اون شب رو به بهانه ی اینکه دیشب خواب ترسناک دیدم تو اتاق مامان و بابا خوابیدم و صبح وقتی بیدار شدم که دیدم بابا سعی داره چیزی رو به بینی م بکشه .. تا چشم هام رو باز کردم عطسه کردم و صدای خنده ی مامان و بابا به گوشم خورد با گیجی و خواب آلودگی گفتم : شما چه جور مامان و بابایی هستین ؟؟

بابا قهقهه زد و گفت : خیلی دلت بخواد .. 

پتو رو روی سرم کشیدم و گفتم : اذیتم نکنین ..

و بعد اونقدر خوابم میومد که دیگه چیزی نفهمیدم . کمی بعد با احساس لغزیدن چیزی زیر پتوم از خواب پریدم و تا نگاهم به اتاق نیمه تاریک افتاد و بعد هم در بسته ، پتو رو کناری انداختم و پایین پاهام تو دو سه قدمی م نگاهم به اون مرد افتاد . اونقدر فاصله نداشتم که بتونم ازش فرار کنم برای همینم جیغ بلندی کشیدم و اون هم با سرعت به سمتم خیز برداشت پتو رو روم کشیدم و عقب عقب رفتم تا به دیوار رسیدم .. دوباره جیغ کشیدم : مااااااماننننن...

و همون لحظه تو دلم خدا خدا می کردم مامان برای خرید بیرون نرفته باشه . استرس و هیجان زیادی داشتم . . حالا اون کاملا جلوم بود . هیچ وقت این قدر نزدیک ندیده بودمش . می تونستم بفهمم که اون حقیقیه .. می تونستم بفهمم که زاده ی ذهنم نیست .. کاملا می فهمیدم که اون چیه و خدا رو شکر می کردم که صورتش کامل دیده نمی شد . تنها تصوری که از صورتش داشتم یه کلاه شاپو و موها و ریشای بلند قرمز بود ...

بیشتر به من نزدیک شد و من تا خواستم بلند بشم پام روی پتو سر خورد و روی زمین افتادم و دیدم که اون روح بالای سرم ایستاده و داره روم خم می شه تو همین لحظه هم در اتاق باز شد و مامان به داخل دوید و دیگه اثری از اون مرد نبود . من ناپدید شدنش در یک ثانیه رو واقعا دیدم .. مامان که به سمتم اومد من هنوز تو شوک بودم . مامان پرسید : چی شده نیکا ؟ تو خواب بد دیدی ؟؟؟

دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم و زدم زیر گریه . مامان بغلم کرد و گفت : عزیزم .. خواب بد دیدی .. گریه نکن !!

مامان رو محکم چسبیده بودم و دلم نمی خواست ازش جدا بشم .. مامان که فکر می کرد فقط خواب دیدم به آرومی موهامو ناز می کرد و بعد گفت : خرسی خانوم ِ مامان خیلی ترسو شده ها ...

و من با گریه گفتم : مامان تورو خدا پیشم بمون .. تو رو خدا ..

مامان که می دید این گریه ها کمی عجیبه همون طور که تو بغلش بودم گفت : نیکا اتفاق خاصی افتاده که به من نگفتی ؟؟ 

وقتی جوابش رو ندادم با نگرانی گفت : نیکا تو این روزا چت شده ؟؟

بعد که باز هم در جوابش فقط گریه کردم به آرومی منو از اتاق بیرون برد و گفت : الان صبحانه می خوری و حالت جا میاد .

بعد برام شیر گرم کرد و جلوم گذاشت و گفت : اینو بخور عزیزم ..

بهش نگاه کردم و گفتم : بابک نیومده مامان ؟

مامان سری تکون داد و گفت : قرار شد ناهار درست کنم بیاد ببره .. دوستش یه دو سه روزی تنهاست بابک می ره پیشش .. چطور ؟؟

سرمو تکون دادم و گفتم : هیچی .. هیچی .. همین جوری!

مامان بهم لبخند زد و با محبت نگاهم کرد . جرعه ای از شیر خوردم و بعد گفتم : من امشب می رم خونه مامان بزرگ اینا . . 

مامان با تعجب گفت : چطور یه هو همچین تصمیمی گرفتی ؟؟

لبخندی زورکی زدم و گفتم : خواب مامان بزرگ رو دیدم .. می خوام برم ببینمش . . اوممم .. تازه دلم واسه شهاب هم خیلی تنگ شده ! 

مامان گفت : عصر بیا با هم می ریم .. بعد هم بر می گردیم . منم دلم واسه مامان تنگ شده ..

این بار لبخندی حرصی زدم و گفتم : شما اگه خواستی شب برگرد اما من می خوام بمونم .. 

مامان یه تای ابروش رو بالا انداخت و گفت : بگو چی شده ؟؟

باز لبخندی تزئینی زدم و گفتم : مامان شهاب داره ازدواج می کنه .. دیگه از این شبا که می تونیم تا صبح با هم حرف بزنیم نداریم .. چیز دیگه ای نیست ..

انگار قانع کننده بود که لبخند پر محبتی زد و گفت : باشه عزیزم .. تو برو .. منم فردا صبح میام یه سری می زنم .

بعد یه هو با عجله گفت : راستی مگه تو تولد دعوت نیستی امروز ؟؟

گفتم : چرا .. بعدش می رم .. !! به شهاب زنگ می زنم می گم شامشون روبخورن .. اصلا یه چند روزی می رم اونجا بمونم .. اشکالی نداره ؟؟

مامان که کمی از تصمیم من تعجب کرده بود گفت : نه چه اشکالی ؟! 

پریدم بوسیدمش و گفتم : بیا ببین لباسی که انتخاب کردم خوبه ..

و به همین وسیله مامان رو با خودم بردم تو اتاقم و به پریسا هم اس ام اس دادم که زودتر بیاد . تا وقتی پریسا بیاد من و مامان تو اتاقم مشغول حرف زدن در مورد مهمونی بودیم . وقتی پریسا اومد هم به اتاقم اومد و مامان ما رو ترک کرد . پریسا بلافاصله جریان اینکه چرا دیشب از تلفن عمومی بهش زنگ زدم و اینکه چرا بعدش گوشی مو جواب نمی دادم رو پرسید که منم جریان رو براش تعریف کردم و بر خلاف انتظارم که فکر می کردم مثه بقیه داستان رو باور نمی کنه یا حداقل از این به بعدش رو باور نمی کنه ، دیدم که تو چشم هاش پر اشک شد و گفت : نیکا این روحه از تو چی می خواد ؟ چرا ولت نمی کنه ؟؟

بعد محکم بغلم کرد و گفت : من تنهات نمی ذارم دیگه .. میام خودم شبا پیشت ..

آروم بوسش کردم و گفتم : پریییی عزیزم ... گریه نکن .. من مزاحم تو نمی شم .. قرار شد برم خونه مامان بزرگ پیش شهاب .

پریسا چینی به پیشونی ش انداخت و گفت : مگه من مُردم یا نیستم که اصلا رو من حساب نمی کنی ؟؟

دست روی شونه ش گذاشتم و گفتم : این چه حرفیه ؟؟ من نمی خوام تو هم درگیر بشی ..

پریسا هولم داد و گفت : بیشتر از این ناراحتم نکن .. من و تو فقط دوست نیستیم .. خودت می دونی چقدر به هم نزدیکیم .

با بغض گفتم : بذار بغلت کنم ..

دوباره بغلش کردم و گفتم : نمی دونی همین که حرفم رو باور می کنی چقدر برام ارزش داره .. ازت ممنونم !

پریسا از بغلم بیرون اومد و گفت : حالا گریه نکن دیگه .. 

زبئن درازی کردم و گفتم : تو گریه می کردی .. من که گریه نکردم ..

پریسا موهامو کشید و گفت : پس صدای من بود می لرزید ؟؟

چپ چپ نگاهش کردم و گفتم : واااییی .. خیلی بدجنسی ... من کی صدام لرزید ؟؟

پریسا غش غش خندید و گفت : لباسی که می خوای بپوشی رو بهم نشون بده ببینم ..

اونروز تمام مدت با پریسا گفتیم و خندیدیم و بعد از خوردن ناهار و کمی استراحت با هم شروع کردیم به حاضر شدن . من موهای صاف و لخت پریسا رو به پیشنهاد خودش براش درست کردم . دو دسته از موهای جلویی ش رو از هر سمت به عقب بردم و روی موهای دیگه ش بافتم و موهای زیرینش رو هم روی شونه های برهنه ش ولو کردم . این مدل مو همیشه مدل موی محبوب پریسا بود و تو مهمونی ها ازش استفاده می کرد . لباس پریسا یه پیرهن دخترونه ی شیری بود که تا روی زانوهاش کشش داشت و با یه کفش پاشنه بلند هم رنگش تکمیل می شد . پریسا خودش آرایش ملایمی کرد و بعد هم به من کمک کرد تا پیرهن آبی کاربنی ساده و اسپرتم رو که تا روی رونم بود رو بپوشم . جلوی لباسم کاملا پوشیده بود اما از پشت کمی باز بود و آستین لباسم بلند بود جوراب مشکی و کفش های همرنگ لباسم تیپم رو تکمیل می کرد . آرایش همیشگی م رو همراه با یه خط چشم که پریسا کشید رو داشتم . موهام رو هم از اطراف به عقب بردم و بستم و بقیه ش رو هم روی شونه هام رها کردم . وقتی کاملا حاضر شدیم که ساعت شش عصر بود و کیانا گفته بود که تا شش و نیم اونجا باشیم . مقداری لباس توی کیف کوله م ریختم تا دو سه روزی که خونه مامان بزرگ می مونم استفاده کنم . بعد از خدافظی از مامان و بابا به سمت خونه ی بنیامین رفتیم . وقتی رسیدیم که بیشتر مهمون ها اومده بودن و خونه خیلی شلوغ بود . پریسا به پهلوم کوبید و گفت : هیشکیو نمی شناسم .. 

زیر گوشش گفتم : بهداد کجاست ؟ 

پریسا غرید : اینقدر معطل کردی که دوست پسرمو دزدیدن ..

هر دو خندیدیم که بامداد داداش بنیامین جلو اومد و خودشو معرفی کرد و ما رو به سمت یه اتاق راهنمایی کرد . وارد اتاق که شدیم دو تا دختر دیگه هم تو اتاق جلو آینه قدی ایستاده بودن و در حال وارسی خودشون تو آینه بودن . به ما سلام کردن و ما هم جواب دادیم . من و پریسا پالتو هامون رو در آوردیم و آماده شدیم . قبل از اینکه از اتاق خارج بشیم پریسا به بهداد زنگ زد و بهداد گفت که میاد پیشمون . لحظاتی بعد در اتاق باز شد و بهداد فرو رفته در پیرهن سفید اسپرت و شلوارکتون قهوه ای سوخته ای وارد اتاق شد .. 

تا دیدمش سوتی کشیدم و گفتم : تو می تونستی خوش تیپم بشی ؟؟

پریسا و بهداد همزمان خندیدن و بهداد گفت : تو هم بد نیستیا ..

خندیدم و بهداد جلو اومد و بازوش رو طوری گرفت تا پریسا دستش رو دور بازوش حلقه کنه و گفت : اما هر کار هم بکنی به پرنسس من نمی رسی ..

به شوخی عُق زدم و همونطور که از اتاق خارج می شدیم بهداد گفت : حداقل با این لباسات یه کم مجلسی شدی مراعات کن ..

با خنده و شوخی به سمت بچه های دیگه رفتیم که از دور چشمم تو جمع به ویدا افتاد و لبخند رو لبم ماسید و یه سوال تو ذهنم تکرار شد : اینم که هست ..

جلوتر که رسیدیم و موقع سلام و احوالپرسی بقیه بچه ها رو دیدم . همه شون کلی شیک شده بودن و متفاوت با همیشه .. ویدا کیف کوچکش رو رو پاهای لختش گذاشت و گفت : بیا پیش من نیکا .. اینجارو واست نگه داشتم .

کنارش روی صندلی نشستم و دیدم که پریسا هم کنار بهداد نشست . همه بچه ها بودن . زیر چشمی کاوه رو نگاه کردم که پیرهن طوسی و جلیقه ی اسپرت سورمه ای رنگی با شلوار خوش دوختی به تن داشت . موهاشو خیلی ساده بالا داده بود و فوق العاده با کلاس بود . برام اس ام اس اومد بازش کردم پریسا بود نوشته بود : به به .. همه چقدر شیک و مجلسی شدن ..

