رمان بمون کنارم (جلد دوم )قسمت10
آقا !
ارمیا با همان لبخند گفت :
- سلام ...
ملوک خانم درحالی که دستپاچه شده بود سرش را زیر انداخت وگفت :
- سلام آقا...شما چرا اومدین ؟ شرمندم کردین آقا..روم سیاه ..
ارمیا با همان خوش رویی گفت :
- ملوک خانم ...
ملوک خانم فوری سرش رابالا کرد ...
- بله آقا..
- می خوای همین جوری دم در وایسم ؟
ملوک خانم فوری کنار رفت وارمیا وارد خانه شد...یک حیاط موزاییکی کوچک که یک حوض پنج گوش آبی هم وسطش قرار داشت ...گوشه وکنار حیاط هم خرت وپرت هایی مثل اسباب بازی بچه ها ویک تنور فلزی ویک دوچرخه به چشم می خورد...
- بفرمایین ...بفرمایین آقا ...قدم رو چشممون گذاشتین ..بفرمایین ..
ارمیا همان طور که اوضاع نابسامان خانه ی آقای نادری را ازچشم می گذراند وارد خانه شد ..یک سالن کوچک که فقط یک قالی دوازده متری کهنه وفرسوده بر کفش پهن بود...نه هیچ مبلی بود ونه وسایل تزیینی وتجملاتی! برروی همان قالی فرسوده ،پتوهایی کنار دیواربه صورت تاخورده پهن شده شده بود وپشتی هایی روی پتو وتکیه به دیوار قرار داده بودند...که انگار برای مهمان بود..یک آشپزخانه داشتند وفقط یک اتاق ! ارمیا هرچند زیادی کنجکاوی اش برانگیخته شده بود...اما خیلی خونسرد سرش را زیر انداخت وازنگاه کردن زیادی به دور وبر آن خانه دست برداشت ...رو به ملوک خانم گفت :
- قابل شمارو نداره
ملوک خانم شرم زده دستش را جلو آورد وگل را گرفت :
- خدا مرگم بده آقا...این چه کاریه ...وظیفه من ِ...
ارمیا فوری میان حرفش آمد وگفت :
- ای بابا ...ملوک خانم منو شما که این حرفا رو نداشتیم! همش شما می اومدی خونه ما حالا یه بارمن خواستم بیام ! کاری نکن دفعه دیگه پشیمون شما !
ملوک خانم لبخندی زد وگفت :
- شما صاحب اختیارین آقا...
ارمیا روی یکی ازهمان پتوها نشست وگفت :
- لطف می کنی یه چای برام بیاری!
ملوک خانم با خوشحالی ناشی از خوش رفتاری ارمیا گفت :
- رو چشم آقا...
وبه سمت آشپزخانه رفت ..
ارمیا گفت :
- شوهرت کجاس؟
ملوک خانم ازتوی آشپزخانه گفت :
- رفته سرکار آقا...صبح ها وعصرها براشما کار می کنه..شب هاهم برایه بنده خدا دیگه...
ارمیاچیزی نگفت...واقعا باورش نمی شد آقای نادری برای خرج زندگی اش انقدرزجر بکشد ! نگاهش را برروی دیوار های کاه گلی خانه دوخت وبه بچه های ملوک خانم که یک پسر ودختر هشت ساله وپنج ساله بودند چشم دوخت وافسوس خورد...! آقای نادری چه زندگی داشت وارمیا خبرنداشت ! واقعا چه قدر از افراد دور وبرانسان های ثروتمند این طور زندگی می کنند وهیچ کس به آنها توجهی ندارد؟!! مانند ارمیا...چند سال بودکه آقای نادری راننده اش بود واو حالا ازوضع زندگی اش باخبرشده بود! ارمیا دستی به صورت مردانه اش کشید وبه قاب عکس های روبرویش درتاقچه چشم دوخت..یک عکس ازآقای نادری که بسیار جوان بوده ! ویک عکس هم ازیک دختر نوجوان که انگار پانزده شانزده سال بیشتر نداشت !
- دخترمه...
ارمیا سرش را چرخاند ...ملوک خانم با یک سینی چای به سمت ارمیا می آمد..ادامه داد:
- بچه اولمه ...اسمش ترمه اس...کلاس دوم دبیرستانه...الان خونه نیست...ازشما خلی براش تعریف کردم ...مشتاق دیدن شما وتمنا کوچولو ئه...اگه بدونه شما اینجایین باسرمیاد خونه !
ارمیا لبخند آرامی زد وگفت :
- کجاس مگه ؟
- رفته کلاس جبرانی...درساش خوبه...صبح می ره مدرسه ..عصراهم یه ریز می ره کلاس جبرانی...خستش کردن به خدا آقا...همش جبرانی...گاهی تا ساعت ده شب هم نگهشون می دارن..بسکه درساشون سخته !
ارمیا اخمی کرد وگفت :
- چه رشته اییه مگه ؟
- ادبیات آقا
- ادبیات ؟!!! ادبیات که آسون ترین رشته اس! چه نیازی به کلاس واین چیزاس! خودش می تونه خیلی بهتر ازاین کلاسا بخونه ..!
- چه می دونم آقا ..می گه مدرسمون اجبارکرده...
ارمیا گفت :
- پول کلاساشو چقدرمی دین ؟
- پول نمی خواد...ترمه خیلی وقته می ره...مجانیه خدارو شکر...
ارمیا تعجبش بیشترشد...کلاس جبرانی ! آن هم کلاس هایی که آن همه به دانش آموزان درس می دادند پولی بابتش نمی خواستند !!!
ارمیا چیزی نگفت ومشغول خوردن چای اش شد ودرمیان خوردن گفت :
- فک کنم یه هفته ای هس بهمون سرنزدین نه ؟
ملوک خانم سرش را زیر انداخت وارمیا گفت :
- تمنا شمارو دوست داره..مطمئنم دلش براتون تنگ شده !شوهرت هم از اون روز تاحالا خیلی باهام سرد شده ..می فهمم روش نمیشه باهام حرف بزنه..اما قرار نیس واسه یه اتفاق که دست خودت هم نبود..انقدر خودتو سرزنش کنی..چیزی بود که گذشته..خدارو شکر به خیر گذشت ..!
ملوک خانم با اشک هایی که درچشمانش می جوشید با صدایی گرفته گفت :
- شرمندم می کنین آقا...
ارمیا لبخندی زد وگفت :
- من دارم برایه مدتی میرم شیراز...می دونی که نمی تونم تمنا رو ببرم ...! یعنی اگه می شد حتما می بردم ..اما فکرشو که می کنم می بینم اون بیشتر زجرمی کشه وبودن یه زن حتما براش لازمه..می خوام تواین مدت خونه خودم باشی...به بچه هات سربزن..کاراتو بکن ..غذاتو هم بپز..اما همه وقته خونه خودم باش...تمنارو فقط شبا به مادرم بده تا ازش نگه داری کنه..به المیرا هم می گم بیاد کمکت...حقوقتونو هم نگران نباشین..هم ازشما وهم از شوهرتو دوبرابرمی کنم...
ملوک خانم که نمی دانست چه بگوید فقط یک ریز اشک های آرام می ریخت...ارمیا نگاهی به دور وبر خانه کردوبا خود تصمیم گرفت که به فکر خرید یک خانه برایشان باشد..اصلا جای مناسبی برای یک خانواده نبود!درواقع فوق العاده خراب بود...!
بعد ازمدتی ارمیا نگاهی به ساعتش کرد...نه شب را نشان می داد...ازجایش بلند شد که برود..
- کجا آقا...نادری الان میاد...می خوام شام درست کنم..!
ارمیا تشکرآمیز گفت :
- ایشالله دفعه های بعد...مزاحمت می شم ملوک خانم ..به شوهرت سلام برسون..
- سلامت باشین آقا...خوش اومدین..دلم می خواست امشبو اینجا بدمی گذروندین!
ارمیا بیرون رفت وکفش هایش را پوشید...بچه های ملوک خانم هنوز درحال بازی کردن بودند...ارمیا دستی برروی سرهرکدامشان کشید وبه سمت در رفت وگفت :
- برو تو ملوک خانم ...دوس ندارم در وهمسایت ببینن ..یه وقت پشت سرت چرت وپرت می گن...
ملوک خانم ایستاد وبازهم برای هزارمین بارتشکرکرد وارمیا گفت :
- فردا یادت نره بیای..تمنا منتظرته ! خدافظ
- روچشم آقا..به سلامت...
ارمیا بیرون رفت ودررا بست..درخانه با صدای گوش خراشی بهم خورده شد! حتی درخانه شان هم پوسیده به نظرمی رسید!
ماشینش را سرگوچه پارک کرده بود..متاسفانه درآن کوچه هاومحله های پایین شهر تهران حتی جای پارک یک متورهم به زور می شد ! چه برسد به ماشین شاسی بلند ارمیا وآن جسه بزرگش !
دستانش رااززیر اور کتش،درجیب های شلوارش کرد وآرام آرام قدم برمی داشت ودرآن تاریکی هرباریک سنگ ریزه را باپایش به جلو پرت می کرد...وضع زندگی آقای نادری بیش ازحد اورا درفکر واداشته بود...همیشه فکر می کرد بدبختی هایش بزرگتر از همه ی غم های آدم های دیگراست ..! اما حالا...بادیدن خانه وزندگی آقای نادری...
نه ..ارمیا انگار که اوضاعش بهتر ازآنهابود..! لااقل دستش به دهانش می رسید! اما آقای نادری زنش راداشت ! بچه هایش مادرشان را داشتند ...ارمیا که شمیم را نداشت چه ؟!! تمنایی که هنوز بوی آغوش مادری را به خوبی درک نکرده بود چه ؟!!!
- خفه شو ...خفه شو فقط حرف نزن...
صدای بهم خوردن در ماشین و ارمیا که نگاهش را به روبرویش دوخت...یک پراید مشکی که یک پسرپشت فرمان آن بود ویک دختر که بیرون آن ماشین با خشم روبه آن پسرفریاد می کشید :
- آشغال...
وبازاری واشک ریزان گفت :
- توقول داده بودی نامرد...
ارمیا ایستاد...کناری درتاریکی که دیده نشود...پسر آرام ازداخل ماشین گفت :
- ببین ...ببین گوش کن..به مرگ خودم نمی خواستم این طور بشه...بیا عزیزم ..
دختر با فریاد بازهم گفت :
- دروغ می گی...تو یه دروغ گوی پستی...دروغ گو...!
- انقدر داد نزن ! همه همسایه هاتون می فهمن میریزن بیرون..بیا سوار شو..بیا خانومم..من نمی ذارم آبروت بره..نمی خوام...بیا..
دختر درحالی که فین فین می کرد گفت :
- من دیگه باتو هیچ جا نمیام !هیچ جا...
- گفتم داد نزن ترمه ! برا خودت بد میشه..
ارمیا با شنیدن آن نام جا خورد...با کنجکاوی به دختر نگاه کرد...چهره اش زیاد پیدا نبود..اما مطمئن بود ..مطمئن بود خودش است ..دختر ملوک خانم !
حالا می فهمید کلاس های مجانی اش که تا نیمه شب طول می کشد برای چه بوده ! هه ! کلاس های دوستی ! صدای پسر بازهم شنیده شد:
- ببین الان اگه این جا داد وبیداد کنی همه چی بدتر خراب می شه .! ولی اگه سوارشی وبریم توشهرآروم تر که شدی برت می گردونم ..اون وقت آب ازآب تکون نمی خوره ..تایه مدت دیگه هم میام خواستگاریت ..
ترمه به میان حرف پسر آمد وداد زد :
- تو دروغ می گی ..مث همیشه داری خامم می کنی...بعدم می زنی زیرش..مث همیشه ..
وبازهم صدای گریه دخترآمد...
ارمیا با دست آرام برپیشانی اش کوبید وزیر لب زمزمه کرد:
- پسره بی شرف!
همان موقع پسر ازماشین پیاده شد وبه طرف ترمه رفت ..ترمه عقب رفت ..پسر گفت :
- نترس..به خدا کاریت ندارم...
- نیاجلو..نیا آرین جیغ می زنما...
- من فقط می خوام باهات حرف بزنم..می خوام آرومت کنم..ترمه من ! ..عروسکم...بیا جلو..نترس..من تورو باهمه وجودم می خوام...بیا گلم..بیا..
ترمه عقب تررفت وگفت:
- من دیگه هیچی برام مهم نیس..اگه دست بهم بزنی همه رو خبرمی کنم ..به خدا راس می گم آرین..
آرین بی توجه جلو آمد وبا یک حرکت به طرف ترمه پرید که اورا بگیرد..دستش را که به سمت او گرفته بود درهوا ماند...آرین نفس زنان به کنارش نگاه کرد ...پسری قد وبالا بلند ترازخودش...! خوش تیپ وخوش بو بود...ارمیا به پسر که هفده هجده ساله بیشتر به نظر نمی رسید گفت :
- دست بهش نمی زنی ..
پسر که حسابی غفلگیر شده بود نگاهی به ارمیا کرد وپوزخند زد :
- خرکی باشی؟!!
ارمیا دستش را پیچاند ..صدای آخ پسر درآمد ...ارمیا گفت :
- تو خرکی هستی ؟!!
وداد زد :
- هان ؟
ترمه با وحشت به آن دو نگاه می کرد...چهره ارمیا حکم یک فرشته را برایش داشت ..بااشک هایی که خشک شده بود وبا نبضی که تند تند وازهیجان می زد بی حرکت مانده بود...کوله اش را به دهانش نزدیک کرده بود تا فقط جیغ نزند..
پسر که دردستان ارمیا گیرکرده بود روبه ترمه نگاهی کرد وپوزخند زد :
- آها...پس اون آقا خوشکل خوشکلی که می کردی این بود دیگه ؟!!...
وسرش را محکم تکانی داد وتا ازدست ارمیا خلاص شود وگفت :
- کور خوندی..تودیگه یه هرز...
ارمیا بادستش محکم بردهان پسر کوفت...خون ازدهانش بیرون ریخت..ارمیا نزدیک گوش پسر آرام گفت :
- ببند دهنتو بچه ! نمی ذارم قسردر ری...!
ویقه پسر را کشید واورا به سمت ماشین خودش هل داد...
- برو..یالله..برو...
پسر تلوتلو خوران به سمت ماشین ارمیا رفت..ارمیا فوری اورا باهرچند زور سوار کرد ودستهایش رابایک تناب درون ماشینش بست...بعد درهارا قفل کرد وبه سمت ترمه راه افتاد...ترمه ترسید ویک قدم عقب رفت..ارمیا بازهم جلو رفت..ترمه قصد فرار را داشت که ارمیا بازویش را محکم گرفت ...ترمه خواست که جیغ بکشد ارمیا فوری دستش را جلوی دماغش گرفت :
- ششششش...
ترمه فریادش رادرگلو خفه کرد وباترس وچشمانی که درشت شده بود به ارمیا نگاه کرد...ارمیا گفت :
- به کسی چیزی نمی گی فهمیدی؟! به هیچ کس..!
ترمه با تته پته گفت :
- ش..شما...
ارمیا آرام گفت :
- کاری به این چیزا نداشته باش ..همون کاری رو که گفتم انجام میدی فهمیدی ؟
ترمه باخشم گفت :
- من دیگه به هیچ کس اعتماد نمیکنم..
ارمیا دندان هایش را روی هم سایید وکمی جلو رفت..ترمه بازهم قدمی به عقب برداشت که ارمیا با عصبانیت فک اورادردست گرفت وبه بالا کشید...
