صبح با صدای زنگ تلفن از خواب بیدار شدم .اصلا نفهمیده بودم کی و با چه تفکراتی خوابم برده بود ولی عجیب چسبیده بود  دست بردمو  تلفن و برداشتم .

-الو

-تا ۵ مین دیگه پایین باش میز ۱۷

و بعد هم قطع کرد.این پناهی کلا کوتاه کار میکنه.کوتاه حرف میزنه …طی کوتاه مدتی که بری رو نروش قاطی میکنه و فقط کوتاه نمیاد همین.لحافو از روم کنار زدم.پاشدن از تخت و دل کندن از اون رخت خواب فوق گرم و نرم خیلی سخت بود .اما صدای محکم و خشن پناهی و شخصیتش اجازه ی سرپیچی به ادمو نمیداد.خودم از وضع پیش اومده ناراضی بودم.ازینکه هم خیلی زود کوتاه میومدمو هم اینکه حتی اگه میومدم مقاومت کنم هم یه جور بدتری کنس میشدم.زمستون کیش مثل بهار شرجی تهران میموند.اصلا سرد نبود.یه شلوار کتون سفید و یه تونیک بلند و نسبتا گشاد صورتی سفید برداشتم با یه شال به همون ترکیب.وقتی شل و گیج میپوشیدم اصلا میرفتم رو ابرا….هه هه

اسانسور خیلی معطل نکردو زود رسیدم به لابی هتل .نگاهی به ساعت انداختم .در کمال نا باوری ۱۱ بود.خوب الان اینا هلک و هلک رفتن کجا ؟؟؟کدوم هتلی تا ساعت ۱۱ سرویس صبحونه میده ؟اصلا کی گفته اینا میخوان به من صبحونه بدن !!!ولی گرسنم بود…وای من چرا انقدر گشنم میشد ؟؟؟یاد شکلات کسری افتادم…گذاشته بودمش تو کیف کمریم واسه روز مبادا.هه هه

یه کم نگاهمو دور چرخوندم و با دیدن کسری که تا کمر فرو رفته بود تو صندلی و اصلا  هم بهش سخت نمیگذشت سمتشون رفتم.

صندلی رو عقب کشیدمو نرم سلام کردم.پناهی سرشو تکون داد و کسری هم اروم تر از من جواب داد.بازم جای امید داشت!کسری اروم پلکاشو داشت میبس و پناهی هم خمیازه میکشید…اخییی بچه هام خستن خوب!!!نه چیزی میگفتن و نه کاری میکردن.اعصابم خرد شد و منم راحت لم دادم به پشتی صندلی.یه مدت خیلی کوتاهی گذشت و دیدم که یه مرد با فورم گارسون های هتل سینی به دست اومد سمت میزمون و سینی شو گذاشت رو میز.یه قوری چایی بود و یه کیک وسوسه انگیز شکلاتی.اصلا خون به رگم تزریق کردن انگار…

کم کم داشت یخم وا میشد و عادی تر به قضیه نگاه میکردم یعنی عادی که نبود ولی خوب…همونطور که با تیکه ای از کیک مشغول بودن پناهی و کسری هم سر صحبتو با هم باز کردن.

پناهی :خیلی طول میکشه

کسری :نه فکر نکنم …عددی نیستن …

-هه …خود شهاب یه پا دیفرانسیلیه عدد کجا بود.

با شنیدن اسم شهاب گوشم تیز شد …

کسری:اونم میشه یه کاریش کرد

پناهی :حواسمون باس باشه خطریه خطریه …عین ور رفتن با کپسول گاز میمونه

کسری: ولی به نظرم واقعا ادم عقده ایه که حاضر شد…

متوجه نگاه خط و نشون کشانه ی پناهی به کسری و بعد سکوتش شدم.سر از حرفاشون در نمیاوردم…دلم چه قدر میخواست که به ایسان و پرستو دسرسی پیدا کنم …اما چطوری؟جرقه ای تو ذهنم زد.هرچند خیلی ریسک داشت ولی خوب مگه همه ی این کارایی که من کرده بودم ریسک نبود ؟؟؟

از جام بلند شدم.

