش و از درخت گرفت و برگشت سمت پژمان و با توپ پر بهش خیره شد و یهو همه ی اون عصبانیت و حرص محو شد و جاش و به یه نگاه متعجب و ناباور داد. جوری که باعث شد پژمان هم مکثی کنه و رد نگاه آیدین و بگیره و برگرده به پشت و خیره بشه به من.
هر دو نگاهشون به من بود. به خودم اومدم.
نفهمیدم کی و چه جوری از بین درختها بیرون اومدم و دقیقاً در تیر رس نگاهشون تمام قد ایستادم. اونقدر مشتاق و کنجکاو بودم که بفهمم چی میگن و در مورد چی بحث می کنن که نفهمیدم چه جوری و کجا ایستادم.
آیدین نگاه ازم بر نمی داشت. چشمهای پژمان بین من و آیدین در گردش بود.
شاید برای اولین بار بعد از بیدار شدنش بود که بهش نگاه می کردم. خیره...
بدون اینکه چشم از آیدین بردارم خطاب به پژمان گفتم: پژمان جان میشه....
لازم نبود ادامه اش و بگم لازم نبود جمله ام و کامل کنم از همون پژمان جان فهمید چی می خوام، چی میگم.
سری تکون داد و آروم گفت: مطمئنی؟
سری به نشونه ی آره تکون دادم. یه باشه ای گفت و دوباره یه نگاهی به آیدین انداخت و به سمتم قدم برداشت و از کنارم گذشت و .... تنهامون گذاشت...
نمیدونستم چی بگم... از کجا شروع کنم...
دستهامو تو هم قلاب کردم. سرمو به اطراف چرخوندم. منو منی کردم و کمی ابروهام به خاطر تمرکز تو هم رفت.
گلومو صاف کردم و زبون باز کردم.
من: چند شب پیش افروز و سونیا اومده بودن خونه امون... که بمونن... حدود 5 ساعت با سونیا بازی کردم و تر و خشکش کردم. باید می خوابید منم می خواستم تنها باشم... اما خوابش نمیومد... نمی خواست تنها باشه.... می خواست بازی کنه... با من..
اومد جلوم هی حرف زد آخرم دید فایده نداره انگشت گذاشت رو نقطه ضعفم و ...
گوشه ی لبم و به دندون گرفتم. سری چرخوندم و گفتم: کمی با دست هولش دادم. آروم بود و غیر عمد... تعادلش بهم خورد و افتاد زمین... افروز اومد و کلی داد و بی داد کرد و بدون اینکه به کارهایی که تو این 5 ساعت انجام داده بودم توجه کنه هر چی خواست گفت و آخرم با سونیا برگشت خونه اشون.
سونیا می دونست تقصیر خودشه اما چیزی نگفت، موقع رفتن گریه کرد اما چیزی نگفت...
مادرش از حق دخترش دفاع کرد اما حق منو ندید....
سرمو چرخوندمو خیره شدم تو چشمهاش... شاید نمیفهمید منظورم چیه؟ شاید فکر می کرد یه درد و دل ساده است...
آروم گفتم: دلم تنگ شده بود برای این حرف زدن ساده ... بی بهونه...
اخمهام بیشتر شد، فکم منقبض شد، مصمم نگاش کردم و گفتم: امروز می خوام از حقم، از چیزی که فکر می کنم حقمه دفاع کنم. آدمهای اطراف می تونن نظر بدن، راهنمایی کنن اما این زندگی منه، مال منه، حقه منه.
الان من فقط به یک کلمه از طرف تو نیاز دارم، فقط کافیه که بگی می خوای. بگی همه ی این حس هایی که من دارم توهم نیست خیال نیست، همه ی اون تلفنها و حرفها، اون پیام، اون شعر .. فقط کافیه که بگی تنها به خاطر اینکه قشنگ بود برام نفرستادیش.
بگو... به خاطر خودم فرستادیش... فقط بگو...
برام مهم نیست که اوضاع خوب نیست. هیچی مهم نیست.
