نمی دونم چرا این جوری شدم. نم یدونم چرا دارم همه حرص و عصبانیتمو سر آر تین بیچاره خالی می کنم. اون بدبخت روحشم از خود درگیریها و احساسات من خبر نداره.

اما خوب تنها کسیه که الان در دسترسمه. بیچاره هیچیم نمیگه. آرومک و خاموش فقط نگاهم میکنه. هیچ وقت فکر نمی کردم که انقدرصبور باشه. یعنی ایران که یه جوری رفتار می کرد که آدم فکر می کرد نوبرشو آورده.

اما خدایی تو این دو هفته فهمیدم که آدم شناسیم زیره صفره. یعنی این آرتینی که من شناختم این چند وقته با اون آرتینی که تو ایران ازش تصور می کردم زمین تا آسمون فرق میکنه.

انگار پامون که به هواپیما رسید یه جورایی همه چیز عوض شد. من این تغییر و عوض شدن و دوست دارم. اما نباید داشته باشم.

خوبه که دیگه مثل سگ و گربه الکی الکی به هم گیر نمیدیم.

اما دست خودم نیست فکر می کنم اگه مثل سگ رفتار کنم و حرصمو سر آرتین خالی کنم شاید این حسی که تو وجودم ایجاد شده رو بتونم از بین ببرم اما نمیشه. 

هر کاری که می کنم نمی تونم. می خوام نگاش نکنم نمی تونم. می خوام بهش فکر نکنم نمی تونم. می خوام ازش متنفر شم نمی تونم. نمی تونم .....

از دیروز که برگشتیم خودمو تو اتاق زندونی کردم و پامو بیرون نزاشتم. دوباری هم که آرتین اومد دم اتاق که برای ناهار و شام صدام کنه به زور رفتم دم در. چاره داشتم از پشت در جوابشو می دادم تا نبینمش و دوباره هوایی نشم. اما خوب که چی؟؟؟

تا کی می تونم خودمو قایم کنم؟؟؟؟ شاید همه حسی که دارم اشتباه باشه. شاید آرتین تو خوابشم حتی نیم نگاهی به من نکنه و همه این احساس من یک طرفه باشه.

فردا بر می گردیم ایران و دوباره همه چیز میشه مثل ثابق. من همون شیدا با همون مشکلات. آرتینم میشه پسر آقای صالح صاحب کارم. رئیسم.

نباید می زاشتم این روز آخری بهم زهر بشه.

شیدا بیا و از این آخرین روز آزادی و دوری از ایران و مشکلات لذت ببر. بزار آخرین روز سفرتون خاطره خوبی ازت بمونه.

از جام بلند شدم و رفتم جلوی آینه به خودم لبخند زدم. رفتم دست و صورتمو شستم و لباس پوشیدم و آماده.

دو به شک بودم که آیا آرتین بازم میاد که برای صبح.ونه صدام کنه یا نه؟

آخه دیروز هر بار که اومد پشت در اتاقم ازم جواب نه شنید.

منتظر رو صندلی جلوی آینه ایستادم. دلم تاپ تاپ می کرد که ببینم آرتین میاد یا نه.

چشمهامو بستم و گوشهامو تیز کردم. همه حواسمو خاموش کردم و همه نیروی مغزمو فریتادم تو گوشهام.

صدای در اتاقشو شنیدم صدای قدمهاش. حالا همه جا ساکتهو

در بزن آرتین ... در بزن ... خواهش میکنم ...

نم یدونم چرا انقدر مهم بود برام که در بزنه که با وجود رفتارای دیروزم و نه گفتنام بازم پیمو بگیره.

صدای در اتاقم که بلند شد یه شوقی تو دلم پیچید. با ذوق بلند شدم و خودمو رسوندم به در. پشت در ایستادم. دستم رو دستگیره در بود. چشمهامو بستم و یه نفس عمیق کشیدم. تا 60 شمردم. دستمو گذاشتم رو قلبم که آروم بگیره.

