مانی:اوه غیرتی نشو آقا صبح بخیربعد یکی از صندلی هارو عقب کشید و نشست.مانی:منظورم اینه که عسل هم بخور.عسل سبلانه طبیعیههمه زدیم زیر خندهمانی چشمکی به من زد وباز با اون چشم های هیزش سعی در نوش جان کردن بنده رو داشتمانی:ولی به نظرم این عسل طبیعی ترو خوشمزه ترهسورن با چنگل کوچیکی که دستش بود زد پشت دست مانی وگفت:شما صبحونت رو بخور کار به زن من نداشته باش.مانی ریز خندید ومشغول لقمه گرفتن برای خودش شدمانی:امشب مهندس اینا می رسن فردا یه مهمونی می گیریمچایی پرید تو گلوی سورن.با دستمال کاغذی لبش رو پاک کرد وهول گفت:فردا؟مانی که کمی تعجب کرده بود از این حرکت سورن گفت:آره چطور مگه؟چی شد یهو؟سورن:هیچی فقط یکم هول شدم آخه مهندس گفته بود یه مهمونی اساسی می گیریم همه مشتری ها میان واسه همونمانی زد زیر خنده مانی:خب مهمونی که اینقدرهول شدن نداره که مگه می خوان بیان خواستگاریت که اینقدر هول شدی؟بعدشم اون مهمونی رو که خود مهندس باید باشه نظارت کنه این یه پارتی جوونانه کوچولوهه.همین!سورن یکم رنگ چهره اش عوض شد و یه آخیش کشداری گفت.یادم باشه ازش بپرسم این کاراش واسه چی بود...مانی:خیلی خب اگه خواستین می تونین یه سر به باغ بزنین یا برید زیر زمین استخر هستاوه له له...استخر؟فقط همینم مونده.سریع گفتم:ممنون یه چرخی تو باغ می زنیممانی سری تکون دد وگفت:باشه هر جور راحتید من برم یه چندجا زنگ بزنم غذا و میوه و بقیه چیزها رو واسه مهمونی فردا آماده کنمسورن:اینجا مهمونی می گیریم؟مانی:نه!اینجا اگه مهمونی بگیریم ممکنه لو بریم می ریم تو آپارتمان من مهمونی می گیریم.یه پارتی کوچولوهه دیگه جای خیلی زیادی نمی خواد که!مهمونی بعدی که خیلی مهمه رو اینجا می گیریمعسل:وای خسته نمی شید از بس مهمونی می گیرین؟مانی در حالی که می خندید گفت:شما خانوم ها که از مهمونی بدتون نمیاد؟در ضمن کار ماهم نصفش رو همین مهمونی ها می چرخه دیگه...بیزینس ماهم مهمونی گرفتنه...فعلا با اجازه من برم به کارهام برسمسورن:کمک نمی خوای:مانی:نه چندجا فقط زنگ می زنم کار مهمی نیست که...سورن:باشه پس برو به کارت برس...ماهم بریم یه گشتی تو این باغ خوشگلتون بزنیممانی:باشه فقط مراقب این خانومت باش چندتا سگ بزرگ داریم که خیلی جیگر دوست دارنعسل:مانـــــــــــی!!!مانی با خنده از آشپزخونه زد بیرون.سورن هم از رو صندلیش پاشد دست منو گرفت وخواست بلندم کنهعسل:ولم کن بزار صبحونه هم رو بخورم سورن:بسه دیگه چقدر می خوری بااین وضع هیشکی نمیاد بگیرتت هاعسل:هـــــــیس!فعلا توکه گرفتیسورن اروم دم گوشم گفت:پاشو بریم ببینیم تو باغشون چی می گذره باید تعداد راه های خروجی و آدم هاشون رو در بیاریم.باید امشب یه نقشه از کل ویلا تحویل رئیس بدیم بدو دختر زیاد وقت نداریم هاعسل:باشه باشهلیوان شیرم رو سرپایی سر کشیدم و به دنبال سورن راه افتادیم توباغ...یاخدا!این همه آدم از دیشب تا حالا چه جوری اومدن اینجا؟دیشب جز دوسه نفر کس دیگه ای اینجا پر نمی زدحالا...تقربیا هر چند قدم به قدم آدم هایی بودن که با اسلحه نگهبانی می دادن چند نفری هم سگ دستشون بود...یاد سریال مردهزار چهره افتادم.اون قسمتش که مهران مدیری جای یه آدم خلافکار رفته بود تو یه گروه مافیا...حالا به اون شدت هم که نه ولی خداییش سیستم امنیتیش بد نبود تقریبا کل باغ رو با آرامش قدم زدیم وتوهر سوراخی یه سرو گوشی آب دادیم تمام این مدت به اطراف نگاه می کردیم حسابی تمرکز کرده بودیم.مثل اینکه مانی همه رو روشن کرده بود که با ما کاری نداشته باشن و بزارن برای خودمون حسابی بگردیم...مانی هم فکر کرده باگاگول جماعت طرفه...هه هههمه جا رو گشتیم یه گوشه که خلوت تر بود سورن رو کرد بهم و گفت خب چی گیرت اومد؟چیزی فهمیدی؟درحالی که سعی داشتم تمرکز کنم وتمام اون چیزهایی رو که دیده بودم با دقت بیان کنم.با چشم های بسته تندتند اما با صدای آروم گفتم:عسل:43 نفر،29 نفر مسلح،12 تا سگ.دوتا در خروجی یکی جلو یکی پشت.4 تا نگهبان...خود ویلا سه تا در داره یکی از تویه پذیرایی یکی از پشت ساختمون پله می خوره به طبقه دوم. یکی هم می خوره به زیر زمین که ازاونجایی که از تو حرفای مانی فهمیدم هم استخر و جکوزی اونجاست هم انبار که جنس ها توشونه...همین!چشم هام رو که باز کردم برق تحسین رو توی چشم هاش دیدم.