لبمو به دندون گرفتم و آروم تر گفتم: فقط بگو...
نگاه خیره اش ثابت شد، ابروهاش تو هم گره خورد دستهاش... دستهاش مشت شد و وقتی نگاهم و روشون دید فرو برد تو جیب شلوارش.
جدی، سرد و یخ زده گفت: من چیزی ندارم که بگم. هیچی هم در مورد حسهایی که داری نمیدونم. واقعاً فکر نمیکردم به خاطر 4 تا تلفن و احوال پرسی ساده یه همچین فکرایی بکنی.
ابروهای جمع شدم از هم باز شد. به هم نزدیک شد و به فرم ناراحتی بالا رفت. لبهام فشرده و چونه ام لرزید. قلبم لرزید و چنگ زده شد.
تو از کدوم سیاره ای ؟
تو از کدوم ستاره ای ؟
که با نگاه شیشه ای
از جنس سنگ خاره ای؟
حرفهاش سخت بود و سنگین. فشارشون خیلی زیاد بود.
با صدایی که کماکان سعی می کردم محکم باشه گفتم: می تونی بگی... می تونی هر چی دلت می خواد انکار کنی و منو به اشتباه بندازی اما نمیتونی شعورم و زیر سوال ببری. من نه یه دختر 14 ساله ام نه یه بچه ی نابالغ.
من یه دختر کامل و بالغم که خودشو... تو رو خوب می شناسه.
بعد اون روز جلوی در خونه بارها از خودم متنفر شدم که چرا مثل یه نوجوون رفتار کردم. بارها خودمو شماتت کردم که چرا خامی کردم چرا بچگی کردم و انقدر به احساساتم میدون دادم.
اما اون روز جلوی در خونه اتون وقتی افتادی، وقتی اون جوری دیدمت... هیچی مهم نبود... نه من .... نه همسایه ها... نه اینکه ممکنه چه فکری بکنن....
تو مهم بودی که دراز کش اونجا رو زمین بودی و من... آدمی بودم که دیگه قلبش تو سینه نمی زد. دنیاش یکدفعه تاریک شد و ایستاد و همه ی زندگیش منتهی شد به کسی که رو زمینه و چشمهاش بسته است.
اخم کردم، بغض کردم، ناراحت نگاش کردم و یه قدم جلو گذاشتم.
محکم گفتم: من مدتها پشت اون در بسته منتظر نشستم... منتظر نشستم تا بیدار بشی. دعا کردم و از خدا خواستم... که خوابت تموم شه و بلند شی. بیدار شدی... چشمهات و باز کردی اما من هنوز منتظر بودم.
میدونم نمی خواستی منو ببینی منم نمی خواستم.
سری به طرفین تکون دادم و گفتم: نه به خاطر اینکه مریض بودی و مدتها خواب. به خاطر اینکه آیدینی نبودی که میشناختم.
رفتم... رفتم و منتظر شدم تا خودت بشی. بلند... پا بر جا و استوار. صبر کردم... نگات نکردم تا بتونم تو یه همچین روزی که دوباره خودت شدی نگات کنم و بهت بگم ...
زل زدم تو چشمهاش و گفتم: آیدین.... من تا اینجا پیش اومدم.... فقط منتظر یه تاییدم....
حرفي بزن چيزي بگو
از عشق پاييزي بگو
از آتشي كه با نگات
در من مي افروزي بگو
از سوختنم از ساختنم
با تو هميشه باختنم
در عشق تو گداختنم
از عشق هر روزي بگو...
اخم کرد فکش و رو هم فشار داد و باز هم سرد گفت: هیچ تاییدی در کار نیست. متاسفم که مجبور شدی این حرفها رو بزنی و تاسفم بیشتره که براشون جوابی ندارم.
آرام خانم... من اون حسی که شما بهم دارید و ندارم و واقعاً ببخشید اگه کاری کردم که باعث شد به اشتباه بی افتید.
اخم کردم و ناراحت لبخند کجی زدم. لبهام و به دندون گرفتم.