لبخندی زدم و از دور نگاهش کردم و براش سر تکون دادم .. بهداد بلند شد و برای بچه های خودمون نوشیدنی های الکلی غیر مجاز دوست داشتنی آورد و من هم در حالیکه شاتم رو به شات ویدا می زدم با خنده و شوخی چندین شات خوردم . اولین بارم نبود و قبلا با شهاب و بابک خورده بودم و واسه ی همین هم از ویدا بیشتر خوردم ..

کمی بعد بامداد داداش بنیامین وسط سالن ایستاد و گفت : بچه ها تا چند دقیقه دیگه می رسن .. می خوام چراغارو خاموش کنم .. فقط وقتی چراغارو روشن می کنم شماها از این برف شادی ها می زنین و فشفشه هاتونو روشن می کنین و تولدت مبارک رو می خونین .. هماهنگه ؟؟

بچه ها همه گفتن هماهنگه و دو سه تا پسر چند تا برف شادی و فشفشه رو بینمون پخش کردن . برقارو که خاموش کردن من ترسی عجیب تو وجودم اومد که ناخودآگاه باعث شد دست ویدا رو تو دستم بگیرم . نمی دونم چرا اینقدر از تاریکی می ترسیدم . هر لحظه فکر می کردم با روشن شدن برق ها می بینم که هیچ کس نیست و فقط من موندم و اون آقا ریشوهه ..

خونه با وجود اون همه مهمون دختر و پسر تو تاریکی و سکوت مطلق فرو رفته بود . تا اینکه صدای باز شدن در اومد و چراغ ها روشن شد و متقاعب اون صدای تولدت مبارک و روشن شدن فشفشه ها و شلیک برف های شادی روی بنیامین شوک زده و کیانای ذوق زده دیده شد . بنیامین متعجب و شوک زده کیانا رو نگاه می کرد و کیانا در حالیکه غش غش می خندید می گفت : سورپرایز بود ...

بنیامین که از شوک خارج شد میان هیاهوی شعر خوندن بچه ها با محبتی خالصانه کیانا رو بغل کرد و دور خودش چرخوند .. وقتی کیانا رو زمین گذاشت که بامداد کیک بزرگی رو که روش بیست و پنج تا شمع روشن بود رو روی میز بزرگ وسط سالن گذاشت و کیانا بنیامین رو جلوی میز برد و بنیامین بین سر و صدای تولدت مبارک خوندن ماها شمع ها رو فوت کرد و همه براش دست زدیم .. کیانا انگشتش رو رو خامه های کیک زد و بعد خامه ها رو تو دهن بنیامین برد و بنیامین با خنده خامه ها رو خورد . بعد از اون صدای موسیقی تو سالن شنیده شد و دخترا و پسرا ریختن وسط .. نگاهم به بنیامین و کیانا بود که داشتن با هم می رقصیدن و لبخندی روی لبم اومد و موند .. شنیدم که ویدا گفت : بیا بریم وسط نیکا ..

به طرفش برگشتم و گفتم : جونم ؟؟

ویدا که به خاطر صدای بلند موسیقی صداش بهم نمی رسید تقریبا داد زد : بیا بریم وسط برقصیم ...

و بعد خودش بلند شد و دستم رو کشید و رفتیم اون وسط و با اون موسیقی تند خارجی شروع کردیم به رقصیدن . ویدا هم رقص خوبی بود .. بدنش خیلی نرم و موزون با موسیقی حرکت می کرد و تو اون لباس کوتاه سفید اسپرتش حسابی جذاب شده بود .. خیلی پر شور و هیجان بود و منم به وجد آورده بود و احساس کردم که ته دلم یه جورایی شاید خیلی کم رنگ و کم حال دوستش دارم ..

کمی که گذشت دیدم که کاوه به سمتمون اومد و با خنده گفت : می شه با ویدا برقصم ؟

من که تو ذوقم خورده بود لبخندی زورکی زدم و گفتم : آره حتما .. 

بعد خیلی زود از بین جمعیت که در حال رقصیدن بودن داشتم به سمت جایی که نشسته بودم می رفتم که محکم خوردم به کسی سرمو برگردوندم و نگاهم افتاد به سهیل که موهاش خیلی نا مرتب تو پیشونی ش ریخته شده بود ، هول شدم و گفتم : ببخشید .. ندیدمت !! 

سهیل که پیرهن اسپرت و اندامی سفیدی رو همراه ساس بند سورمه ای رنگی با شلوار خوش دوختی پوشیده بود و خیلی با نمک و جذاب به نظر میومد گفت : با من برقص ..

توی نگاهش چیزی بود که نتونستم حتی نگاهم رو ازش بگیرم چه برسه به اینکه بتونم باهاش مخالفتی داشته باشم . دست خودم نبود اینکه باهاش رقصیدم ، مخصوصا وقتی آهنگ بعدی آهنگ آروم و عاشقانه ای بود و ما خیلی هماهنگ بدون اینکه احساس کنم نیازی نیست حتما با اون آهنگ هم همراهی ش کنم باهاش رقصیدم .. حتی وقتی موقع رقصیدن خیلی بهم نزدیک می شد هم احساس بدی نداشتم .. خودم تعجب می کردم که چرا دارم با سهیل می رقصم .. من دختری بودم که تا حالا تو مهمونی ها فقط با بابک یا پسرای فامیل رقصیده بودم .. حتی وقتی با سامان دوست بودم و مهمونی یکی از دوستاش دعوت شده بودیم برای رقصیدن باهاش خیلی معذب بودم و سعی می کردم بیشتر با پریسا برقصم و این بود که سامان همون شب رو باهام قهر بود و هر چقدر بعد مهمونی بهش زنگ زدم و سعی کردم از دلش دربیارم راضی نشد .. 

بعد از اون موسیقی آروم دوباره موسیقی تند و شادی فضا رو دگرگون کرد و من و سهیل با خنده های شاد و خوشحال با هم می رقصیدیم .. تو قسمت اوج آهنگ خیلی هماهنگ باهم بالا و پایین می پریدیم و این همه هماهنگی برای خودمم خیلی عجیب بود .. 

کمی که با هم رقصیدیم بدون اینکه چیزی بهش بگم به سمت صندلی ها رفتم و نشستم و سرم رو بین دست هام گرفتم .. صدای سهیل توی گوشم پیچید : خوبی نیکا ؟؟

با صدای کشداری که مشخص می کرد نوشیدنی ها روم اثر گذاشته نالیدم : هوممممممم ... من خوبم . تو برو ..

سهیل گفت : پیشت می مونم .. 

دوباره نالیدم : می خوام اینجا بمونم ... تو برو ..

بعد دستم رو روی بازوش گذاشتم و در حالیکه به آرومی هولش می دادم گفتم : بهت می گم برو ...

سرم سنگین شده بود و دلم می خواست که چشم هام رو ببندم و بخوابم . سهیل خیلی مصمم گفت : من پیشت هستم ..

وقتی دیدم که از پیشم نمی ره سرم رو به پشتی صندلی تکیه دادم و همونطور که نگاهم به دختر و پسرا بود که همه در حال رقصیدن بودن و فقط تک و توکی نشسته بودن گفتم : پر پری هم رفت ...

سهیل زمزمه کرد : کجا رفت ؟ 

با صدای کش دار و ناله مانندی گفتم : اونم پرید .. حالا من تنها موندم .. مثه وقتی که سا .. سا .. سامان رفت ..

بعد نگاهم بین جمعیت به کاوه و ویدا افتاد و بدون اینکه منتظر باشم سهیل چیزی بگه گفتم : کاوه خیلی گاوه .. 

بعد غش غش خندیدم و دیدم که سهیل هم لبخند می زنه و گفتم : دلمو شکست .. 

سهیل گفت : خودتو ناراحت نکن .. سعی کن الان بهت خوش بگذره ..

زمزمه کردم : تنها بمونم .. آقاهه که ریش قرمز داره منو می گیره ..

سهیل با ملایمت گفت : خیلی نوشیدنی خوردی نیکا ؟؟

دست روی شونه ش گذاشتم و گفتم : امشب منو تنها نذار .. وقتی که تنهام میاد ..

نیم نگاهی به کاوه کردم و گفتم : اون آقا گاوه که تنهام گذاشت ..

سهیل گفت : به یه شرط تنهات نمی ذارم ..

سرمو بردم جلوی صورتش .. خیلی خیلی نزدیک و گفتم : چههههه شرطیییییییی ؟؟

سهیل گفت : که امشب دیگه به این چیزا فکر نکنی ...

سرمو برگردوندم و موهام رو از پشت گردنم کشیدم و از یه طرف شونه م آوردم جلو .. مست بودم و حواسم نبود که با این کار پشت گردنم که توسط موهام پوشیده شده بود باز می شه .. دوباره با سهیل رفتیم وسط و پیش اکیپ خودمون و اونقدر رقصیدیم و هم رقص هامونو با هم عوض کردیم که حس می کردم پاهام توی کفش های پاشنه بلندم داره می شکنه .. بدون هیچ حرفی به طرف در خروجی رفتم و وارد صحن بزرگ حیاط شدم . باد سردی که به صورتم خورد باعث شد کمی هوشیار بشم .. البته از قبل هوشیار تر بودم .. همون طور که آروم آروم به سمت استخر بزرگ و خالی از آب می رفتم زیر لب با صدایی کشدار و نا مفهوم زمزمه می کردم : باااااا همه مییییییییییی خندی .. با همه .. دست می ... دی ... دستتوووووووووووووو میگیرم ... دستمو .. پسسسسسس می ..... دی ..... اما ... بازم ...... دوستتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت دار.............م ... دوستت ........... داااااااااااااا رم ....

لبه ی استخر نشستم و کفش هام رو از پاهام بیرون کشیدم و کنارم گذاشتم . . سرم رو به نردبونی که به داخل استخر راه داشت تکیه دادم و نگاهم به پاهام که تو جوراب مشکی بود خیره موند .. 

کمی پاهامو تاب دادم و بازی کردم و نگاهم رو اطراف حیاط چرخوندم .. با فاصله ی نسبتا کمی به خودم نگاهم به سایه ی مردی افتاد که نزدیک می شد . اون لحظه می دونستم که اون سایه با ریشای بلند متعلق به کیه .. می دونستم که اگه هوش و حواسم سر جاش بود الان می دویدم و ازش فرار می کردم .. اما .. حس و حال دویدن نداشتم و چون همیشه خوردن نوشیدنی جسور ترم می کرد زل زده بودم بهش و تو دلم می گفتم : می خوام ببینم چی کار می خوای بکنی ... 

همون طور که تند تند پاهامو تاب می دادم نگاهم روی اون سایه که دیگه فاصله ی چندانی باهام نداشت بود که ناگهان صدای مردونه ای توی گوشم پیچید : نیکا اینجایی ؟؟؟

به طرف صدا چرخیدم و سهیل رو دیدم و بعد وقتی برگشتم تا اون مرد رو ببینم دیدم که نیست . دوباره به طرف سهیل چرخیدم و گفتم : اون اقاهه می خواست منو بگیره ..

سهیل کنارم ایستاد و گفت : پاشو بریم تو نیکا .. هوا سرده .. تو عرق کردی و حتما سرما می خوری .. لباستم نازکه ..

تو چشماش زل زدم و با پررویی گفتم : برو .. تنهام بذار .. دنبالم راه نیوفت ..

سهیل خم شد و کفش هام رو برداشت و گفت : نیکا .. بلند شو ..

با تخصی نگاهش کردم و با لودگی گفتم : دست از سرم بردار دیگه ..

سهیل دوباره خم شد و با دست دیگه ش بازوم رو گرفت و بلندم کرد . سرم سنگین بود و نتونستم باهاش مخالفت کنم . سهیل به آرومی منو به طرف ساختمون برد و روی یه صندلی نشوند و کفشهام رو کنارم گذاشت .. دوباره نگاهم به بچه ها بود . از ذهنم گذشت : کاش نوشیدنی کم می خوردم ... فکر کنم حالم خیلی خرابه که سهیل با اون دک و پُزش دلش به حالم سوخته و داره کمکم می کنه ...

لحظاتی بعد سهیل با لیوانی به سمتم اومد و دستم داد و گفت : اینو بخور ..

