پنجمین نفر7
صدای بابک رو شنیدم اما حواسم نبود که جوابش رو بدم .. کمی بعد بابک تکونم داد و گفت : کجایی تو ؟؟ شنیدی چی گفتم ؟
با گنگی گفتم : نه .. چی گفتی ؟
بابک اخم کرد و گفت : میای شیما رو ببینی یا نه ؟
لبخندی زدم و گفتم : آره که میام . .
سرشو تکون داد و گفت : تو این هفته هماهنگ می کنم سه تایی بریم بیرون ..
سرمو تکون دادم و گفتم : چشم .. حتما..
مامان به آشپزخونه رفت و کمی بعد برامون نسکافه آورد و اومد نشست کنار من و گفت : چرا گرفته ای دخترم ؟؟
سرمو تکون دادم و گفتم : نه چیزی م نیست مامان ..
مامان دستی به موهام کشید و گفت : پس چرا یکی یه دونه ی من اینقدر ساکته ؟؟
لبخندی زورکی زدم و گفتم : بعدا بهت می گم حالا ..
بعد با نگاهم به بابک اشاره کردم و دیدم که مامان چشمکی زد و تو دلم گفتم : خوبه مامان راه افتاده ..
اون شب تا آخر شب چهار نفری با هم فیلم دیدیم و وقتی برای خواب به اتاقم رفتم چیزی نگذشت که دیدم مامان هم پشت سرم اومد تو اتاق و با هیجان گفت : خب زود باش واسم تعریف کن ..
از ذوق و هیجان مامان خنده م گرفت و براش ماجرای قرار با سهیل رو تعریف کردم و اینکه چقدر بعدش ناراحت شدم و دلم از کاری که کرده بودم و اونجور ضایعش کردم گرفته .. مامان با دقت حرفامو گوش کرد و در آخر گفت که سهیل به نظرش پسر محکم و قوی میاد و کلا احساس کردم دید مثبتی ازش داره . وقتی گونه مو بوسید و از اتاقم رفت گردنبند رو توی دستم فشردم و زیر پتوم خزیدم و خیلی زود خوابم برد ..
فردای اون روز وقتی صبح از خواب بیدار شدم احساس کردم که اصلا حوصله ی دانشگاه رو ندارم . مخصوصا اینکه اصلا دوست نداشتم با سهیل رو به رو بشم به پریسا زنگ زدم و گفتم که دانشگاه نمیام و در برابر اصرارهای پریسا که می پرسید چی شده نتونستم مقاومت کنم و براش خیلی مختصر جریان شب گذشته رو تعریف کردم که باعث شد تعجب و کنجکاوی ش یه ساعت قبل از کلاسش بکشونه ش خونه مون .. وقتی رسید خونه مون تا وارد اتاقم شد مقنعه شو از سرش بیرون کشید و با ذوق گفت : چه جوری تونستی تا الان صبر کنی و بهم نگی ؟؟
با خنده نگاهش کردم و گفتم : خب حالا اینقدر حرص نخور ...
نیشگون محکمی از بازوم گرفت و گفت : زود ، تند ، سریع همه چیز رو تعریف کن ..
با شیطنت گفتم : چیو تعریف کنم ؟؟
چپ چپ نگاهم کرد که با شدت بیشتری خندیدم و گفتم : باشه بابا الان می گم ...
خلاصه یه جوری از دستش فرار کردم و رفتم از آشپزخونه چای و میوه برداشتم و با خودم بردم تو اتاق و بعد گفتم : تا تو اینارو بخوری منم برات تعریف می کنم ...
پریسا با حرص نارنگی سبز کوچکی به طرفم پرتاب کرد و گفتم : تعریف کنننننننننننن نیکا ..
دستامو بالا آوردم و گفتم : تسلیم تسلیم ..
و بعد براش همه چیز رو با جزئیات کامل تعریف کردم وقتی حرفام تموم شد پریسا با ناراحتی گفت : خیلی احمقی .. این نشونه ی اینه که تو دختر بی ادبی هستی .. چطور تونستی باهاش اونقدر بی رحمانه رفتار کنی ؟؟
با ناراحتی نگاهش کردم و گفتم : تند نرو .. اونم قبلا با من خیلی بی رحم بود ..