لبخند کجی زد:نه!مثل اینکه اونقدر ها هم که فکر می کردم تازه کار و بی دست وپا نیستیاخم هام رفت توهم تا اومدم با عصبانیت چیزی بهش بگم سریع لب هاش رو گذاشت روی لب هام و بعددودقیقه که حسابی لب هام رو بوسید،لب هاش رو برداشت.هنوز تویه شوک بودم که یهو چی شد اینجوری شد...با تعجب دستم رو کشیدم روی لبم وبهش خیره شدم.چشم هام دودو می زد.نفس هام تند وعصبی بود.سورن صورتم رو گرفت تو یه دست هاش اونم کلافه بود.دستش رو پس زدم.سورن:آروم باش عسل قصد بدی نداشتم به خدا.عسل:ولم کن.دست هاش رو پس زدم و به حالت قهر راهم رو گرفتم که برم.دستم رو گرفت ومنو کشید سمت خودش. بازوهام رو گرفت تو دستش و سرش رو اروم آورد دم گوشم گفت:آروم عسل...به خدا یکی از آدمهای نصیری وقتی داشتی آمار می دادی از دور داشت مارو نگاه می کرد.فکر نکنم چیزی شنیده باشه.بعدش که حرفات تموم شد داشت می اومد سمت ما!برای اینکه نیاد سمتمون و سین جیم مون نکنه اون کارو کردم یکم عصبانی بود.اونم راهش رو گرفت و رفت!همین!حالاهم اون اخم هات رو باز کن دیگه...لبات تموم نشد که …جمله ی آخر رو با شوخی گفت یه لبخند کم رنگی زدم سعی کردم جلوی خنده ام رو بگیرم اما پررو نباید اون کارو می کرد.بیشتر از دست خودم عصبی بودم که زیاد از بوسه ش عصبانی نشدم...سعی می کرد منو بخندونه تا کارش رو فراموش کنم اما من خنده به لب هام نمی اومد.دستش رو دور کمرم حلقه کرد واروم گفت:قهری؟سرم رو به سمت دیگه برگردوندم که دوباره ادامه دادسورن:خودت که من رو خوب می شناسی ادمی نیستم که از بقیه معذرت خواهی کنم اما خب...کارم درست نبود یعنی واقعا هیچ حسی هم نداشتم فقط برای کم کردن شر اون یارو بود.مگرنه برای لذت که اینکار رو نکردم آخه هیچ لذتی هم نداشت که.در ضمن به عنوان یاد اوری این رو هم بگم که خیلی گوشت تلخ هم هستی.باورکن!خودم رو از توی بغلش بیرون کشیدم وبا عصبانیت ازش دور شدم.می خواستم زودتر برم توی اتاق و تنها باشم.می ترسیدم یوقت بغضم بگیره جلوش آبروم روببره...سورن:عســل...عســل...اه لعنتی!نزدیک به ساختمون ویلا با مانی برخورد کردم وخوردم بهش که برای اینکه تعادلم رو از دست ندم یقه اش رو گرفتم اونم دستش رو دور کمرم حلقه کرد...بیا فقط همین رو کم داشتم...چه روز پرحوادثی...چه حوادث رمانتیکی...سریع با یه عذر خواهی از کنار مانی رد شدم که از پشت سرم صداش رو شنیدم.مانی:چی شد باهم دعواتون شد؟عسل:نه..نه اینطور نیستمانی:من بچه ام؟خودم همه چیز رو دیدمهول برگشتم سمتش که گفت:خودم دیدم هولش دادی و دویدی اینطرف.یعنی اشتباه دیدم؟عسل:فقط یه بحث کوچیک بودمانی:بحث کوچیک بود که اینطوری عصبانی هستی؟عسل:اره اگه سوال هات تموم شد برم بالامانی تا خواست جوابم رو بده سورن از پشت سر بهمون رسید و مانی رو از جلوی در کنار زد و اومد تو.با دیدن سورن راهمو کج کردم سمت پله ها واروم با حالت قهر پله ها رو رفتم بالا.می خواستم طوری جلوی مانی وانمود کنم که دارم خودم رو واسه سورن لوس می کنم...ولی به محض این که از دیدشون پنهون شدم پله ها رو دوتا یکی کردم تا رسیدم به اتاق و خودم رو پرت کردم روی تخت.بغضم گرفته بود. بیشعور حالش رو کرده بود تازه می گه لذت نداشت گوشت تلخ هم هستی...اینم از وضع عذرخواهی کردنشه...نمی دونم چرا ولی یه دلم می گفت بیخیال چیزی نشده که.یه دلم می گفت گریه کن بهونه بگیر...جدیدا خیلی نازک نارنجی شدم شاید به خاطر این بود که یه مدت بود از بابا و مامانم دور بودم و کسی نازم رو نکشیده بود وبهم محبت نکرده بود لابد الان عقده ای شدم دیگه...یکم اشکام در اومد.سرم رو بیشتر روی بالشم فشار می دادم تا اشک هام رونبینم.اشک هامم هنوز متولد نشده توسط بالشم از روی گونه هام پاک می شدن...یکم که گذشت صدای باز و بسته شدن در اومد...بعدش هم یکم تخت بالا وپایین رفت.من که دمر خوابیده بودم وسرم رو توی بالش فروکرده بودم چیزی رو نمی دیدم فقط سعی می کردم براساس صداها تصویر سازی کنم.- بیا تو این موقع هم دست از مسخره بازی بر نمی داری ها...- بیخیال دیگه وجدان...دستی رو روی موهام حس کردم...