سعی کردم خونسرد باشم.

1 .. 2 ... 3 ....

در و با یه حرکت باز کردم. آرتین پشت در بود.آرتین



رفتم جلوی در اتاق شیدا. دودل بودم که در بزنم یا نه. دیروز که کل روز تو اتاقش موند و غذاشم تو همین اتاق خورد. الان مطمئن نبودم که برای صبحانه میاد پایین یا نه.

هر چقدرم که سعی کنم این دخترها رو درک نمی کنم. راه نداره که بفهمی تو فکرشون چی میگذره. یهو از این رو به اون رو میشن.

تکلیفشون با خودشونم روشن نیست.

پوفی می کنم و یه نفس عمیق می کشم . بالاخره در می زنم.

یه دقیقه بعد در باز شد و شیدا لباس پوشیده و آماده اومد جلوی در. به زور جلوی خودمو گرفتم که تعجبمو نشون ندم.

بی تفاوت گفتم: صبحونه میای پایین؟؟؟

در و بست وبی حرف اومد بیرون. یه لبخندی زد و گفت: بریم.

هر کار کردم نتونستم ابرومو نگه دارم که نپره بالا. لبخند زد؟؟؟؟؟ خوش اخلاق شد یعنی؟؟؟؟؟

چه می دونم. دو تایی رفتیم پایین و پشت یه میز دو نفره نشستیم. در برابر فک افتاده من شیدا کلی صبحونه سفارش داد برای خودش. از سوسيس و نیمرو و کره مربا و هر چی که فکرشو بکنی.

یعنی من مونده بودم این دختر این همه غذا رو کجاش می خواد جا بده. شکمی هم نداشت به اون صورت. یعنی اصلا" نداشت. تو اون هیکلشم جا نمیشد.

فکر کنم اونقدر قیافه ام داد می زد که دارم می ترکم از تعجب که آخرش شیدا به لبخند دندونی زد و گفت: گشنمه. دیروز تا حالا چیزی نخوردم.

دیگه چشمهامم در اومد.

من: مگه تو دیروز غذاتو تو اتاقت نخوردی؟؟؟؟

شیدا: نه از پیشب که ساندویچ خوردیم دیگه چیزی نخوردم.

من: خوب چرا؟؟؟؟ می گفتي برات بیارن تو اتاقت.

شیدا شونه ای بالا انداخت و گفت: خوب دیروز حس غذا خوردن نداشتم.

مونده بودم آخه مگه غذا خوردنم حس می خواد که این دختر دنبال حسش بود؟؟؟؟؟ خوب وقتی بدنت نیاز به غذا داره بخور دیگه. با خودتم تعارف داری؟؟؟

به جان خودم بد مونده بودم تو کار این عناصر مونثی که خدا خلق کرده.

سرمو یه تکونی دادم تا همه این فکر ها از سرم بره بیرون. مشغول صبحانه شدیم. تقریبا" تموم شده بود غذامون که یکی از مسئولای هتل اومد خیلی شیک کنار میزمون ایستاد و یه نیمچه تعظیمی کرد و گفت: از اقامت در هتلمون راضی هستید؟؟؟ مشکلی که ندارید؟؟؟ همه چیز بر وفق مراده؟؟؟؟

یه لبخندی زدم و گفتم: بله همه چیز خوبه ممنون. سرویسم عالیه تشکر.

مرد دوباره یه لبخند و یه تعظیم نصفه کرد و گفت: راستش امشب به مناسبت شصتمين سال تاسیس هتل یه مراسمی برگزار میشه که از میهمانان هتلم دعوت میکنیم که تو مراسم شرکت کنن. خوشحال میشیم شما هم تشریف بیارید. مراسم شام و رقص و جشنِ.

جدی چه جالب. یه نگاه به شیدا کردم که بی توجه به ماها داشت ته ظرف سوسیسشو در می آورد.

