سورن:چه خبرته متین؟سر صبحی صداتون خونه رو برداشتهمتین:ازاین خانوم برس تا نصفه شب نشسته تلویزیون نگاه کرده اونم با صدای بلند یادش هم رفته خاموش کنه تا صبح تلویزیون روشن بوده...الان هم که با کتک باید بیدارش کنم...پا نمیشهبلند شدم وسیخ نشستم با موهای ژولیده...توآیینه که هنوز خودم رو ندیده بودم اما مطمئن بودم قیافه ام وحشتناک شده که متین نیم متر پرید عقب ودستش رو گذاشت رو سینش و با ادای دخترونه گفت:ایــــــــــش دختر خدا مرگت بده ترسیدم با این قیافه ات...بچه ام نیافتاده باشه خوبه...با خنده وعصبانیت بالش رو پرت کردم سمتش که رو هوا گرفتشعسل:زهرمار...خیلی هم دلت بخوادمتین:پاشو یه نگاه تو آیینه به خودت بیاندازقیافه و سر و وضعت رو ببین بعد بگو دلت بخواد بپر برو حاضر شو بیا صبحونهبا اخم در حالی که زیر لب به متین و آبا واجدادش درود می فرستادم رفتم تو اتاق وبا یه حرکت میگ میگ ای چپیدم تو حموم...اوه...بوی عطر وادکلن وافتر شیووانواع شامپو قاطی شده تو حموم چه کردی سورن...منم نا مردی نکردم شامپوهای خوشجلم رو که همیشه تو کیفمه با خودم آورده بودم...اول چنددست موهام رو با شامپوهای خوشبوم شستم بعدهم شامپوبدن و...فکرکردی آقا سورن جلوت کم میارم؟؟؟عمرا!!!به من میگن عسل آرمان پرنسس زیبایی ...اوه اعتماد به نفسم تو حلقم...نیم ساعتی میشد که تو حموم بودم البته از لج متین سعی کردم طولش بدم وقتی حرص میخوره عجیب بامزه میشه از گوشاش انگار دود میاد بیرون عین شخصیت های کارتونی آها آها مثل تام وقتی نمیتونه جری رو بگیره و بخوره قرمز میشه و دستاش رو مشت میکنه و از گوشاش دود میزنه بیرون متینم وقتی حرص میخوره دقیقا شکل تام میشه...متین اگه بفهمه تو دلم بهش گفتم تام سرم رو از تنم جدا میکنه...صدای متین از بیرون میاومد...متین:بدو دیگه عسل نیم ساعته رفتی تو حموم خوبه هر روز حمومی ها بیا بیرون دیگه دیرمون شدعسل:آه چقدر تو امروز نق می زنی برو بیرون در اتاقم ببند بیام بیرونمتین:باشه فقط بجنب دخترعسل:نترس نیلو جونت در نمی ره کهمتین:جای حرف زدن یکم سریع باشبعدم رفت بیرون و در و بست منم یه حوله ی کوتاه پیچیدم دور خودم حوصله نداشتم حوله تن پوشم رو ازهتل با خودم بار کنم بیارم اینجا البته اگه حوصله هم داشتم این آقا متین اینقدر ماروشگفت زده کرد که وقت به حوله آوردن نرسید.همینم خدایی داشتم.آخه می دونید تواین ماموریت بهم ثابت شده باید همیشه یه سری لباس اضافه همراهم باشه...به حوله ی صورتی کم رنگی که عین لباس دکلته تنم کرده بودم نگاه کردم...آدم اینطوری هم می تونه برم مهمونی؟جالب می شه ها،نه؟بعد از یکم دید زدن خودم تو آیینه ی اتاق متین رفتم سراغ ساکم و یه بلیز دامن رسمی کرم برداشتم و با کلاه گیس موهایِ فرم رو...انداختمشون روی تخت...موهام رو سشوار کشیدم وبا دقت بستمشون که از کلاه گیسم نزنه بیرون...که یه دفعه گوشی سورن که رو تخت افتاده بود زنگ خورد اونم بی اجازه ودر زدن پرید تو اتاق...وای خدای من فاجعه بیشتر از این نمی شه... 


مات بهم دیگه نگاه می کردیم نگاش از رو چشمام به سرشونه های لختم سر خورد...بعد انگار که تازه متوجه اوضاع شده باشه رفت سمت موبایلش و از اتاق سریع رفت بیرون...تنگی نفس گرفته بودم نشستم رو صندلی تا یکم نفسم جابیاد...به آینه نگاه کردم که ببینم چه شکلی بودم که سورن اونجوری خیره مونده بود...حوله ام که هنوز به حالت یه لباس دکلته کوتاه بدنم رو در خودش گرفته بود کمی شل شده بود خداروشکر جلوی سورن نیافتاده بود که آبرو وحیثیتم تماما بره...دم سردار گرم که گفت یه صیغه محرمیت بخونیم مگره گناه کرده بودم الان حسابی ها...-اه دختر چرا اینقدر حرف می زنی پاشو لباستو بپوش که سر وکله ی متین پیدا نشده اونم یه فیضی ببره...-خیلی خب بابا پاشدم دیگه کت ودامنم رو پوشیدم وکلاه گیسم رو گذاشتم و با عطرم طبق معمول دوش گرفتم...جای مامان خالی که باز داد بزنه عسل باز بااون عطر تو دوش گرفتی؟چرا به فکر سرمن نیستی...آخه مامانم به بوی ادکلن حساسیت داشت و سریع سردرد می گرفت...گفتم مامان یادم افتاد چند روزه باهاش صحبت نکردم...چقدر دلم برای خانواده ام تنگ شده بود... حیف سردار گفته زیاد باهاشون ارتباط نداشته باشیم گفته اینطوری برای همه مون بهتره...چه می دونم والا...اومدیم شب یه زنگی بهشون می زنم...-عسل به سورن نگاه نکن باشه؟انگار هیچ اتفاقی نیافتاده خب؟-باشه دیگه فکرنمی کنم حالا اجازه می دی جناب وجدان برم بیرون؟-آره فقط یکم سرت و بگیر بالا وخیلی ریلکس برو بیرون...منم به حرف وجدان جونم گوش کردم انگار نه انگار که سورن منو اونطوری دیده رفتم بیرون که باز غر غر های متین شروع شد...این پسره فکش در نرفت از بس که غر زد؟متین:چه عجب سرکار خانوم اومدن بیرون...بیا صبحونت رو بخور ماهم بریم لباس مون رو عوض کنیم...زود بخوری ها ما اومدیم باید تموم کرده باشی...همونطور که فکرش رو کرده بودم متین از عصبانیت شبیه تام شده بود چقدر با مزه شده بود...هه..هه...متین رفت تواتاق .من هنوز دم در اتاق ایستاده بودم وبعد رفتن متین یکم دهن کجی کردم و اداش رو در آوردم...-تموم کرده باشی...ای ای ایسورن از کنارم رد شد وچشم دوخت تو چشمام سری از روی تاسف برام تکون داد و رفت تو...همینم مونده این بهم بفهمونه مسخره کردن دیگران زشته...بابابزرگ...منم رفتم یه دل سیر صبحونه خوردم البته هول هولکی که این ننه غر غرو منظورم متینه باز نیاد و سرم داد بزنه سریع سفره رو جمع کردم که اونا هم اومدن بیرون.سورن کت وشلوار اسپرت کتان کرم پوشیده بود...نگاه هر کاری می کنه باید بامن سِت کنه انگار...بایه تیشرت جذب ساده ی قهوه ای عینک قهوه ایش رو هم زده بود به چشماش...متین هم یه کت وشوار مشکی اسپرت با پیرهن سبز رنگ چشماش...بیشرف ها خوب خوشتیپ بودنا...متین:حاضری دیگه عسل؟عسل:فقط وایسا کیف وعینکم رو بردارم...کیف دستی قهوه ایم رو برداشتم با کفش پاشنه 3 سانتی سِِتش رو پوشیدم...چون صبحونه خورده بودم رژلبم یکم پاک شده بود سریع از کیفم رژلب براق گلبهی ام رو برداشتم وبادقت اما تند کشیدم رو لبای نازکم...دستمو کردم تو موهای کلاه گیس و یکم تکون دادم عینکم رو از رو میز توالت برداشتم واومدم بیرون...عسل:من حاضرم بریم...با ماشین متین به سمت شرکت نصیری حرکت کردیم...توکل راه متین وسورن درمورد پرونده ودستورات سردار صحبت می کردن و من بی حوصله به حرف هاشون گوش می کردم...آخه هر حرفی رو ده بار تکرار می کردن ویه جوری باهام حرف می زدن که انگار من گاگول تشریف دارم...دورازجونم...بالاخره رسیدیم من زودتر از همه خودم رو پرت کردم از ماشین بیرون...