بدون هیچ حرفی لیوان رو گرفتم و سر کشیدم چون خیلی احساس تشنگی می کردم . تازه وقتی محتویات داخل لیوان تموم شد غریدم : این چه آشغالی بود من خوردم ؟؟؟

سهیل گفت : شربت آبلیمو بود . برات خوبه ..

تو چشم هاش زل زدم و سرمو کج کردم و با حالت لوندی گفتم : مرسی ..

سهیل لبخندی زد و چیزی نگفت .. کمی بعد جو آروم تر شد و منم حس کردم حالم بهتره . چراغ های سالن کاملا روشن شد و فلاشر ها و رقص نور خاموش شد و بچه ها به سمت صندلی ها اومدن .. کیانا پیشم اومد و بغلم کرد و گفت : امشب ندیدمت .. خوش گذشت ؟؟

من که حس می کردم حالم بهتره گفتم : اره.. تو خوبی عزیزم ؟؟

گونه م رو بوسید و گفت : آره .. از خودت پذیرایی کن ..

بعد نگاهم به میز وسط سالن افتاد و دیدم که همون چند تا پسر که فکر کنم از دوستای بنیامین بودن شام رو سرو کردن . تا به خودم اومدم دیدم سهیل با دو تا بشقاب اومد و یکی شو به طرف من گرفت و گفت : چون نمی دونستم چی دوست داری از همه چی واست برداشتم ..

نگاهم به ظرف پر از غذاهای خوشمزه و مختلف افتاد و گفتم : همه شو دوست دارم ..

ظرف رو گرفتم و نگاهم به سارا افتاد که کنار ویدا و کاوه نشسته بود و با غضب نگاهم می کرد . دلیل نگاهشو نفهمیدم اما به روش لبخند زدم و سارا به تلخی جواب داد . سهیل با یه صندلی فاصله کنارم نشست . نمی دونستم دلیل اینکه با فاصله کنارم نشسته چیه . خواستم ازش بپرسم که نگاهم به کفش هام افتاد که روی صندلی بود . خنده م گرفت .. این همه مدت چراغا روشن شده و من با جوراب نشستم .. به سهیل نگاه کردم و با خنده گفتم : من چرا کفشامو نپوشیدم ؟؟

سهیل خندید و گفت : منم یادم رفت بهت بگم ..

ظرف غذامو بهش دادم و گفتم : می شه واسم نگه داری ؟

سهیل با اخم ظرف رو ازم گرفت و من زیر لب غریدم : نمی میری که یه دقیقه بگیری ش ..

سهیل هم شنید و همونجوری آروم گفت : وقتی مست نیستی خیلی مودب تری ..

از این حرفش خنده م گرفت و زود کفشامو پوشیدم و در حالیکه ظرفم رو از دستش می قاپیدم گفتم : الانم مست نیستم و خوبم .. می خوام همه ی این غذاها رو بخورم ..

سهیل زیر لبی گفت : بخور .. وگرنه غذای من تموم شه اونارو هم می خورم ..

اومدم زیر چشمی نگاهش کنم که دیدم کسی جلومون ایستاد و بعد صدای زنونه ای به گوشم رسید : بچه ها با اجازه من اینجا می شینم ..

تا به خودم اومدم دیدم که سارا صندلی بین من و سهیل رو پر کردم .. نگاهی به صندلی قبلی ش کنار ویدا کردم . هرچند که به زودی توسط کس دیگه ای اشغال شد اما اصلا منطقی و عقلانی نبود که اونجارو ول کنه و بیاد بین ما بشینه و اونم چی ؟؟؟ اینجوری بچرخه به طرف سهیل و بینمون پیام بازرگانی بشه .. تو دلم گفتم : هه ههه .. صندلیه خاکی بود .. کفشامو روش گذاشته بودم ..

شام رو در حالی صرف کردم که صدای خود شیرینی های سارا برای سهیل رو می شنیدم و هیچ کس دیگه کنار من نبود که بتونم باهاش حرف بزنم . پریسا و کیانا که حواسشون به دوست پسراشون گرم بود و تا فاصله ی زیاد از ما هم کسی از دوستای خودمون نبود .. وقتی غذام تموم شد صدای مردونه ای گفت : ظرفتونو بدید من می برم ..

نگاهم به سمت چپم روی پسر جوون نا آشنایی کشیده شد و کمی صاف نشستم و ظرف رو به طرفش گرفتم . لبخندی زد و گفت : می شه جامو نگه داری تا برگردم ؟

سرمو تکون دادم و اون پسر خوش تیپ رفت و درست چند ثانیه بعدش یه دختر اومد و جاشو پر کرد و منم حوصله نداشتم که بگم جای کسیه .. صدای سارا هم تو گوشم زنگ می زد و منم نیم وری طوری نشسته بودم که نگاهم بهشون نیوفته .. اون پسر وقتی برگشت و دید جاش پر شده با تعجب بهم نگاه کرد که منم یه لبخند احمقانه بهش زدم .. وقتی شام خوردن تموم شد دوباره سالن تاریک شد و لیزر ها و فلاشر ها روشن شد و همه ریختن وسط سالن و پریسا و بهداد هم اومدن منو بردن وسط .. حین رقصیدن نگاهم به سهیل افتاد که با کسی می رقصید با کمی کنجکاوی و دقت دیدم که سارا اون کسیه که باهاش می رقصه . بی تفاوت روم رو ازشون گرفتم و شروع کردم با پریسا رقصیدن زیر گوشش گفتم : کاوه و ویدا رو نمی بینم .. کجا رفتن ؟؟

پریسا همونطور که می رقصید و واسم عشوه های شتری میومد گفت : ویدا خیلی مشروب خورده بود و مثه اینکه حالش بد شده ...

با تعجب گفتم : یعنی رفتن ؟؟

سرشو به نشونه مثبت تکون داد .. کمی دیگه رقصیدیم و بعد کم کم تصمیم گرفتیم بریم و مهمونی هم خلوت شده بود و چراغا یکی یکی روشن می شد . به اتاق رفتیم و لباسهامونو پوشیدیم پریسا قرار بود با بهداد برگرده و با این حساب من باید تنهایی می رفتم خونه مامان بزرگ و کاوه هم نبود که همراهم بیاد .. دیگه حالم حسابی خوب شده بود و هوشیار بودم و حالا می دونستم که نباید با اون روحه مواجه بشم و نمی دونستم حالا باید چیکار کنم که دیدم سهیل به طرفم اومد و گفت : می ری خونه ؟

با تعجب نگاهش کردم و به سردی گفتم : جای دیگه باید برم ؟؟

سهیل گفت : کاوه بهم زنگ زد گفت تا هرجا می ری برسونمت ..

رومو ازش گرفتم و گفتم : لازم نیست .. خودم ماشین آوردم ..

سهیل با بی تفاوتی گفت : می دونم .. با ماشین دنبالت میام ..

با حرص نگاهش کردم و گفتم : لازم نیست ..

سهیل خیلی بی تفاوت گفت : ولی من میام ..

بهش چیزی نگفتم و فقط با اخم و چشم غره ازش رو گرفتم . وقتی از کیانا و بنیامین وداداشش و چند نفر دیگه خدافظی کردیم همراه پریسا و بهداد و شایان و سارا و سهیل از خونه خارج شدیم . توی مسیری که تا نزدیک ماشین هامون طی کردیم شنیدم که سارا از سهیل خواست تا برسوندش و سهیل هم قبول کرد .. موقع خدافظی پریسا کلی سفارش کرد که شب حتما پیش شهاب بخوابم . توی ماشین که نشستم دیدم سهیل زود دور زد و اومد کنارم نگه داشت و شیشه سمت سارا رو پایین کشید و گفت : دارم دنبالت میام ..

با سارا خدافظی کردم و جواب سهیل رو ندادم . اما تا خونه ی مامان بزرگ از آینه ی وسط ماشین دیدم که دنبالم میاد و چشم ازشون برنداشتم که مبادا نوشیندنی های الکلی مصرف کرده بودن کار بدی ازشون سر نزنه ... دم در خونه مامان بزرگ وقتی پیاده می شدم دیدم که سهیل با ماشین کنارم ایستاد و شیشه رو پایی کشید و گفت : خونه تون یه جا دیگه نبود ؟؟؟

بی تفاوت گفتم : چرا یه جا دیگه بود ...

سهیل اخمی کرد و گفت : اینجا کجاست ؟؟

زل زدم تو چشمهاش و گفتم : باید توضیح بدم ؟

سارا زمزمه کرد : راست می گه .. مگه باید واسه تو توضیح بده ؟؟

سهیل خیلی سرد گفت : آره باید اسم توضیح بده .. بعد تو چشمهام زل زد و من با بی میلی گفتم : خونه مامان بزرگم اینجاس ... حالا می شه برم ؟؟

سهیل سرشو تکون داد و من یه خدافظی کوتاه کردم و به طرف خونه مامان بزرگ رفتم و زنگ رو فشردم . تا در باز شد و وارد شدم سهیل همون جا ایستاده بود و نگاهم می کرد . داخل که شدم و در حیاط رو بستم صدای چرخ های ماشین سهیل رو شنیدم و از حیاط کوچیک خونه ی مامان بزرگ گذشتم . نگاهم به ساعت مچی م افتاد که یازده و نیم شب بود . وارد خونه که شدم دیدم شهاب جلوی در ایستاده و بعد از سلام و احوالپرسی گفت : مهمونی بودی ؟

سرمو تکون دادم و گفتم : مامان بزرگ کجاست ؟

شهاب کمی صداشو آروم کرد و گفت : مامان خوابه ..

زمزمه کردم : آره تولد بودم ...

شهاب چشم هاشو ریز کرد و گفت : چیزی خوردی ؟؟ بوی الکل می دی !

شالم رو روی شونه هام انداختم و گفتم : یه کم خوردم ...

شهاب چپ چپ نگاهم کرد و گفت : مهمونی دخترونه بود ؟؟

نگاه پر معنی بهش کردم و با لبخند گفتم : اگه پسرا هم بوده باشن اون وقت چی می شه ؟؟

شهاب به شوخی زد تو سرم و گفت : حاضر به جواب شده واسه من .. بیا برو تو ببینم ..

پالتو و شالم رو روی جا لباسی دم در گذاشتم و کیف کوله ی لباس هام رو همون جا کنار در گذاشتم و خودمو روی مبل انداختم . شهاب کنارم لبه ی مبل نشست و گفت : چی شده اومدی اینجا حالا ؟

چپ چپ نگاهش کردم و گفتم : خونه مامان بزرگ جونمه هر وقت که دلم بخواد میام ..

شهاب دوباره زد تو سرم و گفت: چقدر می خوای بمونی که با ساک اومدی ؟

سرمو کج کردم و گفتم : چقدر اخلاقات تند شده ...

لبخندی زد و گفت : با ننه بابات قهر کردی ؟

این بار طاقت نیاوردم و چند مشت رو پاش زدم و گفتم : نع نع .. دلم واسه توی خنگول تنگ شده بود ..

شهاب خندید و بینی مو محکم کشید و گفت : چقدر بمونی دل تنگی ت رفع می شه ؟

هولش دادم و گفتم : خیلی گاویییییییییییی ...

خندید و گفت : تو باز هار شدی ؟؟

معترض گفتم ؟: شهاب دیگه ...

مهربون خندید و گفت : خب جدا چقدر می خوای بمونی ؟

رومو ازش برگردوندم و گفتم : اصلا من قهرم ..

شهاب خندید و گفت : چقدر این خواهر من دخترشو لوس بار آورده ..

به طرفش چرخیدم و با عشوه گفتم : بابام منو لوس کرده ..

خندید و گفت : حالا چقدر می مونی ؟

غش غش خندیدم و در حالیکه تو سینه ی ستبر و محکش مشت می زدم گفتم : دو سه روزززززززززززز ...

شهاب دو تا مچ دست هام رو گرفت و گفت : شب کجا می خوابی ؟؟

خودمو لوس کردم و گفتم : پیش تو ..

نچ بلندی گفت و روشو ازم برگردوند . پریدم گونه شو بوسیدم و گفتم : تورو خدا دایی جونم ..

خندید و گفت : خاک تو سر لوست .. یعنی دو سه شب می خوای پیش من بخوابی ؟

با حالت لوسی سرمو دو سه بار بالا پایین کردم و شهاب پفف بلندی گفت و بلند شد و دستم رو کشید و گفت : بیا تا واست تشک بندازم ..