- ببین بچه...اگه این کارونکنی..اون موقع خودت باید گندکاریاتو ماست مالی کنی ..پس مث یه دختر خوب حرف گوش بده وبذار کمکت کنم اکی ؟
ترمه همان طور که با چشمان گریان روبه ارمیا مات مانده بود سرش را تکان داد...به معنی قبول کردن! ارمیا لبخندی زد وعقب رفت تا ازوحشت دختر کم شود..دخترک ازترس نفس عمیقی کشید وبه ارمیا وبعد به تیپ وقیافه اش وبعد نگاهی به ماشینش کرد ...ارمیا باکمی نرمی گفت :
- آفرین دخترخوب...حالا سرووضعتو درست کن وخیلی خونسرد برو خونه...
ترمه که انگار تازه متوجه سرووضعش شده بود نگاهی به خودش کرد...مانتوی پاره شده...دکمه هایی که کنده شده بود وصورتی ورم کرده واشکی وموهایی ژولیده که اززیر شالش به بیرون زده بود...! کاملا حال آشفته اش را نشان می داد...ارمیا بازهم گفت :
- خیالت راحت باشه..من نمی ذارم آبروت بره..اگه خودت کمک کنی وبه کسی چیزی نگی ! فکرپدرتوبکن...فک کن به کارکردن وزجرکشیدناش!..تونباید اونوبیشتر ازاین زجربدی..پس نباید به کسی..چیزی بگی..حتی با رفتارت..نگران نباش..من کمکت می کنم..
دختربا دهان بازبه او چشم دوخته بود..! واقعا اویک فرشته نجات بود..باورش نمی شد...
ارمیا گفت :
- حالام بیشترازاین این جا واینستا..برو...
ارمیا به سمت ماشین خودش رفت وسوارشد..ماشین را روشن کرد وبایک تک گاز حرکت کرد...باسرعت دور می شد وترمه باسرعت اورا ازنظرمی گذراند..یک فرشته نجات ..باسرعت آمد وباسرعت رفت !
کامپیوتررا خاموش کرد وازپشت میز برخاست...کیفش را روی دوشش انداخت ودسته کلید های آتلیه را برداشت..نگاهی به دوروبرش کرد..همه چیز سرجایش بود..چادرش رادردست گرفت وخواست بیرون برود که دربازشد...نگاهش را به در دوخت..آه ازنهادش بلند شد...بازهم کیان فر...!اوکه گفته بود هریک ماه یه باربه شمیم وآتلیه سرمی زند!
سلام ..
شایان با خنده ای نامحسوس جلو آمد وگفت :
- سلام ...خانم خرسند! خوب هستین ؟
- بله ...به لطف شما...
- همه چی خوب پیش میره ..
- بدنیس...
شایان نگاهی به شمیم انداخت وابرویی بالا انداخت :
- بفرمایین خانم خرسند...
شمیم بدون این که بازهم نگاهی به او کند باببخشیدی سر جایش نشست .سرش رادرکامیپوترروبرویش گرم کرد و شایان گفت :
- اومدم یکی از پروژکتورا رو ببرم براتعمیر...
شمیم گفت :
- بعله..بفرمایین ...
شایان به سمت پله های اتاقک عکاسی رفت ..یکی دوپله بالا رفت که یهو برگشت وگفت :
- راستی امروز مشتری داشتیم ؟
شمیم بازهم بدون اینکه به او نگاه کند گفت :
- بله ..یکی دونفر برا چاپ عکساسون اومده بودن ..یه نفرم اومد سه درچهار گرفت ..
شایان سری تکان داد وگفت :
- آهان...
وپله هارا بالا رفت...شمیم انگارکه راحت شده باشد نفس عمیقی کشید ودستش را برروی پیشانی اش گذاشت ...خدای من ! حتی غافلگیری هایش هم مانند ارمیابود!
کاش اصلا نمی آمد که به عکاسی اش سربزند...یا اصلا پروژکتوری وجودنداشت که او بخواهد به خاطر آن به آتلیه بیاید..نه اصلا کاش شمیم نیامده بود...کاش قبول نکرده بود...لعنت..لعنت به سایه که اصرار کرد...لعنت ..اصلا لعنت به قلبی ناخوداگاه به طرف کیان فر کشیده می شد...ارمیا نبود! اما لااقل شبیه ارمیایش که بود!
آه عمیقی کشید وبا خود فکر کرد" همش تقصر خودش است..هیچ کس هم دخالتی نکرده بود..اگر خودش نمی خواست که سایه نمی توانست کاری ازپیش ببرد...خودش می خواست ..به خودش که نمی توانست دروغ بگوید! چهره شایان کیانفر...
ازاین که می توانست ارمیایی دیگر را درکنارخود داشته باشد نمی تواست بگذرد...! می دانست دلیل قبول کردنش فقط چهره ی کیانفر است ...مطمئن بود...وگرنه درآن شهر پر بود ازکارهایی که حقوقش برای شمیم خوب بود!
- چیزی شده خانم خرسند ؟
باشدت ازجا پرید ...! با دست پاچگی ایستاد...صندلی پشت سرش هم روی زمین سرخورد وکنار رفت ...شمیم درحالی که ضربان قلبش رابالا می دید نگاهی به پشت سرش کرد ونگاهی به کیانفر که کنجکاوی ونگرانی درصورتش موج می زد وگفت :
- ع..عذرمی خوام ...
ودوباره سرش را زیر انداخت...کیانفر با تعجب ونگاهی نگران گفت :
- حالتون خوبه ؟
- بله...خوبم ..حالم خوبه ممنون...
کیانفر گفت:
- چیزی به شب نمونده اگه خسته اید می تونین تعطیل کنید...
- نه ..نه گفتم که خوبم ...
- مطمئنین؟ می خواین برسونمتون ؟
یک لحظه شمیم قلبش ریخت...همین را کم داشت دیگر! بازهم گفت :
- زحمت نمی دم ..خودم یه ساعت دیگه میرم..مرسی..
کیانفر به شمیم که همیشه سربه زیر بود نگاهی کرد وپوفی آرام کرد...یادش نمی آمد اولین جلسه ای که شمیم را دیده بود خیلی هم سربه زیر وکم رویی نبود..به نظردختر اجتماعی می آمد..اما حالا نمی فهمید...! نگاهی دیگر به شمیم کرد وگفت :
- خیلی خب..پس من میرم...شمام اگه خوب نیستین نمونین..خدافظ
شمیم بازهم ازجایش بلندشد وگفت "
- بله...نیم ساعت دیگه میرم ..به سلامت..
شایان سری تکان داد وبیرون رفت ...شمیم با خیالی راحت خودش را روی صندلی چرخ دار انداخت ودرحالی که چشمانش را می مالید صدای گاز ماشین شایان را شنید...! می دانست پول زیادی درجیبش چرخ می خورد...ماشینش هم ازهمان مدل های روز دنیا !پوزخندی زد ! مثل ارمیا...دیگر حالش ازهرچه پول وثروت بود بهم می خورد...مهم ترین عامل بدبختی آدم ها...! لااقل آدم هایی که ندارند همیشه یک دل خوش را در زندگی دارند که اغلب ثروتمندان ازآن بی بهره هستند !
یادش آمد به روزهایی که درشرکت ارمیا کار می کرد...چه جالب! امروز هم برای کیانفر! نکند روزی هم با کیانفر.......؟!!!
سرش را تکانی داد وسیلی آرام به زیر گوشش زد وبه خود گفت :
- دفعه آخرت باشه ازاین فکرامی کنی !
ویادش به سمت ارمیا چرخ خورد وروزی که مثل امروز درشرکت با ارمیا هم چنین اتفاقی را داشتند...
"""""
- سلام خانم ببخشيد
منشي ازپشت کامپيوتر سرش را بيرون آورد وبه شميم نگاه کرد...شمیم لبخند زد ...خداراشکر کرد که آن دختر متکبر وازخود راضی جوان قبل نبود...منشی گفت :
- بفرمايين؟کاري دارين؟
- اِ....منو آقاي دادفر فرستاده
- رئيس؟
- نه منظورم پدرشونه
- آها نکنه شما منشي جديدهستين؟
- بله درسته
- بفرمايين بشينين تا به رئيس خبربدم.
- نه نه
- چرا؟
- خودم بهشون مي گم
- ولي من بايد ازشون خدافظي کنم ...
- امروز رو بي خيال شين مي دونين چيه ؟مي ترسم رئيس مخالفت کنه من به اين کا رنيازدارم مي خوام تو عمل انجام شده قرارش بدم اينجوري نمي تونه روحرف پدرش حرف بزنه
- چي بگم والله باشه به خاطر شماکه همسن دختر خودمي
- ممنون خيلي لطف کردين
- خواهش ميکنم .من ديگه برم پس فردا که اومدم به رئيس مي گم
- باشه.راستي ميشه يه کم درباره کارم توضيح بدين؟
خانم ياري شميم را تاحدي باکارش آشنا کرد ووسایلش را بعد ازنیم ساعت جمع کرد .خداحافظي کرد ورفت.شميم پشت ميز نشست ونفس عميقي کشيد.چشمانش را براي لحظه اي روي هم گذاشت.با خود برنامه ریزی می کرد(اين طوری که بوش مياد بايد نصف روز رواينجا باشم نصفشو توکلاس.بعدم که برم خونه وسه ساعت بخوابم وبقيه رو درس بخونم..به به چه برنامه اي!نمي دونم تهش هيچي برام مي مونه ياتموم مي شم؟؟؟) ازفکرش لبخند روي لبهايش نشست.
- بدنگذره
مثل فنر ازجا پريد .صداي ارميا بود.درست روبروي اودست به سينه وبااخمي بزرگ وشايدعصباني شميم رانگاه مي کرد.
سلام
ارمیا بی توجه به سلام شمیم خیلی جدی گفت :
- خانم ياري کوش؟انداختيش بيرون؟
- خانم ياري رفتن گفتن که چندروز ديگه که بازم اومدن ،ازتون عذرخواهي مي کنه
- خانم خوبي بود حيف........
ارميا بقيه حرفش را ادامه نداد.اما شميم ادامه آن را دردل گفت:( حيف من جاشوگرفتم!)
ارمياخیلی جدی شمیم را با کارش آشنا کرد...تمام شرایط وضوابط آنجارابا تمام جزییات توضیح داد...بدون این که حتی لحظه ای به صورت شمیم نگاه بیندازد...اخمهایش درهم وصدایش جدی وخشک !شمیم بیشتر ازاینکه یادبگیرد ترسیده بودو تند تند سرتکان می داد...می شد گفت یک ساعت وپنج دقیقه وبیست وسه ثانیه ،یکریز ارمیا صحبت کرد وهمه ی جنبه های کارشمیم را توضیح داد...وبعد هم بدون هیچ حرف دیگری به داخل اتاقش رفت.شميم به سختی نفسش را بیرون داد...کارکردن با آن پسر صبرایوب را می خواست ...با خود فکر می کرد...رییس هست که هست ...چرا عصا قورت داده و از همه ارث پدرش را طلب کار است ؟؟؟؟؟؟؟ بی حوصله درهمان حال برگشت و روبه اتاق دربسته ارمياشکلکی آورد.به حساب خود بااين کار ارميا را مسخره مي کرد...""""""
ازتصور خاطره هایش با ارمیا خنده ای برروی لبش نشسته بود...دلش هوای اوراکرده بود..برای هزارمین بار!...آهنگی را ازداخل کامپیوتر باصدای خود ارمیا انتخاب کرد وبا اشک هایی که اصرار به ریختن داشتن ولبخند تلخی صدای عشقش را تمام وجود می بلعید ...! خدارو شکر که آهنگ های ارمیا را روی کامیپوتر آتلیه ریخته بود! وگرنه دق می کرد...
*****
با صدای زنگ ترمه با ترس ازجا پرید...کتاب عربی اش دردستانش می لرزید..نگاهی به مادرش که چادر می پوشید تا درراباز کند کرد ودستانش را محکم مشت کرد...آب دهانش را قورت داد...ملوک خانم نگاهی به ترمه کرد وگفت :
- دختر چرا وایسادی منو بروبر نیگا می کنی..برویه چیزبپوش زشته...
ترمه بادلهره فقط به مادرش خیره شده بود..ملوک خانم گفت :
- وا...چته تو؟! برو دیگه آقا اومد...برو بچه اِ!
ترمه که انگارتازه به خود آمده بود دوان دوان به اتاقش رفت ودررابهم کوبید...پشت درنشست وباصدایی آرام زد زیرگریه ...
ارمیا به او قول داده بود که چیزی به پدر ومادرش نگوید...اما به شرطی این قول را داده بود که ترمه دیگر هیچ گاه به سمت اشتباهات قبلی اش نرود...دریک هفته بعد ازتحویل دادن آرین توسط ارمیابه پلیس ورد کردن کلی بدبختی که پدرو مادر ترمه نفهمند وکلی این ودرو ان در کردن اوضاعش کمی بهترشده بود! تازه شانس آورده بود ارمیا آشنایی درکلانتری داشت وگرنه کارترمه به دادگاه وازدواج با آرین می کشید..بازهم خداروشکر کرد که ارمیا پولش همه جا پذیرا بود!ارمیا ان قدر به ترمه کمک کرده بود که ترمه فقط پناه خود را آن پسر خوش قدو هیکل می دید...جدیدا هم فهمیده بود یکی ازخواننده هایی است که بسیار کم می خواند وبسیاردوستش دارند...می دانست زن دارد ..مادرش قبلا همه چیز را به او گفته بود...اما نمی توانست از او بگذرد..هرروزمنتظر دیدن دوباره اش بود..انگار ازآن شب تابه حال ارمیا فقط شده بود دوچشم دختری به نام ترمه ! فقط ارمیا را می دید!..حالا هم مثل قبل مشتاق دیدن او بود..اما هیچ گاه فکر نمی کرد بااین وضع اورابه خاطر اتفاقات مزخرف زندگی خودش ملاقات کند..
ازاین که اوبازهم آمده بود دلش مالامال ازشادی شده بود...
صدای درآمد...کسی پشت دراتاقش می کوبید...با سرعت ازجا برخاست..درحالی که نفس نفس می زد اشک هایش را فوری پاک کرد وگفت :
- ب..بله ..
صدای مردانه ارمیا را شنید :
- می تونم بیام داخل ؟
ترمه نگاهی به دور وبرش کرد ونگاهی به سرو وضع خودش...گفت :
- یه لحظه صبرکنین ...
کتاب فیزیکش را فوری داخل کمدش گذاشت وپتوهای روی زمین را بهم ریخته بودمرتب کرد ودست پاچه چادرسفیدی را پوشید وگفت :
- بفرمایین..
ارمیا دررابه آرامی بازکرد وداخل شد...ترمه با دیدن او قلبش ضربان محکمی گرفت وفوری سلام کرد..ارمیا لبخندی ملیح زد وگفت :
- به به ..دخترخوب...چطوری؟
ترمه که بوی عطر سرد ارمیا شامه اش را پرکرده بود سرش را زیر انداخت وگفت :
- سلام ..
وبعد ازمکثی گفت :
- بدنیستم ..
ارمیا گفت :
- نشد دیگه..نشد!قرار بودهمیشه خوب باشی...!
ترمه سرش را بالا آورد ولبخندی ملیح زد ...همان طور ایستاده بودند..هردو! ارمیا با شیطنت گفت :
- چادرت کجکیه ! اگه دعوتم می کردی بشینیم من اینو نمی دیدم !