سورن:چه خبرته؟چقدر هولی؟نترس ناهار نمی دن که اینقدر عجله داری...عسل:راستش دلم برای مانی جونم تنگ شده دیگه طاغت دوریش رو ندارمیه لبخند از خباثت زدم و راه افتادم عصبانیت رو تو تک تک سلول های بدنش می دیدم وای چه حالی می ده حال گرفتن...خدا این حال گرفتن رو از ما نگیره که اگه بگیره کار وکاسبی مون کساد می شه...داشتم برای خودم راه می رفتم که سر پله ی سوم دستم رو محکم از پشت گرفت وبا عصبانیت نگاهم کرد...منم بیخیال گفتم:چته؟ولم کن دستم درد گرفتسورن:که دلت واسه مانی جونت تنگ شده دیگه؟یه دلتنگی بهت نشون بدم که خودت حظ کنی(شرمنده حظ رو اینطوری می نویسن آیا؟)از کنار من جنب بخوری خودت می دونی...یه امروز مثه آدم رفتارکنعسل:دستم رو ول کن...من باهر کسی مثه خودش رفتار می کنم.زدی ضربتی،ضربتی نوش کن...سورن:دارم برات...عسل:داشته باش نیست که من کم میارممتین:تام وجری بست کنید...زشته جلو مهندس ایناهه تام که تویی متین جون...طفلکی خودشم نمی دونه اسمش رو گذاشتم تام...به سورن نگاه کردم...یاخدا بااین هیکل...اوم؟بزار فکرکنم چی بهش می خوره...آها غولتشن...نه بابا توام ها تکراریه این...خب نشد؟عین غول چراغ جادو می مونه...هه فکرکن سورن بااین هیکلش جلوی من زانو بزنه...بگه امر بفرمایید سرورم هر آرزویی داشته باشید برآوردم می کنم...منم بهش بگم یه خونه شکلاتی می خوام باکلی شیرینی وشکلات که هیچ وقت تموم نشه...آخه می دونید بچه که بودم یه کتاب داستان داشتم خانه شکلاتی کلی به هانسل و گرتل حسودیم می شد....بعدشم یه لامبورگینی 2013بخوام که حال پسرخاله ام رو بگیرم که با ماشین خارجیش میاد هی پز می ده...نگاه نگاه انگار نه انگار 26سالمه ویه سروان با شخصیتم آرزوهام و نگاه یا از رو حسودیه یا رو کم کنی...چیکار کنم کودک درونم حسابی فعاله...وقتی پلیس شدم بخاطر این بود که می شد کلی انرژی مصرف کرد. از دیوار راست بالا رفت...از کارای اداری که پشت یه میز می شینی وچهار تا نامه تایپ می کنی متنفرم ...اگه منو می فرستادن بخش اداری دایره پلیس خودم رو دار می زدم...سورن:پاک دیوانه شد از دست رفت چته چرا تو فکری؟متین:بریم زود کارامون رو انجام بدیم بعدش ببریمش دکترتا دیوانه تر نشدهعسل:زهرمار داشتم فکر می کردم شماها همبعد تند تر پله ها رو رفتم بالا یه کارتون می داد قبلا یه پسره بود می تونست دنیارو ثابت نگه داره منم می رم توفکر انگار اونطوری می شه به خدا...دیدی چی شد؟این همه فکرکردم آخرشم یه اسم واسه این کینگ کنگ پیدا نکردم...عسل:آخ جونمی...هورامتین:بفرما اینم نشانه هاش دختر چرا هورا می کشی مگه تا حالا شرکت نصیری رو ندیدیسورن:نه تازه کشفش کرده خوشحالهعسل:ایــــــــش به شما چه اصلا...کینگ کنگ بهتر از این نمی شه خیلی بهش میاد..اصلا انگار از اولش این اسم رو واسه این ساختن برازنده خود جناب سرگردِبا صدای مانی برای هزارمین بار از افکارم پرت شدم بیرونمانی:سلام پرنسس همیشه جذاب ما خوبین عسل خانوم؟عسل:ممنون آقا مانی شماخوبین؟چه خبرا؟مانی:مگه می شه شما رو ببینیم و خوب نباشیم؟سلامتی خبر که زیاده بفرمایید داخلعسل:ممنونم...مهندسوارد دفتر نصیری شدیم و از کنار مانی که برای استقبال از ما جلو اومده بود گذشتیمسارا:اوه عسل خوش اومدیدستاش رو باز کرد منم خانومانه بغلش کردم و رو هوا بوسش کردم که رژم پاک نشه...بامهندس نصیری هم دست دادم متین وسورن هم پشت سرمن با سارا ومهندس دست دادن و بعد ااز احوال پرسی های معمول و تعارفات الکی نشستیم ورفتیم سر اصل مطلب

سورن:مهندس امروز زیاد مزاحمتون نمی شیم باید داروها رو ببینیم و کارهای بارکردن رو انجام بدیمنصیری:باشه موردی نیست شما ومهندس کیانی باهم به کار ها رسیدگی کنین ما که دیگه باز نشست شدیم...متین:این حرف ها چیه مهندس...ماشالا بزنم به تخته تازه 40 سالتون هم نشدهآره جون خودت اینی که من می بینم به فسیل هم می گه کوچولو چندسالته؟البته تا اون حدم نبود ها ولی 55 روشاخش داشت...سورن:ناصرخان نیستن؟نصیری:ناصردیشب رفت ایرانعسل:ایران؟؟؟نصیری:آره رفت که مقدمات کارها رو انجام بده آخه یه سری کارهم توایران داریمسورن:درمورد روانگردان ها؟نصیری قیافه اش جمع تر شد وبااخم یه آره ای زیر لب گفت...اصلا از شراکتمون درمورد روانگردان ها راضی نبود کی حاضره سود به این زیادی و کثیفی رو با کس دیگه ای شریک بشه؟سورن:قرص ها رو چیکار می کنین؟منظورم داروهای لاغریه ؟نصیری:توایران یه شرکت هست که سالها باهامون همکاری می کنه داروهای لاغریه رو به اونا می فروشیم...به محض رسیدن لنچ ها به ایران...بار کامیون هاشون می کنن...متین:همه رو؟یعنی همه ی قرص هارو؟هم روانگردان هارو هم لاغری هارو؟نصیری:آره اونا ازاین موضوع خبردارن...رسیدین تهران قرص هارو تفکیک می کنید و بااحتیاط می برین ویلای لواسونمون اونجا بقیه کارها رو ناصر انجام می ده...بعدش هم ما به این قرص ها نمی گیم روانگردان می گیم شادی آور...این قرص ها به جوونا یه انرژی دیگه می ده یه شادی خوب و لذت خوش...بار آخری باشه که این اسم رو از زبون شماها می شنوم...متین:ببخشید مهندس فکرنمی کردم یه اسم اینقدر ناراحتتون کنهآره جون عمه ی محترمتون جناب نصیری شادی یه ثانیه ای قرص هات بخوره توسرت این همه جوون رو می فرستی اون دنیا آخرش هم می گی شادی آوره؟ارواح خیکت...-اِمودب باش سروان...-زهرمار نگو سروان الان می شنون همه چی لو می ره...-واقعا تو مریضی کی می شنوه؟تا حالا دیدی کسی صدای وجدان کسی رو بشنوه؟-حالا ساکت شو فعلا حوصله تورو ندارم...