رمان بمون کنارم (جلد دوم )قسمت8
تمناخانوم ...همون چیزی شد که پدرو مادرت می خواستن !
******
اطرافش رابه خوبی دید می زد...بعد ازآن بیست روزی که ازآمدنش به آن خانه می گذشت ...تازه وقت کرده بود که خوب ببیند...یک سالن کوچک ...یک قالیچه ابریشم زیبا کف سرامیک های قهوه ای رنگ ...یک شومینه درست روبروی مبل ها و یک صندلی چوبی ،رو رووَکی روبروی شومینه...یک دست مبل سلطنتی ویک قاب عکس که ازبچه های حمیده خانم روی دیواره ی بالای شومینه قرار داشت...سمت چپ در ورودی سالن هم آشپزخانه به سالن اپن می شد و تقریبا وسایلش جدید وشیک بود...روبروی در ورودی یک راه پله به طبقه بالا می خورد وچند اتاق درطبقه دوم بود...یک پنجره بزرگ ودلبازهم درسالن بود وباپرده های توری ویالان های مشکی سالن خانه کوچک حمیده خانم را زیبا کرده بود...شمیم لبخندی زد وروبه حمیده خانم که درآشپزخانه بود گفت :
- خونتون مث خونه نوعروسا می مونه ماشالله !
حمیده خانم درحالی که درظرف میوه خوری میوه می چید خندید وگفت :
- همش کار بچه هامه...چون خودشون برا تفریح میان اینجا..می خواستن خونه منم براشون حکم ویلارو داشته باشه !
شمیم لبخند زد وسرش را زیر انداخت...حمیده خانم گفت :
- انداختمت توفکر نه ؟
شمیم سرش را بالا کرد وچیزی نگفت..حمیده خانم گفت :
- دیگه وقتشه نه؟
شمیم با کنجکاوی گفت :
- وقت چی ؟
حمیده خانم با مرموزی گفت :
- به ارمیا خبردادم ...
شمیم یک لحظه قلبش درسینه فرو ریخت...بادهان بازبه حمیده خانم نگاه می کرد...حمیده خانم ظرف میوه را دردست گرفت ودرحالی که بیرون می آمد باخنده گفت :
- نه مث این که هنوز دوسش داری...
شمیم نفس راحتی کشید وگفت :
- شوخی بود نه ؟
حمیده خانم یک بشقاب وکارد میوه خوری وظرف را جلوی شمیم گذاشت وگفت :
- شوخی که بود..اما مطمئن نباش همیشه همین بمونه...
شمیم غمگین گفت :
- من به شما اعتماد کردم..قول دادین
حمیده خانم کمی سکوت کرد وبعد گفت :
- فعلا میوه تو بخور...
شمیم بدون این که به حرف او توجه کندگفت :
- اگه ارمیا منو پیدا کنه همه چی خراب میشه !
حمیده خانم سری تکان داد وگفت :
- متاسفانه دلیلای خوبی نداری عزیزم !
شمیم درحالی که نخ های شالش بازی می کردگفت :
- برای من یکی دلیلام خیلی منطقیه...
- برای ارمیا چی ؟برای بچت ؟!
شمیم بایادآوری آن دو دلش گرفت...بچه اش..دخترش..نوزاد کوچولوی تپل وسفیدش! یعنی اکنون حالش چطور بود؟!
بابغض گفت :
- بااین کارم دوتاتیر زدم...یکی برا رد کردن دشمنام..یکی ام..
مکثی کرد وبا صدای لرزانی گفت :
- یکی ام به قلب ارمیا
حمیده خانم سکوت کرد تاشمیم راحت باشد وتوضیح دهد...
- شما جای مادرم..نیستش که باهاش درد ودل کنم ..اما شما هم مث اون ...ازروزی که اومدم توخونتون مث یه مادرازم نگه داری کردین..خیلی خوشحالم کردین که ارمیا رو خبرنکردین..می دونین اگه من نمی اومدم خیلی از شرایط دیگه توی زندگیمون ممکن بود به وجود بیاد که بدتربینمونو می ذاشت...من توی شرایط بدی بچه دارشدم ..نمی دونم چرا...اما خودم فک می کنم حکمت خدا بود...شاید خدا می خواست با این کارش جلوی رفتن منوبگیره..اما من حتی به خاطر زندگیم ازبچمم گذشتم !شاید الان شما پیش خودتون بگین من چقدر بد ذاتم..ولی باورکنین جداشدن از بچم به اندازه جداشدن جون ازجسمم بود...خیلی دلم می خواست ببرمش امانشد...زردی داشت..بازم اینو گذاشتم رو حکمت خدا...شاید خواست خدابود...ولی حالا دارم ازنگرانی ..ازدلتنگی و بی قراری دیوونه میشم ..روزی صدبار خودمو لعنت می کنم..ولی بازم نمی تونم هیچ کاری بکنم...ازآبروم می ترسم ...
حمیده خانم که تقریبا چیزی از حرفهای شمیم نمی فهمید گفت :
- حالا که داری تعریف می کنی از اول بگو...اززندگی مجردیت..ازپدر ومادرت تا ازدواجت با ارمیا...من دلم می خواد همشو بدونم...
شمیم لبخندی زد وگفت :
- یه رمانه مادرجون ...!!!
- نترس ..من گوششو دارم ... فقط قبلش میوه تو بردار بریم بیرون ..هم بگردیم هم حرف بزنیم ...
- چشم ...
ازجایش بلند شد وبه همراه حمیده خانم برای گشتن درآن خانه کوچک وزیبای سرسبزش به راه افتاد...بیرون رفتند وحمیده خانم گفت :
- حالا تعریف کن..
- راستش ...من شیرازی ام...توی یه خانواده متوسط بزرگ شدم..یه پدر ومادر و یه تک دختر که من بودم ! پدرو مادرم ایرانی نبودن ..اما عاشق ایران بودن..بااین که هردوتاشون ترکیه ای بودن اما یه مذهب کامل ایرانی داشتن...ازهمون اول ازدواجشون اومده بودن ایران وپدرم به خاطر کارش تو شیراز می مونه برای همیشه !مادرم خونه دار بود ویه اخلاق فوق العاده عالی داشت..صبور مهربون وباگذشت...پدرمم خوب بود..یه مرد شوخ وخندون..هیچ وقت خنده ها وشوخی هاشو یادم نمی ره...همش بامن لج بود..همش اذیتم می کرد ومی خندید..اما پشت اون کل کل ها واون لجبازیای پدرو دختری عاشق هم بودیم !..پدرم یه شرکت داشت ووضعش بد نبود..!یه خونه بزرگ تو شیراز داشتیم با یه ماشین ویه زندگی آروم... می دونین من ازکوچیکی کنار مادرم تربیت شدم ...مادرم بیشتر تو خونه بود واخلاق منو روز به روز مث خودش بار می آورد...منتها این وسط من یه شیطونی هایی داشتم که مادرم هیچ وقت خبردار نمی شد...بچه های مدرسه ودوستام بیشتر عامل این شیطونیا بودن ..البته طبیعی بود که یه بچه هرقدرهم خوب باشه تو مدرسه خیلی چیزا روش اثرمی ذاره..منم که یه دختر ساکت و مذهبی بودم توی دبیرستان یک هو تبدیل شدم به یه دختر شیطون وزبون دراز...درسم بد نبود..خوب خوب نبود اما بدهم نبود..درسمو می خوندم اما شیطونیه رو بیشتر می کردم...اهل پسر وپسر بازی نبودم ...اینم ازتربیت خوب مادرم بود که توی مخم فرو کرده بود یه دختر اگه باپسری معاشرت داشته باشه دیگه هیچ وقت نه خدا داره نه زندگی ! همیشه این جمله تو ذهنم بود وبه قول بچه ها توی مدرسه تنها بچه مثبتشون من بودم..اما زبون درازی رو متاسفانه خوب ازبرشده بودم...مامانم نمی دونست ومنم خودمو نشون نمی دادم..تااین که گذشت وسالی که کنکور داشتم بابا ومامان به خاطر یه ماموریت کاری رفتن تهران ...اما نرسیده به تهران تصادف کردن و...
شمیم بغضش را قورت داد وسکوت کرد...حمیده خانم به نشانه حمایت دستش را آرام روی دست شمیم گذاشت ..شمیم دستان گرم حمیده خانم را گرفت وبا آرامشی که ناشی ازآن دستان پیر وچروکیده بود ادامه داد:
- مامانم همون موقع به خاطر پرت شدنش به بیرون ماشین مرده بود..اما پدرمو به بیمارستان منتقل می کنن..اونم بعد یه روز مرگ مغزی شده بود..رفت توکما...بعد یه هفته هم که گذشت گفتن برنمی گرده و...دستگاه ها رو ازش جدا کردن...خیلی زجر کشیدم ..توی سالی که کنکور داشتم ...یه دختر تنها..نه حامی داشتم نه آشنای درست وحسابی...
حمیده خانم میان حرف های شمیم گفت :
- یعنی تو دایی خاله یا عمویی هم نداشتی ؟!!
شمیم سری به نشانه منفی تکان داد وگفت :
- تک وتوک اقوام دور بودن ولی همه این عمو ودایی وخاله هام خارج ازکشور بودن...همشون حتی پدربزرگا ومادربزرگ هام هم ترکیه ان...ما توشیراز خیلی غریب بودیم ..!
حمیده خانم سری به نشانه همدردی تکان داد وشمیم گفت :
- وقتی پدرو مادرم مردن دلم می خواست منم بمیرم ..یه دختر هجده ساله تک وتنها..تویه کشوری که هیچ کس رو درست حسابی نداشت واقعا دیوونه کننده بود...برای خاکسپاری پدر ومادرم همه آشناهامون اومدن ایران...سرنگه داشتن من دعوا بود..می فهمیدم..هیچ کدوم دوس نداشتن منو نگه دارن..خیلیا ادعای حامی بودن می کردن اما ته دلشون به مردن منم راضی بودن! خیلیا خواستگار وخواهانم بودن اما تا اون شرایط به وجود اومد وبی کس شدم دیگه نگامم نمی کردن..! منم که دیدم همشون دارن به خاطر من بهم می پرن حرف هیچ کدومشونو قبول نکردم ...یه ماه بعد که قرار بود مثلا باهمشون برم ترکیه درست شبی که فرداصبحش پرواز داشتیم رفتم خونه همسایمون...توی اتاق دختر همسایمون موندم تا آبا ازآسیاب افتاد وفهمیدم همشون رفتن...دلم می خواست فقط زودتر ازشرشون خلاص شم ! خدارو شکرمی کردم سند خونه وماشین وشرکت بابامو پیش خودم نگه داشتم تا اونا دستشون بهش نرسه..مطمئنا اگه دستشون به مال واموال پدرم می رسید همه رو می کشیدن بالا ومنوهم آواره این خونه واون خونه می کردن..اما خداروشکر می کردم که سنم به اندازه ای بود که همه چی رو بفهمم ! خلاصه اونا رفتن ودیگه پیداشون نشد...خودم زنگ زدم به مادربزرگم ،مادرپدرم وگفتم من خوبم ..می خوام تنها باشم وتوی ایران زندگی کنم...بماند که چه قشقری به پاشد وتایه سال ازدست اونا چه کشیدم اما مهم این بود که این میون یه نفر غریبه اومد ومنو نجات داد...
حمیده خانم با خنده گفت :
- فرید !
شمیم لبخند غمگینی زد وگفت :
= دلم برا عمو تنگ شده..خیلی هواشو کردم...
خب می تونی بهشون زنگ بزنی ! جوری که هیچ کس نفهمه جز فرید وخانوادش!
شمیم سری به نشانه منفی تکان داد وگفت :
- می ترسم ...این دفعه دیگه ریسک نمی کنم...من این راه رو انتخاب کردم ...دارم سختیاشو به جون می خرم که شاید همه چیز درست شد! دیگه کاری نمی کنم که یه وقت به ضررم تموم شه...!
حمیده خانم گفت :
- من که نمی فهمم توچی داری می گی !
شمیم خندید وگفت :
- موقعی که عمو فرید اومده بود شیراز درواقع هم عمو هم ارمیا توی مراسم خاکسپاری و چهلم حضور داشتن اما خب...من اوضاع خوبی نداشتم اون موقع ..نفهمیده بودم کی هس کی نیس! عمو فرید رو نمی شناختم اما همیشه بابام ازیه دوست صمیمی که درتهران زندگی می کنه حرف می زد... من وقتی فهمیدم عمو همون دوست قدیمی باباس که خود عمو فرید اومد وگفت که من موقع مرگ پدرت بالای سرش بودم ...می گفت بابام بیمارستان تهران بود وتواون یکی دو روز عمو فرید فهمیده ورسیده...می گفت بابام وقتی همون اولا بهوش بوده وصیت کرده عمو فرید مواظب من باشه...ازاون موقع هم عمو دیگه ازشیراز برنگشته بود..البته من دیگه ارمیا ندیدم...انگار اون موقع اون رفته بود تهران...منم اصلا نمی دونستم عمو هم چنین پسری داره ! تو اون شرایط درگیری اقوام طماع من ..البته نه همشون ..بعضیایی که چشمشون دنبال پول وشرکت بابام بود عمو همه سند ومدارک رو نشون داد و وبا وکالت نامه ای که بابام ازجانب خودش قبلا تنظیم کرده بود همه اونا رو سرجاشون نشود...خوشحال بودم ولی گاهی به عمو هم شک می کردم...اما بازم اعتماد کردم..به خدا نمی دونم چه جوری..گاهی هم ازخودم می پرسم واقعا چقدر خدابزرگه...اصلا اون روزا به چشم دزد نمی تونستم به عمو نگاه کنم ونکردم...فقط گاهی شک ویه ترس غریب دخترونه سراغم می اومد...ولی هیچ کاری نمی تونستم بکنم ..من سندو زندگی ومال واموال پدرمو دست عمو داده بودم ! جالب بود دست نزدیکانم ندادم و یک راست گذاشتم تودست یه مرد غریبه ازراه رسیده..همیشه برام این کارم جالب بود...یه اعتماد قشنگ کردم ..می دونم اینم حکمت خدابود...عمو فرید مرد فوق العاده ای بود...خیلی زود بدون این که بخواد مث بقیه منتی سرم بذاره شرکت رو بایه آدم دیگه قول نامه کرد وپولشو تو حسابم ریخت...مونده بود خونه وماشینمون که من می خواستم نگهشون دارم تا بعد ازاعلام نتایج کنکورم ..عمو خیلی اصرار کرد که برم خونه خودش..می گفت بیاخونه ما زندگی کن..می گفت خانوادم بد نیستن..مطمئن باش از اومدن تو خوشحال می شن..اما من قبول نکردم ...فقط می خواستم بمونم وبخونم برای دانشگاه...عمو وقتی دید مرغم یه پاداره مخالفتی نکرد وگذاشت بمونم شیراز..من موندم وتنهایی...شبا فقط دخترهمسایمونو می آوردم پیشم وروزا همش درس می خوندم..عموهم هرازگاهی بهم سرمی زد ویه کاره به خاطر من می اومد تهران..با یه عالمه خرید برای خونه ومن یه نفر! خیلی خوشحال بودم که توی ایرانم و یکی هس که همیشه به فکرمه..عین پدرم ...!
کنکورمو به نسبت بد ندادم ..هرچند خیلی هم راضی نبودم اما بد هم نشد...به پیشنهاد عمو هرچی تونستم اول رشته های تهران رو انتخاب کردم که خوش بختانه هم قبول شدم وعمو خیلی راحت بعد ازفروش خونه وماشین این دفعه دیگه منو به خونه خودش برد...
شب از راه رسیده بودیم ..ساعت یازده بود فک کنم...عمو منو اول به خانوادش معرفی کرد..که من فقط یه خانومو دیدم به اسم زهره خانم ..! عمو زیاد ازخانوادش برام تعریف نکرده بود ...اولش فک می کردم عمو هیچ بچه ای نداره اما وقتی نمی ساعت گذشت و یه پسر وارد خونشون شد به اشتباهم پی بردم...ارمیا ... همون اول ..مادرجون ...باورکنین همون اول با اون چشمای جدیش جذبش شدم ...
حمیده خانم لبخند زد وشمیم سرشو پایین انداخت...کمی سکوت کرد تا خودرا بازیابد...چقدر دلش اورا می خواست...ارمیای خودش را...آغوش مسخ کننده اش وعطر مردانه اش...آن دستهای قوی که به دور کمرش گره بخورد وآن سینه برجسته ومردانه ای شمیم سرش را روی آن بگذارد...صدای مهربانش وقربان صدقه هایش...شمیم بغض کرده بود..اشک چشمانش فقط منتظریک تلنگر بود...دلش می خواست گریه کند اما نه جلوی حمیده خانم ...حمیده خانم چیزی نگفت...شمیم هنوز سکوت کرده بود...نمی توانست حرف بزند..می دانست اگر دهان باز می کرد باید یک گریه زاری درست وحسابی راه می انداخت...حمیده خانم که دید او حالش خیلی خوب نیست..خیلی آرام از شمیم دور شد واورا تنها گذاشت ...شمیم به رفتن او نگریست...اوهم خوب بود..حمیده خانم هم مانند آنها خوب بود...! ازجایش برخواست وبه اتاقش رفت ..خدارا شکر می کرد که نمی خواهد ازتوی سالن وازجلوی حمیده خانم رد شود...! خیلی راحت ازپله های داخل اتاق به تراش اتاقش رفت وازآن بالا غروب زیبا ودرختان سرسبززیرپایش را دیدمی زد..دلش هوای صدای ارمیارا کرده بود...خوشحال بود که سایه قبلا همه چیزرا برایش فراهم کرده بود...هم دستگاه سی دی را ...وهم یک سی دی که پر ازصدای ارمیابود...!!! هرچند پیدا کردن دومی خیلی سخت بود تا دستگاهش ! شمیم به داخل اتاق رفت و سی دی را داخل دستگاه گذاشت ..صدایش را تنظیم کرد وبیرون آمد...کنار تراس ایستاد وبه آسمان چشم دوخت...صدای ارمیا بلندشد...این بار فروریخت ...اشک چشمانش فرو ریخت وبغضش راسبک کرد...دیوانه اش بود...دیوانه !....
به آغوش تو محتاجم ....
برای حس آرامش...
برای زندگی باتو ....
پر ازشوقم پرازخواهش !
به دستای تو محتاجم
برای لمس خوش بختی...
واسه تسکین قلبی که ...
براش عادت شده سختی ....
به چشمای تو محتاجم واسه تعبیر این رویا
که بازم میشه عاشق شد تو این بی رحمی دنیا
تواین بی رحمی دنیا...
به لبخند تو محتاجم ..که تنها دل خوشیم باشه
بذار دنیای بی روحم به لبخند تو زیبا شه
به لبخند تو زیبا شه
به لبخند تو زیبا شه
به تو محتاجم وباید
پناه هق هقم باشی ...
همیشه آرزوم بوده که روزی عاشقم باشی...
که روزی عاشقم باشی.....
صدای گریه آرامش در صدای زیبای ارمیا گم شده بود...حمیده خانم آن بیرون درحالی که به صدای ارمیا با علاقه ای خاص گوش می داد می دانست اکنون حال شمیم چگونه است ! درکش می کرد...سرش را به تاسف تکان داد ودستانش را برای دعا بلند کرد:
- خدایا خودت به خیرش کن ...!
******
ملوک خانم درآشپزخانه مشغول بود وارمیا با آن لباس های رزمی اش برروی تاتومی ها داخل اتاقش تمرین می کرد...هراز گاهی با عشق نگاهی به تمنا که روی تخت بدون لباس وفقط با یک مای بیبی رها شده بود ودست وپا می زد می کرد و لبخند می زد...قراربود به عنوان مربی یک باشگاه برای یک سال قرار داد ببندد ! احتمال می داد حسابی مشغول شود...باید سرخودش را گرم می کرد..خودش هم راضی بود..هم شرکت رادردست داشت هم عصربعضی از روزها به باشگاه می رفت وهم تمنا را برای ازیادبردن غم شمیم انتخاب می کرد...هرچند هنوز از فکر شیراز رفتن بیرون نرفته بود..همین روزها...می رفت ...برنامه ریزی کرده بود..به خصوص که پدرش هم تاکید کرده بود !