پریسا با احساس گفت : اما الان حس می کنم که خیلی ازت خوشش اومده ..
به شوخی تو سرش کوبیدم و گفتم : من که فکر می کنم می خواد بازم منو دست بندازه ..
پریسا سرشو تکون داد و گفت : همین کارارو می کنی دیگه .. ببینم می ذاری تو لباس عروس ببینمت یا نه ؟؟
غش غش خندیدم و گفتم : آره می بینی نگران نباش ..
بعد هم پریسا با زبون چرب و نرمش گولم زد و نظر داد چه لباسی بپوشم و منو به زور کشوند برد دانشگاه تو راه تمام مدت از اینکه اگه سهیل رو دیدم مودب برخورد کنم حرف زد . وقتی رسیدیم دانشگاه کیانا تو حیاط منتظرمون واستاده بود که تا بهمون رسید تند تند گفت که استاد می خواد امتحان بگیره و بریم جا بگیریم که کنار هم بشینیم ..
اونقدر با عجله به طرف کلاس رفتیم که نتونستیم ماجرای سهیل رو براش تعریف کنیم .
سر کلاس سه تایی مون نزدیک هم نشسته بودیم چشم امیدمون به کیانا بود که تا حدودی خونده بود واسه همین هم کیانا بین ما دوتا نشسته بودیم . داشتیم در مورد امتحان و اینکه چه جوری تقلب کنیم برنامه ریزی می کردیم که از گوشه ی چشم دیدم سهیل وارد کلاس شد . بدون اینکه بخوام میون حرف زدن ساکت شدم و نگاهم چرخید به سمت در اما تا نگاه سهیل می خواست بهم بیفته سرمو چرخوندم و بعد از مکث چند ثانیه ای ادامه ی حرفم رو ادامه دادم اما نگاه موشکافانه ی پریسا و کیانا منو خندوند و بعد سه تایی زدیم زیر خنده . سهیل که از کنارم می گذشت سلامی گفت و پریسا و کیانا در میان خنده جوابش رو دادن اما من حتی سر هم براش تکون ندادم . کیانا با زیرکی خاصی نگاهم کرد و گفت : این قضیه به نظرم مشکوکه ..
پریسا خندید و گفت : به نظر منم ..
با حرص گفتم : پریسا تو هیچی نگو که همه چیزو می دونی ..
کیانا با دلخوری گفت : آها پس فقط من غریبه بودم ..
دستم رو روی دستش گذاشتم و گفتم : عزیزم به پریسا هم همین الان گفتم . بعد از امتحان می گم .. یه وقت لج نکنی بهم نرسونیا ...
سه تایی مون خندیدیم و تو همین لحظه هم استاد اومد و در کلاس رو بست . بعد خیلی زود گفت : دیگه بعد از خودم کسی رو راه نمی دم . و بعد گفت برای امتحان آماده باشین .
بعد زیر چشمی نگاهی بهمون انداخت و خیلی ناگهانی به یکی از دخترا اشاره کرد و گفت : برو عقب بشین .. چرا همه یه جا جمع شدین .
جای دو نفر دیگه هم عوض کرد و بعد هم به من اشاره کرد و گفت : برو اون آخر ..
من که حسابی دپرس شده بودم بلند شدم و رفتم عقب جایی که نشون می داد نشستم . نگاهی به اطرافم کردم . خب بیشتر بچه هایی بودن که زیاد باهاشون آشنا نبودم فقط سهیل بود که با دو تا صندلی فاصله باهام نشسته بود .
استاد برگه ها رو بینمون پخش کرد و رو صندلی ش نشست . نگاهی به سوال ها کردم و دلم ریخت . یعنی من حتی نباید یه دونه سوال رو جواب بدم ؟ کمی گذشت دیدم همه مشغول جواب دادن به سوال ها هستن . کمی خودمو با خط خطی کردن برگه سرگرم کردم تا اینکه دیدم یکی یکی اطرافم خلوت شد و بچه ها برگه هاشون رو می دادن ..
