وارد بخش زنان وزایمان شد...فوری به قسمت حسابداری رفت ومقدار پول لازم را به حساب صندوق بیمارستان ریخت وبعد ازتقریبا ربع ساعت بالاخره ازآن تسویه حساب لعنتی راحت شد وخوشحال به سمت اتاق شمیم راه افتاد...حالا دیگر فقط مانده بود عوض کردن لباس های شمیم وبردنش به خانه...! ازفکراینکه ارمیا بالاخره زن وفرزندش رامی بیند دلش مالامال ازشادی شد...با لبخند وارد اتاق شمیم شد...اما یک لحظه مبهوت ایستاد...!
شاید سرش گشته بود واتاق را اشتباه آمده بود...! به تخت های کناری وآدم هایش نگاه کرد...انگاراشتباه نکرده بود...اتاق همان اتاق بستری شمیم بود..پس خودش کجا بود؟!!! با خود گفت :شاید اورا برای کاری برده یاشند..مثلا دستشویی!
بعد خودش را ملامت کردکه چرا کنارشمیم نایستاده! شاید کمک ضروری لازم داشته ! هنوز یک ثانیه هم ازاین فکرش نگذشته بود که یکی اززنان زائویی که درآن اتاق بود وهواسش کاملا به المیرا بود گفت :
- دیراومدی !
سرش را فوری به سمت آن زن چرخاند...صورتی چاق ویک غبغبه زیرگلویش...! دماغی به نسبت متوسط ولبهای گوشتی ..موهای مشکی که اززیر روسری مخصوص بیمارستان بیرون زده بود ..می شد گفت سنش ازسی وپنج رد کرده بود...المیرا با تعجب گفت :
- کجا بردنش ؟!
زن گفت :
- نبردنش...بدبخت هرچی نشست دید کسی به دادش نمی رسه خودش لباساشو پوشید رفت!
المیرا یک هو با فریاد گفت :
- رفت ؟!
زن زائو بااخم به المیرا نگاه کرد وچیزی نگفت..! همه ی آن اتاق تقریبا خیره به المیرا وآن زن حرفهایشان را کنجکاوانه گوش می دادند...المیرا سردرگم به سمت تخت شمیم رفت وداخل کمد کناری وزیر وروی تخت شمیم را دید زد...همان موقع روی بالش او یک کاغذ دید..! مقوایی که اسم شمیم ودکترش رابالای سرشمیم زده بودند! روی آن نوشته شده بود:
شمیم خرسند
نام دکتر: ناهید فرجام
ودرزیر این خط درشت ومشکی ،یک خط ریز وبا خودکاردیده می شد:
- انتخاب اسمش بمونه سهم ارمیا...نتونستم ببرمش وگرنه توهمین دو روز حسابی وابستش شدم ! ولی...فقط دعامی کنم زردیش خوب شه ...به ارمیا بگین مث من بهش برسه ..مث یه مادر وپدر...من از بی آبروشدنم فرار کردم...ارمیا نمی خواست می دونم ..شاید اگه بفهمه تامرز سکته بره ..می شناسمش..اما بعدش که بگذره می فهمه من بهترین کارو کردم...برای دوتامون این فرصت لازم بود...نمی گم ازش جدا می شم..! فقط می رم که از آبروریزی وتوطئه ها فاصله بگیرم..میرم که وقتی برگردم همه چی صاف وپاک باشه! همه چی آروم !
المیرا مقوا را به پشت کرد...شمیم بازهم پشت آن نوشته بود:
- بدترین روزای زندگیم همراه شد با تولد دخترم ..! برای این روزای غافلگیر برنامه های زیادی داشتم امانشد! به ارمیا بگین ..بگین که گوشمیو خوب بگرده...توی اون گوشی همه مدارک بی گناهی من اثبات میشه..بگین امید رو آزاد کنه ورضایت بده..بگین می رم اما وقتی برمی گردم که هردومون خوب قدر هم رو بدونیم وخوب همدیگه رو بهترازهروقتی بشناسیم !که دیگه هیچ احدی نتونه تو عشقمون شک بیاره ! فقط برای یه فرصت کوتاه...چون دیگه تحمل این زندگی برای هیچ کدوممون ممکن نبود..اگه می موندم ممکن بود ارمیا هیچ وقت نتونه باخودش ومن کناربیاد..مخصوصا با وجود بچه ممکن بود اعتمادش بی اعتمادی بشه ونتونه سرشو جلو دیگران بالا ببره اما حالا درنبود من بهترین تصمیم رو می گیره...
به امید روزی که آرزو دارم هردوشونو ببینم !

شمیم.



المیرا درمانده ..با دهانی باز ومبهوت خیره به نوشته های شمیم مانده بود..باور نمی کرد ...نگاهش روی نوشته ها ودست خط شمیم مانده بود امابازهم باورنمی کرد...شاید خواب می دید! شمیم رفته باشد؟!! رفته ؟!! برای چه ؟!! شمیم که باارمیا مشکلی نداشت ! آنها همه مشکلشان روژان بود وبس! پس چرا شمیم رفته بود؟ آن حرفهایی که نوشته بود چه بود؟!
- یا باب الحوائج
لبش را محکم به دندان گرفت ...باعجله کاغذرابه همراه خود برداشت وازاتاق بیرون زد ...نمی گذاشت ...نمی گذاشت این اتفاق بیفتد...باید برش می گرداند...به سمت ایستگاه پرستاری می دوید وهمه آدم های حاضر درراهرو بادید دیوانگان به او نگاه می کردند...یکی ازپرستارها که المیرا را عصبی وعجول وگریان دید گفت :
- چه خبره خانوم ؟!
المیرا نفس زنان لباس زن را گرفت و گریه کنان باصدای بلند وعاجزی گفت :
- تو..تورو خدا...زن ...زن داداشم ...رفت...رفته...
دماغش را بالا کشید وزجه زد :
- بچشو...گذاشته ورفته !
پرستار گفت :
- آروم باش...الان زنگ میزنم پیگیری می کنم ...
المیرا باخود حرف می زد واشک می ریخت :
- خدا جواب ارمیا رو چی بدم ...ای خدا الان برم چی بهش بگم ؟! بگم زنش کجاست ؟!! سکته می کنه به خدا...اون دیگه تحمل زجرکشیدن رو نداره...نداره ...
و دستهایش را روی چشمهایش گذاشت وگریه کرد..پرستار داشت تند تند به نگهبانی و سرپرستارها و... خبر می داد تاشاید خبری پیدا کند...المیرا گوشی اش را درآورد وباصدایی که سعی می کرد نلرزد...ضایع نباشد واحسان نترسد اورا خبرکرد که به داخل بیمارستان بیاید ...بدون اینکه ارمیا بداند یا شک کند!
******
عصریک روز زمستانی بود واو تنها..دریک مکان غریب با جسمی پراز درد به دنبال یک آدرس می گشت ...فقط دعا دعا می کرد بتواند پیدایش کند..وگرنه اگر شب می شد باید تنها چطور شب را بیرون ازخانه سرکند؟!!!
سرگردان چادرش را جلوتر کشید ودرد شدیدی که در زیر دلش راحس کرد را نادیده گرفت...کم توی اتوبوس جاده تکان نخورده بود! می دانست دیگر تمام لباس هایش را خون گرفته است ! آخر چه زنی بود که بلافاصله بعد اززایمانش دراتوبوس بنشیند چندساعت راه را تحمل کند ؟آن هم با آن تکان های سختی که می خورد ؟!!
دستش را به دیواری گرفت وکم کم جلو رفت ...می دانست کوچه را درست آمده است ...فقط مانده بود خانه که نمی دانست کدام یک ازاین خانه های دور وبرش است ...درد امانش را بریده بود...جلوی خانه ای ایستاد ... زنگ را زد ...تکیه به دیوار داد ومنتظرشد...صدای یک زن را شنید که داد زد :
- کیه ؟!
شمیم با بی رمقی کمی صدایش را بالا برد وجواب داد:
- میشه ...بیاین.. دم در؟!
دستش را روی شکمش گذاشت...دردش امانش را بریده بود...صدای زن آمد:
- شما؟!!
- یه ..آدرس... می خواستم
- الان میام
صدای خلش خلش راه رفتن یک نفر را روی شن شنید...وبعد ازآن درطوسی رنگ باز شد ومتعاقب آن یک زن جوان ،لاغر اندام وباپوستی سفید وچشمهایی درشت ظاهرشد...شمیم سلام کرد...اوهم باتعجب روبه شمیم که رنگش پریده بود وقیافه اش ژولیده وبی حال بود، جواب داد وگفت :
- بفرمایین
شمیم بابی حالی عکسی را جلوی اوگرفت وگفت :
- ببخشید..شمااین خانومو می شناسین ؟!!
زن جوان عکس را گرفت ونگاهی به آن کرد...روبه شمیم گفت :
- این که حمیده خانوم خودمونه ! می شناسیش ؟!
شمیم باشنیدن این حرف انگاردنیارابه او دادند... لبخند زد......به سختی خودش را کنترل کردولی چشمانش بسته شدند وصدای جیغ زن بلندشد...اورا گرفت وشمیم روی دستهایش بی هوش شد...
******