زمزمه کردم : من رو تخت تو می خوابم . تو پایین تخت بخواب ...

چپ چپ نگاهم کرد و غرید : چشم فِری خانوم ..


___________ 


دفترچه ی خاکستری – سهیل صحت


روز خوبی بود . امشب سارا رو که رسوندم خونه رفتم پیش کاوه و جریان اینکه اینقدر اصرار داشت نیکا رو برسونم خونه رو پرسیدم . خب من خودم قطعا این کارو می کردم چون هوش و حواسش سر جاش نبود و نمی شد تنهاش گذاشت اما اینکه کاوه پسش زده و حالا اینجوری نگرانش می شه برام خیلی عجیب بود . کاوه مثه همیشه جواب قانع کننده ای نداشت . وقتی رسیدم خونه سارا منتظرم بود و در مورد تولد پرسید . فقط گفتم که خوش گذشته . اما .. اتافاقاتی افتاد که خودمم متعجب کرده . اینکه وقتی داشتم اون اول مجلس با شایان می رقصیدم و نگاهم به نیکا و ویدا بود تا دیدم نیکا از ویدا جدا شد نفهمیدم چطور خودمو بهش رسوندم و پیشنهاد دادم با هم برقصیم ؟ از همون اول که اومد نگاهمو حواسمو به سمت خودش کشید . درست در حالیکه اصلا حتی نیم نگاهی هم به من نمی کرد . این دختر خیلی واسم خاصه . وقتی باهاش می رقصیدم حس خوبی داشتم . وقتی تو اوج مست بودنش باهام درد و دل می کرد حس می کردم زیادی صاف و ساده س .. زیادی معصومه و بدون اینکه خودش بخواد یا تلاشی بکنه جذابه .. راستی نگاهش رو خیلی دوست دارم ... اووووممممم .. نمی دونم چرا اینقدر بهش فکر می کنم ؟! 

فقط .. دلم براش می سوزه .. که .. کاوه ولش کرد .. شاید بتونم کمکش کنم!



فردای اون روز وقتی از خواب بیدار شدم احساس سبکی می کردم .. انگار تازه مستی از سرم پریده بود و اون لحظاتی هم که حس می کردم دیگه حالم خوب شده باز هم مست بودم . یه شمای کلی از اتفاقاتی که دیشب افتاده بود تو ذهنم بود اما جزئیات رو به خوبی یادم نبود . غلتی تو جام زدم و نگاهم پایین تخت به شهاب افتاد که با حالت خنده داری خوابیده بود و خر و پف می کرد . خنده م گرفت . نگاهی به ساعتم کردم که دیدم شش و نیم صبحه . از اینکه به این زودی بیدار شدم تعجب کردم . با بالش روی تخت پریدم به جون شهاب . شهاب با چشمهایی گرد و متعجب فقط نگاهم می کرد و من که کنارش نشسته بودم تند تند بالش رو توی سرش می کوبیدم که شهاب مچ پام رو گرفت و کشید پایین و من روی تشک سُر خوردم .. شهاب در حالیکه با چشم های خواب آلود و موهای ژولیده می خندید ، گفت : فکر می کردم مستی از سرت پریده ؟؟

غش غش خندیدم و گفتم : مگه خر و پفای تو می ذاره آدم مستی تو سرش بمونه ؟

شهاب ضربه ای به پیشونی م زد و گفت : پوکه نه ؟ واسه همونه که مستی توش نمونده ...

با اعتراض روی پاش کوبیدم و همزمان غریدم : شهاب دیگه ..

زد زیر خنده و گفت : هیچ موقع وقتی تازه از خواب بیدار شدی به کسی اینقدر نزدیک نشو .. اول صورتتو بشور بعد به کسی نزدیک شو ..

خندیدم و گفتم : بشین ببینم جوجه ماشینی ..

شهاب موهامو به هم ریخت و گفت : با اون لباس خواب خرسی ش ...

سرمو کج کردم و با لحن لوسی گفتم : خیلی هم خوشگله ..

شهاب هولم داد و گفت : خیله خب بابا .. پاشو برو یه صبحانه درست کن باید برم شرکت ..

به زور هولم داد و من بعد از مسواک زدن و شستن صورتم رفتم آششپزخونه که تا چشمم به مامان بزرگ افتاد با جیغ بلندی به طرفش دویدم و بغلش کردم .. مامان بزرگ منو بوسید و گفت : دیشب کی اومدی مامان جون ؟؟

خنده ی لوسی کردم و گفتم : زود اومدم که .. شما خوابیده بودی ..

مامان بزرگ با مهربونی گفت : بشین واست چایی بریزم ..

پشت میز نشستم و گفتم : آخ جونم ... صبحونه های خونه شما عااااااااااااالی عالیه ..

تو همین لحظه شهاب وارد شد و با نچ نچ پشت میز نشست و گفت : چقدر تو خود شیرینی ..

چشمکی حرصی زدم و گفتم : استعدادشم دارم . نه ؟؟

شهاب لباشو کج کرد و گفت : بعله .. البته ..

بعد از خوردن صبحونه شهاب حاضر شد که بره و من بهش دستور دادم که موقع برگشتن واسم پاستیل و پفک بگیره .. شهاب چپ چپ نگاهم کرد و گفت باشه .. 

اما توی حیاط که رفت فقط صدای استارت زدن های پشت سر هم به گوش رسید . با مامان بزرگ به تراس رفتیم و شهاب سرشو از ماشین بیرون آورد و گفت : بدو فرفره .. اگه فنی ماشین می دونی ببین این چه مرگشه که روشن نمی شه ..

خندیدم و گفتم : مشکلش اینه که پیر شده ..

خنده ی بی مزه ای کرد و گفت : هه هه .. پفک نمکی ..

به طرفش رفتم و گفتم : من تو خونه مون دست به سیاه و سفید نمی زنم چه برسه که به ماشینم دست بزنم ..

شهاب خندید و گفت : بعله میدونم شاهزاده خانومی ..

چشمکی زدم و گفتم : اگه صبر می کنی منم حاضر بشم . با ماشین من بریم منو برسون دانشگاه با ماشین من برو شرکت ..

متفکر نگاهم کرد و گفت : باک بنزینت خالیه می خوای بدی دست من پرش کنم ؟؟ 

روی بازوش که از ماشین بیرون بود کوبیدم و گفتم : خیلی بی ادبی ... من همیشه باک ماشینم پُره ..

در حالیکه از ماشین خارج می شد گفت : پس بدو برو حاضر شو ..

من زود رفتم تو خونه و در عرض ده دقیقه لباسهامو پوشیدم موهامو درست کردم و آرایش ساده ی همیشگی م رو هم کردم . وقتی رفتم تو حیاط شهاب سوتی کشید و گفت : به به .. چه خوب شدی .. 

خندیدم و گفتم : بودم ..

شهاب خیلی با مزه گفت : نع .. یعنی آرایش اینقدر تاثیر داره ؟؟

از پله ها پایین دویدم و شهاب ازم فرار کرد . همون طور که غش غش می خندیدم گفتم : شهاب می کشمت ..

مامان بزرگ با خنده گفت : نیفتی نیکا زمین خیسه ..

و درست قبل از اینکه بخوام سرعتم رو کم کنم پام روی سنگفرش لغزید و خیلی ماهرانه تعادل خودم رو حفظ کردم و غش غش خندیدم .. شهاب دستم رو کشید و گفت : خیلی شیطونی کردی بریم دیگه ..

از مامان بزرگ خدافظی کردیم و رفتیم و تو ماشین نشستیم . شهاب گفت که تا دانشگاه خودم پشت رُل بشینم . و تمام مدت اذیتم می کرد : نیکا ترمز وسطیه ها ..

چپ چپ نگاهش کردم و گفتم : یه کاری نکن جای دانشگاه پارک کنم و بگم بقیه راه رو پیاده بری ؟؟

شهاب متفکر نگاهم کرد و گفت : چه جور پارک کردنی عزیزم ؟ تو پارک دوبل هم بلدی ؟

گفتم:اگه پارک دوبل کردم تو پیاده می ری شرکت ؟

خندید و گفت : اگه تونستی باشه ..

خندیدم و چیزی نگفتم : جای دانشگاه که رسیدم شهاب تو خیابون یه جا رو نشون داد و گفت : اینجا پارک کن ببینم !! 

لبخند مضحکی زدم و گفتم : نه بی خیال شهاب .. پیاده بری دیر می رسی .. بیا با ماشین برو ..

شهاب خندید و گفت : دیدی پارک دوبل بلد نیستی ..

خندیدم و گفتم : خب حالا که چی ؟؟ وقتی می تونم معمولی پارک کنم چه دلیلی هست که دوبل پارک کنم ؟ می رم جلوتر تا یه جا پارک بزرگ پیدا کنم ..

گونه مو کشید و گفت : گاگول منی تو ..

ماشین رو جلوی دانشگاه نگه داشتم و پیاده شدم . برای شهاب دست تکون دادم و وارد دانشگاه شدم به کیانا زنگ زدم تا ببینم اگه اومده برم پیشش که گفت نزدیکه و داره میاد . پریسا هم که اس ام اس داد که خواب مونده و شاید دیر برسه . 

از دور سارا رو دیدم که به سمتم اومد تا بهم رسید سلام کرد و منم جوابش رو دادم . پرسید : دیشب خوش گذشت ؟؟

لبخندی زدم و گفتم : آره خیلی .. به تو چی ؟

حالت خاصی به صورتش داد و با لبخندی گفت : دیشب واسه ی من فوق العاده بود .. آخه یه اتفاقایی هم افتاد ..

پرسشگر نگاهش کردم که گفت : یه جورایی با سهیل .. اووومممم .. به نظرت سهیل خوبه ؟

با چشم هایی گرد نگاهش کردم . اصلا فکر نمی کردم سهیل حسی به سارا داشته باشه . نا خودآگاه پرسیدم : با سهیل چی ؟؟

با عشوه گفت : خب شاید با هم دوست بشیم و اینا دیگه ..

دستی روی شونه ش گذاشتم و با سردی گفتم : خوبه .. تبریک می گم عزیزم ..

لبخندی زد و گفت : ولی فعلا به کسی چیزی نگیا .. بین خودمون بمونه . باشه ؟

سرمو تکون دادم و با هم رفتیم سر کلاس . ساعت یه ربع به هشت بود و تک و توک بچه ها تو کلاس بودن . سارا کنار من نشسته بود و تند تند تو جزوه ش خط می کشید . احساس کردم یه کمی عصبیه و استرس داره . کمی بعد وقتی کاوه و سهیل وارد کلاس شدن دیدم که سارا صاف نشسته و خیلی استرس داره . سهیل وقتی از کنار ما رد شد سرش پایین بود و حتی سلام هم نکرد و این به نظرم خیلی عجیب بود که حالا که چیزی بینشون پیش اومده اینطور بی تفاوت از کنارمون رد شد . تو همین فکر بودم که سارا به طرفم چرخید و گفت : سهیل خواسته تو محیط دانشگاه مثه قبل باشیم ..

لبخندی زدم و چیزی نگفتم . به نظرم اومد که زیادی داره سعی می کنه واسه من توضیح بده . کیانا هم قبل از استاد اومد و کنارم نشست استاد که وارد کلاس شد گوشی مو در آوردم و شروع کردم به بازی کردن . تا آخر کلاس همین جوری گذشت وقتی کلاس تموم شد کیانا زیر گوشم گفت : بیا برات یه سورپرایز دارم ..

با کنجکاوی گفتم : چه سورپرایزی ؟؟

کیانا با خنده گفت : بریم اول منو یه کیک و شیر کاکائو مهمون کن بعد بهت می گم ..

با ناراحتی تصنعی گفتم : از حس کنجکاویم سواستفاده می کنی که به این چیزا برسی ..

کیانا غش غش خندید و گفت : خب نه که من تا حالا کیک و شیر کاکائو رو یه جا نخوردم عقده شده واسم ..

همونطور که می خندیدم رفتیم توی سلف و من آرزو های کیانا رو بر آورده کردم و کیانا در حال خوردن گفت : واست خواستگار پیدا شده ..

اونقدر با ذوق و هیجان گفتم : جون من راست می گی ؟؟

که کیانا از شدت خندیدن به سرفه افتاد و بعد هم در حالیکه هر دو می خندیدیم گفت : خاک تو سر ضایعت ..