با تو نمونده چاره اي
جز قلب پاره پاره اي
بي خبر از پياده اي
اگه هنوز سواره اي
نگاهی به آسمون کردم. دستهامو مشت کردم.
من این همه وقت منتظر نبودم که با 4 کلمه حرفی که میدونستم دروغه پا پس بکشم. دستهای مشت شده تو جیبش... فک منقبض شده اش.. نگاهی که به ظاهر تو چشمهای منه اما یه جایی پشت سرمو نگاه می کنه. آدمی که از تماس چشمی باهام پرهیز میکنه...
همه و همه نشون میداد که داره دروغ میگه.
خدایا منو ببخش... میدونم درست نیست اما تنها راهه. بزار آخرین تلاشمم بکنم... بنده ی خوبی میشم بهت قول میدم...
خیره به چشمهاش... با نگاهی که توش یه دنیا حرف بود. بدون پلک زدن. قدم جلو گذاشتم.
یک قدم...
دو قدم....
رو به روش سینه به سینه ایستادم...
متعجب از حرکتم سرش و پایین آورد و این بار حقیقتاً تو چشمهام نگاه کرد. دست راستمو بالا بردم و آروم گذاشتم رو پلیور زخیمش.
از پس این همه لایه... گوشت و پوست و خون و لباسها باز هم حرکت کوبش وار قلبش پیدا بود...
و چقدر تند....
تند تر از هر زمانی...
رو پنجه ی پام بلند شدم. بی توجه به چشمهای متعجب و گرد و مات شده اش نزدیک شدم.
چشمهام و بستم.
1001....
1002....
1003....
ازش فاصله گرفتم و رو پاشنه ی پام فرود اومدم.
این قلب... این کوبش دیوانه وار دروغ نمیگه.
قلبی هم هست که بتونه تند تر از قلب الان آیدین بزنه؟
دستمو پایین کشیدم. دو قدم عقب رفتم....
زل زدم تو چشمهای مات مونده و آدمی که انگار نفس کشیدن و فراموش کرده بود.
با چشمهایی که هزاران حرف و فریاد میزد نگاش کردم و گفتم: بازم می تونی بگی هیچ حسی نداری؟ تمام اون روزا... هیچی نبود... این... هیچی نبود؟
مبهوت بود... ناباور مثل مسخ شده ها دستش و بالا آورد و گذاشت رو لبهاش و مات نگام کرد.
گیج بود.... اما مثل یه طوطی تکرار کرد...
-: هیچی نبود...
دوباره دستگاه آبمیوه گیری مادر بزرگم به جای میوه قلب منو چلوند. خونهاش و تا قطره ی آخر خارج کرد.
بدنم یخ... احساسم منجمد شد...
نور كدوم ستاره اي؟
كه با نگاه شيشه اي
از جنس سنگ خاره اي
همه ی درد.. همه ی غم... همه ی غروری که به خاطر احساسم نادیده اش گرفتم و در آخر همه ی این فداکاری مزخرفش غم شد.. درد شد.. آه شد و شد... یه قطره ی اشک...
شد یه قطره اشک و حلقه شد تو چشمهای همیشه خشکم...
چشمهایی که برای فرزین و سر خونیش نبارید....
چشمهایی که برای بابای رو تخت بیمارستان نبارید...
چشمهایی که هیچکی نتونست خیسش کنه ...
اما الان... تو یه هوای یخ بسته ی زمستون... آدمی که گرمی و به زندگیم داد... ابری و خیسش کرده بود...
لبهام و بهم فشردم و در هم شکسته با آخرین توانم نگاه خیسم و ازش گرفتم و چرخیدم که برم...
که ... برم...
ناگفته هارا گفته ام
حالا پر از شنيدنم
يه حرف تازه تر بزن
خواستي بياي به ديدنم
نگاهم و دید .... خیسی چشمهام و دید... دهنش به تعجب باز شد... نگاهش ناباور شد... صورتش نگران و قلبش...