ترمه بادست پاچگی بیشتر به خودش وچادرش که کج بود نگاه کرد ولب به دندان گرفت..سعی می کرد درهمان حال چادرش را درست کند...ارمیا همان طور نگاهش می کرد...بچه بازی های این دختر اورا به یاد بچه بازی های شمیم می انداخت..شاید هم فقط به همین دلیل کمکش می کرد..به دلیل شمیم وبه دلیل پدر ترمه !
ترمه گفت :
- ببخشید..ب..بفرمایین..
وبه سمت پتویی که تاخورده کنار دیوار بود اشاره کرد..ارمیا روی زمین نشست وترمه هم سربه زیر روبرویش ! اما درهمان گیر ودار سکوتشان ترمه اززیر چشم به تیپ ارمیا نگاه می کرد..اوه ..فوق العاده بود..مثل همیشه ..! شلوار تنگ وچسبان کتانی که به رنگ مشکی بود !پیراهن سفیدی و یقه ای که تا یکی دو دکمه بازبود..! ودرآخر یک کت مشکی اندامی که برروی پیراهنش پوشیده بود...! درخوابش هم چنین پسری را نمی دید...چه سوژه ای بود برای پز دادن بین هم کلاسی هایش!
- ببینم آماده ای که ؟
ترمه فوری سرش را بالا کرد..با ترسی که به چشمانش بازهم راه پیدا می کرد...ارمیا بازهم با آرامش گفت :
- نترس من به مامانت چیزی نگفتم..بهش گفتم داریم میریم توتمنارو ببینی...!
ترمه نفس راحتی کشید وسرش را بازهم زیرانداخت...ارمیا گفت :
- اگه امروزو هم تحمل کنی همه چیز به خوبی حل میشه..فقط بستگی به تو داره ! ببین تو بعد ازاون عمل ..خب فک می کنم نمی تونی تا چندروز سروپا باشی...من یه بهونه ای جور کردم وبه مادرت می گم که با خواهرم رفتین شمال! خونه ی مادربزرگم ! خوش بختانه پدرو مادرت به من خیلی اعتماددارن..می تونم راضی نگهشون دارم..فقط تا اون موقع تومی تونی خونه ی خواهرمن بمونی..مطمئن باش کسی چیزی نمی فهمه...براهمشون بهونه ی دیگه ای میارم..چطوره ؟
ترمه بغض کرده سرش رابالا آورد وبه ارمیا نگاه کرد...اشکانش روی گونه هایش ریخت..خیره به ارمیا مانده بود..ارمیا نگاهش را برروی زمین دوخت وچیزی نگفت...ترمه وحشت داشت ! هرچند با یک عمل می شد آبروی رفته اش را برگرداند...هرچند ارمیا گفته بود جای مناسبی است ..هرچند پول زیادی ازارمیا می گرفتند..اما..هنوز هم در دل دختر نوجوان یک واهمه وجود داشت ! واهمه ی فهمیدن پدرو مادرش ازموضوع !
واهمه ی آینده و روزی که شاید مردی که به عنوان زن ترمه را بپذیرد این موضوع را بفهمد! واهمه ی رفتن آبرویی که پدرو مادرش با چندین سال بدبختی کشیدن بدست آورده بودن ..اگر پدرش می فهمید ؟!!! چه می شد ؟! ترمه را می کشت یا نه ؟! ...مسلما هم خودش را وهم ترمه وآن آرین لعنتی را می کشت وخلاص ! کم نبود یک پدربود ودنیایی غیرت مردانه !
ارمیا که می دید ترمه مرتبا اشک می ریزد بازهم گفت :
- ببین من یه هفته مرتب با توصحبت کردم که ازاین گریه زاریا دست برداری...چیزی بود که خودت خواستی ! خودت غفلت کردی..حالا هم باید چوبشو فقط خودت بخوری ! برا همین به پدرو مادرت چیزی نمی گم ! اگه این دفعه چوبشو بخوری دیگه دفعه بعدی درکارنیس! البته ازحالا به بعدهم من نمی ذارم دست ازپا خطا کنی..آسه می ری آسه میای! حواسمم بهت هس..یه وقت فکرگول زدن منو به مغزت نیاری..پدرومادرت به من خدمت می کنن..درجواب همه ی اون خدمت های صادقانشون من می خوام نذارم آبروشون بریزه..توقع دارم توهم درک کنی وکمک کنی ...اکی ؟
ترمه سری به معنی موافقت تکان داد .. ارمیا گفت:
- پاشو آماده شو..هرچی هم لازم داری باخودت بردار...دست وصورتتو هم یه آب بزن مادرت نگران نشه..من توی ماشین منتظرم ...
وبه دنبال این حرف ارمیا ازجا بلند شد..ترمه هم فوری ازجا بلندشد ..ارمیا راه افتاد تا بیرون برود...دستگیره دررا گرفت وولی قبل ازاین که در را باز کند وبیرون برود برگشت وروبه ترمه گفت :
- ترمه
ترمه با نگاه خیسش به ارمیا چشم دوخت ..وارمیا گفت :
- تو ارزشت بالاتر یه صدفه ..دیگه هیچ وقت نذار کسی جزشوهرت یه نگاه کوچیک هم به تو وحریمت بنداره ..! اینو همیشه یادت باشه...
وبدون این که منتظر واکنش یا جوابی از ترمه باشد بیرون رفت وترمه رابازهم در وجدان درد وندامتش تنها گذاشت !ترمه ازخدا کمال تشکررا داشت ..خوشحال بود که خدا کسی را برای کمکش فرستاده که یک مرد به تمام معنا بود ! ارمیا همیشه عکس پیش بینی های ترمه رفتار می کرد..هروقت که ترمه فکر می کرد ارمیا الان است که داد وبیداد کند وبراو خشم بگیرد ارمیا باخونسردی ومهربانی اش مردی اش را به اثبات می رساند وهرموقع هم که ترمه فکر می کرد ارمیا به زودی آبرویش را می برد برعکس ارمیا همان موقع شروع به صحبت هایی می کرد که ترمه بیش ازپیش به ارمیا اعتماد می کرد..واین عاقل بودنش را می رساند...ترمه فکر می کرد او بلد است چطور رفتارکند...چون درست مانند یک روانشناس با ترمه رفتارمی کرد..انقدر حساب شده که ترمه یک هو به یک مرد غریبه بیش ازهرکس دیگری درآن اوضاع اعتماد کرده بود وبه حرفهایش نه نمی گفت ! وحالا هم راحت به دنبالش می خواست برود...ارمیا واقعا یک روانشناس بود!
لحظاتی بعد ترمه مرتب وآماده شده کیفش را دست گرفت وبیرون آمد..سربه زیر وآرام با پاهایی لرزان قدم برمی داشت که صدای مادرش اورا میخکوب کرد:
- ترمه جون داری میری مادر؟!
ترمه بغضش را فروخورد ودسته کیفش را درچنگ هایش فشرد وگفت :
- آره مامان ...
ملوک خانم گفت :
- آخه چرا انقد یهویی؟! می ذاشتی بعدا باهم میرفتیم خونه مهندس تمناکوچولو رومی دیدی!
- ترمه لب به دندان گرفت وچشمانش را روی هم فشرد وبعدهم بازکرد...گفت :
- عیب نداره مامان میرم وبرمیگردم..بعدا ممکنه وقت نکنم ..منوکه می شناسی طاقت ندارم هیچ وقت ..
ملوک خانم خندید وگفت :
- می شناسمت..همون وقتا هم واسه دیدن مهندس همین جوری بی طاقتی می کردی..باشه برو شب به بابات می گم بیاد دنبالت ..یه وقت به مهندس زحمت ندیا..بچشو نگه دار..جای من به خونش برس..تونستی یه غذاهم واسشون درست کن..ما نمک گیرمهندسیم به خدا...
ترمه که ازحرافی های مادرش کلافه شده بود سری تکان داد وراه افتاد:
- باشه ..
ملوک خانم به دنبال ترمه راه افتاد وبازهم تانزدیک ماشین ارمیا که ترمه می رفت می گفت ومی گفت ومی گفت ....!
اما این ترمه بود که با تک گاز ارمیا وحرکت با سرعت ماشینش هرلحظه ترسش دردل بیشتر می شد ورنگش می پرید..ازفکر این که قرار است کجا برود پشتش می لرزید...یعنی چه اتفاقی برایش می افتاد ؟!حل می شد یا مشکلش صدبرابر می شد ؟! یعنی درست می رفت یانه ؟
******
ارمیا نگاهی به دختری که تمام صورتش پربود ازآرایشی غلیظ نگاهی با اکراه انداخت وگفت :
- پس کجاس این خانومتون ؟
دخترسرش راازروی کامپیوتربه سمت ارمیا چرخاند وبه موهای عسلی اش تابی داد وبا عشوه ای که معلوم بود برای ارمیا بود گفت :
- میانشون..یه کم صبرکنین..یه نفر جلوتون بوده..
ولبخندی به ارمیا زد ..ارمیا چپ چپی نگاهی به آن دختر کرد ونگاهش را ازاوگرفت ومشغول بازی کردن با سوییچ ماشینش شد..ترمه با اظطراب مرتب دستان یخ زده اش را مشت می کرد ...پاهایش را تکان می داد وبه در ودیوار تمیز ومرتب وشیک آن خانه نگاه می کرد..قبل ازدیدن آن جا فکر می کرد ارمیا اورا به آن خانه های درب وداغونی که درفیلم ها دیده بود می برد..اما حالا با دیدن دیوار هاوسقف ام دی اف..با آن سرامیک های سفید کف اتاق ومبل های چرم قرمزوبا آن درهای چوبی براق ودکوراسیون زیبا کمی فقط کمی راحت شده بود!
همان طور درفکر بود که دختر منشی ازجایش بلند شد ...ترمه به راه رفتنش نگاه کرد..! کاملا توجه برانگیز بود..کاملا غربی وتقیلدانه ! با کفش های قرمز وبراق پاشنه ودوازده سانتی ویک مانتوی همان رنگ بالای زانو وچسبان !
ترمه به ارمیا نگاه کرد..دلش می خواست عکس العملش را درمقابل آن دختر ببیند..ارمیا حتی به سرش هم زحمت بلند کردن نداد! ترمه روبه دختر پوزخند زد ...! معلوم بود که دارد برای جلب توجه ارمیا خودکشی می کند...! ازجلوی ارمیا رد شد وبه داخل آبدارخانه رفت ومدتی بعد با یک سینی که حاوی یک فنجان قهوه ویک بشقاب کیک بود برگشت ...نزدیک ارمیا شد ویک یهو جلوی ارمیا خم شد! صورتش درست روبروی صورت ارمیا قرارداشت..ترمه لب به دندان گرفت..ارمیا یک لحظه چشمانش را بالا آورد وبه قیافه مضحک دختر نگاهی کرد..اوه لبهایش فوق بزرگ وسرخ سرخ بود..چشمهایش را ازبش مشکی کرده بود مانند جن شده بود...دختر لبخندی زد وگفت :
- بفرمایین ...برای شما آوردم ..
ارمیا سرش را زیر انداخت ودیگر نگاهش نکرد ...خونسرد گفت :
- ممنون ..نمی خورم ..
دختر لبخندش به خنده ای تبدیل شد وگفت :
- کارشما طول می کشه..ممکنه خسته شین ...
ارمیا بازهم خیره ومشغول با گوشی اش گفت :
- گفتم که ممنون..نمی خوام ..
دختر گفت :
- ما به همه مشتریامون ازاین لطفها نمی کنیم..می دونین من ارادت خاصی به شما وصداتون دارم آقای دادفر..
ارمیا دیگر عصبانی شده بود..اگر کارترمه گیر نبود بلند می شد وآن دختر وآن ساختمان را روی سرشان خراب می کرد!چاپلوسان خلاف کار!
ارمیا نگاه عصبی وجدی اش را به شدت بالا آورد وروبه دختر که کمی ترسید وعقب تر رفت گفت :
- پس لطف کنین برا همراهمم بیارین..مادوتایی میل می کنیم !
دختر ابرویی بالا انداخت وسینی را جلوی ارمیا گذاشت وگفت :
- متاسفانه به من گفتن به مشتریها اصلا رو ندیم ...
واشاره ای به ترمه کرد وگفت :
- متوجه که هستین ؟!
ترمه با بغض وناراحتی به ارمیا نگاه کرد وارمیا به ترمه که اشک درچشمانش جمع شده بود چشم دوخت وآرام گفت :
- تحمل کن..به زودی همش تموم میشه..!
وروبه دختر منشی چشم غره ای رفت ..همان موقع در اتاق باز شد ویک دختر که سروضعی ناموزون وقیافه ای اشک آلود و ورم کرده داشت با کمک یک دختردیگر ازاتاق بیرون آمد..منشی روبه ارمیا گفت :
- نوبت شماست..می تونه بره داخل...
ترمه آب دهانش را قورت داد...ارمیا به ترمه نگاه کرد..ترس و واهمه درچشمان دخترک خوانده می شد...ارمیا گفت :
- آروم باش..خب ؟!
ترمه که حلقه ای اشک درچشمان می لرزید ...بازهم آب دهانش را قورت داد...ارمیا گفت :
- به این فکر کن که همه چی درست میشه..به چندساعت دیگه...
- به به ..به به ..ارمیا خان گل گلاب...چه عجب ما بالاخره شمارو زیارت کردیم ..مشتاق دیدار..
ارمیا سرش را روبه صدای که می شنید چرخاند..زن قد بلند وفربه ای که همانند منشی اش قیافه اش را زرق وبرق داده بود..منتها بایک تفاوت که آن زن به عنوان دکتر روپوش سفیدی برتن داشت ..ارمیا پوزخندی زد وگفت :
- اما من اصلا فک نمی کردم بازم تورو..اونم تودفترت ملاقات کنم !
زن خنده ای کرد وگفت :
- خب دیگه روزگاره..خیلیارو باهم روبرو می کنه که تو مخشونم نمی گنجید بهم نیازپیدا کنن !..مثل منو تونه ؟!
ارمیا بازهم پوزخند زد وخیلی بی خیال گفت :
- من به تو نیازی ندارم ..می دونی که چیزی که توی این شهرزیاده آدمای خلاف مث تو..منتها امیر سفارشتو کرد منم نخواستم التماساشو زمین بزنم ..
زن بازهم خندید وبا اشاره چشم وابرویی روبه ترمه که دست پاچه ولرزان بود گفت :
- ریختی روهم ؟!گندزدی بالاخره؟
ارمیا سرد وعصبی گفت :
- خفه شو ...من تومجردیم ازاین غلطا نمی کردم ..حالا که زن وبچه دارم برم دنبال کثیف کاری؟
منشی که با شنیدن حرفهای ارمیا رنگش پریده بود وانگار توذوقش خورده بودبادهان بازبه ارمیا نگاه می کرد..ارمیا ادامه داد:
- زود کارشو تموم کن..لطفا سعی کن پارتی بازی کنی.کارتو خوب انجام بده.وگرنه می دونی که..من آدمی نیستم که بترسم ..اولا که پولتو نمی دم..دوما همه این خونه کوچولو ودار وندارتو تویه فوت به باد می دم !
زن پوزخندی زد وگفت :
- هنوزم یه دنده ومغروری آقای دادفر...بیچاره زنی که با تو سرمی کنه..!
ارمیا گفت ":
- یادمه... همتون ازتنفر!چقدرموس موس می زدین...برو ..برو هنگامه ..نذار اون روم بالا بیادا...
هنگامه با حرص لب هایش را روی هم فشردوداخل اتاق شد ...