زدم رو دستش و گفتم : خب کیه ؟

کیانا خیلی با انرژی گفت : اون پسره که پیراهن سفید و ژیله ی سورمه ای پوشیده بود با شلوار جین سورمه ای ..

چپ چپ نگاهش کردم و گفتم : یعنی واقعا فکر می کنی باید یادم باشه ؟

از قیافه م خنده ش گرفت و گفت : آخه با هم حرف هم زدین ؟

متعجب چند ثانیه فقط نگاهش کردمو بعد گفتم:جون من از اون شب نگو که اونقدر مست بودم هیچی یادم نمیاد ..

خندید و گفت : به هر حال .. من که تاییدش می کنم .. پسر عموی بنیامینه . اسمش کیوانه .. معماری می خونده العانم یه شرکت کوچیک تازه تاسیس با دوستاش زده . خوش تیپم هست . بهت میاد ..

شونه ای بالا انداختم و چیزی نگفتم . بدم نمیومد ببینمش و نظرم رو نسبت بهش بدونم . کیانا چشمکی زد و گفت : آشناتون بکنم ؟ اون خیلی ازت خوشش اومده ..

شونه بالا انداختم و گفتم : نمی دونم کیانا ..

کیانا دست رو شونه م گذاشت و گفت : کسی که تو زندگی ت نیست عزیزم .. کیوان هم پسر خوبیه . من یکی دوبار دیدمش ..

زمزمه کردم : حالا بذار یه کم فکر کنم ببینم می تونم الان با کسی آشنا شم یا نه ..

خندید و گفت : خب بابا .. باز یکی از تو خوشش اومد خودتو گرفتی ..

با هم خندیدیم و گفتم : آره دیگه ..

کمی بعد پریسا اومد و ما اون روز چهار ساعت بیکار بودیم تا کلاس قبلی و پریسا گفت که تا کلاس ساعت 2 بریم و یه دوری بزنیم . کیانا زنگ زد تا از بنیامین اجازه بگیره که بنیامین گفت تا ساعت دوازده و نیم میاد دنبالمون و چون من هم اون روز ماشین نداشتم کلی خوشحال شدیم و من تا قبل از رسیدن بنیامین که تو محوطه ول می گشتیم گفتم : راستی بچه ها سارا می گفت داره یه چیزایی بینشون با سهیل پیش میاد .. 

پریسا و کیانا خندیدن و من گفتم : گفته به کسی نگم ..

پریسا خندید و گفت : به نظر من اصلا به هم نمیان ..

کیانا گفت : با اینکه هر دوتاشون خوبن .. اما فازشون با هم فرق می کنه ..

کمی بعد بنیامین زنگ زد و ما رفتیم دم در که دیدم بنیامین تنها نیست . کیانا زیر لب گفت : اوه اوه .. عشقتم اومده نیکا ..

زیر لب غریدم : مثلا تو نمی دونستی ؟

کیانا خندید و من تهدید آمیز گفتم : بعدا حسابتو می رسم ..

کیانا با شیطنت گفت : دعام می کنی ..

جلوتر که رفتیم چهره ی اون پسر رو که اسمش کیوان بود شناختم . همونی بود که ظرف غذام رو ازم گرفت و برد و ازم خواست جاشو واسش نگه دارم و من نگه نداشتم . یه هو تو ذهنم با خودم درگیر شدم که این گاگول خنگ از چیه من خوشش اومده ؟ بابا اگه سهیل جای این بود صد بار کارمو تلافی می کرد اون وقت این ازم خوشش اومده ..

راستی چی شد سهیل رو با این مقایسه کردم ؟؟؟؟

کنار ماشین که رسیدیم هر دوشون پیاده شدن و خیلی معدب سلام و علیک کردن و بنیامین کیوان رو معرفی کرد و ما هم نشستیم کیانا که وسط نشسته بود زیر گوشم گفت : کیوان نمی دونه که موضوع رو به تو گفتم .. معذب نباش ..

نیشگون محکمی ازش گرفتم و گفتم : معذب نباش .. می تونی جیغ بکشی ..

گونه مو با خنده بوسید و گفت : حرصی ..

بنیامین پرسید کجا بریم و ما سه تا کودن مثه همیشه نظری نداشتیم که کیوان گفت اگه کسی پیشنهادی نداره بریم یه فست فود که غذاهای ایتالیایی داره .. من و پریسا از دور به هم چشمک زدیم و پریسا سرشو از پشت کیمیا بهم نزدیک کرد و گفت : نمردیم و بالاخره یکی مارو یه جای گرون می بره .. با همین ازدواج کن که خوشبخت می شی .. 

کیانا هم شنیده بود و سه تایی خندیدیم . به نظرم اومد کیوان خیلی متشخص و مرتبه .. 

وقتی رسیدیم اونجا کیوان یه میز یه جای دنج رو انتخاب کرد و همه رفتیم و نشستیم . کیانای نامرد جوری نشست که کیوان رو به روی من بشینه و من با لبخندای حرصی وعصبی و چشم و ابروی نامحسوس براش خطو نشون می کشیدم و اون فقط خنده تحویلم می داد . پریسا هم کنار من بود و داشت به بهداد اس ام اس می داد . بعد زیر گوشم گفت : بهداد ناراحت شده که پسرعموی کیوان هم باهامون اومده . می دونی که پسرا غیرتاشون چطوریه ..

سرمو کج کردم و گفتم : خب ؟

پریسا لبخند احمقانه ای زد و گفت : واسه همین مجبور شدم بگم که چون می خواسته با تو آشنا شه منو بردین که منم نظر بدم ..

چشهام گرد شد و گفتم : چیکار کردی پریسا ؟؟

پریسا ملتمسانه نگاهم کرد و گفت : مجبور شدم عزیزم ..

معترض گفتم : بهداد منو دست می ندازه تو هنوز دوست پسرتو نشناختی ؟؟

پریسا کمی ناراحت شد و گفت : اینجوریم نیست ..

با حالت قهر ازش رو برگردوندم و چیزی نگفتم . بعد از اینکه سفارش دادیم کیوان کمی از این فست فود و اینکه اینجا پاتوقشونه و هر پنج شنبه ها میان اینجا و اینا تعریف کرد و ما هم گوش کردیم . بعد یه هو زل زد تو چشمام و گفت : شما چرا اون شب جای منو واسم نگه نداشتی ؟

یه هو همه ی سرها به طرفم چرخید و من بدون اینکه فکر کنم گفتم : خب شاید نمی خواستم پیش من بشینی ..

قیافه ش بعد از شنیدن حرف من و خنده های بچه ها دیدنی بود . مخصوصا وقتی لبخند حرصی روی لب هام نشوندم و با غرور نگاهش کردم . برای یه لحظه احساس کردم کلا از اینکه از من خوشش اومده پشیمون شده . ولی نه .. بعد دیدم که گفت : البته ایرادی هم نداره .. الان رو به روی منی ..

با بی خیالی گفتم : خب مودبانه نبود که بخوام جاتو عوض کنی دیگه .. اشکال نداره حالا رو به روم بشین ..

پریسا به آرومی تو پهلوم کوبید و من بی توجه لبخند زدم و کیوان با بی حالی گفت : ممنون که این لطف رو در حق من کردی ..

زود گفتم : خواهش می کنم ..

که این بار پریسا محکم تر تو پهلوم کوبید و من بی تفاوت به بنیامین نگاه کردم که دیدم دارن با کیانا به ضایع شدن کیوان می خندن . کیوان حسابی تو خودش بود و موقع خوردن غذا و حتی بعدش هم حرفی نزد . فقط آخرش من و پریسا پرسیدیم که سهم ما چقدر شده که دیدم کیوان به طرفم برگشت و گفت : شما جز توهین کردن کار دیگه بلد نیستین ؟

پرسیدم : چطور ؟ اینکه بخوام ناهارمو حساب کنم توهینه ؟

کیوان زل زد تو چشمهام و گفت : آره هست .. وقتی با دو تا مرد بیرونین ..

کیانا زود گفت : عزیزم امروز ناهار رو مهمون بنیامین و کیوان بودیم .. 

به کیانا چپ چپ نگاه کردم که حس کردم با نگاهش ازم می خواد بحث رو ادامه ندم . وقتی بچه ها ما رو رسوندن دانشگاه حس کردم کیانا و پریسا با هم پچ پچ می کنن . گفتم : چیه ؟ به منم بگین ؟؟

کیانا گفت : نه بهت نمی گم ..

با اخم نگاهش کردم و کیانا گفت : باشه می گم .. بنیامین اس ام اس داده و می گه که کیوان از تو حسابی خوشش اومده و خواسته دیگه بهت بگیم که باهاش قرار می ذاری یا نه ؟

با چشمهای گرد شده نگاهش کردم که کیانا خندید و گفت : خدایی خیلی کیوان بی سلیقه ست نه ؟ 

زدم تو سرش و گفتم : چشم نداری ببینی دیگه .. حسودی ..

کیانا گفت : آره واقعا حسودی م شد .. من اگه یه روز حال و حوصله نداشته باشم و بد اخلاقی کنم بنیامین باهام تموم می کنه . اون وقت آقا عاشق اخلاق گند تو شده ..

خندیدم و گفتم : من اخلاقم تعریفی نداره .. فقط تو گندی حرف اول رو می زنه ..

سه تایی خندیدیم و تو محوطه بودیم که دیدم کاوه اومد طرفمون و ازم خواست تا باهاش تنها حرف بزنم وقتی از پیش بچه ها می رفتم دو تایی شون برام شعر بادا بادا مبارک بادا رو می خوندن ..

کاوه کمی اون طرف تر ایستاده بود کنارش که رسیدم با لبخند و پر محبت نگاهم کرد و گفت : خوبی نیکا ؟؟

سرمو تکون دادم و کاوه گفت : واسه دیشب معذرت می خوام ..

تو چشم هاش نگاه کردم و گفتم : نیازی نیست ..

کاوه گفت : دیگه سراغت نیومد ؟

زمزمه کردم : تنهانبودم ..

کاوه گفت : من قول دادم که کمکت کنم ..

پریدم وسط حرفش و گفتم : دیگه لازم نیست .. منم دیگه ازت هیچی نمی خوام .. دیگه به خودت زحمت نده ..

با دلخوری نگاهم کرد و از توی کیفش یه بسته بیرون کشید و گفت : مهم نیست اعتقاد داشته باشی یا نه .. این از تو در برابر اون محافظت می کنه ..

موشکافانه نگاهش کردم و گفتم : این چیه ؟

زمزمه کرد : یه جور محافظه .. اما من بهش مطمئنم .. ! دیگه خیالت ازش راحت باشه .. نمی تونه بهت نزدیک شه ..

بسته پلاستیکی رو باز کردم و یه جور حالت گردنبند رو دیدم که چند تا سنگ رنگارنگ عجیب و یه چیزی مثه میوه ی درخت کاج بهش وصل شده بود . متعجب گفتم : الان اینا چین کاوه ؟

کاوه لبخندی زد و گفت : فقط بدون که همینا باعث می شن اون ازت دور بمونه .

لبخندی روی لبم نشست و گفتم : یعنی اینا رو ببینه دیگه قید منو می زنه ..؟ 

بهم لبخند زد و گفت : آره .. یه چیزی تو همین مایه ها ..

با ناراحتی گفتم : اگه اینجوری نباشه و اون بیاد منو تسخیر کنه چی ؟ من از بین می رم کاوه ..

با آرامش نگاهم کرد و با لحن مطمئنی گفت : بهت قول می دم که اگه این همرات باشه دیگه بهت نزدیک نشه ..

زمزمه کردم : ازت ممنونم ..

تو همین لحظه سهیل بهمون رسید و بعد از یه سلام خشک و خالی و سرد . با سری که فقط سنگ فرش ها رو می تونست ببینه گفت : کاوه باهات کار دارم ..

کاوه سری تکون داد و رو به من گفت : نیکا پس دیگه نگران نباش .. هر وقت نیاز داشتی هم می تونی بهم زنگ بزنی .. هر موقع شب که بود ایرادی نداره ..

حس کردم سهیل زیر چشمی و چپ چپ نگاهم کرد و من لبخندی زدم و گفتم : مرسی کاوه جون .. بابت همه چیز ممنون و ببخشید که تند رفتم ..

