اس ام اس:سلام عسل جون...می دونم بد موقع اس دادم ولی دلم طاغت نمی آورد.از اون روزی که دیدمت عاشقت شدم.به خاطر همینم سارا رو گذاشتم کنار.من واقعا دوستت دارم.سورن رو بیخیال شو می دونم هیچ عشقی بینتون نیست...فردا حتما باید باهات صحبت کنم...بابت امشب عذر می خوام...شب بخیر عزیزم...وقتی اس ام اس رو خوندم تو چشم های سورن مستاصل زل زدمعسل:من..به خدا من..سورن:بس کن عسل معلوم نیست چه در باغ سبزی به یارو نشون دادی یارو اینطور به خودش اجازه داده این چرندیات رو بگه...دیگه برام مهم نیست هر غلطی که می کنی بکن...منم به سردار می گم من دیگه مسئولیت این رو به عهده ندارم دیگه کارات به من ربط نداره...عسل:چی میگی تو؟ســـــــــورن...سورن صبر کن ببین چی می گم آخه؟رفت بیرون و در رو محکم کوبید به هم...انگار نه انگار نصفه شبه مرتیکه بی فرهنگ هتله ها مثلا...تا خود صبح نشستم رو کاناپه و منتظر سورن موندم...نکنه بره به سردار چرت وپرت تحویل بده؟نکنه پشت سرم حرف دربیاره..بی خود کرده مگه من بی صاحبم؟ای جز جیگر بگیری مانی بد بختمون کردی هِـــــــی....دیگه هوا گرگ ومیش بود که خوابم برد...یه ساعت هم نشده بود که با صدای در بیدار شدم برگشتم دیدم سورنه که رفت تویه اتاق...ده دقیقه بعد با چمدونش اومد بیرون...خیلی خوابم می اومد تمام شب رو بیدار بودم حالا هم که یکم خوابم برده بود سورن اومد و از خواب بی خوابم کرده بودسورن:می دونم بیداری.زود باش وسایلات رو جمع کن داریم می ریم...عسل:کجا؟سورن پوزخند مسخره ای زد:خونه ی آقا شجاع!داریم می ریم ایران...مثه اینکه عاشقی زده به سرت حواس پرت شدیعسل:بار آخرت باش...سورن دستش رو به نشونه ی تسلیم بودن برد بالا:خب بابا بار آخرمه می گم عاشقی...دیگه جلو روت نمی گم که خجالت نکشی خوبه؟حرصم رو داره درمیاره ها...حالا که خودت اینجوری می خوای باشه آقا سورن بچرخ تا بچرخیمعسل:نه اتفاقا چرا خجالت؟مانی هم مهندسه هم خوشتیپ وجذاب و پولدار...اتفاقا باعث افتخاره حداقل از تو سر تره هر چی باشه...سورن با عصبانیت اومد جلو وچونه ام رو گرفت تو دستش...شبیه این گاوهایی شده بود که دستمال قرمز می گیرن جلوشون از سوراخ های بینی و گوش هاش انگار دود می زد بیرون...در حالی که از بین دندوناش عصبی صداش رو می داد بیرون گفت:بار آخرت باشه جلو من این حرف هارو می زنی فهمیدی؟عسل:ول کن چونه ام رو...خوبه خودت شروع کردی...چیه؟نکنه حسودیت می شه،آره؟سورن در حالی که چونه ام رو ول می کرد تقریبا هولم داد وکمی به عقب پرت شدم با دست چونه ام رو می مالیدم و زیر لب بهش فحش می دادم...سورن:صد دفعه بهت گفتم من عمرا سرتو یکی حسودی کنم...عددی نیستی آخه...یه مجرم رو داری از من سرتر می دونی؟مغز خر خوردی دیگه...کاریش نمی شه کرد...اگرم می بینی بهت دارم بها می دم روت رو زیاد نکن...فقط واسه اینه که دستم امانتی...همون موقع هم تو ایران به سردار گفتم تنها بیام بهتره تو فقط دردسری یه دردسر بزرگ...دیگه حوصلت رو ندارم...حوصله جنس شما رو ندارم...ازهمه تون متنفرم...الانم به زور دارم تحملت می کنم اونم فقط بخاطر سردار کاشانی و احترامیه که واسه دایی و بابات قائلم...پاتو از گلیمت دراز تر نکن که بتونم سالم تحویلت بدم به خانواده ات...بعضی وقت ها مهربون می شم به روت می خندم پر رو می شی ...پس از این به بعد خبری از مهربونی نیست...هر چی گفتم باید گوش کنی من رئیستم شیرفهم شدی؟حالا هم برو سریع هرچی خرت وپرت داری جمع کن بریم وقت نیستبا خشم و بغض و انزجاربهش خیره شدم...کلی حرف تویه دلم بود که می خواستم دهنم رو باز کنم و بهش بگم.اما چه کنم اگه کاری می کردم گزارش می داد به سردار و می ذاشت پای سرپیچی از دستورات مافق...دویدم تواتاقم نمی خواستم گریه کنم که فکرکنه ضعف نشون دادم...تمام لباسامو جمع کردم اونایی که مال خودم نبود و باید می ذاشتم تو هتل متین خودش می دونست باید چی کارشون کنه...مسواکم رو از تو دست شویی برداشتم...با غرور خاصی رفتم توی سالن.اخمام توهم بود و محکم ایستاده بودم.من سروان آرمانم.این رو که فراموش نکردم؟هنوز هم می تونم اون جذبه خاص خودم رو داشته باشم و ضعف نشون بدم.رو کاناپه نشسته بود طبق معمول و داشت گزارش تایپ می کرد خود شیرین...انگار من تو این ماموریت هویجم دور ازجونم....نشونش می دم که منم عرضه دارمعسل:خیلی خب رئیس تموم شد بریمکلمه رئیس رو با طعنه گفتم.نیم نگاهی بهم انداخت و چمدون خودش رو برد جلوی در.مردک نمی گه من دخترم چطوری این چمدون سنگین رو بردارم؟به هر حال قرار نیست ضعف نشون بدم چمدونم رو برداشتم و رفتیم تو آسانسور...