کم کم قید نمره میان ترم رو زدم و می خواستم بلند شم برم که حس کردم کسی آروم صدام می زنه . برگشتم و دیدم که سهیل زل زده تو چشمهام . لبخندی زدم و با اشاره پرسیدم : چیه ؟؟
سهیل برگه ی کوچکی بهم نشون داد و تو لحظه ای که استاد داشت جواب یکی از دانشجو ها رو می داد برگه رو به سمتم گرفت . مونده بودم چیکار کنم . اما قبل از اینکه فکر احمقانه ی دیگه ای به ذهنم بیاد دست دراز کردم و برگه رو از دستش قاپیدم . جواب تمام سوال ها رو دونه به دونه نوشته بود و منم تند تند همه شو نوشتم و مثه این بی جنبه ها زود رفتم برگه مو دادم . بیرون از کلاس بچه ها جمع بودن . چشمم که به کاوه افتاد به سمتش رفتم بهم سلام کرد و گفت : امتحان چطور بود ؟
بهش لبخند زدم و گفتم : با تقلب خوب بود ..
لبخندی زد و گفت : من که دیر رسیدم از امتحان محروم شدم ..
نگاهم رو به بُرد دوختم . زیاد تمایل نداشتم باهاش حرف بزنم . کاوه خیلی آروم گفت : دیگه ندیدی ش ؟؟
زل زدم تو چشماش و گفتم : کیو ؟؟
خیلی بهم نزدیک شد و تقریبا در گوشم زمزمه وار گفت : همون روحه که می گفتی ..
قلبم از نزدیک بودن باهاش لرزید و برای اینکه احساسم رو متوجه نشه با تلخی گفتم : نععع ندیدم ..
بعد گوشی مو از جیبم بیرون کشیدم و سعی کردم نشون بدم دارم کار مهمی انجام می دم که کاوه گفت : احساس می کنم داری از من فرار می کنی ..
با تعجبی ساختگی نگاهش کردم و گفتم : نه نه .. چرا اینجوری فکر می کنی ؟؟
با تیز بینی و لبخند خاصی نگاهم کرد و گفت : خب چون من دارم می بینم که ازم فرار می کنی ...
سرمو تکون دادم و گفتم : داری اشتباه فکر می کنی ...
به زور گفت : باشه .. حالا کجا خاک بازی می کردی ؟؟
خندیدم و گفتم : چرا خاک بازی ؟؟
اشاره به کیفم کرد و گفت : کیفت و مقنعه ت خاکی شده ...
لبخندی زیدم و گفتم : آها به دیوار تکیه داده بودم ..
بعد در حالیکه کیفم رو می تکوندم گفتم : همیشه یادم می ره دیوارای دانشگاه گچیه ..
لبخندی زد و زل زد بهم . در حالیکه تلاش می کردم پشت مقنعه م رو تمیز کنم گفتم : کجاش گچیه ؟ من نمی بینم ..
تو یه لحظه کاوه پشت سرم قرار گرفت و با گفتن : خودم برات تمیز می کنم دستش رو به آرومی رو مقنعه م کشید . نمی دونم چرا اما قلبم می لرزید و منم هیچی نمی تونستم بگم . تو همین لحظه در کلاس باز شد و قبل از اینکه بتونم خودمو کنار بکشم قامت بلند سهیل تو چارچوب در ظاهر شد و بعد از اینکه یه نیم نگاه سرد بهم انداخت با قدم سنگین از کنارمون می گذشت که کاوه صداش کرد و سهیل با بی میلی به سمت ما چرخید . کاوه به سمتش قدمی برداشت و باهاش دست داد و گفت : کجا می ری ؟
سهیل سرشئ تکون داد و گفت : سلام .. می رفتم تو محوطه ..
زیر چشمی نگاهم کرد و گفت : ندیدمت ..