یک فرم را زد ...فرم دو..همانی که به شمیم روزهای اول یاد می داد...بازهم شمیم ! اول وآخر به هرچه فکر می کرد به او می رسید..مثلا داشت تلاش می کرد با غم نبودنش کناربیاید! درحال زدن همه حرکات رزمی اش..به یاد اومی افتاد..به یاد دوسال قبل ..به یاد لوس بازی های شمیم ...جیغ زدن هایش..به یاد حرف گوش نکردن هایش وبه یاد جدیت های ارمیا وتنبیه های سختش ...!
"""""
- محکم محکم کار کن این چه وضعشه!
- دیگه محکم تر از این نمی تونم بزنم
- شمیم دستاتو محکم بکش جلو مگه رو خار راه میری محکم هان سوهان بزن ببینم
- اِ ... دلتم بخواد
- بزن می شمرم
- خوبه؟ این دفعه دیگه تمام تلاشمو کردما
ارمیا در حالی که حرکات رزمی شمیم را نگاه می کرد مرتب با صدای بلند می شمرد.
- خیلی خب بسه فرم دو رو برو ببینم
- وای ارمیا خسته شدم
- زودباش می شمرم
شمیم بالاجبار شروع به زدن حرکات کرد ... ارمیا در حالی که نگاهش می کرد سرش را به طرفین تکان داد:
- بشین دراز نشست بزن
- اِ ... چرا؟
- اصلا خوب کار نمی کنی بيست تا زود باش
- ارمیا
- سي تا
- توروخدا
- چهل تا میت میزنم تو شکمتا زود باش
- اصلا نمی خوام ...
- وایسا ببینم دختره پررو کجا میری؟
شمیم سمت اتاقش رفت وگفت:
- میرم لباسامو عوض کنم اصلا استاد بداخلاق نمی خوام
ارمیا به دنبالش رفت و بازویش را کشید و او را به سالن برد. شمیم در حالی که تلاش می کرد از دست او رها شود گفت:
- ولم کن زور که نیس نمی خوام.
- زود باش دستاتو بزن پشت سرت شکمتو محکم بگیر بيست تا میت..
- نمی خوام می ترسم
- بشین صدتا درازنشست
شمیم جیغ کشید ... و ارمیا می خندید ... و در آخر هم به دنبالش گذاشت و با چند ضربه میت روی شکم شمیم خواباند ...""""
غمگین شد..اما دست وپاهایش را باحرص ومحکم فرم می زد...چشمانش را بست...نفس عمیقی کشید وسعی کرد یادش را منحرف کند..فکرنکند..باردیگر به تمنا نگاه کرد وفرم دو را تمام کرد ودرآخر بایک صدای فریاد رزمی اش...حرصش را خالی وفرمش را به اتمام رساند...ملوک خانم که ازصدای فریاد ارمیا گمان کرده بود که او عصبانی شده است با شتاب وترس برای نجات دادن تمنا داخل اتاق شد.....
- آقا...
یک هو بادیدن ارمیا درآن لباس ها وتمنا که ساکت چشمان درشت ورنگی اش رابه پدرش دوخته بود مبهوت گفت :
- وای خدا مرگم بده...فک کردم چیزیتون شده خدای نکرده..!
ارمیا باتعجب اول به ملوک خانم نگاهی کرد وبعد خندید :
- داشتم تمرین می کردم ملوک خانم...!
ملوک خانم نفس راحتی کشید وگفت :
- معذرت می خوام آقا...نباید بگم ولی توی خونه...اونم جلوی دختر کوچولوتون..جای خوبی برای این چیزا نیس...!
ارمیا سری تکان داد ومیت دردستش را روی زمین پرت کرد ودرحالی که کمربند مشکی اش را ازروی لباسش بازمی کرد گفت :
- بدبختی می دونی چیه ملوک خانم ؟! من نمی تونم تمنا روباخودم ببرم باشگاه...هم می خوام جلوم باشه هم کارمو بکنم..اینه که این وضع پیش اومده..عیب نداره...تمناهم عادت می کنه ! ...
ونگاهی به نوزاد کوچکش انداخت وخندید...ملوک خانم گفت :
- المیرا خانوم زنگ زدن گفتن تایه ساعت دیگه میان اینجا...تاشما برید حموم وبرگردین من تمنارو نگه می دارم ..خیالتون راحت باشه..
ارمیاگفت :
- ممنون ...باشه ..می تونی بری ملوک خانوم..فقط من رفتم حواست به کوچولوی من باشه ..
- چشم ...
ملوک خانم بیرون رفت وارمیا لباسهایش را بیرون آورد...شلوارک سفیدش را پوشید وحوله اش را روی شانه اش انداخت...درکمد را بست که چشمش به تمنا افتاد...چشمان زیبایش راروی ارمیا زوم کرده بود! ارمیا خندید وگفت :
- فدات شم بابایی...به چی نگاه می کنی ؟!
وبه طرفش رفت وبا همان بالا تنه برهنه اش روی تخت خزید...دستان بچه اش را بوسه باران کرد..صدای اوق و ووق کردن تمنا بلندشده بود...انگار که می خواست با پدرش حرف بزند! انگاراوهم پدرش به همان حد دوست داشت که ارمیا تمنا را !!! از صدای تمنا ارمیا بیشتر مشتاق می شد و بیشتر با او بازی می کرد..
- جون دلم ...چقده تونازی آخه..بخورمت من ..
کف پاها وکف دستان ..روی شکم ..روی سر ...همه را می بوسید..دستان کوچکش را به صورت خود می کشید...پای کوچش را دردست می گرفت وقلقک می داد..صدای تمنا بلند می شد وارمیا قهقهه می زد...عشق می کرد ازپدر بودن !
بعد ازساعتی بالاخره خودش را راضی کرد که ازتمنای کوچکش دل بکند..آن هم با اخطار ملوک خانم که ازبیرون داد وبیداد می کرد...تمنارا یک باردیگر بوسید وبه داخل حمام رفت..ملوک خانم وارد اتاق شد ویک دست بلوز وشلوار صورتی برتن تمنا کرد ویک کلاه همان رنگ هم به سرش گذاشت ...اورا روی تخت گذاشت وشیشه شیرش را به دهانش برد...انگارکه تمنای کوچک حسابی گرسنه بود...تند تند می مکید ومی خورد...!
ساعتی بعد ارمیا ازحمام بیرون آمد...تمناخواب بود...نزدیکش شد و روی دستش را محکم بوسید وبعد حوله حمامش را بیرون آورد...صدای دراتاق آمد...وبعد ملوک خانم گفت :
- آقا ..خواهرتون اومدن ...
ارمیا گفت :
- خیلی خب الان میام ...
بلوز وشلواری سفید رنگ ازجنس کتان را که زیبا ترش می کرد رابرتن کرد..جلوی آینه رفت...موهایش را بابورس شانه کرد ..عطرهمیشگی نیوباسش را زد وبیرون رفت ..در اراتاق را بازکرد وآرام بست تا تمنا بیدار نشود..بلافاصله بعد ازبیرون رفتنش ...
ازدیدن کسانی که جلوی دیدش بودند...مات ماند...
خدای من ! المیرا چه کرده بود؟!!! همه ی تعجب وحیرتش جای خود را به خشمی آشکار درچشمان جدی اش داد وباعث دندان قروچه کردنش شد...هردو بادیدن ارمیا خیلی سریع ازجا بلند شدند ...سرهایشان به زیر بود وسلام کردند...ارمیا با حرص وبه آرامی جوابشان راداد...المیرا هم آخر ازهم باترس روبه برادرش سلام کرد...ارمیا نگاه زخمی اش را به او دوخت و المیرا سریع گفت :
- اومم...ارمیا جان..دوستانمون اومدن تمنارو ببینن و...
مکثی کرد وسرش را زیر انداخت..آرام ادامه داد:
- عذرخواهی کنن...
ارمیا پوزخندی زد ...که ازچشم امید دور نماند...ارمیا بدون اینکه تعارفی برای نشستن آنهاکندخودش روبروی آنهاروی مبلی نشست ...امید و ملیسا همان طور ایستاده بودند...المیرا آب دهانش را قورت داد وباکمی من من گفت :
- چرا ایستادین ؟!بشینین...
ملیسا وامید قصد نشستن را کردن که ارمیا خیلی جدی گفت :
- لازم نیس...!
امید وملیسا یک هو راست ایستادند...باتعجب به ارمیا نگاه می کردند...ارمیا گفت :
- شما ...
ونگاهش را به امید انداخت وگفت :
- آقای کریمی ...این دفعه دومته بدون خواست من وارد خونه ام شدی...حواست باشه ..دفعه سومت برت می گردونم تو همون حلفدونی که بودی !
امید دستانش را ازفشار وارد شده برااعصابش مشتی کرد وچیزی نگفت ...المیرا گفت :
- ارمیا جان ...اینا تقصیری ندارن !می خواستن اول اجازه بگیرن ولی من خودم خواسـ...
ارمیا که حسابی جوش آورده بود یک هو داد زد:
- توهم خیلی اشتباه کردی!
المیرا ساکت شد وملیسا با ترس ویک شرمندگی خاص گفت :
- باورکنین ماهم به اشتباهمون پی بردیم که اومدیم عذرخواهی...از روزی که امید آزاد شده وگفت که شما رضایت دادین من شرمنده ترشدم...من به شمیم بدکردم..به شما بدکردم...اصلا همه تقصیرا گردن منه به خدا..امید چوب ندونم کاریای منو خورد...! حالام اومده بودم همه چیزو براتون بگم ...بگم که گول اون روژان لعنتی رو خوردم...بگم که...
ملیسا بغض کرد وبه گریه افتاد...درمیان گریه هایش ادامه داد:
- وقتی فهمیدم کارای منو امید باعث رفتن شمیم شده...به خدا...به خدا دلم می خواست خودمو بکشم..فک می کردم اختلاف بینتون پیش بیاد ولی نمی دونستم که باعث رفتن شمیم میشه...!
بازهم گریه ای کرد وگفت :
- حالام هرچی شما بگین ...ما تاشما نخواین این جا نمی مونیم...
وروبه امید گفت :
- بریم...
تادم در حرکت کردند که بروند...تادستشان به سمت دستگیره در رفت...صدای ارمیا آمدبدون اینکه به آنها نگاه کند گفت :
- روژان به ازای این کارا چی بهتون داد؟!!
ملیسا برگشت وبا صدایی گرفته گفت :
- پول ! پول ازدواجمون !
ارمیا سرش رابه سمت آنها برگرداند وگفت :
- بیاین بشینین ...
ملیسا خوشحال لبخندی زد ودماغش را بالا کشید...سریع با امید روی مبل سه نفره روبروی ارمیا نشستند...ارمیا باکینه ای عمیق به هردوی آنها نگاه می کرد...دوعاملی که باعث بهم خوردن زندگی اش شده بودند! دونفری که شمیم را به رفتن کشانده بودند...! مطمئنا اگر ارمیا ازجرمش نمی ترسید هردو را درهمین خانه خودش می کشت ! روبه ملیسا که ساکت بودگفت :
- خب ؟!!
واز میز کنار مبل جعبه فلزی سیگارش را برداشت وبایک فندک آن را روشن کرد...ملیسا هنوز می ترسید حرف بزند...ارمیا کامی عمیق ازسیگارش گرفت ودرحالی که دودش را بیرون می داد گفت :
- من منتظرم ...
ملیسا گفت :
- از اولش می گم ...از همون اولی که ...منو امید باهم آشناشدیم ...!
ارمیا سری تکان داد و ملیسا شروع کرد...
چندماه پیش امید ازم خواستگاری کرد...شمارمو ازبچه های دانشگاه گرفته بود ومی خواست اجازه بگیره با خانوادش بیاد خواستگاری...منم که می دونستم امید ازاولش خواهان شمیمه قبول نمی کردم..گاهی بدوبیراه بهش می گفتم ...گاهی فک می کردم حتما بازم می خواد ازطریق من به شمیم برسه وبه شمیم ضربه بزنه...وگرنه براچی باید ازشمیم بگذره به دوست صمیمیش گیره بده ! خلاصه حسابی زدم توپرش...چندبارهم موبایلمو تا یکی دوهفته خاموش می کردم اما انگار نه انگار...! دست برنمی داشت ...دلم نمی یومد به پلیس خبربدم..دلم برا امید می سوخت..می دونستم سرقضیه شمیم بدجور دل شکسته شده...براهمین کاری نکردم که پشیمون شم...باخودم گفتم که من که می دونم خودم دارم چیکارمی کنم ...یه مدت سرکارش می ذارم بعدش می ذارمش کنار..لااقل این جوری شاید ازم خسته شه ! ...وقتی ام بازم بهم گیر داد وزنگ زد باهاش خوب حرف زدم ویه جورایی نشون دادم خواستار ادامه رابطه ام ...گذشت تااین که مایکی دوماه باهم بودیم...دوستیمون درحد یه کافی شاپ وپارک بود...منم دیگه خیلی با امید مخالفتی نداشتم...رفتاراش خوب بود..ازاون پسرای سبک سری که فک می کردم نبود..یه جورایی خوشم اومده بود ازش! اصلا جلوی من حرفی ازشمیم نمی زد...محبتاش جوری بود که واقعا درک می کردم شکسته واحتیاج به یه حامی داره ! بااین که اصلا قصد دوستی نداشت واصلا هم اذیتم نمی کرد امامن بهش شک داشتم ..رفتاراش همیشه مث اونایی بود که فقط قصد ازدواج دارن ! هیچ وقت به فکر خودش وسو استفاده نبود...خوب اینارومی فهمیدم...باخودم درگیر شده بودم ...نمی دونستم واقعاهدفش همینه یا همش نقش بازی کردنه ؟!! باخودم عهد کردم امید رو کسی بدونم که همش داره جلوم نقش بازی می کنه ومن پسش بزنم..گول نخورم..! فقط به خاطرشمیم ..به خاطر خودم که بدبخت نشم..! یه کاردیگه هم کردم..یه مدت امتحانش کردم...حسابی باچندتاشماره سربه سرش گذاشتم..مزاحمش شدم...بدون این که حتی یه ذره سوتی بدم...زیاد پانمی داد...نمی گم مثبت مثبت بود...ولی همون بودکه فکرشومی کردم..زیادی اهل دوست ودوست بازی نبود..! خلاصه تایک ماه هم من احتیاط می کردم وامتحانش می کردم ...حالا به غیرازتلفن زدن بایه راه های دیگه هم ...خدایی خوب امتحاناشو پس می داد..داشت بهم ثابت می شد واقعا علاقه ای توکاره و قصد ازدواج داره...این باربدون شک وبا علاقه ای که فک می کردم بهش پیدا کردم وارد شدم ...دیدم نه ..انگاری راستکی راستکی داره جدی میشه...واقعا بهم علاقه داشت..البته من هیج وقت نپرسیدم تاچه حد عاشق شمیم بودی...! اما مطمئن بودم به من فقط علاقه داره..اگه شمیم عشق بوده من علاقه بودم! برام سخت بود..حالا که باورش کرده بودم برام سخت بود که من علاقه باشم وشمیمی که توی زندگی امید نیست عشق! وقتی ام که تصمیم گرفتم امید رو بذارم کنارنتونستم...حالا من بودم که علاقه داشتم...شایدم...عاشقش شده بودم..! بدترین درد بود..این که کسی الکی وارد زندگیت بشه و الکی جدی بشه...تازه وقتی الکی وارد شده به جایی برسه که این الکی بودن باعث بشه تو یه پله بالا تر از اون قرار بگیری...! من عاشق باشم واون علاقه داشته باشه فقط! سخت بود خیلی سخت...توهمین هیر و ویر روژان پیداش شد...نمی دونم چه جوری زاغ سیاه منو امید رو چوب زده بود..نمی دونم چجوری ازهمه چیز خبرداشت! اما اینو خوب می دونم ارمیا خان ! روژان حاضره برای بدست آوردن شما جونشو هم وسط بذاره...من می دونم اون قبلا نامزدی کرده وشما رو به بدترین شکل ها پس زده...
ارمیا با شنیدن این حرف ملیسا...سرش را که پایین بود فورا بالا آورد وبه ملیسا چشم دوخت...با اخم ..ملیسا گفت :
- روژان همیشه شما رو دوست داشته ...حالا نمی دونم واقعا دوست داشته یا مال واموال وموقعیتتونو..اما اینو مطمئنم اون نامزدی دوسال قبل هم برای کشوندن شما به پای خودش بوده..اون همیشه به من می گفت اگه کاری کنی که ارمیا ازشمیم متنفر بشه زندگی منو امید رو به بهترین شکل تامین می کنه! منم خام حرفاش شدم..تو بدشرایطی بودم ...امیدو دوست داشتم .می خواستم باهاش ازدواج کنم ...امید هم پول داشت..اما نه به اندازه اونی که روژان بهم وعده داده بود...اگه یه جشن عروسی باپول روژان می گرفتیم یه شبه تو تهران صدا می کرد...اما من خر نمی دونستم دارم جشن عروسیمو...همه آرزوهامو رو ویرونه های زندگی بهترین دوستم بنا می کنم !
ارمیا ته سیگارش را درجاسیگاری پرت کرد وازخشم ازجایش بلند شد ...که فقط داد نزد وچیزی نگوید...پشت پنجره سالن رفت و دستی به صورت شش تیغه اش کشید...نفس عمیقی کشید ...چقدر توطئه پشت زندگی شان بوده ونمی دانستند! چقدر حسود..چقدر طماع !!!
ملیسا می گفت ومی گفت :
- کم کم ملاقات هام با روژان خیلی جدی شده بود...اون بهم دروغ می گفت..می گفت شمیم زندگیشو خراب کرده ..می گفت با ارمیا نامزد بودم وشمیم اومد همه چیزو به خاطر پول ارمیا خراب کرد..می گفت می خواد ازش انتقام بگیره...اونم یه کوچولو ...فقط بایه ترس..! می گفت هیچی نمیشه..فقط می خواد یه کم ارمیا رو بترسونه...یا یه کم شمیم ازارمیا متنفرشه...! منم باور می کردم..باورکردم با این که شمیم بهم گفته بود قبلا قضیه شما وروژان چی بوده ! انقد روژان گفت وگفت تا این که قبول کردم..فقط توی سرم یه چیز می دیدم ..یه جشن عروسی هزارنفره ویه تالار توی بهترین جای تهران یه ماشین مدل بالا ویه خونه ولباس عروس ...
ملیسا به اینجا که رسید ساکت شد ولبش را گاز گرفت وبا اشکی که درچشمانش می جوشید گفت :
حالا می فهمم آدمایی که حاضرن برا پول جون یکی دیگه رو بگیرن یعنی چی ! منم مث اونا به خاطر پول هنگفت روژان نکبت دوستیو شرافت ومعرفت رو کنار زدم وبه شمیم ضربه زدم..خیلی راحت هم بااین قضیه کنار نیومدم ! یکی دوهفته خیلی باخودم کلنجار رفتم ..خیلی با خودم درگیر بودم ولی آخرش به پیشنهاد روژان پادادم..! قرار بود من امید رو خیلی جدی کناربزنم فقط به دلیل گذشته ای که با شمیم داشته...روژان می گفت این جوری امید مجبور میشه خود شمیم رو وسط بکشه تا منو راضی کنه وکافیه این وسط ارمیا امید و شمیم رو باهم ببینه! اون موقع انتقامشو ...
- بسه ...
ملیسا والمیرا باترس کمی ازجاپریدند..ملیسا ساکت شد وارمیا بعد ازآن فریاد به آهستگی گفت :
- بسه ..دیوونم کردین...بسه...!
ارمیا یک دستش را به لب پنجره گرفت وبایک دستش درموهایش کشید...عادت همیشگی مردها...یاشایدهم عادت همیشگی ارمیا! باصدایی خش دار همان طور که پشتش به آنها بود گفت :
- چه کردین باشمیم من...چه کردین شما...