ترمه با پاهایی لرزان ازجا بلندشد و به سمت اتاق راه افتاد..ارمیا هم بلندشد ..ترمه را تا نزدیک اتاق همراهی کرد..ترمه درآخرین بار باترس اما انگارکه به حامی اش وتنها پناه گاهش نگاه می کند برگشت وروبه ارمیا درچشمانش زل زد...خاکستری چشمان آن پسر غوغا می کرد با دل یک دختر نوجوان ! انقدر که نیروی وارد شدن به آن اتاق وحشت را به اوداد واورفت..ودرذهنش ماند که ارمیا خیلی مهربان مثل همیشه گفت :
- من منتظرم خیالت راحت ..هستم..
ترمه داخل اتاق شد ودربسته شد...ارمیا نفس عمیقی کشید ودستانش را در جیب شلوارش فرو برد...سرش را برگرداند که بالبخند جلف منشی مواجه شد..! چشم غره ای به او رفت وبه طرف حیاط راه افتاد..نه حوصله ی ماندن درآن ساختمان را داشت نه حوصله ی آن دختره ی منشی را ...
آرام آرام قدم برداشت وبیرون رفت ..نفس های عمیقی می کشید وبه درختان وشکوفه هایی که برای رسیدن بهار شکفته می شدند چشم دوخته بود...شاید چنددقیقه ..فقط چند دقیقه چشم هایش را روی هم گذاشت ...اگر درست میشد ...دیگر تمام بود...دیگر می رفت ...دیگر می توانست به دنبالش بگردد..دیگر هی مرتب بلیط هایش را کنسل نمی کردآن هم به خاطرکمک به دیگران ..کمک به راننده اش وآبروی زن وبچه بدبختش!...شایدالان دیگر می توانست پیدایش کند وبرش گرداند..دیگر تمنا شب ها ازدل درد بی قراری نمی کرد ..دیگر خانه اش خاموش نبود..دیگر مجبورنبود همیشه زحمت تمنارا به مادر وخواهرش بدهد..دیگر همیشه خودش بود وشمیمش وتمنایش...
- ولم کن...آییی..دستم..
- وایسا ببینم...دختره آشغال ..
ارمیا با صدای جیغ دخترانه سریع به پشت سرش برگشت ...درست می دید ؟!! این ترمه بود؟! ترمه بود که با سرعت به سمتش می دوید وفرارمی کرد؟!! صدای جیغ ترمه ؟...هنوز درست متوجه اطرافش نشده بود که ترمه خودش را یک هو درآغوش ارمیا پرت کرد..دستانش را محکم دور کمر ارمیا حلقه کرد وبا صدای بلند گریه کرد..ارمیا مات مانده بود...ترمه چرا فرار کرده بود؟!! ارمیا نگاهی به هنگامه کرد که باپوزخند ومانند جلاد ها به ترمه نگاه می کرد وبعد نگاهی به ترمه ...هنگامه گفت :
- رفته گند زده تو آبروش حالاهم می ترسه برش گردونه...!
وخنده ای تمسخر آمیز کرد..ارمیا که عصبی شده بود بازوهای ترمه را گرفت وگفت :
- ببینمت ...
ترمه ازاو جدا نمی شد..عین چسب ارمیارا گرفته بود...ارمیا بازهم گفت :
- ترمه باتوام !
ترمه فین فینی کرد وگفت :
- نمی خوام ..من می ترسم ..ازاون دم ودستگاهاش می ترسم ..اونا منومی کشن..توروخدا..بریم ..
وبازهم گریه کرد...ارمیا که حسابی کفرش بالا آمده بود وازچسبیدن ترمه به خودش اکراه داشت بازوهایش را محکم گرفت واورا به شدت ازخود جدا کرد وکمی به عقب هلش داد :
- وقتی می گم برو کنار برو کناردیگه...
ترمه با تعجب به ارمیا زل زد...گریه اش یک هو بند آمده بود...ارمیا داد زد:
- وقتی خودت یه غلطی کردی خودتم باید پاش وایسی..نگفتم بهت ؟! نگفتم باید ترس رو کناربذاری؟ نگفتم تاوانشو به خاطرپدرو مادرت خودت پس بده ؟!! گفتم یا نگفتم ؟!!
ترمه سرش را زیر انداخت وساکت چیزی نگفت ...هنگامه که حوصله اش سررفته بود بی خیال به اتاقش رفت اما منشی هم چنان مانند تماشاچیان کنجکاو به آن دو نگاه می کرد..انگار تازه خوشش هم آمده بود! ارمیا بالاخره جوش آورده بود وهمه ی عصبانیت هایش را سر ترمه خالی کرد...هرچقدر توانست حرف زد..ازپدرومادر بدبخت ترمه..ازبی پولی شان..ازاین که ترمه اشتباه بزرگی انجام داده بود..ازاین که آرین درزندان بود و..انقدر گفت که ترمه باچشمانی که اشک هایش خشک شده بود به طرف حیاط حرکت کرد..قدم زنان به میان درختان آن جا رفت وحتی یک کلمه هم جواب ارمیا را نداد..ارمیا روی مبلی نشست ودستان را درموهایش فروبرد..این دختر همه ی وقت وزندگی اش را گرفته بود..کاش تمام می شد...ولی یه جورایی مطمئن بود که حرفهایش کاری بود وترمه وقتی به اوضاعش فکرکند بهترمی شود وکنارمی آید...
- آقای داد فر..
صدای پرازعشوه منشی بود...ارمیا سرش را بالا کرد وبه او چشم دوخت ..منشی که ازنگاه جدی وخشمگین ارمیاترسید کمی روی صندلی اش جابه جا شد وبا من من گفت :
- می ..میگم ..یه وقت ..درنره ؟..اممم...خیلی ترسیده بودا...
ارمیا جعبه فلزی سیگارش را ازجیبش بیرون آورد وبا فندکش سیگاررا آتش زد وکامی محکم ازآن گرفت وگفت :
- نه ..می دونم برمی گرده...
- حواست باشه بهت چی گفتم المیرا...نمی ذاری ملوک خانم بیاد دیدن دخترش...خوب ازش نگه داری کن..تا من برگردم...این دختر دست من امانته...
المیرا دستی درهوا تکان داد وگفت :
- خیلی خب بابا..صدبار گفتی...! اتفاقا مامان خیلی بیشتر ازتو حواسش به این دختره اس..هرچند که نگفتی چی شده ..ولی باشه ..بهم می رسیم ارمیا خان...
ارمیا خنده ای کرد والمیرا را درآغوش کشید ..المیرا جیغ خفیفی کشید که ازآغوش برادرش بیرون برود اما ارمیا اورا محکم گرفته بود :
- قربون آبجی خلم برم...چقده تو به من کمک می کنی..من اگه تورونداشتم چیکارمی کردم ؟!
المیرا غر غر می کرد که ارمیا اورا ول کند واحسان که نزدیک ارمیا ایستاده بود نزدیک گوشش آرام گفت :
- داداش این زن منه ها..اشتباه نگیری یه وقت !
ارمیا با آرنجش به پهلوی احسان زد وگفت :
- قبل ازاین که زن تو باشه خواهرمن بود..کاری نکن طلاقتو ازش بگیرما...
احسان خنده ی بلندی کرد ودستش را روی شانه ی ارمیا زد:
- دیوانه..
- ارمیا دیرت نشه مادر...
ارمیا نگاهش رابه مادرش که با تمنا که درآغوشش بود دوخت ولبخند زد :
- ای جونم...آوردیش مامان ؟
والمیرا را کنار زد وبه سمت مادرش پروازکرد...تمنایش را که درلباس هایی خز دار نرم وصورتی پیچیده بودند درآغوش گرفت وبه اوخیره شد...
- نمی دونم ازدوریش طاقت میارم یانه؟
وباغم به چشمان باز ودرشت دخترکوچکش خیره شد...چقدر آرام ودوست داشتنی بود این دختر!!! چقدر به مادرش رفته بود وچقدر درد نبود شمیم را کمتر می کرد وارمیا حالا ازاوهم باید جدا میشد..المیرا گفت :
- مامان مجبور بودی بچه روآوردی؟!! حالا مگه ولش می کنه..! تا سه ساعت باید اینو ازبچش جداکنیم !
زهره خانم نگاهی عاشقانه وپرازمهر به فرزند ونوه اش انداخت وگفت ":
- حق داره بچم...می خواد بره یه شهرغریب..دور ازپاره تنش...اونم حالا که بهش وابسته شده...!
آقای دادفر که تابه حال ساکت بود گفت:
- سفرقندهارکه نمی خواد بره خانوم..هروقت هم دلش تنگ شد یه زنگ بزنه..صدا بچشو گوش کنه..فعلا مهم ترازهرچیزی پیدا کردن شمیمه ! برو پسرم..برو معطل نکن به شب برمی خوری...
ارمیا سرش را درپتوی نرم وخزدار دخترش کرد واورا عمیق بویید! بازهم بوی عشق...بوی شمیمش را ازتمنایش حس می کرد...دستان کوچک تمنا را دردست گرفت وچندین باربوسید...با غم به چشمان باز وکنجکاو تمنا که مثل همیشه می چرخید نگاه کرد وآرام گفت :
- قربون اون چشمای درشتت بابایی...
المیرا به طرف ارمیا آمد وگفت :
- ای بابا..بده ببینم بچه رو...گفتم این مث چسب دوقلوئه ها...ازصبح تاحالا ده بارباهاش خدافظی کردی!
ارمیا لبخندی غمگین زد وتمنارا به المیرا داد...روبه زهره خانم گفت :
- می دونم خیلی مراقبشین..ولی مامان..توروخدا...ازچشماتون بیشتر...
المیرا با حرص به میان حرف برادرش آمد وگفت :
- خبه خبه! دیگه به مامان هم درس بچه داری بده...! بعد این همه سال تجربه...
زهره خانم گفت :
- المیرا ..
وروبه ارمیا ادامه داد :
- حق داری مادر...مث تخم چشمام ازش نگه داری می کنم..خیالت راحت..به سلامت برو وبازنت ایشالله برگرد..
ارمیا جلو رفت ومادرش را درآغوش کشید وبعد دستش را فوری بوسید...بعد هم بابقیه خداحافظی کرد وبه بیرون رفت..قرار بود به شیراز برود...با ماشین خودش بهتر بود..خانواده اش اصرار داشتند که باماشین خودش برود..چون درهرصورت دریک شهرغریبه به ماشین احتیاج پیدا می کرد...همه برای همراهی او به بیرون ازخانه رفتند وارمیا درماشینش را بازکرد..قبل ازاین که سوار شود برگشت روبه همه وگفت :
- برام دعا کنین پیداش کنم...
همه انشالله را زیرلب گفتند..ارمیا خنده ای مرموز کرد وخواست بازهم به طرف تمنا که درآغوش المیرا بودبرود که المیرا فوری گفت :
- دست بهش زدی نزدیا!! اِ...هرچی بهش هیچی نمی گم بدترمیشه...
ارمیا التماس آمیزگفت :
- یه کوچولو..یه بار..یه بوس فقط...
- نخیر..نمیشه...
- ارمیا!
آقای دادفر وهمسرش با المیرا مخالفت کردند وآقای دادفر روبه ارمیا گفت :
- بیا پسرم..یه باردیگه بچتو ببین..کاری به المیرا نداشته باش..
المیرا اخم کرده بود ارمیا یک باردیگر کامل بچش را بوسید وسوار ماشین شد...همان موقع گوشی اش زنگ زد.شماره دیبیت کارت بود!.همان شماره ای که مدتی بود به خانه وگوشی اش زنگ می زد..دیگر عادت کرده بود به بی حرفی هایش ! اما بازهم انگار دوست داشت جوابش را بدهد...باعذرخواهی ازهمه تماس را جواب داد:
- بله ؟!
- .........
- الو؟!
- .......
- بفرمایین ؟؟
انگار کسی بود پشت تلفن وفقط گوش می کرد..ارمیامکثی کردوبعد عصبی وزیرلب گفت:
- کاش همونی نباشی که حدس می زنم !
وتماس را قطع کرد...المیرا گفت :
- کی بود؟
ارمیا سری تکان داد وگفت :
- مزاحم..! خب من برم..همگی خدافظ...
وسوار ماشینش شد وماشین راروشن کرد...دستی برای همه تکان داد وحرکت کرد...زهره خانم کاسه ای آب را پشت سر ماشین پسرش ریخت وشروع به خواندن آیت الکرسی کرد..به امید این که شمیم شیراز باشد وارمیا پیدایش کند...! همه نگران بودند ودوست داشتند شمیم پیدا شود وبا ارمیا برگردد..المیرا روبه تمنای کوچک با زبان بچگانه ای گفت :
- دیدی عمه جون..بابایی هم تنهات گذاشت ؟!! من بمیرم براتو عمه..مگه من مردم..؟ خودم تروخشکت می کنم..
وآهی کشید وگفت :
- فقط خداکنه که مامانت شیراز باشه وپیداشه !
شش ماه بعد....
ارمیا وارد خانه شد وکیف سامسونتش را کنار گذاشت ..
- ملوک خانم..خونه ای؟
وروبه آینه ایستاد ویکی دوتاازدکمه های پیراهنش را بازکرد...ملوک خانم فوری وکف گیر به دست بیرون آمد وگفت :
- سلام آقا..خسته نباشین ..
ارمیا برگشت وبا لبخند ملیح وخسته ای گفت :
- سلام..ممنون..تمنا کجاس؟
- تواتاقشه آقا...
- بیداره ؟
- بعله آقا..تازه بردمش اونجا...می خواستم برم خوابش کنم ...
- خودم میرم ..توبه کارت برس..
- چشم..
ارمیا به طرف اتاق بچه اش راه افتاد ...دراتاق را اول نیم چه ای باز کرد وازلای در اورا نگاه کرد...دلش غش می رفت ازدیدن او...دررو رووکش نشسته بود ومرتب بالا وپایین می پرید...دستش را هی برروی بوق رو رووک می زد وخودش غش می کرد ازخنده ...انگار خوشش می آمد..هی تکرار می کرد ومیخندید وباخودش صداهایی درمی آورد که انگار حرف می زد..ارمیا خنده ای کرد ووارد اتاق شد :
- بلای بابا..چیکا می کنی باخودت ؟؟؟
تمنا یک هو ساکت شد وکمی ترسید وبه پدرش زل زد...بعد بادیدن قیاقه آشنای ارمیا وذوق زده غش کرد ازخنده وشروع به دست زدن کرد..بادستهای کوچک ووسفید وتپلی که به زورهم دست می زد وتلاش می کرد...اما خیلی زیبا خوشحالی اش را بابت آمدن پدرش نشان داده بود..ارمیا که ازخنده های او لذت می برد وبادیدن چال گونه ی کوچکی که دخترش موقع خنده ازخودش به ارث برده بود دلش مالامال ازشادی شده بود با عشق به طرف اورفت وگفت :
- جون دلم بابایی...فدای خنده هات ...بیاببینم ..
وآغوشش را برای تمنا بازکرد اما بغلش نکرد..تمنا باذوق وخنده هایی که تقریبا درآن جیغ می زد ازهیجان بالا وپایین می پرید که پدرش اورا درآغوش بگیرد..ارمیا که رفتارهای مشتاق اورا می دید ..خنده ای کرد واورا ازداخل رو رووکش بغل کرد وگفت :
- شیطون...حسابی بغلی شدیا...لوست کردم..
ناخن شصتش را آرام روی چانه تمنا فشار داد..تمنا غش می کرد ازخنده وارمیا ازاتاق بیرون رفت...ملوک خانم با لبخند وراضی از رابطه ارمیا وبچه اش گفت :
- آقا ناهار حاضره ...
- دست درد نکنه ملوک خانم..بیا این وروجکو بگیر من برم دستامو بشورم ...
ادامه دارد...