- الو ...خانوم ...المیرا خانوم ...توروخدا به دادم برسین...
المیرا باترس ازپشت تلفن دستش را روی قلبش گذاشت وگفت :
- بازچی شده ملوک خانم ؟!
احسان که صدای ازحرف زدن المیرا فهمیده بود خبری است..کنارالمیرا آمد وبادقت گوش داد..ملوک خانم با ترس وتند تند می گفت :
- آقا در اتاقو رو خودشون قفل کردن و دارن همه چیو می زنن می شکنن...به خدا صدای داد وفریادش همه خونه رو برداشته...بیاین خانوم..من نمی دونم چه غلطی بکنم...می ترسم یه بلایی سرخودش بیاره
المیرا فوری گوشی را قطع کرد وبرای عوض کردن لباس هایش به سمت اتاقش دوید...احسان به دنبالش رفت :
- چی شده ؟!
المیرا درحالی که مانتویی را به تنش می کشید گفت :
- باز ارمیا عصبی شده ...
احسان نفسش را فوت کرد وگفت :
- صبرکن منم میام..
المیرا درحالی که ازریزش اشک هایش جلوگیری می کرد روبه احسان گفت :
- می ترسم احسان...می ترسم دیوونه شه!
احسان جلو رفت ویک قطره اشک روی چشم زنش را گرفت وبادلداری گفت :
- حالا موقع این حرفا نیس...بهتره مانذاریم چیزی بشه..بیابریم...

المیرا سری تکان داد وچند دقیقه بعد هردو جلوی درخانه ارمیا بودند...راست می گفتند...صدای فریاد های ارمیا وصدای شرق وشرق شکستن وسایل اتاقش به وضوح شنیده میشد !


المیرا با اضطراب نگاهی به احسان کرد ولبش را گازگرفت...احسان با آرامش دستش را دور گردن همسرش انداخت وآرام نزدیک گوشش گفت :
- فقط این دفعه دیگه خونسردیتو حفظ کن...!
المیرا نگاه خیسش را به احسان دوخت و بالب هایی که از غم روی هم فشارداده می شد گفت :
- اگه...اگه...
احسان چشمانش راآرام بازو بسته کرد وگفت :
- بچه که نیست...بالاخره باید کناربیاد.باید منطقی برخورد کنه...الان حق داره ...فشار زیادی روش بوده...!
المیرا ساکت ماند واحسان زنگ را زد...ملوک خانم باشنیدن صدای زنگ در باعجله به سمت در رفت وآن را برروی احسان والمیرا بازکرد...با ورود احسان والمیرا ...صدای شکستن اشیاء داخل اتاق بیشتر شنیده می شد...المیرا با رنج دستانش را روی گوش هایش گرفت وملوک خانم روبه احسان گفت :
- از روزی که ازبیمارستان اومدن همش ساکت بودن...همش تو اون اتاق کز کرده بودن ویه ریز سیگارمی کشیدن..حتی شام وناهارشونو هم می بردم تو اون اتاق..همش چراغ اتاقش خاموش بود...یه بارم اعتراض کردم..گفتم آقا دردتون به جونم..این وامونده دودش براتون مرضه...شما جوونی ..نباید جوونیتونو باایناحروم کنین..اما ایشون فقط سرم داد زد..والله بااون دادی که زدن زبونم بسته شد...زهرم آب شد به خدا...دیگه جرئت ندارم پیششون کلام کنم !! ماشالله صدهزار ماشالله خودشون سراپا جذبه ان ! دیگه اگه اخم کنن وداد بزنن که واویلا !!!..
احسان سری به نشانه فهمیدن به حرفهای ملوک خانم تکان داد وگفت :
- بذارین خودشو خالی کنه...اون الان فقط با این کارها می تونه منطقی شه ..وگرنه اگه حرص وعصبانیتشو رو وسایل خونه خالی نکنه ممکنه روی آدما خالی کنه !
ملوک خانم ساکت مانده بود والمیرا دستش راازروی گوش هایش برداشت وبا عجله به سمت اتاق ارمیا حرکت کرد که برود :
- من نمی ذارم دیگه..دیگه نمی تونم تحمل کنم ..
یکی دوقدم برداشته بود که احسان بلافاصله بایک قدم سریع وبلند خودش را به او رساند وگفت :
- من باتو حرف زدم المیرا!!! قرارمون این نبود..
المیرا چشمانش را درچشمان درشت ومشکی احسان انداخت...احسان با جدیت به او نگاه می کرد..المیرا با درماندگی وصدایی پرازبغض گفت :
- اون داره خودشو ازبین می بره...اگه...احسان اگه اون چیزیش بشه....به خدامن دیگه دووم نمیارم...کم نکشیده..کم بدبختی ندیده !
احسان به دست همسرش فشاری وارد کرد وگفت :
- این دفعه فرق می کنه عزیزم !
احسان سکوت کرد و المیرا منتظر ادامه حرف احسان به چشمهایش زل زد..احسان با آرامش گفت :
- این دفعه ارمیا اون جوون خام چندسال پیش نیس...اون دقیقا داره بزرگترین امتحانات زندگیشو پس میده...بذار خودش تنهایی پاس کنه...همه رو بلده..من مطمئنم..اون مردترازاین حرفاس!
المیرا بی رمق خودش راروی کاناپه انداخت وباصدایی که زمزمه می کرد گفت :
- پس مابرای چی اینجاییم؟ هروقت ارمیا عصبی شده مااومدیم ونتونستیم جلوشو بگیریم ! اصلا ما به عنوان نزدیکاش چه فایده ای داریم براش؟!!
احسان باخونسردی گفت :
- مابرای وضعیت الان ارمیا نیومدیم..مابرای وضعیت بعد ازعصبی شدنش اومدیم..بعدازاونه که باید تنها نمونه وباهاش صحبت کنیم..اون موقع دیگه فکرش کمتر به مسائل مربوط به شمیم میره و امکان عصبی شدنش برای دفعه های بعد کمتره !
المیرا سرش رادردستانش گرفت وگفت :
- فردا بچشو مرخص می کنن! بااین اوضاع فک می کنم آوردن بچه تواین خونه اصلا ممکن نیس...
احسان کنارالمیرا نشست وگفت :
- اتفاقا بهترین کارممکن همینه !
المیرا باناباوری لحظه ای خیره به زمین زیر پایش ماند..بدون این که چشمک بزند..یک هو سرش رابالا کرد وبه احسان نگاه کرد:
- معلوم هس چی میگی تو؟!!
احسان کتش را درآورد وگوشه ای ازمبل گذاشت وگفت :
- شمیم نیست...نمی دونیم کجا رفته ..بدون این که هیچ نشونی ازش داشته باشیم وامکان برگشتش رو اصلا نمی تونیم حدس بزنیم ..پس اگه یه نشونی ازشمیم یا نه..بهتربگم یه یادگاری..ازاون بیاد وکم کم توی این خونه ارمیا رو بیدار کنه...ارمیا زودتر به خود میاد وزندگیشو برمی گردونه!
المیرا بادهان بازبه احسان خیره مانده بود..احسان مانند روانشناش ها حرف می زد...! شاید هم حق داشت...المیرا خواهر ارمیا بود واین وضعیت مغز وروح وروانش را ازبین برده برده بود! پس احسان به عنوان یک عضو تقریبا دورتر وبی طرف تر حق داشت منطقی وعاقلانه فکرکند..المیرا خدارا شاکربود که لااقل شوهرش را کنارش داشت...


ملوک خانم با سینی قهوه برگشت وآنهارا به احسان والمیرا تعارف کرد..احسان تشکر کرد والمیرا برنداشت ...احسان دستی به معنای بی خیال شدن ملوک خانم تکان داد وملوک خانم رفت ...صداهای درون اتاق تقریبا خوابیده بود...ارمیا داد وبیداد نمی کرد...ولی هرچندلحظه یک بار صدای خش وخشی ازاتاق می آمد وبعد سکوت ...
همان لحظه که همه فکرمی کردند دیگر همه چیز تمام شده وارمیا ازخرشیطان پایین آمده است..صدای گیتارش بلندشد..انگارکه قصد خواندن داشت.المیرا این بار باحرص ازجا بلند شد...احسان هم به دنبالش...المیرا روبه احسان که دنبالش می آمد برگشت وباخشم گفت :
- احسان تو دخالت نکن خواهش می کنم !
احسان گفت :
- ولی المیرا جان ..
المیرا به میان حرفش دوید وگفت :
- گفتم خواهش می کنم !!!
احسان دستش راکه برای توضیح دادن درهوا معلق مانده بود را پایین آورد وآرام گفت :
- فقط خواستم بگم بذار خودش بیاد بیرون...مزاحم خلوت وخوندش نشو..
المیرا نفس عمیقی کشید وبه سمت اتاق برادرش قدم برداشت...فوری دستش را به دستگیره در گرفت..چندبارآن را به حساب اینکه قفل است بالا وپایین کرد..اما درهمان موقع به راحتی بازشد! المیرابا تعجب به در نگاه کرد..مگر ملوک خانم نمی گفت که ارمیا دررا قفل کرده است !!!
داخل شد..با قدم های سست ولرزان..می ترسید ازتصویری که شاید ازبرادرش می دید...چشمانش درتاریکی عادت نداشت ..چراغ اتاق خاموش بود و المیرا هرقدمی که می گذاشت روی زمین ! زیرپایش صدای قرچ وقروچی را می شنید ..انگارهمه اتاق ووسایلش برروی زمین هوارشده بودند...از صدای گیتار ارمیا با کنجکاوی درتاریکی به پشت سرش برگشت..ارمیا زیر نور چراغ خواب ..روی زمین وارفته بود وگیتاربه دست چشمان اشکی اش را بسته بود ومی نواخت...المیرا جلو رفت...حدس می زد ارمیا اصلا ورود خواهرش را نفهمیده !...المیرا بازهم جلو رفت وبه صورتش دقت کرد..بادیدن رگه ای ازخون جاری شده روی پیشانی اش ..باآن موهای ژولیده وبهم ریخته اش ...بادست روی دهانش را فوری گرفت وصدای جیغش را درگلو خفه کرد...خدای من ! او چه کرده بود باخودش...مثل آوار روی زمین کنار برادرش فرو ریخت.احسان تکیه به چارچوب درزده بود وباتاسف آن صحنه هارو می دید...المیرابا اشک هایی آرام ..به صورت تکیده اش زل زد وبه خواندن سوز ناکش گوش داد...