بعدش هم صدای ملایم ومردونه ی سورن بود که می شنیدم که می گفت:عسل خانوم قهر نباش دیگه مگه من چی گفتم؟عسل:هیچی...چیزی نگفتی...فقط لطف کن ومنو تنها بزار.می خوام تنها باشمسورن:پایین چی می گفتی با مانی؟برگشتم طرفش با پوزخندی گوشه ی لبم گفتم:آها پس بگو آقا واسه فوضولی و غیرتی بازی تشریف آوردن نه برای عذرخواهی...هیچی چیز خاصی نمی گفتیم می گفت این شوهرت خیلی باهات دعوا می کنه معلومه دوستت نداره.اون رو بیخیال شو بیا بامن.منم گفتم رو پیشنهادش فکر می کنم.بدبخت نمی دونه همه ی این ها فیلمه.نمی دونه من و جنابعالی هیچ نسبتی باهم نداریم...توچشماش می شد عصبانیت و کلافگی روخوند.آخیش یه کوچولو دلم خنک شد.فقط یه کوچولو ها نه بیشتر حالا حالاها مونده تلافیش روسرش در بیارم...سورن:بیخود کرده مرتیکه با هفت جد و...الله اکبر.شما هم خیلی بیجا کردی گفتی رو پیشنهادت فکر می کنم.مگه بی صاحبی؟عسل:اختیار زندگیم با خودمهسورن دیگه از اون جلد نیمه مهربون در اومده بود و شده بود اون سورن وحشی همیشگی.همین بود که جذابترش می کرد.لعنت به من!چرا اینطوری می کنم آخه؟جذابیت چیه؟نکنه از دست رفتم؟نه خدااون روز رو نیاره خودم رو می کشم...سورن:اختیار زندگیت رو کسی ازت نگرفته ولی تواین ماموریت اختیار همه چیز بامنه حق نداری با یه...ارومتر گفت...قاچاقچی معاشرت کنی فهمیدی؟با بغضی که تو گلوم جا خوش کرده بود و خیال رفتن نداشت،خوابیدم به پهلو پشتم رو بهش کردم و گفتم:آره خوب فهمیدم...خیالت راحت...من کاری به اون ندارم...فقط خواست از دعوامون سر در بیاره که چیزی بهش نگفتم...سورن با صدای ارومی که می شدتوش رگه هایی از پشیمونی رو خوند،گفت:پس چرا اون حرف ها رو زدی؟فقط دوست داری من رو اذیت کنی خانومی؟من خودم کلی مشکل دارم خودت قبول داری که بیشترین بار این ماموریت رو دوش منه...تو دیگه سر به سرم نزارعسل...امشب متین میادعسل:خیلی خب خوش اومده...من چیکار کنم؟سورن:نمی خوام دوباره مارو قهر ببینه...پاشو همین الان آشتی کن که یکم خیالم بابت تو راحت شه...می ترسم بخاطر در آوردن لج من با این مانی بپلکی...پوزخندی زدم:نترس کار اشتباهی نمی کنم.اگه می شه برو بیرونسورن:نچ،نمی شه...باید پاشی همین الان آشتی کنیبعدشم دستم رو کشید و بلندم کرد ومجبورم کرد که روی تخت بشینم.یکم نق زدم و خواستم خودم رو لوس کنم.بعدش با خودم فکر کردم آخه سورن که با من نسبتی نداره بخواد ناز من رو بکشه؟تا همین جاش هم کلی رو غرورش پاگذاشته مثلا...از این آدم مغرور والا تا همین جاش هم بعیده...الان یکم ناز کنم می گه یه بوسش کردم دختره فکر کرده خبریه...زل زدم تو چشم هاش که سرش رو کج کرد و گفت:آشتی؟با کمی مکث گفتم:آشتیسورن:نخیرم اینطور که تو بی جون گفتی این آشتیت از صدتا قهر هم بدتره یه آشتی درست و حسابی کنلبخند بی جونی زدم و گفتم:خیلی خب بیا آشــــــــتــــی...خوب شد؟سورن:اوهوم خوبم نبود بدم نبود...قابل قبول بود...من برم پایین که خیالم از بابت تویه وروجک راحت شد.بلند شد و همین که خواست بره اروم گونه ام رو بوسید.از در رفت بیرون و من خودم رو پرت کردم روتخت و خندیدم که دوباره در رو باز کرد از لای درگفت:راستی یه چیزی!پررو نشی ها!ولی تو هم خوشمزه ای ها زلزلهاخم شیرینی کردم که چشمک زد و رفت بیرون...با یاد آوری کارهای سورن و خودم تو این چندساعته لبخندی رو لبم نشست...می ترسیدم همش نگران این بودم که نکنه خدای نکرده حسی بهش پیداکنم...ترسم چندتا دلیل داشت1-سورن مغرور و عصبیه و جدیه که به هیچ وجه با خصوصیات اخلاقی من نمی خوره.یعنی منم مغرورم ولی شیطون وبازیگوشم ولی اون عصا قورت داده است...اگه باهاش ازدواج کنم روحیه شیطونم پژمرده می شه2-حالا گیرم من از اون خوشم بیاد اون که از من خوشش نمیاد از بس که بدسلیقه اس باید یه دختر کج کچل زشت ایکبیری ببینه عاشقش بشه...دلم می خواست یکم از این حال وهوا دربیام ودیگه به سورن فکر نکنم.رفتم سراغ لب تابم و سعی کردم اون نقشه ای رو که سورن گفت رو بکشم.می خواستم بهش نشون بدم اون قدر هاهم که اون فکر می کنه دست و پاچلفتی نیستم...