خوب حقم داشت از حرفهامون که سر در نمی آورد برای چی باید توجه می کرد؟

رو به شیدا گفتم: امشب هتل جشن گرفته. یه جشن تاسیس. از ما هم دعوت کردن که بیایم به جشنشون. نظر تو چیه؟؟؟

شیدا یه شونه ای بالا انداخت و با لبخند گفت: شب آخری بدم نیست. خوشم می گذره.

سر تکون دادم و برگشتم سمت مسئولو ازش تشکر کردم و گفتم که میایم جشن. تشکر کرد و تعظیم و رفت.

صبحونه امون و خوردیم و رفتیم بالا.

رفتم تو اتاق و خودمو انداختم رو مبل و پامو گذاشتم رو میز.

یه مهمونی. بدم نیست. حسن ختام سفرمون عجب چیزی شدا.

چشمم خورد به پاکت لباسی که اون روز با شیدا خریده بودم. هنوز همون جا کنار میز مونده بود. از جام بلند شدم . رفتم برش داشتم. یکم زل زل بهش نگاه کردم.

من که کسی و نداشتم اینو بدم بهش. قسمت شیدا بود شاید. ولی ممکنه قبول نکنه. بی خیال به امتحانش می ارزه.

لباسو برداشتم و از اتاق زدم بیرون. رفتم جلوی در اتاق شیدا. دلمو زدم به دریا و در زدم.

در باز شد و شیدا اومد جلوی در و با تعجب بهم نگاه کرد.

خیلی جدی بهش نگاه کردم. تو یه حرکت همچین دستمو که توش پاکت لباس بود بالا آوردم که یه لحظه شیدا ترسید و یه قدم خودشو کشید عقب.

به خودش که اود با تعجب یه نگاه به پاکت و یه نگاه به من و دوباره یه نگاه به پاکت کرد و کشیده گفت: اییییییییین .....چیه؟؟؟؟!!!!!!!

نگاهمو چرخوندم و به زور گفتم برای امشبه. وقت خرید نداری. اینو بپوش.

چشمهای متعجب شیدا رو. نادیده گرفتم و لباسو چپوندم تو بغلشو سریع برکشتمو خودمو اناختم تو اتاق و در و پشت سرم بستم.

یه نفس راحت کشیدم. تموم شد. اگه یکم بیشتر اونجا می ایستادم حتما" می خواست بگه قبول نمیکنم و از این حرفا.

خوشحال یه لبخندی زدم و رفتم رو تخت دراز کشیدم.شیدا



وارد اتاق شدم و در و پشت سرم بستم. از ذوق پریدم هوا.

آخ جون ایوللللللل جشن من میمیرم برای جشن و مهمونی. حالا درسته که مهمونی ما نیست اما میشه توش خوش گذشت ولبی کاش یکی از دوستامم بودا. نم یدونم میشه با این پسره خوش گذروند یا نه.

نمی دونم. بی خی. خوب حالا من چی بپوشم؟؟؟؟

رفتم سر وسایلم. همه لباسها رو ریختم بیرون هیچ کدوم مناسب یه مهمونی رسمی نبود. اونم یه همچین مهمونی سالگرد تاسیس یه هتل. باید از این لباس سانتالیا بگوشم. حالا چی کار کنم؟؟؟؟؟

الانمم که وقتش نیست برم یه پیراهنی چیزی بخرم. پولشم ندارم خوب. چی کار کنم؟؟؟؟

لب ورچیده با دستهای آویزون نشستم رو تخت. اصلا نمی رم مهمونی. بدون لباس که نمیشه رفت. با تاپ و شلوارم که نمیشه رفت خیلی خزه.

پوففففففففففففففففففف چه کنم من؟؟؟؟؟؟

تو فکر بودم و کاسه چه کنم چه کنم دستم گرفته بودم که در اتاقمو زدن. با تعجب از جام بلند شدم و رفتم در و باز کردم.