فکر کنم قلبش بالاخره تپید...
با صدای بلندی ملتمس گفت: گریه نکن... حتی یه قطره اشکم نریز.
عصبی شد و این بار بلند تر فریاد زد: تو برای هیچ کس گریه نکردی. لعنتی آخه مگه منه احمق چه ارزشی دارم؟ چرا این کارو می کنی؟
چرخیدم سمتش. با چشمهایی که خیس بود اما اشکهاش رون نبود گفتم: خودت میدونی.
کف دستشو محکم کوبوند رو پیشونیش و با بغض گفت: بدبختی هم همینه. اینکه میدونم و روزی 1000 بار خودم و نفرین می کنم به خاطر کاری که خودم کردم. حسی که خودم بوجودش آوردم. تو داشتی زندگیتو می کردی خودم اومدم و پیله کردم و سرک کشیدم تو زندگیت و مجبورت کردم و آرامشت و بهم ریختم و...
پریدم وسط حرفش و گفتم: و آرومم کردی...
آروم شد... به چشمهام خیره شد و با صدای ملایم تری گفت: تو آرامی... تو آرامش میدی... من فقط گوش میدم... من فقط شنونده ام..
لبخند کوچیک و پر بغضی زدم و گفتم: شنونده ای که من هیچ وقت نداشتم...
دستی به موهاش کشید و گفت: باید داشته باشی... اما نباید من باشم...
یه قدم جلو رفتم و گفتم: اما من می خوام تو باشی...
اخم کرد ... دستهاش و مشت کرد... آروم آروم گفت: نمیتونم... نمیشه... نمیشه... بزار بی خیال شیم. بزار فراموش کنیم..
عصبی اخمهام باز شد. بغضم فراموش شد صاف و جدی نگاش کردم. ملایمت کافی بود...
با تحکم گفتم: چرا؟ چرا نمیشه؟ چرا بی خیال شیم؟ دل آدم اسباب بازیه که کوکش کنیم بگیم این یکی خوبه اون یکی بده؟ چرا من باید فراموش کنم؟ چرا تو باید فراموش کنی؟ نمی خوام؟ بگو خودتو راحت کن. تا کی می خوای تو دهنت نگهش داری تو دلت... بگو و خلاصمون کن... هر دومونو.....
چشمهاش و بست. با خودش در جنگ بود... خیلی سخت... اینو میتونستم از صورت کبود شده اش بفهمم....
سری به نشونه ی نه تکون داد که بدجوری خار شد و رفت تو قلبم.
تلخ شدم، سرد شدم.
با لحنی که ازش انزجار می بارید تلخ و با نیش گفتم: بگو عرضه اشو ندارم بگو می ترسم. بگو جراتش و ندارم. متنفرم از این فداکاری مزخرفی که به خیال خودت داری انجامش میدی.
با همه ی حرصم با همهی تلخی کلامم رو پاهام چرخیدم و برگشتم که برم و تنهاش بزارم.
آدمی که حتی نمیتونست به زبون بیاره حسی و که تو دلش بود و تو صورتش فریاد میزد و....
تا خواستم قدم از قدم بردارم دستم کشیده شد و چرخونده شدم و بازوهام قفل شد بین پنجه هاش و صورتش و نزدیک صورتم آورد و پر بغض و عصبی گفت: چی می خوای بگم؟ چی می تونم بگم؟ بگم دوست دارم؟ بگم دلم می خواد هر روز ببینمت؟ بگم تو ساده و ساکت منو به خودت عادت دادی.. وابسته کردی؟ اینکه دنیام با تو آروم شده... اینکه هر کاری کردم هر چی تو چنته داشتم رو کردم تا خودمو بهت نزدیک کنم؟
اینکه از همون روز عروسی که پرده کنار رفت و برای یک ثانیه دیدمت از تو ذهنم بیرون نرفتی؟ بیرون نرفتی....
صدش آرومتر شد.