عد از یک ساعت و نیم یه نقشه دقیق کشیدم...با مکانهای نگهبان ها و افراد مسلح.از دیدن نقشه ی بی نقصم یه بوس برای عکس خودم که توی لپ تاپ افتاده بود فرستادم و بعدش کلی قفل ورمز واسه نقشه گذاشتم که دست کسی بهش نرسه و لو نریم...یکم دیگه با لپ تاپم ور رفتم که سورن اومد تو اتاق.به محض دیدنش نقشه رو باز کردم وصداش زدم که بیاد ببینتش ببینه موردی داره یانه...عسل:سلام سورن بیا اینجاسورن یه دستش رو گذاشت رو پشت صندلیم وخم شدسورن:چیه؟چیزی شده؟عسل:نه.گفتی باید یه نقشه از ویلا درست کنیم من یه نقشه کشیدم ببین خوبه یانه؟سری تکون داد وابروهاش رو انداخت بالا...سورن:بزارببینمشبا باز کردن نقشه توسط من سورن 10 دقیقه ای بهش خیره شد ویکم بالا وپایینش کرد.بعد یه لبخندی از روی رضایت زد که کلی ذوق مرگ شدمعسل:چطوره؟خوبه؟سورن:آره خوبه یعنی بد نیست...یکم اخم هام رفت توی هم...از خداتم باشه کلی زحمت کشیدمعسل:از خدات باشه دوساعت نشستم دارم براش نقشه می کشم تازه می گه"آره خوبه بد نیست"سورن بلند خندید و صندلیم رو به سمت خودش چرخوند وگفت:ببخشید خب خوبه یعنی عالیه فقط یه چند جاییش رو باید یکم تغییر بدم...حالا قهر نکن...همین که نشستی یکم به خودت زحمت دادی کلیه...یکم امیدوارم کردی...پشت چشمی براش نازک کردم و گفتم:پس چی فکر کردی؟سورن:هیچی...اولش فکر می کردم واقعا کاری جز حرص دادن من بلد نیستی والکی تورو بامن فرستادن اما الان می بینم نه تو هم یه چیزهایی حالیت هست...یدونه زدم تو بازوش که صدای آخش رفت روهواسورن:آی ..آی..چه خبرته؟عسل:بابا سورن یواش زدم چرا کولی بازی در میاری؟سورن:آخه زدی جایی که گلوله خورده بودم دستم تیر کشیدعسل:ای وای ببخشید...همون جایی که روز اول...لبخندی زد وگفت:آره همون شروع بدبختیه بنده...یعنی آشنایی با جنابعالی که ختم به این ماموریت شد...عسل:خیلی هم دلت بخواد...سورن:اوه...عسل:ببینم تو این چند ساعته کجا بودی؟سورن:اینقدر حواسم رو پرت کردی یادم رفت واسه چی اومدم بالا...ناصر خان خونه ی مهندس سلطانی بوده داشته قرص ها رو جا به جا می کرده الان تشریفش رو آوردهعسل:پس چرا من رو صدا نکردی؟سورن:فکر کردم خوابی...الانم رفت یکم استراحت کنه..منم اومدم بالا...قرص های سلطانی رو داده و پولشم جیرینگی گرفته...داشتم باهاش صحبت می کردم که سهم ما رو بهمون بده گفت باید نادر خان بیاد بعد...عسل:نادر خان امشب میاد؟سورن:آره دور وبرای 9 می رسن...پاشو من یکم این نقشه تو تغییر بدم خانوم آرشیتکت ببینم می شه روش حساب کرد یا دوباره باید بکشیم...البته دوباره که باید بکشیم اینجا تقریبا هر روز تغییر می کنهعسل:یعنی چی هر روز اینجا تغییر می کنه؟یعنی هر روز جای در ها عوض می شه؟با تعجب وچشم های گشاد شده ازش سوال پرسیدم که یه نگاه مهربون بهم کرد وگفت:نه عزیزم،آدم هاش زیاد وکم می شن و جاشون عوض می شه باید تا روز آخر هر روز نقشه جدید بکشیمعسل:آهان...رفتم توفکر یعنی ممکنه اینجا حسابی شلوغ بشه؟یعنی ممکنه لو بریم؟خدا نکنه...راستی این سورن چرا این قدر مهربون شده؟الانم گفت عزیزم و دم به دقیقه نگاه های مهربون پرت می کنه طرفم..نکنه نقشه های شیطانی تو سرش باشه؟سورن:بیا اینم از نقشه یه دوسه جاش رو درست کردم.عسل رمز گذاشتی واسش دیگه؟...عسل..عـــــــسل با تو هم ها؟توی فکر بودم که پریدم وگفتم:ببخشید حواسم نبود آره آره گذاشتمسورن پوزخندی زد و گفت :توهم زیادی می ری تو فکرا...نکنه عاشقی؟کلمه عاشقی رو با تلخی بیان کرد...بو برده بودم که گذشته خوبی نداره چون تا حرف عشق و عاشقی وسط می اومد قیافه اش جمع می شد و لحن تلخی می گرفتعسل:نه بابا عاشقی چیه؟این پرونده ذهنم رو مشغول خودش کرده...مخصوصا این که همه چیزش کند پیش می ره و هیجانی ندارهسورن:چیه عاشق بنگ بنگ بازی و تفنگ و خونی؟عسل:خب از این بی هیجانی بهتره که؟آدم حوصله اش سر می رهسورن:خب فردا پارتی می گیرن حوصله ات سر نرهعسل:سورن؟سورن:هوم؟عسل:نیلوفرم میاد؟سورن:آره چطور؟عسل:می گم یوقت این متین به این دختره دل نبنده بدبختمون کنه؟سورن:نه بابا این چه حرفیه؟متین اونقدر ها هم که فکر می کنی گیج نمی زنه که عاشق دختر یه قاچاقچی بشه...عسل خداکنه همین طوری که تو می گی باشه...سورن:هست..خیالت راحت...رو تخت به پهلو دراز کشیدم و دستم رو گذاشتم زیر چونه ام.سورنم با نقشه هی ور می رفت اگه نزد خرابش کنه...عسل:لباس چی بپوشم واسه فردا؟زد زیر خندهعسل:چیه چرا می خندی؟سورن:آخه شما دخترها رو جون به جونتون کنن آخرش باز همین سوال رو می پرسینبا اخم گفتم:خب بده به تیپ وقیافه مون برسیم؟سورن:نه!چه بدی؟بایدم به خودتون برسید که یکی رغبت کنه بیاد بگیرتتون خدای نکرده نترشیدعسل:بازما می تونیم با یکم آرایش خودمون رو غالب کنیم بیچاره شما پسر ها که هیچ جوره نمی تونید دل کسی رو بدست بیارید...سورن چرخید سمتم وبا نگاه موشکافانه ای گفت:می خوای فردا شب بهت نشون بدم می تونم دل چند نفر رو بددست بیارم؟حاضری شرط ببندی؟عسل:آره حاضرم چون می دونم من می برمسورن:باشه...پس بچرخ تا بچرخیم..فقط دوست دارم ببینم اونوقتی که حالت گرفته می شه وکلی دختر دور وبرم هستن چه شکلی می شه قیافه ات...پوزخند به لب با بد جنسی گفتم:می خوای امتحان کنیم من می تونم بیشتر پسرها رو جذب خودم کنم یا تو بیشتر دختر ها رو؟قیافه اش جدی شد وگفت :جنابعالی خیلی بیخود می کنی بری پسرها رودور خودت جمع کنی...مگه بی صاحبی؟عسل:خودت گفتی شرط ببندیمسورن:حالا حرفم رو پس می گیرم من قید شرط بندی رو زدم.بچسبم به جنابعالی بلایی سرت نیارن بهتره...خندیدم.ته دلم خوشحال شدم که قرار نیست فرداشب ولم کنه به امون خدا و دخترها چشمش رو دربیارن خداییش نمی دونم چرا ولی از اینکه تصور می کردم دخترها از سر وکولش بالابرن و باهاش بخندن عصبی می شدم.سورن:چیه باز تو فکری؟عسل:حوصله ام سر رفتهسورن:می خوای بریم توباغ؟سریع گفتم :نه نهخندید وگفت:چیه؟نترس باباقول می دم دیگه اون اتفاق نیافته...پاشو بریم منم حوصله ام سر رفتهبعد از یکم قدم زدن تو باغ هوا دیگه گرگ ومیش شده بود.رفتیم بالا.ناصر خان و مانی پیداشون نبود.سورن از مریم خانوم پرسید کجا هستن که اونم گفت رفتن بیرون و نمی دونه کجا رفتن دقیقا...سورن:باز اینا ما رو پیچوندن هاعسل:معلومه که اصلا دلشون نمی خواد سر از کاراشون در بیارمسورن:خب معلومه...این یه شراکت زوریه...اگه به پول احتیاج نداشتن عمرا باما شریک می شدنعسل:یعنی کجا رفتن؟سورن:خدا می دونه...یه سه ساعت دیگه متین ومهندس می رسن بریم بالا یکم حاضر شیم بریم...عسل:می ریم استقبالشون؟سورن:آره از وقتی اومدیم تواین ویلا زندونی شدیم بریم یه گشتی هم زده باشیم هم واسه اینکه دلخور نشن بریم استقبالشون...به هر حال باید واسه جناب مهندس خودمون رو شیرین کنیم دیگهعسل:ایــــــی اصلا از خود شیرینی خوشم نمیادسورن یه نگاه چپ چپ بهم کرد وگفت:به من یه نگاه بیانداز!فکر می کنی من از خود شیرینی کردن و چاپلوسی خوشم میاد؟عمرا...فقط چون مجبورم این کارو می کنم مگرنه سرمن رو بزنی پاچه خواری کسی رو نمی کنم...الانم سعی می کنم به این یارو زیاد روندم...فقط واسه احترام گذاشتن این کار رو می کنم.بعدا بدجور از دماغش در میارم...صبر کن وببین!خندیدم وگفتم :باشه بابا حالا زیاد حرص نخور.من برم یه دوش بگیرم.سری تکون داد ومنم رفتم تو حموم.هنوز وقت داشتیم.وان رو پره آب گرم کردم وپریدم توش.آخ که چقدر بعد ازاین همه بی حوصلگی این حموم چسبید.بعد من سورن رفت حموم.منم موهام رو شونه کردم و یه تاپ سفید با شلوار جین پوشیدم.یه مانتوی قهوه ای سوخته ی کوتاهم پوشیدمو یه شال کرم سر کردم.خوشحال بودم اینجا حداقل ایران بود و برای بیرون رفتن لازم نبود بلیز وشلوار برم یا کلاه گیس سرم کنم.سورنم اومد و سریع حاضر شد.یه شلوار خاکستری با یه بلیز مردونه ی طوسی تنش کرد و رفتیم پایین.