درخونه چرا بازه ..چرا این خونه دلگیره ...
دارم یخ می کنم انگار...داره خون ازسرم میره..
دارم دلواپست می شم ...اگه هستی بگوهستم..
کجارفتی بدون من که می لرزه همش دستم ؟؟
چرا حلقت توی خونس ؟ چرا اینو رهاکردی؟
دارم حس می کنم کم کم که پیشم برنمی گردی ...
بهم ریختش چرا خونه ؟دلت عزم سفرداره ؟
هوا تاریک شد برگرد...آره برگرد خطرداره !
نگهداری ازت واسم به زیر سقف این خونه
مث کبریت توباد و مث شمع توبارونه
اینم ازآخرین کبریت ، کشیدم تومسیرباد...یابرمی گردی یا میری الا الله ...باداباد...
...........
صدای ارمیا پایین رفت وبه صورت دکلمه می خواند :
توی این خونه می پیچید همیشه بوی عطرتو...بازم باختم تواین بازی...بازم یکی به نفع تو...شاید یک روزی این حرفهامنویادتو بنداره...بفهمی عاشقت بودم بدون حد واندازه ...
..........
توکه رفتی ...ولی قلبم پرازدرده...
آخه کی مثل من حق داره ...مث پروانه می گرده ؟
اصلا چی شد به این زودی شدم دلداده و ولگرد!
کی دستاشو گرفت این بار..؟ که دستای منو ول کرد!
وبعد صدایش را اوج داد وخواند :

چیکار کردی که بعداز تو تموم خونه داغونه !
نه انصافا چیکارکردی که ازدنیا دلم خونه !
فضای خونمون بی تو..مث انبار اندوهه !
چیکارکردی که بعدازتو تموم خونه بی روحه ؟
شبا فکر وخیال تو...چرا خوابم نمی گیره..؟
نه تنها لحظه هام ..حتی تموم خونه دلگیره
حالا که شب به شب رفت وتوام تنهایی سرکردی...
توی تنهایی می پوسم ...می خوام که برگردی...
.......
می خوام که برگردی...توکه تنها نمی مونی ...ولم کردی به جرمی که خودت حتی نمی دونی !...


دستهای ارمیا برروی گیتار از حرکت ماند ولی چشمهایش را بازنکرد...المیرا اشک های روی گونه اش را پاک کرد ...ارمیا همانطور که سرش را به دیوار پشت سرش تکیه داد وبا چشمهایی بسته شروع به زدن آهنگی دیگرکرد...المیرا باعصبانیت به اونگاه کرد...ارمیا دیوانه نشده بود؟!!! ...آخر کنج خانه نشستن وعزا گرفتن که نمی شد زندگی ! نمی شد عشق ! نمی شد شمیم ! با حرص نگاهی به احسان کرد و لب های لزرانش را روی هم فشار داد ...با خشم دستش را به گیتار ارمیا گرفت وبافریادی اورا کنار پرت کرد..ارمیا یک هو با صدای المیرا چشمانش را بازکرد...المیرا با خشم دستش را بلند کرد ومحکم زیر گوش برادرش کشید...احسان با عصبانیت جلو آمد وهمسرش را کنار کنارکشید...اما المیرا با فریاد روبه ارمیا که مات ومبهوت وبا چشمانی خیس به خواهرش خیره شده بود گفت :
- فک می کنی با این کارا برمی گرده ؟!! یا میاد به دست وپات می افته !؟ فک می کنی با این کارا می تونی دهن همه رو ببندی؟! می تونی جواب همه اون ناکسایی که این بلا رو سرتون آوردن رو بدی؟! آره می تونی بدی ؟!! آخه چرا نمی خوای قبول کنی اون رفته ! چرا نمی فهمی زندگیت داره به فنا می ره..یه هفته اس کنج این اتاق کز کردی که چی ؟! که شادی اون زن ودخترو براخودت بخری...!
احسان روبه المیرا تذکرداد:
- بس کن المیرا..اون خودش به اندازه کافی داغون هس!
المیرا بازویش را ازدست احسان بیرون کشید وگفت :
- گفتن تو دخالت نکن احسان...من باید به این بابای نمونه نشون بدم ..داره بااین کاراش لوح افتخارو برا خودش می خره...بهترین ونمونه ترین همسر...بهترین پدر دنیا!
ودرمیان اشک هایش خنده ای تلخ کرد وشروع به دست زدن کرد...احسان وارمیا با تعجب به او خیره شده بودند..المیرا یک هو درمیان دست زدن هایش فریاد زد وگفت :
- پدر نمونه ! تواصلا ازبچت خبرداری؟!!! اصلا می دونی جنسیت بچت چیه ؟!!! اصلا می دونی قراره فردا ازبیمارستان مرخص شه ؟!! می دونستی رنگ زردش خوب شده ؟! می دونستی بهش شیرخشک می دیم !؟!؟!
صدایش را پایین برد وبا پوزخندی گفت :
- نه براچی بدونی ! براچی ؟!! مهم اون مادرشه که با بی رحمی گذاشت ورفت ..مهم تویی که نمی تونی بدون اون سرکنی ! بچه کیلو چنده ؟!! به جهنم که شبا دل درد داره ..به جهنم که هنوز یه اسم براش نذاشتی ...به جهنم که بی پدو مادر بزرگ شه..به جهنم که شیرمادرشو نمی خوره..اصلا همه اینا به جهنم..مهم اینه که بشینی کنج این اتاق و داد وفریاد کنی...بخونی وعزا بگیری..اون موقع شمیم خانومت برمی گرده...آره بشین بدبخت ..برمی گرده...!
ارمیا چشمانش را روی هم گذاشت وباز کرد...ازبین پلک هایش ...یک قطره اشک ..قطره ی آخر اشکهایش فرو ریخت ومژه های بلندش را به نمایش گذاشت ...
به سختی ازجایش بلند شد و نزدیک المیرا رفت ...با صدایی که کاملا گرفته وبغض دار بودگفت :
- اگه مشکل تو نگه داری ازبچه است...! نگران نباش ..براش پرستارمی گیرم ..
المیرا با جدیت روبه المیرا گفت :
- خفه شو...
ارمیا با چشمانی ناامید به او نگاه کرد ...المیرا گفت :
- تو فک می کنی برا من یا مامان نگه داری یه بچه سخته ؟!! برا منی که شوهرم آرزوی بچه داشت ! برامنی که احسان با اصراراش برای بچه داری دیوونم کرده بود!!! فک می کنی بچه برای من مشکله ؟!! نه عزیز من..نه داداشم...بچت تو زندگی منو مامان وبابا واحسان یه هدیه اس...! از روزی که وارد زندگیمون شده هممونو به جنب وجوش انداخته..! می دونی مامان وبابا با اومدن اون بچه توخونشون چقد ذوق دارن ؟می دونی دیدن صورت بچت رفتن شمیمو ازیادشون می بره ؟!! نه نمی دونی...این وسط تویی که من براش نگرانم ..این تویی که با بی فکریات داری منو می ترسونی...تودیگه نباید عین شمیم بی عقلی کنی..شمیم اگه رفت برا خودش دلیلای مزخرفی داشت..اما توچی دیگه ؟!! تواین وسط براچی اززندگی وبچت غافل شدی؟!! یه هفته سرکارنرفتی که چی ؟!! چی درست میشه آخه؟!!
المیرا سرش را زیر انداخت وساکت مانده بود...احسان با فشار دادن بازوی همسرش به او اشاره داد که چیزی نگوید ...المیرا نفس زنان بیرون رفت وارمیا را به حال خود باقی گذاشت ....