-من میرم اتاق …(پناهی با چشم غره بهم خیره شد و اماده برای حمله …)یعنی میشه من برم توی اتاق ؟؟؟

یه  کم با همون نگاه بهم خیره شد و بعد چشم غره ی ماهرانه ای رفت و این یعنی که اجازه ی مرخصی از حضور گرامشونو بهم داد!وقتی مطمءن شدم در معرض دیدشون نیستم از یکی از کارکنای هتل رمز اینترنت هتل رو پرسیدم .گوشی رو با استرس تو دستم میگردوندم…اکثر برنامه های چتو داشت اما نمیخواستم خودمو بنازم تو هچل …فقط یه اطلاع رسانی کوچیک واسه اینکه زیاد نگران نشن…

تا صفحه ی مسنجر اومد بالا از آف بودن ایسان استفاده کردمو براش نوشتم :


سلام ایسان من حالم خوبه هیچ اتفاقیم نیوفتاده به زودی باهات تماس میگیرم.

و سریع از برنامه خارج شدم و اینترنت گوشی رو هم خاموش کردم.نفس حبس شدمو بیرون دادم و نشستم روی تخت.چه منظره ی قشنگی داشت !درست رو به ساحل …خیلی وقت بود که دریای جنوبو ندیده بودم …توی خاطرات خودم غلت میزدم که صدای اس ام اس گوشی بلند شد.با تعجب برش داشتم و اس ام اسی که از یه شماره ی مجهول دیگه اومده بودو باز :

دارم واست !یعنی جنبه در حد بز !نوکیا دو هزارم نباید انداخت جلوت !

با چشمای گرد شده به صفحه ی گوشی خیره شدم…همون موقع صدای در اومد.قلبم داشت از تو دهنم میومد بیرون و به خودم فحش و لعنت میفرستادم.

اروم درو باز کردم …

-سرویس اتاق !

لبخندی زدم و رفتم کنار تا اون خانوم وارد اتاق بشه .تکیه امو داده بودم به چهار چوب و چشمام هم راه افتاده بود که دست سنگینی بازومو فشرد…

-تو به چه اجازه ای هر غلطی دلت میخواد میکنی دختره ی چشم سفید ؟؟؟ها ؟

-آيييي یواش

-یواش؟؟؟ها ؟؟؟

خدمتکار هتل با تعجب داشت پناهی که بازوی منو گرفته بود و قیافه ی درهم من رو نگاه میکرد…

پناهی :عزیزم چرا ایستادی خوب برو تو دیگه !شمام اگه کارتون تموم شد بفرمایید!

خدمتکار احمق هم گول نقش بازی کردن حرفه ای و عزیزم صمیمانه ی پناهی رو خورد و با یه لبخند از اتاق زد بیرون و پناهی هلم داد داخل اما بازومو ول نکرد.

-ول کن شیکستی دستمو وحشی !

پناهی :چی گفتی ؟(دستمو پیچوند…!)با کی بودی ؟؟؟

-ببخشید …تورو خدا ول کن …دیگه …آي خوب دیگه هیچ کاری نمیکنم بدون …دستم !

بازومو بالاخره ول کرد .

-نه من دارم واسه تو یکی !خوبم دارم !بده من اون بی صاحابو !

-چیو ؟؟؟

-ببین من اعصاب مصاب ندارم جدی میزنم یه بلایی سرت میارما

همونطور که دستمو دراز میکردم تا از روی تخت گوشیمو بردارم اروم گفتم ((نه که تاحالا نیاوردین !))

گوشی رو که میگرفت خصمانه تر از همیشه تو چشام زل زد.رنگ چشاش و حالتش قشنگ بود اگه اونطوریش نمیکرد …دیو !

-ببین کوچولو !این قضیه شوخی بردار نیس…الانم تو مخ تو نمیره و نبایدم بره که چرا من مجبور شدم تورو باخودم بکشونم اینجا !ولی به ولای علی قسم …دارم میگم به ولای علی یه بار دیگه فقط یه بار دیگه یه لیوان اب بدون اجازه ی من بخوری …یه حرف بدون اجازه ی من بزنی بلبل زبونی کنی بخوای خدای نکرده شاخ بازی دربیاری شاختو میکنم نی پلاستیکی !حالیته ؟؟؟؟اره ؟؟؟


خشکم زده بود .جدی تر از همیشه حرف میزد.فقط تونستم بگم اره و ببخشید !