وا این که آرتینه اینجا چی کار میکنه همین الان ازش جدا شدم اومدم تو اتاق که.

همون جور با تعجب به آرتین که خیلی جدی نگام می کرد چشم دوختم که یهو تو یه لحطه دیدم یه چیزی تیز اومد جلوی چشمم. سکته کردم رسما" از ترس یه قدم رفتم عقب و با چشمهایی که بهم نزدیک شده بودن و سعی داشتن چیزی که جلوی دماغمن و ببینن چشم دوخت. چشمهای متعجبم گردتر شد. یه پاکت خرید تو دست آرتین بود که مثل اعلامیه گرفته بود جلوم.

نگاه متعجبم بین پاکت و آرتین و دوباره پاکت چرخید. همون جور که هنوز داشتم سعی می کردم موضوع این پاکت و این دست علم شده آرتین و هضم کنم گفتم: اییییییییین .....چیه؟؟؟؟!!!!!!!

کلافه نگاهشو چرخوند و گفت: برای امشبه. وقت خرید نداری. اینو بپوش.

هان؟؟؟؟؟ چی گفت این پسره؟؟؟!!!!! چی برای امشبه؟؟؟!!!!! اصلا" این چی هست؟؟؟؟ من نمیفهمم.

قبل از اینکه بتونم حتی دهنمو باز کنم آرتین با یه حرکت پاکت و انداخت تو بغلمو تند رفت سمت اتاقشو پرید تو اتاق.

گیج و منگ پاکت به بغل ایستاده بودم و به جایی که قبلا" آرتین ایستاده بود نگاه می کردم. این پسره یه چیزیش میشه جان من یه مشکلایی داره.

گیج اومدم تو اتاق و در و بستم. داشتم میمردم ببینم این چیه که این جوری پرتش کرد و در رفت. بمبی موشی چیزی نباشه. نکنه ازش تعریف کردم دوباره اخلاقش شد همون گندی که قبلا" بود؟ والا متا که شانس نداریم.

آروم اومدم و رو مبل نشستم. خیلی با احتیاط پاکت و گذاشتم رو میز و یکم زل زل نگاش کردم. چقدر این پاکته برام آشنا بود. من کجا اینو دیدم؟؟؟؟

بی خیال بیا ببین توش چیه.

خودمو رو مبل کشیدم جبو و دستمو بردم تو پاکت دستم خورد به چیز نرم. یه پارچه. متعجب گرفتمشو با احتیاط و آروم کشیدمش بیرون.

هر یه ذره اش که بیرون میومد چشمهای من گشادتر و دهنم باز تر میشد.

این ... این که ... این همون لباسه است که اون روز تو مغازه ذیذمش و خیلی ازش خوشم اومده بود.

اما .... اما آرتین ..... آخه اون از کجا فهمید؟؟؟ چرا خریدش؟؟؟؟؟

با فکری که به ذهنم هجوم آورد یه لبخند اومد رو لبم. خوشحال لبخند زدم. یعنی ممکنه که اونم منو دوست داشته باشه ؟ یعنی اونقدر حواسش بهم بود که فهمید ازش خوشم میاد و خرید؟؟؟

وای چه حس خوبی داشت که فکر کنی یکی ح.اسش بهت هست و هواتو داره. چیزی که من خیلی کم حسش کردم.

با اینکه نباید لباس و قبول می کردم. با اینکه تو مرامم نبود که هدیه به این گرونی رو از یه کسی اونم یه پسر بگیرم اما خیلی دلم می خواست که همین یه بار همه اصول این چندین سال زندگیمو زیر پا بزارم حتی به یقه باز لباسم نم یخواستم توجه کنم. همین یه امشب. همین یه امشب بزار همرنگ جماعت بشم.