وسری تکان داد وپیش خود فکرکرد همه ی این زجرهای شمیم به خاطروجود ارمیااست ! همش خودش...باصدایی آرام طوری که افراد پشت سرش هم می شنیدند گفت :
- لعنت به من...لعنت...
المیرا گفت :
ارمیا جان تو چرا خودتو ملامت می کنی؟...همه بدبختیاتون فقط به خاطر وجود اون نکبته !
ارمیا نفس عمیقی کشید وبرگشت وبه المیرا نگاه کرد...در دل نقشه ها می کشید برای آن دختر! دیگر این بار دست برنمی داشت...دست برنمی داشت تا انتقامش را بگیرد...!
ارمیا سرجایش نشست و سیگاری دیگررا آتش زد...ملیسا بابغض گفت :
- شمیم همیشه واسه سیگارکشیدن شما حرص می خورد!
دستها وچشمان ارمیا یک لحظه مات ایستاد! ارمیا نیم نگاهی به ملیسا که ازترس سرش را زیر انداخته بود کرد وباحرص سیگار را به کناری پرت کرد..المیرا لبش را می گزید..اصلا جو خوبی نبود...! ارمیا بی قرار بود...هم دوست داشت بقیه ماجرارا بداند هم دیگر ظرفیت نداشت ! خودش شک داشت که دیوانه می شود یانه !
باصدایی که دودلی درآن مشهود بود گفت :
- امید ...
امید که درفکر بود...یک هو سرش رابالا کرد وبالاخره به زبان آمد:
- بله
ارمیا گفت :
- درسته که تو ازاین قضیه اصلا خبر نداشتی ؟
امید بغضش را قورت داد وگفت :
- درسته...
وساکت شد..ارمیا هنوز منتظر بود...گفت :
- ادامه بده..می خوام از زبون تو بشنوم...
امید با تعجب نگاهی به ارمیا انداخت...بعد ازکمی مکث سرش را زیر انداخت وگفت :
- من هیچ وقت به اندازه شما عاشق نبودم !
ارمیا ناخوداگاه یکی ازابروهایش رابالا برد وامید گفت :
- اگه من جای شما بودم ...اگه بودم واین همه اتفاق توزندگیم می افتاد..زنم می رفت ویه بچه رو دستم می موند ...من..مطمئنم جامی زدم...ازهمون عشق وعاشقی هم جامی زدم...
حالا به جزارمیا..ملیسا والمیرا هم بادهانی بازبه او نگاه می کردند...امید بازهم گفت :
- خوشحالم...خوشحالم که اگه شمیم ...اگه قسمت من نشد..ولی..مال یکی شده که...
حرفش را نیمه رهاکرد وبه ارمیا نگاه کردوگفت :
- شما واقعا لیاقت شمیم رو داشتین...!
ارمیا پوزخند زد...لیاقتش را داشت یا نداشت مهم نبود! مهم این بود که حالا شمیمی درکارنبود! اوکجا بود!خدا می دانست فقط !
امید ادامه داد:
- روزی که من دوباره بعد از دوسال مجبور شدم با شمیم روبرو شم واقعا سخت بود..دلم نمی خواست فکرکنه دوباره می خوام شروع کنم ...مخصوصا ازوقتی که فهمیدم بارداره..! ولی بدبختی من این بود که یک ماهه تموم ملیسا ازم بریده بود ...من یه بارشکست خورده بودم...یه بارپس زده شده بودم..دیگه این دفعه نمی تونستم..اینه که روی آوردم به خواهرتون...می دونستم خانم دادفر چشم دیدن منوهم نداره اما مجبور شدم ازشون خواهش کنم که پا وسط بذارن و ملیسا رو راضی کنن...ولی ازاونجایی که یه باردیگه هم قبلا من به خاطرشمیم خانوم این درخواست رو ازشون کرده بودن خب...فوق العاده عصبانی شدن و دیگه جوابمو ندادن ! مجبور شدم با هزار تا لعن ونفرین به خودم بالاخره برم سراغ شمیم...اول به موبایلش زنگ زدم...خیلی محترمانه ازش خواهش کردم ودرخواستمو گفتم...ولی اون به بد گرفت...طبیعی بود فک کرده من قصد اذیت وآزار یا شایدم انتقام دارم..امامنم چاره ای نداشتم...چون ازروحیه مهربون ودلسوز شمیم خبرداشتم فقط اون می تونست کارمو راه بندازه...اینه که خیلی بهش زنگ وپیام میدادم..اصرار می کردم...توضیح میدادم..قسم می خوردم که به چشم خواهرم بهش نگاه می کنم..فقط کمکم کنه..اما..بازم باورنمی کرد و ردم می کرد..مجبور شدم به زور متوسل شم...چون سیم کارتشو عوض کرد افتادم دنبال آدرس خونشون وبعدم که خداروشکر ازبچه های کلاس هم شماره سیم کارت جدیدش هم آدرسشو گیر آوردم..خوبی دخترای هم گروهی مااینه که زود خام پسرا می شن وهمدیگه رو لو می دن ! من بازم به شمیم زنگ زدم واصرار کردم اما شمیم قبول نمی کردکه نمی کرد...وقتی هم که اومدم تواین خونه..فقط قصد داشتم یه کم بترسونمش..یه کم باتهدیدام دیگه راضیش کنم ...اما بدترشد...فکرهمه جاشو کرده بودم جزاین که شما..ارمیاخان زودتر ازموعد برسین خونه و...
امید ساکت شد وسرش را زیر انداخت..ارمیا نفس عمیقی کشید وبه ملیسا نگاه کرد...
روبه اوگفت :
- مطمئنی فقط به خاطر پول این کارو کردی؟
ملیسا با شدت سرش رابالا کرد وگفت :
- پس فک می کنین من واسه چی دیگه ...
حرفش را نیمه تمام گذاشت وارمیا گفت :
- مثلا به خاطر امید !
ملیسا دهانش ازتعجب بازماند وارمیا ادامه داد:
- شایدم روت نمیشه بگی به خاطر حسادت زنانه ات به شمیم که قبلا به جای تو بوده این کارو کردی!
ملیسا با فریاد گفت :
- نه...
ارمیا خونسرد به میان حرفش پرید وگفت :
- تواین خونه بچه خوابه !اگه یک باردیگه داد بزنی دیگه انقد صبور به حرفات گوش نمی دم..! ملیسا ساکت شد وباحرص کیفش رادرچنگ خود فشار داد...ارمیا ازجایش بلندشد وگفت :
- صبرکنین الان میام ...
به اتاقی رفت وچنددقیقه بعد بایک گوشی دردستش بیرون آمد...هرسه نفری که نشسته بودند آن گوشی را شناختند...گوشی شمیم !
ارمیا روبرویشان نشست ودرحالی که درگوشی می گشت گفت :
- شمیم گفته بود مدرک بی گناهیش توگوشیشه ! امید...
نگاهی به امید کرد وگفت :
- - تویه مدت پیش این پیام رو به شمیم داده بودی : خانم خرسند به جون مادرم من قصد بدی ندارم ...من فقط می خوام کمکم کنید...راستش بچه های دانشگاه به من گفتن فقط شمایین که می تونین ملیسارو راضی کنین ...اون دخترکله شقیه اصلا اجازه حرف زدن به من نمی ده...راستشو بخواین من چندبارهم از خانم دادفر تقاضا کردم اما انگارایشون به شدت ازمن متنفرن! حتی حاضرنشدن به حرفام گوش کنن...منم نه شماره ای ازایشون داشتم نه تلاش زیادی برای پیداکردن شمارشون کردم...مطمئن بودم ایشون هیچ وقت حاضرنیستن برا یه کمک کوچولو هم منو تحمل کنن...
ارمیا مکثی کرد وروبه ملیسا گفت :
- امید تبرئه است...قبلا همه چیزو توزندان برام تعریف کرده بود..گفته بود همه بدبختیای ما ازطرف توو اون دختره اس!.تازه کلی هم ازمن کتک خورد دیگه حسابش پاکه پاکه...این وسط می مونه تو واون روژانٍ...
ملیسا ازترس لبش را گاز گرفت...وارمیابازهم گفت :
- دوراه داریم : یا کمکم می کنی تاروژان رو گیربندازیم ..یا...یا من تورودست پلیس میدم وحسابت بااوناس!
ملیساباچشمانی پرازترس اول به امید وبعد به المیرا ودرآخرهم نگاهی به ارمیا کرد وآب دهانش را قورت داد...
ارمیا بامرموزی گفت :
- می دونی که...هم شاهد دارم هم مدرک!
وبه امید وگوشی نگاه کرد...ملیسا دلش ریخت...ارمیا بلدبود...بلد بود حرف بکشد وبا آن نگاه جذبه دارش همه را وادار به کاری کند که می خواهد...ملیسا سرش را زیر انداخت وآرام آرام زد زیر گریه ...
- همه چیز کارمن...همش خرشدم وبه خاطر پول...حسادت وطمع زندگی دوستمو نابود کردم...حتی اون عکسای لعنتی هم کارمن بود...روژان قبلا بهم گفته بود باید یه خورده عکس براشمیم درست کنیم..ازاونجایی که من به خونه وزندگی شمیم راه داشتم این کارو کردم...روزایی که هی پشت سرهم می اومدم خونتون ومی موندم موقع خواب شمیم هرجور بودبهش یه لیوان آب یا یه فنجون قهوه ودیاسپام می دادم اونم بی هوش می شد...
ارمیا باخشم یک هو به ملیسا نگاه کرد..چشمانش داشت ازحدقه بیرون می آمد...ملیسا ساکت شد و المیرا ازکنارملیسا بلند شد وکنارارمیا نشست وبازویش را گرفت تا آرام باشد..ملیسا باتته پته ای که خودش هم می فهمید برای ترسش است ادامه داد:
- دوربین داشتم ...بهونه آورده بودم که می خوام عکس یادگاری بندازم اما وقتی شمیم بی هوش می شد ازش اون عکسارو می گرفتم وبعدم براتون فرستادم !...
ارمیا دیگر نتوانست تحمل کند...دیگر خشمش را فرونخورد...دیگر حرصش را بامشت کردن دستش کم نکرد...دیگر ننشست تا تماشاکند...باهمان زور مردانه اش دریکی دوثانیه بازویش را ازدست المیرا بیرون کشید وبه سمت ملیسا یورش برد..تا ملیسا می خواست خودش را عقب بکشد وواکنشی نشان دهد ارمیا رسید سیلی محکمش را درگوش اوخواباند...صدای سیلی درخانه پیچید...المیرا فوری به طرف برادرش رفت واورا عقب کشید..ملیسادستش را روی لب خونی اش کشید وبیشتر اشک ریخت...امید مات مانده بود..فقط با چشمانی گشادنظاره گر بود..انگار اوکه یک بار ضرب دست ارمیا را تجربه کرده بود این بار دیگر از ترس خشک شده بود...! ارمیا این بار بدون توجه به خواب بدون تمنا خودش فریاد کشید:
- بی شرف...اون دوستت بود آشغال...اون به توخوبی می کرد وتو ...
صدای گریه ی تمنا بلند شده بود...ارمیا می خواست بازهم خودش را ازدست المیرا آزاد کند که بازهم اورا به ضرب کشت بزند المیرا باگریه هایی که تازه می جوشید بازوی ارمیا را محکم گرفت و ملیسا ازجایش بلندشد وبا صدایی گرفته وبااشک هایی که صورتش را کاملا خیس کرده بود دماغش رابالا کشید و گفت :
- زدن من وحتی کشتن من هیچ نفعی براتونداره...مطمئن باش اگه ..اگه شمیم برگرده روژان عکساشو پخش می کنه...الان کاری نداره...ولی اون فقط دنبال بهم ریختن زندگیتونه..اول ازهمه باید روژان رو گیربندازی...
وبه طرف دررفت تابرود...امیدهم به دنبالش...درراباز کرد که ارمیا دادزد :
- صبرکن...
ملیسا به ارمیا نگاه کرد وبازهم دماغش را بالا کشید...ارمیا باخشمی که باعث لرزشش شده بود وبا چشمانی به خون نشسته گفت :
- کافیه فقط بفهمم در رفتی یا به روژان خبردادی...به همین یه دونه بچم قسم زندت نمی ذارم...دمار ازروزگارت درمیارم... یادت باشه پلیسا شمارو درنظردارن...فکر هرغلطی روازذهنت بیرون کن..!
ملیسا لحظه ای مکث کرد وبدون گفتن چیزی ازخانه خارج شد وامید هم به دنبالش...باصدای بسته شدن در...المیرا فوری به سمت اتاقی که تمنا درآن بود رفت تا به دادش برسد وارمیاروی مبلی وارفت ...
******
چهل روزه ازرفتنت می گذره ...
چهل روزه که بی تو تنها شدم
تورفتی ومن موندم ودر ودل
به جای تو حرف می زنم باخودم
تورفتی وازشدت گریه هام
دارم سوی چشمامو ازدست می دم
من ازلذت عشق ودلبستگی فقط گریه ودوری وفهمیدم !
فقط گریه و دوری وفهمیدم ...
من واین شب واین تب زیرصفر...
من واین ترانه که هذیونمه..
نمی دونی حالم وخمیه چقد ! که حتی خداهم پریشونمه...
من واین شب واین تب زیر صفر...
من واین ترانه که هذیونمه..
نمی دونی حالم وخمیه چقد ! که حتی خداهم پریشونمه...
.....
چهل روزه ازرفتنت می گذره ...
دل عاشقم تازه آدم شده...
نمی گم ازت دست شستم ولی...
امیدم به برگشتنت کم شده...
میدونم برات سخته باورکنی
هنوزم همون آدم سابقم ...
باچشمای خیسم قسم می خورم ...
هنوزاون پسربچه ی عاشقم ...!
هنوزاون پسربچه ی عاشقم .....
من واین شب واین تب زیرصفر..
من واین ترانه که مدیونمه..
نمی دونی حالم وخمیه چقد ! که حتی خداهم پریشونمه...
من واین شب واین تب زیر صفر...
من واین ترانه که هذیونمه..
نمی دونی حالم وخمیه چقد ! که حتی خداهم پریشونمه...
ارمیا دست ازگیتارش کشید وسرش را روی دست چپش که روی دستی مبل بود گذاشت ودرتاریکی شب..درآن نور کم آباژور کناردستش... با بغضی مردانه گریه کرد..آرام وبی صدا...بایک درد سنگین ویک دل شکسته..ودراین میان جزخودش وخدای خودش...
.خواهرش هم با چشمانی خیس وبچه به دست بادلی پر ازکینه به صدای گریه های مردانه برادرش گوش می کرد...
*****
دراتاق را کوبید...
- شمیم..شمیم جان..مگه شام نمی خوای؟!
صدایی نشنید...سری تکان داد ومی خواست برود که دراتاق شمیم بازشد واو بیرون آمد...
- سلام...
حمیده خانم برگشت وبه او نگاه کرد..اما لبخندش روی لب های چروکیده اش ماسید! شمیم باخود چه می کرد؟!! پای چشمانش پف کرده بود رنگش پریده به نظرمی رسید..موهایش ژولیده بود وچشمانش داد می زد که زیادی اشک ریخته است ...حمیده خانم به طرفش رفت ودستش را دردست خود گرفت :
- شمیم مادر..!
شمیم که منتظریک تلنگر بود بغضش رابازهم شکست وبا شتاب خودش را درآغوش حمیده خانم انداخت وباصدای بلند گریه کرد...
- دارم دیوونه می شم مادرجون...دارم ازدوریش پرپر می زنم...دیگه بدون ارمیا نمی تونم ...به خدا دیگه صبرندارم...
صدای زجه هایش بلند شده بود وحمیده خانم ساکت گوش می کرد وموهای بلند ومشکی شمیم را نوازش می کرد..شمیم بازهم می گفت :
- همش می ترسم نکنه بچم گشنه بمونه...نکنه ندونن وشیرشوندن...نکنه الان جاشو خیس کرده وگریه می کنه..نکنه دل درد داشته باشه وندونن چشه...نکنه ...
دیگر ازبغض نتوانست ادامه حرفش را بدهد وبازهم گریه کرد...
******
شیشه های حاوی ویسکی وآب جو را روی میز گذاشت وبه ساعتش خیره شد...هنوز وقت داشت..اما امیر دیرکرده بود...! گوشی اش را ازجیب شلوارش بیرون کشید وشماره اش را گرفت ...
- الو امیرکجایی؟!
- توراهم دارم میام..
- گیر آوردی برام ؟!
- ارمیا جون وقتی دارم میام یعنی گیر آوردم دیگه...! منتها فقط یکیشو...
- چی ؟!
- تِکیلا ...
ارمیا گفت :
- بابا من خالص می خواستم ...!
- به جون تو گیرم نیومد...همینم کلی برام گرون تموم شد...
ارمیا سری تکان داد وگفت :
- باشه حساب می کنم باهات...فقط زودتر بیا
- باشه خدافظ...
- خدافظ..
گوشی اش راروی میز پرت کرد و به زمین زیرپایش خیره شد...کمی فکر کرد وبعد دوباره گوشی اش رادردست گرفت وشروع به پیام نوشتن کرد:
- سامی جون تایکی دوساعت بیتشتر کارم طول میکشه دیرتر بیا لطفا
دوستش فوری جواب داد:
- اصلا توبگو تا یه ماه...مال خودت رفیق!قابل نداره
ارمیا بازهم نوشت :
- قربونت همون چندساعت بسه..می بینمت..
وبازهم گوشی اش را روی میز پرت کرد ودرفکر فرو رفت...او می آمد..مطمئن بود که به زودی پیدایش می شد...!
ازجایش بلند شد وبه طرف آینه ی قدی که درسالن نصب بود رفت ..جلویش ایستاد...به خودش وتیپش نگاه کرد...کت کنان سفید رنگ واندامی اش بازوهای ورزش کارش رابه خوبی برجسته نشان می داد...شلوار سفید کنان وچسبان وکفشهای مشکی وبراق مردانه ! یک بلوز اندامی وخوش حالت وحوش رنگ آبی فیروزه ای هم به زیرکت سفیدش پوشیده بود...موهای خوش حالتش را به سمت بالا زده بود وطبق همیشه پراز ژل وتافت وواکس مو!بود ...به صورت خودش نگاه کرد...چشمان خاکستری ودرشتش ازخوشحالی می درخشیدند...! می دانست امشب موفق می شود...می دانست که بااین تیپ وقیافه دل هر دختری را به زمین گرم می زد! می دانست...حالا اوکه جای خود داشت...چشمهایش را بست ویک نفس عمیق کشید...اعتماد بنفسش را ازنو بدست اورد...ازنو لبخند زد وازنو همه چیز را مرور کرد...همه را پس زد..همه را جز یک نفر...جز یک نفری که منتظرش بود...بازهم به ساعتش نگاه کرد..نه انگار واقعا دیر کرده بود...! فوری شماره ملیسا را گرفت ...
- سلام ارمیاخان...
ارمیا بدون این که جواب سلام ملیسا را بدهد با حرص دستش را درجیب شلوارش کرد وگفت :
- ببین چی بهت می گم ...وای به حالت سرکار باشم ملیسا...وای به حالت فقط..
ملیسا باحالت زاری گفت :
- به خدا دروغ نگفتم...من راضیش کردم...به خدا راس می گم...گفت ساعت هشت میاد اونجا..!
ارمیا پوزخند زدو گفت :
- معلوم میشه...
- من تلاشمو کردم...امید هم شاهده..
ارمیا باجدیت داد زد:
- امید هم بدتر ازتو...فک کردی دیگه می تونم بهتون اعتماد کنم ؟!
ملیسا لب زیرینش را گازگرفت وچیزی نگفت...ارمیا بدون هیچ حرف دیگری تماس را قطع کرد وزیرلب غرید :
- دختره لجن !...چرا امیر دیرکرد دیگه!
وبه سمت در رفت وباشدت در رابازکرد که بیرون برود...همان موقع امیرداشت ازپله ها بالا می آمد...بادیدن ارمیا که انگارعصبی به نظرمی رسید با آن تیپ فوق العاده اش ایستاد وبا نگاهی به سرتاپایش سوت بلندی کشید وخندید:
- جووونم...چه خوشکل شده لامصب ! نخورنت دخترا!!!