تو آسانسور وسایلام رو چک می کردم در آسانسور که باز شد پیشخدمت اومد وچمدون هامون رو برد تویه تا کسی گذاشت سورن بعد از سر زدن به پذیرش رفت بیرون منم به دنبالش رفتم بیرون.تا رسیدن به محل کامیونها هیچ حرفی بینمون رد ودبدل نشد.با رسیدنمون به شرکت سریعا رفتیم سمت کامیون ها.دیگه بار زده بودن...سورن:دهنت رو می بندی چیزی نمی گی یوقت کار دستمون ندیعسل:نمی تونم قول بدمسورن:تو بی خود می کنی.حرف رو حرف من بیاری.دور شغلت و یه خط قرمز می کشی می دونی که می تونم این کار رو بکنم پس ساکت شوعسل:درجه ای نداری که بهش بنازی...کاری هم خدارو شکر از دستت برنمیاد. خدا خر رو شناخت بهش شاخ نداد دیگهپوست لبش رو با عصبانیت می جوید ومحکم مچ دستم رو تو دستش گرفته بود.سورن:نه این دفعه خدا به این خره بد شاخی داده مراقب خودت باشعسل:می شه دستم رو ول کنی؟مانی جون داره میاد سمتمونبرگشت و به کمی اونطرف تر که مانی داشت بهمون نزدیک می شد نگاه کردسورن:خر مگس لعنتیاروم تر دم گوشم گفت:زر زیادی بزنی ...عسل:خونم حلاله...سورن:آفرین...باهوش شدیپوزخند کجی گوشه ی لبش نشوند و به مانی خیره شدمانی سلام علیک خشکی با سورن کرد وبرحسب عادت دست داد.اما به من لبخند زدوکلی احوال پرسی کرد. سورن خون خونش رو می خورد می گفت واسه اینه که دستش امانتم ولی غلط کرده حسودیش می شه مردک...سورن:مهندس کیانی کامیون ها آماده ان؟مانی:آره،هم کامیون ها آماده ان هم مجوز ها...بعد با طعنه ادامه داد:خوبه دیگه ما همه کارها رو می کنیم اونوقت شما وجناب نصیری شریکید.واقعا این چه شراکتیه؟سورن:خب من سرمایه گذاشتم دیگه کاراش رو باید شما ها که وظیفتون اینه وبخاطرش پول می گیرین انجام بدید دیگه..بعد هم بدون این که جوابش رو بگیره رفت جلو کنار کامیون ها و خواست که چندتا جعبه رو براش باز کنن.لابد می خواسته مطمئن بشه دیگهمانی که از دست حرف های سورن که سعی در تحقیر کردنش رو داشت،عصبی بود به من نگاه کرد وسعی کرد اخمش رو به لبخند بدل کنه که صد البته خیلی مصنوعی این کار رو کرد.مانی:این چشه؟عسل:چش نیس که گوشه...ولش کن بابا بیخیالمانی دستش رو انداخت دور شونه ام که از این حرکتش جاخوردم و خودم رو کشیدم عقبمانی:چیزی شد؟ناراحت شدی عزیزم؟ای حالم بد شدعسل:نه دوست ندارم سورن این چیز ها رو ببینه اخلاقش رو که می بینی خودتمانی:دوسش داری؟آره جان عمه ام.خیلی دوسش دارم می میرم براش ایـــــــــــــش حالم بد شد.حالت رو می گیرم آقا سورن.برگشتم تو چشم های مانی نگاه کردم و با پوزخندی بر لب گفتم:آره..خـــــــــیلی...مانی اخم شیرینی کرد وگفت:مسخره می کنی؟عسل:به نظرت باید دوستش داشته باشم؟مانی:خب شما دوتا نامزدین گفتم شاید دوستش داریعسل:خب آره نامزدیم ولی دوستش...نه ندارممانی::می تونیم باهم باشیم؟حالا که دوستش نداری؟عسل:من نمی خوام بهش خیانت کنم چه دوستش داشته باشم چه نداشته باشم.من شمارو به عنوان یه دوست می بینم.پس لطف کنید شماهم همین حس رو نسبت به من داشته باشید.باشه؟مانی:نمی تونم!عسل:باید بتونید...این جمله رو یکم با صدای بلند گفتم و رفتم سمت سورن.هر چقدر هم بااون لج باشم دلیل نمی شه که بیام با این مردک هیز و هوسباز هم کلام بشم تا حرص اون کینگ کنک در بیاد که..والا...مانی:خیلی خب خانوم مهندس ناراحت نشوعسل:ببخشید اما من می خوام به سورن کمک کنم.رفتم کنار سورن.نگاه عصبی همراه با پوزخندش آزارم می داد:جیک جیک های عاشقونه تون تموم شد سرکار خانوم مرغ عشق؟عسل:آره خیلی هم خوب بود...خیلی خوش گذشتسورن:خوش باش فعلا خوش باش که خوش خوشونته...مانی:چی می گید شماها به هم؟جناب سرمایه گذار همه چی رو به راهه دیگه؟سورن:اوهوم...مانی:پس راه بیافتیم؟سورن:حتما.ما با چی می ریم؟مانی:ماشین آماده است بفرماییدبه سمت ماشینی که مانی اشاره می کرد.حرکت کردیم.سورن:چمدونهامون؟مانی:گفتم بزارن توماشین بفرمایید بشینید.بعد رو به من ادامه داد:از زیبایی شهر لذت ببرید سرکار خانوم چون داریم می ریم ایرانعسل:زیباتر از دبی توایران وجود داره...ترجیح می دم زودتر بریم ایران.بعد نشستم صندلی عقب و در رو بستم.سورن هم از اون در نشست مانی هم نشست جلو.با آهنگ سلنا که از ضبط ماشین پخش می شد هم خونی می کردم.دل تو دلم نبود.درسته که هنوز ماموریتم تموم نشده اما حداقل می ریم کشور خودمون.این خودش واسم کلی هه




سورن:رسیدیمباد ملایم می خورد تو صورتم...بوی دریا مشامم رو نوازش می داد...از بچگی عاشق دریا وآب بودم...وقتی به این فکر می کردم که اونطرف این آب ها سرزمینیه که به من تعلق داره و داره انتظارم رو می کشه از شوق نمی دونستم باید چیکار کنم...اصلا تو باغ نبودم...به من چه؟سورن همه کارها رو خودش انجام می ده.وقتی خودش می گه تو دخالت نکن وحرف نزن من واسه چی خودم رو حرص بدم؟منم میام کنارو از طبیعت لذت می برم.به کشتی های کوچکی که کنار ساحل کناردست هم جا خوش کرده بودن نگاه می کردم.به مردمی که از کنار هم می گذشتن و هر کدوم کار خودشون رو انجام می دادن...به هرچیزی نگاه می کردم ودنبال یه چیز مشکوک می گشتم.اما هیچی پیدا نمی کردم!مشکوک تر از همه ما بودیم!مایی که به قول خودمون حالا دیگه قاچاقچی محسوب می شدیم!می دونم پامون برسه ایران تازه دردسر ها شروع می شه .خصوصا در کنار این سورن کینگ کنگ و اون مانی هوسباز.خدا به داد من یکی برسه از دست این دوتا!ایران کارمون فکر کنم زیادتر باشه!آخه اینجا اومده بودیم فقط برای جلب اعتماد ورضایت مهندس نصیری که ما روشریک خودش بکنه.اونجا دیگه باید لابد پخش کنیم و کلی کارای دیگه...خدایا خودت عاقبت مارو به خیر کن...توافکارم غرق بودم که دیدم دستی شونه ام روگرفت و به عقب هول داد نزدیک بود تعادلم رو از دست بدم و بیافتم تو آبعسل:چته تو؟