سورن:مریم خانوم مهندس کیانی و ناصرخان هنوز برنگشتن؟مریم خانوم:نه آقا زنگ زدن عذر خواهی کردن گفتن یه جایی هستن کارشون طول می کشه فعلا نمی تونن بیانسورن:باشه اگه اومدن بهشون بگین ما رفتیم دنبال نادر خان،فرودگاه...مریم خانوم:چشم آقا حتما بهشون می گمعسل:خداحافظمریم خانوم:خدا به همراهتون خانوماومدیم رو ایوون ایستادیم.عسل:حالا با چی می خواهیم بریم؟سورن:دیشب به مانی گفتم این چند روزه این جاییم یه وسیله ای برامون جورکنه.اونم گفت برامون یه ماشین می زاره نمی دونم حالا گذاشته یانه...بعد داد زد:خسرو..خســــــرو...خسرو که تازه فهمیده بودم شوهر مریم خانومه و سرایدار وخونه زاد اینجا حساب می شن و خیلی وقته تو خونه مهندس کار می کنن،در حالی که قیچی باغبانی دستش بود از لا به لای درخت ها اومد بیرونخسرو:بله آقا امری داشتید؟بفرمایید؟سورن:مهندس کیانی گفت برامون یه ماشین می زاره....خسرو:بله آقا تو پارکینگه بیارم براتون؟سورن:نه ممنون...فقط سوییچش رو بیار که کار داریم...خسرو:چشم چشم یه لحظه تشریف داشته باشید الانه میارم خدمتتون...سورن:منتظریم...خسرو بعد از دوسه دقیقه با یه سوییچ اومد پیشمون و گفت:بفرمایید آقا.یه مزدا3 سفیده تو پارکینگ اون ماشین شماست...سورن:ممنون...از پله ها که رفتیم پایین سورن برگشت سمت خسرو وگفت:در ضمن ما داریم می ریم دنبال نادر خان...به خانومت بگو شام درست وحسابی تدارک ببینه...خسرو:چشم آقا...به سلامتبعد از سوارشدن تو ماشینمون سورن گفت:معلوم نیست اون دوتا جونور کجا رفتن که تا الآن برنگشتن...بدجور دلم می خواد بدونم کجان...عسل:منم همینطور...راه نمی افتی؟سورن:چرا...چرا...بعد ماشین رو روشن کرد و در به صورت خودکار برامون باز شد.سورن هم به سمت فرودگاه مهر آباد راه افتاد...توی سالن فرودگاه منتظر نشسته بودیم...هنوز پروازشون نرسیده بود...که صدای زن از توی بلندگوسالن رو در برگرفت...پرواز 276 ...عسل:سورن مثه اینکه پروازشون زمین نشست...سورن:آره آره پاشو بریم اون سمت...دست منو کشید و رفتیم جایی که مردم واسه استقبال اومده بودن...یه نیم ساعتی معطل شدیم که اومدن...متین:بَه...بابا ایول گفتم هیشکی نمیاد پیشوازمون...بعد سورن رو بغل کرد ومحکم چندتا ضربه به پشت هم نواختن...منم نیلوفر رو بغل کردم و بوسیدمش...عسل:خیلی خوش اومدین...پرواز چطور بودنیلوفر:ممنون...پرواز که عالی بود خصوصا با شیرین زبونی های متین جانمتین تعظیم کوتاهی کرد و بعدش منو تو بغلش کشیدمتین:چطوری آجی کوچیکه؟خودم رو ازتوی بغلش جدا کردم و گفتم:مرسی خوبم تو چطوری خان داداش؟متین:هی بدنیستم فقط خیلی گشنمه...سورن:خیلی خب بفرمایید جناب مهندس که بیش از این سرپاموندن جایز نیست...بعدازتحویل چمدون ها رفتیم که سوار ماشین بشیم...سورن:نادر خان شما بفرمایید جلو...نادر خان:ممنونم پسرم...متین:آخ جون من موندم و دوتا دختر خوشگل گفته باشم من وسط می شینم ها...همه زدیم زیر خنده...سورن هم باخنده انگشت اشاره اش رو به نشونه ی تهدید توهوا تکون داد وگفت:هوی حواست باشه یکیش شوهرش اینجاست یکیشم باباش...متین با حالت قهر گونه ای گفت:نخواستم اصلا نادر خان شما تشریف بیارید پشت من به همون صندلی جلوی خشک خالی راضی ترمنادر خان:خیلی خب بابا حالا خودت رو لوس نکن متین جانمتین:ای به چشم...اول من نشستم.بعد متین.بعدم نیلوفر...سورن از توی آیینه با خنده به ما نگاه کرد وگفت:آخر سرم کار خودت رو کردی متین ها...بعد هم ماشین رو روشن کرد.از کنار میدون آزادی که گذشتیم متین عین آدم های ندید پدید هی منو می کشید کنار و از پنجره به برج وسط میدون زل می زد...عسل:چه خبرته متین؟له کردی منو...متین:توروخدا ساکت عسل...بزار میدون رو ببینمعسل:مسخره می کنی؟زد زیر خنده وگفت:می خواستم ببینم این آدم هایی که تاز از خارج برمی گردن و کلی به راننده تاکسی پول می دن که دور این میدون بچرخه چه حسی دارنسورن:بابا تو دیوونه ای...تموم راه رو با شوخی و خنده گذروندیم و تا رسیدیم به خونه...بعداز خوردم یه شام مفصل که توسط مریم خانوم و دخترهاش تدارک دیده شده بود.یکم نشستیم کنار هم و شروع کردیم به حرف زدن...نیست که اصلا سر شام حرف نزدیم به خاطر اونه!آره جون خودت"تازه"شروع کردیم به حرف زدن...متین:مانی وناصرخان کجان؟سورن:والا ما هم بی خبریم از ظهر به اینور خبری ازشون نیستمتین:نکنه دزدیده باشنشون؟نیلوفر:آره شاید نیست که مانی وعمو بچه های یک ساله ان حتما دزدیدنشوننادرخان:بد به دلتون راه ندید هر جا باشن پیداشون می شهسورن:مثه این که صدای ماشین اومدمتین:آره...آره منم شنیدم.بعد پنج دقیقه مانی و ناصرخان اومدن وبعد از روبوسی و سلام واحوال پرسی ولو شدن رومبلسورن:کجا بودین شما از ظهر پیداتون نیستمانی:رفته بودیم آپارتمان من کارهای مهمونی فردا رو انجام بدیم...مردیم از خستگینادر خان:حالا همه کارها رو کردین؟ناصرخان:آره فقط میوه وشیرینی وغذا مونده که سفارش دادیم همون فردا بیارنمتین:شام خوردین؟مانی:آره یه چیزهایی خوردیم...نادرخان:اینطور که معلومه همه خیلی خسته هستیم...بهتره که بخوابیمبا موافقت همه مون رفتیم بالا ومتین هم اومد تو اتاق ما...متین:خب چه خبر؟چه کردین؟این رو گفت و نشست لبه تخت...