******


زن ماما پتو را روی او انداخت و گفت :
- وضعیتش اصلا خوب نیس...خون ریزیش خیلی شدیده...اگه همین جوری بمونه وتا صبح خوب نشه باید بستریش کنین..
زن جوان همسایه ، که نامش سایه بود ...با تعجب گفت :
- توی بیمارستان ؟!
زن ماما تکانی به سر داد وگفت :
- بله...توی خونه ریسک زیادی داره...اگه ببرینش بیمارستان بهتره..به خصوص که شاید بخیه هاش عفونت هم کرده باشن..!
حمیده خانم که تااین لحظه ساکت بود نگاهی به صورت رنگ پریده وبی هوش شمیم کرد وگفت :
- بااین حال خوب شدنش توی خونه ممکن نیس؟

ماما گفت :
- گفتم که بستگی به شرایط خودش داره...براش فاکتورهشت تزریق کردم...اگه خونش بند نرفت بیارنش بیمارستان...داروهاشو هم می نویسم بگیرین وبه موقع بهش بدین..تو ازبین رفتن خون ریزیش خیلی موثرن !
عینکش را زد وشروع به نوشتن نسخه دارو کرد...حمیده خانم ازجایش بلند شد وعصا به دست ازاتاق بیرون رفت تا برای ماما چیزی برای خوردن بیاورد...سایه فوری دوان دوان به دنبال او ازپله های طبقه دوم به پایین دوید وگفت :
- حمیده خانوم...اگه خوب نشد چی !؟ شرش گردن شما رو نگیره یه وقت ؟!
حمیده خانوم با جدیت اززیر عینک شیشه گردش نگاهی به زن جوان کرد وگفت :
- توچرا اومدی دختر؟! برو پیش دکتره...زشته تنهاش بذاریم ...
سایه اخمی کرد وچادررنگی اش را روی سرجابه جا کرد وگفت :
- خب گفتم شاید کمک لازم داشته باشین ...!
- من کمک لازم ندارم...خودم ازپس کارام برمیام..برو منم میام..
سایه باهمان اخمش که ناشی از ارضا نشدن کنجکاوی اش بود سلانه سلانه ازپله ها بالا رفت و وارد اتاق شد...حمیده نفس عمیقی کشید و به سمت آشپزخانه رفت ...بادستهای پیرش کنار سماورش ایستاد و دو استکان را با قوری وسپس سماور پرازچای کرد..آنهارا توی سینی گذاشت وقندان را درسینی کنار استکان هاگذاشت..درهمه حال دراین فکر بود...جمله ای ازشمیم شنیده بود چه دلیلی داشت ؟!...هرچند شمیم حال خوبی نداشت هرچند درد بسیار داشت ..هرچنددرحال غش کردن بود...اما درآخرین لحظه ..به سختی چشمانش را بازکرده بود...فقط برای این که حمیده خانم را ببیند..و وقتی اورا دیده بود..بادیدن قیافه اش لبخندی زده بود...درحالی که دست حمیده خانم رادردست گرفته بود با صدایی که به زور تلاش می کرد بیرون بیاید وبتواند حرف بزند گفته بود:
- پ...پناه...پناه آوردم بهتون...از ش...شر...شر...
وجمله اش را قطع کرده بود...حمیده خانم به معنای فهمیدن سرش راتکان دادبود ودست شمیم را فشارداده بود...وشمیم بازهم بریده بریده گفته بود:
- فقط...کسی...کسی نفهمه...ن..نمی...نمی خوام...آخــــــــخ....نمی خوام بریزن...رو...روسرم ...!
حمیده خانم به چشمهای منتظر شمیم که درحال بسته شدن بود نگاه کرده بود وبرای این که خیال آن دختر جوان راحت شود بازهم با دلگرمی گفته بود فقط خودش می داند وشمیم !
وشمیم با خیالی راحت ازهوش رفته بود..برای چندمین بار...!
وحالا بعد ازیک هفته...حالا که هنوز خون ریزی اش ادامه داشت وشمیم به هوش می آمد وازهوش می رفت باید چه کار می کرد..شاید دده بار دستش به تلفن رفته وشماره خانه ارمیا را گرفته بود ..! اما بایادآوری چشمان معصوم شمیم ..دوباره گوشی را گذاشته وپشیمان شده بود...نمی دانست حرفهاومعصومیت شمیم را طرفدار باشد یا زندگی شوهرش را ؟!!!!!!!!!!


******



المیرا درحالی که قاشق کوچک را به دهان دختر کوچک برادرش می برد وآب را دردهان او خالی می کرد با او حرف می زد :
- قربون اون دهن خوشکلت بره عمه...جیگر من ...عسلی ...فدات بشم ...
آقا فرید ازاتاقش بیرون آمد وبادیدن المیرا ونوه اش که روی مبل نشسته بود گل ازگلش شکفت وگفت :
- به به ..اینجارو...می بینم که بالاخره دخمل بابا بیدار شده ...
المیرا لبخند زد وگفت :
- سلام عصربخیر...
آقا فرید جلو آمد ودرحالی که به نوه اش چشم دوخته بود گفت :
- سلام ...چی شده بالاخره ما چشمای این خانوم گل رو بازدیدیم؟!
المیرا خندید وگفت :
- ازهمین الان تنبلیشو نشون داد...طبیعیه دیگه باباجون دخترا از باباشون ژن می گیرن !
آقا فرید خنده ای بلند کرد وگفت :
- احسان کجاس ؟!
المیرا درحالی که سعی می کرد خنده اش را روی صورتش نگه دارد و ناراحتی اش را به روی خودش نیاورد گفت :
- هنوز شرکته...این روزا دست تنهاس...کارای شرکت همش ریخته رو سراون !
آقا فرید دستی به صورت مردانه وپر ازته ریش مشکی وسفیدش کشید وگفت :
- درسته میشه بابا...درست میشه ...
المیرا سکوت کرد وبه نوزاد روی دستش چشم دوخت...آقا فرید با خنده برای اینکه جو را عوض کند گفت :
- ای بابا ...پس کی گل دخترو میدین به من؟! من که هروقت میام هواش یا خوابه یا داره شیرمی خوره..!
المیرا لبخندی زد وگفت :
- الان فقط تشنش بود...آبشو بخوره دیگه میاد بغل بابا بزرگ ...
آقا فرید با شوق کنارالمیرا روی مبل نشست وبه آنها چشم دوخت...همان موقع زهره خانم ازآشپزخانه بیرون آمد وروبه المیرا گفت :

- المیرا مادر تلفن کارت داره.


المیرا با کنجکاوی گفت :
- کیه مامان ؟!
زهره خانم گفت :
- نمی دونم والله ..میگه دوستته!
المیرا بچه را باحتیاط دست بابا بزرگش داد وقاشق را داخل لیوان آب روی میزگذاشت و گوشی تلفن را برداشت درهمان حال روبه مادرش که درآشپزخانه بود گفت :
- مامان شما گوشیو بذار..ازاینجا برداشتم ...الو
- المیرا ...سلام ...
المیرا با تعجب ابروهایش بالا رفت وگفت :
- ملیسا...تویی ؟!! خوبی ؟!! چه عجب !
ملیسا باحرص گفت :
- بازتو جواب سلام یادت رفت !
المیرا بی توجه گفت :
- چه خبر؟ دانشگاه میری ؟!
ملیسا گفت :
- اوهوم...من زنگ زدم دقیقا همینو بپرسم ..توچرا یه هفته اس پیدات نیس؟! می ندازنتا...!
المیرا دستی درهوا تکان داد وگفت :
- غلط می کنن...شاید حالا حالاها نتونم بیام..شایدم اومدم حذف کردم...
- یعنی چی حذف کنی؟! چرا؟ شمیم که مرخصی گرفت ..تودیگه چرا ؟!!
المیرا با ناراحتی گفت :
- قصش مفصله ...!
ملیسا با نگرانی گفت :
- چیزی شده المیرا ؟!
المیرا گفت :
- پشت تلفن نمیشه گفت...
ملیسا فوری گفت :
- اتفاقا می خواستم بیام ببینمت...هرچی به این شمیم بی معرفت زنگ می زنم که جواب نمیده..بیام لااقل خودشو ببینم...یه خبر دست اولم دارم ...
المیرا باشنیدن اسم شمیم نفش عمیقی کشید وگفت :
- چه خبری؟! خوبه ؟!!
ملیسا خندید وگفت :
- اوهوم...بیست ..توپ...
المیرا درحالی که خیلی کنجکاو شده بود گفت :
- چی ؟!
ملیسا با صدایی پراز شادی گفت :
- دارم ازدواج می کنم ...!
المیرا لبخندی کوتاه زد وگفت :
- جدی ؟!! مبارکه...بالاخره توهم رفتی قاطی مرغا! حالا کی هس؟
ملیسا گفت :
- باشه برا وقتی که اومدم ببینمتون ..!
المیرا به فعل هایی که ملیسا به کار می برد فکرکرد ودردل پوزخند زد : "ببینمتون " حتما فکر می کرد شمیم هنوز هست!به همان روال گذشته ...
المیرا درجواب ملیسا گفت :
- باشه هروقت خواستی بیای خبربده...
ملیسا قبول کرد وقطع کرد...المیرا گوشی را گذاشت ولحظه ای درفکر فرو رفت ...جالب بود ..ملیسا چقدر خوشحال بود والمیرا چقدر غمگین ! یادش آمد به عروسی ارمیا وشمیم ...وقتی که با آن جشن بزرگی که درتالار آرمادا تهران گرفته بودند همه را دست به دهان باقی گذاشته بودند...بخصوص موقعی که ارمیا وشمیم با ابهت از ماشین مشکی رنگ وبراق ارمیا پیاده شده بودند وشمیم با آن لباس بلندی که چندمتر دنباله داشت وروی بالاتنه دلکته اش را بایک شنل سفید پوشانده بود دست دردست ارمیا ازروی فرش قرمز رنگ وباریک پهن شده برروی زمین که تا داخل تالار فقط مخصوص آنها بودحرکت کردند وازمیان فشفشه ها ونورپردازیهای دوروبر وتشویق ها وهلهله مهمان ها وارد شده بودند...المیرا هیچ وقت ازیاد نمی برد..نگاه های پرازحسادت روژان وخاله اش که برروی شمیم زوم مانده بود..! می دانست..شاید هم ازهمان شب فهمید ومطمئن شد که بالاخره آن نگاه ها کار خودشان را می کنند..! هرچند هنوز هم نمی دانست منشا اصلی آن عکسها وتوطئه ها که بوده !!!
- بخند دخملم ! بخند عزیزم ..دختر خوشکلم ...آره بابایی..بخند..قربون دستای کوچولوت برم ...
المیرا با صدای پدرش به خود آمد وبه پدرش که آن طور با ذوق نوه اش را ناز می کرد خندید وگفت :
- بابا جون اگه دوروز دیگه به این منوال پیش بره ازکارخونه وزن وزندگی می ندازتتون !
آقا فرید خندید وگفت :
- زندگی من اینه باباجون..زندگی من این دخمل کوچولوئه...زن وکارخونه رو می خوام چیکار!!!
زهره خانم درحالی که ازآشپزخانه بیرون می آمد همان موقع حرف آقا فرید را شنید وبا اعتراض گفت :
- فریــــــــــــــد...!!!
آقا فرید بادیدن چشمهای درشت شده همسرش لبخندی مصنوعی زد وگفت :
- یا قمربنی هاشم...
صدای خنده بلند المیرا به هوا رفت و زهره خانم حرص خوران به آقا فرید خط ونشون می کشید...