ارمیا با همان لبخند گفت :
- سلام ...
ملوک خانم درحالی که دستپاچه شده بود سرش را زیر انداخت وگفت :
- سلام آقا...شما چرا اومدین ؟ شرمندم کردین آقا..روم سیاه ..
ارمیا با همان خوش رویی گفت :
- ملوک خانم ...
ملوک خانم فوری سرش رابالا کرد ...
- بله آقا..
- می خوای همین جوری دم در وایسم ؟
ملوک خانم فوری کنار رفت وارمیا وارد خانه شد...یک حیاط موزاییکی کوچک که یک حوض پنج گوش آبی هم وسطش قرار داشت ...گوشه وکنار حیاط هم خرت وپرت هایی مثل اسباب بازی بچه ها ویک تنور فلزی ویک دوچرخه به چشم می خورد...
- بفرمایین ...بفرمایین آقا ...قدم رو چشممون گذاشتین ..بفرمایین ..
ارمیا همان طور که اوضاع نابسامان خانه ی آقای نادری را ازچشم می گذراند وارد خانه شد ..یک سالن کوچک که فقط یک قالی دوازده متری کهنه وفرسوده بر کفش پهن بود...نه هیچ مبلی بود ونه وسایل تزیینی وتجملاتی! برروی همان قالی فرسوده ،پتوهایی کنار دیواربه صورت تاخورده پهن شده شده بود وپشتی هایی روی پتو وتکیه به دیوار قرار داده بودند...که انگار برای مهمان بود..یک آشپزخانه داشتند وفقط یک اتاق ! ارمیا هرچند زیادی کنجکاوی اش برانگیخته شده بود...اما خیلی خونسرد سرش را زیر انداخت وازنگاه کردن زیادی به دور وبر آن خانه دست برداشت ...رو به ملوک خانم گفت :
- قابل شمارو نداره
ملوک خانم شرم زده دستش را جلو آورد وگل را گرفت :
- خدا مرگم بده آقا...این چه کاریه ...وظیفه من ِ...
ارمیا فوری میان حرفش آمد وگفت :
- ای بابا ...ملوک خانم منو شما که این حرفا رو نداشتیم! همش شما می اومدی خونه ما حالا یه بارمن خواستم بیام ! کاری نکن دفعه دیگه پشیمون شما !
ملوک خانم لبخندی زد وگفت :
- شما صاحب اختیارین آقا...
ارمیا روی یکی ازهمان پتوها نشست وگفت :
- لطف می کنی یه چای برام بیاری!
ملوک خانم با خوشحالی ناشی از خوش رفتاری ارمیا گفت :
- رو چشم آقا...
وبه سمت آشپزخانه رفت ..
ارمیا گفت :
- شوهرت کجاس؟
ملوک خانم ازتوی آشپزخانه گفت :
- رفته سرکار آقا...صبح ها وعصرها براشما کار می کنه..شب هاهم برایه بنده خدا دیگه...
ارمیاچیزی نگفت...واقعا باورش نمی شد آقای نادری برای خرج زندگی اش انقدرزجر بکشد ! نگاهش را برروی دیوار های کاه گلی خانه دوخت وبه بچه های ملوک خانم که یک پسر ودختر هشت ساله وپنج ساله بودند چشم دوخت وافسوس خورد...! آقای نادری چه زندگی داشت وارمیا خبرنداشت ! واقعا چه قدر از افراد دور وبرانسان های ثروتمند این طور زندگی می کنند وهیچ کس به آنها توجهی ندارد؟!! مانند ارمیا...چند سال بودکه آقای نادری راننده اش بود واو حالا ازوضع زندگی اش باخبرشده بود! ارمیا دستی به صورت مردانه اش کشید وبه قاب عکس های روبرویش درتاقچه چشم دوخت..یک عکس ازآقای نادری که بسیار جوان بوده ! ویک عکس هم ازیک دختر نوجوان که انگار پانزده شانزده سال بیشتر نداشت !
- دخترمه...
ارمیا سرش را چرخاند ...ملوک خانم با یک سینی چای به سمت ارمیا می آمد..ادامه داد:
- بچه اولمه ...اسمش ترمه اس...کلاس دوم دبیرستانه...الان خونه نیست...ازشما خلی براش تعریف کردم ...مشتاق دیدن شما وتمنا کوچولو ئه...اگه بدونه شما اینجایین باسرمیاد خونه !
ارمیا لبخند آرامی زد وگفت :
- کجاس مگه ؟
- رفته کلاس جبرانی...درساش خوبه...صبح می ره مدرسه ..عصراهم یه ریز می ره کلاس جبرانی...خستش کردن به خدا آقا...همش جبرانی...گاهی تا ساعت ده شب هم نگهشون می دارن..بسکه درساشون سخته !
ارمیا اخمی کرد وگفت :
- چه رشته اییه مگه ؟
- ادبیات آقا
- ادبیات ؟!!! ادبیات که آسون ترین رشته اس! چه نیازی به کلاس واین چیزاس! خودش می تونه خیلی بهتر ازاین کلاسا بخونه ..!
- چه می دونم آقا ..می گه مدرسمون اجبارکرده...
ارمیا گفت :
- پول کلاساشو چقدرمی دین ؟
- پول نمی خواد...ترمه خیلی وقته می ره...مجانیه خدارو شکر...
ارمیا تعجبش بیشترشد...کلاس جبرانی ! آن هم کلاس هایی که آن همه به دانش آموزان درس می دادند پولی بابتش نمی خواستند !!!
ارمیا چیزی نگفت ومشغول خوردن چای اش شد ودرمیان خوردن گفت :
- فک کنم یه هفته ای هس بهمون سرنزدین نه ؟
ملوک خانم سرش را زیر انداخت وارمیا گفت :
- تمنا شمارو دوست داره..مطمئنم دلش براتون تنگ شده !شوهرت هم از اون روز تاحالا خیلی باهام سرد شده ..می فهمم روش نمیشه باهام حرف بزنه..اما قرار نیس واسه یه اتفاق که دست خودت هم نبود..انقدر خودتو سرزنش کنی..چیزی بود که گذشته..خدارو شکر به خیر گذشت ..!
ملوک خانم با اشک هایی که درچشمانش می جوشید با صدایی گرفته گفت :
- شرمندم می کنین آقا...
ارمیا لبخندی زد وگفت :
- من دارم برایه مدتی میرم شیراز...می دونی که نمی تونم تمنا رو ببرم ...! یعنی اگه می شد حتما می بردم ..اما فکرشو که می کنم می بینم اون بیشتر زجرمی کشه وبودن یه زن حتما براش لازمه..می خوام تواین مدت خونه خودم باشی...به بچه هات سربزن..کاراتو بکن ..غذاتو هم بپز..اما همه وقته خونه خودم باش...تمنارو فقط شبا به مادرم بده تا ازش نگه داری کنه..به المیرا هم می گم بیاد کمکت...حقوقتونو هم نگران نباشین..هم ازشما وهم از شوهرتو دوبرابرمی کنم...
ملوک خانم که نمی دانست چه بگوید فقط یک ریز اشک های آرام می ریخت...ارمیا نگاهی به دور وبر خانه کردوبا خود تصمیم گرفت که به فکر خرید یک خانه برایشان باشد..اصلا جای مناسبی برای یک خانواده نبود!درواقع فوق العاده خراب بود...!
بعد ازمدتی ارمیا نگاهی به ساعتش کرد...نه شب را نشان می داد...ازجایش بلند شد که برود..
- کجا آقا...نادری الان میاد...می خوام شام درست کنم..!
ارمیا تشکرآمیز گفت :
- ایشالله دفعه های بعد...مزاحمت می شم ملوک خانم ..به شوهرت سلام برسون..
- سلامت باشین آقا...خوش اومدین..دلم می خواست امشبو اینجا بدمی گذروندین!
ارمیا بیرون رفت وکفش هایش را پوشید...بچه های ملوک خانم هنوز درحال بازی کردن بودند...ارمیا دستی برروی سرهرکدامشان کشید وبه سمت در رفت وگفت :
- برو تو ملوک خانم ...دوس ندارم در وهمسایت ببینن ..یه وقت پشت سرت چرت وپرت می گن...
ملوک خانم ایستاد وبازهم برای هزارمین بارتشکرکرد وارمیا گفت :
- فردا یادت نره بیای..تمنا منتظرته ! خدافظ
- روچشم آقا..به سلامت...
ارمیا بیرون رفت ودررا بست..درخانه با صدای گوش خراشی بهم خورده شد! حتی درخانه شان هم پوسیده به نظرمی رسید!
ماشینش را سرگوچه پارک کرده بود..متاسفانه درآن کوچه هاومحله های پایین شهر تهران حتی جای پارک یک متورهم به زور می شد ! چه برسد به ماشین شاسی بلند ارمیا وآن جسه بزرگش !
دستانش رااززیر اور کتش،درجیب های شلوارش کرد وآرام آرام قدم برمی داشت ودرآن تاریکی هرباریک سنگ ریزه را باپایش به جلو پرت می کرد...وضع زندگی آقای نادری بیش ازحد اورا درفکر واداشته بود...همیشه فکر می کرد بدبختی هایش بزرگتر از همه ی غم های آدم های دیگراست ..! اما حالا...بادیدن خانه وزندگی آقای نادری...
نه ..ارمیا انگار که اوضاعش بهتر ازآنهابود..! لااقل دستش به دهانش می رسید! اما آقای نادری زنش راداشت ! بچه هایش مادرشان را داشتند ...ارمیا که شمیم را نداشت چه ؟!! تمنایی که هنوز بوی آغوش مادری را به خوبی درک نکرده بود چه ؟!!!
- خفه شو ...خفه شو فقط حرف نزن...
صدای بهم خوردن در ماشین و ارمیا که نگاهش را به روبرویش دوخت...یک پراید مشکی که یک پسرپشت فرمان آن بود ویک دختر که بیرون آن ماشین با خشم روبه آن پسرفریاد می کشید :
- آشغال...
وبازاری واشک ریزان گفت :
- توقول داده بودی نامرد...
ارمیا ایستاد...کناری درتاریکی که دیده نشود...پسر آرام ازداخل ماشین گفت :
- ببین ...ببین گوش کن..به مرگ خودم نمی خواستم این طور بشه...بیا عزیزم ..
دختر با فریاد بازهم گفت :
- دروغ می گی...تو یه دروغ گوی پستی...دروغ گو...!
- انقدر داد نزن ! همه همسایه هاتون می فهمن میریزن بیرون..بیا سوار شو..بیا خانومم..من نمی ذارم آبروت بره..نمی خوام...بیا..
دختر درحالی که فین فین می کرد گفت :
- من دیگه باتو هیچ جا نمیام !هیچ جا...
- گفتم داد نزن ترمه ! برا خودت بد میشه..
ارمیا با شنیدن آن نام جا خورد...با کنجکاوی به دختر نگاه کرد...چهره اش زیاد پیدا نبود..اما مطمئن بود ..مطمئن بود خودش است ..دختر ملوک خانم !
حالا می فهمید کلاس های مجانی اش که تا نیمه شب طول می کشد برای چه بوده ! هه ! کلاس های دوستی ! صدای پسر بازهم شنیده شد:
- ببین الان اگه این جا داد وبیداد کنی همه چی بدتر خراب می شه .! ولی اگه سوارشی وبریم توشهرآروم تر که شدی برت می گردونم ..اون وقت آب ازآب تکون نمی خوره ..تایه مدت دیگه هم میام خواستگاریت ..
ترمه به میان حرف پسر آمد وداد زد :
- تو دروغ می گی ..مث همیشه داری خامم می کنی...بعدم می زنی زیرش..مث همیشه ..
وبازهم صدای گریه دخترآمد...
ارمیا با دست آرام برپیشانی اش کوبید وزیر لب زمزمه کرد:
- پسره بی شرف!
همان موقع پسر ازماشین پیاده شد وبه طرف ترمه رفت ..ترمه عقب رفت ..پسر گفت :
- نترس..به خدا کاریت ندارم...
- نیاجلو..نیا آرین جیغ می زنما...
- من فقط می خوام باهات حرف بزنم..می خوام آرومت کنم..ترمه من ! ..عروسکم...بیا جلو..نترس..من تورو باهمه وجودم می خوام...بیا گلم..بیا..
ترمه عقب تررفت وگفت:
- من دیگه هیچی برام مهم نیس..اگه دست بهم بزنی همه رو خبرمی کنم ..به خدا راس می گم آرین..
آرین بی توجه جلو آمد وبا یک حرکت به طرف ترمه پرید که اورا بگیرد..دستش را که به سمت او گرفته بود درهوا ماند...آرین نفس زنان به کنارش نگاه کرد ...پسری قد وبالا بلند ترازخودش...! خوش تیپ وخوش بو بود...ارمیا به پسر که هفده هجده ساله بیشتر به نظر نمی رسید گفت :
- دست بهش نمی زنی ..
پسر که حسابی غفلگیر شده بود نگاهی به ارمیا کرد وپوزخند زد :
- خرکی باشی؟!!
ارمیا دستش را پیچاند ..صدای آخ پسر درآمد ...ارمیا گفت :
- تو خرکی هستی ؟!!
وداد زد :
- هان ؟
ترمه با وحشت به آن دو نگاه می کرد...چهره ارمیا حکم یک فرشته را برایش داشت ..بااشک هایی که خشک شده بود وبا نبضی که تند تند وازهیجان می زد بی حرکت مانده بود...کوله اش را به دهانش نزدیک کرده بود تا فقط جیغ نزند..
پسر که دردستان ارمیا گیرکرده بود روبه ترمه نگاهی کرد وپوزخند زد :
- آها...پس اون آقا خوشکل خوشکلی که می کردی این بود دیگه ؟!!...
وسرش را محکم تکانی داد وتا ازدست ارمیا خلاص شود وگفت :
- کور خوندی..تودیگه یه هرز...
ارمیا بادستش محکم بردهان پسر کوفت...خون ازدهانش بیرون ریخت..ارمیا نزدیک گوش پسر آرام گفت :
- ببند دهنتو بچه ! نمی ذارم قسردر ری...!
ویقه پسر را کشید واورا به سمت ماشین خودش هل داد...
- برو..یالله..برو...
پسر تلوتلو خوران به سمت ماشین ارمیا رفت..ارمیا فوری اورا باهرچند زور سوار کرد ودستهایش رابایک تناب درون ماشینش بست...بعد درهارا قفل کرد وبه سمت ترمه راه افتاد...ترمه ترسید ویک قدم عقب رفت..ارمیا بازهم جلو رفت..ترمه قصد فرار را داشت که ارمیا بازویش را محکم گرفت ...ترمه خواست که جیغ بکشد ارمیا فوری دستش را جلوی دماغش گرفت :
- ششششش...
ترمه فریادش رادرگلو خفه کرد وباترس وچشمانی که درشت شده بود به ارمیا نگاه کرد...ارمیا گفت :
- به کسی چیزی نمی گی فهمیدی؟! به هیچ کس..!
ترمه با تته پته گفت :
- ش..شما...
ارمیا آرام گفت :
- کاری به این چیزا نداشته باش ..همون کاری رو که گفتم انجام میدی فهمیدی ؟
ترمه باخشم گفت :
- من دیگه به هیچ کس اعتماد نمیکنم..
ارمیا دندان هایش را روی هم سایید وکمی جلو رفت..ترمه بازهم قدمی به عقب برداشت که ارمیا با عصبانیت فک اورادردست گرفت وبه بالا کشید...