ارمیا بی حوصله گفت :
- امیرجان اصلا حوصله شوخی ندارم...!
امیر پله های آخر را بالا آمد وداخل شد وگفت :
- چرا عزیزم ؟!! امیرت نباشه که تو حوصله نداشته باشی ...
ارمیا بی توجه به حرف های امیر کوله پشتی اش را ازدستش کشید و زیپش را بازکرد...یک شیشه مشکی رنگ که یک چوب پنبه هم برروی آن بایک مارک انگلیسی خورده بود درون کیفش بود..آن را برداشت ونگاهش کرد..لبخند مرموزی زد که امیر گفت :
- چی توسرته ناقلا ؟!
ارمیا نگاهش را ازروی شیشه تکیلا برروی امیر انداخت وکوله اش رابه سمت امیر پرت کرد...امیر کوله را درهوا گرفت وارمیا گفت :
- هیچی ..یه کم خوش خوشیه !
امیر کوله پشتی اش را برپشتش انداخت وپوزخند زد:
- نگو راس می گی که باور نمی کنم ! تودیگه اون ارمیای قبلی نیستی وحاضرم روحرفم قسم بخورم...رنگ چشمات خیلی وقته عوض شده !
ارمیا خنده ای کرد وچیزی نگفت ...امیر بازهم گفت :
- دخترکُشی بازم ؟!؟!
ارمیا اخمی کرد وگفت :
- خفه ...توکارتو کردی..بزن به چاک الان مهمونم میاد!
ودستش را به طرف کیف پولش برد وچند تراول خشک ازآن بیرون کشید وروبه امیر نشون داد:
- بسه ؟!
امیر به طرف ارمیا رفت پول را ازدستش کشید وگفت :
- بیچاره زنت...!
و پشتش را به ارمیا کرد که برود...یکی دوقدم برنداشته بود که ارمیا باخشم به سمتش خیزبرداشت ویقه اش را کشیدازپشت کشید...موهایش راچنگ زد وباصدایی که عصبانیت درآن موج می زدگفت : :
- دیگه هیچ وقت اسم زن منو نیارفهمیدی؟!!
امیر که حسابی ازآن رفتار ارمیا شکه شده بود دستش رابه دستان ارمیا گرفت وگفت :
- یقه رو ول کن حالا! ..چته تو؟ خب دارم می گم آدم بازن وبچه که نمیاد این غلطارو بکنه ! حتما یه مرگت هس دیگه..
ارمیا که کمی آرام شده بود یقه امیر را ول کرد وگفت :
- به توربطی نداره..نبینم بری به بچه ها راپورت بدیا! ...همین یه کارتوهم لو می دم حواست باشه...!
امیر پوزخندی زد وگفت :
- به من چه بابا...!
و به سمت در رفت وبدون خداحافظی دررابازکرد وبیرون رفت..باصدای بهم زدن درارمیا تازه به خود آمد...باخود فکر می کرد..حتی آوردن اسم شمیم هم درآن مکان ...! حتی اسم پاکش راهم حیف است !
روی میز را نگاه کرد...دو گیلاس ..یک جعبه سیگارمارک ! سه بطری حاوی مشروب ویک ظرف پایه دارشیشه ای پرازمیوه های مختلف ...یکی دوبشقاب میوه وشیرینی ...!
صدای زنگ در...ازجاپرید..به سرووضعش وبه اوضاع دور وبرش نگاه کرد..همه چیز خوب بود..به طرف در رفت وازداخل چشمی در بیرون را نگاه کرد..خودش بود..! دررا زود باز کرد وبه طرف راهرو رفت وفوری داخل اتاقی شد...دربازشد واوبا تعجب وارد خانه شد ..
- سامی ...سامی کجایی؟!!
ارمیا ازلای دری که نیم چه بازش کرده بود اورابه خوبی می دید..
- قایم موشک بازیه ؟!!
کنجکاوانه سرش رامی چرخاند وخونه را دید می زد..به طرف میزپرازمحتویات مورد نظررفت وبا جیغ کوتاهی خندید وگفت :
- ..سامیــــــــی..! چیکا کردی تو؟!!
بازهم خندید وباشوق روی مبل نشست وبطری های مشروب را یکی یکی بادقت ازنظرمی گذراند ومارک هایش را که می دید باذوق می خندید :
- وای خداجونم ...اینجارو ببین ..عشقمه..!
و جعبه سیگاررانگاهی کرد وخندید وگفت :
- اووو چه ول خرج هم شده ...پول اینارو ازکجا آوردی تو؟!!
وجعبه سیگاررا روی میز پرت کرد وشال ومانتویش را ازخود جدا کرد وکناری انداخت وبا آن تاپ قرمز جیغ رنگ وبا آن شلوار جین آبی وچسبانش کمی راه رفت وگفت :
- خیلی خب دیگه...بازی بسه بیابیرون ببینم ...
وکمی مکث کردوگفت :
- ببینم تو ازکجا می دونستی من خیلی تکیلا ...
ویک خیارسبز را ازداخل ظرف برداشت ویک گاز بزرگ زد وبا آن لبهای فوق العاده آرایش شده وبزرگ وقرمزش به طرزبدی خیارسبزرا می جوید...ارمیا صاف ایستاد ودرراباز کرد وازداخل اتاق بیرون آمد ...
وخونسرد درجیب شلوارش کرد وگفت :
- فهمیدنش خیلی سخت نبود!
روژان باترس به اونگاه کرد...دهان پرازخیارش بازمانده بود..ترس درتک تک چشمان آرایش شده اش خوانده می شد..عقب عقب رفت...وانقدر دستپاچه شده بود که باپایش به پایه ی مبل گیر کرد وباشدت روی مبل افتاد...امابدون چشم برداشتن ازارمیا همانطور مات به او مانده بود...!
ارمیا که قیافه ی وحشت زده ی او را دید پوزخندی زد ونگاه پرحراتی برروی او انداخت ...
- آخی ...عزیزم ! ترسیدی ؟!!
روژان خودش را کمی جمع وجور کرد وبامن من گفت :
- تو...تو...اینجاچه غلطی می کنی ؟
ارمیا چند قدم جلو آمد وخونسرد گفت :
- خونه دوستمه عیبی داره ؟
روژان پوزخند صداداری زد وگفت :
- تو الان باید لباس بچه می شستی که...! چی شد؟...
ارمیا دندان هایش را روی هم فشار داد ...خواست بلند شود ودستانش راروی خرخره ی دخترک بگذراد وتامی تواند فشاردهد تا جان دهد وارمیا راحت شود...! اگر این کاررا می کرد هم خودش راحت می شد هم یک مشت آدم بدبخت که گرفتارآن لعنتی شده بودند! تازه صواب هم می کرد! ..اما خودش را انقدر خونسرد نشان داد وواکنشی نشان نداد که روژان تعجب کرد وبه روی خود نیاورد...ارمیاگفت :
- مگه من حق خوشی ندارم ؟ حق ندارم ازعلایقم لذت ببرم ؟!!!
ونگاهی خیره دیگر به روژان انداخت وچشمانش را خمارکرد ...لبخندی محو هم برروی لب هایش زد ...روژان که زیر نگاه های ذوب کننده وگرم ارمیا داغ کرده بود آب دهانش را قورت داد وگفت :
- حا...حالا..حالا که..اون...زنت رفته اومدی... سراغ من ؟
ارمیا خنده ای مستانه وبلندی سرداد ...می دانست ...مطمئن بود روژان همیشه ازخنده هاوچال گونه هایش غش می کرد... روژان بانگاهی خیره به لب ودهان زیبای ارمیا..وآن بوی عطرمست کننده اش وآن خنده های مردانه اش...تنش لرزید...ارمیا جلو آمد وهمان طور که روی مبل کنار روژان می نشست گفت :
- گور بابای هرچی زن وزندگیه ...!
روژان بازهم تعجب کرد..اما فوری وناباورانه گفت :
- فک کردی تموم توهینا وحرفهای قشنگی که بار منو مامانم کردی رو یادم رفته ؟!!
ارمیا غمگین اول نگاهی عاشقانه به روژان انداخت وبعد آرنج دستانش راروی زانوهایش گذاشت و بادستانش شقیقه هایش را گرفت ...ساکت ...هیچ نمی گفت...روژان باریزبینی نگاهش می کرد...روژان که می دید انگار حالش خوب نیست گفت :
- چت شد تو؟!
ارمیا آرام گفت :
- روژان ...
روژان گفت :
- بله ...
ارمیا سرش را فوری بالا کرد...با نگاهی خیس ازاشک وصورتی قرمزرنگ به روژان خیره شد وگفت :
- من فقط به خاطرپدرت باتو ازدواج نکردم !
روژان مبهوت گفت :
- چی ؟!
ارمیا سری به طرفین تکان داد وگفت :
- یادته بعد نامزدیت باشهرام من دیگه نیومدم طرفت..؟یادته نامزدیتو بهم نزدم ؟یادته ازدواج کردم وهمش ادا درآوردم که نمی خوامت ؟!!
روژان باصدای بلندی که ازتعجب زیادی اش نشات گرفته بود گفت :
- ادا درمی آوردی ؟
ارمیا پوزخندی زد وهمان طورکه یک قطره اشک ازچشمانش بروروی گونه هایش می ریخت باآن چشمان فوق العاده اش به روژان زل زد وگفت :
- همش به خاطر منفعت های پدرت..به خاطرپول ..به خاطرتهدیداش...اون ازهمون اول هم منو هیچ موقع قبول نداشت !
روژان که کاملا سردرگم شده بود گفت :
- چی می گی تو ؟! درست حرف بزن منم بفهمم !
ارمیا گفت :
- چرا توهیچ وقت فک نکردی اون عشقی که من به تو داشتم هیچ موقع به این راحتی تموم نمیشه..دیوانه مگه یادت نیس به خاطررسیدن به تو چقدربه این درو به اون درزدم..؟!! چطوری فک کردی من ازت دل کندم ؟! اونم با یه ازدواج ؟!!
روژان چشمانش را ریز کرد وگفت:
- یعنی چی ؟!
ارمیا کمی خود را به روژان نزدیک ترکرد وگفت :
- یعنی من همیشه عاشقت بودم وبه خاطرخواسته های بابات ازتو دست کشیدم !
روژان بدون اینکه خود عقب بکشد یا واکنشی دربرابرجلو آمدن ارمیا نشان دهد گفت :
- اونوقت توچرا قبول کردی ؟می تونستی به من بگی! اصلا بزنی زیرش...
ارمیا باغم به روژان نگاه کرد وگفت :
- بی انصاف !
روژان تعجبش بیشتر شد وارمیا ادامه داد:
- اون تهدیدم کرده بود اگه باتو ازدواج کنم ودیگه هیچ وقت نمی ذاره دستم به تو برسه ! اون فقط برا منفعتی که توتجارت بدست می آورد شهرام روبرات جور کرد!
روژان داد زد:
- جور کرد؟ خفه شو...شهرام خودش عاشق من بود..دیوونم بود..اون خودش اومد خواستگاری ..اصلا اون یه مدت دنبالم بود!!!...
ارمیا پوزخندی تمسخرآمیز زد وسرش راکمی به روژان نزدیک کرد وگفت :
- اشتباه نکن عزیزم ...! اوناهمش نقشه باباجونت بود..برااین که بااین ازدواج به وسیله شهرام وثروت پدرش اسمی توی اسما درمی آورد ...! شهرام بدبخت هم یکی مث تو..قربانی طمع کاریای پدرت شد..!
روژان که خشمش را تابه حالا به وسیله فروکردن ناخن های بلند ولاک خورده اش دردستش خالی کرده بود...با حرص وچشمانی لرزان دادزد:
- خفه شو...دروغ میگی...دروغه همش...
وارمیا را کنار زد وازجا پرید وگفت :
- ثابت می کنم ..ثابت می کنم که یه دروغ گوی پستی...
و گوشی اش را ازروی میز برداشت وبادستهای لرزانش شروع به شماره گرفتن کرد...ارمیا خیلی خونسرد درحالی که گیلاس روی میز را پرازجین می کرد گفت :
- تونمی تونی این کاروبکنی ...!
روژان ازشماره گرفتن دست کشید ونگاه یخ زده اش را به ارمیا دوخت..ارمیا گفت :
- می دونی اگه باباجونت بفهمه کنارمنی چی میشه ؟!!!
روژان لحظه ای فکر کرد..ارمیا موزیانه خندید..شاید هم مستانه..این بار خنده های ارمیا برایش یک تنفر شد..باخشم به سمتش حمله کرد وبامشت برروی سرو صورت وسینه اش می زد ویک ریز بااشکهایی که می جوشید گفت :
- کثافت...تو آشغالی..یه پست..یه عوضی..همش تقصیر توئه ..همش..همش ...
ارمیا ناگهانی مچ هایش را محکم درهوا گرفت وبا چشمانی خشمگین به اوزل زد وداد زد:
- خفه شو...
روژان فریادش را درگلو خفه کردوباترس به ارمیا نگاه کرد وبازهم اشک می ریخت..ارمیا آرام ترگفت :
- تقصیرمن نه...تقصیرپدرت! همه این حرفارو اون لایقه که نذاشت منو تو بهم برسیم..تورو شیرمی کرد که بگی ازمن متنفری و منو تهدید می کرد که نیام طرفت ! من باید این وسط چه غلطی می کردم تابه تو برسم هان ؟!!
یادت رفته به خاطراین که منوبه زانو بکشی خودت بیشتر مشتاق شهرام شده بودی؟! یادت رفته چقدر غرورمو شکستی وبازم دست بردار نبودی ؟
وبازهم داد زد :
- هان ؟!! یادت رفت همشو؟!! فقط این وسط من بدهکارشدم ؟
روژان بااین داد ارمیا ازجا پرید وکمی به ارمیا که عصبانیت درچشمانش موج می زد نگاه کرد وبعد مانند ابربهارآرام آرام گریست...دستانش راروی صورتش گذاشته بود ودربین گریه هایش جمله هایی می گفت :
- لعنتی ..لعنتی ها..ازش..ازش متنفرم..ازهمشون..ازاون شهرام ..ازاون پدرش..ازمادرش..ازپدرم..مادرم ..اصلا ازتو..ازهمتون متنفرم...
وباصدای بلندتری گریه کرد..ارمیا زیرچشمی نگاهی به اوکرد...خودش روی مبل نشسته بود روژان پایین پایش...درست نزدیک پاهایش...خندید..یک خنده ی راضی روی لب هایش نشست ..چقدر راحت احساسات دختر بدبخت را به بازی گرفت...! یادش آمد به دخترهای قبلی درزندگی اش! واقعا سنگدل بود که همه شان را تااین حد عاشق می کرد وبعد به امان خدا ولشان می کرد! وحالا...
روژان ...!
بازهم خندید..بی صدا وبا عشق...
به حرف شمیم ایمان پیدا کرد..قبلا به ارمیا گفته بود..اگر ارمیا یک بار..فقط یک باربا جدیت ومغرور با روژان برخورد می کرد واورا پس می زد مسلما روژان به پایش می افتاد..! ارمیا قبلا خیلی اشتباهات کرده بود..ولی ..اکنون..
ارمیای اکنون دیگر ارمیای قبل نبود...!
می دانست حالا که به خوبی نزدیک روژان نشسته عطر مست کننده اش دردماغ روژان پیچیده ..می دانست روژان دیوانه آغوشش است..مطمئن بود با دیدن آن گیلاس ها وآن بطری ها ازخود بی خود شده وچه فکرهایی کرده..اما ارمیا بود دیگر..باید به خواسته اش اول ازهمه می رسید..گیلاس پرازجین را کناری زد وباخشم گفت :
- بسه دیگه ...
روژان یک هو ترسید وازجاپرید..دستانش را ازروی صورت پرازاشک وسرخ شده اش برداشت وبه ارمیا نگاه کرد..ارمیا عصبی گفت :
- به جا این که یه امشبو خوش بگذرونیم بااین گریه های توزهرمارم شد..!
روژان مبهوت به ارمیا نگاه می کرد...ارمیا ازجایش بلندشد وگوشی اش را ازروی اپن آشپزخانه برداشت وبه قصد بیرون رفتن به طرف در رفت وگفت :
- من رفتم..هروقت حالت خوب شد توهم برو خونتون...سامی خودش میاد اینجارو جمع می کنه..
روژان احساس کرد دلش ریخت...باسرعت ازجا بلند شد وبازوی ارمیاراکشید:
- نه ارمیا..
ارمیا نگاهی بی حوصله به روژان کرد وگفت :
- ول کن روژان ..ول کن دستمو اعصابمو بهم ریختی...
روژان اشک هایش را بایک دست پاک کرد وفوری گفت :
- نه ..دیگه ..به خدا دیگه گریه نمی کنم...قول می دم..
ارمیا گفت سری تکان داد وگفت :
- دیدم ! هرچی نازتو می کشم بدتر می شی..اصلا امشب به ما خوشی نیمده ..!
روژان جلوی گریه ی خود را گرفت وباالتماس به چشمان ارمیا چشم دوخت وگفت :
- توروخدا...نروارمیا..من...من...� �یلی شکستم..بذار..امشبو..یه امشبو داشته باشمت...
وبالاخره بازهم بدون اینکه بخواهد اشکش ریخت وگفت :
- بذاریه امشب سهم من باشی...بذاربعد ازاین همه سال یه شب مال من باشی...!ارمیای من..
وزد زیرگریه..ارمیا درپوست نمی گنجید...جلوی خنده ی مسخره کننده اش را به زور گرفت ..هرچند روژان دیگر به چیز خوردن افتاده بود..اما هنوز کم بود..هنوز برای ارمیا کم بود..برای آن زجرهایی که شمیم کشیده بودکم بود..برای آبروی که شاید می رفت کم بود..برای اشک های شمیم ..تک تک دل شکستگی هایش کم بود..برای تمنا کم بود..برای زجرهایی که تمنا بدون مادر می کشید کم بود..برای گرسنگی هایش..برای زجرهای ارمیا کم بود..برای همه بدبختی هایی که می کشیدن کم بود...!
ارمیا بازویش را ازدست روژان کشید وگفت :
- اه ..بازم که آبغوره گرفتی...هرچی من آسون می گیرم تو روت زیاد میشه..ولم کن بابا..
وبه درنزدیک ترشد..ارمیا دررا بازکرد..روژان جیغ خفیفی کشید وبه طرف ارمیا دوید..فوری خود را روی پاهایش انداخت..پاهایش را محکم دردستان لرزان وسردش گرفت...:
- قسمت می دم..توروهرکی دوس داری..نرو..من دیوونه می شم ارمیا..حالا که امشب بهم رسیدیم..حالا که زنت درکارنیس..حالاکه مزاحمی نداریم..حالاکه خیالمون راحته..بذار امشب..امشب باهم باشیم..آرزموبرآورده کن..من..من وتوعاشق همیم ...خواهش می کنم نرو...
ارمیا نگاهش رالذت به پاهایش دوخت..ای کاش..ای کاش شمیم بود ...شمیم بود ومی دید این لحظه را..ای کاش بود وارمیا حتی روژان را به پای شمیم هم می انداخت..انقدر زجر کشش می کرد تا بمیرد...! ای کاش شمیم بود ومی دید که روژان چقدر راحت به زانو کشیده شده است ..آن وقت ارمیا جلوی چشمان شمیم با پادردهان روژان می کوفت وشمیم می خندید وروژان گریه می کرد...چقدر لذت داشت..چقدر بهتر بود اگر بود..اما نبود..همان نبودنش هم به خاطر آن روژان احمق بود..هنوز زجر کشیدن برایش کم بود..ارمیا هنوز انتقامش را کامل نگرفته بود..هنوز مانده بود..هنوز با روژان کار داشت ..باید تقاص عکسهارا می داد..
پاهایش را محکم ازدست روژان بیرون کشید وگفت :
- خیلی خب..بسه..پاشو..نمی رم..پاشو ببینم چیکارمی کنی برام !