-کی حوصله داشتی که باردومت باشهباصدای سورن که داشت خداحافظی می کرد واز صندلی بلندشده بود به خودم اومدم...سریع از صندلی پاشدمسورن:فعلا مهندس ما می ریم به کارها برسیم...نصیری:باشه فقط مهمونی امشب روفراموش نکنیدسورن:خیالتون راحت ...فراموش نمی شهمهمونی؟اینقدر این وجدانه حرف زد نفهمیدم مهمونی قضیه اش چیه؟یادم باشه رفتیم بیرون از متین بپرسم...ازاتاق که اومدیم بیرون رفتم کنار متین تا ازش بپرسم.اگه از سورن بپرسم حسابی ضایع ام می کنه که مگه تو تو اون اتاق نبودی وباز داشتی به چی فکرمی کردی که نشنیدی واین حرفا...آروم کنار گوش متین گفتم:متین قضیه این مهمونی چیه؟متین:ای شیطون باز حواست نبود،نه؟عسل:نه نبود حالا می گی این مهمونی چیه یانه؟متین:خیلی خب..نزن می گم...بخاطر برگشت ما به ایران وکلا بردن محموله دارن همونی می گیرن یه دورهمی نسبتا شلوغعسل:آها...یعنی اینقدر مهم شدیم بخاطرما مهمونی بگیرنمتین دستش رو انداخت دور شونم و با لبخند گفت:چه می دونم لابد شدیم دیگهعسل:یعنی جدی جدی فردا داریم می ریم؟متین:آره دیگه...چیه نکنه دلت تنگ می شه واسه اینجا؟نمی خوای بیای؟عسل:نه..نه همینطوری پرسیدم...دلم برای ایران تنگ شدهمتین:پس من چی بگم؟هان؟تازه اگه بریم بازم کلی باید با اینا باشیم واین قضیه تموم نمی شه...سورن:تازه اولشه کلی کار داریم اونجا...بد بختی هامون تازه شروع می شهمانی برگشت عقب:چی می گین شماها؟



متین:هیچی عسل جون داشت در مورد مهمونی امشب حرف می زد خانوم ها رو که می شناسی مانی جون تا اسم مهمونی میاد ذهنشون مشغول می شه که چی بپوشنمانی:ماشالا عسل خانوم هرچی بپوشن بهشون میاد...دیگه نباید نگرانی داشته باشنلبخند مصنوعی زدم زیر لب با حرص بعد از زدن یه سقلمه ی جانانه به متین گفتم:-من فکرلباسم دیگه بچه پورو؟متین:پ نه پ انتظار داشتی می گفتم داشتیم در مورد عملیاتمون حرف می زدیم که چه جوری حالتون رو بگیریم ؟عسل:هیــــــس یواشتر می شنونسورن با اخم غلیظی بهمون نگاه کرد وبا حرص گفت:کم حرف بزنین کلی کار داریم...تندترعسل:کینگ کنگ...سورن دوباره بااخم برگشت سمتم ویه ابروش رو داد بالا:چیزی گفتی؟عسل:نـــ..نـــ گفتم باشه باشهسری تکون داد ودوباره جلورفت...باز عصای معروف رو قورت داده عنقرسیدیم به سالن کارخونه دودسته دارو قرص به صورت جداگانه بسته بندی شده بودن.مانی رفت جلو و یکی از بسته های کوچیک رو که توش حدودا ده تا قرص تویه یه بسته پلاستیکی بسته بندی شده بودن برداشت...مانی:اینا اصل کاری هاستسورن پوزخندی به مانی زد وبسته رو ازدستش گرفت وبه قرص ها خیره شدسورن:آره..خوب میشناسمشون..یه دوران از زندگیم رو باهاشون سپری کردم...شدن تنها همدمم هیچوقت یادم نمیرهمانی:هنوزم اهلش هستی؟سورن:نه..نه..اگه قراره شادی داشته باشم باید طبیعی باشه نه مصنوعیمانی:پس چرا خواستی باما تو قاچاقشون شریک بشیسورن بسته رو روی بقیه بسته ها روی میز انداخت وبالبخند گفت:بخاطر اینکه سوداین قرص ها همون شادی طبیعی رو برام میاره منم که عاشق این شادی امهمه زدن زیر خنده مانی هم زد پشت سورنمانی:ای کلک...خب قرص های لاغری هم میخواین ببینین؟متین:آره بدمون نمیاد اونا رو هم ببینیمرفتیم سمت میزهایی که اونطرف سالن کارخونه بود وچند نفر با روپوش ودستکش های پلاستیکی مشغول بسته بندیشون بودن...همینطور که از کنار میز راه میرفتیم وبه داروهای در حال بسته بندی نگاه میکردیم مانی برامون صحبت میکردمانی:ایناهم یه سری قرص های لاغریه...شربتش روهم داریم ولی زیاد به درد صادرکردن نمی خوره دردسر ونگه داریش سخته ونمیشه اکس هارو توش قایم کردعسل:یعنی تواین قرص ها میشه؟مانی:آره تویه سری از این ها که ته کامیون چیده میشن اون بسته های کوچیک رو قرار میدیم...به همین راحتیسورن:فردا صبح راه می افتیم؟مانی:نه فردا صبح بار میزنیم دم دمای غروب راه می افتیم.متین:پس شب می رسیم ایران؟مشکل گمرکی نداریم کهمانی:نه هماهنگ کردیم به محض رسیدنمون به ایران دوباره جنس هارو ازتو لنچ تو کامیون های مهندس سلطانی بار می زنیم...متین:مهندس سلطانی؟مانی:آره دیگه شرکت همکارمون تو ایران...بعد بار زدن با مهندس می ریم ویلای لواسون قرص های خودمون رو بر می داریم و قرص های مهندس رو می دیم بهشسورن:بعدش چی؟مانی:بعدش دیگه با ناصرخانه من زیاد چیزی نمی دونم تا همین جاش رو حالا پیش بریم بقیه اش می مونه واسه بعدسورن:اما ما اومده بودیم بارزدن رو ببینیممانی:عجله نکن مهندس صادقی فردا بازدن رو هم می بینی فعلا فکر مهمونی امشب باش...ناهار رو با ما می خورین؟متین:اگه اشکال نداشته باشه آرهمانی:چه اشکالی پس بریم دفتر من ناهار سفارش بدم...بعداز ناهار ما اومدیم هتل و متین هم رفت خونه خودشعسل:سورن؟سورن:هوم؟عسل:می شه یه زنگ به خانواده ام بزنم؟سورن:بزن فقط طولانی نشه ها درمورد پرونده هم صحبت نکن شاید تلفن هامون رو شنود کننعسل:یعنی امکانش هست؟سورن:وقتی نصفه شبی آدم می فرستن تو سوییتمون دیگه این کارکه براشون چیزی نیستعسل:باشه باشهنشستم روی تخت وگوشیم رو گرفتم دستم شماره ی خونه رو گرفتم دل تو دلم نبود بعد سه تا بوق گوشی رو برداشتند.عرشیا:بله بفرماییدعسل:سلام داداشی چطوری؟عرشیا:بــــــــــه عسل خانوم گل چه عجب یادی از ما کردی خانوم رفتی اونجا چهار تا اجنبی دیدی پاک ما رو فراموش کردی،نه؟چه خبر؟کی میای؟سوغاتی برامون چی گرفتی؟همه چی خوب پیش میره؟عسل:یواش بابا کدومش رو جواب بدم حالا؟عرشیا:همه اش روخب؟عسل:خبرکه سلامتی .