کاوه چشمکی زد و من ازشون جداشدم . کیانا اون کلاس رو نیومد و رفت پیش بنیامین ..قبل از کلاس هم شهاب بهم اس ام اس زد که کی کلاسام تموم می شه بیاد دنبالم که من گفتم با پریسا بر می گردم پریسا هم تو کلاس که بودیم گفت که بهداد هنوز از ظهر عصبانیه و قراره بعد از کلاس باهم برن بیرون و ازم پرسید که اگه می خوام باهاشون برم و من ترجیح دادم نرم و تنهاشون بذارم تا مشکلاتشون حل بشه و بعد از کلاس پریسا خیلی زود ازم جدا شد و من همون طور که به خودم فحش می دادم که چرا نگفتم شهاب بیاد دنبالم تا سر کوچه رفتم و منتظر تاکسی ایستادم . اون روز هم از اون روزای سرد پائیزی بود و تو اون چند ثانیه هنوز هیچ تاکسی رد نشده بود . نم نم بارون باعث می شد احساس سرما کنم . واسه همین کلاه پالتوم رو روی سرم کشیدم و منتظر تاکسی ایستادم و لحظاتی بعد دیدم که ماشین شاسی بلندی جلوم ایستاد تا نگاهم به سهیل پشت رُل افتاد قلبم لرزید . نمی دونم چرا ؟ خب شاید فقط چون سهیل داشت زیادی بهم اهمیت می داد .. شیشه ی ماشین رو پائین کشید و گفت : نیکا من می رسونمت ...

شنیدن اسمم از زبون سهیل بدنم رو لرزوند .. بی تفاوت سر بالا آوردم و گفتم : مرسی .. مسیرم مستقیم نیست ..

سهیل خیلی مصمم گفت : گفتم که می رسونمت ..

لبخندی زورکی زدم و گفتم : مزاحم نمی ....

قبل از اینکه جمله م رو تموم کنم خم شد و در رو برام باز کرد و چیزی نگفت و منم مثه مسخ شده ها سوار شدم و در رو بستم . گرمای مطبوع ماشین گونه های سردم رو می سوزوند . کلاه پالتوم رو از سرم کشیدم و حس کردم چقدر بوی عطری که توی ماشین پیچیده جذاب و مردونه س . یه آهنگ آروم و خارجی در حال پخش بود و سهیل در آرامش مشغول رانندگی بود . کمی که گذشت گفت : این مسیر غیر مستقیمتون کجاست ؟

یا لبخند نگاهش کردم و گفتم : خیلی علاقه داری راننده م بشی نه ؟

با شیطنت نگاهم کرد و بر خلاف تصورم با لحنی اغوا کننده بله ی کشیده ای گفت و من دهنم بسته موند . فکر کردم جوابم رو می ده و کلی با هم کل کل می کنیم .. اما انگار این پسر غیر قابل پیش بینی بود . سهیل زمزمه کرد : حالا کجا می ری ؟

خیلی جدی گفتم : خونه مامان بزرگم .. یادته مسیر رو ؟ یا بگم ؟

سهیل زیر لبی گفت : یادمه ...

همون طور که رانندگی می کرد . از گوشه ی چشم نگاهش کردم . توی اون کت اسپرت مخمل خیلی جذاب و مردونه به نظر می رسید . سهیل یه خاصیت جالب داشت که تیپ اسپرت و کلاسیک و هر جور مدلی که فکر کنی حسابی بهش میومد . می تو نست یه تی شرت و شلوار جین بپوشه و توش فوق العاده باشه . می تونست یه بارونی بلند و شلوار پارچه ای بپوشه و بازم فوق العاده باشه .. تو همین افکار بودم که سهیل گفت : زیادی دیدم می زنی ..

به خنده افتادم و گفتم : داشتم آنالیزت می کردم ..

لبخندی جذاب روی لب های مردونه ش نشست و گفت : تموم شد ؟

با شیطنت گفتم : اوهوم .. تو زیادی مهربون نشدی با من ؟ بهت نمیاد ها ...

خندید .. خنده ای پر ابهت و جدی بعد زمزمه کرد : دیگه دلم واست سوخت .. زیاد اذیتت کردم ..

با پر رویی گفتم : ولی من که خسته نشدم .. هنوزم می تونی اذیتم کنی .. من کم نیاورده بودما ...

به طرفم چرخید و گفت : حالا بهت یه کم استراحت دادم ..

دستم رو بردم و آهنگ رو عوض کردم و گفتم : چقدر طولانی بود از وقتی نشستم همینه ..

چیزی نگفت . فقط لحظاتی بعد به سمتم چرخید و گفت : کاوه ... اون .. دوباره بهت چی می گفت ؟!

من که از شدت تعجب داشتم شاخ در میاوردم با گنگی گفتم : چیز خاصی نبود ..

سهیل گفت : خب .. از اینکه تو رو .. تو رو .. یعنی از اینکه ازت دور شد پشیمونه ؟؟

زمزمه کردم : راحت باش .. بگو از اینکه ولم کرده ..

سهیل سری تکون داد و گفت : خب .. حالا پشیمونه یا چی ؟

با ناراحتی گفتم : می تونی از دوستت بپرسی ..

و به طرف پنجره چرخیدم . اصلا نمی دونم این سهیل چرا اینقدر فوضول شده . اصلا هیشکی چشم نداره ببینه من و کاوه با هم حرف می زنیم . اصلا سهیل چرا سارا رو نرسووند و داره منو می رسونه ؟ به سارا می گه تو محیط دانشگاه مثه قبل باشیم بعد با من مثه قبل نیست ؟ چقدر مسخره ...

سهیل گفت : راستی ..

به طرفش برگشتم و سهیل گفت : وقتی مست می شی خیلی با مزه ای ..

کنجکاوانه نگاهش کردم و گفتم : یعنی چی ؟

سهیل با خنده گفت : هم با مزه حرف می زنی .. هم با مزه راه می ری .. دیشب کلی از اداهات خنده م گرفت ..

با حرص و به شوخی گفتم : آره دیگه .. خوب منو دید زدی و چشم چرونی کردی .. منم که اصلا هیچی یادم نمیاد ..

یه هو دیدم سهیل متعجب گفت : واقعا یادت نمیاد ؟؟

من که برای لحظه ای از تعجب سهیل دلم فرو ریخت با دو دلی پرسیدم : چی رو ؟

سهیل با شیطنت گفت : اتفاقات دیشب رو ..

نفسم بند اومده بود . یعنی چیکار کرده بودم ؟ می دونستم تمام دیشب سهیل دور و برم بود و اینکه چکاری می تونستم تو مستی کرده باشم که حالا یادم نمیاد دلم رو می لرزوند . با کمی عصبانیت گفتم : واقعا یادم نمیاد .. چیکار کردم ...؟ بگو ..

سهیل شونه ای بالا انداخت و با کمی دلخوری گفت : بی خیال .. مهم نیست ..

دیگه واقعا نمی دونستم چه جوری از اینکه چیکار کردم سر در بیارم . اما وقتی دیدم سهیل اینجوریه می دونستم چیزی نمی گه و واسه همین بی خیال شونه مو بالا انداختم و گفتم : مهم نیست .. خب مست بودم .. وقتی که مستم جسور می شم .. 

سهیل زیر لبی گفت : اونم چه جسارتی ..

بازم دلم فرو ریخت اما به روی خودم نیاوردم . .تو همین لحظه کاوه بهم زنگ زد و ازم خواست شب گردنبند رو تو گردنم بندازم و بخوابم و من با خوشرویی ازش تشکر کردم . وقتی تماس قطع شد دیدم که سهیل اخماش تو هم رفته و بعد با حالتی خشن پرسید : کاوه بود ؟؟؟

من که تعجب کرده بودم گفتم : آره چطور ؟؟

سهیل با خشم نگاهم کرد و گفت : می خوای باهاش دوست بشی ؟؟؟؟؟

من که نمی دونستم دلیل این همه خشم چی می تونه باشه زیر لب غریدم : به تو چه .. بخوامم بشم .. اصلا به تو چه ...

سهیل خشمناک نگاهم کرد که کمی ترسیدم و با صدایی بلند تر گفتم : قرار نیست با هم دوست بشیم .. 

سهیل توی کوچه ی مامان بزرگ پیچید و کمی بعد نگه داشت .. زمزمه کردم : ممنون که منو رسوندی ..

دستم رو روی دستگیره بردم که صدایی به گوشم رسید : نیکا فردا ساعت 6 بیا رو به روی بازار مرکزی ...

همون جور که چشمهام گرد شده بود به طرفش چرخیدم . زل زد توی چشمهام و خیلی جدی گفت : می خوام باهات قرار بذارم ..

بدون اینکه چیزی بگم نگاهش می کردم که گفت : منتظرتم .. 

آب دهنم رو به سختی قورت دادم و در حالیکه از ماشین بیرون می رفتم زمزمه کردم : منتظرم نباش ...

درو به هم کوبیدم و بدون اینکه پشت سرم رو نگاه کنم به طرف خونه دویدم و تا وارد شدم به در تکیه دادم و صدای جیغ لاستیک هاشو روی آسفالت کوچه شنیدم .. بارون تند شده بود و موهای توی صورتم رو خیس کرده بود . هنوز هم تو شُک حرفی که سهیل زد و جوابی که خودم داده بودم مونده بودم ... تا اینکه دیدم شهاب داره از پشت پنجره بال بال می زنه و می خواد برم تو .. تازه اون موقع بود که فهمیدم چند دقیقه س زیر بارونا ایستادم و بارون خیلی تند تر از قبل شده ..... 

_________ 

دفترچه ی خاکستری – سهیل صحت 

من خیلی احمقم .. خیلی احمق ...من امروز چم شده بود ؟ چطور تونستم اون حرف رو بزنم ؟ چطور به خودم اجازه دادم که جلوی اون دختر بی ارزش که فقط به فکر مسخره کردن و دست انداختنه کوچیک بشم .. خودمو نمی بخشم ..

اینکه وقتی دیدم کاوه باز دور و برش می پلکه و بهش زنگ می زنه و عصبانی م کرد ، درست !! اما چطور حماقت کردم و اون پیشنهاد احمقانه رو بهش دادم ؟؟

آره آره .. درسته که همه ش بهش فکر می کنم .. اما دلیل نمی شه بهش پیشنهاد بدم .. من ِ لعنتی .. من همه چیزو خراب کردم .. 

اصلا اون دختر رو چه به من .. اون یه دختر بچه مامانیه که هنوز از کیفش عروسک آویزون می کنه و مثه دخترای نوجوون تو مهمونی اونقدر می خوره که مست شه .. اوه .. اما خیلی خاصه .. همه ی حرکاتش با بقیه فرق داره .. .. اون .. اصلا می دونی چیه ؟؟

من می رم به اون قرار .. !!

hediyew آنلاین نیست.  



به خاطر زیر بارون موندنای شب قبل صبح با احساس گلو درد از خوب بیدار شدم . وقتی رفتم بیرون از اتاق دیدم مامان بزرگ مشغول بافتن یه شال گردنه تا منو دید گفت : چقدر امروز زیاد خوابیدی مامان جون .. کلاس نداشتی ؟

نگاهی به ساعت دیواری انداختم و گفتم : اوععع .. 12 ؟؟ چرا یه کلاس داشتم ..

مامان بزرگ با دقت نگاهم کرد و گفت : حتما سرما خوردی ...

سری تکون دادم و گفتم : نه .. فقط گلوم درد می کنه ..

مامان بزرگ گفت : برو صبحونه تو بخور بیا پیش من ...

به آشپزخونه رفتم و بعد از خورد صبحانه برگشتم پیش مامان بزرگ . بعد از اینکه حدود یکی دو ساعتی با هم حرف زدیم دیدیم که صدف بهم اس ام اس داد که اگه بعد از ظهر برنامه ای ندارم بریم خرید . منم خیلی زود جواب دادم : آره بی کارم . بریم !

بعد حاضر شدم تا برم دانشگاه ساعت 2 کلاس داشتم . لباس هامو هم برداشتم و به مامان بزرگ گفتم که دیگه شب منتظرم نمونه چون می خوام برم خونه ی خودمون و بعد از کلی تعارف و اینجور حرفای مامان بزرگی ازش جدا شدم . توی مسیر بدون اینکه حواسم باشه داشتم به سهیل فکر می کردم اینکه اگه الان همو ببینیم شاید هیچ کدوممون از دیشب حرفی نزنیم و هیچی به روی هم نیاریم .. ماشینی جلوم پیچید و با بوق کشیده ای ازم فاصله گرفت . به خودم اومدم و فکر سهیل رو از سرم بیرون کردم . من نباید بهش فکر کنم .. همین!!!