شاید دیگه یه همچین فرصتی نداشته باشم. بزار همین به شب از آزادیم استفاده کنم. کی میدونه فردا که برگشتیم ایران چی میشه.

از جام بلند شدم و جلوی آینه لباسو گذاشتم جلوم و به خودم نگاه کردم. کلی خوشحال بودم. باید یکم استراحت می کردم تا شب سر حال باشم. ولی قبلش باید وسایلمو راست و ریس می کردم.

رفتم سر وسایلمو چیزایی که برای امشب لازم داشتم و گذذاشتم بیرون و بقیه وسایلمو جمع کردم. امشب شب آخر بود و معلوم نبود تا چه ساعتی قراره تو مهمونی بمونیم.

فردا صبحم ساعت 11 بلیط داشتیم برای برگشت به ایران. جمع کردن وسایلم تا ظهر طول کشید. آرتین بهم اس داد که خودم برم ناهار چون اون رفته بیرون و نیست.

منم بی خیال ناهار شدم. جمع کردن وسایلم که تموم شد گرفتم خوابیدم.

ساعتمو کوک کردم که 6 بیدار بشم برم دوش بگیرم و تا حاضر شم ساعت میشد 9 خوبه دیگه آرتینم تو اس گفت ساعت 9 میاد دنبالم.

گرفتم خوابیدم. ساعتم ساعت 6 زنگ زد بیدار سدم و رفتم یه حمام یک ساعته توپ گرفتم که همه جونم حال اومد. همچین پوستم روشن و نرم شده بود که خودم حال کردم.

بعد حموم نشستم جلوی آینه اول حسابی به خودم کرم زدم به همه تنم که حسابی نرم شه تنم. یعنی نرم تر بشه و بوی خوبی ازم ساطع بشه. بعدم حسابی آرایش کردم.

زیاد نبود اما یکم بیشتر از روزهای عادی بود. هر چی باشه امشب یه جشنه دیگه.

یکم پشت چشمهامو سیاه کردم و یه رژ قرمز جیغ زدم که فرم لبمو خیلی قشنگ نشون داد. یه رژگونه محو و یه عالمه ریمل که موژه های پرمو خیلی پرتر و سیاه تر نشون داد. خط چشمم کشیدم.

قیافه ام خیلی قشنگ شده بود خیلی عوض شده بودم. خودم که حال کردم با قیافه ام. خیلی دوست داشتم عکس العمل آرتینم و وقتی منو این شکلی با اون لباس می دید ببینم.

بعد از تموم شدن آرایشم رفتم پیراهنمو پوشیدم. فیت تنم بود انگار برای خودم دوخته بودنش.

هیجان زده بودم. یه نیم ساعت مونده بود تا 9. نشستم جلوی آینه و خیره شدم به خدم. دل تو دلم نبود.

بالاخره به هر جون کندنی که بود این نیم ساعتم تموم شد و در اتاقم به صدا در اومد.

از هیجان تند تند نفس می کشیدم. به زور با هیجان خودمو رسوندم به در.

چشمهامو بستم و یه نفس عمیق کشیدم و در و باز کردم.آرتین



از رو تخت پریدم. تازه یادم افتاده بود که خودم لباس رسمی برای امشب ندارم. من و باش به فکر لباس شیدا بودم یاد خودم نبودم.

بلند شدم حاضر شدم رفتم بیرون که یه کت و شلوار برای خودم بخرم. بعد کلی گشتن بالاخره یه کت و شلوار مشکی کمی براق پیدا کردم که تن خوره خیلی فوقالعادهای داشت و خیلی شیک بود به همراه یه پیراهن سفید و ذکمه سر آستین ورساچه و کمربند ستش و گیره کرواتش. یه کروات باریک مشکی هم گرفتم. خیلی خوب بود. خودم خوشم اومده بود از تیپم.