فردا پس فردامیایم ایران ولی معلوم نیست کی بیام پیش شما...سوغاتی رو که تورو خدا بیخیال نمی ذارن برم خرید اینجا...هی همچین بدم پیش نمی ره...جواب سوالات رو گرفتی؟حالا بگوببینم توخونه چیکار می کنی مگه الان نباید شیراز باشی واسه دانشگاهت جناب مهندس کامپیوتر؟عرشیا:وسط ترم اومدم مرخصی...بی سوغاتی پات رو توخونه نمی ذاری گفته باشمعسل:باشه بزار ببینم این شوهرم منو می بره خرید یانهعرشیا:خجالتم خوب چیزیه چه شوهرم شوهرم می کنه وایسا مامان بیاد اگه بهش نگفتم یه آشی برات نپختم...عسل:مگه مامان خونه نیست؟عرشیا:نچ...رفته خریدعسل:ای بابا دلم براش تنگ شده بود خواستم صداش رو بشنومعرشیا:پس بگو واس خاطر ما زنگ نزدی...کاری نداری؟عسل:خیلی خب عرشی جونم قهرنکن دیگه مگرنه از سوغاتی خبری نیست هاعرشیا:باشه بابا بیا گوشام مخملی من که چشام آب نمی خوره تو چیزی واسه ما بخریعسل:غزل چی؟غزل خونه نیست؟عرشیا:چرا تواتاقشه...غـــــزل...غـــــ ــزل بیا عسله...اوه اوه عسل دختره رو انگار بهش گفتم تام کروزه اینقدر هولهغزل:بده من گوشی رو کم چرت بگو...سلام آجی جونم...خوبی الهی دورت بگردمهمینجوری که می خندیدم:آره فدات شم..تو باز اونطوری دویدی سمت تلفن؟فرش زیرپات گیر نکرد باز؟غزل:نه مامان بنده خدا از بس که خوردم زمین فرش رو ازاینجا برداشت...صد دفعه گفتم یه تلفن بی سیمی بگیریم کوگوش شنوا؟نگفتی عسلی خوبی خوش می گذره؟از آقاتون چه خبر؟عسل:بدنیست بیشتر اوقات مهمونی های آنچنانی هستیم جات خالی...آقامون هم که هم چنان عصا قورت داده اونم عصای دومتری یه ذره انعطاف تو وجود این بشرنیستغزل:آخی بمیرم الهی آجی چی می کشی؟لابدخیلی لاغر شدی نه؟عسل:نه اتفاقا هیکلم همونه شاید چاقتر هم شده باشم...چه خبر از تو خانوم روانشناس؟تونستی این عرشیای مارو درمان کنی؟غزل:اون که ازمحالاته...من که هیچ همه استادام هم جمع بشن از پس این پسره برنمیان...عرشیا:کم پشت سرمن حرف بزنینغزل:پشت سرچیه؟جلوروت دارم می گمعسل:غزل آجی دعوا نکنین من خیلی نمی تونم صحبت کنم به مامان وبابا سلام برسون بهشون بگو یه زنگ بهم بزنن حتماغزل:ای بابا ماکه اصلا حرف نزدیم باشه توهم به آقاتون سلام برسون حسابی هم مراقب خودت باش...می بوسمت خداحافظعسل:قربونت برم عزیزم توهم مراقب خودت باش خدانگهدارت عرشیا داداشی خداحافظعرشیا:خداحافظ گلم خداحافظگوشی رو قطع کردم وچسبوندمش به سینه ام...چقدر دلم براشون تنگ شده بود...واسه خواهر وبرادرکوچیک وشیطونم.کاش زنگ نمی زدم حالا بی قرارتر شدم..................................................... .................................................


روی تخت دراز کشیدم وبه بچگی هامون فکر می کردم...به وقتی که من و عرشیا و غزل دور تا دور استخر می گشتیم ومامان چقدر حرص می خورد وهمش می گفت مراقب باشین...ما 3تا به فاصله ی دوسال ازهم به دنیا اومده بودیم.عرشیا 24سالش بود و فوق مهندسی کامپیوتر تو دانشگاه شیراز می خوند...یه مغز کامپیوتر حسابی بود...قرار بود دایی بعدتموم شدن درسش تو پلیس فتا براش کارجورکنه...داداشم از منم شر و شیطونتر بود...یه پسرشیرین ودوست داشتنیغزل خواهرم 22 سالش بود و روانشناسی می خوند...ازما دوتا آروم تر بود شیطنت های من و عرشیا رو نداشت اما تا دلت بخواد باعرشیا تو سروکله ی هم می زدن موندم مامان اینا رو چطوری باهم توخونه تنها گذاشته...هیچوقت خدا باهم نمی ساختن اما بامن خوب بودن بالاخره خواهر بزرگه بودم دیگه هر کدومشون هم برای اینکه خودشون رو تودل من جا کنن کلی شیرین زبونی می کردن که روی همدیگه رو کم کنن...صدای در افکارم رو پاره کردعسل:بله؟سورن:می شه بیام تو؟پاشدم روی تخت نشستم.عسل:بفرماییدسورن اومد توهنوز لباس های بیرون تنمون بودسورن:زنگت رو زدی؟عسل:آره ولی مادرم خونه نبود می خواستم باهاش حرف بزنم که نشدسورن:اشکال نداره بعدا زنگ می زنی...واسه امشب لباس داری؟عسل:مگه متین برام نمیاره؟سورن:نه زنگ زد گفت خودتون برین خرید نمی تونه برات لباس بیارهعسل:خب پس امشب چیکار کنیم؟سورن:آماده شو بریم خرید؟عسل:شماهم می خواین لباس بگیرین؟سورن:نه من باید کت وشلوار بپوشم که دارم دیگه واسه چی خرید کنم؟واسه تو می ریم خرید.من دیگه حوصله لباس عوض کردن ندارم اگه می خوای لباس عوض کنی زود باشعسل:باشه یه کم صبرکن حاضرشمسورن رفت بیرون و من موندم و کمد لباسام...یه شلوار جین مدل دار که کنارش از بالا تا پایین بند چرم قهوه ای ضربدری کار شده بود رو پوشیدم...با یه پیرهن دکمه دارآستین سه ربع قهوه ای تا زیر باسنم که وسطش یه کمر بند چرم قهوه ای می خورد.یه کم آرایش مسی کردم وکفشای پاشنه 10 سانتی قهوه ای جلوبازم رو پوشیدم...یادم باشه یه کلاه کابوی هم بخرم تیپم شبیه مکزیکی ها شده بود...اسلحه هم که داشتم...بنگ بنگ...با ادکلنم دوش گرفتم وعینک به مو رفتم بیرون...سورن از سرتا پای منو بررسی می کردسورن:می خوای بری عروسی؟عسل:کی باتیپ اسپرت رفته عروسی که من دومیش باشم؟سورن:حوصله مزاحم ندارم ها عسلعسل:وا مگه من چمه؟من خوشگلم که تقصیر خودم نیستسورن:اعتماد به نفست ستودنیهعسل:اگه من خوشگل نیستم پس چرا گفتی حوصله مزاحم نداری؟زود باش اعتراف کنیه لبخند شیرین دختر کش زد که تازه کشف کردم اونم وقتی می خنده یه چال رو گونه چپش میافتهعسل:چیه می خندی؟زودباش اعتراف کن من بابام قاضیه خوب بلدم اعتراف بگیرم هاسورن:خیلی خب خوشگل که نه یکم بدنیستی ولی با این زبونی که تو داری بعید می دونم کسی بگیرتتعسل:پس خبرنداری چندتا چندتا خواستگار رد می کنم آخریش هم یکی از همکارهای خودمون بودقیافه اش عوض شد با ابروهای بالا داده ولحن موشکافانه پرسید:کی بود حالا؟