بعدم از اتاق با قدمای بلند و سریع زد بیرون!لعنتی !

***

ساعت نزدیکای ۷ بود و داشتم درس میخوندم .فکرمو کاملا معطوف متن کتاب کرده بودم .چه قدر دلم میخواست بدونم ایسان جوابمو چی داده و چه قدر تر دلم میخواست بدونم که اصن دایی نگرانی چیزی شده …اصلا فرشاد بهش چیزی گفته یا اگرم گفته براش مهمه یا نه …هرچند خیلی برام فرقی نداشت ولی برای هر ادمی حس خوبیه که بدونه برای کسی مهمه …داشتم یه سوال سخت فیزیکو حل میکردم که صدای زنگ گوشی بلند شد.نگاهی بهش انداختم .عادت کرده بودم به شماره های مجهول.

-بله ؟

-سلام چیکار میکردی؟

-اممم …سلام هیچی داشتم درس میخوندم

-خیلی خوب کاری چیزی داری تا دو ساعت دوساعت و نیم دیگه جمع و جور کن وسایلتم جمع کن …راستی !یه لباس شیک و پیک بپوش !

-چرا ؟

-باید بریم جایی …خدافظ

اجازه نداد جواب خداحافظیشو بدم و قطع کرد.هنوز به اون حالت کسری عادت نکرده بودم البته تا اونجا که رفتارش فرق خاصی نکرده بود فقط کرم نمیریخت ولی خوب بازم حرفای شب قبلش خجالتیم میکرد …به حرفش فکر کردم…یه لباس شیک  و پیک بپوش…اولا مگه قرار بود کجا بریم و دوما مگه لباسای من تا الان چشون بود؟؟؟پوفی گفتم و رفتم که به کارم برسم.

از فرصت استفاده کردم و رفتم حموم …واقعا لازم بود و خیلی هم چسبید.یه کوچولو با موها و ناخنام ور رفتم و نماز خوندم و تلویزیون تماشا کردم.رفتم سمت چمدونی که با خودم اورده بودم.یه مانتوی سبز خوش دوخت و یه شلوار مشکی نه چندان تنگ با یه شال مشکی سبز برداشتم.مدل مانتوش خیلی خوشگل بودو به رنگ چشمامم میومد.یه دستبند سبز و مشکی هم داشتم که اونو هم دستم کردم.خودم که راضی بودم .میخواستم یه ارایش ملیحم بکنم که پشیمون شدم …حالا مگه چه خبره اصلا ؟؟؟والا!!!  وقت گذشت و راس ساعت ۹ و نیم در اتاقو زدن.پیشخدمت هتل بود و میخواست اتاقو تحویل بگیره.بی خیالش شدم و سوار اسانسور رفتم پایین.خبری از کسری و پناهی نبود.ناچار روی یه صندلی نشستم.

-بیا اینجاس …ارمان !بیا دیگه .

با شنیدن صدای کسری سرمو بلند کردم تا یه نگاهی بهشون بندازم .و واقعا نمیدونم که چجوری فکمو از رو زمین جمع کردم …هردوشون واقعا عالی شده بودن…کسری بر عکس همیشه که موهاشو میداد بالا اینبار موهاشو از قصد مدل بهم ریخته کرده بود.تیپش رسمی تر بود نسبت به قبل …یه پیرهن سفید پوشیده بود و ساعت گرون قیمت رولکسش میزد تو چشم.یه شلوار مشکی هم پاش بود و یه کالج شیک مشکی مردونه …در کل خیلی خوب شده بود و داشت با گوشیش ور  میرفت اما الحق که پناهی بدون در نظر گرفتن اخلاق گندش یه چیز دیگه شده بود…یه شلوار لی راسته ی سرمه ای پوشیده بود و یه پیرهن چهارخونه که ی مشکی سرمه ای با یه جلیقه ی مشکی و کروات مشکی …موهاشم خرد کوتاه کرده بود.نسبت به تیپ کسری اسپورت بود اما واقعا عالی…لبمو به دندون گرفتم و رومو برگردوندم یه ست دیگه.

-چیزی جانذاشته باشی !

