ملودی زندگی من قسمت32
صدایی که از پشت اومد باعث شد سرمو کمی به طرفش حرکت بدم اما به همون حالت قبل ایستادم.
آیدین:ملودی؟
سکوت کردم و حرفی نزدم.
جلوم ایستاد.شونه هامو گرفت و منو بالا کشید.با ناراحتی نگاهش کردم.
_من دیوونه م؟
آیدین:چـی؟
_من عقلمو از دست دادم؟
آیدین:چی شده ملودی؟
_من توهم زدم؟خُل شدم؟
سمت دیگه رو نگاه و پوفی کرد.
آیدین:درست حرف بزن بفهمم چی میگی.
_من،من دیدم.دیدم قلبش ضربان گرفت.
کمی شونه هامو تکون داد.
آیدین:میگی چی شده یا نه؟
لبامو تو دهنم فرو بردم و چشمامو بستم و سرمو پایین انداختم.
با صدای آروم و ملایم صدام کرد.
آیدین:ملودی؟
_هوم؟
آیدین:خواهر کوچولوی من داری گریه میکنی؟!
سکوت کردم.بدون حرفی سرمو رو شونه ش گذاشتم و بی صدا اشک ریختم.ناخواگاه میریختن،دست خودم نبود!
_آیدین...
آیدین:جونم؟بگو جون به لبم کردی.
_آیدین،من...من دیدم آرشام دستاشو تکون داد.حسش کردم.وقتی باهاش حرف میزدم ضربان قلبش رفته بود بالا.به پرستارا گفتم.آیدین گفتم اما باور نکردن.گفتن هیچ علائمی نداشته.میدونی یعنی چی؟یعنی این که من دیوونه شدم،توهم زدم.همین و میخواستن بگن نه؟!
پشتمو نوازش کرد.
آیدین:این چه حرفیه؟تو سالمِ سالمی.اونی که دیوونه ست اون آرشامِ که خودشو زده به خواب و تا ما رو دق نده بیدار نمیشه.
دستامو از زیربغلش رد کردم و رو شونه هاش گذاشتم و بهش فشار کمی وارد کردم.
_خسته شدم.تا کی میخواد بخوابه؟حتما باید منو داغون کنه؟چرا نمیبینه که داغونم کرده؟دیگه تا کجا؟این همه عذاب تو این مدت بَسم نبود؟اخه اون دیوونه،اون پسرکِ مغرور....
دیگه بریده بودم.تا خرخره ظرفیتم پر شده بود.تاحالا انقدر فشار رو دوشم نبود.خسته شدم از این بار سنگینی که رو دوشمه.خسته شدم از بس باید تو خواب آرشامو ببینم.پس کی میخواد بیدار بشه؟! لعنتی....
آیدین:آروم باش.گریه کن تا سبک بشی.اگه تو خودت بریزی میدونی که عوارض بدی داره.
من حتی اون عوارض بد رو هم پشت سر گذاشتم.در ظاهر افسرده نشدم،کسل نشدم،نشکستم اما از درون....چرا شکستم،خورد شدم....
بعد از چند دقیقه از آغوشش بیرون اومدم و سمت ابخوری رفتم و صورتمو آب زدم.آیدین هم پشت سرم اومد.
آیدین:یه خبرایی دارم.شاید خوب و شاید بد!
صورتمو با سوئیشرتم خشک کردم و بهش نگاه کردم.
_چه خبری؟
آیدین:رفته بودم اداره آگاهی.
با کنجکاوی نگاهش کردم.
_خب؟
دو دستش و تو موهاش فرو کرد.تو حرکات و چهره ش کلافگی موج میزد.
آیدین:پرونده هنوز بسته نشده.میدونی که! رفته بودم پیگیری کنم ببینم به کجا کشیده شد.نتونستن ونداد و گیر بیارن.
_وای،نه!
آیدین:قاچاقی از کشور خارج شده.با وانیا فرار کرد!
شوکه نگاهش کردم.چی گفت؟!
_چــــــــی؟!
آیدین:یواش دختر.پرده گوشم پاره شد!
_بگو آیدین.ماجرا چیه؟
آیدین:اول اینکه جایی که گروگان گرفته بودنت رو پیدا کردن.ماشینتو آوردم.
_مرسی.خب؟دومیش؟
آیدین:خانوم کلاغه بهم گفته بود وانیا قصد پاشیدن اسید رو تو داشت.ونداد هم که کلا اوضاعش خراب بود و جرم سنگینی داشت.میترسید که بره زندان و دست پلیس بهش برسه.بخاطر همین دوتایی از کشور خارج شدن.