ادامه دارد...
******
اطرافش رابه خوبی دید می زد...بعد ازآن بیست روزی که ازآمدنش به آن خانه می گذشت ...تازه وقت کرده بود که خوب ببیند...یک سالن کوچک ...یک قالیچه ابریشم زیبا کف سرامیک های قهوه ای رنگ ...یک شومینه درست روبروی مبل ها و یک صندلی چوبی ،رو رووَکی روبروی شومینه...یک دست مبل سلطنتی ویک قاب عکس که ازبچه های حمیده خانم روی دیواره ی بالای شومینه قرار داشت...سمت چپ در ورودی سالن هم آشپزخانه به سالن اپن می شد و تقریبا وسایلش جدید وشیک بود...روبروی در ورودی یک راه پله به طبقه بالا می خورد وچند اتاق درطبقه دوم بود...یک پنجره بزرگ ودلبازهم درسالن بود وباپرده های توری ویالان های مشکی سالن خانه کوچک حمیده خانم را زیبا کرده بود...شمیم لبخندی زد وروبه حمیده خانم که درآشپزخانه بود گفت :
- خونتون مث خونه نوعروسا می مونه ماشالله !
حمیده خانم درحالی که درظرف میوه خوری میوه می چید خندید وگفت :
- همش کار بچه هامه...چون خودشون برا تفریح میان اینجا..می خواستن خونه منم براشون حکم ویلارو داشته باشه !
شمیم لبخند زد وسرش را زیر انداخت...حمیده خانم گفت :
- انداختمت توفکر نه ؟
شمیم سرش را بالا کرد وچیزی نگفت..حمیده خانم گفت :
- دیگه وقتشه نه؟
شمیم با کنجکاوی گفت :
- وقت چی ؟
حمیده خانم با مرموزی گفت :
- به ارمیا خبردادم ...
شمیم یک لحظه قلبش درسینه فرو ریخت...بادهان بازبه حمیده خانم نگاه می کرد...حمیده خانم ظرف میوه را دردست گرفت ودرحالی که بیرون می آمد باخنده گفت :
- نه مث این که هنوز دوسش داری...
شمیم نفس راحتی کشید وگفت :
- شوخی بود نه ؟
حمیده خانم یک بشقاب وکارد میوه خوری وظرف را جلوی شمیم گذاشت وگفت :
- شوخی که بود..اما مطمئن نباش همیشه همین بمونه...
شمیم غمگین گفت :
- من به شما اعتماد کردم..قول دادین
حمیده خانم کمی سکوت کرد وبعد گفت :
- فعلا میوه تو بخور...
شمیم بدون این که به حرف او توجه کندگفت :
- اگه ارمیا منو پیدا کنه همه چی خراب میشه !
حمیده خانم سری تکان داد وگفت :
- متاسفانه دلیلای خوبی نداری عزیزم !
شمیم درحالی که نخ های شالش بازی می کردگفت :
- برای من یکی دلیلام خیلی منطقیه...
- برای ارمیا چی ؟برای بچت ؟!
شمیم بایادآوری آن دو دلش گرفت...بچه اش..دخترش..نوزاد کوچولوی تپل وسفیدش! یعنی اکنون حالش چطور بود؟!
بابغض گفت :
- بااین کارم دوتاتیر زدم...یکی برا رد کردن دشمنام..یکی ام..
مکثی کرد وبا صدای لرزانی گفت :
- یکی ام به قلب ارمیا
حمیده خانم سکوت کرد تاشمیم راحت باشد وتوضیح دهد...
- شما جای مادرم..نیستش که باهاش درد ودل کنم ..اما شما هم مث اون ...ازروزی که اومدم توخونتون مث یه مادرازم نگه داری کردین..خیلی خوشحالم کردین که ارمیا رو خبرنکردین..می دونین اگه من نمی اومدم خیلی از شرایط دیگه توی زندگیمون ممکن بود به وجود بیاد که بدتربینمونو می ذاشت...من توی شرایط بدی بچه دارشدم ..نمی دونم چرا...اما خودم فک می کنم حکمت خدا بود...شاید خدا می خواست با این کارش جلوی رفتن منوبگیره..اما من حتی به خاطر زندگیم ازبچمم گذشتم !شاید الان شما پیش خودتون بگین من چقدر بد ذاتم..ولی باورکنین جداشدن از بچم به اندازه جداشدن جون ازجسمم بود...خیلی دلم می خواست ببرمش امانشد...زردی داشت..بازم اینو گذاشتم رو حکمت خدا...شاید خواست خدابود...ولی حالا دارم ازنگرانی ..ازدلتنگی و بی قراری دیوونه میشم ..روزی صدبار خودمو لعنت می کنم..ولی بازم نمی تونم هیچ کاری بکنم...ازآبروم می ترسم ...
حمیده خانم که تقریبا چیزی از حرفهای شمیم نمی فهمید گفت :
- حالا که داری تعریف می کنی از اول بگو...اززندگی مجردیت..ازپدر ومادرت تا ازدواجت با ارمیا...من دلم می خواد همشو بدونم...
شمیم لبخندی زد وگفت :
- یه رمانه مادرجون ...!!!
- نترس ..من گوششو دارم ... فقط قبلش میوه تو بردار بریم بیرون ..هم بگردیم هم حرف بزنیم ...
- چشم ...
ازجایش بلند شد وبه همراه حمیده خانم برای گشتن درآن خانه کوچک وزیبای سرسبزش به راه افتاد...بیرون رفتند وحمیده خانم گفت :
- حالا تعریف کن..
- راستش ...من شیرازی ام...توی یه خانواده متوسط بزرگ شدم..یه پدر ومادر و یه تک دختر که من بودم ! پدرو مادرم ایرانی نبودن ..اما عاشق ایران بودن..بااین که هردوتاشون ترکیه ای بودن اما یه مذهب کامل ایرانی داشتن...ازهمون اول ازدواجشون اومده بودن ایران وپدرم به خاطر کارش تو شیراز می مونه برای همیشه !مادرم خونه دار بود ویه اخلاق فوق العاده عالی داشت..صبور مهربون وباگذشت...پدرمم خوب بود..یه مرد شوخ وخندون..هیچ وقت خنده ها وشوخی هاشو یادم نمی ره...همش بامن لج بود..همش اذیتم می کرد ومی خندید..اما پشت اون کل کل ها واون لجبازیای پدرو دختری عاشق هم بودیم !..پدرم یه شرکت داشت ووضعش بد نبود..!یه خونه بزرگ تو شیراز داشتیم با یه ماشین ویه زندگی آروم... می دونین من ازکوچیکی کنار مادرم تربیت شدم ...مادرم بیشتر تو خونه بود واخلاق منو روز به روز مث خودش بار می آورد...منتها این وسط من یه شیطونی هایی داشتم که مادرم هیچ وقت خبردار نمی شد...بچه های مدرسه ودوستام بیشتر عامل این شیطونیا بودن ..البته طبیعی بود که یه بچه هرقدرهم خوب باشه تو مدرسه خیلی چیزا روش اثرمی ذاره..منم که یه دختر ساکت و مذهبی بودم توی دبیرستان یک هو تبدیل شدم به یه دختر شیطون وزبون دراز...درسم بد نبود..خوب خوب نبود اما بدهم نبود..درسمو می خوندم اما شیطونیه رو بیشتر می کردم...اهل پسر وپسر بازی نبودم ...اینم ازتربیت خوب مادرم بود که توی مخم فرو کرده بود یه دختر اگه باپسری معاشرت داشته باشه دیگه هیچ وقت نه خدا داره نه زندگی ! همیشه این جمله تو ذهنم بود وبه قول بچه ها توی مدرسه تنها بچه مثبتشون من بودم..اما زبون درازی رو متاسفانه خوب ازبرشده بودم...مامانم نمی دونست ومنم خودمو نشون نمی دادم..تااین که گذشت وسالی که کنکور داشتم بابا ومامان به خاطر یه ماموریت کاری رفتن تهران ...اما نرسیده به تهران تصادف کردن و...
شمیم بغضش را قورت داد وسکوت کرد...حمیده خانم به نشانه حمایت دستش را آرام روی دست شمیم گذاشت ..شمیم دستان گرم حمیده خانم را گرفت وبا آرامشی که ناشی ازآن دستان پیر وچروکیده بود ادامه داد:
- مامانم همون موقع به خاطر پرت شدنش به بیرون ماشین مرده بود..اما پدرمو به بیمارستان منتقل می کنن..اونم بعد یه روز مرگ مغزی شده بود..رفت توکما...بعد یه هفته هم که گذشت گفتن برنمی گرده و...دستگاه ها رو ازش جدا کردن...خیلی زجر کشیدم ..توی سالی که کنکور داشتم ...یه دختر تنها..نه حامی داشتم نه آشنای درست وحسابی...
حمیده خانم میان حرف های شمیم گفت :
- یعنی تو دایی خاله یا عمویی هم نداشتی ؟!!
شمیم سری به نشانه منفی تکان داد وگفت :
- تک وتوک اقوام دور بودن ولی همه این عمو ودایی وخاله هام خارج ازکشور بودن...همشون حتی پدربزرگا ومادربزرگ هام هم ترکیه ان...ما توشیراز خیلی غریب بودیم ..!
حمیده خانم سری به نشانه همدردی تکان داد وشمیم گفت :
- وقتی پدرو مادرم مردن دلم می خواست منم بمیرم ..یه دختر هجده ساله تک وتنها..تویه کشوری که هیچ کس رو درست حسابی نداشت واقعا دیوونه کننده بود...برای خاکسپاری پدر ومادرم همه آشناهامون اومدن ایران...سرنگه داشتن من دعوا بود..می فهمیدم..هیچ کدوم دوس نداشتن منو نگه دارن..خیلیا ادعای حامی بودن می کردن اما ته دلشون به مردن منم راضی بودن! خیلیا خواستگار وخواهانم بودن اما تا اون شرایط به وجود اومد وبی کس شدم دیگه نگامم نمی کردن..! منم که دیدم همشون دارن به خاطر من بهم می پرن حرف هیچ کدومشونو قبول نکردم ...یه ماه بعد که قرار بود مثلا باهمشون برم ترکیه درست شبی که فرداصبحش پرواز داشتیم رفتم خونه همسایمون...توی اتاق دختر همسایمون موندم تا آبا ازآسیاب افتاد وفهمیدم همشون رفتن...دلم می خواست فقط زودتر ازشرشون خلاص شم ! خدارو شکرمی کردم سند خونه وماشین وشرکت بابامو پیش خودم نگه داشتم تا اونا دستشون بهش نرسه..مطمئنا اگه دستشون به مال واموال پدرم می رسید همه رو می کشیدن بالا ومنوهم آواره این خونه واون خونه می کردن..اما خداروشکر می کردم که سنم به اندازه ای بود که همه چی رو بفهمم ! خلاصه اونا رفتن ودیگه پیداشون نشد...خودم زنگ زدم به مادربزرگم ،مادرپدرم وگفتم من خوبم ..می خوام تنها باشم وتوی ایران زندگی کنم...بماند که چه قشقری به پاشد وتایه سال ازدست اونا چه کشیدم اما مهم این بود که این میون یه نفر غریبه اومد ومنو نجات داد...
حمیده خانم با خنده گفت :
- فرید !
شمیم لبخند غمگینی زد وگفت :
= دلم برا عمو تنگ شده..خیلی هواشو کردم...
خب می تونی بهشون زنگ بزنی ! جوری که هیچ کس نفهمه جز فرید وخانوادش!
شمیم سری به نشانه منفی تکان داد وگفت :
- می ترسم ...این دفعه دیگه ریسک نمی کنم...من این راه رو انتخاب کردم ...دارم سختیاشو به جون می خرم که شاید همه چیز درست شد! دیگه کاری نمی کنم که یه وقت به ضررم تموم شه...!
حمیده خانم گفت :
- من که نمی فهمم توچی داری می گی !
شمیم خندید وگفت :
- موقعی که عمو فرید اومده بود شیراز درواقع هم عمو هم ارمیا توی مراسم خاکسپاری و چهلم حضور داشتن اما خب...من اوضاع خوبی نداشتم اون موقع ..نفهمیده بودم کی هس کی نیس! عمو فرید رو نمی شناختم اما همیشه بابام ازیه دوست صمیمی که درتهران زندگی می کنه حرف می زد... من وقتی فهمیدم عمو همون دوست قدیمی باباس که خود عمو فرید اومد وگفت که من موقع مرگ پدرت بالای سرش بودم ...می گفت بابام بیمارستان تهران بود وتواون یکی دو روز عمو فرید فهمیده ورسیده...می گفت بابام وقتی همون اولا بهوش بوده وصیت کرده عمو فرید مواظب من باشه...ازاون موقع هم عمو دیگه ازشیراز برنگشته بود..البته من دیگه ارمیا ندیدم...انگار اون موقع اون رفته بود تهران...منم اصلا نمی دونستم عمو هم چنین پسری داره ! تو اون شرایط درگیری اقوام طماع من ..البته نه همشون ..بعضیایی که چشمشون دنبال پول وشرکت بابام بود عمو همه سند ومدارک رو نشون داد و وبا وکالت نامه ای که بابام ازجانب خودش قبلا تنظیم کرده بود همه اونا رو سرجاشون نشود...خوشحال بودم ولی گاهی به عمو هم شک می کردم...اما بازم اعتماد کردم..به خدا نمی دونم چه جوری..گاهی هم ازخودم می پرسم واقعا چقدر خدابزرگه...اصلا اون روزا به چشم دزد نمی تونستم به عمو نگاه کنم ونکردم...فقط گاهی شک ویه ترس غریب دخترونه سراغم می اومد...ولی هیچ کاری نمی تونستم بکنم ..من سندو زندگی ومال واموال پدرمو دست عمو داده بودم ! جالب بود دست نزدیکانم ندادم و یک راست گذاشتم تودست یه مرد غریبه ازراه رسیده..همیشه برام این کارم جالب بود...یه اعتماد قشنگ کردم ..می دونم اینم حکمت خدابود...عمو فرید مرد فوق العاده ای بود...خیلی زود بدون این که بخواد مث بقیه منتی سرم بذاره شرکت رو بایه آدم دیگه قول نامه کرد وپولشو تو حسابم ریخت...مونده بود خونه وماشینمون که من می خواستم نگهشون دارم تا بعد ازاعلام نتایج کنکورم ..عمو خیلی اصرار کرد که برم خونه خودش..می گفت بیاخونه ما زندگی کن..می گفت خانوادم بد نیستن..مطمئن باش از اومدن تو خوشحال می شن..اما من قبول نکردم ...فقط می خواستم بمونم وبخونم برای دانشگاه...عمو وقتی دید مرغم یه پاداره مخالفتی نکرد وگذاشت بمونم شیراز..من موندم وتنهایی...شبا فقط دخترهمسایمونو می آوردم پیشم وروزا همش درس می خوندم..عموهم هرازگاهی بهم سرمی زد ویه کاره به خاطر من می اومد تهران..با یه عالمه خرید برای خونه ومن یه نفر! خیلی خوشحال بودم که توی ایرانم و یکی هس که همیشه به فکرمه..عین پدرم ...!
کنکورمو به نسبت بد ندادم ..هرچند خیلی هم راضی نبودم اما بد هم نشد...به پیشنهاد عمو هرچی تونستم اول رشته های تهران رو انتخاب کردم که خوش بختانه هم قبول شدم وعمو خیلی راحت بعد ازفروش خونه وماشین این دفعه دیگه منو به خونه خودش برد...
شب از راه رسیده بودیم ..ساعت یازده بود فک کنم...عمو منو اول به خانوادش معرفی کرد..که من فقط یه خانومو دیدم به اسم زهره خانم ..! عمو زیاد ازخانوادش برام تعریف نکرده بود ...اولش فک می کردم عمو هیچ بچه ای نداره اما وقتی نمی ساعت گذشت و یه پسر وارد خونشون شد به اشتباهم پی بردم...ارمیا ... همون اول ..مادرجون ...باورکنین همون اول با اون چشمای جدیش جذبش شدم ...
حمیده خانم لبخند زد وشمیم سرشو پایین انداخت...کمی سکوت کرد تا خودرا بازیابد...چقدر دلش اورا می خواست...ارمیای خودش را...آغوش مسخ کننده اش وعطر مردانه اش...آن دستهای قوی که به دور کمرش گره بخورد وآن سینه برجسته ومردانه ای شمیم سرش را روی آن بگذارد...صدای مهربانش وقربان صدقه هایش...شمیم بغض کرده بود..اشک چشمانش فقط منتظریک تلنگر بود...دلش می خواست گریه کند اما نه جلوی حمیده خانم ...حمیده خانم چیزی نگفت...شمیم هنوز سکوت کرده بود...نمی توانست حرف بزند..می دانست اگر دهان باز می کرد باید یک گریه زاری درست وحسابی راه می انداخت...حمیده خانم که دید او حالش خیلی خوب نیست..خیلی آرام از شمیم دور شد واورا تنها گذاشت ...شمیم به رفتن او نگریست...اوهم خوب بود..حمیده خانم هم مانند آنها خوب بود...! ازجایش برخواست وبه اتاقش رفت ..خدارا شکر می کرد که نمی خواهد ازتوی سالن وازجلوی حمیده خانم رد شود...! خیلی راحت ازپله های داخل اتاق به تراش اتاقش رفت وازآن بالا غروب زیبا ودرختان سرسبززیرپایش را دیدمی زد..دلش هوای صدای ارمیارا کرده بود...خوشحال بود که سایه قبلا همه چیزرا برایش فراهم کرده بود...هم دستگاه سی دی را ...وهم یک سی دی که پر ازصدای ارمیابود...!!! هرچند پیدا کردن دومی خیلی سخت بود تا دستگاهش ! شمیم به داخل اتاق رفت و سی دی را داخل دستگاه گذاشت ..صدایش را تنظیم کرد وبیرون آمد...کنار تراس ایستاد وبه آسمان چشم دوخت...صدای ارمیا بلندشد...این بار فروریخت ...اشک چشمانش فرو ریخت وبغضش راسبک کرد...دیوانه اش بود...دیوانه !....
به آغوش تو محتاجم ....
برای حس آرامش...
برای زندگی باتو ....
پر ازشوقم پرازخواهش !
به دستای تو محتاجم
برای لمس خوش بختی...
واسه تسکین قلبی که ...
براش عادت شده سختی ....
به چشمای تو محتاجم واسه تعبیر این رویا
که بازم میشه عاشق شد تو این بی رحمی دنیا
تواین بی رحمی دنیا...
به لبخند تو محتاجم ..که تنها دل خوشیم باشه
بذار دنیای بی روحم به لبخند تو زیبا شه
به لبخند تو زیبا شه
به لبخند تو زیبا شه
به تو محتاجم وباید
پناه هق هقم باشی ...
همیشه آرزوم بوده که روزی عاشقم باشی...
که روزی عاشقم باشی.....
صدای گریه آرامش در صدای زیبای ارمیا گم شده بود...حمیده خانم آن بیرون درحالی که به صدای ارمیا با علاقه ای خاص گوش می داد می دانست اکنون حال شمیم چگونه است ! درکش می کرد...سرش را به تاسف تکان داد ودستانش را برای دعا بلند کرد:
- خدایا خودت به خیرش کن ...!
******
ملوک خانم درآشپزخانه مشغول بود وارمیا با آن لباس های رزمی اش برروی تاتومی ها داخل اتاقش تمرین می کرد...هراز گاهی با عشق نگاهی به تمنا که روی تخت بدون لباس وفقط با یک مای بیبی رها شده بود ودست وپا می زد می کرد و لبخند می زد...قراربود به عنوان مربی یک باشگاه برای یک سال قرار داد ببندد ! احتمال می داد حسابی مشغول شود...باید سرخودش را گرم می کرد..خودش هم راضی بود..هم شرکت رادردست داشت هم عصربعضی از روزها به باشگاه می رفت وهم تمنا را برای ازیادبردن غم شمیم انتخاب می کرد...هرچند هنوز از فکر شیراز رفتن بیرون نرفته بود..همین روزها...می رفت ...برنامه ریزی کرده بود..به خصوص که پدرش هم تاکید کرده بود !