- ببین بچه...اگه این کارونکنی..اون موقع خودت باید گندکاریاتو ماست مالی کنی ..پس مث یه دختر خوب حرف گوش بده وبذار کمکت کنم اکی ؟
ترمه همان طور که با چشمان گریان روبه ارمیا مات مانده بود سرش را تکان داد...به معنی قبول کردن! ارمیا لبخندی زد وعقب رفت تا ازوحشت دختر کم شود..دخترک ازترس نفس عمیقی کشید وبه ارمیا وبعد به تیپ وقیافه اش وبعد نگاهی به ماشینش کرد ...ارمیا باکمی نرمی گفت :
- آفرین دخترخوب...حالا سرووضعتو درست کن وخیلی خونسرد برو خونه...
ترمه که انگار تازه متوجه سرووضعش شده بود نگاهی به خودش کرد...مانتوی پاره شده...دکمه هایی که کنده شده بود وصورتی ورم کرده واشکی وموهایی ژولیده که اززیر شالش به بیرون زده بود...! کاملا حال آشفته اش را نشان می داد...ارمیا بازهم گفت :
- خیالت راحت باشه..من نمی ذارم آبروت بره..اگه خودت کمک کنی وبه کسی چیزی نگی ! فکرپدرتوبکن...فک کن به کارکردن وزجرکشیدناش!..تونباید اونوبیشتر ازاین زجربدی..پس نباید به کسی..چیزی بگی..حتی با رفتارت..نگران نباش..من کمکت می کنم..
دختربا دهان بازبه او چشم دوخته بود..! واقعا اویک فرشته نجات بود..باورش نمی شد...
ارمیا گفت :
- حالام بیشترازاین این جا واینستا..برو...
ارمیا به سمت ماشین خودش رفت وسوارشد..ماشین را روشن کرد وبایک تک گاز حرکت کرد...باسرعت دور می شد وترمه باسرعت اورا ازنظرمی گذراند..یک فرشته نجات ..باسرعت آمد وباسرعت رفت !
کامپیوتررا خاموش کرد وازپشت میز برخاست...کیفش را روی دوشش انداخت ودسته کلید های آتلیه را برداشت..نگاهی به دوروبرش کرد..همه چیز سرجایش بود..چادرش رادردست گرفت وخواست بیرون برود که دربازشد...نگاهش را به در دوخت..آه ازنهادش بلند شد...بازهم کیان فر...!اوکه گفته بود هریک ماه یه باربه شمیم وآتلیه سرمی زند!
سلام ..
شایان با خنده ای نامحسوس جلو آمد وگفت :
- سلام ...خانم خرسند! خوب هستین ؟
- بله ...به لطف شما...
- همه چی خوب پیش میره ..
- بدنیس...
شایان نگاهی به شمیم انداخت وابرویی بالا انداخت :
- بفرمایین خانم خرسند...
شمیم بدون این که بازهم نگاهی به او کند باببخشیدی سر جایش نشست .سرش رادرکامیپوترروبرویش گرم کرد و شایان گفت :
- اومدم یکی از پروژکتورا رو ببرم براتعمیر...
شمیم گفت :
- بعله..بفرمایین ...
شایان به سمت پله های اتاقک عکاسی رفت ..یکی دوپله بالا رفت که یهو برگشت وگفت :
- راستی امروز مشتری داشتیم ؟
شمیم بازهم بدون اینکه به او نگاه کند گفت :
- بله ..یکی دونفر برا چاپ عکساسون اومده بودن ..یه نفرم اومد سه درچهار گرفت ..
شایان سری تکان داد وگفت :
- آهان...
وپله هارا بالا رفت...شمیم انگارکه راحت شده باشد نفس عمیقی کشید ودستش را برروی پیشانی اش گذاشت ...خدای من ! حتی غافلگیری هایش هم مانند ارمیابود!
کاش اصلا نمی آمد که به عکاسی اش سربزند...یا اصلا پروژکتوری وجودنداشت که او بخواهد به خاطر آن به آتلیه بیاید..نه اصلا کاش شمیم نیامده بود...کاش قبول نکرده بود...لعنت..لعنت به سایه که اصرار کرد...لعنت ..اصلا لعنت به قلبی ناخوداگاه به طرف کیان فر کشیده می شد...ارمیا نبود! اما لااقل شبیه ارمیایش که بود!
آه عمیقی کشید وبا خود فکر کرد" همش تقصر خودش است..هیچ کس هم دخالتی نکرده بود..اگر خودش نمی خواست که سایه نمی توانست کاری ازپیش ببرد...خودش می خواست ..به خودش که نمی توانست دروغ بگوید! چهره شایان کیانفر...
ازاین که می توانست ارمیایی دیگر را درکنارخود داشته باشد نمی تواست بگذرد...! می دانست دلیل قبول کردنش فقط چهره ی کیانفر است ...مطمئن بود...وگرنه درآن شهر پر بود ازکارهایی که حقوقش برای شمیم خوب بود!
- چیزی شده خانم خرسند ؟
باشدت ازجا پرید ...! با دست پاچگی ایستاد...صندلی پشت سرش هم روی زمین سرخورد وکنار رفت ...شمیم درحالی که ضربان قلبش رابالا می دید نگاهی به پشت سرش کرد ونگاهی به کیانفر که کنجکاوی ونگرانی درصورتش موج می زد وگفت :
- ع..عذرمی خوام ...
ودوباره سرش را زیر انداخت...کیانفر با تعجب ونگاهی نگران گفت :
- حالتون خوبه ؟
- بله...خوبم ..حالم خوبه ممنون...
کیانفر گفت:
- چیزی به شب نمونده اگه خسته اید می تونین تعطیل کنید...
- نه ..نه گفتم که خوبم ...
- مطمئنین؟ می خواین برسونمتون ؟
یک لحظه شمیم قلبش ریخت...همین را کم داشت دیگر! بازهم گفت :
- زحمت نمی دم ..خودم یه ساعت دیگه میرم..مرسی..
کیانفر به شمیم که همیشه سربه زیر بود نگاهی کرد وپوفی آرام کرد...یادش نمی آمد اولین جلسه ای که شمیم را دیده بود خیلی هم سربه زیر وکم رویی نبود..به نظردختر اجتماعی می آمد..اما حالا نمی فهمید...! نگاهی دیگر به شمیم کرد وگفت :
- خیلی خب..پس من میرم...شمام اگه خوب نیستین نمونین..خدافظ
شمیم بازهم ازجایش بلندشد وگفت "
- بله...نیم ساعت دیگه میرم ..به سلامت..
شایان سری تکان داد وبیرون رفت ...شمیم با خیالی راحت خودش را روی صندلی چرخ دار انداخت ودرحالی که چشمانش را می مالید صدای گاز ماشین شایان را شنید...! می دانست پول زیادی درجیبش چرخ می خورد...ماشینش هم ازهمان مدل های روز دنیا !پوزخندی زد ! مثل ارمیا...دیگر حالش ازهرچه پول وثروت بود بهم می خورد...مهم ترین عامل بدبختی آدم ها...! لااقل آدم هایی که ندارند همیشه یک دل خوش را در زندگی دارند که اغلب ثروتمندان ازآن بی بهره هستند !
یادش آمد به روزهایی که درشرکت ارمیا کار می کرد...چه جالب! امروز هم برای کیانفر! نکند روزی هم با کیانفر.......؟!!!
سرش را تکانی داد وسیلی آرام به زیر گوشش زد وبه خود گفت :
- دفعه آخرت باشه ازاین فکرامی کنی !
ویادش به سمت ارمیا چرخ خورد وروزی که مثل امروز درشرکت با ارمیا هم چنین اتفاقی را داشتند...
"""""
- سلام خانم ببخشيد
منشي ازپشت کامپيوتر سرش را بيرون آورد وبه شميم نگاه کرد...شمیم لبخند زد ...خداراشکر کرد که آن دختر متکبر وازخود راضی جوان قبل نبود...منشی گفت :
- بفرمايين؟کاري دارين؟
- اِ....منو آقاي دادفر فرستاده
- رئيس؟
- نه منظورم پدرشونه
- آها نکنه شما منشي جديدهستين؟
- بله درسته
- بفرمايين بشينين تا به رئيس خبربدم.
- نه نه
- چرا؟
- خودم بهشون مي گم
- ولي من بايد ازشون خدافظي کنم ...
- امروز رو بي خيال شين مي دونين چيه ؟مي ترسم رئيس مخالفت کنه من به اين کا رنيازدارم مي خوام تو عمل انجام شده قرارش بدم اينجوري نمي تونه روحرف پدرش حرف بزنه
- چي بگم والله باشه به خاطر شماکه همسن دختر خودمي
- ممنون خيلي لطف کردين
- خواهش ميکنم .من ديگه برم پس فردا که اومدم به رئيس مي گم
- باشه.راستي ميشه يه کم درباره کارم توضيح بدين؟
خانم ياري شميم را تاحدي باکارش آشنا کرد ووسایلش را بعد ازنیم ساعت جمع کرد .خداحافظي کرد ورفت.شميم پشت ميز نشست ونفس عميقي کشيد.چشمانش را براي لحظه اي روي هم گذاشت.با خود برنامه ریزی می کرد(اين طوری که بوش مياد بايد نصف روز رواينجا باشم نصفشو توکلاس.بعدم که برم خونه وسه ساعت بخوابم وبقيه رو درس بخونم..به به چه برنامه اي!نمي دونم تهش هيچي برام مي مونه ياتموم مي شم؟؟؟) ازفکرش لبخند روي لبهايش نشست.
- بدنگذره
مثل فنر ازجا پريد .صداي ارميا بود.درست روبروي اودست به سينه وبااخمي بزرگ وشايدعصباني شميم رانگاه مي کرد.
سلام
ارمیا بی توجه به سلام شمیم خیلی جدی گفت :
- خانم ياري کوش؟انداختيش بيرون؟
- خانم ياري رفتن گفتن که چندروز ديگه که بازم اومدن ،ازتون عذرخواهي مي کنه
- خانم خوبي بود حيف........
ارميا بقيه حرفش را ادامه نداد.اما شميم ادامه آن را دردل گفت:( حيف من جاشوگرفتم!)
ارمياخیلی جدی شمیم را با کارش آشنا کرد...تمام شرایط وضوابط آنجارابا تمام جزییات توضیح داد...بدون این که حتی لحظه ای به صورت شمیم نگاه بیندازد...اخمهایش درهم وصدایش جدی وخشک !شمیم بیشتر ازاینکه یادبگیرد ترسیده بودو تند تند سرتکان می داد...می شد گفت یک ساعت وپنج دقیقه وبیست وسه ثانیه ،یکریز ارمیا صحبت کرد وهمه ی جنبه های کارشمیم را توضیح داد...وبعد هم بدون هیچ حرف دیگری به داخل اتاقش رفت.شميم به سختی نفسش را بیرون داد...کارکردن با آن پسر صبرایوب را می خواست ...با خود فکر می کرد...رییس هست که هست ...چرا عصا قورت داده و از همه ارث پدرش را طلب کار است ؟؟؟؟؟؟؟ بی حوصله درهمان حال برگشت و روبه اتاق دربسته ارمياشکلکی آورد.به حساب خود بااين کار ارميا را مسخره مي کرد...""""""
ازتصور خاطره هایش با ارمیا خنده ای برروی لبش نشسته بود...دلش هوای اوراکرده بود..برای هزارمین بار!...آهنگی را ازداخل کامپیوتر باصدای خود ارمیا انتخاب کرد وبا اشک هایی که اصرار به ریختن داشتن ولبخند تلخی صدای عشقش را تمام وجود می بلعید ...! خدارو شکر که آهنگ های ارمیا را روی کامیپوتر آتلیه ریخته بود! وگرنه دق می کرد...
*****
با صدای زنگ ترمه با ترس ازجا پرید...کتاب عربی اش دردستانش می لرزید..نگاهی به مادرش که چادر می پوشید تا درراباز کند کرد ودستانش را محکم مشت کرد...آب دهانش را قورت داد...ملوک خانم نگاهی به ترمه کرد وگفت :
- دختر چرا وایسادی منو بروبر نیگا می کنی..برویه چیزبپوش زشته...
ترمه بادلهره فقط به مادرش خیره شده بود..ملوک خانم گفت :
- وا...چته تو؟! برو دیگه آقا اومد...برو بچه اِ!
ترمه که انگارتازه به خود آمده بود دوان دوان به اتاقش رفت ودررابهم کوبید...پشت درنشست وباصدایی آرام زد زیرگریه ...
ارمیا به او قول داده بود که چیزی به پدر ومادرش نگوید...اما به شرطی این قول را داده بود که ترمه دیگر هیچ گاه به سمت اشتباهات قبلی اش نرود...دریک هفته بعد ازتحویل دادن آرین توسط ارمیابه پلیس ورد کردن کلی بدبختی که پدرو مادر ترمه نفهمند وکلی این ودرو ان در کردن اوضاعش کمی بهترشده بود! تازه شانس آورده بود ارمیا آشنایی درکلانتری داشت وگرنه کارترمه به دادگاه وازدواج با آرین می کشید..بازهم خداروشکر کرد که ارمیا پولش همه جا پذیرا بود!ارمیا ان قدر به ترمه کمک کرده بود که ترمه فقط پناه خود را آن پسر خوش قدو هیکل می دید...جدیدا هم فهمیده بود یکی ازخواننده هایی است که بسیار کم می خواند وبسیاردوستش دارند...می دانست زن دارد ..مادرش قبلا همه چیز را به او گفته بود...اما نمی توانست از او بگذرد..هرروزمنتظر دیدن دوباره اش بود..انگار ازآن شب تابه حال ارمیا فقط شده بود دوچشم دختری به نام ترمه ! فقط ارمیا را می دید!..حالا هم مثل قبل مشتاق دیدن او بود..اما هیچ گاه فکر نمی کرد بااین وضع اورابه خاطر اتفاقات مزخرف زندگی خودش ملاقات کند..
ازاین که اوبازهم آمده بود دلش مالامال ازشادی شده بود...
صدای درآمد...کسی پشت دراتاقش می کوبید...با سرعت ازجا برخاست..درحالی که نفس نفس می زد اشک هایش را فوری پاک کرد وگفت :
- ب..بله ..
صدای مردانه ارمیا را شنید :
- می تونم بیام داخل ؟
ترمه نگاهی به دور وبرش کرد ونگاهی به سرو وضع خودش...گفت :
- یه لحظه صبرکنین ...
کتاب فیزیکش را فوری داخل کمدش گذاشت وپتوهای روی زمین را بهم ریخته بودمرتب کرد ودست پاچه چادرسفیدی را پوشید وگفت :
- بفرمایین..
ارمیا دررابه آرامی بازکرد وداخل شد...ترمه با دیدن او قلبش ضربان محکمی گرفت وفوری سلام کرد..ارمیا لبخندی ملیح زد وگفت :
- به به ..دخترخوب...چطوری؟
ترمه که بوی عطر سرد ارمیا شامه اش را پرکرده بود سرش را زیر انداخت وگفت :
- سلام ..
وبعد ازمکثی گفت :
- بدنیستم ..
ارمیا گفت :
- نشد دیگه..نشد!قرار بودهمیشه خوب باشی...!
ترمه سرش را بالا آورد ولبخندی ملیح زد ...همان طور ایستاده بودند..هردو! ارمیا با شیطنت گفت :
- چادرت کجکیه ! اگه دعوتم می کردی بشینیم من اینو نمی دیدم !
ترمه بادست پاچگی بیشتر به خودش وچادرش که کج بود نگاه کرد ولب به دندان گرفت..سعی می کرد درهمان حال چادرش را درست کند...ارمیا همان طور نگاهش می کرد...بچه بازی های این دختر اورا به یاد بچه بازی های شمیم می انداخت..شاید هم فقط به همین دلیل کمکش می کرد..به دلیل شمیم وبه دلیل پدر ترمه !