سورن:هرکاری که کردیم تو رو هم تو جریانش قرار دادم...امروز هم به دستور رئیس رفتیم توی باغ و یه نقشه کلی کشیدیم...متین اینا فقط دارن زیر آبی میرن ها...مثلا همین امروز نمی تونستن بگن دارن می رن خونه مانی روحاضر کنن واسه مهمونی؟متین:پس چی فکر کردی همه مثل ما بی شیله پیله ان بیان راست ورو بازی کنن؟ما دیوونه بودیم اومدیم صادقانه بی هیچ ریگی در کفش هایمان با این قوم ملعون شریک شدیم...آه بیچاره ما...ادای شاعر هارو در آورد که سورن با بالش زد تو سرش...سورن:تو آدم بشونیستی ها...متین:توکه می دونی واسه چی خودت رو اذیت می کنی؟حالا پاشو اون نقشه روبیار ببینم چه گلی کاشتینبلند شدم لپ تاپم رو آوردم بعد از کلی رمز گشایی نقشه رو گرفتم مقابل متین...یه چند دقیقه ای نگاه کرد وبعد سوتی کشید:بابا عالیه نه خوشم اومد من نبودم تونستید یه جنمی از خودتون نشون بدید...حالا این نقشه اثر کدوم مهندسه؟تعظیم کوتاهی کردم و گفتم:بنده قربانمتین:آفرین می بینم که بالاخره تونستی روی این سورن رو کم کنی....آفرین دختر گل...عسل:خواهش می کنم قابلی نداشت...سورن:متین فردا مهمونیشون مهمه؟متین:فکرنکنم اونقدرهاهم مهم باشه...راستیاتش قراره یه مشت جوجه ماشینی رو جمع کنن اینجا ویکم خرده فروشی کنن...اینم پیشنهاد مانی بوده مگرنه نادر اصلا ازاین کارا دل خوشی نداره...عسل:پس کله گنده ها نمیان؟متین:نه اونا تو مهمونی بعدی میان که اصل کاریه...عسل:خداییش همه چی خیلی آهسته اس..آدم حالش گرفته می شه...متین:توهم عین من عشق هیجانی ها...بچه ها بیشتر ازاین مزاحمتون نمی شم من برم بخوابم که خیلی خسته ام بااجازه شب بخیرتامتین از روی تخت بلند شد صداش کردم:متین!متین:بله؟عسل:نمی شه تواینجا بخوابی من برم اتاق تو؟متین:نه خواهشا مارو با این کاراگاه های پوارو در نیانداز...اینا ازما زرنگترن...بعد می خوان کلی سین جیم مون کنن توچرا پیش شوهرت نبودی...سورن:خصوصا این مانی هیزمتین:آفرین دختر بخواب سرجات بزار ماهم به خوابمون برسیم...شب بخیرعسل:شب بخیرلباسم رو بایه دست لباس راحتی عوض کردم و سمت راست تخت خوابیدم سورن هم سمت چپ با فاصله به خواب رفت...امروز روز مهمونی بود.قرار شده بود با بچه ها بریم خرید...اما پسرها دبه در آوردن و به بهونه ی اینکه لباس دارن واینا خرج های بیهوده ست نیومدن...به ناچار من ونیلوفر تنهایی رفتیم...نیلوفر یه چندتا پاساژ خوب به سلیقه خودش برد و بعد از یکم بالا وپایین کردن مغازه ها دودست لباس اسپرت خوشگل خریدیم ورفتیم خونه...سورن:بدو دیگه دختر هنوز حاضر نشدی؟عسل:نه یکم وایساسورن:حداقل بیا این در رو بازکن...عسل:وایسا دیگه سورن چقدر غر می زنی...برای بار آخر خودم رو توی آینه برانداز کردم...یه شلورکوتاه جین یخی رنگ که تقریبا تا وسط های ساق پام بود با یه بلیز دکمه دار خوشگل سفید رنگ پوشیده بودم که با جلیقه ی ست شلوارم کامل تر می شد.یه کفش پاشنه بلند سفید هم پوشیده بودم که قدم رو چندسانتی بلندتر می کرد. یه میکاپ آبی-سفید هم کردم وکلاه گیس موهای صافم رو روی شونه ام آزاد گذاشتم...در رو باز کردم با اخم گفتم:چتونه شماها اینقدر نق می زنید وایسید دیگه اومدم...دیدم جفتشون هیچی نگفتن وبه من خیره شدن...متین سوتی زد وگفت:خوشتیپ ها رو خفن می دزدن امشب هاچشمکی بهش زدم وگفتم:پس یادم باشه امشب روت دزدگیر نصب کنم...سرگرم تعریف از تیپ وقیافه هم بودیم که نیلوفرم به جمع ما پیوست...یه شلوارجین سرمه ای با تاپ یقه شل قرمز تنش بود که خداییش بااون رژلب و گل قرمزی که به موهاش زده بود خیلی می اومد...پسرهاهم خیلی خوشتیپ شده بودن...متین یه شلوار کتان خاکی رنگ تنش بود با یه تیشرت جذب سفید.سورن هم شلوار جین مشکی پوشیده بود بایه بلیز اسپرت دکمه دار طوسی که آستین هاش رو تا کرده بود و دستبند بند چرم مشکی دستش کرده بود...خداییش هم تیپ اسپرت بهش می اومد هم رسمی...



وقتی که همدیگه رو خیلی خوب دید زدیم رفتیم پایین وبا یه ماشین راه افتادیم سمت آپارتمان مانی...خدارو شکر نیلوفر باهامون بود و آدرس خونه رو داشت...جلوی یه ساختمون گفت متین نگه داره...یه ساختون 10 طبقه شیک بودکه مانی تو طبقه آخرش که یه جورایی پنت هاوس حساب می شد زندگی می کرد...با باز شدن در توسط مانی کلی دود از تو خونه بیرون زد...چراغ ها خاموش بود و رقص نور روشن کرده بودن که چشم رو اذیت می کرد...یه عده هم تو وسط سالن توهم دیگه می لولیدن و اسمش رو گذاشته بودن رقصیدن...یه میز هم اونطرف نزدیک آشپزخونه بود که روش رنگارنگ شراب وشامپاین و مشروب های دیگه و کلی مزه های جور واجور چیده بودن...بامهمون هایی که هیچ کدومشون رو نمی شناختیم سلام وعلیک کردیم.مانی هم که از اول مهمونی روی هیکل مبارک بنده زوم کرده بود تا سورن حواسش پرت می شد سعی می کرد مخ بنده رو بزنه که منم با هوشیاری تموم بهش رو ندادم...مانی:بچه ها نوشیدنی؟سورن:ممنون...بعد به دستامون که نوشیدنی توشون قرار داشت اشاره کرد وادامه داد:ما که تعارفی نیستیم خودمون از شکم هامون پذیرایی می کنیم...مانی سری تکون داد و به بقیه مهمون هاش سرک کشید...بعد از چند دقیقه دوباره برگشت...تو کف دستش چندتا قرص بود.وقتی تعجب مارو دید گفت:بزنید روشن شید...متین:ممنون داداش ما همینطوری روشن روشنیم می ترسیم اینارم بخوریم یه جوری روشن شیم که دیگه کسی نتونه خاموشمون کنه...همه زدیم زیرخنده که مانی گفت:لوس نشید نفری یدونه بردارید...اولین نفر سورن یدونه برداشت ماهم پشت سرش نفری یدونه برداشتیم...مستاصل سورن رو نگاه کردم که ببینم چی کار می خواد بکنه...سورن هم نگاه بی تفاوتش رو روی نیلوفر چروندنیلوفر:من از این قرص ها نمی خورم...راستش روبخواین به بابای خودم اعتماد ندارم.شماهم اگه دوست ندارید نخورید..من می رم پیش چندتا دوستای قدیمم فعلا...با رفتن نیلوفر سورن دست کرد وسه تا قرص استامینوفن کودکان از تو جیبش در آورد وباحتیاط طوری که کسی متوجه نشه گاشت کف دستمون و روانگردان ها رو برداشت وگذاشت توجیبش...یعنی درعرض چند ثانیه به طور سریع جای شش تا قرص رو جا به جا کرد...یه چشمکی بهمون زد وماهم سه تایی همزمان قرص ها رودادیم بالا ویکم روش آب پرتغال خوردیم...مانی با دیدن این که به خیالش ما روانگردانا رو خوردیم لبخند پلیدی زد و روش رو دوباره برگردوند ومشغول صحبت شد...سورن:من برم پیش نادرخان تنها نمونه ببینم چیکار داره می کنه...متین:منم بیام؟سورن:نه تو بمون پیش عسل تنها نباشه...بعد از رفتن سورن،نیلوفر متین رو صداکرد که برن وسط برقصن...نیلوفر خیلی زیاده روی نکرده بود اما اونقدری مشروب خورده بود که یقه متین رو بچسبه و وادارش کنه که اون وسط باهاش برقصه...سرگرم تماشای رقصیدن متین و نیلوفر بودم که دستی جلوم دراز شد...مانی:خانوم زیبا افتخاریه رقص دو نفره رومانتیک رو به بنده می دن؟لبخندی زدم وگفتم:نه ممنون...