لباس و خریدم و چون دیدم گشنمه یه اس ام اس به شیدا زدم که خودت برو ناهار من بیرونم. خودمم رفتم یه ساندویچ خریدم خوردم.

برگشتم هتل. خیالم از لباسم راحت شد. شکمم هم که سیر بود گرفتم تخت خوابیدم . به شیدا گفته بودم که 9 میام دنبالش دم اتاقش. خودم 7 بیدار شدم رفتم یه دوش گرفتم و صورتمم 6 تیغ کردم جوری که صورتم برق می زد. خودمم خفه کردم با ادکلن و لباسامم پوشیدم.

سر ساعت از اتاقم رفتم بیرون و در اتاق شیدا رو زدم. سرمو انداختم پایین و منتظر باز شدن در بودم که در باز شد.

یه لبخندی زدم و سرمو بلند کردم که با دیدن شیدا میخ کوب شدم.

محشر بد معرکه شده بود خیلی عالی بود نمی دونم چه جوری ازش تعریف کنم. با آرایش و اون لباس فوق العاده شده بود. شاید زیاد آرایش نکرده بود اما خیلی تغییر کرده بود. دفعه اولی بود که تو یه همچین لباسی می دیدمش. نمی تونستم چشم ازش بردارم. با دهن باز بهش خیریه شدم که با دیدن لبخندش به خودم اومدم و با یه سرفه نگاهمو ازش گرفتم..

سرمو انداختم پایین و گفتم: حاضری؟؟؟؟

شیدا با صدایی که توش لبخند بود گفت: آره ....

سرمو بلند کردم و داشت می خندید یه لبخند قشنگ. بی اختیار لبخند زدم. و نمی دونم رو چه حسابی بازومو بردم جلو.

شیدا اول تعجب کرد و یه نگاه به بازوم و یه نگاه به من کرد و بعد دستش و جلو آورد و انداخت دور بازوم.

خوشحال از اینکه کنفم نکرده با یه لبخند شاد با هم قدم برداشتیم و رفتیم پایین.

وای خدا اینجا چه خبره؟؟؟؟ تو روزای عادی هیچ وقت انقده آدم تو لابی نمی دید اما انگاری اینا یه سری از کسایی بودن که اومده بودن برای جشن امشب. تو محوطه باز هتل کنار استخر. کلی میز و بار مشروب و کلی آدم و کلی گیشخدمت که سینی به دست هی این ور اون ور میرفتن و سرویس می دادن. امشب همه چیز برای مسافرا مجانی بودن. این هتله امشبه ورشکست نشه خوبه.

شیدا هیجان زده بود با لبخند و ذوق به همه جا نگاه میکرد. با هم رفتیم بیرون و پشت یکی از میزها نشستیم. صندلیش از این پایه بلندا بود و میزشم بلند بود.

رو به شیدا گفتم: نوشیدنی چی می خوای؟؟؟؟

یه نگاه بهم کرد و با یه لبخند دندونی نامطمئن گفت: فکر می کنی اینجا آب آلبالوی ترش پیدا بشه؟؟؟؟

چشمهام گرد شد. آخه این چیه الان این دختره می خواد؟ آب آلبالوی ترش از کجام بیارم؟؟؟؟

چشمای گردم و که دید نیشش بازتر شد و گفت: هوس کردم.

همون جور متعجب گفتم: باشه ..... میرم ببینم می تونم برات پیدا کنم؟؟؟؟

از جام بلند شدم و بعد یه رب گشتن تونستم برای خانم آب آلبالوی ترش پیدا کنم. زن حامله هم ویارش و نگه می داره به جان می خواد.

دو تا لیوان گرفتم و برگشتم پیشش. لیوانش و گذاشتم جلوش. با ذوق دستهاشو بهم زد و گفت: پیدا کردی ایول... مرسی ...

همچین خوشحال شده بود که من از شادیش کلی حال کردم. احساس می کردم شاخ غول و شکستم و از قله قاف براش گل هزار رنگ آوردم.