ترمه گفت :
- ببخشید..ب..بفرمایین..
وبه سمت پتویی که تاخورده کنار دیوار بود اشاره کرد..ارمیا روی زمین نشست وترمه هم سربه زیر روبرویش ! اما درهمان گیر ودار سکوتشان ترمه اززیر چشم به تیپ ارمیا نگاه می کرد..اوه ..فوق العاده بود..مثل همیشه ..! شلوار تنگ وچسبان کتانی که به رنگ مشکی بود !پیراهن سفیدی و یقه ای که تا یکی دو دکمه بازبود..! ودرآخر یک کت مشکی اندامی که برروی پیراهنش پوشیده بود...! درخوابش هم چنین پسری را نمی دید...چه سوژه ای بود برای پز دادن بین هم کلاسی هایش!
- ببینم آماده ای که ؟
ترمه فوری سرش را بالا کرد..با ترسی که به چشمانش بازهم راه پیدا می کرد...ارمیا بازهم با آرامش گفت :
- نترس من به مامانت چیزی نگفتم..بهش گفتم داریم میریم توتمنارو ببینی...!
ترمه نفس راحتی کشید وسرش را بازهم زیرانداخت...ارمیا گفت :
- اگه امروزو هم تحمل کنی همه چیز به خوبی حل میشه..فقط بستگی به تو داره ! ببین تو بعد ازاون عمل ..خب فک می کنم نمی تونی تا چندروز سروپا باشی...من یه بهونه ای جور کردم وبه مادرت می گم که با خواهرم رفتین شمال! خونه ی مادربزرگم ! خوش بختانه پدرو مادرت به من خیلی اعتماددارن..می تونم راضی نگهشون دارم..فقط تا اون موقع تومی تونی خونه ی خواهرمن بمونی..مطمئن باش کسی چیزی نمی فهمه...براهمشون بهونه ی دیگه ای میارم..چطوره ؟
ترمه بغض کرده سرش رابالا آورد وبه ارمیا نگاه کرد...اشکانش روی گونه هایش ریخت..خیره به ارمیا مانده بود..ارمیا نگاهش را برروی زمین دوخت وچیزی نگفت...ترمه وحشت داشت ! هرچند با یک عمل می شد آبروی رفته اش را برگرداند...هرچند ارمیا گفته بود جای مناسبی است ..هرچند پول زیادی ازارمیا می گرفتند..اما..هنوز هم در دل دختر نوجوان یک واهمه وجود داشت ! واهمه ی فهمیدن پدرو مادرش ازموضوع !
واهمه ی آینده و روزی که شاید مردی که به عنوان زن ترمه را بپذیرد این موضوع را بفهمد! واهمه ی رفتن آبرویی که پدرو مادرش با چندین سال بدبختی کشیدن بدست آورده بودن ..اگر پدرش می فهمید ؟!!! چه می شد ؟! ترمه را می کشت یا نه ؟! ...مسلما هم خودش را وهم ترمه وآن آرین لعنتی را می کشت وخلاص ! کم نبود یک پدربود ودنیایی غیرت مردانه !
ارمیا که می دید ترمه مرتبا اشک می ریزد بازهم گفت :
- ببین من یه هفته مرتب با توصحبت کردم که ازاین گریه زاریا دست برداری...چیزی بود که خودت خواستی ! خودت غفلت کردی..حالا هم باید چوبشو فقط خودت بخوری ! برا همین به پدرو مادرت چیزی نمی گم ! اگه این دفعه چوبشو بخوری دیگه دفعه بعدی درکارنیس! البته ازحالا به بعدهم من نمی ذارم دست ازپا خطا کنی..آسه می ری آسه میای! حواسمم بهت هس..یه وقت فکرگول زدن منو به مغزت نیاری..پدرومادرت به من خدمت می کنن..درجواب همه ی اون خدمت های صادقانشون من می خوام نذارم آبروشون بریزه..توقع دارم توهم درک کنی وکمک کنی ...اکی ؟
ترمه سری به معنی موافقت تکان داد .. ارمیا گفت:
- پاشو آماده شو..هرچی هم لازم داری باخودت بردار...دست وصورتتو هم یه آب بزن مادرت نگران نشه..من توی ماشین منتظرم ...
وبه دنبال این حرف ارمیا ازجا بلند شد..ترمه هم فوری ازجا بلندشد ..ارمیا راه افتاد تا بیرون برود...دستگیره دررا گرفت وولی قبل ازاین که در را باز کند وبیرون برود برگشت وروبه ترمه گفت :
- ترمه
ترمه با نگاه خیسش به ارمیا چشم دوخت ..وارمیا گفت :
- تو ارزشت بالاتر یه صدفه ..دیگه هیچ وقت نذار کسی جزشوهرت یه نگاه کوچیک هم به تو وحریمت بنداره ..! اینو همیشه یادت باشه...
وبدون این که منتظر واکنش یا جوابی از ترمه باشد بیرون رفت وترمه رابازهم در وجدان درد وندامتش تنها گذاشت !ترمه ازخدا کمال تشکررا داشت ..خوشحال بود که خدا کسی را برای کمکش فرستاده که یک مرد به تمام معنا بود ! ارمیا همیشه عکس پیش بینی های ترمه رفتار می کرد..هروقت که ترمه فکر می کرد ارمیا الان است که داد وبیداد کند وبراو خشم بگیرد ارمیا باخونسردی ومهربانی اش مردی اش را به اثبات می رساند وهرموقع هم که ترمه فکر می کرد ارمیا به زودی آبرویش را می برد برعکس ارمیا همان موقع شروع به صحبت هایی می کرد که ترمه بیش ازپیش به ارمیا اعتماد می کرد..واین عاقل بودنش را می رساند...ترمه فکر می کرد او بلد است چطور رفتارکند...چون درست مانند یک روانشناس با ترمه رفتارمی کرد..انقدر حساب شده که ترمه یک هو به یک مرد غریبه بیش ازهرکس دیگری درآن اوضاع اعتماد کرده بود وبه حرفهایش نه نمی گفت ! وحالا هم راحت به دنبالش می خواست برود...ارمیا واقعا یک روانشناس بود!
لحظاتی بعد ترمه مرتب وآماده شده کیفش را دست گرفت وبیرون آمد..سربه زیر وآرام با پاهایی لرزان قدم برمی داشت که صدای مادرش اورا میخکوب کرد:
- ترمه جون داری میری مادر؟!
ترمه بغضش را فروخورد ودسته کیفش را درچنگ هایش فشرد وگفت :
- آره مامان ...
ملوک خانم گفت :
- آخه چرا انقد یهویی؟! می ذاشتی بعدا باهم میرفتیم خونه مهندس تمناکوچولو رومی دیدی!
- ترمه لب به دندان گرفت وچشمانش را روی هم فشرد وبعدهم بازکرد...گفت :
- عیب نداره مامان میرم وبرمیگردم..بعدا ممکنه وقت نکنم ..منوکه می شناسی طاقت ندارم هیچ وقت ..
ملوک خانم خندید وگفت :
- می شناسمت..همون وقتا هم واسه دیدن مهندس همین جوری بی طاقتی می کردی..باشه برو شب به بابات می گم بیاد دنبالت ..یه وقت به مهندس زحمت ندیا..بچشو نگه دار..جای من به خونش برس..تونستی یه غذاهم واسشون درست کن..ما نمک گیرمهندسیم به خدا...
ترمه که ازحرافی های مادرش کلافه شده بود سری تکان داد وراه افتاد:
- باشه ..
ملوک خانم به دنبال ترمه راه افتاد وبازهم تانزدیک ماشین ارمیا که ترمه می رفت می گفت ومی گفت ومی گفت ....!
اما این ترمه بود که با تک گاز ارمیا وحرکت با سرعت ماشینش هرلحظه ترسش دردل بیشتر می شد ورنگش می پرید..ازفکر این که قرار است کجا برود پشتش می لرزید...یعنی چه اتفاقی برایش می افتاد ؟!حل می شد یا مشکلش صدبرابر می شد ؟! یعنی درست می رفت یانه ؟
******
ارمیا نگاهی به دختری که تمام صورتش پربود ازآرایشی غلیظ نگاهی با اکراه انداخت وگفت :
- پس کجاس این خانومتون ؟
دخترسرش راازروی کامپیوتربه سمت ارمیا چرخاند وبه موهای عسلی اش تابی داد وبا عشوه ای که معلوم بود برای ارمیا بود گفت :
- میانشون..یه کم صبرکنین..یه نفر جلوتون بوده..
ولبخندی به ارمیا زد ..ارمیا چپ چپی نگاهی به آن دختر کرد ونگاهش را ازاوگرفت ومشغول بازی کردن با سوییچ ماشینش شد..ترمه با اظطراب مرتب دستان یخ زده اش را مشت می کرد ...پاهایش را تکان می داد وبه در ودیوار تمیز ومرتب وشیک آن خانه نگاه می کرد..قبل ازدیدن آن جا فکر می کرد ارمیا اورا به آن خانه های درب وداغونی که درفیلم ها دیده بود می برد..اما حالا با دیدن دیوار هاوسقف ام دی اف..با آن سرامیک های سفید کف اتاق ومبل های چرم قرمزوبا آن درهای چوبی براق ودکوراسیون زیبا کمی فقط کمی راحت شده بود!
همان طور درفکر بود که دختر منشی ازجایش بلند شد ...ترمه به راه رفتنش نگاه کرد..! کاملا توجه برانگیز بود..کاملا غربی وتقیلدانه ! با کفش های قرمز وبراق پاشنه ودوازده سانتی ویک مانتوی همان رنگ بالای زانو وچسبان !
ترمه به ارمیا نگاه کرد..دلش می خواست عکس العملش را درمقابل آن دختر ببیند..ارمیا حتی به سرش هم زحمت بلند کردن نداد! ترمه روبه دختر پوزخند زد ...! معلوم بود که دارد برای جلب توجه ارمیا خودکشی می کند...! ازجلوی ارمیا رد شد وبه داخل آبدارخانه رفت ومدتی بعد با یک سینی که حاوی یک فنجان قهوه ویک بشقاب کیک بود برگشت ...نزدیک ارمیا شد ویک یهو جلوی ارمیا خم شد! صورتش درست روبروی صورت ارمیا قرارداشت..ترمه لب به دندان گرفت..ارمیا یک لحظه چشمانش را بالا آورد وبه قیافه مضحک دختر نگاهی کرد..اوه لبهایش فوق بزرگ وسرخ سرخ بود..چشمهایش را ازبش مشکی کرده بود مانند جن شده بود...دختر لبخندی زد وگفت :
- بفرمایین ...برای شما آوردم ..
ارمیا سرش را زیر انداخت ودیگر نگاهش نکرد ...خونسرد گفت :
- ممنون ..نمی خورم ..
دختر لبخندش به خنده ای تبدیل شد وگفت :
- کارشما طول می کشه..ممکنه خسته شین ...
ارمیا بازهم خیره ومشغول با گوشی اش گفت :
- گفتم که ممنون..نمی خوام ..
دختر گفت :
- ما به همه مشتریامون ازاین لطفها نمی کنیم..می دونین من ارادت خاصی به شما وصداتون دارم آقای دادفر..
ارمیا دیگر عصبانی شده بود..اگر کارترمه گیر نبود بلند می شد وآن دختر وآن ساختمان را روی سرشان خراب می کرد!چاپلوسان خلاف کار!
ارمیا نگاه عصبی وجدی اش را به شدت بالا آورد وروبه دختر که کمی ترسید وعقب تر رفت گفت :
- پس لطف کنین برا همراهمم بیارین..مادوتایی میل می کنیم !
دختر ابرویی بالا انداخت وسینی را جلوی ارمیا گذاشت وگفت :
- متاسفانه به من گفتن به مشتریها اصلا رو ندیم ...
واشاره ای به ترمه کرد وگفت :
- متوجه که هستین ؟!
ترمه با بغض وناراحتی به ارمیا نگاه کرد وارمیا به ترمه که اشک درچشمانش جمع شده بود چشم دوخت وآرام گفت :
- تحمل کن..به زودی همش تموم میشه..!
وروبه دختر منشی چشم غره ای رفت ..همان موقع در اتاق باز شد ویک دختر که سروضعی ناموزون وقیافه ای اشک آلود و ورم کرده داشت با کمک یک دختردیگر ازاتاق بیرون آمد..منشی روبه ارمیا گفت :
- نوبت شماست..می تونه بره داخل...
ترمه آب دهانش را قورت داد...ارمیا به ترمه نگاه کرد..ترس و واهمه درچشمان دخترک خوانده می شد...ارمیا گفت :
- آروم باش..خب ؟!
ترمه که حلقه ای اشک درچشمان می لرزید ...بازهم آب دهانش را قورت داد...ارمیا گفت :
- به این فکر کن که همه چی درست میشه..به چندساعت دیگه...
- به به ..به به ..ارمیا خان گل گلاب...چه عجب ما بالاخره شمارو زیارت کردیم ..مشتاق دیدار..
ارمیا سرش را روبه صدای که می شنید چرخاند..زن قد بلند وفربه ای که همانند منشی اش قیافه اش را زرق وبرق داده بود..منتها بایک تفاوت که آن زن به عنوان دکتر روپوش سفیدی برتن داشت ..ارمیا پوزخندی زد وگفت :
- اما من اصلا فک نمی کردم بازم تورو..اونم تودفترت ملاقات کنم !
زن خنده ای کرد وگفت :
- خب دیگه روزگاره..خیلیارو باهم روبرو می کنه که تو مخشونم نمی گنجید بهم نیازپیدا کنن !..مثل منو تونه ؟!
ارمیا بازهم پوزخند زد وخیلی بی خیال گفت :
- من به تو نیازی ندارم ..می دونی که چیزی که توی این شهرزیاده آدمای خلاف مث تو..منتها امیر سفارشتو کرد منم نخواستم التماساشو زمین بزنم ..
زن بازهم خندید وبا اشاره چشم وابرویی روبه ترمه که دست پاچه ولرزان بود گفت :
- ریختی روهم ؟!گندزدی بالاخره؟
ارمیا سرد وعصبی گفت :
- خفه شو ...من تومجردیم ازاین غلطا نمی کردم ..حالا که زن وبچه دارم برم دنبال کثیف کاری؟
منشی که با شنیدن حرفهای ارمیا رنگش پریده بود وانگار توذوقش خورده بودبادهان بازبه ارمیا نگاه می کرد..ارمیا ادامه داد:
- زود کارشو تموم کن..لطفا سعی کن پارتی بازی کنی.کارتو خوب انجام بده.وگرنه می دونی که..من آدمی نیستم که بترسم ..اولا که پولتو نمی دم..دوما همه این خونه کوچولو ودار وندارتو تویه فوت به باد می دم !
زن پوزخندی زد وگفت :
- هنوزم یه دنده ومغروری آقای دادفر...بیچاره زنی که با تو سرمی کنه..!
ارمیا گفت ":
- یادمه... همتون ازتنفر!چقدرموس موس می زدین...برو ..برو هنگامه ..نذار اون روم بالا بیادا...
هنگامه با حرص لب هایش را روی هم فشردوداخل اتاق شد ...