به ارومی گفتم نه …دلم نمیخواست تو چشمای کسری نگاه کنم.یه طوری میشدم.بالای سرم وایساده بود نه میشست و نه مرفت یه طرف دیگه.سرمو گرفتم بالا و نگاهی انداختم به قد کشیدش که سایه شده بود بالا سرم …نمیدونم چرا یاد اهنگ مزخرف ((اقا بالاسر نمیخوام !!!))افتادم و خندم گرفت …فکر کن !!!

کسری که تا اون موقع به شدت درگیر گوشیش بود روشو کرد سمت من و نگاهی به سرتاپام انداخت و بعد هم زل زد به چشمام

-کسری:به چی داری میخندی؟

-هیچی !!!

-خوب پس واسه چی  هول شدی؟؟؟

-هول نشدم که !!!

چشم غره ای رفت و گفت خیلی خوب دیگه پاشو بریم.نفسمو با صدا دادم بیرون و از در هتل به همراهشون پیاده شدم.تاکسی های کیش و قشمو که ادم میبینه اصلا دیگه ماشین به چشمش نمیاد…کمری که بشه تاکسی !اوووفه !اثاثا رو گذاشتیم تو صندوق عقب .کسری ایندفعه جلو نشست و من و پناهی عقب .بیشتر از دفعه ی قبل خودمو جمع و جور کردم …به هرحال پناهیه شوخی که نیست !

پناهی :حاجی مستقیم برو اسکله

راننده هم چیزی نگفت و راه افتاد.با خودم کلنجار رفتم که اسکله برای چی ؟؟؟کتاب تست فیزیکم هنوز تو دستم بود .یادش افتادم و باز کردم تا ببینم میتونم اون مسءله رو حل کنم یا نه .خلاصه نویسی کردم داده هارو نوشتم فرمول هارم همینطور جرقه ای یهو تو مغزم زد .خواسته ی اول مسءله …خواسته ی دوم …اینم خواسته ی سوم …نفس راحتی کشیدم و نگاهی به گزینه ها انداختم.در کمال ناباوری دیدم که جوابی که دراوردم تو هیچ کدوم گزینه ها نیست .تقریبا جیغ زدم یعنی چی ؟؟؟کسری از تو اینه و پناهی هم چپ چپ نگاهم کرد.ببخشیدی گفتم و دوباره به مسءله نگاه کردم…نمیتونستم ولش کنم به امون خدا که !بازم درگیر شدم و بازم نوشتم و بازم به نتیجه ای نرسیدم.کلافه مدادو لای کتاب گذاشتم و خواستم ببندمش که پناهی ازم کتابو گرفت…یه آن گفتم الان میخواد اصلا از پنجره پرتش کنه بیرون اما بازش کردو نگاهی متفکرانه به مسءله انداخت.بعدم مدادو گرفت تو دستش و (گل کشید و پرنده خخخ ببخشید)شروع کرد به حل کردن مسءله.تند تند و بدون وقفه اعدادی بود که کنار هم ردیف میشدن.یه خودمو کشیدم سمتش که ببینم داره چیکار میکنه …با یه اخم و جذبه ای حل میکرد که ادم میخواست لپشو بکشه :))بعدم دور جواب خط کشید گزینه ی درستو تیک زد و خیلی شیک کتابو بهم برگردوند.بدون هیچ حرف اضافه ای !خطش اصلا جالب نبود…یه کم به مراحلی که طی کرده بود نگاه کردم و با راه حل خودم مقایسه …تا یه جاهاییشو درست رفته بودم …بعد از یکی دو دقیقه نگاه کردن روشش افتاد تو دستم .

-مرسی واقعا !!!

اما چیزی نگفت …مهم هم نبود خوب عادت نداشت.

-کسری:مرسی …چه قدر تقدیم کنم ؟؟؟

-۱۶ تومن

-بفرمایید

پناهی :پیاده شو اونم بذار تو کیفت .