یه بادی به قبقیم انداختم و سرمو بالا گرفتم و با یه غرور قهرمانی نشستم رو صندلیم و به مهمونا نگاه کردم.

یه پیست رقص درست کرده بودن. در واقع اون سمت استخر ارکستر گذاشته بودن که آهنگای مختلف و به زبونهای مختلف می زدو و کلی زوجم بودن که می رقصیدن. حالا بسته به اهنگ فرم رقص اینا هم عوض میشد. تکنو می رقصیدن. سالسا. تانگو ....

کاش یه بابا کرم و یه عربی هم می زدن یکم حال میومدیم.

یه نیم ساعتی نشستیم و از هر دری صحبت کردیم البته بیشتر این درها به کار و بوتیک و جنسایی که خریده بودیم باز میشد.

داشتیم در مورد یکی از دلای شلوار جینی که خریده بودیم حرف می زدیم.

من می گفتم باید بیشتر می خریدم و شیدا می گفت نه همین مقدار کافیه برای این فصل و به ریسکش نمی ارزید که بیشتر بخریم و بعد رو دستمون بمونه.حسابی در حال بحث کردن بودیم که یه پسر جوون اومد کنارمون ایستاد و رو به شیدا به ترکی گفت: ببخشید خانم میشه به من افتخار رقص بدین؟؟؟؟

اخمام رفت تو هم. من نره غول و با این هیبت نمی دید نشستم کنارش که پرو پرو اومده میگه افتخار بدین؟ برو از مادر و خواهر خودت افتخار بگیر مرتیکه خارجی.

شیدا مات یه نگاه به پسره کرد و یه نگاه به من و گفت: این چی میگه؟؟؟؟

تازه یادم افتاد که شیدا ترکی نمیفهمه. با لبخند به پسره گفتم: خانم نمی رقصند شما بفرمایید.

بعدم رو به شیدا گفتم: هیچی یه سوالی پرسید که من جوابش و دادم.

اما پسره کنه بود خیلی برگشت سمت شیدا و با یه لهجه ضایعی به انگلیسی گفت: خانم میرقصید با من؟

شیدا که دست و پا شکسته انگلیسی می فهمید انگار این وسط کلمه دنس و خانم و فهمیده بود.

یه نگاه به پسره کرد و گفت: نو تنکس.

یه ذوقی کردم که نگو.

پسره هم دست از پا درازتر راشو کشید و رفت.

پسره که رفت شیدا برگشت سمتم و با یه ابروی بالا رفته بهم گفت: که پسره از تو سوال داشت نه؟؟؟؟ حتما" بعدش این وسط نظرش عوض و خواست با من برقصه آره؟؟؟

دیدم بد ضایع شدم سریع از جام بلند شدم و گفتمک با اجازه من یه توک پا برم دستشویی و برگردم.

سریع جیم شدم اما می تونستم نگاه مشکوک شیدا رو حس کنم.

اما تونستم در برم زود. دیدم من که حالا تا اینجا اومدم یه سرم برم دستشویی و بیام. رفتم دستشویی و برگشتم. از دور شیدا رو دیدم که آرنجاشو گذاشته رو میز و دستهاشو زده زیر چونه اشو داره به آدمهایی که می رقصن نگاه می کنه و با پاش ضرب گرفته بودئ.

ای خدا این دختر باید حتما" می رقصید .

یه لبخند زدم و رفتم سمتش. وسط راه بودم که دیدم یه پسر جوون داره میره سمتش.

قدمهام آرومتر شد تا اینکه بعد دو تا قدم ایستادم. حتما" این پسره هم یم خواست بهش پیشنهاد رقص بده . خداییش شیدا تو اون لباس امشب مثل یه ستاره می درخشید. بی خود نبود که چشم همه رو گرفته بود.