نزدیک بود بندازیم تو آب دیوونهسورن:بهتر!دوساعته دارم صدات می کنم تو هپروتی یه جواب بده دیگه حنجره ام درد گرفتعسل:بهتر!حالا کارت چی بود دو ساعته داشتی بال بال می زدی؟سورن:این چه وضع صحبت کردنه؟عسل:همینیه که هست.چجوری جرف می زنم مگه؟سورن:عین لات ها.من موندم مانی دنبال چیه توهه؟تو که هیچی از ناز کردن ولوندی زنونه بلد نیستی.عین یه ببر وحشی می مونیعسل:واسه هر کسی که نباید ناز کنی!واسه کسی ناز می کنم که ارزشش رو داشته باشه.نه واسه شما.بعد بالحن مودبانه ای ادامه دادم:امرتون رو بفرمایید آقای صادقیسورن:همه چی رو آماده کردیم.جنس هارو سوار لنچ کردیم.اگه زحمتی نیست تشریف بیارید تو یه لنچ بشینید.عسل:بزار فکرکنم؟اوم؟با این که برام زحمته ولی باشه میامسورن یه چشم غره ی ترسناکی حواله ام کرد که من ککمم نگزید وبا لبخند راه افتادم سمت لنچ.سورن دستم رو از پشت گرفت:یواش..یواش...وایسا باهم بریم.خودش رفت روی لنچ ودست منو گرفت وکمکم کرد که برم بالاعسل:پس متین چی؟سورن:معلوم نیست کی بیادبادستش به گوشه ای اشاره کرد وگفت:برو اونجا بشین تا من بیامرفتم نشستم جایی که سورن گفته بود.مانی هم سوار شد ونشست دقیقا کنارمن.وقتی سورن برگشت و مانی رو که دم گوش من وز وز می کرد،دید گفت :سورن:ببخشید مانی جان ولی فکر می کنم اونجایی که شما نشستی جای منهمانی:خب سورن جان اینجا و اونجا نداره که بفرمایید کنار من بشینیدسورن خندید وگفت:نه دیگه نشد.من می خوام پیش خانومم بشینم یکم اگه می شه برو اونور تربعد شم بزور خودش رو بین من ومانی جاداد.راستش زیاد از کارش بدم نیومد حداقل حال این مانی رو گرفت.بعدشم حالم از حرفای به اصطلاح عاشقونه ی مانی که تماما بوی هوس بازی می ده داشت بهم می خورد.دعواهای بین خودم و سورن رو به اون حرف ها ترجیح می دادم.حداقل کل کل برام لذت داشت ولی اون حرف ها چی؟ایـــــــشهاز اونجایی که لنچ،لنچ باری بود جای خوبی برای نشستن نداشت...یه سکوی کوتاه که بزور سه تامون روش جا می شدیم.واسه همین مجبور شدیم خیلی مهربون بشینیم.جوری که من چسبیده بودم به سورن کینگ کنگ...دیگه ظهر که چه عرض کنم بعد از ظهر شده بود که حرکت کردیم...جز من و سورن ومانی یه ناخدا و دوتا کارگر دیگه هم بود تو لنچ که اون سه تا یه جورایی کارهای خودشون رو می کردن و جلو چشم ما نبودن...بیشتر وقتمون به سکوت گذشت.گاهی هم سورن و مانی سوال هایی از هم می پرسیدن در مورد محموله و جواب هم رو می دادن.حالم زیاد خوب نبود هواهم کم کم داشت تاریک می شد.دچار دریا زدگی خفیف شده بودم.قیافه ام رنگ پریده بود و فشارم اومده بود پایینسورن تو یه لحظه دستش به دستم خورد و برگشت نگاهم کردسورن:خوبی؟چرا اینقدر یخی تو؟عسل:خوبم..خو.بممانی:حتما دریا زده شدی یکم بخواب بهتر می شیسورن:مطمئنی خوبی؟خیلی سرده دستت ها؟عسل:نمی دونم هر وقت میام دریا خیلی می مونم فشارم می افتهسورن تو یه حرکت آنی کتش رو در آورد و دور شونه ام انداخت.سورن:وایسا برم ببینم می تونم برات آب قند بیارمبعد گفتن این حرف بلند شد و رفت به سمت نا خدا.بارفتن سورن جا واسه مانی باز شد و اومد کنارم نشست و دستم رو تو دستاش گرفت.خیلی سعی کردم دستم رو از تو دستاش در بیارم که محکم تر گرفت:چقدر سردی تو دختر؟عسل:خوبم! می شه دستم رو ول کنی؟مانی:چرا ازم دوری می کنی؟عسل:من شوهر دارم می فهمی یعنی چی؟مانی:خب آره ولی مهم اینه که تو دوستش نداریعسل:دست از سرم بردار خواهش می کنمسورن رو با اخم در حالی که لیوان آب قند رو بهم می زد وبه ما خیره نگاه می کرد درست رو به روی خودم دیدم.با چشمهای مستاصل بهش خیره شدم وبا لبخند مهربونی لیوان آب قند رو ازش گرفتم.اونم بی هیچ نرمشی باهمون اخم ها بین من ومانی نشست.کمی که از آب قند خوردم یکم بدنم گرمتر شد.چشمهام عجیب هوس خواب کرده بودن.نمی دونم این یارو سورن انگار علم غیب داشت که گفت:سورن:اگه خوابت میاد سرت رو بزار رو شونه ام بخوابباز هم همون لحن مزخرفش...عسل:ممنون...خوابم نمیاددستش رو انداخت پشت کمرم و منو به خودش فشرد.واروم دم گوشم گفت:بخواب.تو بخوابی خیال من راحت تره حداقل این یارو نمی تونه زر بزنه ومخت رو به کار بگیرهاخمی بهش کردم که سرم رو گرفت و گذاشت رو شونه اش و با فشار دستش مجبورم کرد بخوابم.منم که چشمهام خمار راحت گرفتم خوابیدم.
نمی دونم چقدر خوابیدم که سورن با تکون های دستش بیدارم کردسورن:پاشو دختر...پاشو ده دقیقه دیگه می رسیم...پاشو یه آبی به سر وصورتت بزن از این سر و شکل دربیای...عسل:چی شده؟در حالی که چشمامو می مالیدم کمی پلکم رو باز کردم هوا گرگ ومیش بود وبه روشنی می زدعسل:بزار بخوابم بابا هنوز که روز نشدهسورن:پاشو رسیدیمعسل:کجا؟سورن:نه تو واقعا انگار یه چیزیت می شه ها؟صدای مانی که داشت می خندید رو شنیدم که با تمسخر داشت می گفت:لابد بنده خدا یه چیزیش شده دیگه آدم بی خودی آلزایمر نمی گیره کهمرتیکه یه کاری می کنه یه مشت حواله اش کنم ها...کمی بیشتر چشم هام رو باز کردمسورن:ساعت خواب؟چقدر می خوابی بابا ما تا صبح یه پلک رو هم نزاشتیم اونوقت تو راحت گرفتی خوابیدی.خوشبحالتهنوز گیج خواب بودم.بدم می اومد یکی صبح زود بیدارم کنه.هر وقت مامان این کار رو می کرد بعدش کلی باهاش دعوا می کردم.خب هیچی مثل خواب صبح نمی چسبه که...عسل:خب شما گفتی بخواب منم اطاعت کردم دیگه جناب سر...با نشستن سریع دست سورن روی دهنم تازه فهمیدم داشتم چه دسته گلی به آب می دادم.خداییش یه لیوان مشروب به من بدن مست بشم همه چی روسه سوته لو می دم...مانی:چرا اینجوریش کردی سورن؟دستت رو بردار خفه کردی دختر به این خوشگلی روسورن دستش رو کشید و یه چشم غره به مانی رفت وبه منی که حالا با چشم های اندازه نعلبکی که ازشدت گندی که نزدیک بود بزنم،درشت شده بودن نگاه کرد ویه اخمی کرد که نزدیک بود گلاب به روتون کار دست خودم ولباسام بدم.