******


غلتی روی تخت زد وچشمانش را بازکرد وبست ...نور خورشیدی که ازپنجره به داخل اتاق می تابید اتاقش را زیادی روشن کرده بود...دستش را روی چشمانش را گرفت وچشمانش را به سختی بازکرد...ازتصویری که کنارش می دید ....
چشمانش را بست ..حتماازبس فکر کرده بود داشت خواب می دید ...چشمانش را بست ودوباره چند بار بازوبسته کرد...اما..تصویر ازبین نمی رفت .....باسرعت ازجا پرید ...
باورش نمی شد ...با دهانی باز به او خیره شده بود...خدای من ...چه می دید ! صورتی گرد وسفید ...چشمانی درشت و رنگی...مژه هایش هرچند شاید یک میلی متر بود ..اما تک وتوکی مژه را داشت ...لبهایش کوچک ودماغش به اندازه یک نخود صورت تپلش را زیباتر کرده بود...دستهای کوچک وظریفش ازسفیدی به برف می زد و با آن تن بدون لباسش کنار ارمیا برروی تخت خوابیده بود ودست چپش را باصدای ملچ ومیلیچی می مکید وچشمان درشتش را ازاین ور به آن ور می چرخاند...ازصداهایی که هربار درمی آورد ودست وپایش را درهوا تکان می داد ارمیا مات شده بود....چه می دید پیش رویش .؟!...


باکمی تردید دستش را جلو برد...فقط کمی...آن هم برای نوازش...نوازش دستهای کوچکش که مانند دستهای عروسک سفید وبرفی بود...با انگشت اشاره اش روی دستهای لطیفش را نوازش کرد...نرم بودند..عین پنبه ..شاید هم پر! لبخندی برروی صورت ارمیا ظاهرشد...المیرا که ازبین درنیمه باز دزدکی این صحنه هارا دید می زد..روبه ملوک خانم که کنارش ایستاده بود با شوق ولی صدایی آرام وهیجانی شروع به بالاوپایین پریدن کرد وگفت :
- خندید...ملوک خانوم ارمیا خندید...
ملوک خانم هم خوشحال دستانش را بالا گرفت وگفت :
- خدایا شکرت..خودت مهر این بچه رو تودل پدرش بنداز...
ارمیا که تازه آن بچه کوچک ..ازآن جسم کوچک وعروسکی اما زنده ومتحرک خوشش آمده بود...دوست داشت بیشتر اورا نگاه کند..بیشترحسش کند...دستش را به سمت صورتش برد و آرام آرام باپشت دست لپ های نرمش را نوازش کرد...همان لحظه بچه کمی لب ها وسرش راتکانی خفیف داد و باصدای نق ونق کردنش ارمیا را مشتاق ترکرد...ارمیا با خنده سرش را نزدیک اوگرفت ونگاهش کرد...دلش غش رفت...این بچه ! این نوزاد دوست داشتنی ..واقعا بچه ی خودش بود...بچه ی خودش وشمیم ؟!!!...باشوق دستش را خیلی حتاط وآرام به زیر کمر کوچکش برد ویک دستش را به زیر گردنش گرفت واورا هرچند سخت..اما ازجا بلند کرد...
المیرا که ازاین اتفاق هیجان زده شده بود بااشکی که درچشمانش بود ولی با خنده ملوک خانم را محکم درآغوش کشید:
- وای خدا...وای ملوک خانوم..بالاخره بغلش کرد...بغلش کرد...
ملوک خانم که از ورجه وورجه های المیرا به ستوه آمده بود..به زورکی لبخندی زد وکمی از المیرا فاصله گرفت..المیرا بازهم سرش رابین در وچارچوب درقرار داد ونگاهش را به ارمیا دوخت...ارمیا باهمان لبخند آرامش بچه اش را بایک دست بغل کرده وبه سینه اش چسبانده بود وبایک دست اورا نوازش می کرد...حتی صورتش را هم یک لحظه جلو برد و روی لپ هایش را بوسید...بعد سرش را نزدیک گوش بچه برد وباصدایی آرام شروع به خواندن اذان کرد...مطمئن بود هنوز درگوش بچه اش کسی اذان نگفته است ..اگر هم گفته اند او می خواست خودش فقط خودش یک باردرگوش دخترش اذان بگوید......


******

- حمیده خانوم..حمیده خانوم...کجایین پس ؟حمیده خانوم...
حمیده خانم با صدای سایه با نچ نچ کردن به سمت پله هارفت ودرحالی که به سختی هریک ازپله هارا بالا می رفت گفت :
- دختره خونه رو روسرش گذاشته..انگارمن فرارکردم...
پله هارابالارفت ودراتاق را بازکرد..سایه بلافاصله با ورود پیرزن جلوی اوپرید وگفت :
- به هوش اومد..به خدا خودم دیدم..چشماشو بازکرد..تازه حرفم زد..
حمیده خانم باصبوری سرش راتکان داد وسایه را کنارزد وجلو رفت...کنارتخت شمیم روی صندلی نشست وروبه سایه گفت :
- دختر برو یه لیوان آب بیار..
- چشم ..
سایه فوری بیرون رفت وحمیده خانم درحالی که دودستش را روی عصایش گذاشته بود وبه شمیم نگاه کرد...صدایش زد:
- بیداری دخترم ؟!!
شمیم هیچ عکس العملی نشان نداد...حمیده خانم بازهم گفت :
- اگه می تونی چشماتو بازکن..می دونم صدامو می شنوی..سعی کن پلکاتوازهم بازکنی..
وبازهم به شمیم نگاه کرد ...شمیم ابروهایش راتکانی داد...ویک صدای کوچکی ازبین لبهایش که به سختی بازمی شد راشنید وبازهم بی حرکت وبی هوش ماند...سایه باعجله لیوانی آب را درحالی که نصفی ازآن را ریخته بود را داخل آورد ...حمیده خانم گفت :
- بده بهش بخوره ..
- چشم ..

وقاشقی را درلیوان آب برد وکم کم به دهان شمیم نزدیک کرد..شمیم که درحال هوش وبی هوشی به سرمی برد با تماس جسم سردی به لبهای گرمش دهانش را نیمه بازکردو سایه آب داخل قاشق رادردهان اوریخت...شمیم باخوردن حتی همان یک ذره آبی که مانند جان به او تزریق شده بود به هوش شد...انگار روح را دراودمیدند...سایه بازهم آب راقاشق قاشق به اوداد وشمیم کم کم چشمانش را بازکرد....


