ساعت 8 صبح بود ولی من هنوز نخوابیده بودم.از اتاق خارج شدم و رفتم تو اتاق شهاب.خواب بود.رو صندلی بغل تختش نشستم که خوابم برد.
چشام رو باز کردم.ای وای.من کجام؟با دیدن شهاب که داشت منو نگاه میکرد همه ی اتفاقا یادم اومد.
شهاب با لبخند گفت:مگه بهت نگفتم برو تو اتاقت؟
من:ر...رفتم.
شهاب:پس چرا اینجایی؟
من:تازه اومدم.
شهاب:وقتی بیدار شدم تو اینجا بودی.الان دقیقا دو ساعته که خوابیدی اینجا.
من:خوب...
میخواستم بحثو عوض کنم.
من:صبحونه چی میخوری؟
با خنده گفت:هیچی.
بلند شدم و رفتم سمت در.
من:میرم صبحونه آماده کنم.
رفتم تو آشپزخونه.یه نفس عمیق کشیدم و برگشتم تا برم سمت یخچال که با دیدن شهاب پشتم همچین جیغی کشیدم که خودمم کر شدم.
شهاب:هوووووو.
من:هو تو کلات.
شهاب با خنده:من که کلاه ندارم راستی چرا دیشب نخوابیدی؟
من:من...
شهاب:تو چی؟
سرم رو انداختم پایین.با اخم نگام کرد....

شهاب:بذار یه چیزی رو برات روشن کنم.ببین فقط دو ماه و نیم مونده پس...پس...
حرفش رو ادامه نداد و رفت تو اتاقش.رو صندلی نشستم و شروع کردم به گریه کردن.بعد از یک ربع گریه کردن پاشدم و مشغول ناهار درست کردن شدم.از صبحونه درست کردن منصرف شده بودم. اشتها نداشتم.میز رو چیدم و رفتم تو اتاقم.خیلی خوابم میومد.رو تختم دراز کشیدم که خوابم برد.




*رمان رمان رمان*

*اسم مارو به خاطر بسپارید*




وقتی بیدار شدم ساعت2 بود.یه دوش گرفتم و لباس پوشیدم و موهامو خشک کردم و رو تختم دراز کشیدم.بعد از چند دقیقه رفتم طبقه ی پایین.غذا ها دست نخورده مونده بود.نشستم سر میز و به غذاها چشم دوختم.شماره ی سارا رو گرفتم.میخواستم برای شام دعوتشون کنم.
سارا:الو.
من:الو سلام.
سارا:سلام خواهر خوشگلم.شهاب چطوره؟
من:خوبه.میخواستم بگم برای شام بیاین اینجا.
سارا:نه.بذار شهاب خوب شه بعد میایم.
من:نه بیاین.
سارا:مطمئنی؟
من:آره.
سارا:باشه.ببینم چی میشه.
من:باشه کاری نداری؟
سارا:نه.خداحافظ.
من:خداحافظ.


میخواستم قرمه سبزی و مرغ سوخاری و دلمه درست کنم....

مشغول درست کردن شدم.بعد از نیم ساعت شهاب وارد آشپزخونه شد.
من:برای شب خواهرم و شوهرش میان.
از یخچال یه بطری آب برداشت و سر کشید و رفت.
ساعت 8:30 بود که اومدن.بعد از سلام و احوال پرسی سارا اومد آشپزخونه و به من کمک کرد.سفره رو انداختیم و غذاها رو چیدیم و مشغول خوردن شدیم.
آراد(شوهر سارا):دستت درد نکنه سونیا خانم.
ولی من اصلا حواسم به اونا نبود و داشتم با غذام بازی میکردم.
سارا:سونیا،سونیا.
من:بله؟
سارا:حواست کجاست؟
من:هیجا پیش شماس.
سارا:نکنه تو غذاها چیزی ریختی که خودت نمیخوری؟
و همه به جز من شروع کردن به خندیدن.
سارا:چیزی شده؟
من:نه.
سارا:پس چرا نمیخوری؟
من:اشتها ندارم.
با خنده گفت:دیدید گفتم چیزی ریخته تو غذاها.
یه دونه دلمه برداشت و گرفت جلوی دهنم.
سارا:به خاطر من یه دونه بخور.
ازش گرفتم و خوردم.
بعد از خوردن غذاها با کمک سارا ظرفا رو جمع کردیم و شستیم.
من:سارا برو بشین تا من چایو بریزم و بیارم.
وقتی ریختم بردم و بعد از خوردن چای و میوه ساعت 12بود که رفتن.
بعد از شستن ظرفای میوه رفتم اتاقم.انقدر خسته بودم که سرم به بالش نرسیده خوابم برد.




*رمان رمان رمان*





صبح وقتی بیدار شدم رفتم تو اتاق شهاب.
من:شهاب.
شهاب:بله؟
من:من...من میخوام چند شب برم خونه ی مامانم بمونم.
شهاب:به من چه.
من:میدونم به تو هیچ ربطی نداره ولی گفتم بدونی.
از اتاقش خارج شدم و در رو محکم بستم.لباسام رو جمع کردم رفتم خونه ی مامانم.