سورن باصدای نسبتا بلندی گفت:توکه هنوز نشستی برو یه آب بزن به اون صورتت یکم خودتو درست کن آدم بتونه بهت نگاه کنهباصدای دادش بی اختیار از جام بلند شدم و بعد هم یه چشم غره نصیب اون و یدونه هم نصیب خودم کردم.آخه آدم عاقل اون که داد می زنه زود عین روبات نباید پاشی الان فکر می کنه داد بزنه سرم دستوراتش رو انجام می دم عادت می کنه به داد زدن منم که بی اعصاب...رفتم داخل سکان کوچولوی لنچ وچندتا پله رو که می خورد پایین طی کردم و رسیدم به دوتا در.یکیش رو که باز کردم دیدم انباره ویکی از کارگرهای لنچ مشغول کار کردن بود.با باز شدن در سریع خودش رو جمع وجور کرد و درحالی که هول شده بود با لکنت زبان سلام کرد.یه پسر سیاه چهره بود که هم سن وسال های خودم نشون می داد و موهای فرفری مشکی داشت.از لهجه اش می شد تشخیص داد که از اهالی جنوب کشوره...یکم بهش مشکوک شدم آخه تو انبار چیکار می کرد که با دیدن من اینقدر هول بشه؟دستام رو کردم تو جیب های بلیزم و بانگاه موشکافانه ای رفتم جلو...به هر حال باید یه جا نشون بدم که پلیس باهوشیم دیگه.تواین سفر که سورن استعدادهام رو کور کرد نذاشت شکوفا شون کنم.بالحن جدی ای پرسیدم:چی کار می کردی؟کارگر:هی..هیچی بوخودا خانومعسل:دروغ نگو خودم دیدم داشتی بااین جعبه ها ور می رفتی.نکنه داشتی قرص ها رو می دزدیدی؟کارگر:نه من دزد نیستم باور کنیدبا چشم هاش بهم التماس می کرد و می گفت بی گناهه اما من به این آسونی ها گول نمی خورم که.تو باز جویی هام به این جور موارد خیلی بر خوردم.عسل:باشه پس به من چیزی نمی گی!!به مهندس صادقی یا مهندس کیانی می گی دیگه.بزار صداشون کنم شاید با اون ها راحت تر باشیکارگر:نه..نه توروخدا این کار رو نکنید من رو از نون خوردن نندازین...عسل:پس دِلعنتی بگو اینجا چه غلطی می کردی؟این جمله رو تقریبا با داد گفتم.بنده خدا ترسش دو برابر شدکارگر:می خواستم ببینم فقط بار مون چیه؟عسل:یعنی تو نمی دونستی که دارو وقرص های لاغریه؟کارگر:آخه نا خدا می گفت این ها لوازم آرایشیهعسل:لابد توهم می خواستی چندتا جعبه خودت رو مهمون کنی و برای خودت آبشون کنی؟آره؟سرش رو انداخت پایین معلوم بود از سر ناچاری این کار رو می کنه با صدای آرومی گفتکارگر:به خدا مو مجبوروم واسه سیر کردن شکم خواهرام و مادرم باید کار کنم این یه ذره حقوقم که کفاف نمیده.نمی دونستم داروهه به خدا گفتم اگر لوازم آرایشی باشه براش مشتری دارم می تونم یکم...عسل:این ها دلیل نمی شه...برو بالاکارگر چشم دوخت بهم ترس رو خوب می شد از چشم هاش خوند.دلم براش می سوخت از سر وضعش معلوم بود خیلی وضع خوبی نداره اما نمی شه گذاشت هر کی وضع مالی خوبی نداشت دزدی کنه که...کارگر:خانوم تورو خدا به ناخدا و مهندس کیانی چیزی نگید منو می کشنلبم رو به دندون گرفتم وباعصبانیت و با صدای بلند بهش گفتم:برو بالا...باز دیدم ایستاده ایندفعه صدام رو بردم بالاتر وتقریبا داد زدم سرش:مگه هر کی نداشت باید دزدی کنه؟ها؟برو بالا چیزی بهشون نمی گم ولی توهم بدون اون خواهرات با پول های حروم شکمشون سیر نمی شه...برو بالا..دیگه اینجا نبینمت ها...سریع رفت بالا چندتا پله رو بالا رفته بود که دوباره برگشت ونگاهم کردکارگر:ممنون خانوم...لطفتون رو فراموش نمی کنمسری تکون دادم و رفت.رفتم سراغ جعبه هایی که یکم بهمشون ریخته بود و دوباره به حالت اولشون برشون گردوندم. اومدم برم از توانبار بیرون که دم در خوردم به مانی



مانی برگشت ونگاهم کرد و با لبخند کجی گفت:فکرکردم رفتی دستشویی؟نگو خانوم رفته سر جعبه ها فوضولیعسل:فوضولی نمی کردم فقط یکم کنجکاوی بود نترس جیب هام روپر قرص نکردم به دزدمشون...صدای قهقه اش بلند شد وبینی ام رو کشید و گفت:کو نشون بده جیب هات روبینمپشت چشمی براش نازک کردم و یه قری به گردنم دادم. باکف دستم یکم از جلوی در دستشویی هولش دادم عقبمانی:چی شد؟عسل:اگه اجازه بدید برم دستشویی.از نظر شما مشکلی نداره که؟مانی قیافه متفکرانه ای به خودش گرفت و دستاش رو روی سینه اش قلاب کرد و گفت:فکر نکنم مشکلی داشته باشه می تونید برید.بعدم دوباره خندیدیه اخم گنده ای کردم که اون فکرکنم دستشویی لازم تر از من بود..هه ههرفتم دست شویی و یه نگاه به خودم کردم.زیر چشمام به لطف مداد و ریملی که دیشب زده بودم یکم سیاه شده بود چشم هام هم پف داشته.صورتم رو شستم و بعد از انجام کارهای مربوطه اومدم بیرون.یه راست پله ها رو دویدم بالا.سورن که داشت یه چیزهایی رو که نمی دونستم چی بود داشت جا به جا می کرد بادیدن من سرش رو آورد بالا وبااخم بهم نگاه کردسورن:چه عجب!تشریف آوردین سرکار خانوم.خوش گذشت؟عسل:اوهوم جات خالی!یه دفعه دستم رو گذاشتم جلوی دهنم.خاک بر سرت دختر این چی بود گفتی الان می گه چقدر بی حیاست این دختره.سورن متعجب بهم خیره شد و پوزخندی گوشه لبش نشوند وگفت:جدا؟عسل:آره خب!انباریش واسه استراحت کردن بد نبودسورن ابرو هاش رو داد بالا وگغت:آها!از اون نظرعسل:بله از همون نظرسورن:حاضری؟عسل:اوهوم.کی می رسیم؟سورن:چند دقیقه دیگه فکرکنم برسیم.عسل:یعنی داریم می ریم ایران...سورن پوزخندی زد وگفت:پ نه پ داریم می ریم مریخعسل:نه بابا؟شماهم پ نه پ بلدی رو نمی کردی؟سورن:آره گفتم ریا نشهبعد یه روسری از تو چمدون پرت کرد طرفم.روهوا گرفتمش وبا تعجب یه نگاه به رو سری و یه نگاه به سورن انداختمعسل:چی کارش کنم؟سورن:بگیر باهاش بینیت رو پاک کن.خب سرت کن دیگه...ناسلامتی داریم می ریم ایران ها.اونجا دیگه نمی تونی بدون رو سری بریمانی که تازه اومده بود تو جمع ما.