کاوه گفت : بمون با هم میریم .
سهیل دست تو جیب های جین مشکی ش فرو برد و گفت : من می رم . کارت تموم شد بیا ..
و بعد خیلی سنگین و مغرور ازکنارمون گذشت و رفت .
دسته ی کیفم رو محکم گرفتم و گفتم : برو پیش دوستت ..
بعد روی تنها صندلی خالی که کنارم بود نشستم و سرم رو به گوشی م بند کردم . کاوه خم شد و کنار گوشم گفت : دیدی ازم فرار می کنی ... فعلا ..
و از کنارم رفت . نمی دونم چرا اینقدر از اینکه سهیل من رو تو اون حالت صمیمی با کاوه دیده بود ناراحت شدم . بغض داشتم . نمی دونم چرا ؟
چطور می شه اون نگاه خشمگشین و عبوس سهیل رو ببینم و حس کنم همه چی آرومه ؟
کمی بعد وقتی کیانا و پریسا هم اومدن در حالیکه پریسا ماجرای دیشب با سهیل رو برای کیانا تعریف می کرد به محوطه رفتیم محوطه تقریبا شلوغ بود و تو نگاه اول نتونستم سهیل رو پیدا کنم . روی نیمکت همیشگی نشستیم و دیدم که کیانا شاکی شده و داره با ناراحتی نگاهم می کنه . از تغییر چهره ش خنده م گرفت و گفتم : چیه ؟
کیانا گفت : تو عقل نداری که با این پسره اینجوری رفتار کردی ؟ خاک تو سرت احمق ...
با خنده گفتم : آروم باش بابا ... خب شاید ازش خوشم نمیاد ..
کیانا با دلخوری ازم رو برگردوند و گفت : هر گندی می خوای به زندگی ت بزن .. بشین ببین کاوه کی دست از مسخره بازی ش می کشه ..
زمزمه کردم : احساس می کنم کاوه ..پشیمون شده ...
کیانا و پریسا آنچنان با اخم نگاهم کردن که حرف تو دهنم موند و به جاش گفتم : چی شد ؟
پریسا با حرص گفت : من یکی نمی ذارم دوباره با کاوه گرم بگیری که بازم به مسخره بگیرت ..
تو چشمهای پریسا نگاه کردم و گفتم : اما بذار واسه زندگی م خودم تصمیم بگیرم ..
بعد در حالیکه از رو نیمکت بلند می شدم گفتم : من می رم سلف ..
توی راه تا سلف به این فکر می کردم که چرا اون حرفارو به پریسا زدم و اونجوری باهاشون برخورد کردم . اصلا نمی دونستم تکلیفم با احساساتم چیه ؟ واقعا نمی تونستم بفهمم جایگاه کاوه تو زندگیم کجاست . یا سهیل چه نقشی داره تو زندگی م ..
البته این مسائل اونقدر هم مهم نبود برام که برای پریسا و کیانا بود همون طور که تند تند راه می رفتم و توی فکرم پر از افکار مختلف بود حس کردم از گوشه ی چشم چیز عجیبی دیدم . در حین راه رفتن برگشتم و تا چشمم به سهیل که ایستاده بود و سارا که در کنارش روی نیمکت نشسته بود افتاد ناگهان ایستادم . دست خودم نبود .. ایستادم و نگاهم افتاد به سارا که شنلش رو دور خودش پیچیده بود و تو خودش مچاله شده بود و با لبخند با سهیل حرف می زد و نگاهش می کرد و سهیل که ایستاده بود و به حرفاش گوش می کرد ... اما فقط گوش می کرد . نه نگاهی و نه حتی لبخندی ..
یکی تو مغزم می گفت : برو .. برو ..