از ماشین پیاده شدم و به گفته ی خودش کتابو بستم و با رضایت کامل و خوشحالی از حل شدن اون مسءله ی نفس گیر گذاشتمش تو کولم.اینبار هم خودم دسته ی چمدونو گرفتم.پناهی همونطور که اخماشو تو هم گره زده بود راه افتاد و کسری هم رفت کنارش…منم سلانه سلانه پشتشون راه میرفتم ..داشتن حرف میزدن اما اونقدر اروم که از حرفاشون هیچی دستگیرم نشد .جلو جلو و جلو تر رفتیم سمت قسمت مسافر و بارگیری یه کشتی نسبتا بزرگ که لنگر گرفته بود.پناهی وایساد و یه کپ سرمه ای هم دراورد و گذاشت سرش …بیست بیست شد دیگه واقعا !!!منتظر بودم ببینم دارن کجا میرن که رفتن سمت همون کشتی…مستاصل شدم…کشتی مسافر بری بود یا تفریحی؟؟؟خیلی خوشگل تزیینش کرده بودن…ترسیده بودم …نکنه …راجب قاچاق دختر و اینا چیزای زیادی شنیده بودم دلم میخواست همونجا چمدونمو بذارم زمین و بدوم و برم…دسته ی چمدونو ول کردم …پناهی و کسری بدون توجه من هرلحظه به کشتی نزدیک تر میشدن…تو یه لحظه عزممو جزم کردم تموم توانمو تو پاهام ذخیره کردم و با یه بسم الله شروع کردم به دویدن …هنوز خیلی نگذشته بود که فریاد کدوم گوری داری در میری پناهی و بعد هم صدای قدمای محکم و بلندش به گوشم رسید…اما من بازم فقط میدویدم …حالا که دیگه قصد کرده بودم بایدفرار میکردم چون عصبانی هم شده بود و ممکن بود بدتر بشه…یه لحظه دستش به شالم رسید و از رو سرم کنار رفت اما من جیغ کوتاهی زدم و با فرزی اززیر دستش رد شدم …رسیده بودم به خیابون و نفس نفس میزدم.خیابون شلوغ بودو دو طرفه.یک طرفو رد کردم اما طرف دوم دیوانه وار میروندن.بی توجه به کامیونی که داشت از روبه رو میومد تا اومدم قدم بعدی رو بردارم از پشت کشیده شدم و به ثانیه نکشید کشیده ی محکمی به صورتم اصابت کرد.چشمم تار شد یه لحظه بس که محکم بود.ماشین هامیرفتن و من و پناهی تو قسمتی که برای جدایی دو طرف خیابون گذاشته بودن ایستاده بودیم.نفسم بالا نمیومد…بازم به سرفه افتادم..چطور تونسته بودم بدون توجه به بیماریم اینطوری چهار نعل بدوم…؟؟پناهی یقمو گرفت بلندم کرد و محکم کوبوندم به درخت نخلی که تو همون قسمت برای زیبایی شهر کاشته بودن…

-من پدر تورو درمیارم …فک کردی میتونی از دست من دربری اره ؟؟؟واسه چی فرار کردی دختره ی سرتق؟؟؟حقته الان با زانو بیام تو شیکمت !حقته اصلا با کف کفش بیام رو صورتت تا ادب بشی !من دیگه حوصله ی سرو کله زدن با تورو ندارم !به خدا زنجیرت میکنم به اتاق اونجا…

دیگه چیز زیادی از حرفاش نفهمیدم …نفسم بالا نمیومد و اون هم محکم گردنمو فشار میداد…ولم کردو تونستم اسپریمو از تو جیبم دربیارم و استفاده کنم…رو دوتا پام خیمه زده بودم و نشسته بودم.

-حالا بلند شو تا ننداختمت جلو همین ماشینا یالا !

من :نه من پا نمیشم۱

-تو غلط کردی !

اومد سمتم …

-بابا نکن لامصب من نمیخوام باشما ها بیام !میخوای منو بفروشی فکر کردی نمیدونم ؟؟؟

با دهن کج نگاهم کرد و بعدم شروع کرد به خندیدن …به چی میخندید؟؟؟

-من بخوام تو رو بفروشم ؟؟؟ببین یعنی واقعا تو خودت چی دیدی ؟؟؟واسه تو جلوم تفم نمیندازن!پاشو زر زر اضافی نکن اعصابم به اندازه ی کافی خرد هست !

دستمو محکم و وحشیانه گرفت و مجبور شدم که پاشم.همونطور از عرض خیابون رد میشد و من رو هم دنبال خودش میکشید.قدماش خیلی بلند بودن و مجبور بودم تقریبا بدوم…

-آییی یواش تر

پناهی :خفه شو !