رو به سورن کرد وگفت:آخی لابد براش سخته دیگهسورن نگاه متعجبانه ای بهش انداخت و بعد به من نگاه کرد.لابد تو دلش می گفت پس خبر نداری آقا مانی همینی هم که رو سرشه مونیست که یوقت گناه نکنه اونوقت تو می گی "آخی لابد براش سخته دیگه"؟سورن:مجبوره دیگه رسیدیم ایران تو هر کشور باید تابع قانون همونجا باشهروسری رو گرفتم.خدارو شکر تیپم مناسب بود.یه سارافون جیگری که تا وسطای رانم بودو یه شلوار کتان مشکی با کفش های پاشنه دار زرشکی...روسری مشکی رو سرم کردم.ناخدا:مهندس دیگه نزدیکه برسیمسورن:چرا دور شد؟مگه نگفتی چند دقیقه؟ناخدا:اونجا نشد بریم اومدیم یه جای دیگه ی ساحل.مانی:نگران نباش فرقی نداره کامیون های سلطانی هم همینجا هستن از دور خشکی رو می دیدم و بالا پایین می پریدم.وای که چقدر حال خوبی بود.دلم برای ایران تنگ شده بود.بااینکه جنوب رو نمی شناختم ولی بازهم وطن خودم بود ودوست داشتم زودتر پام برسه به ایرانسورن آروم دم گوشم گفت:کم خوشحالی کن آبرو وحیثیتمون رو بردیبا اخم غلیظی درحال که لبامو داده بودم جلو گفتم:یعنی تو خوشحال نیستی داریم می ریم ایران؟سورن شونه ای بالا انداخت،گفت:چرا!ولی نیازی نیست عین تو کولی بازی دربیارم که بفهمن خوشحالمعسل:درست حرف بزنسورن:هرجور بخوام حرف می زنم.ناخدا:بفرماییددر حال که لنچ به لبه اسکله نزدیک میشد خوشحالی منم بیشتر می شد.سورن پاشو گذاشت رو اسکله و رفت تو خشکی.برگشت و رو به مانی که داشت قبل از من از لنچ پیاده می شد گفت:مانی!جنس هارو چی کار می کنی؟مانی:الان می ریم کارهای گمرکیش رو انجام می دیم بعد می گم کارگر های مهندس سلطانی بیان لنچ رو تخلیه کننبعد گفتن این حرفا کاملا پیاده شد و برگشت دستمو بگیره منم پیاده شم که سورن سریع خودش رو رسوند بهم و دستم رو گرفت و کمک کرد پیاده شم.وقتی کاملا پام رسیدبه خشکی با تعجب به مانی نگاه کردم.عسل:یعنی به این زودی؟من فکر می کردم کارهای گمرک بیشتر از این ها طول بکشهمانی بالبخند مهربونی نگاهم کرد واروم زد به کمرم:آره خانوم کارهای گمرک معمولا خیلی طول می کشه اما خب شما مثل اینکه مهندس نصیری رو نمی شناسید؟ما عادت نداریم زیاد معطل بشیم.مهندس همه ی کارها رو از قبل درست کرده.ما فقط میریم چندتا مهر وامضا می گیریم و بعدشم پیش به سوی ایرانسورن:منم باهات بیام؟مانی:نه لازم نیستسورن:بزار بیام شاید وجودم به عنوان یکی از شرکا لازم باشهمانی:خیلی خب بیا.عسل توهم میای؟سورن:نیاد بهتره خودمون می ریم دیگهعسل:خب بزارید منم بیام دیگه بمونم اینجا چی کار؟سورن اخم شیرینی کرد و دستم رو گرفت:اینجا بمون تا ما بیایم.باشه؟باشه آخرش دستوری بود اما سعی کرد آروم حرف بزنه.احساس می کردم هر کاری می کنه که من رو از مانی دور نگه داره.مجبورا سری به نشانه ی مثبت تکون دادم و به سمت یه رستوران قدیمی کوچیکی که بیشتر نمای ظاهریش به قهوه خونه ها می خورد رفتم.اون ها به سمتم ساختمون راه افتادند.رفتم جلو و در رستوران رو باز کردم.هیچ زنی اونجا نبود.مثل اینکه پاتوق ماهی گیرا و لنچ دارا بود. از میون در به داخل سرک کشیدم.کمی خجالت می کشیدم ولی بیرونم که نمی تونستم بشینم.از صبح هم هیچی نخورده بودم.درسته مانی گفت زود کاراشون تموم می شه ولی همون زود هم حتما دو ساعته منظورش دیگه...

منم که حسابی گشنه ام بود نمی تونستم منتظر بمونم.اروم رفتم تو...همه نگاه ها روی من ثابت مونده بود...یه تختی رو که کسی روش نشسته بود نزدیک در انتخاب کردم و نشستم روش.جز معدود تخت هایی بود که خالی مونده بود.مثل اینکه همه برای صرف صبحونه اینجا اومده بودن که اینقدر شلوغ بود.شاگرد قهوه خونه با نگاه عجیبی که صدالبته همراه با اخم اومد طرفم.نمی تونستم اسم گارسون یا پیشخدمت رو روش بزارم.این اسم ها اصولا تو ذهن من طوری نقش بسته بودن که باید به یه خدمتکار با لباس رسمی تو یه رستوران شیک و مجلل با ادبیات خاص برخورد با مشتری،گفته می شد.اما این پسر هیچ شباهتی به اون گارسون ها نداشت.یه پسر 24.5 ساله معمولی با شلوار جین رنگ ورو رفته و بلیز چهارخونه سبز.باز رفتم تو کار آنالیز آدم ها که فهمیدم دوساعته دارم بهش خیره نگاه می کنم و حواسم نیست.سرم رو تکون دادم تا خالی از فکر بشم.شاگردرستوران:خانوم حواستون کجاست؟دوساعته دارم صداتون می کنم.عسل:ببخشید حواسم اینجا نبود.چیزی فرمودید؟شاگرد رستوران سری تکون داد و یه نگاه از سرتا پای من انداخت.دوباره نگاهش رو به صورتم برگردوند.شاگرد رستوران: گفتم چیزی میل دارید؟کمی پیشونی ام رو خاروندم به منویی که روی تخت جلوم افتاده بود یه نگاه سرسری انداختم و با دودلی گفتم:یه املت ممنون می شمسری تکون داد ورفت.هنوز نگاه خیلی ها رو روی خودم احساس می کردم.اخمی کردم.با آوردن غذا بیخیال بقیه شدم و غذام رو خوردم.چون خیلی گشنه ام بود تند تند خوردم.یکم که خوردم گوشیم زنگ خورد به مانیتورش نگاه کردم دیدم سورنه.عسل:بله سورن؟سورن:کجایی تو دو دقیقه ولت کردیم گم شدی؟عسل:گم چیه بابا...گشنه ام بود گفتم شما دیر میاید اومدم این قهوه خونه نزدیک ساحل صبحونه بخورمسورن اونجا چرا رفتی آخه دو دیقه نمی تونی جلو اون شکمت رو بگیری؟در حالی که غر می زد قطع کرد.شونه ای بالا انداختم وگفتم خب به من چه لابد نمی تونم جلو شکمم رو بگیرم دیگه.دوباره رفتم تو بهر املت لقمه ای رو که تازه گرفته بودم و می خواستم ببرم طرف دهنم رو یکی رو هوا قاپید.با خشم سرم رو بلند کردم که دیدم مانی داره با لذت لقمه رو می خوره و نشست رو تخت و تکیه داد.سورن هم داشت با اخم نگاهم می کرد و به مانی چشم غره می رفت.اونم نشست لبه ی تخت و برگشت سمت منسورن:دختر اخه اینجا جای توهه؟دو دقیقه صبر می کردی می رفتیم یه جای درست وحسابی یه چیزی می خوردیمعسل:خب چیکار کنم گرسنه ام بود نمی تونستم طاغت بیارم.