نمی دونم چرا اینقدر بچه شده بودم .. کیفم رو روی دوشم جا به جا کردم و با قدم هایی بلند به سمتشون می رفتم و نگاهم به سهیل بود . دیدم که سهیل از گوشه ی چشم منو دید و صاف ایستاد و برای لحظه ای از رفتن باز ایستادم . حالا سهیل سعی داشت توجهی به من نداشته باشه و حواس خودش رو پرت کرده بود . نمی دونم درست حس کرده بودم یا شرایط اینقدر منو حساس کرده بود که یه لبخند نا محسوس رو روی لبای سهیل می دیدم .. همون طور که لبم رو می گزیدم گوشی م رو از جیبم بیرون کشیدم و اولین شماره ای که دیدم رو گرفتم و لحظاتی بعد صدای پریسا تو گوشم پیچید : داریم میایم پیشت عزیزم ..
خیلی آروم گفتم : من نزدیک سلف واستادم ..
پریسا بعد از گفتن باشه تماس رو قطع کرد و من همون طور که از گوشه ی چشم اون دو تا رو زیر نظر داشتم نگاهمو دوختم به پریسا و کیانا که داشتن بهم نزدیک می شدن . وقتی بهم رسیدن کیانا گفت : چه دختر لوسی شدی ...
لبخندی زدم و گفتم : بودم ..
پریسا هم دست دور شونه م انداخت و گفت : حالا دو تا نسکافه مهمونمون می کنی و از دل خودت در میاری .. خوبه دوستم ؟؟
در حالیکه می خندیدم گفتم : اصلا چیزی تو دلم نمونده که بخواد در بیاد .. ولی حالا که اصرار می کنین باشه، نسکافه رو قبول می کنم .. هر چند زحمتت هم می شه کیانا جون ..
کیانا با چشم های گرد شده گفت : پای منو چرا وسط می کشی ؟؟ درگیری بین خودتون دوتا بوده ...
همون طور که می خندیدیم یه هو پریسا گفت : اععععععع .. بچه ها سارا و سهیل رو ببینین اون جا ...
با اینکه می دونستم اون دو تا اون جا هستن اما یه هو قلبم ریخت و کیانا به شوخی گفت : بابا نیکا تو کلا از پسر شانس نداری ...
همون طور که می خندیدم سعی کردم به روی خودم نیارم اما متوجه شدم که پریسا با تیز بینی نگاهم می کرد . سلف که رفتیم پریسا رفت و واسمون نسکافه گرفت و کنارم نشست و در حالیکه قاشق پلاستیکی یه بار مصرف رو توی لیوان کاغذی مخصوص نسکافه فرو می برد گفت : کم کم هم ترم داره تموم می شه .. موندم با این همه درس عقب افتاده چی کار کنم ؟
کیانا در جواب پریسا گفت : واییی تورو خدا حالمونو نگیر با این حرفا ..
در حالیکه قطعه ای شکلات کاکائویی که پریسا خریده بود رو توی دهنم می ذاشتم به این فکر می کردم که چرا سهیل بهم دروغ گفت ؟ اون لبخند و اون صمیمیمت بینشون نشون از این داشت که ادعای سارا خانوم درست بوده .. پس چرا سهیل سعی داشت بگه که از من خوشش میاد و سارا دروغ گفته ؟
پس اگه راست می گفت چرا اونقدر مشتاق به حرفای سارا گوش می کرد ؟
با صدای کیانا به خودم اومدم و با گنگی گفتم : جان ؟؟
پریسا با شیطنت گفت : تو یه چیزی ت می شه امروز ...
هولش دادم و گفتم : مسخره نشو ..
بعد به سمت کیانا برگشتم و گفتم : جانم ؟
کیانا گفت : پرسیدم جزوه ها ی تو کامله ؟؟
سری تکون دادم و گفتم : خودت چی فکر می کنی ؟؟ یعنی حتی به این فکر می کنی که من اصلا جزوه می نویسم ؟؟
اون دو تا و بعدش خودم خندیدیم و کیانا گفت : باشه .. پس فکر کنم واسه تو هم باید جزوه کپی بگیرم از بچه ها ...
سری تکون دادم و گفتم : باشه بگیر .. اومم .. راستی کیانا تو شماره ی سهیل رو داشتی نه ؟؟
اینو که گفتم اون دو تا خندیدن و کیانا با شیطنت گفت : آره فکر خوبیه .. منم با سهیل موافقم ..