_بله آرامیس!خب...خب به وانیا چه ربطی داره؟
آیدین:فکر میکنی با اون کاری که کرد آرشام زنده میذاشتش؟!
بدون هیچ حرفی نگاهش کردم و فقط سرمو به طرفین تکون دادم یعنی " نه ".
آیدین:میدونی بیشتر دلم برای مادر و پدرشون میسوزه.بیچاره پدر و مادرش!
_مسلما تربیتشون درست نبوده که اینجور بار اومدن البته پلیدی تو ذات هر دو تاشون بود.به خاطر همین این شکلی شدن و به این روز افتادن که بخوان از کشور خودشون فرار کنند!
آیدین:هی...
سری از تاسف تکون دادم و شروع کردم به قدم زدن و اکسیژن تازه گرفتن از این هوای مطبوع.
آیدین:ملودی؟
دستامو پشتم حلقه کردم.بهش که کنارم ایستاده بود نگاه کردم.
_بله؟
آیدین:نمیتونم تو رو تو این حال و روز ببینم.یعنی هیچ کس نمیخواد.تو دقیقا یک هفته ست اینجایی و نه غذای درست و حسابی خوردی و نه به خودت رسیدی.از کار و زندگیت هم افتادی.تا چند وقت دیگه باید بری سر درس و دانشگاهت.کلاس بیرونت چی؟فکر اونا رو نکردی؟! به خدا آرشام راضی نیست تو خودتو اینجور عذاب بدی.حواست هست داری از خودت دور میشی؟! اصلا به فکر خودت نیستیا!
حرفی نزدم و اجازه دادم حرفشو تا اخر بزنه.جوابی نداشتم که بدم.چون هر چی میگفت حقیقت محض بود!
آیدین:بهت یه پیشنهاد میدم،حق رد کردن هم نداری.گفته باشم!
از حرکت ایستادم.با پاشنه لژدار کتونی به سمتش چرخیدم.
_بگو!
خیلی کوتاه و مختصر...!
آیدین:من یه خونه ویلایی خارج از شهر کنار دریا دارم.میری اونجا چند روز استراحت میکنی.چون اگه بهت بگم برو خونه قبول نمیکنی.مثل روزای قبل! بعد که سرحال شدی برمیگردی تهران.هوم؟
_نه! تهران نه،نمیرم.
آیدین بازدمشو محکم بیرون فرستاد و دست به جیب،طلبکارانه نگاهم کرد.
آیدین:میری.
_نِ...می...رم!
آیدین:خیلی لجبازی.اه اه.هر دو مثل هم کله شق!
دستی تو موهاش کشید و گفت.
آیدین:خیله خب.رفتن و که میری اما برنگرد تهران.برگرد اینجا.کروکی ویلا رو هم تو ماشینت گذاشتم.حرفی دیگه نمیمونه..تموم؟
_تموم.
آیدین:آفرین.حالا بیا یه بوس بده عمو!
با همون چهره جدیش بهم نگاه میکرد.دستاشو از جیبش بیرون اورده بود و از هم،با فاصله باز کرده بود.بالاخره بعد از مدت ها تونست لبخند واقعی و عمیقی به لبم بیاره.
_دیوونه.
آیدین:نصف دُمت بیرونه!
خندیدم.نه خنده تلخ....نه خنده مصنوعی...خنده ای باز...خنده ای از ته دل...خنده ی با صدا...
کلید و تو دستم گذاشت و با ژست خاص و دست به جیب از پله ها بالا رفت و وارد ساختمون شد.به دسته کلید تو دستم نگاه کردم.من باید میرفتم.من به این استراحت نیاز داشتم.نیاز داشتم تا خودمو پیدا کنم.نیاز داشتم تا کمی از آرشام و فکر بهش دور باشم و به فکر خودم باشم.تا خودم خوب نباشم اون هم خوب نمیشه.مثل این میمونه که میگن تا خودتو دوست نداشته باشی کسی رو هم دوست نداری...میرم.میرم که با ملودی همیشگی برگردم.خودم از خودم خسته شدم.باید برم استراحتی به افکار درگیر و آشفته ام بدم تا آروم بشم.از درون آروم بشم.دسته کلید و تو مشتم گرفتم و به آسمونی که برعکس روزای دیگه آفتابی بود چشم دوختم..باید میرفتم،باید برم و میرم...پس....پس من رفتم....
ادامه دارد....
رمان+رمان+رمان+رمان+رمان+رمان+رمان+رمان+رمان+رمان
رمان+رمان+رمان+رمان+رمان+رمان
رمان+رمان+رمان+رمان+رمان+رمان+رمان+رمان+رمان+رمان+رمان
رمان+رمان+رمان+رمان+رمان+رمان+رمان+رمان+رمان+رمان+رمان+رمان