حالا چی شد؟کاراتون رو کردید؟مانی:آره...همه چی حله الانم فرستادم کارگر های مهندس سلطانی جنس هارو بار بزنن.با تعجب گفتم:چه زود...مانی:گفتم که مارو دست کم نگیر خانوم.سورن چیزی بخوریم؟سورن یه نگاهی دور و برش انداخت و باتعجب گفت:اینجا؟مانی:آره چشه مگه؟سورن:باشه حرفی نیستمانی دستی واسه همون پسره تکون داد وپسره اومدکارگر:خیلی خوش اومدید چی میل دارید؟مانی به سورن چشمکی زد و سرش رو تکون داد که یعنی چی می خوری؟سورن:من املت می خورممانی رو به پسره گفت:یه املت یه میرزا قاسمیکارگر:بله قربان الان میارم خدمتتوننه مثل اینکه اینا کلا با خانوم ها فقط مشکل دارن. ببین واسه مانی و سورن تا کمر خم می شد.لابد بخاطر پولشونه دیگه.هر کی سر و وضعشون رو ببینه همینطوری می کنه یه چیزی گیرش بیاد.بعد خوردن املت مانی رفت حساب کرد و زدیم بیرون.سورن دستم رو گرفت وطبق عادت همیشگی اش دم گوشم حرف زد:دیگه نبینم همچین جاهایی می ری ها اینجور جاها واست مناسب نیست خانومچیزی نگفتم خب حق با اون بود دیگه چی باید می گفتم؟دقت کردید مهربون شده دوباره؟دعوا می کنه فحش می ده دو دقیقه بعد یادش می ره.منم همینطور.خوشم میاد کینه ای نیستیممانی که جلوتر از ما رفته بود.داشت بر می گشت.مانی:خیلی خب بچه ها همه چی جوره بریم!به سمت کامیون ها حرکت کردیم.3 تا کامیون بزرگ بود.عسل:با کامیون می خواهیم بریم؟
مانی:نه گفتم یه زانتیا واسمون بیارن.آها اونا داره میاد.به سمتی که اشاره کرد برگشتیم زانتیای سفید داشت می اومد سمت ما.تا جلوی پامون که رسید ترمز کرد یه پسر جوون سیاه چهره با موهای فر یه عینک دودی رو چشمش.پیاده شد و با لهجه جنوبیش(شرمنده نمی تونم لهجه جنوبی رو بنویسم می خواین براتون بگم؟آخ حواسم نبود اینطوری که نمی شنوید) گفت:خوش اومدید آقا مهندس بفرمایید خیلی وقته منتظرین؟مانی:با خوش رویی باهاش دست داد سورن هم پشت سرش با راننده دست داد ومنم با سر جواب سلامش رو دادم.مانی:نه حبیب تازه کارمون تموم شده.بعد رو به من و سورن ادامه داد:این آقا حبیب راننده ما تو ایرانه خیلی پسر گلیه!سورن با لبخندی بهش نگاه کرد وسری تکون داد.مانی:ایشونم مهندس صادقی هستن شریک مهندس نصیری و همسرشون... عسل خانومحبیب:خیلی خوشوقتم بفرمایید که مسافرید و خسته ی راه.بعد هم همه سوار ماشین شدیم.طبق معمول مانی جلو نشست و من و سورن هم عقب.حبیب رو به مانی کرد وگفت:برای استراحت کجا می مونید؟کجا برم؟مانی:استراحتی در کار نیست حبیب یه راست برو تهران باغ لواسون مهندس.حبیب:اینطوری که خیلی بد شد حداقل یه شب مارو قابل می دونستیدمانی:ممنون اما کار زیاده راه بیافت پسرحبیب:باشه..چشم...ماشین رو روشن کرد و راه افتاد اینقدر خسته بودیم که بیشتر سکوت کرده بودیم و جز چندتا جمله در مورد کار ومحموله حرف های دیگه ای رد وبدل نمی شد.با کلافگی و لب های جلو اومده گفتم:نمی شد باهواپیما می رفتیم؟مانی برگشت وخندید:چیه؟خسته شدی که نق می زنی؟سورن اخم کرد.منم اخم کردم.چه دلیلی داره این اینقدر خودمون بشه که اینطوری باهام صحبت کنه بچه پورو بزنم فکش رو بیارم پایین ها...سورن دستش رو انداخت دور شونه ام و من رو چسبوند به خودش.این چرا این جوری شد یهو؟با اخم وجدیتی که سعی می کرد با لبخند مصنوعیش پنهونشون کنه رو به مانی گفت:خانوم من فقط خسته است نق هم نمی زنه.حواست باشه چی می گی ها؟مانی:بابا شوخی کردم تو چراجدی گرفتی حالاروش رو برگردوند وخنده اش رو خورد.اخم کرد و دیگه حرفی نزد.سورن هم موهام رو یه بوسه ی طولانی کرد.می تونستم حدس بزنم که این کار رو فقط برای در آوردن لج مانی کرد و هیچ احساسی توش نبود.صدالبته از چشم مانی دور نموند و اخمش رو غلیظ تر کرد و یه چشم غره بهم رفت.منم شونه هام رو بالا انداختم و خودم رو بیشتر به سورن چسبوندم.الان دیگه گرفتن حال مانی برام مهمتر از گرفتن حال سورن بود.بعد دوسه ساعتی که تو ماشین بودیم خسته شدم و خواب رو به بیدار موندن تو این جمع کسالت بار ترجیح دادم.مخصوصا این که دوباره زبون مانی باز شده بود و داشت چرت و پرت می گفت.هی برمی گشت ویه تیکه به من می پروند و می خندید.سورن هم که لحظه به لحظه خشمگین تر می شد و با حرص دندون هاش رو به هم می سایید.وقتی می دید من جواب مانی رو نمی دم یکم اروم تر می شد اما دوباره باجمله های مانی اعصابش خورد می شد.سورن با حرص بهم نگاه کرد و با لحنی که سعی در آروم نشون دادنش رو داشت گفت:عسل جان خوابت نمیاد؟خوابت نمیادش دستوری بود یعنی بگیر بخواب تا نزدم این پسره رو داغون نکردم.کلا سورن در مقابل مانی راهی جزخواب کردن من انگار نداشت.منم که خودمم خسته بودم و خوابم می اومد ومی دونستم اگر من بخوابم مانی کمتر زر مفت می زنه گفتم:چرا اتفاقا خیلی خوابم میادسورن با لبخندی که نشون از پیروزیش بود دستش رو باز کرد و به سینه اش اشاره کرد که برم نزدیگترش و تو بغلش بخوابم.وقتی که تردیدم رو دیدسورن:بیا خانومماشاره ای به مانی و حبیب کردم که سرش رو تکون داد وگفت:مهم نیست.بیابا دو دلی رفتم سمتش که منو کشید تو بغلش و دستش رو گذاشت رو شونه ام و منم سرم رو گذاشتم روی سینه اش و اروم چشم هام رو بستم.چه جای خوبی بودها!تازه کشفش کردم...زیر چشمی نگاهی به مانی انداختم که داشت لبش رو گازمی گرفت.حبیب هم یه لبخند کوتاهی زد و دوباره بی تفاوت به جاده خیره شد.لبخند پیروزمندانه سورن روهم که دیدم باخیال راحت به خواب رفتمنمی دونم چقدر خوابیدم که با گرمی نفس هایی که به گردنم می خورد واروم دم گوشم یه چیزی زمزمه می کرد چشم هام رو باز کرد.در حالی که تو بغل سورن بودم اروم سرمو اوردم بالا و به چشم هاش گیج خیره شدم.سورن لبخند کم رنگی زد و کمی از موهام رو کنار زد.