بادیدن سایه وحمیده خانم ..چند بار چشمانش را باز وبسته کرد وبازهم به آنها خیره شد..حمیده خانم دست اورا گرفت وبالبخند گفت :
- خوبی ؟
شمیم هم به سختی لبخندی زد وگفت :
- بهترم...
ونگاهش را به سایه دوخت ولبخندش را بیشتر کرد...سایه با دست پاچگی گفت :
- سلام ..
شمیم باصدایی گرفته گفت :
- سلام ...من به شما..خیلی زحمت دادم نه؟!
سایه سرش را زیر انداخت وبا خنده گفت :
- این چه حرفیه !
حمیده خانم گفت :
- خدارو شکر خون ریزیت قطع شد...خیلی نگرانت بودم...دکتراومد معاینت کرد چند بار! اما می گفت باید ببریمت بیمارستان..این آخریا دیگه تصمیم گرفته بودم ببرمت بستریت کنم اما انگارخدارو شکر لازم نشد...
شمیم به نشانه تشکر دست حمیده خانم را فشاری خفیف آورد ونگاه نگرانش را به حمیده خانم دوخت...حمیده خانم که می دانست او چه می خواهد بگوید ساکت ماند ...اما شمیم چندبار دهانش را باز وبسته کرد ..می خواست چیزی را بگوید که نمی توانست ...
- شما...شماکه ..کسی رو خبر نکردین نه؟!
حمیده خانم گفت :
- خیالت راحت باشه...تومهمون منی وتاهروقت هم بخوای قدمت رو چشمام ! چیزی نمی گم ...

شمیم با خیالت راحت لبخندی عمیق زد وگفت :
- مدیونتونم ..همیشه ...
حمیده خانوم دستش را درهوا تکان داد وگفت :
- اما یادت باشه سرفرصت همه چی رو برام تعریف کنی...باید منو قانع کنی !
شمیم لبخند کم رنگی زد وگفت :
- چشم ...ولی مطمئن نیستم بتونم قانعتون کنم...
حمیده خانم به چشمان گود رفته و صورت گرد شمیم کمی خیره شد ونفس عمیقی کشید وگفت :
- کم کم سعی کن بشینی...یه کمم که بهتر شدی راه برو...سایه کمت می کنه...منم میرم غذاتو بیارم...
سایه به کمک شمیم رفت وحمیده خانم بیرون رفت ...شمیم به کمک سایه ازجایش بلند شد وبه پشتی تختش تکیه داد...سایه بالشی را پشت سرش گذاشت وپتو را تابالای زانوهایش کشید ..کنارش نشست وبالبخند به شمیم نگاه کرد..شمیم گفت :
- ممنون
سایه هم لبخند دوستانه ای زد وگفت :
- خواهش می کنم...شمیم گفت :
- اون روز که من بی هوش شدم ..چه جوری حمیده خانومو خبر کردین؟!
سایه گفت :
- وقتی دیدم تو غش کردی انقد دست وپامو گم کردم که فقط باجیغ وداد همه همسایه ریختن بیرون..خداروشکر حمیده خانوم بغل دستمه..هروقت صدام درمیاد به دادم می رسه ..اون روزم تا تورو دید گفت بیارینش خونه من...
شمیم سرش را پایین انداخت ودرحال گوش دادن با انگشتان دستش بازی می کرد..با خود فکر کرد...چقدر خوشحال است که حمیده خانم جلوی دیگران به روی خود نیاورده است که شمیم را حتی یک بارهم ندیده ونمی شناسد! چقدر خوب بود که حمیده خانم آبروی شمیم را خریده بود وگذاشته بود شمیم خودش را معرفی کند..چقدر حمیده خانم خوب بود..!مانند..درست مانند...با تصویر ایجاد شده ازفردی که درذهنش بود لبخندنش به تلخی تبدیل شد .....

******

باصدای زنگ اف اف ..زهره خانم که به خیال خود المیرا پشت در است زود به سمت اف اف رفت ودکمه را بدون اینکه بداند چه کسی پشت دراست زد...به سمت آشپزخانه رفت وکف گیردردستش را داخل برنج های درحال قل قل درآب قابلمه تاب داد ...باصدای درسالن بلندگفت :
- المیرا ! اومدی مادر؟!بیا خورشو تو درست کن من برم یه سربه ارمیا وبچش بزنم ...
صدایی نشنید ...حتما المیرا رفته بود لباس هایش را عوض کند...یک دانه برنج را در دستش بین دوانگشت اشاره وسبابه اش فشار داد ...نه خوب بود..دیگر موقع آب کش کردن برنج ها بود...آب کش رادر سینک گذاشت وبرنج را آب کش کرد وبعد درقابلمه ریخت..کمی روغن وکمی هم آب برنج به زیر وروی آن داد وبعد درآن را بایک دم کش گذاشت وزیرش را زیاد کرد تا بخارکند...برای دیدن المیرا بیرون رفت وهمان طور که بیرون می رفت حرف می زد:
- حالا من یه امروزی می خوام برم خونه نیستما..ببین چه جوری خودتو قایم کردی غذا درست نکنی ...
کمی ساکت شد ودوباره گفت :
- المیرا ...چرا جوا.....
دیگر درسالن ایستاده بود..قلبش ریخت...بادیدن تصویر روبروش...خواب بود یا بیدار؟!! بادهان باز با بهت وچشمانی اشکی به آنها نگاه می کرد..پسرجوانش...باهمان تیپ های مردانه اش..همان ابهت مهندس بودنش..همان جذبه اش..اما کاملا درجلدی پدرانه !پدری که واقعا پدرشدن به او می آمد! بایک قنداق بچه دردست..! ویک کیف سامسونت مشکی دردست دیگرش...بهترین ...قشنگ ترین ...وهیجانی ترین تصویری بود که پیش رویش می دید...
- سلام مامان جون
زهره خانم با اشک هایی که روی گونه می ریخت ..باشوق وقدم هایی سریع به سمت آنها رفت وگفت :
- سلام به روی ماهت عزیزم...قربونت برم ...فدای تو بچت...زودتر می اومدین مادر..زودتر...
وسر پسرش را درآغوش گرفت واورا بویید...بوی مردانگی می داد..می دانست ...اودیگر آن پسربی بند وبار آقای دادفر نبود که تانصفه شب ها درمهمانی وپارتی ها سرکند ودم صبح با لباس هایی پراز دود ودهانی بدبو وتنی آش ولاش وارد خانه شود! اودیگر آن ارمیا نبود...او حالا مرد بود..یک پدر مَرد!
زهره خانم خواست که بچه ارمیا را بگیرد که ارمیا گفت :
- خودم می برمش مامان ..فقط شما یه جای خوب به من نشون بدین بخوابونمش..!
زهره خانم با دهانی بازبه ارمیا نگاه کرد..او چقدر عوض شده بود! انگار واقعا به جای یک پدر یک مادر بود ! چقدر قشنگ بادخترش کنارآمده بود..یک کنارآمدن زیبا...یک کنار آمدنی که عشق پدر به دختررا به راحتی می شد درآن حس کرد..! به این زودی...واقعا معجزه بود..!زهره خانم درحالی که بامن من سعی می کرد بهت خودش را کنترل کند به طرف یکی ازاتاق هاراه افتاد وگفت :
- ب..بیا..بیا مادر..بیارش اینجا..

ارمیابه سمت آن اتاق رفت وبچه اش راهم همراه خود برد ...زهره خانم باحرکاتی که دست پاچگی به خوبی درآن پیدا بود تشکی را برای بچه پهن کرد ویک پتوی مسافرتی را برای زیر سربچه تاکرد وگذاشت ..ارمیا بچه رادرجایش خواباند وبدون این که ازمادرش کمک بخواهد ..پتوی دور بچه را بازکرد...بچه اش را به آرامی بلند کرد وپتو را اززیرش برداشت وپتوی دیگررا به رویش کشید..کلایش را برنداشت...! خودش می ترسید..ازسرما خوردن بچه اش..! هرچند دیگر هوا به بهار نزدیک بود وسردی کمتری داشت ...!