همون جایی که بودم ایستادم. یه حسی بهم اجازه جلو رفتن و نمی داد. دفعه قبل من اون پسرهرو دک کردم. شیدا هم جلوی من ردش کرد. می خواستم ببینم الان که انقدر دلش رقصیدن می خواد با پیشنهاد این پسره، با توجه به اینکه منم نیستم که بخواد خجالت بکشه یا معذب باشه تحریک میشه قبول کنه یا نه؟

یه جورایی برام مهم بود. اینم یه گوشه دیگه از حس بی اعتمادیم بود.

اما به زور داشتم جلوی خودمو می گرفتم که نرم جلو. یعنی حتی فکر اینکه شیدا بخواد با این پسره برقصه هم جوشیم می کرد.

چشمم بهشون بود. شیدا داشت با دست یه چیزی می گفت. انگار داشت می گفت نمیفهمه که چی میگه. بعد پسره یه چیزه دیگه گفت و شیدا هم با حرکت دست و سر جوابش و داد.

آی دلم می خواست بم جلو و پسره رو بگیرم زیر مشت و لگد و تا می خورد بزنمش. چقدر کنه بود. منم از این فاصله با اون حرکات شیدا می فهمیدم که میگه نه این خارجی نفهم حالیش نمیشد.

جان ؟؟؟؟ الان این پسره به چی اشاره کرد؟؟؟ شانس بیاره که نخواد بشینه کنار شیدا وگرنه همه پرستیژ و کلاسمو بی خیال میشم و میرم جلو پرتش می کنم تو استخر تا غرق شه. بی شعور خودش ناموس نداره. اه ....

کلافه بودم. یه دستی به موهام کشیدم. نفسمو مثل فوت دادم بیرون. دستمو از زیر کتم به کمرم زدم و وزنمو انداختم رو یه پامو با اخم غلیظ به این دو تا نگاه کردم تا ببینم شیدا چی میگه. یعنی اگه شیدا بهش اجازه می داد سرمو می کوبوندم به دیوار.

خون خونم و می خورد.

پسره یکم حرف زد اما جواب شیدا همون بود. آخرم شیدا ر.شو برگردوند و به یه جای دیگه نگاه کرد. پسره هم یه کوچولو خم شد و رفت.

ای جونم شیدا .... پسره زبون نفهم حتما" باید سوسک محلت می کرد که می زاشتی بری؟ احترام قائل نیستی برای خودت دیگه.

انقدر خوشحال شدم که می خواستم برم شیدا رو ببوسم. اینکه نیازی نبود وقتی نیستم باهاش نگران این باشم که بهم وفادار می مونه یا نه خیلی عالی بود.

چه خودمم تحویل می گیرم وفاداری چی. دختره خوشش نمیاد با غریبه برقصه خوب.

اما .... اما من تا کی می تونم این جوری مراقب شیدا باشم؟؟؟ فردا ما بر می گردیم ایرانم و دیگه این جوری با هم نیستیم. نهایتش تو بوتیک همو ببینیم. همین ....

اما من نمی خوام ... من نمی خوام دیگه بشم فقط یه همکار .... یه پسر رئیس .... من می خوام بیشتر از اینا باشم .... خیلی بشتر ... من می خوام هر وقت که خواستم ببینمش ...... حضورشو کنارم حس کنم .... نم یخوام نگران این باشم که وقتی نیستم ممکنه یکی دیگه از راه برسه و شیدا رو مال خودش کنه ...

درسته من شیدا رو برای خودم می خواستم ... من می خواستمش و اگه فردا بر می گشتیم برای همیشه ممکن بود از دستش بدم. پس باید از این آخرین فرصت با هم بودن استفاده کنم. باید بفهمم نظر اون نسبت بهم چیه باید همین جا همن لحظه همین امشب ازش جواب بگیرم.

عظممو جزم کردم و یه دستی به کتم کشیدم. یه اخم کوچیک کردم و خیلی جدی قدم به جلو برداشتم