یک فرم را زد ...فرم دو..همانی که به شمیم روزهای اول یاد می داد...بازهم شمیم ! اول وآخر به هرچه فکر می کرد به او می رسید..مثلا داشت تلاش می کرد با غم نبودنش کناربیاید! درحال زدن همه حرکات رزمی اش..به یاد اومی افتاد..به یاد دوسال قبل ..به یاد لوس بازی های شمیم ...جیغ زدن هایش..به یاد حرف گوش نکردن هایش وبه یاد جدیت های ارمیا وتنبیه های سختش ...!
"""""
- محکم محکم کار کن این چه وضعشه!
- دیگه محکم تر از این نمی تونم بزنم
- شمیم دستاتو محکم بکش جلو مگه رو خار راه میری محکم هان سوهان بزن ببینم
- اِ ... دلتم بخواد
- بزن می شمرم
- خوبه؟ این دفعه دیگه تمام تلاشمو کردما
ارمیا در حالی که حرکات رزمی شمیم را نگاه می کرد مرتب با صدای بلند می شمرد.
- خیلی خب بسه فرم دو رو برو ببینم
- وای ارمیا خسته شدم
- زودباش می شمرم
شمیم بالاجبار شروع به زدن حرکات کرد ... ارمیا در حالی که نگاهش می کرد سرش را به طرفین تکان داد:
- بشین دراز نشست بزن
- اِ ... چرا؟
- اصلا خوب کار نمی کنی بيست تا زود باش
- ارمیا
- سي تا
- توروخدا
- چهل تا میت میزنم تو شکمتا زود باش
- اصلا نمی خوام ...
- وایسا ببینم دختره پررو کجا میری؟
شمیم سمت اتاقش رفت وگفت:
- میرم لباسامو عوض کنم اصلا استاد بداخلاق نمی خوام
ارمیا به دنبالش رفت و بازویش را کشید و او را به سالن برد. شمیم در حالی که تلاش می کرد از دست او رها شود گفت:
- ولم کن زور که نیس نمی خوام.
- زود باش دستاتو بزن پشت سرت شکمتو محکم بگیر بيست تا میت..
- نمی خوام می ترسم
- بشین صدتا درازنشست
شمیم جیغ کشید ... و ارمیا می خندید ... و در آخر هم به دنبالش گذاشت و با چند ضربه میت روی شکم شمیم خواباند ...""""
غمگین شد..اما دست وپاهایش را باحرص ومحکم فرم می زد...چشمانش را بست...نفس عمیقی کشید وسعی کرد یادش را منحرف کند..فکرنکند..باردیگر به تمنا نگاه کرد وفرم دو را تمام کرد ودرآخر بایک صدای فریاد رزمی اش...حرصش را خالی وفرمش را به اتمام رساند...ملوک خانم که ازصدای فریاد ارمیا گمان کرده بود که او عصبانی شده است با شتاب وترس برای نجات دادن تمنا داخل اتاق شد.....
- آقا...
یک هو بادیدن ارمیا درآن لباس ها وتمنا که ساکت چشمان درشت ورنگی اش رابه پدرش دوخته بود مبهوت گفت :
- وای خدا مرگم بده...فک کردم چیزیتون شده خدای نکرده..!
ارمیا باتعجب اول به ملوک خانم نگاهی کرد وبعد خندید :
- داشتم تمرین می کردم ملوک خانم...!
ملوک خانم نفس راحتی کشید وگفت :
- معذرت می خوام آقا...نباید بگم ولی توی خونه...اونم جلوی دختر کوچولوتون..جای خوبی برای این چیزا نیس...!
ارمیا سری تکان داد ومیت دردستش را روی زمین پرت کرد ودرحالی که کمربند مشکی اش را ازروی لباسش بازمی کرد گفت :
- بدبختی می دونی چیه ملوک خانم ؟! من نمی تونم تمنا روباخودم ببرم باشگاه...هم می خوام جلوم باشه هم کارمو بکنم..اینه که این وضع پیش اومده..عیب نداره...تمناهم عادت می کنه ! ...
ونگاهی به نوزاد کوچکش انداخت وخندید...ملوک خانم گفت :
- المیرا خانوم زنگ زدن گفتن تایه ساعت دیگه میان اینجا...تاشما برید حموم وبرگردین من تمنارو نگه می دارم ..خیالتون راحت باشه..
ارمیاگفت :
- ممنون ...باشه ..می تونی بری ملوک خانوم..فقط من رفتم حواست به کوچولوی من باشه ..
- چشم ...
ملوک خانم بیرون رفت وارمیا لباسهایش را بیرون آورد...شلوارک سفیدش را پوشید وحوله اش را روی شانه اش انداخت...درکمد را بست که چشمش به تمنا افتاد...چشمان زیبایش راروی ارمیا زوم کرده بود! ارمیا خندید وگفت :
- فدات شم بابایی...به چی نگاه می کنی ؟!
وبه طرفش رفت وبا همان بالا تنه برهنه اش روی تخت خزید...دستان بچه اش را بوسه باران کرد..صدای اوق و ووق کردن تمنا بلندشده بود...انگار که می خواست با پدرش حرف بزند! انگاراوهم پدرش به همان حد دوست داشت که ارمیا تمنا را !!! از صدای تمنا ارمیا بیشتر مشتاق می شد و بیشتر با او بازی می کرد..
- جون دلم ...چقده تونازی آخه..بخورمت من ..
کف پاها وکف دستان ..روی شکم ..روی سر ...همه را می بوسید..دستان کوچکش را به صورت خود می کشید...پای کوچش را دردست می گرفت وقلقک می داد..صدای تمنا بلند می شد وارمیا قهقهه می زد...عشق می کرد ازپدر بودن !
بعد ازساعتی بالاخره خودش را راضی کرد که ازتمنای کوچکش دل بکند..آن هم با اخطار ملوک خانم که ازبیرون داد وبیداد می کرد...تمنارا یک باردیگر بوسید وبه داخل حمام رفت..ملوک خانم وارد اتاق شد ویک دست بلوز وشلوار صورتی برتن تمنا کرد ویک کلاه همان رنگ هم به سرش گذاشت ...اورا روی تخت گذاشت وشیشه شیرش را به دهانش برد...انگارکه تمنای کوچک حسابی گرسنه بود...تند تند می مکید ومی خورد...!
ساعتی بعد ارمیا ازحمام بیرون آمد...تمناخواب بود...نزدیکش شد و روی دستش را محکم بوسید وبعد حوله حمامش را بیرون آورد...صدای دراتاق آمد...وبعد ملوک خانم گفت :
- آقا ..خواهرتون اومدن ...
ارمیا گفت :
- خیلی خب الان میام ...
بلوز وشلواری سفید رنگ ازجنس کتان را که زیبا ترش می کرد رابرتن کرد..جلوی آینه رفت...موهایش را بابورس شانه کرد ..عطرهمیشگی نیوباسش را زد وبیرون رفت ..در اراتاق را بازکرد وآرام بست تا تمنا بیدار نشود..بلافاصله بعد ازبیرون رفتنش ...
ازدیدن کسانی که جلوی دیدش بودند...مات ماند...
خدای من ! المیرا چه کرده بود؟!!! همه ی تعجب وحیرتش جای خود را به خشمی آشکار درچشمان جدی اش داد وباعث دندان قروچه کردنش شد...هردو بادیدن ارمیا خیلی سریع ازجا بلند شدند ...سرهایشان به زیر بود وسلام کردند...ارمیا با حرص وبه آرامی جوابشان راداد...المیرا هم آخر ازهم باترس روبه برادرش سلام کرد...ارمیا نگاه زخمی اش را به او دوخت و المیرا سریع گفت :
- اومم...ارمیا جان..دوستانمون اومدن تمنارو ببینن و...
مکثی کرد وسرش را زیر انداخت..آرام ادامه داد:
- عذرخواهی کنن...
ارمیا پوزخندی زد ...که ازچشم امید دور نماند...ارمیا بدون اینکه تعارفی برای نشستن آنهاکندخودش روبروی آنهاروی مبلی نشست ...امید و ملیسا همان طور ایستاده بودند...المیرا آب دهانش را قورت داد وباکمی من من گفت :
- چرا ایستادین ؟!بشینین...
ملیسا وامید قصد نشستن را کردن که ارمیا خیلی جدی گفت :
- لازم نیس...!
امید وملیسا یک هو راست ایستادند...باتعجب به ارمیا نگاه می کردند...ارمیا گفت :
- شما ...
ونگاهش را به امید انداخت وگفت :
- آقای کریمی ...این دفعه دومته بدون خواست من وارد خونه ام شدی...حواست باشه ..دفعه سومت برت می گردونم تو همون حلفدونی که بودی !
امید دستانش را ازفشار وارد شده برااعصابش مشتی کرد وچیزی نگفت ...المیرا گفت :
- ارمیا جان ...اینا تقصیری ندارن !می خواستن اول اجازه بگیرن ولی من خودم خواسـ...
ارمیا که حسابی جوش آورده بود یک هو داد زد:
- توهم خیلی اشتباه کردی!
المیرا ساکت شد وملیسا با ترس ویک شرمندگی خاص گفت :
- باورکنین ماهم به اشتباهمون پی بردیم که اومدیم عذرخواهی...از روزی که امید آزاد شده وگفت که شما رضایت دادین من شرمنده ترشدم...من به شمیم بدکردم..به شما بدکردم...اصلا همه تقصیرا گردن منه به خدا..امید چوب ندونم کاریای منو خورد...! حالام اومده بودم همه چیزو براتون بگم ...بگم که گول اون روژان لعنتی رو خوردم...بگم که...
ملیسا بغض کرد وبه گریه افتاد...درمیان گریه هایش ادامه داد:
- وقتی فهمیدم کارای منو امید باعث رفتن شمیم شده...به خدا...به خدا دلم می خواست خودمو بکشم..فک می کردم اختلاف بینتون پیش بیاد ولی نمی دونستم که باعث رفتن شمیم میشه...!
بازهم گریه ای کرد وگفت :
- حالام هرچی شما بگین ...ما تاشما نخواین این جا نمی مونیم...
وروبه امید گفت :
- بریم...
تادم در حرکت کردند که بروند...تادستشان به سمت دستگیره در رفت...صدای ارمیا آمدبدون اینکه به آنها نگاه کند گفت :
- روژان به ازای این کارا چی بهتون داد؟!!
ملیسا برگشت وبا صدایی گرفته گفت :
- پول ! پول ازدواجمون !
ارمیا سرش رابه سمت آنها برگرداند وگفت :
- بیاین بشینین ...
ملیسا خوشحال لبخندی زد ودماغش را بالا کشید...سریع با امید روی مبل سه نفره روبروی ارمیا نشستند...ارمیا باکینه ای عمیق به هردوی آنها نگاه می کرد...دوعاملی که باعث بهم خوردن زندگی اش شده بودند! دونفری که شمیم را به رفتن کشانده بودند...! مطمئنا اگر ارمیا ازجرمش نمی ترسید هردو را درهمین خانه خودش می کشت ! روبه ملیسا که ساکت بودگفت :
- خب ؟!!
واز میز کنار مبل جعبه فلزی سیگارش را برداشت وبایک فندک آن را روشن کرد...ملیسا هنوز می ترسید حرف بزند...ارمیا کامی عمیق ازسیگارش گرفت ودرحالی که دودش را بیرون می داد گفت :
- من منتظرم ...
ملیسا گفت :
- از اولش می گم ...از همون اولی که ...منو امید باهم آشناشدیم ...!
ارمیا سری تکان داد و ملیسا شروع کرد...
چندماه پیش امید ازم خواستگاری کرد...شمارمو ازبچه های دانشگاه گرفته بود ومی خواست اجازه بگیره با خانوادش بیاد خواستگاری...منم که می دونستم امید ازاولش خواهان شمیمه قبول نمی کردم..گاهی بدوبیراه بهش می گفتم ...گاهی فک می کردم حتما بازم می خواد ازطریق من به شمیم برسه وبه شمیم ضربه بزنه...وگرنه براچی باید ازشمیم بگذره به دوست صمیمیش گیره بده ! خلاصه حسابی زدم توپرش...چندبارهم موبایلمو تا یکی دوهفته خاموش می کردم اما انگار نه انگار...! دست برنمی داشت ...دلم نمی یومد به پلیس خبربدم..دلم برا امید می سوخت..می دونستم سرقضیه شمیم بدجور دل شکسته شده...براهمین کاری نکردم که پشیمون شم...باخودم گفتم که من که می دونم خودم دارم چیکارمی کنم ...یه مدت سرکارش می ذارم بعدش می ذارمش کنار..لااقل این جوری شاید ازم خسته شه ! ...وقتی ام بازم بهم گیر داد وزنگ زد باهاش خوب حرف زدم ویه جورایی نشون دادم خواستار ادامه رابطه ام ...گذشت تااین که مایکی دوماه باهم بودیم...دوستیمون درحد یه کافی شاپ وپارک بود...منم دیگه خیلی با امید مخالفتی نداشتم...رفتاراش خوب بود..ازاون پسرای سبک سری که فک می کردم نبود..یه جورایی خوشم اومده بود ازش! اصلا جلوی من حرفی ازشمیم نمی زد...محبتاش جوری بود که واقعا درک می کردم شکسته واحتیاج به یه حامی داره ! بااین که اصلا قصد دوستی نداشت واصلا هم اذیتم نمی کرد امامن بهش شک داشتم ..رفتاراش همیشه مث اونایی بود که فقط قصد ازدواج دارن ! هیچ وقت به فکر خودش وسو استفاده نبود...خوب اینارومی فهمیدم...باخودم درگیر شده بودم ...نمی دونستم واقعاهدفش همینه یا همش نقش بازی کردنه ؟!! باخودم عهد کردم امید رو کسی بدونم که همش داره جلوم نقش بازی می کنه ومن پسش بزنم..گول نخورم..! فقط به خاطرشمیم ..به خاطر خودم که بدبخت نشم..! یه کاردیگه هم کردم..یه مدت امتحانش کردم...حسابی باچندتاشماره سربه سرش گذاشتم..مزاحمش شدم...بدون این که حتی یه ذره سوتی بدم...زیاد پانمی داد...نمی گم مثبت مثبت بود...ولی همون بودکه فکرشومی کردم..زیادی اهل دوست ودوست بازی نبود..! خلاصه تایک ماه هم من احتیاط می کردم وامتحانش می کردم ...حالا به غیرازتلفن زدن بایه راه های دیگه هم ...خدایی خوب امتحاناشو پس می داد..داشت بهم ثابت می شد واقعا علاقه ای توکاره و قصد ازدواج داره...این باربدون شک وبا علاقه ای که فک می کردم بهش پیدا کردم وارد شدم ...دیدم نه ..انگاری راستکی راستکی داره جدی میشه...واقعا بهم علاقه داشت..البته من هیج وقت نپرسیدم تاچه حد عاشق شمیم بودی...! اما مطمئن بودم به من فقط علاقه داره..اگه شمیم عشق بوده من علاقه بودم! برام سخت بود..حالا که باورش کرده بودم برام سخت بود که من علاقه باشم وشمیمی که توی زندگی امید نیست عشق! وقتی ام که تصمیم گرفتم امید رو بذارم کنارنتونستم...حالا من بودم که علاقه داشتم...شایدم...عاشقش شده بودم..! بدترین درد بود..این که کسی الکی وارد زندگیت بشه و الکی جدی بشه...تازه وقتی الکی وارد شده به جایی برسه که این الکی بودن باعث بشه تو یه پله بالا تر از اون قرار بگیری...! من عاشق باشم واون علاقه داشته باشه فقط! سخت بود خیلی سخت...توهمین هیر و ویر روژان پیداش شد...نمی دونم چه جوری زاغ سیاه منو امید رو چوب زده بود..نمی دونم چجوری ازهمه چیز خبرداشت! اما اینو خوب می دونم ارمیا خان ! روژان حاضره برای بدست آوردن شما جونشو هم وسط بذاره...من می دونم اون قبلا نامزدی کرده وشما رو به بدترین شکل ها پس زده...
ارمیا با شنیدن این حرف ملیسا...سرش را که پایین بود فورا بالا آورد وبه ملیسا چشم دوخت...با اخم ..ملیسا گفت :
- روژان همیشه شما رو دوست داشته ...حالا نمی دونم واقعا دوست داشته یا مال واموال وموقعیتتونو..اما اینو مطمئنم اون نامزدی دوسال قبل هم برای کشوندن شما به پای خودش بوده..اون همیشه به من می گفت اگه کاری کنی که ارمیا ازشمیم متنفر بشه زندگی منو امید رو به بهترین شکل تامین می کنه! منم خام حرفاش شدم..تو بدشرایطی بودم ...امیدو دوست داشتم .می خواستم باهاش ازدواج کنم ...امید هم پول داشت..اما نه به اندازه اونی که روژان بهم وعده داده بود...اگه یه جشن عروسی باپول روژان می گرفتیم یه شبه تو تهران صدا می کرد...اما من خر نمی دونستم دارم جشن عروسیمو...همه آرزوهامو رو ویرونه های زندگی بهترین دوستم بنا می کنم !
ارمیا ته سیگارش را درجاسیگاری پرت کرد وازخشم ازجایش بلند شد ...که فقط داد نزد وچیزی نگوید...پشت پنجره سالن رفت و دستی به صورت شش تیغه اش کشید...نفس عمیقی کشید ...چقدر توطئه پشت زندگی شان بوده ونمی دانستند! چقدر حسود..چقدر طماع !!!
ملیسا می گفت ومی گفت :
- کم کم ملاقات هام با روژان خیلی جدی شده بود...اون بهم دروغ می گفت..می گفت شمیم زندگیشو خراب کرده ..می گفت با ارمیا نامزد بودم وشمیم اومد همه چیزو به خاطر پول ارمیا خراب کرد..می گفت می خواد ازش انتقام بگیره...اونم یه کوچولو ...فقط بایه ترس..! می گفت هیچی نمیشه..فقط می خواد یه کم ارمیا رو بترسونه...یا یه کم شمیم ازارمیا متنفرشه...! منم باور می کردم..باورکردم با این که شمیم بهم گفته بود قبلا قضیه شما وروژان چی بوده ! انقد روژان گفت وگفت تا این که قبول کردم..فقط توی سرم یه چیز می دیدم ..یه جشن عروسی هزارنفره ویه تالار توی بهترین جای تهران یه ماشین مدل بالا ویه خونه ولباس عروس ...
ملیسا به اینجا که رسید ساکت شد ولبش را گاز گرفت وبا اشکی که درچشمانش می جوشید گفت :
حالا می فهمم آدمایی که حاضرن برا پول جون یکی دیگه رو بگیرن یعنی چی ! منم مث اونا به خاطر پول هنگفت روژان نکبت دوستیو شرافت ومعرفت رو کنار زدم وبه شمیم ضربه زدم..خیلی راحت هم بااین قضیه کنار نیومدم ! یکی دوهفته خیلی باخودم کلنجار رفتم ..خیلی با خودم درگیر بودم ولی آخرش به پیشنهاد روژان پادادم..! قرار بود من امید رو خیلی جدی کناربزنم فقط به دلیل گذشته ای که با شمیم داشته...روژان می گفت این جوری امید مجبور میشه خود شمیم رو وسط بکشه تا منو راضی کنه وکافیه این وسط ارمیا امید و شمیم رو باهم ببینه! اون موقع انتقامشو ...
- بسه ...
ملیسا والمیرا باترس کمی ازجاپریدند..ملیسا ساکت شد وارمیا بعد ازآن فریاد به آهستگی گفت :
- بسه ..دیوونم کردین...بسه...!
ارمیا یک دستش را به لب پنجره گرفت وبایک دستش درموهایش کشید...عادت همیشگی مردها...یاشایدهم عادت همیشگی ارمیا! باصدایی خش دار همان طور که پشتش به آنها بود گفت :
- چه کردین باشمیم من...چه کردین شما...