لبخندی زورکی زدم و گفتم : یه کار دیگه باهاش دارم .. همین ..
پریسا هم شروع کرد به دست انداختنم و خلاصه اون دو تا اون روز کلی اذیتم کردن . بعد از ظهر اون روز بعد از آخرین کلاسمون سه تایی با هم به خونه برگشتیم . وقتی اون دو تا رو خونه هاشون گذاشتم به سمت خونه رفتم که دیدم ماشین شهاب جلوی در خونه مونه . کلیاز اینکه می دونتسم اومده خونه مون خوشحال شدم و با انرژی داخل رفتم . مامان بزرگ و شهاب توی حال روی کاناپه نشسته بودن و تا دیدمشون با ذوق و خوشحالی به سمتشون رفتم و در حالیکه می بوسیدمشون گفتم : واییی چه خوب کردین اومدین اینجا .. دلم خیلی براتون تنگ شده بود ..
شهاب کنار خودش جایی برام باز کرد و گفت : بشین اینجا ببینم ..
لحظاتی بعد مامانم با ظرف شیرینی وارد حال شد و گفت : نیکا مامان برو میوه هم بیار ..
شهاب گفت : مهمون نیستیم که .. بذار راحت باشه ..
چشمکی به شهاب زدم و در حالیکه به آشپزخونه می رفتم پرسیدم : بابک کجاست مامان ؟
مامان با صدای بلند طوریکه من بشنوم گفت : اونم الان میاد ..
بعد از اینکه میوه بردم به اتاقم رفتم و لباس هام رو عوض کردم و در حالیکه گوشی م رو روی تختم پرت می کردم گفتم : بعدا به حسابت می رسم سهیل خان ...
رفتم پایین تو جمع و از مامان بزرگ شنیدم که می خوان برن خواستگاری اون فرد مورد نظر که خود شهاب جان زحمت معرفی شو کشیدن و بعد هم لبامو جمع کردم و گفتم : شهابی بری دیگه رفتی ها ...
شهاب با محبت نگاهم کرد و موهامو به هم ریخت و گفت : نه خانوم خانوما ... جایی نمی رم ... خیالت راحت ...
با شیطنت در حالیکه از به هم ریخته شدن موهام ناراحت بودم ، گفتم : ولی خودمونیما داماد به این پیری ندیده بودم تا حالا ...
مامان و مامان بزرگ با بدجنسی تمام خندیدن و شهاب گفت : حالتو می گیرم ..
و بعد کوسن روی مبل رو با شدت به طرفم پرتاب کرد و من در حالیکه جا خالی دادم کوسن رو رو هوا گرفتم و به طرف خودش پرتاب کردم که چون انتظارشو نداشت محکم خورد تو صورتش و در حالیکه غش غش می خندیدم از شهاب که به سمتم میومد فرار می کردم که یقه ی لباسم رو از پشت کشید و منو به طرف خودش کشید و با کوسن مبل که تو دستش بود چندین بار تو سرم کوبید و منم همون طور با پر رویی می خندیدم و می گفتم : هر چقدر هم بزنی به اندازه ای که من پرتاب کردم تو صورتت درد نداره ..
شهاب گفت : زیادی شیطونی می کنیا دختر ...
لبخندی زدم و به سمت تلفن که در حال زنگ خوردن بود رفتم . بابا بود که داشت ازم می پرسید برای شام چی بگیره از بیرون . من مامان رو صدا کردم و بعد هم به پیشنهاد شهاب رفتیم و نشستیم پای تلویزیون و با ایکس باکس بابک مشغول بازی شدیم ..