سورن:تموم راه خواب بودی ها.پاشو خانوم رسیدیمعسل:کجا؟سورن:خونه ی آقا شجاع.ویلای لواسون مهندس نصیری دیگهبا شنیدن این که لواسونیم سریع از تو بغل سورن اومدم بیرون و از ماشین پیاده شدم.سورن باخنده گفت:آروم آروم چقدر هولی مراقب باشمانی چپ چپ نگاهم کرد:به چه عجب خانوم بیدار شدن خوش گذشت؟اینقدر خوابیدی خسته نشدی؟با پررویی تموم گفتم:نه چرا خسته بشم جام گرم ونرم بود خوب خوابیدم.برگشتم وبه سورن که دیگه در دو قدمی من داشت می رسید بهم،نگاه کردم وچشمکی زدم بهش.اونم لبخند قشنگی بهم زد و دستم رو دور بازی خودش حلقه کرد.چشمکی به مانی زد وگفت:جوابت رو گرفتی؟مانی بی جواب روش رو برگردوند و رفت سمت پله هامانی:بیاید بالا...حبیب به خسرو بگو چمدون هارو بیاره بالاحبیب:چشم آقا مهندسرفتیم بالا چون ماشین دقیقا دم ساختمون ویلا پارک کرده بود نتونسته بودم باغش رو ببینم.ویلای بزرگ و قشنگی بود.نمای وبلا سفید ومشکی بود.مانی در بزرگ چوبی مشکی رنگ رو باز کرد و بادست مارو دعوت کرد داخل ویلا.یه ویلای بزرگ با دکوراسیون داخلی متفاوت.قسمتی از سالن که مجلل تر بود با دو دست مبل سلطنتی نقره ای و طلایی پوشیده شده بود و پر از مجسمه های گران قیمت و تابلوهای نقاشی زیبا و تابلو فرش های نفیس بود.فرش های رنگ روشن نقره ای بزرگی که میون مبل ها قرارداشت چشم ها رو به خودش خیره می کرد.یه سالن پذیرایی شیک وسلطنتی که با وسایل جدید و امروزی پر شده بود...دیگه به طور کامل خواب از سرم پریده بود و سعی می کردم دور واطرافم رو آنا لیز کنم.قسمتی از سالن هم که کاملا در دید من قرار نداشت چندتا پله می خورد وشروع می شد.یه سالن کوچیک تر بود با دکوراسیون مدرن و امروزی سفید-کالباسی.آشپزخونه هم مثه اینکه از تو یه سالن کوچیک راه داشت و یه در هم به سالن اصلی داشت که کنارش یه دست میز ناهارخوری 12 نفره سِت مبلمان بود. عجب خونه ی خفنیه هامانی:دیدت رو زدی؟عسل:نه کاملا!مزاحم شدی وسطش پریدیسورن پوزخندی زد وگفت:ما خسته ایم مانی کجا باید بخوابیم؟مانی:بفرماییدوبه سمت پله هایی که به طبقه دوم می خورد اشاره کرد و خودش جلوتر از ما راه افتاد.طبقه دوم رو رد کردیم. اتاق های زیادی داشت.مانی رفت سمت پله های طبقه سومسورن:اینجا نیست؟مانی:نه اتاق های مخصوص طبقه بالاست.اینا اتاق های بچه هاست.سورن:بچه ها؟مانی:آره دیگه آدم های مهندس به هر حال هر کدوم باید یه اتاق اینجا داشته باشن.مهندس اینجارو سفارشی ساخته بیاید بالا طبقه سوم 7تا اتاق بود3تا سمت راست 3 تا سمت چپ.یه اتاق هم ته راهرو بود که درش با بقیه اتاق ها متفاوت بود.کمی بزرگتر بود و در منبت کاری شده ی مدرنی داشت ومثل بقیه در ها مشکی بود.مانی جلوی در دوم ایستاد و گفت:این جا اتاق شماستکمی با ترس به سورن خیره شدم.یعنی باید تو یه اتاق می خوابیدیم؟تو هتل تو سوییت بودیم و اون رو می انداختم تو هال اما اینجا فقط یه اتاقهبا کمی ترس و خنده مصنوعی گفتم:خب اینجا که کلی اتاقه نمی شه نفری یدونه برداریم؟مانی با تعجب بهم نگاه کرد وگفت:نه این اتاق ها هر کدوم مال کسیه قرار از فردا اینجا حسابی شلوغ بشه...این اتاقی هم که بهتون دادم ویژه مهموناست...شب تون بخیرفعلا یکم استراحت کنید بعد برای شام بیاید پایینبعد از جواب شب بخیری که بزور بهش دادیم رفت تو اتاق رو به رویی ما ودر رو بست.مستاصل سورن رو نگاه کردم که شونه ای بالا انداخت و با کلیدی که مانی بهش داد در رو باز کرد و رفتیم تو...اتاق مجلل و قشنگی بود. یه اتاق بزرگ که یه تخت دو نفره سفید با رو تختی خوشگل یاسی وبنفش پوشیده شده بود.یه کاناپه مخمل بنفش رنگ هم کمی اونطرف تر از تخت بود.میز توالت و کمد کوچیکی که تو اتاق بود سفید بودند وبقایای وسایل اتاق یا سفید بودند یا بنفش.در کل اتاق شیک و خوشگلی بود.به سورن نگاهی انداختم که خستگی ازتنش می بارید.بنده خدا لابد نخوابیده بود توراه.دیشبم که نخوابیدلابد خیلی خسته است.رفت وخودش رو باهمون لباس ها انداخت رو تخت و ساعدش رو گذاشت رو چشم هاش.نشستم لبه ی تخت و بهش نگاه کردم.متوجه سنگینی نگاهم شد و دستش رو از رو چشماش برداشت و بی رمق گفت:چیه؟چرا اینطوری نگاهم می کنی؟یه نگاه به سورن و یه نگاه به کاناپه انداختم و سعی کردم با چشم هام التماس کنم که رو تخت نخوابهسورن که خوب متوجه منظورم شده بود اخمی کرد و با لحنی که دلم براش سوخت گفت:به خدا خسته شدم از اینکه هرشب یه گوشه آواره بخوابم...بابا دختر من که کاری به تو ندارم.خدارو شکرتختش هم اینقدر بزرگ هست که کلی بینمون فاصله باشه.من دیگه نمی تونم اونجا بخوابم.بعد هم روش رو کرد اونطرف و به حالت قهر خوابید.

بنده خدا اونم راست می گه دیگه...هی دم از حقوق مساوی می زنم بعد هی بیچاره رو شوتش می کنم رو کاناپه...ولی خب نباید پیشم بخوابه بچه پورو...اینبار خسته بود دلم براش سوخت ولی دفعه ی بعد نباید بزارم روتخت بخوابه...منم با احتیاط طرف دیگه تخت با همون لباس ها خوابیدم.فکرکنم یه ساعتی شده بودکه خواب بودم که باصدای در زدن ازخواب پاشدم.باصدای خواب آلودی که انگار ازته چاه بیرون می اومدگفتم:بــــــــله؟مانی:بیدارین؟عسل:نه خواب بودیم به لطف شما بیدارشدیم.کاری داری؟مانی:آره بیاین شامبرگشتم و به ساعتی که روی عسلی کنارتخت بود نگاه کردم.ساعت11 بود.الان دیگه چه شامی؟سحری بخوریم بهتره کهعسل:الان شام؟مانی:خب دیر رسیدیم بنده خداها نمی دونستن که باید شام درست کنن.بیاین پایین منتظریمعسل:باش...ارومتر گفتم...تا صبح دولتت بدمد...یه دست بلیز شلوار سرمه ای خوش دوخت از تو چمدونم در آوردم ورفتم گوشه اتاق پوشیدم.حالا کی می خواداین سورن رو بیدار کنه.خداکنه خوابش خیلی سنگین نباشه...خدایا به امید تو...رفتم رو تخت.چهار دست وپا کنارش.باصدای معمولی صداش کردم چندبار جواب نداد.مجبور شدم با دست تکونش بدم کمی تکون خورد وزیر لب نق نق کردعسل:سورن بیدار شو...سورن...ســــــــورناروم لای چشم هاشو باز کرد وخمار بهم نگاه کرد:چیه؟بزار بخوابم بخدا خیلی خسته امعسل:پاشو بریم پایین شام بخوریم بعد بیایم هرچقدر خواستی بخواب.پاشو مانی اومد صدامون کرد...دوروزه درست وحسابی چیزی نخوردیم...بدو پسر ضعف می کنیاین رو که گفتم پریدم از تخت پایین که دیدم نخیر آقا خیال پاشدن نداره.رفتم جلو و دستش رو کشیدم که بلند شه.نشست روی تخت ویکم چشماش رو مالوند.خدایی وقتی خوابه خیلی بامزه میشه.سورن با صدای خواب آلود گفت:برو یه آب به سر وصورتم بزنم میامابروهامو انداختم بالا وگفتم: نچ،نمی شه من برم تو باز می گیری می خوابی اونوقت از گشنگی می میری من باید تنهایی کلی کار انجام بدم اونوقت خسته می شمچشماش یکم گشادتر شده بود با تعجب نگاهم کرد:واقعا که...