-: اینکه خودمم نفهمیدم که کی و چه جوری ریز شدم به همه ی حرکاتت به همه ی حالتهات جوری که الان تو رو از خودتم بهتر میشناسم؟
می خوای اینا رو بشنوی؟
که بگم همیشه نگرانتم.... همیشه چشمم دنبالته؟ همیشه مواظبتم...
عصبی پوزخندی زد و سری تکون داد و با اخمهایی که هی تو هم می رفت و باز میشد و لبهایی که مدام رو هم فشرده میشد گفت: نه بهتره بگم سعی می کنم مواظبت باشم... وقتهایی که بیدارم نگرانتم... وقتی خواب نیستم چشمم دنبالته...
فشار پنجه هاش رو بازوهام هر لحظه بیشتر میشد و کلماتش و پر حرص تر ادا میکرد.
درک می کردم که فشاری که تحمل میکنه خیلی زیاده.
آروم شدم. آرامش گرفتم و همه اش و ریختم تو نگاهم و زل زدم بهش و اونقدر نگاه کردم تا تونستم چشمهاش و تو نگاهم ثابت کنم.
آروم گفتم: آیدین... بزار خودم تصمیمی بگیرم. من میخوام باشم... با تو.. چه وقتی بیداری چه وقتی خوابی...
پوزخندی زد و بازوهامو ول کرد و یه قدم عقب رفت. عصبی دستی تو موهاش و بعد رو صورتش و گردنش کشید و دست دیگه اش و به کمرش زد و شروع کرد به چپ و راست قدم رو رفتن.
عصبی گفت: چه طور می تونی این حرف و بزنی؟ من مسافرت نمیرم... مأموریت کاری هم نیستم که بدونم کی میرم و کی بر می گردم.
اوضاع من خیلی فرق داره. من جایی نمیرم همین جام کنارتم اما خواب... اما بی خبر... غیر هوشیار... چه طور می تونم بگم بیا با هم باشیم...
آهان ببخشید یه نکته ای و یادم رفت... با هم باشیم وقتهایی که من بیدارم.. موقع هایی که خواب نیستم و هوشیارم.
یه چیز دیگه من نمیدونم کی می خوابم و کی بیدارم...
معلوم نیست دفعه ی دیگه کی خوابم ببره... یا چقدر طول بکشه که بیدار شم. شاید الان خوابیدم و دفعه ی بعید که بیدار شدم 20 سال گذشته باشه.
ایستاد. دستهاش و پایین آورد و دوباره خیره شد بهم. آروم تر گفت: واقعاً انتظار داری ازت اینو بخوام؟ آرام... این فداکاری نیست... از خود گذشتگی هم نیست...
این دیدن واقعیتهاست...
مهم نیست که من چقدر با تو آرومم که چقدر تو رو می خوام... که وقتی نمیدونم کی قراره دوباره بخوابم دوست دارم با تو حرف بزنم و کنار تو باشم.... که برام لالایی تو روزای بیداری.
اینا مهم نیست... مهم اینه که من یه زندگی عادی ندارم....
حال من نرمال نیست...
متاسفم... متاسفم که باعث شدم آرامشت بهم بخوره...
درک نمی کردم هیچ کدوم از حرفهاش و درک نمی کردم. شاید منطقی حرف میزد اما منم منطقی داشتم و این منطق من بود که بهم میگفت حرفهاش شاید حقیقی اما مزخرفه.
اینکه حسی که من دارم چیزی نیست که یه خواب بتونه جلوشو بگیره.
دوباره جلو رفتم و گفتم: برای من مهم نیست. چرا نمیزاری خودم تصمیم بگیرم. من می خوام باشم... با تو.... اگه بیدار بودی که خوبه... اگه خوابیدی... منتظر می مونم...
من نمیدونم بیماریت چیه... دکترا هم نمیدونن... اما اگه شده همه جا رو زیر و رو می کنم تا بفهمم راه درمانش چیه... فقط تا اون موقع طاقت بیار... جا نزن... نزار حس کنم دارم تنهایی تلاش می کنم.