مانی بافاصله خیلی کمی کنارم نشست واروم دم گوشم گفت:چرا این قدر ازمن فرار می کنی؟بوی مشروب دهنش و عطر بسیار تندش آزارم می داد.سعی کردم یکمی بادست هام فاصله روبیشتر کنمعسل:اینطور نیست...من فقط نمی خوام کاری کنم که احساس کنم به سورن خیانت کردم...مانی:یعنی بامن برقصی خیانت می کنی به سورن؟این چه حرفیه از توبعیده...درضمن اگرم خیانت باشه این همه دیگرون بهمون خیانت می کنن یبارم ما خیانت کنیم مگه چی می شه؟با زدن این حرف یه لیوان دیگه مشروب از روی سینی پیشخدمت برداشت و رو به من گفت:تونمی خوری؟عسل:نه ممنون...در جوابتون باید بگم که شما یبار بیشتر خیانت کردید مثل این که...مگرنه سارا ولتون نمی کرد دوما اینکه من شوهر دارم.دوست پسرم نیست که به امون خدا ولش کنم...اسممون تو شناسنامه همه...مانی سری تکون داد و تموم محتویات داخل لیوان رو یه نفسه سر کشید.بلند شد وگفت:حرف آخرته دیگه؟عسل:حرف اول و آخرمهمانی:من تو رو بدست میارم اینو قبلا هم بهت گفتم..با نزدیک شدن سورن به ما مانی رفت پیش دوستاش و سورن نشست کنارم وبا اخم پرسید:این یارو باز چی می گفت؟عسل:چی می خوای بگه؟همون حرف های همیشگی که من تور وبه دست میارم وخودت می بینی و ایناسورن:غلط کرده به خدا اگه به خاطر این ماموریت و شراکتمون باهاشون نبود تا الآن زنده نمی ذاشتمش مرتیکه دزد ناموس رو...مگه من تو رو دست متین نسپردم؟پس کجاست این پسره؟با لبخند انگشت اشاره ام رو سمت متین که داشت با نیلوفر می رقصید،گرفتم وگفتم:اوناهاش...آقا مگه می دونه امانت داری چیه؟رفته به عیش ونوش و خوش گذرونی خودش برسه...سورن هم لبخند زد و دستش رو دور کمرم حلقه کرد و لبخند بدجنسی به مانی که داشت با چشم هاش ما رو قورت می داد زد وگفت:می خوای برقصیم عزیزم؟عسل:نه ممنون...همینطوری چشم از من برنمی داره...سعی می کنم زیاد جلوش جلب توجه نکنم...می ترسم تا آخر مهمونی با اون چشم هاش منو درسته قورت بدهسورن پیشونیم رو بوسید و از لج مانی من رو بیشتر به خودش چسبوند که بااین کارش باعث شد علاوه بر چشمهای مانی چشم چندتا دختر دیگه که برای سورن دندون تیز کرده بودن در بیاد...باصدای جیغ دختری از تموم این افکار ها در اومدم و به سمت جایی که همه می دویدن نگاه کردم...

سورن هم به همون سمت دوید ومن پشت سرش رفتم...وای خدای من...یه دختر جوون تقریبا 19-20 ساله روی زمین بی حرکت افتاده بود.همه دورش جمع شده بودن و اون دختری که احتمال می دادم یا خواهرش یا دوست صمیمیش بود فقط جیغ می زد و گریه می کرد...مانی:چش شد این؟یه پسربا موهای جوگندمی که از پشت به صورت دم اسبی موهاش رو بسته بود از عقب جمعیت رو کنار زد وگفت:برید کنار بچه ها من دکترم...بزارید ببینم چشه...یکم جمعیت عقب تر رفت و پسره نشست کنار دختره...مانی رو به پسره گفت:کامران دستم به دامنت ببین چشه؟زنده می مونه یانه؟پسربعد از اینکه نبضش رو گرفت و سرش رو گذاشت روقلبش و علائم حیاتیش رو کنترل کرد.سرش رو بلند کرد و با تاسف و یکم ترس گفت:بچه ها این مرده...اون دختره دوباره جیغش رفت رو هوا و دوباره شروع به گریه کردن کرد...خودم با اینکه خیلی جنازه دیده بودم اما یکم حالم بد شده بود...طفلی سنی هم نداشت که بخواد بمیره...رفتم جلو و دختر رو تو بغل گرفتم وسعی کردم آرومش کنم...دختر انگار یه پناهگاه پیدا کرده باشه سرش رو توی سینه ام پنهون کرده بودانگار نمی خواست اون صحنه رو ببینه...مانی:یعنی چی مرده؟چه جوری مرده؟این که الان حالش خوب بود؟سورن رو به دختر کرد وپرسید:خواهرته؟چرا اینطوری شد؟چی خورده؟متین:حتما مشروب و همه چیز رو قاطی کرده بهش نساختهدختر:نه..نه اون مشروب نخورده...دوستمه اولین بارش بود که همچین جایی می اومد اونم به اصرار من اومد کاش لال می شدم و اصرار نمی کردم بهش...ودوباره صدای هق هقش بلند شد...نیلوفر یه لیوان آب دستش داد ودوباره پرسید:چی خورده پس؟مریض بوده قبلا؟دختر:نه..نه مریض نبوده..چیزی نخورد لب به مشروبم نزد فقط یه قرص از یکی از بچه ها گرفت...سورن موشکافانه به مانی خیره شد وگفت:یعنی مشکل از قرص ها بودهمانی عصبی دست کرد تو موهاش و پوفی کشید وگفت:نه چرا باید مشکل از قرص ها باشه؟مگه همه ما از همون قرص ها نخوردیم؟پس چرا هیچ اتفاقی واسه ما نیافتاده...این دختره زیادی تازه وارد بوده لابد به معده اش نساخته واینطوری شده...مگرنه همه از همون قرص ها خوردن...بعضی ها باترس و بعضی ها هم با تایید حرف های مانی باهم پچ پچ می کردننادر خان با عصبانیت رو به مانی گفت:همه اش تقصیر توهه...هزار دفعه گفتم بهت بچه ها رو دور خودت جمع نکن کار دستمون می دن قبول نکردی حالا تحویل بگیر مانی خان...مانی:جناب مهندس به من چه مربوطه؟این دختره معده اش نازک نارنجی بوده من باید جواب پس بدم؟سورن:به جای این بحث ها یه فکری به حال این جنازه کنیدنادر خان:چی کارش کنیم سورن جان؟سورن:باید ببریمش بیمارستان شاید زنده باشهکامران:آقا سورن منم ناسلامتی دکترم ها من چک کردم این دختره مرده اگه ببرینش بیمارستان پای همه مون گیره...کلی باید سوال پیچ بشیدمتین:راست می گه سورن اگه ببریمش بیمارستان پای پلیس وسط کشیده می شه...سورن:پس چیکارش کنیم؟نادرخان:برش دارین بیارینش ویلانیلوفر:بابا بیاریمش ویلا چیکار؟نادرخان:مجبوریم دخترمدختر:کجا می خواین ببرینش؟باید ببریمش بیمارستان؟مانی:ساکت شو ببریمش بیمارستان پدرمونو دربیارن؟دختر:من به پلیس لوتون می دم شما دوستمو کشتینمانی:خفه شو...تو بیخود می کنی لوتون می دم..لوتون می دم..نادرخان:این دختره رو هم با خودتون بیاریدبعدش هم رفت بیرون و متین ومانی جنازه دختره رو گذاشتن توماشین نادر خان...همه مهمون ها هم متفرق شدن...منم دوستِ دختره رو با گریه سوار ماشین خودمون کردم...به محض ورودمون به ویلا نادر خان بادوتا از قلچماغ هاش حرف زد ورفتیم بالا...البته جنازه دختره پایین موند...سورن خیلی به هم ریخته وعصبی بود...اینم از اولین کشته ماموریتمون...همه بی رمق تو حال نشستن دختره هم یه سره گریه می کرد و هر چی من و نیلوفر سعی می کردیم آرومش کنیم آروم نمی شد...