وسری تکان داد وپیش خود فکرکرد همه ی این زجرهای شمیم به خاطروجود ارمیااست ! همش خودش...باصدایی آرام طوری که افراد پشت سرش هم می شنیدند گفت :
- لعنت به من...لعنت...
المیرا گفت :
ارمیا جان تو چرا خودتو ملامت می کنی؟...همه بدبختیاتون فقط به خاطر وجود اون نکبته !
ارمیا نفس عمیقی کشید وبرگشت وبه المیرا نگاه کرد...در دل نقشه ها می کشید برای آن دختر! دیگر این بار دست برنمی داشت...دست برنمی داشت تا انتقامش را بگیرد...!
ارمیا سرجایش نشست و سیگاری دیگررا آتش زد...ملیسا بابغض گفت :
- شمیم همیشه واسه سیگارکشیدن شما حرص می خورد!
دستها وچشمان ارمیا یک لحظه مات ایستاد! ارمیا نیم نگاهی به ملیسا که ازترس سرش را زیر انداخته بود کرد وباحرص سیگار را به کناری پرت کرد..المیرا لبش را می گزید..اصلا جو خوبی نبود...! ارمیا بی قرار بود...هم دوست داشت بقیه ماجرارا بداند هم دیگر ظرفیت نداشت ! خودش شک داشت که دیوانه می شود یانه !
باصدایی که دودلی درآن مشهود بود گفت :
- امید ...
امید که درفکر بود...یک هو سرش رابالا کرد وبالاخره به زبان آمد:
- بله
ارمیا گفت :
- درسته که تو ازاین قضیه اصلا خبر نداشتی ؟
امید بغضش را قورت داد وگفت :
- درسته...
وساکت شد..ارمیا هنوز منتظر بود...گفت :
- ادامه بده..می خوام از زبون تو بشنوم...
امید با تعجب نگاهی به ارمیا انداخت...بعد ازکمی مکث سرش را زیر انداخت وگفت :
- من هیچ وقت به اندازه شما عاشق نبودم !
ارمیا ناخوداگاه یکی ازابروهایش رابالا برد وامید گفت :
- اگه من جای شما بودم ...اگه بودم واین همه اتفاق توزندگیم می افتاد..زنم می رفت ویه بچه رو دستم می موند ...من..مطمئنم جامی زدم...ازهمون عشق وعاشقی هم جامی زدم...
حالا به جزارمیا..ملیسا والمیرا هم بادهانی بازبه او نگاه می کردند...امید بازهم گفت :
- خوشحالم...خوشحالم که اگه شمیم ...اگه قسمت من نشد..ولی..مال یکی شده که...
حرفش را نیمه رهاکرد وبه ارمیا نگاه کردوگفت :
- شما واقعا لیاقت شمیم رو داشتین...!
ارمیا پوزخند زد...لیاقتش را داشت یا نداشت مهم نبود! مهم این بود که حالا شمیمی درکارنبود! اوکجا بود!خدا می دانست فقط !
امید ادامه داد:
- روزی که من دوباره بعد از دوسال مجبور شدم با شمیم روبرو شم واقعا سخت بود..دلم نمی خواست فکرکنه دوباره می خوام شروع کنم ...مخصوصا ازوقتی که فهمیدم بارداره..! ولی بدبختی من این بود که یک ماهه تموم ملیسا ازم بریده بود ...من یه بارشکست خورده بودم...یه بارپس زده شده بودم..دیگه این دفعه نمی تونستم..اینه که روی آوردم به خواهرتون...می دونستم خانم دادفر چشم دیدن منوهم نداره اما مجبور شدم ازشون خواهش کنم که پا وسط بذارن و ملیسا رو راضی کنن...ولی ازاونجایی که یه باردیگه هم قبلا من به خاطرشمیم خانوم این درخواست رو ازشون کرده بودن خب...فوق العاده عصبانی شدن و دیگه جوابمو ندادن ! مجبور شدم با هزار تا لعن ونفرین به خودم بالاخره برم سراغ شمیم...اول به موبایلش زنگ زدم...خیلی محترمانه ازش خواهش کردم ودرخواستمو گفتم...ولی اون به بد گرفت...طبیعی بود فک کرده من قصد اذیت وآزار یا شایدم انتقام دارم..امامنم چاره ای نداشتم...چون ازروحیه مهربون ودلسوز شمیم خبرداشتم فقط اون می تونست کارمو راه بندازه...اینه که خیلی بهش زنگ وپیام میدادم..اصرار می کردم...توضیح میدادم..قسم می خوردم که به چشم خواهرم بهش نگاه می کنم..فقط کمکم کنه..اما..بازم باورنمی کرد و ردم می کرد..مجبور شدم به زور متوسل شم...چون سیم کارتشو عوض کرد افتادم دنبال آدرس خونشون وبعدم که خداروشکر ازبچه های کلاس هم شماره سیم کارت جدیدش هم آدرسشو گیر آوردم..خوبی دخترای هم گروهی مااینه که زود خام پسرا می شن وهمدیگه رو لو می دن ! من بازم به شمیم زنگ زدم واصرار کردم اما شمیم قبول نمی کردکه نمی کرد...وقتی هم که اومدم تواین خونه..فقط قصد داشتم یه کم بترسونمش..یه کم باتهدیدام دیگه راضیش کنم ...اما بدترشد...فکرهمه جاشو کرده بودم جزاین که شما..ارمیاخان زودتر ازموعد برسین خونه و...
امید ساکت شد وسرش را زیر انداخت..ارمیا نفس عمیقی کشید وبه ملیسا نگاه کرد...
روبه اوگفت :
- مطمئنی فقط به خاطر پول این کارو کردی؟
ملیسا با شدت سرش رابالا کرد وگفت :
- پس فک می کنین من واسه چی دیگه ...
حرفش را نیمه تمام گذاشت وارمیا گفت :
- مثلا به خاطر امید !
ملیسا دهانش ازتعجب بازماند وارمیا ادامه داد:
- شایدم روت نمیشه بگی به خاطر حسادت زنانه ات به شمیم که قبلا به جای تو بوده این کارو کردی!
ملیسا با فریاد گفت :
- نه...
ارمیا خونسرد به میان حرفش پرید وگفت :
- تواین خونه بچه خوابه !اگه یک باردیگه داد بزنی دیگه انقد صبور به حرفات گوش نمی دم..! ملیسا ساکت شد وباحرص کیفش رادرچنگ خود فشار داد...ارمیا ازجایش بلندشد وگفت :
- صبرکنین الان میام ...
به اتاقی رفت وچنددقیقه بعد بایک گوشی دردستش بیرون آمد...هرسه نفری که نشسته بودند آن گوشی را شناختند...گوشی شمیم !
ارمیا روبرویشان نشست ودرحالی که درگوشی می گشت گفت :
- شمیم گفته بود مدرک بی گناهیش توگوشیشه ! امید...
نگاهی به امید کرد وگفت :
- - تویه مدت پیش این پیام رو به شمیم داده بودی : خانم خرسند به جون مادرم من قصد بدی ندارم ...من فقط می خوام کمکم کنید...راستش بچه های دانشگاه به من گفتن فقط شمایین که می تونین ملیسارو راضی کنین ...اون دخترکله شقیه اصلا اجازه حرف زدن به من نمی ده...راستشو بخواین من چندبارهم از خانم دادفر تقاضا کردم اما انگارایشون به شدت ازمن متنفرن! حتی حاضرنشدن به حرفام گوش کنن...منم نه شماره ای ازایشون داشتم نه تلاش زیادی برای پیداکردن شمارشون کردم...مطمئن بودم ایشون هیچ وقت حاضرنیستن برا یه کمک کوچولو هم منو تحمل کنن...
ارمیا مکثی کرد وروبه ملیسا گفت :
- امید تبرئه است...قبلا همه چیزو توزندان برام تعریف کرده بود..گفته بود همه بدبختیای ما ازطرف توو اون دختره اس!.تازه کلی هم ازمن کتک خورد دیگه حسابش پاکه پاکه...این وسط می مونه تو واون روژانٍ...
ملیسا ازترس لبش را گاز گرفت...وارمیابازهم گفت :
- دوراه داریم : یا کمکم می کنی تاروژان رو گیربندازیم ..یا...یا من تورودست پلیس میدم وحسابت بااوناس!
ملیساباچشمانی پرازترس اول به امید وبعد به المیرا ودرآخرهم نگاهی به ارمیا کرد وآب دهانش را قورت داد...
ارمیا بامرموزی گفت :
- می دونی که...هم شاهد دارم هم مدرک!
وبه امید وگوشی نگاه کرد...ملیسا دلش ریخت...ارمیا بلدبود...بلد بود حرف بکشد وبا آن نگاه جذبه دارش همه را وادار به کاری کند که می خواهد...ملیسا سرش را زیر انداخت وآرام آرام زد زیر گریه ...
- همه چیز کارمن...همش خرشدم وبه خاطر پول...حسادت وطمع زندگی دوستمو نابود کردم...حتی اون عکسای لعنتی هم کارمن بود...روژان قبلا بهم گفته بود باید یه خورده عکس براشمیم درست کنیم..ازاونجایی که من به خونه وزندگی شمیم راه داشتم این کارو کردم...روزایی که هی پشت سرهم می اومدم خونتون ومی موندم موقع خواب شمیم هرجور بودبهش یه لیوان آب یا یه فنجون قهوه ودیاسپام می دادم اونم بی هوش می شد...
ارمیا باخشم یک هو به ملیسا نگاه کرد..چشمانش داشت ازحدقه بیرون می آمد...ملیسا ساکت شد و المیرا ازکنارملیسا بلند شد وکنارارمیا نشست وبازویش را گرفت تا آرام باشد..ملیسا باتته پته ای که خودش هم می فهمید برای ترسش است ادامه داد:
- دوربین داشتم ...بهونه آورده بودم که می خوام عکس یادگاری بندازم اما وقتی شمیم بی هوش می شد ازش اون عکسارو می گرفتم وبعدم براتون فرستادم !...
ارمیا دیگر نتوانست تحمل کند...دیگر خشمش را فرونخورد...دیگر حرصش را بامشت کردن دستش کم نکرد...دیگر ننشست تا تماشاکند...باهمان زور مردانه اش دریکی دوثانیه بازویش را ازدست المیرا بیرون کشید وبه سمت ملیسا یورش برد..تا ملیسا می خواست خودش را عقب بکشد وواکنشی نشان دهد ارمیا رسید سیلی محکمش را درگوش اوخواباند...صدای سیلی درخانه پیچید...المیرا فوری به طرف برادرش رفت واورا عقب کشید..ملیسادستش را روی لب خونی اش کشید وبیشتر اشک ریخت...امید مات مانده بود..فقط با چشمانی گشادنظاره گر بود..انگار اوکه یک بار ضرب دست ارمیا را تجربه کرده بود این بار دیگر از ترس خشک شده بود...! ارمیا این بار بدون توجه به خواب بدون تمنا خودش فریاد کشید:
- بی شرف...اون دوستت بود آشغال...اون به توخوبی می کرد وتو ...
صدای گریه ی تمنا بلند شده بود...ارمیا می خواست بازهم خودش را ازدست المیرا آزاد کند که بازهم اورا به ضرب کشت بزند المیرا باگریه هایی که تازه می جوشید بازوی ارمیا را محکم گرفت و ملیسا ازجایش بلندشد وبا صدایی گرفته وبااشک هایی که صورتش را کاملا خیس کرده بود دماغش رابالا کشید و گفت :
- زدن من وحتی کشتن من هیچ نفعی براتونداره...مطمئن باش اگه ..اگه شمیم برگرده روژان عکساشو پخش می کنه...الان کاری نداره...ولی اون فقط دنبال بهم ریختن زندگیتونه..اول ازهمه باید روژان رو گیربندازی...
وبه طرف دررفت تابرود...امیدهم به دنبالش...درراباز کرد که ارمیا دادزد :
- صبرکن...
ملیسا به ارمیا نگاه کرد وبازهم دماغش را بالا کشید...ارمیا باخشمی که باعث لرزشش شده بود وبا چشمانی به خون نشسته گفت :
- کافیه فقط بفهمم در رفتی یا به روژان خبردادی...به همین یه دونه بچم قسم زندت نمی ذارم...دمار ازروزگارت درمیارم... یادت باشه پلیسا شمارو درنظردارن...فکر هرغلطی روازذهنت بیرون کن..!
ملیسا لحظه ای مکث کرد وبدون گفتن چیزی ازخانه خارج شد وامید هم به دنبالش...باصدای بسته شدن در...المیرا فوری به سمت اتاقی که تمنا درآن بود رفت تا به دادش برسد وارمیاروی مبلی وارفت ...
******
چهل روزه ازرفتنت می گذره ...
چهل روزه که بی تو تنها شدم
تورفتی ومن موندم ودر ودل
به جای تو حرف می زنم باخودم
تورفتی وازشدت گریه هام
دارم سوی چشمامو ازدست می دم
من ازلذت عشق ودلبستگی فقط گریه ودوری وفهمیدم !
فقط گریه و دوری وفهمیدم ...
من واین شب واین تب زیرصفر...
من واین ترانه که هذیونمه..
نمی دونی حالم وخمیه چقد ! که حتی خداهم پریشونمه...
من واین شب واین تب زیر صفر...
من واین ترانه که هذیونمه..
نمی دونی حالم وخمیه چقد ! که حتی خداهم پریشونمه...
.....
چهل روزه ازرفتنت می گذره ...
دل عاشقم تازه آدم شده...
نمی گم ازت دست شستم ولی...
امیدم به برگشتنت کم شده...
میدونم برات سخته باورکنی
هنوزم همون آدم سابقم ...
باچشمای خیسم قسم می خورم ...
هنوزاون پسربچه ی عاشقم ...!
هنوزاون پسربچه ی عاشقم .....
من واین شب واین تب زیرصفر..
من واین ترانه که مدیونمه..
نمی دونی حالم وخمیه چقد ! که حتی خداهم پریشونمه...
من واین شب واین تب زیر صفر...
من واین ترانه که هذیونمه..
نمی دونی حالم وخمیه چقد ! که حتی خداهم پریشونمه...
ارمیا دست ازگیتارش کشید وسرش را روی دست چپش که روی دستی مبل بود گذاشت ودرتاریکی شب..درآن نور کم آباژور کناردستش... با بغضی مردانه گریه کرد..آرام وبی صدا...بایک درد سنگین ویک دل شکسته..ودراین میان جزخودش وخدای خودش...
.خواهرش هم با چشمانی خیس وبچه به دست بادلی پر ازکینه به صدای گریه های مردانه برادرش گوش می کرد...
*****
دراتاق را کوبید...
- شمیم..شمیم جان..مگه شام نمی خوای؟!
صدایی نشنید...سری تکان داد ومی خواست برود که دراتاق شمیم بازشد واو بیرون آمد...
- سلام...
حمیده خانم برگشت وبه او نگاه کرد..اما لبخندش روی لب های چروکیده اش ماسید! شمیم باخود چه می کرد؟!! پای چشمانش پف کرده بود رنگش پریده به نظرمی رسید..موهایش ژولیده بود وچشمانش داد می زد که زیادی اشک ریخته است ...حمیده خانم به طرفش رفت ودستش را دردست خود گرفت :
- شمیم مادر..!
شمیم که منتظریک تلنگر بود بغضش رابازهم شکست وبا شتاب خودش را درآغوش حمیده خانم انداخت وباصدای بلند گریه کرد...
- دارم دیوونه می شم مادرجون...دارم ازدوریش پرپر می زنم...دیگه بدون ارمیا نمی تونم ...به خدا دیگه صبرندارم...
صدای زجه هایش بلند شده بود وحمیده خانم ساکت گوش می کرد وموهای بلند ومشکی شمیم را نوازش می کرد..شمیم بازهم می گفت :
- همش می ترسم نکنه بچم گشنه بمونه...نکنه ندونن وشیرشوندن...نکنه الان جاشو خیس کرده وگریه می کنه..نکنه دل درد داشته باشه وندونن چشه...نکنه ...
دیگر ازبغض نتوانست ادامه حرفش را بدهد وبازهم گریه کرد...
******
شیشه های حاوی ویسکی وآب جو را روی میز گذاشت وبه ساعتش خیره شد...هنوز وقت داشت..اما امیر دیرکرده بود...! گوشی اش را ازجیب شلوارش بیرون کشید وشماره اش را گرفت ...
- الو امیرکجایی؟!
- توراهم دارم میام..
- گیر آوردی برام ؟!
- ارمیا جون وقتی دارم میام یعنی گیر آوردم دیگه...! منتها فقط یکیشو...
- چی ؟!
- تِکیلا ...
ارمیا گفت :
- بابا من خالص می خواستم ...!
- به جون تو گیرم نیومد...همینم کلی برام گرون تموم شد...
ارمیا سری تکان داد وگفت :
- باشه حساب می کنم باهات...فقط زودتر بیا
- باشه خدافظ...
- خدافظ..
گوشی اش راروی میز پرت کرد و به زمین زیرپایش خیره شد...کمی فکر کرد وبعد دوباره گوشی اش رادردست گرفت وشروع به پیام نوشتن کرد:
- سامی جون تایکی دوساعت بیتشتر کارم طول میکشه دیرتر بیا لطفا
دوستش فوری جواب داد:
- اصلا توبگو تا یه ماه...مال خودت رفیق!قابل نداره
ارمیا بازهم نوشت :
- قربونت همون چندساعت بسه..می بینمت..
وبازهم گوشی اش را روی میز پرت کرد ودرفکر فرو رفت...او می آمد..مطمئن بود که به زودی پیدایش می شد...!
ازجایش بلند شد وبه طرف آینه ی قدی که درسالن نصب بود رفت ..جلویش ایستاد...به خودش وتیپش نگاه کرد...کت کنان سفید رنگ واندامی اش بازوهای ورزش کارش رابه خوبی برجسته نشان می داد...شلوار سفید کنان وچسبان وکفشهای مشکی وبراق مردانه ! یک بلوز اندامی وخوش حالت وحوش رنگ آبی فیروزه ای هم به زیرکت سفیدش پوشیده بود...موهای خوش حالتش را به سمت بالا زده بود وطبق همیشه پراز ژل وتافت وواکس مو!بود ...به صورت خودش نگاه کرد...چشمان خاکستری ودرشتش ازخوشحالی می درخشیدند...! می دانست امشب موفق می شود...می دانست که بااین تیپ وقیافه دل هر دختری را به زمین گرم می زد! می دانست...حالا اوکه جای خود داشت...چشمهایش را بست ویک نفس عمیق کشید...اعتماد بنفسش را ازنو بدست اورد...ازنو لبخند زد وازنو همه چیز را مرور کرد...همه را پس زد..همه را جز یک نفر...جز یک نفری که منتظرش بود...بازهم به ساعتش نگاه کرد..نه انگار واقعا دیر کرده بود...! فوری شماره ملیسا را گرفت ...
- سلام ارمیاخان...
ارمیا بدون این که جواب سلام ملیسا را بدهد با حرص دستش را درجیب شلوارش کرد وگفت :
- ببین چی بهت می گم ...وای به حالت سرکار باشم ملیسا...وای به حالت فقط..
ملیسا باحالت زاری گفت :
- به خدا دروغ نگفتم...من راضیش کردم...به خدا راس می گم...گفت ساعت هشت میاد اونجا..!
ارمیا پوزخند زدو گفت :
- معلوم میشه...
- من تلاشمو کردم...امید هم شاهده..
ارمیا باجدیت داد زد:
- امید هم بدتر ازتو...فک کردی دیگه می تونم بهتون اعتماد کنم ؟!
ملیسا لب زیرینش را گازگرفت وچیزی نگفت...ارمیا بدون هیچ حرف دیگری تماس را قطع کرد وزیرلب غرید :
- دختره لجن !...چرا امیر دیرکرد دیگه!
وبه سمت در رفت وباشدت در رابازکرد که بیرون برود...همان موقع امیرداشت ازپله ها بالا می آمد...بادیدن ارمیا که انگارعصبی به نظرمی رسید با آن تیپ فوق العاده اش ایستاد وبا نگاهی به سرتاپایش سوت بلندی کشید وخندید:
- جووونم...چه خوشکل شده لامصب ! نخورنت دخترا!!!