کسری همون جا ایستاده بود و دستاشو کرده بود تو جیبش نگاه عاقل اندر سفیهی به من انداخت و بعد هم  اه افتاد.پناهی ول کن دستم نبود.همونطوری با قدمای تند رفت سمت کشتی و منم دنبال خودش کشید.مرده شور ریختشو ببرن!بزرگی کشیو از اون زاویه بهتر میشد تشخیص داد…

-کارت ورود لطفا!

یه دختر با لوندی اینو رو به کسری گفت .کسری هم بی قید و بند کارتی رو از جیب پیرهنش دراورد و نشون داد ((با همیم ))

دختر با دیدن کارت دستشو روی دهنش گذاشت و جیغ کشید.

-اوا کسری جان ببخشید به جا نیاوردم …

کسری بهش اخم کرد و رفت داخل کشتی …یعنی اینا همه رو میشناسن؟؟؟

دختره با دیدن پناهی هم همون واکنشو نشون داد و گفت :((ار…اقای پناهی !سلام خوش اومدین!!!بفرمایین !))پناهی نگاهشم نکرد فقط دست منو کشید و داشت میرفت داخل که دختره با یه اخم ساختگی رو به من گفت :((شما کجا ؟؟کارت ))

با چشمای گرد شده نگاهش کردم.یه لباس باز پوشیده بود و کفش فوق العاده پاشنه بلندی که من از دیدنشم سر گیجه میگرفتم…

-با منه !

-عه ؟؟؟ببخشید

پناهی منتظر نبود و اینبار ولی اروم تر  دستمو کشید.نمیدونم چرا انتظار داشتم الان بریم توی کشتی خوف ناک و خلوت …در صورتی که خلاف انتظارم  کلی ادم با لباسای رنگ و وارنگ و گرون اونجا بودن…دورتادور کشتی صندلی چیده بودن …یه موزیک لایت هم پخش میشد.کسری پناهی رو صدا زد که بره اونجا .

پناهی هم  قصد ول کردن دست منو نداشت …کسری کنار یه اقای میانسال و خوشپوشی وایساده بود و داشت حرف میزد.

-اینم از ارمان

مرد :به سلام …پارسال دوست و امسال اشنا.

-سلام ..شرمنده دیگه نمیشد خدمت برسیم

مرد:ایرادی نداره …همین که اینجایی خوبه …اماده ای دیگه ؟؟؟

-بله

مرد:غیر این باشه جای تعجب داره  خوب شما تازه رسیدین یکیو الان میفرستم اتاقاتونو نشون بده …

-ممنون

دم اتاق پناهی کلیدو از همون پسری که باهامون فرستاده بودن گرفت و بعد از رفتن پسره کلیدو داد به کسری .

-اینو بگیر من باید تکلیف این دختره رو معلوم کنم

کسری:کجا ؟؟؟بیخیال بابا ارمان .

-حرف نزن تو !دنبالمم راه نیفتا

داشتم سکته میکردم…میخواست چیکار کنه مگه ؟؟؟؟

دستمو گرفت و محکم کشید.ملتمسانه به کسری نگاه میکردم اما فایده ای نداشت.اونم گفت حقته !جوری که بفهمم …ته دلم خالی شد…واقعا که

از یه راه پله که انتهای طبقه ی اول کشتی بود بردم پایین .تاریک تر بود نسبت به ۳ طبقه ی بالا…

-کجا داریم میریم ؟

-میفهمی واستا حالا !

اوجا خبری از کسی نبود …واقعا داشتم میمردم از ترس و کسری رو فحش و لعنت میدادم …در یه اتاقکی رو با کلید باز کرد….هلم داد داخل …همینجا میمونی !صداتم در نمیاد گرچه بیادم کسی نمیشنوه !خواست بره که رفتم جلوشو گرفتم …

-کجا ؟؟؟نه من اینجا نمیمونم …بابا خوب ترسیده بودم !

-همینه که هست !

-ببینین اقای پناهی …میگم یه دقیقه بابا دیگه در نمیرم

-من حرفمو عوض نمیکنم …

اینو گفت و تو یه حرکت درو بست و قفل کرد

-هی نه …صبر کن !!تورو خدا !!!تو رو قران بابا اینجا چراغم نداره …منو کجا اوردی لعنتی ؟؟؟..



ادامه دارد...