حالا چهار ماه شده بود ولی من هنوز خونه ی مامانمینا بودم. دلم برای شهاب یه ذره شده بود.
مامان:دخترم.
من:بله؟
مامان:ناراحت نشیا ولی چرا برنمیگردی خونت؟شهاب بهت چیزی گفته؟
من:نه.
مامان:پس چرا نمیری خونت؟
من:مامان بگو که برو خونت چرا داری منو میپیچونی؟
مامان:نه دخترم فقط...
من:فقط چی؟میخوای بگی از خونه ی من برو گمشو.
مامان:نه دخترم...
من:من همین الان میرم.
وسایلامو جمع کردم و از خونه خارج شدم.
وقتی رسیدم خونه بی سروصدا رفتم تو اتاقم.ساعت 9:30 شب بود.رو تختم دراز کشیدم که خوابم برد.

----------رمان رمان رمان*

صبح با صدای گوشیم از خواب بیدار شدم.دکمه ی اتصال رو زدم.

من:الو.
سارا با گریه گفت:سونیا.
من:سارا چی شده؟چرا گریه میکنی؟اونجا چه خبره؟چرا جیغ میزنن؟
سارا:سونیا مامان،مامان.
من:مامان چی؟
سارا:مامان مرد.
گوشی از دستم افتاد.اشکام میریختن.از جام بلند شدم و لباسام رو عوض کردم و از اتاق خارج شدم.شهاب تو سالن بود.با دیدن شهاب اشکام بیشتر میومدن پایین.
شهاب:سونیا چرا گریه میکنی؟
بدون توجه بهش رفتم طرف در.در رو باز کردم و رفتم بیرون.شروع کردم به دویدن.وقتی رسیدم دم در شهاب دستمو گرفت.
شهاب:کجا با این عجله؟
من:شهاب ما...ما...نم
شهاب:مامانت چی؟چی شده؟؟؟؟
من:مامانم مرده.....
شهاب همینطوری موند بیچاره شوکه شده بود.
من:شهاب تو رو خدا منو ببر پیش مامانم تو رو خدا من بدون مامانم نمیتونم زندگی کنم من به جز اون کس دیگه ایی ندارم.
شهاب که بغلم کرده بود گفت:عزیزم گریه نکن من همیشه پیشتم.
حالم دست خودم نبود فقط گریه میکردم که با شهاب به سمت ماشین رفتیم شهاب در ماشینو برام باز کرد منم سوار ماشین شدم خودشم سوار شد 10دقیقه ای رسیدیم خونه مامانم وقتی وارد خونه شدم.همه داشتن جیغ میزدن.افتادم رو زمین.سارا اومد طرفم و بغلم کرد.
من:مامان کوش؟هان؟مامانم کجاس؟من مامانمو میخوام خدا چرا مامانمو ازم گرفتی مگه من به جز اون کسیو داشتم خداااااااااااااااااااا.
سارا هم با من گریه میکرد شهاب هم اومد طرفم کمکم کرد بلند شم.
من:مامانمو کجا بردن؟شهاب خواهش میکنم منو ببر پیشش.

شهاب:عزیزم نمیشه مامانو بردن سرد خونه بیمارستان تا فردا به خاک بسپاریمش.
شهاب کمکم کرد رو مبل نشستم و با جیغ گریه میکردم.مامانم به خاطر من مرد.به خاطر من.اگه باهاش اونطوری رفتار نمیکردم نمیمرد.شهاب هم کنارم نشسته بود.
شهاب:سونیا بسه.گریه نکن.
من:مامانم به خاطر من مرد.
شهاب:نه.هیچم اینطوری نیست.
من:هست.هست.
شهاب:سونیا خواهش میکنم بس کن عمر مامان هم تا این حد بوده.
من:نه من باعث شدم بمیره اگه باهاش جر و بحث نمیکردم اینطوری نمیشد.
شهاب از کنارم بلند بعد از چند دقیقه با آب قند اومد کنارم و آب قند و طرفم گرفت و گفت: این آب قند و بخور حالت جا بیاد.
یه ذره از آب قند و خوردم بلند شدم سرم گیج میرفت،چشام سیاهی رفت دیگه هیچی متوجه نشدم وقتی بلند شدم ساعت 3 صبح بود.آره منم باید برم پیش مامانم و بهش بگم ببخشید من غلط کردم.بی سروصدا رفتم به سمت قرصای مامانم یه مشت قرصا رو که میخواستم بخورم که شهاب اومد.
شهاب:داری چه غلطی میکردی؟
من:میخوام برم پیش مامانم.
شهاب:سونیا چرا اینکارا رو میکنی به نظرت الان مامانت خوشحاله که تو داری این کارا رو میکنی؟
من:برو بیرون.
شهاب هم منو بغل کرد برد تو اتاقم خوابوندم رو تخت خودشم شروع کرد به حرف زدن خیلی قشنگ حرف میزد نمیدونم کی خوابم برد که صبح با صدای جیغ سارا از خواب پریدم یادم نبود تو چه موقعیتی هستم وقتی رفتم پایین دیدم مامانمو اوردن تازه یادم اومد دویدم دم در طرف آمبولانس مامانم تو تابوب بود پارچه سبز روش کشیده بودن آخه مامانم سید بود.من فقط جیغ میزدم.
شهاب:خانومم آروم باش بیا این مانتوتو تنت کن.
شالمو رو سرم انداخت و منو به سمت ماشین برد.سوار ماشین شدیم و به سمت بهشت زهرا حرکت کردیم.
بعد از یک ساعت رسیدیم.سارا هم غش کرده بود و آراد هم برده بودش بیمارستان که فهمیدن سارا بارداره.
وقتی به خونه برگشتیم شهاب مجبورم کرد برگردیم خونه خودمون.من باید خودمو واسه تنهایی آماده کنم وقتی از خونه شهاب برم باید تنها زندگی کنم......


ادامه دارد...


نظر فراموش نشه...