ارمیا بی حوصله گفت :
- امیرجان اصلا حوصله شوخی ندارم...!
امیر پله های آخر را بالا آمد وداخل شد وگفت :
- چرا عزیزم ؟!! امیرت نباشه که تو حوصله نداشته باشی ...
ارمیا بی توجه به حرف های امیر کوله پشتی اش را ازدستش کشید و زیپش را بازکرد...یک شیشه مشکی رنگ که یک چوب پنبه هم برروی آن بایک مارک انگلیسی خورده بود درون کیفش بود..آن را برداشت ونگاهش کرد..لبخند مرموزی زد که امیر گفت :
- چی توسرته ناقلا ؟!
ارمیا نگاهش را ازروی شیشه تکیلا برروی امیر انداخت وکوله اش رابه سمت امیر پرت کرد...امیر کوله را درهوا گرفت وارمیا گفت :
- هیچی ..یه کم خوش خوشیه !
امیر کوله پشتی اش را برپشتش انداخت وپوزخند زد:
- نگو راس می گی که باور نمی کنم ! تودیگه اون ارمیای قبلی نیستی وحاضرم روحرفم قسم بخورم...رنگ چشمات خیلی وقته عوض شده !
ارمیا خنده ای کرد وچیزی نگفت ...امیر بازهم گفت :
- دخترکُشی بازم ؟!؟!
ارمیا اخمی کرد وگفت :
- خفه ...توکارتو کردی..بزن به چاک الان مهمونم میاد!
ودستش را به طرف کیف پولش برد وچند تراول خشک ازآن بیرون کشید وروبه امیر نشون داد:
- بسه ؟!
امیر به طرف ارمیا رفت پول را ازدستش کشید وگفت :
- بیچاره زنت...!
و پشتش را به ارمیا کرد که برود...یکی دوقدم برنداشته بود که ارمیا باخشم به سمتش خیزبرداشت ویقه اش را کشیدازپشت کشید...موهایش راچنگ زد وباصدایی که عصبانیت درآن موج می زدگفت : :
- دیگه هیچ وقت اسم زن منو نیارفهمیدی؟!!
امیر که حسابی ازآن رفتار ارمیا شکه شده بود دستش رابه دستان ارمیا گرفت وگفت :
- یقه رو ول کن حالا! ..چته تو؟ خب دارم می گم آدم بازن وبچه که نمیاد این غلطارو بکنه ! حتما یه مرگت هس دیگه..
ارمیا که کمی آرام شده بود یقه امیر را ول کرد وگفت :
- به توربطی نداره..نبینم بری به بچه ها راپورت بدیا! ...همین یه کارتوهم لو می دم حواست باشه...!
امیر پوزخندی زد وگفت :
- به من چه بابا...!
و به سمت در رفت وبدون خداحافظی دررابازکرد وبیرون رفت..باصدای بهم زدن درارمیا تازه به خود آمد...باخود فکر می کرد..حتی آوردن اسم شمیم هم درآن مکان ...! حتی اسم پاکش راهم حیف است !
روی میز را نگاه کرد...دو گیلاس ..یک جعبه سیگارمارک ! سه بطری حاوی مشروب ویک ظرف پایه دارشیشه ای پرازمیوه های مختلف ...یکی دوبشقاب میوه وشیرینی ...!
صدای زنگ در...ازجاپرید..به سرووضعش وبه اوضاع دور وبرش نگاه کرد..همه چیز خوب بود..به طرف در رفت وازداخل چشمی در بیرون را نگاه کرد..خودش بود..! دررا زود باز کرد وبه طرف راهرو رفت وفوری داخل اتاقی شد...دربازشد واوبا تعجب وارد خانه شد ..
- سامی ...سامی کجایی؟!!
ارمیا ازلای دری که نیم چه بازش کرده بود اورابه خوبی می دید..
- قایم موشک بازیه ؟!!
کنجکاوانه سرش رامی چرخاند وخونه را دید می زد..به طرف میزپرازمحتویات مورد نظررفت وبا جیغ کوتاهی خندید وگفت :
- ..سامیــــــــی..! چیکا کردی تو؟!!
بازهم خندید وباشوق روی مبل نشست وبطری های مشروب را یکی یکی بادقت ازنظرمی گذراند ومارک هایش را که می دید باذوق می خندید :
- وای خداجونم ...اینجارو ببین ..عشقمه..!
و جعبه سیگاررانگاهی کرد وخندید وگفت :
- اووو چه ول خرج هم شده ...پول اینارو ازکجا آوردی تو؟!!
وجعبه سیگاررا روی میز پرت کرد وشال ومانتویش را ازخود جدا کرد وکناری انداخت وبا آن تاپ قرمز جیغ رنگ وبا آن شلوار جین آبی وچسبانش کمی راه رفت وگفت :
- خیلی خب دیگه...بازی بسه بیابیرون ببینم ...
وکمی مکث کردوگفت :
- ببینم تو ازکجا می دونستی من خیلی تکیلا ...
ویک خیارسبز را ازداخل ظرف برداشت ویک گاز بزرگ زد وبا آن لبهای فوق العاده آرایش شده وبزرگ وقرمزش به طرزبدی خیارسبزرا می جوید...ارمیا صاف ایستاد ودرراباز کرد وازداخل اتاق بیرون آمد ...
وخونسرد درجیب شلوارش کرد وگفت :
- فهمیدنش خیلی سخت نبود!
روژان باترس به اونگاه کرد...دهان پرازخیارش بازمانده بود..ترس درتک تک چشمان آرایش شده اش خوانده می شد..عقب عقب رفت...وانقدر دستپاچه شده بود که باپایش به پایه ی مبل گیر کرد وباشدت روی مبل افتاد...امابدون چشم برداشتن ازارمیا همانطور مات به او مانده بود...!
ارمیا که قیافه ی وحشت زده ی او را دید پوزخندی زد ونگاه پرحراتی برروی او انداخت ...
- آخی ...عزیزم ! ترسیدی ؟!!
روژان خودش را کمی جمع وجور کرد وبامن من گفت :
- تو...تو...اینجاچه غلطی می کنی ؟
ارمیا چند قدم جلو آمد وخونسرد گفت :
- خونه دوستمه عیبی داره ؟
روژان پوزخند صداداری زد وگفت :
- تو الان باید لباس بچه می شستی که...! چی شد؟...
ارمیا دندان هایش را روی هم فشار داد ...خواست بلند شود ودستانش راروی خرخره ی دخترک بگذراد وتامی تواند فشاردهد تا جان دهد وارمیا راحت شود...! اگر این کاررا می کرد هم خودش راحت می شد هم یک مشت آدم بدبخت که گرفتارآن لعنتی شده بودند! تازه صواب هم می کرد! ..اما خودش را انقدر خونسرد نشان داد وواکنشی نشان نداد که روژان تعجب کرد وبه روی خود نیاورد...ارمیاگفت :
- مگه من حق خوشی ندارم ؟ حق ندارم ازعلایقم لذت ببرم ؟!!!
ونگاهی خیره دیگر به روژان انداخت وچشمانش را خمارکرد ...لبخندی محو هم برروی لب هایش زد ...روژان که زیر نگاه های ذوب کننده وگرم ارمیا داغ کرده بود آب دهانش را قورت داد وگفت :
- حا...حالا..حالا که..اون...زنت رفته اومدی... سراغ من ؟
ارمیا خنده ای مستانه وبلندی سرداد ...می دانست ...مطمئن بود روژان همیشه ازخنده هاوچال گونه هایش غش می کرد... روژان بانگاهی خیره به لب ودهان زیبای ارمیا..وآن بوی عطرمست کننده اش وآن خنده های مردانه اش...تنش لرزید...ارمیا جلو آمد وهمان طور که روی مبل کنار روژان می نشست گفت :
- گور بابای هرچی زن وزندگیه ...!
روژان بازهم تعجب کرد..اما فوری وناباورانه گفت :
- فک کردی تموم توهینا وحرفهای قشنگی که بار منو مامانم کردی رو یادم رفته ؟!!
ارمیا غمگین اول نگاهی عاشقانه به روژان انداخت وبعد آرنج دستانش راروی زانوهایش گذاشت و بادستانش شقیقه هایش را گرفت ...ساکت ...هیچ نمی گفت...روژان باریزبینی نگاهش می کرد...روژان که می دید انگار حالش خوب نیست گفت :
- چت شد تو؟!
ارمیا آرام گفت :
- روژان ...
روژان گفت :
- بله ...
ارمیا سرش را فوری بالا کرد...با نگاهی خیس ازاشک وصورتی قرمزرنگ به روژان خیره شد وگفت :
- من فقط به خاطرپدرت باتو ازدواج نکردم !
روژان مبهوت گفت :
- چی ؟!
ارمیا سری به طرفین تکان داد وگفت :
- یادته بعد نامزدیت باشهرام من دیگه نیومدم طرفت..؟یادته نامزدیتو بهم نزدم ؟یادته ازدواج کردم وهمش ادا درآوردم که نمی خوامت ؟!!
روژان باصدای بلندی که ازتعجب زیادی اش نشات گرفته بود گفت :
- ادا درمی آوردی ؟
ارمیا پوزخندی زد وهمان طورکه یک قطره اشک ازچشمانش بروروی گونه هایش می ریخت باآن چشمان فوق العاده اش به روژان زل زد وگفت :
- همش به خاطر منفعت های پدرت..به خاطرپول ..به خاطرتهدیداش...اون ازهمون اول هم منو هیچ موقع قبول نداشت !
روژان که کاملا سردرگم شده بود گفت :
- چی می گی تو ؟! درست حرف بزن منم بفهمم !
ارمیا گفت :
- چرا توهیچ وقت فک نکردی اون عشقی که من به تو داشتم هیچ موقع به این راحتی تموم نمیشه..دیوانه مگه یادت نیس به خاطررسیدن به تو چقدربه این درو به اون درزدم..؟!! چطوری فک کردی من ازت دل کندم ؟! اونم با یه ازدواج ؟!!
روژان چشمانش را ریز کرد وگفت:
- یعنی چی ؟!
ارمیا کمی خود را به روژان نزدیک ترکرد وگفت :
- یعنی من همیشه عاشقت بودم وبه خاطرخواسته های بابات ازتو دست کشیدم !
روژان بدون اینکه خود عقب بکشد یا واکنشی دربرابرجلو آمدن ارمیا نشان دهد گفت :
- اونوقت توچرا قبول کردی ؟می تونستی به من بگی! اصلا بزنی زیرش...
ارمیا باغم به روژان نگاه کرد وگفت :
- بی انصاف !
روژان تعجبش بیشتر شد وارمیا ادامه داد:
- اون تهدیدم کرده بود اگه باتو ازدواج کنم ودیگه هیچ وقت نمی ذاره دستم به تو برسه ! اون فقط برا منفعتی که توتجارت بدست می آورد شهرام روبرات جور کرد!
روژان داد زد:
- جور کرد؟ خفه شو...شهرام خودش عاشق من بود..دیوونم بود..اون خودش اومد خواستگاری ..اصلا اون یه مدت دنبالم بود!!!...
ارمیا پوزخندی تمسخرآمیز زد وسرش راکمی به روژان نزدیک کرد وگفت :
- اشتباه نکن عزیزم ...! اوناهمش نقشه باباجونت بود..برااین که بااین ازدواج به وسیله شهرام وثروت پدرش اسمی توی اسما درمی آورد ...! شهرام بدبخت هم یکی مث تو..قربانی طمع کاریای پدرت شد..!
روژان که خشمش را تابه حالا به وسیله فروکردن ناخن های بلند ولاک خورده اش دردستش خالی کرده بود...با حرص وچشمانی لرزان دادزد:
- خفه شو...دروغ میگی...دروغه همش...
وارمیا را کنار زد وازجا پرید وگفت :
- ثابت می کنم ..ثابت می کنم که یه دروغ گوی پستی...
و گوشی اش را ازروی میز برداشت وبادستهای لرزانش شروع به شماره گرفتن کرد...ارمیا خیلی خونسرد درحالی که گیلاس روی میز را پرازجین می کرد گفت :
- تونمی تونی این کاروبکنی ...!
روژان ازشماره گرفتن دست کشید ونگاه یخ زده اش را به ارمیا دوخت..ارمیا گفت :
- می دونی اگه باباجونت بفهمه کنارمنی چی میشه ؟!!!
روژان لحظه ای فکر کرد..ارمیا موزیانه خندید..شاید هم مستانه..این بار خنده های ارمیا برایش یک تنفر شد..باخشم به سمتش حمله کرد وبامشت برروی سرو صورت وسینه اش می زد ویک ریز بااشکهایی که می جوشید گفت :
- کثافت...تو آشغالی..یه پست..یه عوضی..همش تقصیر توئه ..همش..همش ...
ارمیا ناگهانی مچ هایش را محکم درهوا گرفت وبا چشمانی خشمگین به اوزل زد وداد زد:
- خفه شو...
روژان فریادش را درگلو خفه کردوباترس به ارمیا نگاه کرد وبازهم اشک می ریخت..ارمیا آرام ترگفت :
- تقصیرمن نه...تقصیرپدرت! همه این حرفارو اون لایقه که نذاشت منو تو بهم برسیم..تورو شیرمی کرد که بگی ازمن متنفری و منو تهدید می کرد که نیام طرفت ! من باید این وسط چه غلطی می کردم تابه تو برسم هان ؟!!
یادت رفته به خاطراین که منوبه زانو بکشی خودت بیشتر مشتاق شهرام شده بودی؟! یادت رفته چقدر غرورمو شکستی وبازم دست بردار نبودی ؟
وبازهم داد زد :
- هان ؟!! یادت رفت همشو؟!! فقط این وسط من بدهکارشدم ؟
روژان بااین داد ارمیا ازجا پرید وکمی به ارمیا که عصبانیت درچشمانش موج می زد نگاه کرد وبعد مانند ابربهارآرام آرام گریست...دستانش راروی صورتش گذاشته بود ودربین گریه هایش جمله هایی می گفت :
- لعنتی ..لعنتی ها..ازش..ازش متنفرم..ازهمشون..ازاون شهرام ..ازاون پدرش..ازمادرش..ازپدرم..مادرم ..اصلا ازتو..ازهمتون متنفرم...
وباصدای بلندتری گریه کرد..ارمیا زیرچشمی نگاهی به اوکرد...خودش روی مبل نشسته بود روژان پایین پایش...درست نزدیک پاهایش...خندید..یک خنده ی راضی روی لب هایش نشست ..چقدر راحت احساسات دختر بدبخت را به بازی گرفت...! یادش آمد به دخترهای قبلی درزندگی اش! واقعا سنگدل بود که همه شان را تااین حد عاشق می کرد وبعد به امان خدا ولشان می کرد! وحالا...
روژان ...!
بازهم خندید..بی صدا وبا عشق...
به حرف شمیم ایمان پیدا کرد..قبلا به ارمیا گفته بود..اگر ارمیا یک بار..فقط یک باربا جدیت ومغرور با روژان برخورد می کرد واورا پس می زد مسلما روژان به پایش می افتاد..! ارمیا قبلا خیلی اشتباهات کرده بود..ولی ..اکنون..
ارمیای اکنون دیگر ارمیای قبل نبود...!
می دانست حالا که به خوبی نزدیک روژان نشسته عطر مست کننده اش دردماغ روژان پیچیده ..می دانست روژان دیوانه آغوشش است..مطمئن بود با دیدن آن گیلاس ها وآن بطری ها ازخود بی خود شده وچه فکرهایی کرده..اما ارمیا بود دیگر..باید به خواسته اش اول ازهمه می رسید..گیلاس پرازجین را کناری زد وباخشم گفت :
- بسه دیگه ...
روژان یک هو ترسید وازجاپرید..دستانش را ازروی صورت پرازاشک وسرخ شده اش برداشت وبه ارمیا نگاه کرد..ارمیا عصبی گفت :
- به جا این که یه امشبو خوش بگذرونیم بااین گریه های توزهرمارم شد..!
روژان مبهوت به ارمیا نگاه می کرد...ارمیا ازجایش بلندشد وگوشی اش را ازروی اپن آشپزخانه برداشت وبه قصد بیرون رفتن به طرف در رفت وگفت :
- من رفتم..هروقت حالت خوب شد توهم برو خونتون...سامی خودش میاد اینجارو جمع می کنه..
روژان احساس کرد دلش ریخت...باسرعت ازجا بلند شد وبازوی ارمیاراکشید:
- نه ارمیا..
ارمیا نگاهی بی حوصله به روژان کرد وگفت :
- ول کن روژان ..ول کن دستمو اعصابمو بهم ریختی...
روژان اشک هایش را بایک دست پاک کرد وفوری گفت :
- نه ..دیگه ..به خدا دیگه گریه نمی کنم...قول می دم..
ارمیا گفت سری تکان داد وگفت :
- دیدم ! هرچی نازتو می کشم بدتر می شی..اصلا امشب به ما خوشی نیمده ..!
روژان جلوی گریه ی خود را گرفت وباالتماس به چشمان ارمیا چشم دوخت وگفت :
- توروخدا...نروارمیا..من...من...� �یلی شکستم..بذار..امشبو..یه امشبو داشته باشمت...
وبالاخره بازهم بدون اینکه بخواهد اشکش ریخت وگفت :
- بذاریه امشب سهم من باشی...بذاربعد ازاین همه سال یه شب مال من باشی...!ارمیای من..
وزد زیرگریه..ارمیا درپوست نمی گنجید...جلوی خنده ی مسخره کننده اش را به زور گرفت ..هرچند روژان دیگر به چیز خوردن افتاده بود..اما هنوز کم بود..هنوز برای ارمیا کم بود..برای آن زجرهایی که شمیم کشیده بودکم بود..برای آبروی که شاید می رفت کم بود..برای اشک های شمیم ..تک تک دل شکستگی هایش کم بود..برای تمنا کم بود..برای زجرهایی که تمنا بدون مادر می کشید کم بود..برای گرسنگی هایش..برای زجرهای ارمیا کم بود..برای همه بدبختی هایی که می کشیدن کم بود...!
ارمیا بازویش را ازدست روژان کشید وگفت :
- اه ..بازم که آبغوره گرفتی...هرچی من آسون می گیرم تو روت زیاد میشه..ولم کن بابا..
وبه درنزدیک ترشد..ارمیا دررا بازکرد..روژان جیغ خفیفی کشید وبه طرف ارمیا دوید..فوری خود را روی پاهایش انداخت..پاهایش را محکم دردستان لرزان وسردش گرفت...:
- قسمت می دم..توروهرکی دوس داری..نرو..من دیوونه می شم ارمیا..حالا که امشب بهم رسیدیم..حالا که زنت درکارنیس..حالاکه مزاحمی نداریم..حالاکه خیالمون راحته..بذار امشب..امشب باهم باشیم..آرزموبرآورده کن..من..من وتوعاشق همیم ...خواهش می کنم نرو...
ارمیا نگاهش رالذت به پاهایش دوخت..ای کاش..ای کاش شمیم بود ...شمیم بود ومی دید این لحظه را..ای کاش بود وارمیا حتی روژان را به پای شمیم هم می انداخت..انقدر زجر کشش می کرد تا بمیرد...! ای کاش شمیم بود ومی دید که روژان چقدر راحت به زانو کشیده شده است ..آن وقت ارمیا جلوی چشمان شمیم با پادردهان روژان می کوفت وشمیم می خندید وروژان گریه می کرد...چقدر لذت داشت..چقدر بهتر بود اگر بود..اما نبود..همان نبودنش هم به خاطر آن روژان احمق بود..هنوز زجر کشیدن برایش کم بود..ارمیا هنوز انتقامش را کامل نگرفته بود..هنوز مانده بود..هنوز با روژان کار داشت ..باید تقاص عکسهارا می داد..
پاهایش را محکم ازدست روژان بیرون کشید وگفت :
- خیلی خب..بسه..پاشو..نمی رم..پاشو ببینم چیکارمی کنی برام !
ادامه دارد...
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۲/۱۰/۲۵ ساعت 16:47 توسط ♥♥♥مینا♥♥♥
|