وقتی رسیدم دانشگاه مثه همیشه پریسا و بهداد و کیانا رو دیدم که رو نیمکت همیشگی نشسته بودن و می خندیدن . تا بهشون رسیدم بهداد با حالت با مزه ای گفت : این باز اخمو شده ؟؟

سلام کردم و حس کردم بدون اینکه متوجه باشم اخم کردم . برای همین لبخندی زدم و کنارشون نشستم و بهداد هم رفت . حواسم نبود چی می گم . تو چشمای پریسا زل زدم و گفتم : راستی سهیل کجاست ؟

پریسا چپ چپ نگاهم کرد و گفت : افتاب از کدوم طرف در اومده دقیقا ؟؟؟

کیانا خندید و گفت : بابا مگه باید همیشه پاچه بگیره .. ببین حالا یه روز تصمیم گرفته با این بنده ی خدا مهربون باشه تو نمی ذاریا ...

اون دو تا داشتن چرت و پرت می گفتن و می خندیدن که من چشمم افتاد به جمع پسرای کلاس و با چشم دنبال سهیل گشتم که پیداش نکردم .. سعی کردم بی تفاوت باشم و اینقدر فکرمو مشغول نکنم .. کمی بعد رفتیم سر کلاس و باز هم هرچقدر منتظر موندم سهیل نیومد . استاد که اومد و شروع کرد به دست دادن . نگاهم لغزید روی سارا که سمت راستم نشسته بود و مشغول نوشتن نکاتی توی کتابش بود . خیلی آروم گفتم : با سهیل چطوری ؟؟ کجاست ؟

سارا که از سوال من جا خورده بود سعی کرد یه جوری از جواب دادن طفره بره که گفتم : یعنی نمی دونی ؟؟

سارا با کمی نگرانی سرشو تکون داد و گفت : هنوز رسما چیزی بینمون نیست که بخوایم از مسائل هم بدونیم ..

شونه ای بالا انداختم و گفتم : اینجوری که نمی شه که ...

سارا لبخندی زد و گفت : کم کم بهتر می شیم ..

احمقانه براش سری تکون دادم و سارا دو باره مشغول کارش شد . بعد از اون کلاس توی حیاط بودیم و با کاوه و شایان و بهداد مشغول حرف زدن بودیم و من حواسم به اطراف بود . یه کلاس دیگه هم داشتم که تا 4 طول می کشید و بعد از اونم اس ام اسی برای خرید با صدف هماهنگ کردم .وقتی کلاسم تموم شد از بچه ها جدا شدم و رفتم دم دانشگاه صدف دنبالش .. صدف با انرژی توی ماشین نشست و بعد از احوالپرسی و خبر از اینکه می خواد یه هدیه کوچیک برای شایان بخره برای تشکر از یه کاری که براش انجام داده صدای ضبط رو بلند کرد و شروع کرد بلند بلند خوندن با خواننده .. منم که از حرکاتش کلی انرژی گرفته بودم همراهی ش می کردم . تا اینکه به بوتیکی که صدف آدرس داده بود رسیدیم . ماشین رو پارک کردیم و داخل شدیم . یه بوتیک مردونه ی فوق العاده شیک بود و صدف که به نظر میومد با پسر فروشنده حسابی صمیمیه شروع کرد به چک کردن تک تک اجناسی که تو مغازه بود . پسر جوون که داشت سیگار می کشید کنارمون اومد و با لحن کشداری رو به صدف گفت : از این کت های چرم خوشت نمیاد ؟؟

صدف نگاهی به کت چرمی که پسر نشون می داد کرد و گفت : نه بابا .. اون به درد خودت می خوره علی رضا ..

اون پسر که اسمش علیرضا بود گفت : تولدشه ؟؟

صدف زبون درازی کرد و گفت : فوضولی ؟؟

علی رضا نگاهی به من کرد و نگاهی به صدف بعد گفت : آره .. تو که می دونی ..

صدف با صمیمیت زیادی به شونه ی علی رضا ضربه زد و گفت : کمتر فوضولی کن ..

علی رضا در حالی که به سمت کاناپه ی چرم مشکی گوشه ی مغازه می رفت گفت : می دونی که من چقدر به تو حساسم ..

صدف غش غش خندید و گفت : یه چیز درست حسابی هم که پیدا نمی شه اینجا ..

علی رضا گفت : نیکا جون تو بیا بشین اون صدف تا یه چیزی بخواد بخره کلی طول می کشه ..

بدون اینکه مقاومتی بکنم به سمتش رفتم چون واقعا از اینکه پشت سر صدف واستم و کاراشو ببینم که با وسواس همه چیزو نگاه می کرد خسته شده بودم . تو دور ترین فاصله از علی رضا روی کاناپه نشستم و علی رضا رفت و واسم قهوه آورد و دوباره سیگاری آتش زد و در حالیکه به کاناپه تکیه می کرد و از لا به لای دود سیگارش موشکافانه صدف رو نگاه می کرد زیر لبی گفت : صدف لاغر شدیا ...

صدف کاملا به طرفمون چرخید و با ذوق بچه گانه ای گفت : جون من علی رضا ؟؟؟

علی رضا چشمهاشو ریز کرد و گفت : اوهوم .. تازه خوش تیپ شدی ..

صدف غرید : بودم ..

علی رضا نیم نگاهی به من کرد و گفت : قهوه تونو بفرمایین ..

لبخندی زدم و فنجون قهوه رو برداشتم . بوتیک مردونه ی قشنگی بود و کلی اجناس شیک داشت . اما من نمی دونستم صدف چرا نمی تونه از بنشون چیزی رو انتخاب کنه . کمی بعد صدف با دو تا پلیور و یه سوئی شرت و یه ژاکت که روی دستش انداخته بود جلو اومد و در حالیکه خودشو بین ما جا می کرد گفت : علی رضا ... کدوم بهتره ؟؟

علی رضا پر غرور نگاهش کرد و گفت : سلیقه ت خوبه .. اما من هنوزم اون کت چرمیه رو پیشنهاد می کنم ...

صدف دستشو به طرف صورت علی رضا برد و علی رضا خودشو عقب کشید و صدف غرید : گم شو با اون سلیقه پیرمردی ت ..

علی رضا مردانه خندید و دست صدف رو رو هوا گرفت و گفت : واسه کی می خوای ؟

صدف دستش رو بیرون کشید و گفت : واسه هیچکی بابا .. چقدر تو گیر می دی ..

بعد از پاکت سیگاری که روی میز بود سیگاری بیرون کشید و بین لبهاش گذاشت و صورتشو برد جلو .. خیلی نزدیک به علی رضا و سیگارش رو با آتش سیگاری که بین لبهای علیرضا بود آتش زد . اونقدر به هم نزدیک بودن که من برخورد بینی هاشون رو هم دیدم .. صدف نیم نگاهی هم به من نکرد . چون می دونست الان خیلی ازش ناراحتم . علیرضا به من سیگار تعارف کرد که گفتم : ممنون .. سیگاری نیستم ..

علی رضا گفت : برعکس این جزغل که سیگارشو با سیگار روشن می کنه ..

صدف خندید و گونه ی علی رضا رو کشید و گفت : هیسسس .. می خوای منو بکشه ..؟

لبخندی زورکی زدم و کلی از صدف دلخور شدم . قهوه م که تموم شد نگاهم به ساعتم افتاد که پنج و نیم بود و حس کردم چقدر صدف معطل می کنه تا بخواد یه چیزی بخره . با حرص به دیزاین مدرن و شیک بوتیک نگاه کردم و با خودم حس کردم : چقدر خرج کرده تا اینجا رو این شکلی کرده در حالیکه از وقتیکه ما اومدیم یه دونه مشتری هم نیومده ..

بالاخره صدف یکی از پلیور ها رو انتخاب کرد و تا می خواستیم بریم یه پسر که اسمش تورج بود اومد که تیپ ظاهری خاصی داشت و همین باعث شد که صدف بخواد بمونیم و کمی هم اونو ببینه و چندین تا سیگار دیگه هم با اون بکشه . وقتی از مغازه خارج شدیم که ساعت هفت و نیم بود و من کلی از صدف عصبانی بودم به خاطر این که سیگار کشیده و با این جور پسرا که به نظرم هم معتاد اومدن هم خیلی بی بند و بار می گرده دعواش کردم و گفتم که اصلا درست نیست حالا که دوست پسر داره تا این حد باهاشون صمیمی باشه و آخر هم نظرم رو دادم که حس می کردم علی رضا بهش چشم داره . که همین حرفا باعث شد صدف با دلخوری ازم جدا بشه و هرچقدر خواستم که برسونمش مانعم شد . البته چون می دونستم با شایان قرار داره خیالم راحت بود و خیلی دنبالشو نگرفتم . توی ماشین نشستم و همون طور که اعصابم خورد بود و خیلی تند می روندم . یه هو نگاهم افتاد به ساعت ماشین که یه ربع به هشت بود . نمی دونم چی شد که با عجله از دور برگردون دور زدم و پیچیدم سمت بازار مرکزی . خیلی نگذشت که رسیدم اونجا و تا ماشین رو پارک کردم . در حین ناباوری و از میان ازدحام و شلوغی رفت و آمد مردم تو اون هوای سرد سهیل رو دیدم که پوشیده در پالتوی بلند مشکی با تیپ نیمه اسپرت کلاسیک خوشگلی روی نیمکتی نشسته بود و نگاهش در دور دست ها بود .. با عجله به سمتش رفتم و از بین هیاهوی مردم گذشتم . باور نمی کردم که دو ساعت گذشته و اون هنوز منتظرم نشسته . می دونستم که به حتم اگه بیام سهیل نیست اما .. ته دلم حس می کردم هست .. خیلی خفیف . چند قدمی سهیل بودم که نگاهش بهم افتاد و همون لحظه اونقدر هول شدم که سر جام ایستادم .. و دیدم که سهیل به آرومی بلند شد و فاصله ی بینمون رو طی کرد و بهم رسید . جلوم ایستاد و من مجبور شدم برای نگاه کردن بهش سرم رو بالا ببرم . نگاهمون که تو هم قفل شد سهیل لبخندی زد و گفت : منتظرم نباش .. یعنی حتما میام .

زل زدم تو چشمهای سهیل و زیر لب گفتم : چرا تا الان منتظر موندی ؟؟

سهیل پوزخندی زد و گفت : تو چرا اومدی ؟؟

چشمهام گرد شد و با دلخوری گفتم : باشه بر می گردم ...

و دور زدم و یه قدم به سمت ماشین برداشتم که از پشت سرم گفت : باشه باشه .. می دونستم میای .. واسه همون منتظر موندم ...

سر جام خشک شدم .. نا خود آگاه به طرفش چرخیدم و سهیل گفت : بیا قدم بزنیم ..

بدون اینکه چیزی بگم همراهش قدم تو پیاده روی سنگفرش شده ی خیابون قدم برداشتم . چند قدمی شونه به شونه ی هم طی کردیم تا اینکه سهیل زمزمه کرد : من قدم زدن شبانه رو خیلی دوست دارم ...

لبخندی زدم و در حالیکه دستهامو تو جیب های پالتوم فرو می بردم گفتک: چه جالب منم !!

سهیل نفسشو بیرون داد و در حالیکه نگاهش به بخاری که از دهنش میومد بود گفت : مخصوصا اگه تنها باشم ...

زل زدم تو چشمهاشو با شیطنت گفتم : می خوای من برم ؟؟

سهیل کمی هول شد اما خیلی زود به خودش اومد و گفت : نه دیگه حالا که یه روز دختر خوبی بودی خرابش نکن ...

خندیدم و گفتم : خیلی بدی .. یعنی همیشه من دختر بدیم ؟؟

سهیل پر جذبه نگاهم کرد و گفت : یعنی واقعا فکر می کنی نیستی ؟؟

سرمو کج کردم و مظلومانه نگاهش کردم و سهیل مردونه خندید و گفت : باشه .. باشه .. بد نیستی .. خوبی !!

با لوسی لبخند احمقانه ای که دهنم رو خیلی گشاد نشون می داد زدم و گفتم : همینو می خواستم ازت بشنوم ...

سهیل سرشو با تاسف (به شوخی) تکون داد و گفت : نگاش کن .. یه دختر بچه ی شیش ساله س ..