فقط فکر خودشه...نترس من مردم متین هست...فکرکردی رئیس به تو اعتماد می کنه بزاره تنهایی ماموریت و انجام بدی؟عسل:هیـــــــــس!می شنون...خیلی خب پاشو دیگه لوسپاشد در حالی که زیر لب غر می زد وهی می گفت :کی می شنوه...کی می شنوه رفت تو دستشویی و چنددقیقه بعد اومد بیرون ورفت لباس از تو چمدون برداشت و پشت به من پوشید و رفتیم پایین...مانی:چه عجب تشریف آوردیندرحالی که بخاطر زیاد بودن پله ها نفس نفس می زدم گفتمعسل:وای تو رو خدا به این مهندس نصیری بگو یه آسانسور بزاره واسه اینجا آدم نفسش می گیر بیاد پایین آخه خونه هم اینقدر بزرگ می شه؟؟؟سورن یه چشم غره ای بهم رفت و مانی هم درحالی که بلند بلند می خندید گفت:چقدر تو نق می زنی دختر؟خونه کوچیک باشه می گید کوچیکه به کلاسمون نمی خوره بزرگ باشه می گید بالا پایین رفتنش سخته واقعا موجودات عجیبی هستید ها!سورن:بیخود نیست عجیب ترین موجودات زمین شناخته شدن دیگه!مانی اون دیس رو بده که روده کوچیکه بدجور بزرگه رو میل کردهمانی در حالی که دیس برنج رو به سمت سورن گرفته بود،گفت:مهندس سلطانی زنگ زد بابت جنس ها تشکر کرد.گفت خیلی مشتاقه شریک جدید رو...اشاره به سورن کرد وادامه داد:ببینه...می گفت شاید آشنا دربیایدسورن در حالی که برنج رو برای خودش ومن می کشید گفت:فکرنکنم آخه من همچین اسمی رو تا حالا نشنیده اممانی:به هر حال فردامی بینیش...سورن:همه قرص ها رو برد؟مانی:آره دیگه نبره؟سورن:منظورم روان گردان هاست ها؟مانی:ای پسر تو باز این اسم رو گفتی؟مهندس بود گوشت رو می کشید نه یکمش رو برد آبشون کنه بیشترش دست خودمونه تو زیر زمین گذاشتیمشونعسل:مهندس ومتین کی میان؟مانی:فردا شب تهرانن...سورن:فردا کاری نداریم؟مانی:نه تقریبا...مهندس بیاد کارهامون شروع می شهسورن:مانی!شما خرده فروشی می کنید یاعمده؟مانی:چیه بازرس شدی؟

سورن با زرنگی گفت:به عنوان یه شریک باید ازهمه چیز خبر داشته باشممانی دست هاش رو به نشونه ی تسلیم بالا آورد.مانی:خیلی خب بابا آقای شریک تسلیم...بیشترش رو عمده..باقیشم یه چندنفری داریم که برامون خرده فروشی می کنن...مشتری های عمده مون آدمای مشخصی هستن ولی خرده فروش ها تقریبا به همه می فروشن...اطلاعات کافی بود قربان؟سورن قیافه متفکری به خودش گرفت و گفت:بدنبودبعدهم مشغول غذاخوردن شدیم.خانوم تقریبا 40 ساله ای با آرایش نسبتا ملایم و کت ودامن مشکی که زیرش یه بلیز دکمه دار سفید پوشیده بود میزرو جمع کرد.مانی رو به زن کرد وگفت:ممنون مریم خانوم.مهندس صادقی و همسرشون مهمون ما هستن چندروزی...بهشون حسابی رسیدگی کن چیزی کم نداشته باشن.مریم خانوم لبخند کم رنگی زد و با سر به نشونه ی مثبت گفت:چشم آقا...در خدمتشون هستمبعد هم میز رو جمع کرد وما هم رهسپار طبقه سوم شدیم...اووف کی این همه پله رو می خواد بره بالا؟خدا به دادمون برسه...بارسیدن به اتاقمون سورن در رو باز کرد ومنم پریدم رو تخت...عسل:ببخشیدا اما دیگه خستگیتون در رفت تشریف ببرید رو کاناپهسورن:نخیر من رو تخت می خوابمعسل:چرا ما همیشه باید سر خوابیدن دعوا داشته باشیم؟سورن:این سوال رو از خودت بپرس...این تویی که همیشه سر این موضوع کوچیک بحث می کنی یبار واسه همیشه می گم این بچه بازی هارو تموم کن عسل.من کاری به کار تو ندارم...اینو بفهمعسل:مگه من گفتم کاری باهام داری؟من دوست ندارم اینجا بخوابیکلافه دستی تو موهاش فرو کرد وگفت:مگه به دوست داشتن توهه؟من هر جا دوست داشته باشم می خوابم.دیگه هم بامن سر خوابیدن بحث نکن جوجهبعدشم گرفت و سمت چپ تخت خوابید...بیشرف...منم که مغلوب...فعلا شکست خوردم ولی حالیش می کنم بچه پورو رو...فکر می کنه کیه؟از کجا معلوم باهام کاری نداشته باشه؟والا..هرکی باشه نمی تونه جلوی این همه زیبایی طاغت بیاره...اینم آدمه دیگه..هه..هههی خدا...اینم همکار بود فرستادی باما؟بهتر از این سراغ نداشتی؟این یکم چل می زنه ها...یادم باشه برگشتیم اداره برم به سردار بگم اینو بیرون کنه واقعا از فقدان سلامت روانی رنج می بره بنده خدا...طفلکی خانواده اش...-بگیر بخواب که یکم دیگه با خودت حرف بزنی باید بری خودتم به سردار معرفی کنی آخه تو بیشتر چل می زنیمردم این وجدانه ما داریم؟خدایا خیلی مخلصیم شب خوش...صبح با تکون های عجیبی بیدار شدم...یا خدا نکنه زلزه اومده وای جوون مرگ نشم؟تازه مجردم ناکام از دنیا می رم..عسل:اشهد ان لا...سورن:پاشو دیگه مسخره بازی درنیار دو ساعته دارم صدات می کنم خرس هم خواب زمستونیش اینقدر سنگین نیست...عین برق پاشدم نشستم سرجام با چشم هایی که نزدیک بود از تو کاسه شون در بیاد و پرخون شده بودن بهش نگاه کردم و با صدای بلند فریاد زدم:چه خبرته؟این چه وضع بیدار کردنه مرتیکه روانی قلبم از جاش در اومد گفتم زلزه اومده لابد؟تو دهات شما یه خانوم رو اینطوری بیدار می کننسورن:ساکت شو اول صبحی..دوساعته دارم عین آدم صدات می کنم بیدار نشدی مجبور شدم تکونت بدم.نخیر تو دهات ما خانوم ها رو با بوسه ی عاشقونه بیدار می کنن.می خوای امتحان کنی؟بالشمو برداشتمو چندتا کوبیدم تو سرش.بالش و از دستم گرفت و بغلش کرد.سری به نشونه ی تاسف تکون داد وگفت:واقعا که عین بچه های دو-سه ساله می مونی...پاشو برو یه آب به سر و صورتت بزن حالم بد شد...زود باش...باید بریم پاییندر حالی که پتو رو از روی خودم کنار می زدم واز تخت پایین می اومدم گفتم:پایین چه خبره؟سورن:عروسی جناب نصیریه...مثل اینکه یادت رفته اصلا واسه چی اومدیم.نه؟نکنه فکر کردی رئیس تو رو فرستاده با من تا آستانه ی تحمل منو بسنجه؟نیومدیم بخور و بخواب و دعوا که...پاشو بریم یکم به کارمون برسیم نونی که می خوریم حلال باشه...برای مسخره کردنش اروم زیرچشم هامو با پشت دست پاک کردم و بعد دستام رو توهم قلاب کردم.عسل:آه چه رمانتیک و احساسی...با شرافت بابا نون حلال خور...بالش رو پرت کرد سمتم که جا خالی دادم وخورد تو دیوار منم پریدم تو دستشویی.بعد از کمی بزک دوزک کردن یه جین سرمه ای با بلیز آستین سه ربع سفید پوشیدم وطبق معمول کلاه گیس!پیش به سوی صبحانهرفتیم تو آشپزخونه که یه میز ناهارخوری چهار نفره ی کوچیک داشت.مانی هنوز نیومده بود منو سورن نشستیم ومریم خانوم برامون چای ریخت.میز خیلی کامل بود همه چی داشت از شیر مرغ تا جون آدمیزاد!یکم که به شکم مبارکم رسیدم سروکله ی چشم وزغی منظورم مانیه پیدا شد.مانی:عسلم بخورسورن:بله؟عسلم؟