اما بهتر بود که فعلا رعایت کند...زهره خانم که بالبخند به ارمیا ونوه اش نگاه می کردگفت :
- خیلی تودل بروئه ..
ارمیا درحالی که پالتویش را درمی آورد لبخند زد..زهره خانم بازهم گفت :
- مث خودت مادر! وقتی به دنیا اومدی همه رو جذب خودت می کردی...انقدر شیرین بودی که توی فامیل همه دوست داشتن...وقتی ام که بزرگ شدی همه...
ارمیابه میان حرف مادرش آمد وگفت :
- وقتی ام که بزرگ شدم هیچ کی چشم دیدنمو نداشت !
زهره خانم اخمی کرد ودستی تکان داد وگفت :
- خودت خوب می دونی همه دخترا سرو دست برات می شکستن ! منتها توخودت گیرداده بودی به یه آدم بی خود...
ارمیا با این حرف مادرش سرش را زیر انداخت وزهره خانم گفت :
- خدامرگم بده..اصلا حواسم نبود توحال وروزت خوش نیس...بیا بریم ..بیا بریم یه جوشونده دم کنم برات اعصابت آروم ترشه..
ارمیا به دنبال مادرش راه افتادوهریکی دوثانیه برمی گشت وبچه اش را نگاه می کرد...وقتی هم که زهره خانم می خواست دراتاق را ببندد ارمیا گفت :
- بازش بذارین مامان
- یخ می کنه بچم ...
- پتو روشه کلاهشوهم برنداشتم ..می خوام اگه بیدارشدصدا گریشو بشنویم ...
زهره خانم مخالفتی نکرد ودراتاق را بازگذاشت وباارمیابه سمت آشپزخانه راه افتادند ...زهره خانم گفت :
- هنوز نمی خوای براش اسم انتخاب کنی ؟!
ارمیا وارد آشپزخانه شد ودرحالی که یکی ازصندلی های زیرمیزناهارخوری را برای نشستن بیرون می کشید گفت :
- انتخاب کرده بودم ..اما..
مکثی کرد وآرام ترگفت :
- رفتن شمیم همه چیزو بهم ریخت...
زهره خانم گفت :
- نمیشه که تاابد به خاطر نبود اون به فکر بچت نباشی...مطمئن باش اون خودشم یه روزی پشیمون میشه..توالان تنها کاری که باید بکنی اینه که فقط به فکربچت باشی..
ارمیا گفت :
- یعنی شما می گین دیگه دنبال زنم نگردم ؟!
زهر خانم لیوان جوشاندنی را جلوی ارمیا گذاشت وگفت :
- نمی گم نگرد..می گم به فکربچت بیشترباش..تو پنچ شش روز همش دنبال شمیم ازاین ور به اون ور رفتی ..یادت رفته ؟! یادت رفته شبا باچه وضعی می امدی خونه؟! یادت رفته تااومد حالت بهتر شه چقدر بدبختی کشیدی ؟! همش کنج اون اتاق عین جنون گرفته ها کزکرده بودی!به فکرزنت باش ولی بیشتر بچت...حالا اسمشو چی می خوای بذاری؟!
ارمیا لیوان رادردست گرفت وخیره به روبرویش گفت :
- می خوام برم شیرازمامان...احتمال می دم اونجا باشه...
زهره خانم باصبوری گفت :
- من هیچ مخالفتی با تو نمی کنم ..توباید زنتو پیدا کنی...باید بهش اطمینان بدی که نمی ذاری زندگیتون دیگه به دست هیچ بنی بشری خراب شه...اما قبل ازهرکاری سعی کن اول آفت های توزندگیتو ازبین ببری..همه چیزرو سامان بدی بعد زنتو بیاری..بعد بری دنبالش...
ارمیا کمی به مادرش خیره شد وگفت :
- ولی...آخه این بچه بدون مادرش.....؟!!
- این دوهفته چه طور بچت بزرگ شد ؟! بقیش هم باخدا...منو المیرا هم هستیم ...
ارمیا کمی درفکر فرو رفت وچیزی نگفت ...زهره خانم بازهم گفت :
- حالا خودت اسمشو چی می خوای بذاری ؟!
ارمیا گفت :
- اول می خوام با بابا صحبت کنم..نظرشماهم برام مهمه...اسم انتخابی من وشما همه رو قرعه می ندازیم ..
زهره خانم صندلی را بیرون کشید وکنارارمیا نشست وگفت :
- مانظرخودتو قبول داریم ...مطمئن باش پدرتو و المیرا هم همینو می گن..
ارمیا یک قلوپ ازمحتویات لیوان را خورد وگفت :
- همین که گفتم مامان...امشب همه باهم انتخاب می کنیم ...



ازهمان بالا وازبین نرده ها حمیده خانم را می دید که روی مبل تک نفره ای نشسته است و درحال تماشای تلوزیون است ...شمیم با لبخند گفت :
- سلام ...
حمیده خانم سرش را با شوق به سمت اوبرگرداند وبادیدن شمیم که ازاتاق بیرون آمده وراه می رود...! به سمتش رفت و همان طور که قصد کمک به اورا داشت گفت :
- سلام به روی ماهت عزیزم ...توبالاخره ازجات پاشدی؟
شمیم دست اورا گرفت وهمان طور آرام به سمت یکی ازمبل هابرای نشستن رفت وگفت :
- اگه خدابخواد...
حمیده خانم که سرازپا نمی شناخت شمیم را روی مبلی نشاند وخودش هم کنارش نشست...دستی برروی صورت شمیم کشید وگفت :
- هنوز رنگ به رو نداری...باید خوب بهت برسم .
شمیم لبخندی ازروی تشکر زد وگفت :
- سایه کجاس؟پیداش نیس!
- خونه خودشونه...این دختر وقتی بچه های من دور وبرم نیستن جای همشونو برام پر می کنه..
شمیم سری تکان داد وگفت :
- خداروشکر...به نظردخترخوبی میاد...
حمیده خانم گفت :
- به از شما نباشه دختر بدی نیس...هم خودش هم شوهرش آدمای ساده این ..
شمیم گفت :
- بچه نداره ؟
- نه ..تازه یه ساله اومدن این جا...اونام مث من تک وتنهان..خانوادشون تهرانن..
شمیم درجواب حمیده خانم سری تکان داد وچیزی نگفت...حمیده خانم گفت :
- میرم برات چای ومیوه بیارم..قول دادم حسابی بسازمت ...توهم قولی که دادیو توفکرش باش..
شمیم با ابهام به حمیده خانم نگاه کرد وگفت :
- چه قولی ؟
حمیده خانم خنده ای بامزه کردوگفت :
- به این زودی یادت رفت دختر؟ قرار بود منو قانع کنی ...من هنوز خانوادتو خبرنکردم !
شمیم با شنیدن این حرف لبخند غمگینی زد وسرش را زیرانداخت..حمیده خانم دستش را زیرچانه شمیم گذاشت وسرش را بالا آورد...
- قرار نیس کسی ازکسی دیگه خجالت بکشه..من فقط دلیلتو می خوام بشنوم...!
شمیم نگاهش را به چشمان آن زن مهربان دوخت..چقدر نگاهش را دوست داشت..چقدربرایش آشنابود..چقدر اورا یاد کسی می انداخت ...بازهم لبخند زد وگفت :
- چشم ..می گم .


******



- اِهکی...!!! مگه من مُردم ؟!
ارمیا با بی حوصلگی گفت :
- بفرما مامان جان..اینم ازگل دخترت که انقدتعریفشومی کردی...!
المیرا فوری برای دفاع ازخود گفت :
- خب منم ازاین بچه سهم دارم دیگه..هم عمشم ..هم فعلا پرستارش...!
ارمیا بااخم گفت :
- منت نذارا...
المیرا که ازاین حرف برادرش حسابی عصبی شده بود جیغی کشید وبه سمتش یورش برداشت که احسان فوری جلوی اورا گرفت ...
- اِاِ...المیرا عزیزم ! این کارا ازتوبعیده !
ارمیا پوزخندی زد وروبه احسان گفت :
- نه بابا این یه روز خل بازی درنیاره آدم باید شاخ دربیاره !
المیرا بازهم جیغ کشید ..احسان گوش هایش را گرفت وگفت :
- ارمیا جان جون هرکی دوس داری..بذار یه موردو این اسم بگه بعد قرعه کشی می کنیم !
ارمیا نگاهی به مادرش کرد وزهره خانم گفت :
- راس میگه مادر..همه یکی یه اسم می گن ..به برکت قرآن همه رو می ذاریم بین قرآن ویکی رو انتخاب می کنیم ..ایشالله که هرچی صلاحه پیش بیاد...
ارمیا دستی میان موهایش کشید وگفت :
- باشه پس صبرمی کنیم بابا هم بیاد..

وبلند شد وبه سمت اتاقش رفت..هرچند خودش ناراضی بود..هرچند دوست داشت لااقل خودش یک اسم را روی بچه اش بگذارد وبه احترام پدر ومادروخواهرش یک اسم منتخب آنهارا به عنوان اسم دوم برای بچه اش انتخاب کند! اما حالا که انگار مجبور شده بود اسم خودش راهم بین اسم های قرعه کشی بگذارد..کمی ..شاید کمی دلگیر بود...