ترمه با پاهایی لرزان ازجا بلندشد و به سمت اتاق راه افتاد..ارمیا هم بلندشد ..ترمه را تا نزدیک اتاق همراهی کرد..ترمه درآخرین بار باترس اما انگارکه به حامی اش وتنها پناه گاهش نگاه می کند برگشت وروبه ارمیا درچشمانش زل زد...خاکستری چشمان آن پسر غوغا می کرد با دل یک دختر نوجوان ! انقدر که نیروی وارد شدن به آن اتاق وحشت را به اوداد واورفت..ودرذهنش ماند که ارمیا خیلی مهربان مثل همیشه گفت :
- من منتظرم خیالت راحت ..هستم..
ترمه داخل اتاق شد ودربسته شد...ارمیا نفس عمیقی کشید ودستانش را در جیب شلوارش فرو برد...سرش را برگرداند که بالبخند جلف منشی مواجه شد..! چشم غره ای به او رفت وبه طرف حیاط راه افتاد..نه حوصله ی ماندن درآن ساختمان را داشت نه حوصله ی آن دختره ی منشی را ...
آرام آرام قدم برداشت وبیرون رفت ..نفس های عمیقی می کشید وبه درختان وشکوفه هایی که برای رسیدن بهار شکفته می شدند چشم دوخته بود...شاید چنددقیقه ..فقط چند دقیقه چشم هایش را روی هم گذاشت ...اگر درست میشد ...دیگر تمام بود...دیگر می رفت ...دیگر می توانست به دنبالش بگردد..دیگر هی مرتب بلیط هایش را کنسل نمی کردآن هم به خاطرکمک به دیگران ..کمک به راننده اش وآبروی زن وبچه بدبختش!...شایدالان دیگر می توانست پیدایش کند وبرش گرداند..دیگر تمنا شب ها ازدل درد بی قراری نمی کرد ..دیگر خانه اش خاموش نبود..دیگر مجبورنبود همیشه زحمت تمنارا به مادر وخواهرش بدهد..دیگر همیشه خودش بود وشمیمش وتمنایش...
- ولم کن...آییی..دستم..
- وایسا ببینم...دختره آشغال ..
ارمیا با صدای جیغ دخترانه سریع به پشت سرش برگشت ...درست می دید ؟!! این ترمه بود؟! ترمه بود که با سرعت به سمتش می دوید وفرارمی کرد؟!! صدای جیغ ترمه ؟...هنوز درست متوجه اطرافش نشده بود که ترمه خودش را یک هو درآغوش ارمیا پرت کرد..دستانش را محکم دور کمر ارمیا حلقه کرد وبا صدای بلند گریه کرد..ارمیا مات مانده بود...ترمه چرا فرار کرده بود؟!! ارمیا نگاهی به هنگامه کرد که باپوزخند ومانند جلاد ها به ترمه نگاه می کرد وبعد نگاهی به ترمه ...هنگامه گفت :
- رفته گند زده تو آبروش حالاهم می ترسه برش گردونه...!
وخنده ای تمسخر آمیز کرد..ارمیا که عصبی شده بود بازوهای ترمه را گرفت وگفت :
- ببینمت ...
ترمه ازاو جدا نمی شد..عین چسب ارمیارا گرفته بود...ارمیا بازهم گفت :
- ترمه باتوام !
ترمه فین فینی کرد وگفت :
- نمی خوام ..من می ترسم ..ازاون دم ودستگاهاش می ترسم ..اونا منومی کشن..توروخدا..بریم ..
وبازهم گریه کرد...ارمیا که حسابی کفرش بالا آمده بود وازچسبیدن ترمه به خودش اکراه داشت بازوهایش را محکم گرفت واورا به شدت ازخود جدا کرد وکمی به عقب هلش داد :
- وقتی می گم برو کنار برو کناردیگه...
ترمه با تعجب به ارمیا زل زد...گریه اش یک هو بند آمده بود...ارمیا داد زد:
- وقتی خودت یه غلطی کردی خودتم باید پاش وایسی..نگفتم بهت ؟! نگفتم باید ترس رو کناربذاری؟ نگفتم تاوانشو به خاطرپدرو مادرت خودت پس بده ؟!! گفتم یا نگفتم ؟!!
ترمه سرش را زیر انداخت وساکت چیزی نگفت ...هنگامه که حوصله اش سررفته بود بی خیال به اتاقش رفت اما منشی هم چنان مانند تماشاچیان کنجکاو به آن دو نگاه می کرد..انگار تازه خوشش هم آمده بود! ارمیا بالاخره جوش آورده بود وهمه ی عصبانیت هایش را سر ترمه خالی کرد...هرچقدر توانست حرف زد..ازپدرومادر بدبخت ترمه..ازبی پولی شان..ازاین که ترمه اشتباه بزرگی انجام داده بود..ازاین که آرین درزندان بود و..انقدر گفت که ترمه باچشمانی که اشک هایش خشک شده بود به طرف حیاط حرکت کرد..قدم زنان به میان درختان آن جا رفت وحتی یک کلمه هم جواب ارمیا را نداد..ارمیا روی مبلی نشست ودستان را درموهایش فروبرد..این دختر همه ی وقت وزندگی اش را گرفته بود..کاش تمام می شد...ولی یه جورایی مطمئن بود که حرفهایش کاری بود وترمه وقتی به اوضاعش فکرکند بهترمی شود وکنارمی آید...
- آقای داد فر..
صدای پرازعشوه منشی بود...ارمیا سرش را بالا کرد وبه او چشم دوخت ..منشی که ازنگاه جدی وخشمگین ارمیاترسید کمی روی صندلی اش جابه جا شد وبا من من گفت :
- می ..میگم ..یه وقت ..درنره ؟..اممم...خیلی ترسیده بودا...
ارمیا جعبه فلزی سیگارش را ازجیبش بیرون آورد وبا فندکش سیگاررا آتش زد وکامی محکم ازآن گرفت وگفت :
- نه ..می دونم برمی گرده...
- حواست باشه بهت چی گفتم المیرا...نمی ذاری ملوک خانم بیاد دیدن دخترش...خوب ازش نگه داری کن..تا من برگردم...این دختر دست من امانته...
المیرا دستی درهوا تکان داد وگفت :
- خیلی خب بابا..صدبار گفتی...! اتفاقا مامان خیلی بیشتر ازتو حواسش به این دختره اس..هرچند که نگفتی چی شده ..ولی باشه ..بهم می رسیم ارمیا خان...
ارمیا خنده ای کرد والمیرا را درآغوش کشید ..المیرا جیغ خفیفی کشید که ازآغوش برادرش بیرون برود اما ارمیا اورا محکم گرفته بود :
- قربون آبجی خلم برم...چقده تو به من کمک می کنی..من اگه تورونداشتم چیکارمی کردم ؟!
المیرا غر غر می کرد که ارمیا اورا ول کند واحسان که نزدیک ارمیا ایستاده بود نزدیک گوشش آرام گفت :
- داداش این زن منه ها..اشتباه نگیری یه وقت !
ارمیا با آرنجش به پهلوی احسان زد وگفت :
- قبل ازاین که زن تو باشه خواهرمن بود..کاری نکن طلاقتو ازش بگیرما...
احسان خنده ی بلندی کرد ودستش را روی شانه ی ارمیا زد:
- دیوانه..
- ارمیا دیرت نشه مادر...
ارمیا نگاهش رابه مادرش که با تمنا که درآغوشش بود دوخت ولبخند زد :
- ای جونم...آوردیش مامان ؟
والمیرا را کنار زد وبه سمت مادرش پروازکرد...تمنایش را که درلباس هایی خز دار نرم وصورتی پیچیده بودند درآغوش گرفت وبه اوخیره شد...
- نمی دونم ازدوریش طاقت میارم یانه؟
وباغم به چشمان باز ودرشت دخترکوچکش خیره شد...چقدر آرام ودوست داشتنی بود این دختر!!! چقدر به مادرش رفته بود وچقدر درد نبود شمیم را کمتر می کرد وارمیا حالا ازاوهم باید جدا میشد..المیرا گفت :
- مامان مجبور بودی بچه روآوردی؟!! حالا مگه ولش می کنه..! تا سه ساعت باید اینو ازبچش جداکنیم !
زهره خانم نگاهی عاشقانه وپرازمهر به فرزند ونوه اش انداخت وگفت ":
- حق داره بچم...می خواد بره یه شهرغریب..دور ازپاره تنش...اونم حالا که بهش وابسته شده...!
آقای دادفر که تابه حال ساکت بود گفت:
- سفرقندهارکه نمی خواد بره خانوم..هروقت هم دلش تنگ شد یه زنگ بزنه..صدا بچشو گوش کنه..فعلا مهم ترازهرچیزی پیدا کردن شمیمه ! برو پسرم..برو معطل نکن به شب برمی خوری...
ارمیا سرش را درپتوی نرم وخزدار دخترش کرد واورا عمیق بویید! بازهم بوی عشق...بوی شمیمش را ازتمنایش حس می کرد...دستان کوچک تمنا را دردست گرفت وچندین باربوسید...با غم به چشمان باز وکنجکاو تمنا که مثل همیشه می چرخید نگاه کرد وآرام گفت :
- قربون اون چشمای درشتت بابایی...
المیرا به طرف ارمیا آمد وگفت :
- ای بابا..بده ببینم بچه رو...گفتم این مث چسب دوقلوئه ها...ازصبح تاحالا ده بارباهاش خدافظی کردی!
ارمیا لبخندی غمگین زد وتمنارا به المیرا داد...روبه زهره خانم گفت :
- می دونم خیلی مراقبشین..ولی مامان..توروخدا...ازچشماتون بیشتر...
المیرا با حرص به میان حرف برادرش آمد وگفت :
- خبه خبه! دیگه به مامان هم درس بچه داری بده...! بعد این همه سال تجربه...
زهره خانم گفت :
- المیرا ..
وروبه ارمیا ادامه داد :
- حق داری مادر...مث تخم چشمام ازش نگه داری می کنم..خیالت راحت..به سلامت برو وبازنت ایشالله برگرد..
ارمیا جلو رفت ومادرش را درآغوش کشید وبعد دستش را فوری بوسید...بعد هم بابقیه خداحافظی کرد وبه بیرون رفت..قرار بود به شیراز برود...با ماشین خودش بهتر بود..خانواده اش اصرار داشتند که باماشین خودش برود..چون درهرصورت دریک شهرغریبه به ماشین احتیاج پیدا می کرد...همه برای همراهی او به بیرون ازخانه رفتند وارمیا درماشینش را بازکرد..قبل ازاین که سوار شود برگشت روبه همه وگفت :
- برام دعا کنین پیداش کنم...
همه انشالله را زیرلب گفتند..ارمیا خنده ای مرموز کرد وخواست بازهم به طرف تمنا که درآغوش المیرا بودبرود که المیرا فوری گفت :
- دست بهش زدی نزدیا!! اِ...هرچی بهش هیچی نمی گم بدترمیشه...
ارمیا التماس آمیزگفت :
- یه کوچولو..یه بار..یه بوس فقط...
- نخیر..نمیشه...
- ارمیا!
آقای دادفر وهمسرش با المیرا مخالفت کردند وآقای دادفر روبه ارمیا گفت :
- بیا پسرم..یه باردیگه بچتو ببین..کاری به المیرا نداشته باش..
المیرا اخم کرده بود ارمیا یک باردیگر کامل بچش را بوسید وسوار ماشین شد...همان موقع گوشی اش زنگ زد.شماره دیبیت کارت بود!.همان شماره ای که مدتی بود به خانه وگوشی اش زنگ می زد..دیگر عادت کرده بود به بی حرفی هایش ! اما بازهم انگار دوست داشت جوابش را بدهد...باعذرخواهی ازهمه تماس را جواب داد:
- بله ؟!
- .........
- الو؟!
- .......
- بفرمایین ؟؟
انگار کسی بود پشت تلفن وفقط گوش می کرد..ارمیامکثی کردوبعد عصبی وزیرلب گفت:
- کاش همونی نباشی که حدس می زنم !
وتماس را قطع کرد...المیرا گفت :
- کی بود؟
ارمیا سری تکان داد وگفت :
- مزاحم..! خب من برم..همگی خدافظ...
وسوار ماشینش شد وماشین راروشن کرد...دستی برای همه تکان داد وحرکت کرد...زهره خانم کاسه ای آب را پشت سر ماشین پسرش ریخت وشروع به خواندن آیت الکرسی کرد..به امید این که شمیم شیراز باشد وارمیا پیدایش کند...! همه نگران بودند ودوست داشتند شمیم پیدا شود وبا ارمیا برگردد..المیرا روبه تمنای کوچک با زبان بچگانه ای گفت :
- دیدی عمه جون..بابایی هم تنهات گذاشت ؟!! من بمیرم براتو عمه..مگه من مردم..؟ خودم تروخشکت می کنم..
وآهی کشید وگفت :
- فقط خداکنه که مامانت شیراز باشه وپیداشه !
شش ماه بعد....
ارمیا وارد خانه شد وکیف سامسونتش را کنار گذاشت ..
- ملوک خانم..خونه ای؟
وروبه آینه ایستاد ویکی دوتاازدکمه های پیراهنش را بازکرد...ملوک خانم فوری وکف گیر به دست بیرون آمد وگفت :
- سلام آقا..خسته نباشین ..
ارمیا برگشت وبا لبخند ملیح وخسته ای گفت :
- سلام..ممنون..تمنا کجاس؟
- تواتاقشه آقا...
- بیداره ؟
- بعله آقا..تازه بردمش اونجا...می خواستم برم خوابش کنم ...
- خودم میرم ..توبه کارت برس..
- چشم..
ارمیا به طرف اتاق بچه اش راه افتاد ...دراتاق را اول نیم چه ای باز کرد وازلای در اورا نگاه کرد...دلش غش می رفت ازدیدن او...دررو رووکش نشسته بود ومرتب بالا وپایین می پرید...دستش را هی برروی بوق رو رووک می زد وخودش غش می کرد ازخنده ...انگار خوشش می آمد..هی تکرار می کرد ومیخندید وباخودش صداهایی درمی آورد که انگار حرف می زد..ارمیا خنده ای کرد ووارد اتاق شد :
- بلای بابا..چیکا می کنی باخودت ؟؟؟
تمنا یک هو ساکت شد وکمی ترسید وبه پدرش زل زد...بعد بادیدن قیاقه آشنای ارمیا وذوق زده غش کرد ازخنده وشروع به دست زدن کرد..بادستهای کوچک ووسفید وتپلی که به زورهم دست می زد وتلاش می کرد...اما خیلی زیبا خوشحالی اش را بابت آمدن پدرش نشان داده بود..ارمیا که ازخنده های او لذت می برد وبادیدن چال گونه ی کوچکی که دخترش موقع خنده ازخودش به ارث برده بود دلش مالامال ازشادی شده بود با عشق به طرف اورفت وگفت :
- جون دلم بابایی...فدای خنده هات ...بیاببینم ..
وآغوشش را برای تمنا بازکرد اما بغلش نکرد..تمنا باذوق وخنده هایی که تقریبا درآن جیغ می زد ازهیجان بالا وپایین می پرید که پدرش اورا درآغوش بگیرد..ارمیا که رفتارهای مشتاق اورا می دید ..خنده ای کرد واورا ازداخل رو رووکش بغل کرد وگفت :
- شیطون...حسابی بغلی شدیا...لوست کردم..
ناخن شصتش را آرام روی چانه تمنا فشار داد..تمنا غش می کرد ازخنده وارمیا ازاتاق بیرون رفت...ملوک خانم با لبخند وراضی از رابطه ارمیا وبچه اش گفت :
- آقا ناهار حاضره ...
- دست درد نکنه ملوک خانم..بیا این وروجکو بگیر من برم دستامو بشورم ...
ادامه دارد...
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۹۲/۱۰/۲۶ ساعت 12:56 توسط ♥♥♥مینا♥♥♥
|