من می شناسمش؟عسل:نمی دونم می شناسیش یانه...سرگردکاوه معاون بخش فتا می شناسیش حالا؟سورن:شهاب کاوه؟عسل:پس می شناسیش آره خود خودشهبااخم شونه ای بالا انداخت وروش رو برگردوند و مشغول پوشیدن کفش هاش شدسورن:فکرنمی کردم شهاب اینقدر بد سلیقه باشه که به توپیشنهاد ازدواج بده ازش ناامید شدم قبلنا خوش سلیقه تر بودعسل:نگوکه دلت نمی خواست جای اون باشی؟سورن:اولا مگه جواب مثبت دادی که دلم بخواد جاش باشم؟دوما من عمرا همین چیزی دلم بخواد...مگه جونم رو از سر راه آوردم؟عسل:خب آره دیگه قضیه گوشت وگربه هست دیگهسورن: فعلا که جنابعالی متاسفانه زن منی...عسل:خب خداروشکر که عملیاتمون زود تموم می شه ومنم از بندجنابعالی آزاد می شمسورن:بدو که حوصله ندارم این حرفا روبشنوم دیربریم مهمونی غر غرهای متین روکی جواب بده؟زود باش...

یکم که گشتیم پشت یه مغازه ی فوق العاده شیک ایستادیم...چشمم یه لباس پوست پیازی رنگ بلند رو گرفته بود که آستین های بلند وحریر مانند داشت.از روی سینه ام تا بالای زانوم تنگ و سنگدوزی شده بود..که وقتی نور به سنگ ها می خورد خیلی قشنگ نور رو به بازی در می آورد...از زانو به پایین هم حریر بود که نسبتا گشادتر از قسمت بالایی بود...درست مثه ماهی می موند لباسه...خیلی خوشگل وتو چشم بود...سورن:چشمت رو گرفته،نه؟باذوق دستام رو کوبیدم به هم وتو چشماش نگاه کردمعسل:آره خیلی،قشنگه نه؟سورن:اوهوم...بریم تو؟دستم رو دوربازوش حلقه کردم یکم متعجب نگام کرد که من اصلا حواسم بهش نبود.حواسم فقط به لباسه بود که هر چه زودتر امتحانش کنم وببینم بهم میاد یانه...مطمئنن که بهم میاد با این هیکل قشنگم- باز رفتی تو کار اعتماد بنفس نه؟-بیخیال وجدان نزن تو ذوقم دیگه-الهی باشه فعلاسورن:سلام آقا می شه اون لباسی رو که تو ویترین گذاشتین برامون بیاریدبعد با دستش اشاره کوچیکی به لباس مورد نظر کرد و مرد رفت ته مغازه و یه لباس دقیقا مثه همون لباس رو برامون آوردفروشنده:واقعا خوش سلیقه اید این لباس زیباترین لباس شب مغازه ی ماستاین رو نگی چی بگی آخه ولی خداییش راست می گفت خیلی خوشگل وخواستنی بود...سورن:کیفت رو بده به من برو پرو کنعسل:باشه...کیفم رو دادم دستش و با ذوق رفتم تو اتاق پرو تا بپوشمش...دل تو دلم نبود پوشیدمش و برگشتم سمت آیینه...وای خدای من چه خوشگل شدم نورلامپ های سفید اتاق می خورد به سنگ دوزی های لباس و حسابی برق می زد...منم که عاشق چیزای برق برقی...تازه فهمیدم حریرهای آستین هاش و پایین لباس اکلیل دار بود و می درخشید...وای خدا نمی رم از ذوق خوبه...-درسته بهت میاد ولی سروان کولی بازی در نیار-توچرا دقیقا من هر وقت خوشحالم تو به من ضد حال می زنی؟درضمن سروان گفتنت دیگه چیه؟-می گم بگم سروان شاید یکم ازخودت خجالت بکشی...سورن:عسل نپوشیدی؟عسل:چرا..چرا..پوشیدم یه دقیقه وایسا..در رو باز کردم سورن دستش رو گذاشته بود رو دیوار اتاق و کج ایستاده بود وپاهاش رو به طور قشنگی ضربدری کنار هم گذاشته بود...نگامو که وضعیت بدنش گرفتم تازه متوجه صورتش شدم...خیره شده بود بهم وبا یه برق تحسین آمیزی تو چشماش نگام می کردعسل:چطوره؟خوبه نه؟بازهم هیچی نگفت انگار که مات من شده بود.دستی جلوی صورتش تکون دادم.انگار که تازه به خودش اومده بود سری تکون دادوپرسید:چیزی گفتی؟عسل:خوبی سورن؟حواست کجاست؟می گم چطوره؟خوبه یانه؟سورن تا اومد حرفی بزنه متوجه فروشنده شدم که ازپشت میزش داشت سمت ما می اومد و خیره به من نگاه می کرد.با انگلیسی غلیظی گفت:من به شوهر شما حق می دم که زبونش بند بیاد این لباس درتن شما واقعا زیباست...عین مهتاب می درخشیدناخداگاه نیشم شل شد:ممنونمسورن با اخم به فروشنده نگاه کرد و انگار که دوباره اون سورن گند دماغ سر و کله اش پیداشده باشه گفت:آره خوبه درش بیار بیا بیرون..منم می رم حساب کنمنیشم بسته شد پسره ی...3 ساعت داره خیره من ونگاه می کنه و فکش می خوره به زمین حالا می گه خوبه...اونم بااون لحن مسخره اش...واقعا که...خدا به داد زنش برسه-ببخشید وسط بد وبیراه هاتون می پرم ها فکرکنم در حال حاضر شما زن آقا سورنی...-خب خدا بیاد به دادمن برسه دیگهلباس رو از تنم در آوردم وبا قیافه ی آویزون رفتم بیرون ولباس رو روی پیشخوان گذاشتم.فروشنده هم لباس رو برام بسته بندی کرد وداد دستم.سورن هم که قبل اومدن من حساب کرده بود دستم رو گرفت وبعد از خداحافظی زیر لبی که منم نشنیدم اومدیم بیرون...محکم دستم رو گرفته بود وتویه پاساژقدم می زدعسل:سورن می شه دستم رو آرومتر بگیری دستم کبود شدفشار دستش رو کمتر کرد...عسل:حالا کجا می خوایم بریم؟سورن:کفش واسه لباست نمی خوای؟عسل:چرا...اما بااین اخم ها نه.چیزی شده؟سورن:دوست ندارم وقتی یه لباسی می پوشی هزارتا چشم هیز نگات کنه...توامانتی دست من...این که فروشنده بود و کلی دختر روزی هزاربار تو مغازه اش رفت و آمد می کنه اینجوری آب از دهنش راه افتاده بود دیگه تو مهمونی امشب که...عسل:می خوای لباس رو پس بدم که راحت باشی تو؟سورن:بیخیال بهت می اومد حیفه فقط از کنارم تکون بخوری خونت حلاله ها گفته باشمعسل:اینطوری که من می بینم همیشه خونم حلالهبهم نگاه کرد ویه لبخند کمرنگ بهم زدسورن:اونجا یه کفش فروشیه بیا اون سته فکرکنم به لباست بیادبه اونجایی که سورن اشاره می کرد خیره شدم راست می گفت یه ست کیف وکفش برق برقی خوشگل رنگ لباسم.