اون شب تو جمع خونواده بودم و حسابی بهم خوش گذشت بعد از اینکه شهاب و مامان بزرگ رفتن به اتاقم رفتم و تازه یادم اومد که تمام این مدت گوشی م رو تختم بوده . گوشی رو برداشتم و دیدم که یک تماس و یک اس ام اس دارم . اس ام اس رو باز کردم و دیدم که از طرف پریسا هست و نوشته : چه خبر ؟ نگاه کردم و دیدم که اس ام اس رو حدود دو ساعت پیش فرستاده واسه همون هم خیلی مختصر توضیح دادم که مهمون داشتیم و خبر خاصی نبوده . بعد نگاه کردم و دیدم که تماسی که داشتم از کاوه بوده . همونطور که کمی هول شده بودم و هیجان داشتم نگاهی به ساعت گوشی م انداختم که یازده و نیم بود و بدون توجه به اینکه دیر وقت هست شماره ی کاوه رو گرفتم و بعد از چند بوق صدای ویدا توی گوشی پیچید : بله ؟
با دلخوری از اینکه اون گوشی رو برداشته گفتم : سلام خوبی ؟
ویدا با نرمی گفت : نیکا جونم تویی ؟ مرسی تو چطوری ؟؟
حوصله ی صحبت کردن باهاش رو نداشتم واسه همین زود گفتم : مرسی خوبم . کاوه اونجاست ؟
ویدا با ناز و عشوه گفت : راستش عزیزم بیرونیم ما .. کاوه داره بنزین می زنه .. اگه کار واجب داری می گم بهت زنگ بزنه ..
دلم می خواست بگم نه دیگه لازم نیست زنگ بزنه .. اما دلم خواست که یه کم دل ویدا رو بسوزونم واسه همین گفتم : نه عزیزم من که کاری ش نداشتم اون تماس گرفته بود . اما چون جواب نداده بودم زنگ زدم ببینم چی کار داره ..
ویدا کمی با سردی گفت : باشه بهش می گم که زنگ زدی ..
زمزمه کردم : ممنون می شم .. شب بخیر ..
و خیلی زود قطع کردم . لب پنجره ایستادم و نگاهمو دوختم به بیرون . آسمون قرمز و ابری بود . همیشه عاشق شبای قرمز سرد بودم . درسته که هنوز پاییز بود اما شب ، شبیه یه شب زمستونی بود . تو فکرم اومد که خوش به حال ویدا و کاوه که همین الان با هم دیگه بیرون تو این هوای سرد و زمستونی هستن . یه کم هم دلم از اینکه اون دو تا با هم هستن گرفت .. و بیشتر از اینکه ویدا همیشه انگار می دونست یه چیزی بین ما بوده که می خواست نزدیک بودنش با کاوه رو به رخم بکشه .. شونه ای بالا انداختم و گوشی م رو دستم گرفتم و توی دفتر تلفنم روی اسم سهیل متوقف شدم . بازش کردم و شماره ش روی گوشی ظاهر شد . عدد های شماره موبایلش رو توی ذهنم تکرار کردم و با وجود مختلف بودن اعداد و رند نبودنش اما حس کردم که حفظ شدم شماره شو ..
لبخندی زدم و همین جوری شماره شو گرفتم و قبل از اینکه زنگ بخوره قطع کردم . دوباره هم این کارو کردم و باز زود قطعش کردم . اما دفعه ی بعد وسوسه شدم بیشتر نگه دارم و همین شد که زنگ خورد و بعد از سومین زنگ صدای سهیل توی گوشی پیچید : جانم ؟؟
نفسم که تند شده بود رو حبس کردم و قبل از اینکه بیشتر از اون هول بشم تماس رو قطع کردم و نفس عمیقی کشیدم . تصور اینکه الان سهیل حتما روی تخت دراز کشیده و در حال خوابیدن بوده و با اون صدای جذاب تماسم رو با خواب آلودگی جواب داده قلبم رو می لرزوند . نمی دونم چه حالی داشتم که ناگهان برام یه اس ام اس اومد . قبل از اینکه بازش کنم دیدم روی صفحه ی
گوشی اسم سهیل نقش بسته . با ضربان قلبم که بالا رفته بود و نفس هایی که تند شده بود اس ام اس رو باز کردم و اینجوری خوندم : می دونستم که زنگ می زنی نیکا ....