ساعتی بعد ارمیا که درحال نگاه کردن به شیرخوردن بچه اش ازشیشه شیر دردست زهره خانم بود باصدای سلام آقای دادفر سرش را بالا کرد...آقای دادفر با ذوق به سمت بچه ی ارمیا رفت وباصدای بلندی گفت :
- دختر بابا چطوره ؟!!
زهره خانم شیشه شیر را ازبچه دور کرد تا شوهرش به خوبی بچه را ببیند ...آقای دادفر دست بچه را بوسید وگفت :
- بچم داره روز به روز بیشتر رنگ ورو میاد...
زهره خانم زیرلب گفت :
- صدهزار ماشالله ...
آقای دادفر که صدای زهره خانم را شنیده بود سری به طرفین تکان داد وگفت :
- خانوم یعنی به چشمای ماهم اعتماد نداری؟!
زهره خانم نگاهی به نوه کوچکش کرد وگفت :
- من به چشمای پدرشم اعتماد ندارم ..شما که جای خود داری...باید براش اسپند دود کنم امشب...هزارماشالله خیلی تو دل بروئه...می ترسم بچم توچشم باشه ..!
المیرا با ذوق دستانش را به هم کوفت وگفت :
- بابا جون می خوایم اسم براش انتخاب کنیم !
ارمیا گفت :
- بذار بابا ازراه برسه !
المیرا بی توجه روبه پدرش گفت :
- بابا قربون شکل ماهت..زود برو لباساتو عوض کن که من دیگه طاقت ندارم ...!
آقا فرید لبخند عمیق زد وگفت :
- به به به به ..به سلامتی بابا جون...یعنی نمیشه اول شام بخوریم بعد ...
المیرا فوری وسط حرف آقای داد فرپرید وگفت :
- بابا!
آقای دادفر خندید ودستانش را به نشانه تسلیم بالا برد وگفت :
- خیلی خب..خیلی خب..هرچی شما بگین..لااقل اجازه دارم برم دست ورومو بشورم که ؟!
المیرا فوری گفت :
- نه!
ارمیا چشم غره ای به بچه بازی های المیرا رفت واحسان ریز ریز می خندید..زهره خانم گفت :
- فرید جان تو به حرف این دختره نکن...اگه دنیا دست این باشه دو روز رو سرمون خرابه..برو کاراتو انجام بده بعد بیا..
آقا فرید رفت والمیرا اعتراض کنان دست مشت شده اش را باشدت پایین کوبید وبه جای ران پای خود روی ران احسان کوبید :
- مامان !
صدای آخ احسان بلندشد...المیرا یک لحظه به خود آمد...اول به احسان که قیافه اش را درهم کشیده بود وبعد به مشتش که روی پای او بود نگاه کرد ولبش را گاز گرفت ...
- ای وای...احسان...
احسان درمیان درد گفت :
- چیزی نیس عزیزم ..فقط نمی دونم چرا جدیدا زیادی رستم شدی!
زهره خانم با سرزنش به المیرا نگاه کرد وارمیاسرش را به طرفین تکان می داد می خندید ..!
وقتی پدر خانواده برگشت و روی مبلی نشست ..همه به دورش جمع شدند...او کمی به بچه هایش نگاه کرد...ارمیا ..بزرگترین فرزندش! پسر زجرکشیده اش و یک تازه پدر جوان ! المیرا...دختری که هنوز بچه بود وهمان شادی وسرزنده بودن بچگی اش را داشت ! ...احسان ..دامادی که به اندازه ارمیا دوستش داشت ! ودرآخر همسرش که بعد ازخدا ازهمه به او نزدیک تر بود...روی یک مبل تکی را نگاه کرد..خالی بود...آه عمیقی کشید واشک چشمان مردانه وپدرانه اش را ازچشم همه دور کرد..سرش را زیر انداخت وگفت :
- تواین شادی جای یه نفرخیلی خالیه ! ...شادیمون کامل نیس...اینو هممون می دونیم ! با اومدن این بچه ما بیشتر دور هم جمع شدیم یه خانواده صمیمی شدیم..اماشمیم ...
سرش رابالا کرد وبه ارمیا که کنارش نشسته بود نگاه کرد...سرش زیربود وغمگین...انگار که تمام غم های عالم روی سرپسرش ریخته بود..دستش را روی شانه پسرش گذاشت وگفت :
- هیچ وقت اون شب رو یادم نمی ره ارمیا...وقتی با شمیم اومدی خونمون وگفتی این دختره ای که بسته بیخ ریش من مال خودتون ! نمی خوامش! می گفتی من فقط...
حرفش را ادامه نداد و دستی به صورتش کشید وگفت :
- انگار سیلی که اونشب خوردی واقعا کاری بود...همون شب رفتی که دیگه نه شمیم و برگردوندی نه خودت گفتی که کسی دیگه رو می خوای!...اما هیچ وقت فک نمی کردم یه روز گذشتت کاردستت بده!...باباجون می دونم درعین خوشحالی همه ما توازهممون داغون تری...درکت می کنم..آدم وقتی زنش توخونه نباشه انگارنفسش بالا نمیاد..مخصوصا اگه عاشقش باشی!.نمی خوام داغتو تازه کنم نه! فقط می خوام امشب جای عروسمو ،مادراین بچه رو خالی کنم...من نمی گم مقصره ..نمی گم چرا رفت وتنهاتون گذاشت اونم تواین موقع ؟من می گم فقط تو پسرم..تووظیفته هرچه زودتر دنبال زنت بگردی...حالا این یکی دوهفته حالت درست وحسابی نبود که بخوای پی گیرشی می دونم .ولی الان که بهترشدی..الان موقعشه..برو هرجایی رو که می دونی بگرد...مادرت می گه نه.ممکنه اوضاتون بدترشه..اما من فک می کنم هرچی هم بشه اوضاعت بدترازاینی که هس نمیشه ! برو ویه مدت پیش زنت بمون..هرجا هس...نیا تهران ارمیاجان..نیا تا همه این دوز وکلکا بخوابه..این طوری هم برا خودت خوبه هم زن وبچت..
المیرا گفت :
- باباآخه ارمیاازکجا بدونه شمیم کجاست ؟ بیچاره کجارو بگرده ؟
آقای دادفر با حوصله گفت :
- مطمئنا اونم یه جایی رفته که تنها نباشه وبهش جابدن...پیداکردنش خیلی سخت نیس
وروبه ارمیا کرد وگفت :
- فقط این دفعه رو مواظب باش آبروت ازدستت سرنخوره ارمیا جان...آبرو مث یه ماهی تازه ازآب گرفته می مونه..هرلحظه که ازش غافل شی ازدست می دیش !
زهره خانم گفت :
- منم موافقم مادر..حالا که فکرمی کنم با پدرت موافقم..به خدا منم خوبیتو می خواستم..فقط دلم می خواست اول شرایطتت مساعد ترشه بعد بری دنبالش...دلم نمی خواد شمیم بازم اذیت شه...
ارمیا هیچ نمی گفت..سکوت کرده بود وغمیگن...همه دریکی دوثانیه درغم فرو رفتند...انگار که ماتم مرگ کسی را گرفته باشند...ساکت ..ساکت بودند تااین که...
صدای گریه ی بچه بلندشد...المیرا سرش را بالا کرد...
- وای بیدارشد...
وازجا پرید که برود وبچه را ازداخل اتاق بیاورد...ارمیا بادیدن این اشتیاق المیرا برای بچه ! روبه احسان گفت :
- فک کنم باید دست پا کنی...
احسان چشم غره ای به ارمیا که این حرف را جلوی پدرومادرش زده بود رفت وسرش را زیر انداخت...المیرا ازاتاق بیرون آمد و به همراه بچه که تکانش می داد وقربان صدقه اش می رفت یک کاغد و خودکارهم به دستش بود...جلو آمد وسر جایش نشست وگفت :
- خب همه یکی یه اسم بنوسن به انتخاب خودشون..اگه معنیشوهم بلدین بنویسین...بعد تامی کنیم ومی ذاریم بین قرآن..
همه موافقت کردند به جز احسان...اوقبول نمی کرد وتاآخرهم زیر بار نرفت که درانتخاب اسم بچه ارمیا دخالت کند..بیشتر این حق را به خانواده بچه می داد..! المیرا بچه را به مادرش داد واسم هارا بدون اینکه کسی بداند دیگری چه نوشته است گرفت وبین قرآن کریم گذاشت ...هرکدام ازاسم هارابین یک صفحه وبافاصله..قرآن را بوسید وآن را بست..حالا میان قرآن چهار برگه بود...! باید یکی انتخاب می شد...المیرا که مانده بود چه کسی اسم انتخابی را بیرون می کشد..به پیشنهاد آقا فرید قرآن را جلوی ارمیا گرفت ...زهره خانم فوری گفت »:
- بسم الله بگو مادر
ارمیالبخندی زد وچشمانش را بست ویکی ازبرگه هارا بیرون کشید ...المیرا قرآن را روی رحل گذاشت ...با شوق گفت :
- وی ارمیا زودباش بازش کن...
ودستانش را ازهیجان بهم کوفت...ارمیا با آرامش کاغذ را باز کرد وبه اسم انتخابی داخل کاغذ نگاه کرد...چشمانش می خندید...المیرا بی تحمل گفت :
- بخون دیگه اَه ...
ارمیا باصدای گیرایش خواند:
- تمنا:آرزو ، خواستن چیزی همراه با تواضع و فروتنی ، دختری که وقارش همه را در مقابلش به فروتنی می کشاند...
المیرا هینی کشید وازذوق شروع به دست زدن کرد..وبقیه چندثانیه بعد المیرا را همراهی می کردند...المیرا گفت :
- اسم انتخابی کی بود؟!!
به تک تک ..پدر ومادر وبرادرش نگاه کرد...ارمیا چشمکی زد وچیزی نگفت...المیرا با جیغ وسروصدا به سمت ارمیا رفت ...ارمیا که موقعیت را خراب می دید ازجا دررفت والمیرا به دنبالش :
- پسره تقلب کار...تواز اول خلقتت خلاف بودی...وایسا بینم...
زهره خانم بالبخند به نوه کوچکش که باچشمان درشت وبراق رنگی اش به این ور وآن ور نگاه می کرد چشم دوخت وزیرلب گفت :
...