اونم خریدم.یه بلیز مردونه هم رنگ لباسم واسه سورن گرفتیم که یکم تو مایه های شکلاتی بود...بعد صرف یه لیوان نسکافه خوش طعم به سمت هتل حرکت کردیمسورن:من می رم دوش بگیرم توهم آماده شو که دیر نریمعسل:منم می خوام برم دوش بگیرم آخهسورن:من زود میام یه چند دقیقه بیشتر طول نمی کشهاینو گفت و پرید تو حموم...یکم با گوشیم سرگرم شدم و بازی کردم.خداییش راست می گفت حموم هاش بیشتر از ده دقیقه طول نمی کشید.با یه حوله تن پوش سورمه ای اومد بیرونسورن:بیا برو نوبت توههبه سرعت باد پریدم توحموم.باز این انواع بوها رو تو این حموم راه انداخت...چقدر این شامپو داره آخه...یه نیم ساعتی تو حموم بودم و بعد تو رختکن حوله مو پوشیدم و رفتم بیرون.خدارو شکر حوله هامون تن پوش بود و از تمام اتفاقات یهویی(ناگهانی) می شد جلوگیری کرد.جز اون یبار توخونه ی متین که حوله مو نبرده بودم.وقتی رفتم تو اتاق سورن تو اتاق نبود.منم تند تند حاضر شدم.لباس خوشگلم رو پوشیدم و یه ارایش پوست پیازی گلبهی کردم که درخششم رو دو چندان می کرد.رفتم تو اتاق سورن حاضر بود نشسته بود رو به روی تلویزیون و داشت خبر نگاه می کرد.


عسل:من حاضرم بریمسرشو برگردوند یه نگاه گذرا بهم کرد و دوباره به صفحه تلویزیون خیره شد.سورن:بزار اخبار رو ببینم الان تموم می شهعسل:جواب متین رو خودت می دی ها.خود دانیشونه ای بالا انداختم و رفتم تو آشپزخونه و یه لیوان آب برای خودم ریختم و نصفش رو سر کشیدم و بقیش رو گذاشتم رو میز.سورن که معلوم بود اخبارش تموم شده از پشت سرم گفت:یه لیوان آبم برای من بریزبرگشتم و نگاش کردم.خیره شد تو چشام.چشم ازش گرفتم.عسل:هر کی آب می خواد خودش برای خودش می ریزهسورن:اوه چه بداخلاق...دست برد و لیوان منو برداشت از روی میز و درست از قسمتی که رد رژلب گلبهی رنگم روی لیوان بود اب خورد.تا خواستم بگم که نخور اون لیوان من بود همه ش رو سرکشیدعسل:تو دیوونه ای واقعا خب برای خودت آب می ریختی دیگه این چه کاری بود.سورن:حوصله نداشتم خب...بعد چشمکی زد و رفت تو حال...سورن:اونجوری منو نگاه نکن بدو دیگه عسل دیر می شه ها.یکم از شوک کارش دراومدم و کیفم رو برداشتم و دنبالش رفتم بیرون...تو آسانسور کنارش ایستادم.دستم رو محکم گرفت تو دستش...یا خدا این دیگه چرا اینجوری شد؟نکنه شب آخری گفته حیفه حالش رو نبرم بزارم بره نکنه یه کاری کنه...خدایا خودت هوامو داشته باش...یکم سعی کردم که دستم رو از تو دستش در بیارم که دستم رو محکم تر گرفت...رنگ نگاهش از اون سورن بی تفاوت به سورن جدی بدل شد...این آدم بشو نیست...یهو مهربون می شه جدی میشه تعادل رو حی نداره این بشر...خدایا خودت شفاش بده...سورن:چیه چرا اونجوری به من زل زدی؟بیا بیرون دیگه...به خدا آسانسور پایینتر از پارکینگ نمی ره ها..یه پشت چشمی براش نازک کردم و اومدم بیرون از آسانسور هنوز دستم رو تو دستش گرفته بود...عسل:می شه دستم رو ول کنیسورن که دوباره جدی شده بود(گفتم تعادل روحی روانی نداره...در جریان هستین که؟)نه نمی شه...عسل:می شه بپرسم چرا؟سورن:اوهوم می شه...بپرسیه نگاه عاقل اندر سفیهی بهش انداختم و با لحن تمسخر آمیزی گفتمعسل:خب چرا دستم رو ول نمی کنید جناب سر...نگاه سریع سورن باعث شده بقیه کلمه سرگردم رو بخورمسورن:یوقت اونجا از اون سوتی ها ندی هاعسل:خیلی خب حالا...جواب سوالم رو ندادیسورن:واسه اینکه امشب بگی نگی یکم تو چشمی و قشنگ شدی نمی خوام با مزاحم جماعت در بیافتم...پس از همین الان تا آخر مهمونی دستت رو از دست من جدا نمی کنی...فهمیدی؟عسل:خب یه مشکلی هست...نمی شهسورن:چه مشکلی؟چرا نمی شه؟عسل:خب اگه یه کدوممون گلاب به روتون بخوایم بریم دستشویی اونوقت نمی شه همچنان دست تو دست هم باشیم که...رنگ نگاهش از اون حالت موشکافانه وپرسشگرانه به رنگ مهربون تری تغییر یافت.- اوه جونم رفتی تو کار مودبی و این حرفا من واقعا به تو افتخار میکنم به عنوان یه وجدان...رنگ شناسی نگاهتم خوب شده ها جدیدا....- ای بابا بزار حرفمو بزنم وجدان رشته کلامم رو پاره کردی...سورن پوزخندی زد وگفت:خب اونم راه داره من پشت در منتظرت می مونمعسل:خب اونجوری من راحت نیستمکلافه دستی توموهاش فرو کرد وگفت:وای...عسل بسته...یه فکری می کنیم حالا واسش...فقط اونجا خواهشا از من یا متین دور نشو سوار شو از کار وزندگی مون انداختی بابا با این حرفای...عسل:او او او...حواست رو جمع کن ها با من درست حرف بزنسورن:ببخشید سرکار خانوم پرنسسپشت چشمی براش نازک کردم و دستم رو بردم سمت ظبط و روشنش کردم... سرمو کردم به سمت پنجره و زیر لب با آهنگ همخونی می کردم...تو رو دیدم نفسم بنداومد دل من یک دفعه یه حالی شدنمی دونم که هوا سهمگین بود یازمین زیر پاهام خالی شدمن به چشمای خودم شک کردم این همه می شه مگه زیبایی؟مثه تو حتی تو خواب هامم نیست نمی شه حتی بگم رویاییبه خودم اومدم وحس کردم تو بهشتم اما این دنیا بودتوزمان گم شدم و هرلحظه مثه یه خاطره از فردا بودمن هنوزم به چشمام شک دارم تو هنوزم با منی اینجاییاگه بیداریه من دیوونم اگرم خوابه که تو رویاییمن به چشمای خودم شک کردم این همه می شه مگه زیبایی؟مثه توحتی توخواب هامم نیستنمی شه حتی بگم رویایی(خاطره فردا-خواجه امیری)با خودم داشتم فکر می کردم نکنه سورن این آهنگ رو برای من گذاشته