ادرخان:وای این دختر رو ساکت کنید تا خودم ساکتش نکردمدختر بینیش رو کشید بالا و با صدای خش دار گفت:شما دوستم رو کشتید...شما اگه اون قرص هاتون رو تو مهمونی نمی اوردین اون نمی مرد...مانی:دندش نرم می خواست کوفت نکنه اگه از قرص بود پس چرا ما زنده ایم؟ما هم لابد الان باید کنار اون دوستت دراز به دراز افتاده بودیمسورن:جنازه رو چیکارش کردین؟نادرخان:گفتم بچه ها توی باغ دفنش کنن.دختر دوباره دادش رفت هوا...طفلکی هیچوقت فکرش رو می کرد اینطوری غریبانه بی هیچ غسل وکفنی دفنش کنن؟بدون پدر و مادرش؟عسل:راستی این دختره خونواده داره؟دختر:آره...پدر ومادرش وقتی لاله 8 سالش بود ازهم جدا شدن و پدرش رفت آمریکا مادرش هم همینجا شوهر کرد و لاله رو ول کرد به امون خدا...لاله از وقتی 18 سالش تموم شد باپولی که هر ماه باباش براش می فرستاد یه خونه مجردی گرفت تا راحت باشه واز شر اون ناپدری عوضیش راحت شه...طفلی لاله حقش نبود...اشک تو چشم های همه مون مخصوصا نیلوفر جمع شده بود...با یه خشم ونفرتی به پدرش خیره شده بود...نادرخان:مانی یکی از اتاق های طبقه دوم رو براش آماده کندختر:من می خوام برم خونه خودمونمانی:ساکت..ساکت..من که خوب می دونم جنابعالی از خونه فرار کردی پس ادای این دختر های خوب و خونواده دار رو واسه من در نیار..بعدش هم رفت بالا و بعد از چند دقیقه اومد پایین و دختر رو صدا کردمانی:مهشید...مهشید بیا اتاقت حاضره...مهشید باترس به من خیره شد...نیلوفرم که اصلا توحال خودش نبود...فقط تونگاهش خشم موج می زد...پس چاره ای نبود...این دختره هرکسی که هست هر کاره ای که هست الان به من احتیاج داره...اروم لبخند تلخی بهش زدم و دستش رو گرفتمعسل:پاشو دختر نترس جات امنه...دختر رو به مانی گفت:چرا نمی زاری برم خونه خودم؟مانی:واسه خاطر اینکه شما پات رو از اینجا بزاری بیرون همه چیز رو می زاری کف دست پلیس...اگرم تو چیزی بهشون نگی ننه ای،بابایی بعد چند روز خبری از دخترشون نشه میان سراغت...به هرحال پای پلیس رو به خونه ات باز می کنن توهم که دهن لق دودمان مارو برباد می دی به خاطر همین اینجا که باشی جلوی چشممون خیالمون راحت تره...در ضمن اگر بخوای کار اشتباهی انجام بدی تورو هم می فرستم ور دل لاله جونت که تو اون دنیا تنها نباشه..اشک تو چشم های مهشید جمع شد و به من نگاه کرد...دستش رو توی دستم فشردم.مانی جلوتر راه افتاد و به یکی از اتاق ها اشاره کرد وگفت:بی اجازه اینور و اونور نمی ری...خودت که می دونی ممکنه بچه ها هوس شیطنت کنن وبلایی سرت بیارن ...در ضمن دیگه هم تهدید نکن که به پلیس می گی چون اگه نادرخان عصبی بشه ودستور قتلت رو صادر کنه من نمی تونم جلوش رو بگیرم...پس دختر خوبی باش و سعی کن که ماجرای امشب و لاله رو به کل فراموش کنی...آفرین دختر خوببعد هم در رو باز کرد و کلید رو داد به دخترهمانی:شب خوشدختره با ترس و لرز رفت توی اتاق و نشست رو تخت وپاهاش رو توی شکمش جمع کرد و دوباره بی صدا اشک ریخت...عسل:خیلی باهم صمیمی بودین؟مهشید از پنجره اتاق به بیرون خیره شد وگفت:از وقتی که مادرم مرد پدرم منو تو خونه زندونی می کرد...جایی حق نداشتم برم.بادوستام نمی تونستم حرف بزنم اگر دلم می گرفت فقط می تونستم از پنجره به بیرون خیره شم...پوزخند تلخی زد و ادامه داد:مثل همین الانموقع مدرسه هم منو می برد دم مدرسه و دوباره می اومد دنبالم...اجازه نفس کشیدنم نداشتم یکم که بزرگتر شدم فهمیدم نمی تونم این شرایط رو تحمل کنم بخاطر همین یروز با هزار تا دردسر از خونه فرار کردم..لاله هم مدرسه ایم بود.از قبل می شناختمش درباره ی وضعم باهاش صحبت کردم اونم قبول کرد که باهاش زندگی کنم...لاله پولدار بود اما زیاد اهل خرج کردن نبود منم نمی خواستم دستم تو جیب اون باشه...دوست پسر پیدا کردم یه چندباری باهاش بودم و بعدش ولم کرد و رفت...من مونده بودم با بدنی که دیگه دختر نبود...دیوونه شدم تصمیم گرفتم از همین راه پول دربیارم...امشبم بایه دوست پسرم اومده بودم مهمونی لاله اکثرا باهام نمی اومد اما امشب مجبورش کردم باهام بیاد...من خر بهش گفتم خوش می گذره چه می دونستم می خواست اینجوری بشهدوباره گریه کرد...عسل:اتفاقیه که افتاده...سعی کن اینجا هم کاری نکنی که کفر مهندس رو دربیاری من سعی می کنم نزارم بهت آسیب بزنن اما توهم پا رو دمشون نزارخودت می دونی آدم های خطرناکی ان...مهشید:یعنی می گی مرگ لاله رو ندید بگیرم؟اون دختر بخاطر اون قرص های لعنتی مرد...می فهمی؟من نمی تونم چیزی نگم و همه چی رو ندیده بگیرم...اگه یروزم از عمرم مونده باشه انتقام خون لاله رو از اون آشغال ها می گیرم...عسل:اینجوری خودتم به کشتن می دی...فکر می کنی براشون خیلی سخته تورو همین جا بکشن و عین لاله توباغ دفنت کنن؟نه اصلا هم سخت نیست...پس الانم مثل یه دختر خوب بگیر بخواب تا صدای مانی در نیومده...با دستام سر شونه هاش رو فشار دادم و وادارش کردم که بخوابه.باید یکم جدی باهاش حرف می زدم که ساکت بشه تابلایی سرش نیارن...تازه امشب فهمیدم این مهندس نصیری که قیافه مهربون به خودش گرفته چه گرگیه...لابد نیلوفرم تازه چهره واقعی پدرش رو شناخته که اونطوری عصبی شده بود...حق هم داره تازه فهمیده پدرش چه مرد کثیفیه...دیگه تحمل دیدن اون دختر رو نداشتم...روش رو که کشیدم دویدم سمت اتاق خودمون...بلیز و جلیقه و کفش هامو هر کدوم یه جا پرت کردم و بایه تاپ سفید که زیر لباسم تنم بود باهمون شلوارک جین رفتم زیر پتو...