با چشمهایی که توش یه دنیا حرف بود خیره شد به چشمهام...
کم آورده بود... بین من و منطقم و استقامتم کم آورده بود...
می تونستم لبخند بزنم... می تونستم شاد باشم... چون میتونستم امید و تو چشمهاش ببینم...
دیگه فکر نمی کرد هر لحظه ممکنه بخوابه و بیدار نشه.
لبم و به دندون گرفتم و لبخند زدم. یه لبخند شاد... از ته دل...
بعد مدتها سر خوش...
اونم خندید... اونم شاد بود....
قلبم تو سینه محکم می تپید....
صدای قدمهای کسی باعث شد به خودمون بیایم. هر دو برگشتیم و به پژمانی که سراسیمه سمتمون میومد نگاه کردیم.
تند دوییده بود و نفس نفس میزد.
بهمون که رسید ایستاد. کمی نفس کشید تا بتونه حرف بزنه.
پژمان: هر چی گفتین و نگفتین بسه. جمع کنید باید بریم.
آیدین متعجب گفت: چرا؟
پژمان: مرضیه خانم دردشه باید بریم بیمارستان.
با چشمهای گرد ذوق زده گفتم: عزیزم الهی...
آیدین با تعجب بیشتر گفت: همه بریم؟
یه لحظه هنگ نگاش کردم. بدبخت پیدا بود شوکه شده راستم میگفت این همه آدم تو بیمارستان منتظر یه زائو.
در هر حال هر کی نمی خواست بره نره من می خواستم برم.
بدون توجه به اون دوتای دیگه دوییدم سمت ساختمون و خودم و رسوندم به بقیه. خدا رو شکر به خاطر شرایط قاراشمیش توی ساختمون کسی نفهمید من غیب شدم.
السا حرص می خورد و وسایل منو می چپوند تو کوله ام.
شراره هم تند تند لباس می پوشید که زودتر با محمد آقا و مرضیه خانم بره. سریع کیفمو برداشتم و گفتم: منم باهاتون میام.
بدون توجه به غرغرهای السا همراه زائو راهی بیمارستان شدیم.
واقعاً صحنه ی خنده داری بود یه زائو بود و حدود 20 و اندی همراه.
محمد آقا هم مدام تو راهرو قدم میزد. از سمت راست می رفت می خورد به بابا اینا از سمت چپ می رفت می خورد به خانمها.
کلا شیر تو شیری بود. پرستارا هی میرفتن و میومدن ماها رو ساکت می کردن.
انقدر ذوق زده بودم که نگو.
کل ساختمون چند سالی بود که دست به دعا و منتظر نوزادی از این خانواده بودن. بالاخره خدا صدای همه امون شنیده بود و حالا همه منتظر بودن ببینن این هدیه ی خدا چه شکلیه؟
بعد کلی انتظار در باز شد و رو یه تخت کوچولوی چرخدار یه نوزاد زشت قرمز و بیرون آوردن که هی دهنش و باز می کرد و میبست و چشمهاشم از هم باز نمیشد.
با اینکه سرخ بود و قیافه اش با اون مایعات روش زشت اما به چشم من خیلی خوشگل بود.
با ذوق داشتم به نوزاد کوچولوی سرخ نگاه می کردم و برای خودم لبخند می زدم که پرستاره تخت و هل داد و پسر کوچولوی محمد آقا رو با خودش برد و باباشم همراه خودش کشوند.
ظاهرا بچه با این همه جمعیت در شرف خفه شدن بود.
پر حسرت به بچه ی در حال رفتن نگاه می کردم که چشمم افتاد به آیدین که با لبخند پر محبتی دست به سینه تکیه داده به دیوار نگام می کرد.
با دیدنم چشمهاش و آروم بست و باز کرد و من چقدر ذوق کردم و لبخندم عظیم تر شد...
ادامه دارد...
+ نوشته شده در شنبه ۱۳۹۲/۱۰/۲۸ ساعت 14:40 توسط ♥♥♥مینا♥♥♥
|