باز رفتی تو فاز توهم؟خوبه خودت ضبط رو روشن کردی ها-ای بابا راست می گی.خب شایدم از قصد گذاشته روی این آهنگ که وقتی من ضبطو روشن کردم این آهنگ بیاد؟-وای...تو آدم نمی شی-بی ادب...خودت آدم نمی شی وجدان بددر حال دعوا با وجدانم بودم که رسیدیم به یه باغ خوشگل...تا حالا تواین ویلا شون نیومده بودیم.یه باغ بزرگ بود که کمی پیاده روی داشت و راهش با سنگ ریزه پوشیده شده بود...دو طرفش پراز درخت بود کم کم به وسط های باغ رسیدیم یه استخر به صورت ال مانند کنار ساختمون سه طبقه ی سفید رنگ وجود داشت...تلالو نور آب روی ساختمون افتاده بود وساختمون رو جلوه قشنگتری می بخشید...مهمونی اصلی تو یه باغ کنار استخر بود...دور همی آره جون خودتون این دور همیه؟به این شلوغی انگار عروسیه...مانی:درود بر مهمونای عزیز تازه واردمونسورن و متین باهاش دست دادن...منم به اکراه دستم رو به سمتش دراز کردم دستم رو بوسید و چشمکی زد که از نگاه تیزبین سورن پوشیده نموند.مانی:مثه این که ستاره امشب پیدا شد...ستاره که البته...نگاهی از سرتا پای من کرد وادامه داد:نه ماه امشب پیدا شد...واقعا فوق العاده می درخشید پرنسس زیبا...سورن دستم رو بیشتر تو دستش فشار داد ومنم مجبور شدم با وجود دردی که تو دستم احساس می کردم لبخند مصنوعی بزنم و در جواب مانی که با اون چشمای هیزش داشت منو می خورد بگمعسل:ممنون شما لطف دارید. سارا جون کجاست؟مانی اخماش رفت تو هم وگفت:نمی دونم شونه ای بالا انداخت وبا ببخشید کوتاهی به سمت چندتا مرد دیگه رفتعسل:این چش بود؟سورن:به ما چه آخه؟متین:مثه اینکه با سارا بحثشون شده وباهم کات کردنعسل:نه بابا یعنی تا این حد؟چرا آخه؟سرچی؟متین:فعلا که اینجوری شده...منم نمی دونمسورن:بیا گل بود به سبزه نیز اراسته شد...اون موقع که سارا تو بغلش بود چشم از عسل برنمی داشت حالا که دیگه با اونم تموم کرده همش می خواد دور وبر این بپلکه...متین:باید حسابی مواضبش باشیمعسل:بابا اون قدر هاهم خطرناک به نظر نمیادمتین:هست خانومی من از گندهای اون خبر دارم...وقتی با سارا هم بود کلی دختر دور وبرش بود چشمای هیز اون سیری نا پذیرهعسل:پس خوب شد گورش رو گم کرد.رفتسورن مهربونتر نگام کرد و دهانش و اورد دم گوشم.سورن:دیدی گفتم پیشم باش...اون گرگه دندونش رو تیزکرده واست هاعسل:خودم می دونم...نصیری داره میاد طرفمون بسته...چند ساعت گذاشت.لعنتی حالم بهم خورد از این مهمونی آخرشون...دیگه شورش رو در آوردن.یه مشت آدم ریختن کنار هم هی مشروب می خورن و به در ودیوار می خندن و 4نفر اون وسط قر می دن...بقیه هم با چشماشون هم دیگه رو بر انداز می کنن که فلانی چی تنش بود.موهاش و دیدی فلان بود پلان بود...زهرمارم شد این مهمونی چرت وپرت خوب شد سورن جوش اورد سریع برگشتیم مگرنه اسلحه ام رو در می آوردم یکی یدونه تیر تو مغز پوکشون خالی می کردما...مخصوصا اون مانی بی همه چیز از اول تا آخر مهمونی زل زده بود بهم.با یه لبخند مسخره کج نگاهم می کرد.خوب شد سارا گذاشتش رفت.مردک وقتی با سارا بوده با چند نفر دیگه رابطه داشته.ولی بخاطر اینکه سارا وضعش توپ بوده نمی خواسته سارا رو از دست بده نذاشته بود سارا از روابط مخفیانه آقا بو ببره...آخر سرم یکی از معشوقه های چشم آبی خارجی آقا که ازش باردار شده بود اومد و همه چی رو گذاشت کف دست سارا...همه این هارو خودم تو مهمونی از اینور واونور کشف کردم پس چی فکر کردین به من می گن سروان عسل آرمان...خانوم مار پل هم یه مدت زیر دست خودم کار می کرد دیدم هی همچین بدک نیست گذاشتم بره تنها واسه خودش کارکنه...-چقدر حرف می زنی تو؟ - وجدان نزن تو ذوقم اصلا حوصله ندارما ندیدی سورن نزدیک بود مانی رو خفه کنه؟-اوه خداییش راست می گی...- پس چی که راست می گم.ولی خداییش خیلی حال کردم وقتی مانی با اون چشم های هیزش داشت منو می خورد واومد درخواست رقص بده سورن حالش رو گرفت وبا اون استایل خشنش گفت:خودش صاحب داره اگه بخواد برقصه با خودم می رقصه آقا مانی.نه خداییش حال کردم مانی هم عین این دخترهای لوس وافاده ای پشت چشم نازک کرد ورفت اونور.ولی تا آخر مهمونی اینقدر بهم زل زد که سورن جوش آورد و گفت بریم هتل.اونم بعد از صرف چند تا گیلاس مشروب...خدا به دادم برسه این مستِ مست نباشه کار دستم بده یوقت؟می شم عین این سریال های آبکی ماهواره وفارسی 1همه چی از یه مستی شروع می شه بعد تخت خواب...بعدشم دیالوگ همیشه تکراریهاوه عزیزم من ازتو حامله ام ما نمی تونیم از هم جدابشیم نه...به افکار خودم خندیدم اونم بلند بلند...اینقدر تنها موندم با یکی درد دل نکردم دیوونه شدم زدم به سیم آخر...آی غزل ...آی غزل...کجایی دختر دلم برای اینکه بپریم رو تختم و تا صبح کلی باهم درد دل کنیم وآخرشم چندتا بالش تو سرهم بکوبیم و بخوابیم تنگ شده...اینقدر با این وجدانه هم حرف زدم اونم دیوانه کردمسورن:عسل کجایی تو؟چیکار می کنی دوساعت تواتاق؟اوه اوه این اومد خدایا کمکم کن عقلش سرجاش باشه...با ترس رفتم در رو باز کردم و آروم گفتمعسل:بله؟چیزی شده؟سورن:تو که هنوز لباس هات و در نیاوردی؟واسه چی می خندیدی؟با کی حرف می زدی؟ها؟عسل:باکسی حرف نمی زدم به خداسورن:خودم صدای خنده هات رو شنیدم یه چیزهایی هم داشتی می گفتی،گفتم با کی داشتی حرف می زدی؟عسل:گفتم که هیشکی...داشتم با خودم حرف می زدمسورن:تو چشم های من نگاه کن...صداش رو بلندتر کرد وجوری محکم گفت که چهار ستون بدنم لرزید...گفتم به من نگاه کناروم سرم رو آوردم بالا و به چشم های به خون نشسته اش نگاه کردم...یک قدم کامل هم باهام فاصله نداشت و تو چارچوب در ایستاده بود...آب دهنم رو قورت دادم ...خداییش خیلی ترسناک شده مخصوصا که دهنشم بوی مشروب میده...اشهد ان...