خندیدم و گفتم : شیش و نیم ساله بیشتر بهم نمی خوره ... ؟؟

سهیل با دقت نگاهم کرد و خیلی جدی گفت : نعع .. فکر نکنم .. شاید اگه یه پنس عروسکی صورتی اینجا ( دستشو روی تارهای موهام که بیرون از مقنعه بود گذاشت ) می زدی بیشتر شیش و نیم ساله می شدی ...

از اینکه سنگینی دستش رو روی موهام حس کردم برای لحظه ای کوتاه دلم لرزید .. لبخندی زدم و گفتم : منو مسخره نکن ...

سهیل لبخند جذابی زد که کمتر دیده بودم این لبخندش رو و بعد گفت : می دونی که نمی تونم ..

چیزی نگفتم و همون طور که چند قدم دیگه برداشتیم سهیل گفت : تو تک دختری ؟؟

سرمو تکون دادم و گفتم : اوهوم اوهوم ..

سهیل با شیطنت گفت : خب اینکه مشخص بود ...

با نگاه معترض من گفت : خب باشه بابا مشخص نبود من حدس زدم ..

یه لحظه از ذهنم گذشت که چقدر سهیل مهربونه و در عین حال چقدر جدیه .. چقدر این شخصیت جدیدش که تازه امروز و برای چند دقیقه بود می دیدیمش دوست داشتنی و قابل اعتماد بود .. پرسیدم : تو چی ؟؟ تو هم تک پسری ؟

یه ابروشو بالا انداخت و خیلی جدی گفت : آره و یه خواهر کوچولو هم دارم که تمام زندگیمه ..

با هیجان گفتم : واقعا ؟؟؟ آخیییییی .. اسمش چیه ؟ چند سالشه ؟

سهیل وقتی می خواست از خواهرش حرف بزنه لبخند زد و حس می کردم فکر کردن بهش هم حالشو خوب می کنه . زمزمه کرد : اسمش ساراست .. سوم دبیرستانه ..

لبخندی زدم و گفتم : عزیززززززززم .. خوش به حالت که خواهر داری ..

سهیل سرشو تکون داد و گفت : باز دیالوگات در حد یه دختربچه شد ..

خندیدم و با پر رویی گفتم : اععع آقا دیگه .. اذیتم نکن ..

سهیل لبخند زد و من پرسیدم : تو شبیه مامانت شدی یا بابات ؟؟

سهیل اخم ظریفی کرد و گفت : حتما هر دوشون دیگه ...

خیلی سمج گفتم : می خوام بگی بیشتر کدوم ؟؟

سهیل با دلخوری و برای اینکه منو از سر خودش باز کنه گفت : مامان ..

حس کردم زیاد دوست نداره از مامان و باباش حرف بزنه واسه همین سعی کردم تا اونجا که می شه سوال های احمقانه و بچه گانه نپرسم ..

سهیل زمزمه کرد : برگردیم جای ماشین ها .. خیلی دور شدیم ..

شنیدن این جمله از سهیل اصلا بهم حس خوبی نمی داد .. با خودم فکر کردم شاید اونقدر بچه بازی در آوردم که از اینکه باهام قرار گذاشته پشیمون شده و می خواد دیگه زودتر بریم . هر چند که سهیل اصلا برام مهم نیست .... اصلا .. اصلا .. اصلا ...

وزش باد سردتر و شدید تر شد و من کلاه پالتوم رو روی سرم کشیدم . . سهیل نیم نگاهی بهم کرد و گفت : اگه سردت شده .. اینجا بمون من می رم و ماشین رو میارم ..

سرمو به نشونه ی منفی تکون دادم و گفتم : نه .. اونقدر سردم نیست ..

سهیل گفت : بیا تو اون مغازه که اونجاست نوشیدنی گرم بخوریم ..

با خوشحالی و ذوق زدگی گفتم : وای آره خیلی می چسبه ...

خیلی زود به اون مغازه ی کوچک رسیدیم و سهیل ازم پرسید که چی می خورم و من شیر کاکائو خواستم .. بعد هم نوشیدنی هامون رو گرفتیم و همون طور که قدم می زدیم می خوردیم .. سهیل هر کار کرده بودم نذاشنه بود من حساب کنم و خودش با ناراحتی حساب کرده بود واسه همین هنوز کمی ازم دلخور بود که زیاد اصرار کرده بودم و من گفتم: پیشنهادت فوق العاده بود سهیل ..

زمزمه کرد : اوهوم ..

کمی من من کردم و بالا خره گفتم : مرسی ... دفعه بعد مهمون من ..

چشمهای سهیل برقی زد و گفت : پس موافقی ؟؟

با گنگی نگاهش کردم و سهیل گفت : اما من هنوز باید درباره ش فکر کنم ..

این بار بیشتر گیج شدم و گفتم : چی می گی تو ؟؟

سهیل با شیطنت گفت : وقتی می گی دفعه بعد یعنی موافقی که بازم با هم قرار بذاریم ..

احساس کردم بدنم یخ کرد و فقط خون گرمی به گونه هام دوید .. در حالیکه سعی می کردم حالتم رو متوجه نشه زیر لبی گفتم : منظورم اون نبود .. منظورم این بود که جبران می کنم ..

وقتی چیزی نگفت با من و من گفتم : خب .. ما بالاخره همو تو دانشگاه هم می بینیم .. می دونی یه جورایی ...

سهیل با خنده ش باعث شد که دیگه اون جملات بی معنی مسخره رو ادامه ندم .. سهیل همونطور که می خندید گفت : باشه .. حالا که به قرار بعدی مون فکر می کنی .. همین الان وقتشو تایین کنیم ..

تو چشمهای پر شیطنتش زل زدم و گفتم : سهیل می دونی منظورم چی بود پس لطفا ادامه نده ..

سهیل جدی شد و گفت : نه نمی دونم منظورت چی بود ؟؟

این بار با پررویی بیشتری تو چشمهاش خیره شدم و حق به جانب گفتم : با کسی که داره با یه نفر دیگه هم آشنا می شه قرار نمی ذارم ....

سهیل چشمهاشو ریز کرد و با بد اخلاقی گفت : منظورت چی بود ؟؟

پوزخندی زدم و گفتم : منظورم واضح بود ..

سهیل اخم کرد و با چهره ای خشن و مردونه غرید : بهت می گم منظورت چی بود ؟؟

سرمو پایین انداختم و گفتم : واسه نوشیدنی ممنون .. من می رم خونه ..

ازش جدا شدم اما هنوز چند قدم برنداشته بودم که خودشو بهم رسوند و صدام زد و وقتی دید جواب نمی دم از پشت بازوم رو کشید و همین باعث شد که با خشونت به سمتش بچرخم و تقریبا داد بزنم : به من دست نزن ...

سهیل نگاهی به اطراف انداخت و وقتی دید چند نفر متوجه ما شدن با ملایمتی که اصلا ازش انتظار نداشتم گفت : اینجوری نرو ...

برای لحظه ای آروم شدم و با مظلومیت خاصی نگاهش کردم و گفتم : ببین .. ببین .. من برای خودم ارزش قائلم .. من نمی خوام جایی باشم که کنارم یکی دیگه هم باشه .. هر چند .. من اصلا روی تو نمی تونم جدی فکر کنم .. الانم می خوام برم ..

سهیل با اینکه می دونست ممکنه خیلی ناراحتم کنه اما درست تو لحظه ای که می خواستم حرکت کنم به آرومی بازوم رو گرفت و گفت : تو باید به منم بگی داری از چی حرف می زنی ؟

به آرومی بازوم رو عقب کشیدم که دستش رو برداشت و من زمزمه کردم : می دونم که با یکی دیگه هم قرار می ذاری ..

سهیل چشم هاش گرد شد و در حالیکه حس می کردم کمی هول شده گفت : چییییی ؟؟؟

سرمو کج کردم و خیلی حرصی گفتم : برعکس اون چیزی که فکر می کنی .. دنیا خیلی کوچیکه ..

سهیل لبخندی حرصی زد و گفت : باشه .. حالا که می دونی .. فقط بگو ببینم من با کی قرار می ذارم ...

با اینکه دلم نمی خواست بگم . اما یه چیزی یه نیروی درونی باعث شد ناخود آگاه بگم : سارا ...

سهیل این بار با تعجب بیشتری گفت : سارا فهیم ؟؟؟؟؟

سرمو تکون دادم و سهیل زد زیر خنده و گفت : حالا از کجا می دونی ؟؟

باز هم با اینکه دلم نمی خواست جوابشو بدم اما گفتم : خودش گفت ...

سهیل با خنده سرشو تکون داد و گفت : تو هم باور کردی ؟؟

حق به جانب گفتم : اون نمی تونه در مورد هم چین مسئله ای دروغ بگه ..

سهیل همونطور که وادارم کرد در کنارش قدم بردارم زمزمه کرد : من فکر نمی کردم تو دختر ساده ای باشی .. خب اما من بهت می گم که این طور نیست .. من هر چقدر بد باشم تو این مسائل سعی می کنم به کسی بی احترامی نکنم ..

نزدیک ماشین هامون رسیده بودیم که بارون نرمی شروع به بارش گرفت .. سهیل گفت : خب .. با این طرز فکری که در مورد من داری و این تصویری که از من تو ذهنت هست . من دیگه تو این مسئله چیزی ندارم که بگم .. اما خوب شد که اومدی ...

سرمو کج کردم و از لابه لای تارهای خیس موهام نگاهش کردم و گفتم : سارا دختر دروغگویی نیست ..

سهیل با نا امیدی پوزخند تلخی زد و گفت : به چیزی که باور داری احترام می ذارم ..

کنار ماشین من رسیدیم و من همون طور که در ماشین رو باز می کردم متوجه نگاه خیره ی سهیل شدم و پرسیدم : چیزی می خوای بگی ؟

سرشو تکون داد و گفت : موبایلتو بده ..

جبهه گرفتم و گفتم : موبایل منو برای چی می خوای ؟؟

سهیل گفت : هیچی بابا .. چرا شاکی می شی ؟

موبایل رو به سمتش گرفتم و تو ماشین نشستم و شیشه رو پایین کشیدم . سهیل لحظاتی بعد موبایل رو به سمتم گرفت و گفت : شماره ی موبایلم رو برات گذاشتم .. بالاخره از این به بعد دوستی مون یه چیزی بیشتر از قبله ..

جلوی چشمش شماره رو بدون اینکه حتی یه بار نگاهش کنم پاک کردم و گفتم : تو همون حدی که بود بمونه ، بهتره ..

این بار نگاه سهیل خشمگین شد اما با آرامش گفت : خب هرجور راحت تری ..

با حرص گفتم : خدافظ ..

سهیل زیر لبی جوابم رو داد و با بی تفاوتی مسیرش رو به سمت ماشین خودش کج کرد . ماشین رو روشن کردم و با سر وصدا ماشین رو به حرکت در آوردم و با شتاب از کنار سهیل که پیاده قدم می زد گذشتم ... توی کوچه ی بعدی ماشین رو پارک کردم و سرمو روی فرمون گذاشتم .. نمی دونم چرا .. اما دلم خیلی گرفته بود .. نگاهم رو به بیرون و بارونی که تند تر شده بود دوخته بودم و یه ناراحتی رو ته دلم حس می کردم . . گاهی اوقات خیلی جو گیر می شدم و بعدش زود پشیمون می شدم . الان از همون وقتا بود ... 

______________ 

دفترچه ی خاکستری – سهیل صحت

بازم من گند زدم ... من ِلعنتی معلوم نیست چه مرگم شده .. من فکر کردم اون دیگه نمیاد و اونجا موندم .. نمی دونستم بعد از دو ساعت میاد و مچم رو می گیره .. هنوزم مثه احمقا نمی دونم که چرا اصلا اونجا موندم ... می دونستم اگه هم بیاد حرفای خوبی واسه گفتن به من نداره .. کلا دختر عجیبیه ... نمی تونم رفتاراشو پیش بینی کنم .. فقط می دونم این دختره سارا همه چیز رو خراب کرده .. وقتی دید نیکا به من اینجوری باشه هیچ ارزشی نداره که بخوام بهش نزدیک بشم . اون دختر احمقیه ... چطور تونست شماره ی منو از توی گوشی ش پاک کنه ؟؟ چطور می تونه اینقدر لجباز باشه ؟ آخه چطور ؟؟؟

اما من قسم می خورم که به زانو در میارمش ...