سورن:کی بود؟عسل:به خدا...سورن کلافه دستی تو موهاش فروکرد وگفت:مانی بود؟هوی هوی هوی این چی فکر کرده با خودش؟نه مثل اینکه آروم جلوش بایستم پررو می شه دور برمی داره..عسل:تو چی فکر کردی؟هان؟مثل این که یادت رفته واسه ی چی اینجاییم؟ما این جاییم که اون آشغالها رو بکنیم تو زندون...اونوقت تو می گی مانی بود؟مگه خرم با اون حرف بزنم؟نه مثل اینکه زیادی خوردی زده به سرت...سورن:چرت نگو...من حد خودم رو می دونم نترس مست نیستم...مثل تو که نیستم اوندفعه...عسل:بس کن خوبه خودتم دیدی که اونا بزور...سورن:خیلی خب ...تمومش کن...فقط خوب به این حرفایی که می زنم گوش کن...فردا ما بعد از بار زدن با لنچ می ریم ایران...از بخت بدما من و تو باید بریم مانی هم قراره با ما بیاد... ازت خواهش نمی کنم...دستور می دم فقط به وظیفه ات به عنوان یه افسر فکر کنی وبهش میدون ندی...عسل:من تا حالا به اون میدون دادم آخه؟سورن:هیـــــــــس!وسط حرفم نپر...ما قراره چند روز باهم باشیم کارمون از این به بعد سنگین تر میشه مثل الان مهمونی و بخور وبریز وبپاش نیست...متین هم معلوم نیست دقیقا کی بیاد...بعضی اوقات ممکنه برام کار پیش بیاد وتنهات بزارم...می خوام خیالم از همه بابت راحت باشه.باشه؟عسل:من که به اون نه میدون میدم نه کاری می کنم که بیاد سمتم.بهم شک داری؟سورن:نه بهت شک ندارم ونخواهم داشت...اما من مردم همجنس هام رو خوب می شناسم مخصوصا جنس مانی خوب دستم اومده این چند وقته...می دونم چه نا جنسیه..پر شیشه خورده ست...می خوام مراقب خودت باشی...تو یه افسری...یه سروان..می دونم می تونی مواظب خودت باشی اما می خوام بهم قول بدی که خیالم را حت تر باشه.باشه؟عسل:باشه.قول می دم...مراقب خودم هستم...یادت نرفته که من بهترین مامور بودم که باهات فرستادن؟من ماموریت های زیادی تنهایی رفتم از پس خودم برمیام آقا...یه لبخند کوچیکی زد و گره کراواتش رو شل کرد...رفت تو هال و خودش رو پرت کرد رو کاناپه...نه خدارو شکرحالش اونقدر ها هم بد نبود عین بچه آدم داشت حرف میزد...خب زیادم نخورده بود من شلوغش کردم ...فکر کردم همه مثل منن با چند قطره کار دست خودشون بدن...لباسامو عوض کردم ورفتم توهال...آخی! نازی!چه مظلوم خوابش برده...با همون لباس ها رو کاناپه خوابش برده بود...موهای صافش یکم رو پیشونیش ریخته بود...کتش رو دسته مبل انداخته بود...برش داشتمش و کشیدم روش...تلویزیون رو هم خاموش کردم ورفتم تو آشپزخونه اصلا خوابم نمی برد...یکم برای خودم میوه برداشتم و رفتم تو اتاقم یکی از رمان های م.مودب پور رو که از کتابخونه ام موقع بستن چمدونم برداشته بودم باز کردم این کتاب رو تازه خریده بودم وهنوز وقت نکرده بودم بخونمش...گفتم بیارم تو سفر حوصله ام سر رفت بخونم...رمان گندم رو باز کردم ودمر دراز کشیدم رو تخت.پاهامو تکون می دادم ومی خوندم...به جاهای با حالش رسیده بودم...چقدر از دست کامیار خندیدم...توی بهر داستان بودم که دیدم یه دفعه صدای گرومپ از تو هال اومد...گوشیم رو گذاشتم لای کتاب،کتاب به دست بدو بدو رفتم تو هال...وای...خدایا...سورن:کـــــوفت...به جای خندیدن بیا بهم کمک کن...ولی من نمی تونستم یه ثانیه هم از جام تکون بخورم.همینطوری دلم رو گرفته بودم ومی خندیدمسورن از بالای کاناپه پرت شده بود پایین ودر حین افتادن سرش خورده بود به میز وسط سالن که ارتفاع نسبتا کوتاهی داشت و جلوی کاناپه بود...از خدابی خبر کنارکاناپه نشسته بود چشماش خمار خواب بود وموهاش به صورت شلخته تو صورتش ریخته بود...وای که چقدر بامزه شده بود...دلم براش سوخت خیلی ضد حاله تو خواب شیرین پرت شی پایین...یبار یادمه با بچه های دبیرستانمون اردو رفته بودیم جنوب،شب تو اردوگاه یکی از بچه ها از طبقه دوم تخت پرت شد پایین...همه فهمیدن وبیدار شدن صبح بهش گفتیم.گفت...نه بابا؟یادم نمیاد...سوژه خنده شده بود خفن...(واقعیه)الانم اگه صبح به سورن بگم لابد یادش نمیاد...سورن:چرا بر و بر من رو نگاه می کنی آخه؟عسل:ببخشی...ببخشید..خنده ام رو به زور خوردم و رفتم کنارش نشستم و دستش رو گرفتم و نشوندمش رو کاناپهعسل:پاشو..پاشو نگاه کن پیشونیشو؟داره خون میاد...تو خواب کشتی می گرفتیسورن:نه به خدا اصلا نمی دونم چی شد...عسل:وایسا برم برات چسب بیارم..کتابمو گذاشتم روی میز و رفتم تو دستشویی یه چسب زخم برداشتم ویه لیوانم آب قند درست کردم بیچاره ترسیده بود دیگه...رفتم توهال که دیدم سرش رو کرده تو گوشی من و داره با اخم یه چیزی می خونه...اخمام رو کردم تو همو لیوان رو گذاشتم رو میز وگوشیم رو خواستم از تو دستش بکشم بیرون که محکم تر گرفتش وبا خشم بهم خیره شدعسل:بهتون یاد ندادن تو حریم شخصی افراد دخالت نکنید؟گوشیم رو بده بهم ببینمسورن:بدم که چی بشه؟جواب آقا رو بدی؟عسل:آقا کیه؟چی می گی تو؟نصفه شبی زده به سرت هاسورن:بیا بگیر ببین چی میگمگوشیم رو پرت کرد سمتم که تو هوا گرفتمش...ای بابا...این یارو تا منو بدبخت نکنه ول کن نیست...مانی اس ام اس داده بود...اونم چه اس ام اسی...